رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت بیست و چهار... 

هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود گفت:

- مسئولتش با من است، تصمیم من این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم، این اراجیف چیست؟

آیوار بی اهمیت به هارالد گفت:

- تصميم‌تان چیست بانو؟

سیگرون: یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیری. 

آیوار: اراجیف نیست حقیقت است. 

سیگرون: مزخرف است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز، امیدوارم قبل از طلوع آفتاب گردنش را بزنند.

هارالد با بی رحمی تمام دستان بسته شده‌ی آیوار را گرفت و کشید حتی برایش مهم نبود که آیوار زمین می‌خورد یا توان راه رفتن ندارد، وقتی نزدیک اسب شدند. دستانش را به ترک‌بند زین بست و خودش سوار اسب و دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون دستش را گرفت و با یک جهش روی اسب نشست و بعد حرکت کردند و آیوار پشت سرشان با عجله می‌رفت و تلوتلو می‌خورد و گاهی زمین می‌افتاد و چند متری کشیده میشد وقبل از اینکه کامل بلند شود مجدد می‌افتاد.

نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد که گفت‌:

- کمی یواش تر برو.

ولی هارالد اهمیتی نداد و از دروازه‌های شهر گذشتند و به راهش ادامه داد تا جلوی قصر رسید و سربازان با دیدن هارالد، در را باز کرد و آن‌ها وارد شدند و بعد از تحویل دادن اسبش، دستان آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند، اریک منتظرشان بود هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک گفت:

- اینجا چه خبر است هارالد؟

هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند هارالد گفت:

- این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده، توسط بانوی فاتح دستگیر شد.

اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را گرفت و بالا کشید وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک گفت:

- آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی، چطور به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟

آیوار با نیشخند گفت:

- مردم من؟ آن‌ها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آن‌ها مردم من نیستند. 

اریک با تنفر موهایش را رها کرد و گفت:

- این آشغال را به زندان بیندازید تا خودم به حسابش برسم. 

سربازان، آیوار زخمی را به زندان بردند آیوار فریاد زد :

- احمق‌ها او به همه دروغ گفته، او فریب‌تان داده. 

اریک با تعجب و خشم برگشت و گفت:

- بایستید. 

سربازان ایستادند سکوت مرگ بار تالار قصر را فرا گرفت سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح می‌شنید.

اریک نزدیک‌ رفت و گفت:

- راجع به چه کسی حرف میزنی؟

آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد و گفت:

- خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم.

سپس رو به اریک گفت:

- سوالی از شما دارم، بانوی فاتح‌تان، از کدام خاندان کارلس است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ 

همه به سیگرون نگاه می‌کردند آیوار گفت‌:

- جواب نمی‌دهد، چون دروغ‌هایش را فراموش کرده، در زمان اسارت، کودکانی را می‌دیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارلس، به سختی کار می‌کردند در این بین انگار ترال‌ها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. 

همه با شگفتی به سیگرون نگاه می‌کردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت و گفت:

- سیگرون ولوا! 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri
  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

#پارت بیست و پنج...

سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود ولی خودش را جمع و جور کرد و گفت:

- قربان این شرم آور است که حرف‌های این شیاد را... 

اریک حرفش را قطع کرد و گفت:

- اگر راست باشد یعنی من تمام این سال‌ها فریب خورده‌ام، یعنی یک ترال ارتش مرا فرماندهی کرده.

به آیوار نگاه کرد و گفت:

- و اگر دروغ باشد یعنی یک دزد بی ارزش جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. 

مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت و گفت:

- می‌بینی این فقط درمورد تو نیست و اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت می‌دهم تا ثابت کنی که این شیاد دروغ می‌گوید و اگر موفق نشوی... 

اریک سکوت کرد، ولی جمله‌ی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناک تر بود. ‌سیگرون زانو زد و گفت:

- قربان من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم ولی چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدند و می‌توانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم.

اریک: نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟

سیگرون: نام پدر من بِن بود بن ولوا، او تاجر بود ما ساکن دان‌لاو بودیم از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسون‌ها افتاد ما از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش می‌کردیم تا روزیی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم.

حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس می‌گفت و گردا هم تکرار می‌کرد اقبال با سیگرون یار بود و با آن همه سکه که آورده بود همه باورش کردند ولی گردا نتوانست خودش را بالا بکشد چرا؟... یکی از دوستان پدرش تا نام پدر گردا را فهمید گفت که آن‌ را می‌شناسد و با تحقیق و پرس و جو همه فهمیدند که گردا ترال است نه کارلس، از آن پس خود را محافظ و خدمتکار سیگرون معرفی کرد تا از شهر اخراجش نکنند 

اریک گفت:

- بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده ولی برای اطمینان بیشتر باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم، امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی واگرنه خودت قوانين را خوب می‌دانی. 

سیگرون که از عاقبتش می‌ترسید سکوت کرد. 

اریک مجدد اعلام کرد:

- آلدریک اِستون‌کِرست را خبر کنید باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد.

هارالد که تا ان موقع ساکت بود گفت:

- عمو جان شما حرف‌های آن دزد را قبول کردید!

اریک لی اهمیت به حرف هارالد گفت:

- از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود.

سیگرون بعد از احترام گذاشتن از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفس‌نفس‌زنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینه‌اش تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت، رنگ از چهره‌اش پریده بود چشم‌هایش گرد و پر از وحشت به نظر می‌رسید.

گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یک‌باره به پا خاستند.

گردا گفت:

- سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... 

سیگرون با حرکت دستش سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود گفت:

- همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او می‌داند. 

سکوتی سنگین فضا را پر کرد.

فریدا با احتیاط پرسید: 

- چه کسی؟ و چه چیزی را؟

سیگرون چشمانش را بر هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل می‌کرد گفت:

- آیوار، آیوار سلینگر، او ما را می‌شناسد‌، گذشته‌مان را به اریک و درباریان گفت.

گردا بی‌اختیار یک قدم به عقب رفت، گویی ضربه‌ای خورده بود. رنگش پرید و گفت:

- نه؛ نه، این غیرممکن است، آخر چطور؟

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت بیست و شش... 

سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید و گفت:

- سال‌هاست ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم او همه چیز را دیده.

گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت:

- خب اریک چه گفت؟ 

سیگرون: دستور تحقیق داد، آلدریک می‌آید تا از آیوار اعتراف بگیرد و بعد نوبت من است. 

فریدا هنوز درک نمی‌کرد گفت:

- خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور می‌کند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرمانده‌ی ارشدِ ارتشی!

گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود گفت:

- فریدا؛ ندیدی؟ نمی‌دانی قانون برای ما چه می‌گوید؟ 

وقتی گیجی فریدل را دید، به نگاهش را به شعله‌های آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید و گفت:

- یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند.

سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق، شکننده و تنها ایستاد و گفت:

- اگر این اتهام ثابت شود اول مرا از همه‌ی مقام‌هایم خلع می‌کنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با خون به دست آورده‌ام را از من می‌گیرند. 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات می‌شوم؛ شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بی‌آبرویی که حتی گرگ‌های جنگل هم لاشه‌ام را نخورند.

فریدا دست‌هایش را به هم فشرد و بی خیال گفت:

- اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... 

گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را می‌دید. 

گردا گفت:

- فریدا! قانون به پیروزی‌های گذشته نگاه نمی‌کند،به خونی نگاه می‌کند که در رگ‌هایت جاری است، من! من و سیگرون مثال این قانون هستیم. 

فریدا سردرگم سر تکان داد. او از بچگی در اردوگاه بود و بی خبر از این قوانين خفقان آور. 

سیگرون روی زمین، روبه‌روی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود گفت:

- وقتی ما برای اولین بار به این دهکده بازگشتیم، با آن سکه‌هایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند، اما گردا! پدر گردا را می‌شناختند، می‌خواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. 

گردا با یادآوری قدیم، چهره‌اش را در هم کشید و گفت:

- اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند، من چاره‌ای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم، گفتم من محافظ سیگرون‌ هستم، محافظی که بی سلاح بود محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آن‌ها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است.

فریدا پرسید:

- پس چگونه اکنون شمشیر می‌کشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمده‌ای؟

گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی پر از غرور و اندوه و گفت:

- در نخستین نبرد دره‌ی فاکسِر که سیگرون پیشتاز جناح چپ بود بخاطر جراحت از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربه‌ی نهایی بالا برد.

 گردا مشت‌هایش را گره کرد و گفت:

- من با یک نیزه‌ی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم، شاه اریک آن صحنه را از دور دید، پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند، اما این تمام ماجرا نبود، مقام من هیچ‌گاه بالاتر از همان محافظ نرفت، من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت بیست و هفت...

سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد و گفت:

- و این تفاوت من و اوست، من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون مرا نابود می‌کند اما گردا را نه، فقط به نقطه‌ی آغاز برمی‌گرداند، شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده می‌ماند.

فریدا حالا داشت می‌فهمید. ترس در چشمانش موج می‌زد گفت:

- پس اخراج نمی‌شود؟ 

گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد و گفت‌: 

- یک ترالِ شناخته‌شده را به ندرت از سرزمین بیرون می‌کنند، او را برای کاری نگه می‌دارند، شاید به عنوان پیش‌مرگ در خط مقدم نبرد یعنی اولین کسی که نیزه‌ها و تیرها به سویش می‌رود‌؛ شاید برای مأموریت‌های جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود، ماموریتی که بازگشت از آن معجزه می‌خواهد. 

سیگرون سرش را بلند کرد و گفت:

- حالا آلدریک استون‌کرست می‌آید، او از آیوار اعتراف می‌گیرد، و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم نه موفقیت‌هایم. 

نام "آلدریک استون‌کرست" در ذهن فریدا تکرار میشد ناگهان چشم‌هایش گشاد شد و گفت:

- آلدریک! پدر من و او سال‌هاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... 

گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشم‌هایش برق امید زد و گفت:

- یعنی می‌توانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... 

فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد و گفت:

- می‌توانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند، با او صحبت کند، شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا دست‌کم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم فکری بکنیم. 

سپس، صدایش کمی لرزید و گفت:

- این کار برای پدرم بسیار خطرناک است، اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده...

سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد و گفت:

- نه،نه فریدا، این کار را نکن.

 صدایش محکم شده بود، ولی از درون هنوز می‌لرزید گفت:

- من نمی‌خواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم، این مشکل من است، من باید با آن روبرو شوم.

گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت:

- مشکل ماست، سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بوده‌ایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان می‌گفت تا گرسنگی را فراموش کنیم، ما با هم شروع کردیم، و با هم به پایان می‌رسانیم.

 او رو به فریدا کرد و گفت:

- فریدا، هر کاری که از دستت برمی‌آید، انجام بده‌؛ من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را می‌کنم.

فریدا به نگاه‌های پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. ترس در دلش با وفاداری کهن می‌جنگید. سرانجام، آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت:

- الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح می‌دهم مزاحمش نشوم، فردا با طلوع اولین نور، به خانه‌ی پدرم می‌روم، پیش از آنکه آلدریک استون‌کرست کار خود را آغاز کند.

سپس، در آن کلبه‌ی محقر که بوی خاکستر و ترس می‌داد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانه‌ای قدیمی‌شان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانه‌ی فروپاشی می‌بینند. خطر، بالای سرشان بال باز کرده بود، و تنها چیز باقی‌مانده، رشته‌های نازک وفاداری و یک نقشه‌ی شتاب‌زده بود.
***

در اتاق شکنجه، آلدریک روبه‌روی آیوار نشسته بود و سوال می‌پرسید و آیوار با لبخند نگاهش می‌کرد آلدریک با خون سردی گفت:

- آیوار سلینگر چرا سکوت کردی؟ حرف بزن، بگو تو که هستی و حقیقت بانو ولوا را از کجا می‌دانی؟

باز هم لبخند تمسخر و سکوت. آلدریک دستور شکنجه را داد، دستان آیوار را با طناب بالای سرش بستند و لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند، مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک با آرامشی که از یک بازجوی سلطنتی بعید نبود گفت:

- این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است حرف بزن.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت بیست و هشت... 

آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد جلاد با شلاق در دستش به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد ولی صدایش درنیامد.

حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبه‌رویش ایستاده بود و نگاه می‌کرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربه‌ای دیگر خورد آلدریک گفت:

- هنوز هم نمی‌خواهی حرف بزنی؟

آیوار از درد پوست لبش را به دندان کشید و هیچ نگفت. آلدریک گفت:

- بهتر است زبان باز کنی واگرنه چیزی نصیبت نمی‌شود جز شکنجه و عذاب.

قفل دهان آیوار باز نشد، بعد از کلی شکنجه بیهوش شد، سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که آیوار با ترس چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت:

- سیگرون ولوا را از کجا می‌شناسی؟

آیوار محتاطانه گفت:

- حقیقت را می‌گویم ولی فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ.

آلدریک خون سرد تر از این حرف‌ها بود که بخواهد کم بیاورد گفت:

- بسیار خب به ایشان اطلاع می‌دهم. 

کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید روبه‌روی آیوار قرار گرفت و گفت:

- خب آقای آیوار سلینگر انگار می‌خواستید من را ببینید، خب می‌شنوم.

آیوار قوایش را جمع کرد که انگار اتفاقی نیفتاده، پس از آن آب دهانش را با زبان چرخاند و جمع کرد و به یک باره به صورت اریک پاشید که چندشش شد و صورتش مچاله شد همه از تعجب خشک‌شان زد؛ آلدریک گفت:

- منتظر چه هستید! شکنجه‌ را آغاز کنید.

جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت؛ اریک با دستمال صورتش را خشک کرد و با خشم نگاهش می‌کرد؛ میسون گفت:

- بی احترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است.

خطاب به جلاد گفت:

- هنوز استخوان‌هایش پیدا نیست؟ 

جلاد با بی رحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار می‌کوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود می‌پیچید، اریک با لذت تماشایش می‌کرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت:

- کافی‌ست. 

جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت، اریک بی اهمیت به زخم و درد آیوار، گفت:

- آدم سختی هستی، ولی باید بگویم دوره‌ات تمام شده، تمام اموالی که سرقت کردی الان در دست ماست و تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری، بهتر است قبل از مرگ دهان باز کنی و حرف بزنی، واگرنه جنازه‌ات بی زبان خواهد سوخت. 

آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و گفت:

- آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید، شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلی‌ها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید؛ نام خودت را شاه گذاشته‌ای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید، مطمئن باش خودم جانت را می‌گیرم.

حتی نگذاشتند حرف‌هایش تمام شود با چسباندن میله‌ی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و بعد در حالی که نفس نفس میزد گفت:

- خودم نابودتان می‌کنم.

اریک: کشور را تو و امثال تو نابود کردید به جای اینکه پشتیبان شاه‌تان باشید از مردمِ جال دزدی کردید از خزانه‌داری قصر دزدید، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهم‌ تری برای بحث هست. 

آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش می‌کرد. 

اریک مجدد گفت:

- درمورد سیگرون ولوا چه می‌دانی؟

آیوار: او یک احمق است که جانش را برای توی بی ارزش به خطر می‌اندازد. 

اریک: گفتی او یک ترال است؟ ترجیح می‌دهم راجع به این صحبت کنیم. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت بیست و نه... 

آیوار: شما حتی به دست نشانده‌ی خودتان هم اعتماد ندارید چگونه می‌خواهید مردم به شما اعتماد کنند. 

اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته دستور شکنجه را صادر کرد و گفت:

- قرار است مردم برای مرگت تصمیم بگیرند، مشتاقم آن روز را هر چه سریع تر ببینم. 

آیوار با چشمان خالی از حس به اریک نگاه می‌کرد اریک گفت:

- با سکوتت ثابت می‌کنی که رازی را مخفی می‌کنی. 

قدمی برداشت و گفت:

- دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، می‌ترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت می‌کنی. 

مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد و گفت:

- در چشمانت ترسی نمی‌بینم، پس نیتت محافظت است. 

به آلدریک نگاه کرد و گفت:

- او را زنده نگه دارید. 

میسون با تعجب گفت:

- قربان؟ ولی...

اریک حرفش را قطع کرد و گفت:

- گاهی یک اسیر لال از یک اسیر پرحرف، ارزشمند تر است، او باید زنده بماند، می‌خواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش می‌آید.

به سمت در رفت و از روی شانه نگاهی به آیوار انداخت و گفت:

- تحقیق درمورد بانوی ولوا با شدت بیشتری صورت می‌گیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد.

قبل از خروج از اتاق گفت‌:

- در میدان شهر سر و ته آویزانش کنید حق آب و غذا دادن به او را ندارید تا زمانی که من اجازه ندادم هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد.

سربازان آیوار را به میدان شهر بردند و  در محوطه‌ی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود...

***

سیگرون با نگرانی در حیاط کوچک‌شان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند حتی گاهی تصمیم می‌گرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد.

***

گردا و فریدا در خانه‌ی پدر فریدا نشسته بودند که پدرش هم به آن‌ها ملحق شد و گفت:

- مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید.

دو دختر به احترام آقای همر بلند شدند فریدا گفت:

- پدرجان خواهشی از شما داشتم.

ویل نشست و گفت:

- خب می‌شنوم.

دو دختر هم نشستند فریدا گفت:

- پدر جان تو که سیگرون را می‌شناسی! همان هم بازی قدیمی من، او دچار مشکل شده و می‌خواهم از شما خواهش کنم لطفی در حقمان بکنید.

ویل نگران گفت:

- بعد از اینکه تو را پیدا کردم آن‌ها را یادم آمد، حالا بگو چه کمکی از دست من برمی‌آید.

فریدا: دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته و آن‌ها می‌خواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند سرنوشت بدی گرفتار سیگرون می‌شود، آلدریک استون‌کرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم.

ویل فکری کرد و گفت:

- درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم ولی او قبل از خروج از قصر اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت، فکر نمی‌کنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. 

فریدا: ولی اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج می‌کنند. 

ویل: اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است واگرنه به سرنوشت بدی دچار می‌شود.

گردا: آقای همر راهی نیست که کمکمان کنید!

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی... 

ویل با لبخند گفت:

- من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم، با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی می‌مردند، شما با سکه‌هایی که بین مردم پخش کردید جان همه را نجات دادید و بعدش هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید؛ هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم ولی باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه می‌گوید.

گردا: اگر شاه حرف‌هایش را قبول کند چی؟

ویل: آن شاهی که من دیدم درمورد سیگرون مطمئن است و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمی‌شود.

سرش را سمت فریدا چرخاند و گفت:

- ولی برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک می‌روم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. 

از جا بلند شد و گفت:

- باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سخت تر می‌کند. 

لحظه‌ی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود وقتی رفت دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف می‌زدند.

 وقتی به میدان شهر رسیدند، مردی را دیدند که برعکس آویزان شده بود گردا از کسی پرسید:

- این مرد دیگر کیست؟. 

دخترک پاسخ داد:

- آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال می‌برد. 

گردا با تنفر نگاهش می‌کرد اگر اجازه‌اش را داشت گردنش را خرد می‌کرد تا آبروی دوستش را بخرد. 

فریدا گفت:

- چرا آویزانش کرده‌اند؟

دختر: دستور شاه بزرگ است گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. 

گردا: اعترافی هم کرده؟

دختر: نمی‌دانم، کسی حرفی نزده. 

دو دختر به خانه رفتند و حرف‌های ویل همر و آنچه که دیده بودند را برای سیگرون بازگو کردند؛ سیگرون گفت:

- باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بی آبرو اخراجم کنند. 

گردا: سیگرون اگر دستور بدهی من آن دیوصفت را می‌کشم تا تو در امان بمانی. 

سیگرون: اگر حرفی زده بود تاحالا سربازان به سراغم می‌آمدند

نگاه سردی را به گردا انداخت و گفت:

- با کشتن او فقط خودمان را به دردسر می‌اندازیم. 

فریدا: باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. 

سیگرون: به گفته‌ی پدرت باید صبر کنیم. 

***
دختران تا صبح بیدار و منتظر آقای همر بودند که بدانند نتیجه چه می‌شود نزدیک ظهر بود که آقای همر به خانه‌یشان رفت و گفت:

- آلدریک گفت او مرد بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاه‌تان نزده. 

فریدا: اگر آقای استون‌کرست دروغ گفته باشد چی؟ 

ویل به دخترک عجولش لبخند زد و گفت:

- آلدریک دروغ نمی‌گوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تا حال سربازان به سراغ‌تان می‌آمدند. 

فریدا: پدر، آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کرده‌اند. 

ویل: بله دیدمش، او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. 

گردا متعجب گفت:

- یعنی چه؟

ویل: تا وقتی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برنده‌اش است، او واقعا فردی باهوش است. 

گردا: خب تکلیف ما چه می‌شود؟ 

ویل: مثل قبل به زندگی‌تان ادامه دهید هنوز که اتفاقی نیفتاده. 

و رفت گردا گفت:

- عجب پدر خوش‌بینی! ما از دیروز نخوابیده‌ایم و پدرت می‌گوید مثل قبل زندگی کنیم! 

سیگرون: حق با آقای همر است باید امیدوار باشیم؛ بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. 

همان موقع هارالد وارد خانه‌ی سیگرون شد و گفت:

- باید با هم حرف بزنیم.
 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و یک... 

سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت:

- می‌شود بدانم درمورد چی؟

هارالد: اسبت را زین کن راه زیادی باید برویم.

سیگرون مردد گفت:

- هارالد! این سفر به دستور کیست؟

هارالد نگاهش را از او گرفت و گفت‌:

- به دستور من. 

گردا که نمی‌خواست هارالد را مشکوک کند گفت:

- من اسب را زین می‌کنم، شما لباس‌هایتان را عوض کنید بانو.

سیگرون داخل رفت و به سرعت لباس‌هایش را عوض کرد. 
گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترک‌بند زین پنهان کردند زمان سوار شدن سیگرون، گردا دم گوشش گفت:

- مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشته‌ام اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم ( استاد مهارت‌های رزمی‌شان در آنگلوساکسون) برو نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو می‌رسانم.

سیگرون: نه من فرار نمی‌کنم، ترجیح می‌دهم با آبرو بمیرم ولی با فرار آبرویم را نبرم. 

بعد دوستانش را در آغوش کشید و گفت‌:

- بخاطر همه چیز سپاسگزارم.

و بعد اسبش را سوار شد و از حیاط خارج شد همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. 
 در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود، صدای سم اسب‌ها روی سنگ‌ها می‌کوبید هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان می‌داد. 

هارالد در پای کوهی ایستاد و به بالا نگاه کرد و با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد از کوه بالا رفتند تا نیمه‌ی کوه رسیدند، پیاده شدند و اسب‌ها را همان‌جا بستند؛ سیگرون خنجر را از زیر زین برداشت داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت لباسش را مرتب کرد؛ همراه هارالد بقیه‌ی کوه را پیاده رفتند.
وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند هارالد وقتی نفسی تازه کرد گفت:

- اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را من رَم‌یار ( اسب همراه، اسب آرام‌گیر) گذاشته‌ام، می‌دانی چرا؟

سیگرون دو قدم نزدیک رفت و گفت:

- خیر قربان. 

هارالد ادامه داد:

- پدرم در آخرین جنگش وقتی همه‌ی افرادش را از دست داد به حرف زیر دستانش گوش نکرد و برای انتقام گرفتن تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، وقتی دشمنان می‌خواستند سر از تنش جدا کنند محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بی جانم را روی اسب می‌گذارد و با زدن اسب، آن را فراری می‌دهد، اسبش از میدان نبرد می‌تازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه می‌آید و از پای می‌افتد وقتی رسیدیم نه پدرم جان داشت و نه اسب؛ من زیاد اینجا می‌آیم و تا حالا نتوانسته‌ام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده می‌شوم.

حسرتی کشید و گفت:

- نیامده‌ایم تا این حرف‌ها را بزنم کار واجب تری داشتم؛ بیا بشین قصد گرفتن جانت را ندارم نیازی نیست بترسی.

سیگرون نزدیک رفت و گفت:

- من ترسی ندارم.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و دو... 

هارالد لباس سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد و گفت:

- از آن خنجری که آماده است قلب مرا پاره کند همه چیز معلوم است؛ درست است که شما فرمانده‌ی ارتش هستی و باهوش، ولی من هم بسیار زیرک هستم. 

لبخندی زد و گفت:

- آمده‌ایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرف‌های آیوار سلینگر.

سیگرون: هویت من مشخص است در اسناد محرمانه ثبت شده می‌توانید بروید و مطمئن شوید.

هارالد: هم از ترال بودن تو خوشحال هستم هم ناراحت؛ می‌خواهم پیشگویی را به تو بگویم که حدس میزدم راجع به توست.

به دور دست‌ها خیره شد و گفت:

- در زمان قدیم پیش‌بینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد که آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری می‌کند و اولین فرمانروای زن دان‌لاو می‌شود؛ تا حرف‌های آیوار سلینگر را شنیدم حدس زدم که آن تو هستی ولی تو ترال بودنت را انکار می‌کنی.

نگاهش کرد و گفت:

- سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا می‌شود! 

سیگرون از به دور دست‌ها خیره شد و گفت:

- پدر من تاجر بود.

هارالد: خبری خوبی‌ست، چرا که ازدواج طبقه‌ی جال با ترال‌ها مشکل است.

سیگرون متعجب گفت:

- منظورتان چیست؟

هارالد لبخندی زد و گفت:

- می‌خواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم.

سیگرون از سر ناباوری نگاهش می‌کرد هارالد گفت:

- نظرت تو چیست؟

سیگرون: قربان نمی‌خواهم روی حرف شما حرفی بیاورم ولی بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود.

هارالد: یعنی تو مخالفی؟

سیگرون: نه، ولی دلم نمی‌خواهد دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شده‌ام.

هارالد: آینده نگریت قابل ستایش است، بسیار خب تا آن موقع منتظر می‌مانم؛ بهتر است برویم دلم نمی‌خواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آورده‌ام.

از کوه پایین آمدند و به سوی شهر بازگشتند، وقتی به میدان شهر رسیدند با کشیدن دهنه‌ی اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند سیگرون گفت:

- تا کی باید آویزان بماند؟

هارالد: دو روز دیگر اعدام می‌شود تا آن موقع باید همين‌جا بماند.

حرکت کردند سیگرون گفت:

- نظر شاه اریک درمورد حرف‌هایش چیست؟

هارالد: چیزی نگفته.

سیگرون: فکر می‌کنید عاقبت چه می‌شود؟

هارالد: چه می‌خواهی بگویی! 

سیگرون: کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد با دروغ‌هایش نظر شاه را برگرداند.

به خانه رسیدند هارالد گفت:

- ولی او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده، مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترالی، بخاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی نه اینطور آزاد.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت سی و سه...

سپس نگاهی امیدوار کننده به سیگرون انداخت و دهنه‌ی اسب را کشید و رفت و در تاریکی ناپدید شد، سیگرون که از رفتنش مطمئن شد، دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجه‌اش را جلب کرد به پشت سر برگشت، سیرنا گفت:

- او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده.

سیگرون: راجع به چه کسی حرف می‌زنی؟

سیرنا: آیوار را نجات بده تا تو را نجات دهد.

و به راهش ادامه داد سیگرون متعجب به محو شدنش نگاه می‌کرد و سپس شانه‌ای بالا انداخت و وارد حیاط شد. گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید و گفت:

- وای سیگرون تو برگشتی! 

سیگرون سر تکان داد گفت:

- آیوار راجع به من حرفی نزده نگران نباش. 

گردا دستش را روی سینه‌اش فشرد و رو به آسمان گفت:

- سپاسگزارم الهه فریا، یا اودین؛ هر که، تویی که به دادمان رسیدی. 

سیگرون خندید و گفت:

- با کدام حرف می‌زنی؟ 

گردا: نمی‌دانم، شاید هر دو، با یکی برای حرف نزدن آیوار، و آن یکی برای زنده ماندنت، هر که، امیدوارم شنیده باشد. 

سیگرون مجدد خندید و وارد خانه شدند گردا گفت:

- راستی چه شد؟ کجا رفتید؟ 

سیگرون: با هارالد به کوهستان رفتیم، او به من پیشنهاد ازدواج داد. 

گردا متعجب و با چشمان گرد شده گفت:

- چی؟ هارالد؟! خب... خب تو چه گفتی؟ 

سیگرون: گفتم بهتر از تا تأیید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم.

گردا: شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو ازدواج با هارالد است.

سیگرون سکوت کرد و مدتی به به آتش زل زد، حرف‌های هارالد در ذهنش تکرار می‌شد. 

گردا سینی غذا را وسط گذاشت و گفت:

- بیا تا غذا سرد نشده. 

سیگرون نزدیک گردا نشست و قبل از خوردن غذا گفت: 

- هارالد می‌گفت در گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده، آنگلوساکسون را می‌گیرد و فرمانروای دان‌لاو می‌شود، نظر تو چیست؟

گردا: هارالد این را گفته؟! 

سیگرون سر تکان داد گردا که این تقدیر را برای دوستش می‌دید گفت:

- درست است من هم این پیش‌گویی را شنیده‌ام؛ اگر هارالد بگوید پس درست است؛ من همیشه می‌گفتم که تو برای کارهای بزرگتری ساخته شده‌ای. 

سیگرون: در این راه کمکم می‌کنی؟

گردا دست سیگرون را گرفت و با لبخند سر تکان داد سیگرون آن چشم‌های مصمم را خوب می‌شناخت. 

سیگرون آخرین لقمه‌اش را قورت داد و گفت:

- قبل از ورود به خانه سیرنا را دیدم، می‌گفت تنها راه نجات تو آیوار است، می‌گفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد.

گردا از سر تاسف سری تکان داد و گفت:

- زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر می‌کند، آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده، به او اهمیت نده واگرنه تو هم دیوانه می‌شوی.

سیگرون: ولی به نظرم او از آینده خبر دارد. 

گردا مدتی ساکت ماند انگار چیزی در ذهنش جابه‌جا شد گفت:

- حق با توست، گاهی دیوانه‌ها چیزی می‌بینند که ما نمی‌بینیم. 

نگاهش را به سیگرون دوخت و گفت:

- زمانی که دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی؛ سیرنا پیش‌بینی کرده بود. 

سیگرون بعد از خوردن غذا سمت آتش رفت و به آن زل زد، دائم صدایی در ذهن و گوشش می‌گفت:

- نجاتش بده تا نجاتت دهد. 

سپس بدون چشم برداشتن از آتش گفت:

- گردا! چطور می‌شود یک محکوم به اعدام را نجات داد؟

 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت سی و چهار... 

گردا کنارش جا خوش کرد و گفت:

- نجات او به چه دردمان می‌خورد؟ 

سیگرون با ظاهری خالی از حس گفت:

- سیرنا بیخود حرف نمی‌زند 

گردا هم به آتش خیره شد و چیزی نگفت فقط صدای ترق و تروق چوب‌ها بود که فضای اتاق را پر کرده بود گردا با کمک چوب آتش را زیر و رو کرد و گفت:

- بعد از نجات دادنش می‌خواهی چه کنی؟ 

سیگرون حسرتی کشید و گفت:

- نمی‌دانم. 

گردا بی حرف بلند شد و از روی طاقچه‌ی چوبی بطری و دو لیوان چوبی را برداشت و مجدد کنار سیگرون نیست، لیوان را پر کرد و به سمت سیگرون گرفت و گفت:

- انگار نیاز داری ذهنت را خالی کنی. 

سیگرون نگاه کوتاهی به او و لیوان انداخت و بعد از دستش گرفت گردا لیوان خود را هم پر کرد و جرعه‌ای نوشید که از تلخ بودن شراب صورتش مچاله شد اما حرفی نزد.

سیگرون لیوان را بین دو دست گرفت و به چوب‌های بی‌گناهی که با ساز آتش می‌رقصیدند نگاه می‌کرد، او هم خودش را همانند آن چوب‌ها می‌دید، با این تفاوت که او را خون و هویتش می‌رقصاند. 
جرعه‌ای نوشید که صدای سیرنا در ذهنش طنین‌انداز شد که می‌گفت:

- نجاتش بده تا نجاتت دهد.

- لباس طلا می‌میرد. 

و آن خنده‌ی شرورش. 

صدای هارالد را به وضوح می‌شنید:

- من نام این کوه را رم‌یار گذاشته‌ام. 

- دختری از فرزندان ترال خواهد آمد. 

- می‌خواهم زندگی‌ام را با تو تقسيم کنم. 

- آنگلوساکسون را می‌گیرد. 

- تو آن دختر ترال زاده هستی؟ 

- اولین فرمانروای زن می‌شود. 

سیگرون خود را در آتش می‌دید که درحال سوختن بود و به جای چوب، انسان‌ها و اطرافیانش او را می‌سوزاندند و آتش هم حرف‌ها و بی احترامی‌شان بود. 
با سنگین شدن کتفش،به سمت گردا برگشت و متوجه دستش شد که روی شانه‌اش گذاشته، گردا گفت:

- آنقدر غرق افکارت بودی که صدایم را نشنیدی. 

سیگرون نفسی صدادار گرفت و لیوان داخل دستش را سر کشید و گفت:

- بهتر است بخوابیم فردا روز مهمی‌ست. 

گردا با نگرانی نگاهش می‌کرد ولی لبخندش امیدی را در دل سیگرون زنده می‌کرد، در تشک‌ کنار هم دراز کشیدند گردا گفت:

- همه چیز را انکار کن، من هم شهادت می‌دهم که تو همینی هستی که ادعا می‌کنی. 

سیگرون‌: بین خودمان بماند ولی از عاقبت می‌ترسم، تنها امیدم به این است که اگر ترال بودن من ثابت شد اعدامم می‌کنند نه اخراج. 

گردا : نگران این هستی که بعد از اخراجت هیچ کجا راهت ندهند! یا دلتنگ من می‌شوی؟ 

سیگرون نگاهش کرد و لبخندی زد که بیشتر شبیه به کش آمدند لب‌هایش بود سپس گفت:

- نگران بی آبرویی و تحقیر شدنم هستم، خوب می‌دانی که بر سر ترال اخراجی چه می‌آید. 

گردا: بر روی پیشانی‌اش مهر داغ می‌زنند و از بین مردمی که با سنگ‌های در دست‌شان منتظر حمله هستند، عبورش می‌دهند، ولی قرار نیست برای تو این اتفاق بیفتتد چرا که گردا مواظب توست. 

سیگرون این بار لبخندی از عمق جان زد و بی فکر به چیزی خوابید چرا که نباید می‌گذاشت حرف‌های گردا به واقعیت تبدیل شوند. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت سی و پنج... 

وقتی نور خورشید بر زمین پراکنده شد، سیگرون درحالی که لباس میپوشید گفت:

- گردا نیازی نیست همراهم بیایی. 

گردا کمربندش را محکم بست و گفت:

-من تا آخر همراهت هستم. 

سپس لبخندی امیدوار کنند زد و از خانه خارج شدند. سیگرون در راه رفتن به قصر با دیدن آیوار ایستاد، گردا چند قدم رفته را بازگشت و متوجه نگاه و نگرانی سیگرون شد و گفت:

- کاش زود تر اعدام شود مردک پست.

آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده چشمانش را بسته بود و برعکس تاب می‌خورد، سیگرون دلش می‌سوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده گردا گفت:

- برویم دیگر، تماشا کردن این موش کثیف کافی‌ست.

سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا از بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد. 
گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آنها دور شد سیگرون با زحمت بین جمعیت رفت ولی سیرنا از آنجا رفته بود؛ آیوار چشمانش را باز کرد با دیدن سیگرون نیشخندی زد و مجدد خوابید‌. 
گردا دست سیگرون را کشید و از آنجا خارج کرد و گفت:

- دیوانه شده‌ای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ 

سیگرون سکوت کرد گردا گفت:

- رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرف‌های بی پایه و اساسش است.

در سکوت راه قصر را پیش گرفتند و وارد شدند این بار سیگرون برای ورود به قصر هیچ اشتیاقی نداشت انگار که تمام دروازه‌ها و دیوارهای قصر آن را مسخره می‌کردند، به سمت زندان رفتند ولی سربازان به گردا اجازه‌ی پیش روی ندادند. سیگرون وارد محوطه‌ی زندان شد. 
بعد از تحویل شمشیرش، همراه سربازی وارد تالار شکنجه شد، جایی که بوی خون و گوشت سوخته می‌داد، زندانیانی که هر کدام به دلیلی شکنجه می‌شدند گاهی با تازیانه و گاهی با فرو بردن میله‌ی سرخ شده روی بدنشان، صدای فریاد و شلاق آنجا را پر کرده بود. 
سیگرون روی آن‌ها چشمانش را بست و به راهش ادامه داد و وارد اتاق بازجویی شد، اولین بار بود که قدم در آن اتاق مخوف می‌گذاشت، در اتاق فقط یک پنجره کوچک بود و تقریبا اتاق تاریک بود‌ و به واسطه‌ی مشعل روشنش کرده بودند؛ یک میز در وسط اتاق بود که دو طرفش صندلی چوبی گذاشته بودند.
سیگرون نزدیک رفت و در مقابل اریکی که روی صندلی نشسته بود تعظیم کرد و گفت:

- بنده را احضار کرده بودید! سرورم.

اریک به صندلی روبه‌رو اشاره کرد و گفت‌:

- بشین. 

سیگرون سعی کرد آرامشش را حفظ کند با وقار روی صندلی نشست و دست‌های لرزانش را روی پاهایش گذاشت، اریک گفت:

- سیگرون ولوا دلیل اینجا بودنت را می‌دانی؟ 

سیگرون دست‌هایش را مشت کرد تا لرزشش را متوقف کند سپس گفت:

- ربطی به حرف‌های آن دزد بی خرد دارد! 

اریک آرام سر تکان داد و گفت:

- آیوار سلینگر غارتگر، همانی که اموال مردم را برد و در سرزمین من کلی هرج و مرج و ناامنی ایجاد کرد، حرف‌هایی میزد که نیمی از آن را باور نکردنم. 

سکوت کرد و نفسی عمیق کشید، سیگرون از درون می‌لرزید و سعی می‌کرد ظاهر و رفتارش این را نشان ندهد. 

اریک ادامه داد:

- او حرف‌هایی راجع به تو میزد که نمی‌دانم حقیقت دارد یا نه؟ 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت سی و شش... 

اریک بعد از سکوت کوتاهی گفت:

- می‌دانیم جای جالبش چه بود؟ انسان‌های عادی وقتی شکنجه می‌شوند برای نجات جانشان هر چه را که می‌دانند می‌گویند حتی خانواده‌ی خودشان را هم لو می‌دهند، ولی آیوار برای نجات خودش حرفی نزد و با سکوتش از تو محافظت کرد. 

خودش را جلو کشید و گفت:

-  چرا باید یک دزد از تو محافظت کند؟ 

سیگون با اعتماد به نفس ساختگی گفت:

- قربان! من نمی‌دانم که او چه گفته ولی او دشمن ما و مردم ماست، من او را دستگیر کردم. 

اریک مشت روی میز کوبید و گفت:

- خودت عاقبت دروغ گفتن و فریب دادن تاج و تخت را می‌دانی! پس به جای گفتن حرف اضافه از خودت دفاع کن. 

از نظر سیگرون اتاق تاریک تر شده بود اریک از دیدش همانند هیولای قصه‌های فریدا شده بود و خودش دخترک گمشده در جنگل. 
آرام و با وقار گفت:

- سرورم، من به شما دروغ نمی‌گویم. 

اریک نفسی صدادار کشید و گفت:

- من به تو اعتماد کردم و اختیار جنگ و ارتشم را به تو دادم، به هیچ عنوان دلم نمی‌خواهد که بفهمم فریب خورده‌ام، تو از کدام خاندان هستی؟ 

سیگرون دروغ‌های قدیمی‌اش را پیش چشمانش آورد و گفت:

- من از خاندان ولوا هستم، پدر من، یعنی بن ولوا از کشور نورث‌آمبریا بود و به واسطه‌ی شغلش که تجارت بود همراه مادرم مهاجرت می‌کرد و وقتی در دان‌لاو بودند من بدنیا آمدم و آن‌ها همینجا ماندگار شدند تا آغاز جنگ با آنگلوساکسون‌ها، مجبور به مهاجرت شدیم، و بعد از فوت پدر و مادرم، من به کشوری که در آن زاده شده‌ام بازگشتم. 

صدایش آرام اما محکم گفت:

- من همین هستم که ادعا می‌کنم نه آن کس که دزدی بی اهمیت گفته. 

اریک به نشانه‌ی تفهیم سر تکان داد و گفت:

- اسناد رسمی باقی مانده را آلدریک استون‌کرست و کیل لجر بررسی کردند ولی هیچ تاجری به نام بن ولوا ندیده‌اند. 

سیگرون دلش لرزید ولی کم نیاورد و گفت:

- این شهر دوازده سال در چنگال دشمن بوده، انتظار ندارید که تمام اسناد دست نخورده و سالم باقی مانده باشد.

اریک همانطور که به سیگرون نگاه می‌کرد دست روی جمجمه‌ای که سمت چپ روی میز قرار داشت کشید و گفت:

- ثابت کن که آیوار سلینگر دروغ می‌گوید.

سیگرون با فشردن گوشه‌ی لباسش در مشت، نم دستانش را گرفت و سکوت کرد. اریک با چشمان هوشیار و غیر قابل انکار، انگار که با او حرف میزد. 

سیگرون نفسی گرفت و محکم تر از قبل گفت: 

- ثابت می‌کنم فقط باید مدتی به من زمان بدهید.

اریک بی حرف فقط نگاهش می‌کرد سپس خودش را جلو کشید و گفت:

- فرصت می‌دهم، ولی نه برای تو، برای برادرزاده‌ی خودم؛ هارالد همه چیز را به من گفت، گفت که می‌خواهد زندگیش را با تو شریک شود، من هم به تو فرصت می‌دهم که فکر نکند دشمنش هستم.

به عقب رفت و گفت:

- فقط سه روز وقت داری ثابت کنی که کارلس هستی، برایم مدرک بیاور، شاهد بیاور، یا هرچیز دیگری.

از جا بلند شد و گفت:

- بهتر است تمام تلاشت را بکنی واگرنه هارالد هم جلودار من نیست.

به سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند، سه تا از انگشتانش را بالا گرفت و گفت‌:

- فقط سه روز، فراموش نکن.
 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت سی و هفت...

در را باز کرد، سیگرون از جا بلند شد و گفت:

- شاهد من گرداست. 

اریک همین‌طور که نگاهش به در بود گفت:

- شاهد معتبر می‌خواهم نه یک ترال که برای تو کار می‌کند. 

سیگرون دست پاچه شد و گفت: 

- ولی او از کودکی با من بوده و تنها شاهد من است. 

اریک به سمتش برگشت و گفت:

- سیگرون! خودت هم خوب می‌دانی که شهادت یک ترال پیش درباریان بی اهمیت است، من به تو فرصت دادم که فردی قابل اعتماد و با اصل و نسب بیاوری. 

سیگرون: شما شاه این سرزمین هستید، نظر شما مهم است یا درباریان؟ 

اریک نزدیک رفت و گفت:

- من شاه این سرزمین هستم  اما قانون را نبستم، اگر می‌خواهی فرمانده بمانی، باید مجدد نظر درباریان را جلب کنی چرا که اعتبار تو پیش آن‌ها با حرف من درست نمی‌شود، سه روز دیگر می‌بینمت.

سپس از اتاق خارج شد سیگرون از سر آسودگی نفس عمیقی کشید و بلافاصله از آن اتاق مخوف خارج شد.
بدون نگاه کردن به افرادی که شکنجه می‌شدند و بی اهمیت به فریادهایشان از آنجا خارج شد شمشیرش را پس گرفت و از زندان خارج شد.
گردا که گوشه‌ای ایستاده بود به سرعت نزدیک رفت و سر تا پای سیگرون را نگاه کرد و گفت:

- چه شد؟

سیگرون آرام و با وقار گفت:

- برویم در خانه حرف می‌زنیم.

گردا حرفی نزد و با هم از قصر بی روحی که قصدش گرفتن جان سیگرون بود خارج شدند، سیگرون نفسی عمیق کشید و به سمت خانه راه افتاد هر قدمی که برمی‌داشت و از قصر دور میشد احساس آسودگی می‌کرد.
باز هم در جای اشتباه ایستاد و به تاب خوردن مردی بیچاره نگاه کرد گردا گفت:

- اینجا ماندن اشتباه است، برویم.

سیگرون: نمی‌دانم باید از او متنفر باشم یا تشکر کنم. 

گردا متعجب نگاه کرد و گفت:

- تشکر برای چه؟

سیگرون راه افتاد و گفت:

- برویم گردا، برویم.

گردا بی حرف دنبالش رفت وقتی به خانه رسیدند گردا گفت:

- خب حالا بگو چه شد؟ چه گفتی؟ چه شنیدی؟ 

سیگرون کمربندش را باز کرد و روی زمین انداخت انگار که می‌خواست تمام مسولیت‌ها را با آن کنار بگذارد. سپس گفت:

- سه روز به من فرصت داد تا مدرک ببرم، نیاز به شاهد دارم، کسی که شهادت دهد من کارلس هستم ولی... 

گردا با ذوق گفت:

- خب من هستم، می‌توانم شهادت بدهم. 

سیگرون لبخند تلخی زد و دست روی صورتش گذاشت و با انگشت شست لپش را نوازش کرد ذوق گردا کور شد و گفت:

- شهادت من را قبول ندارند، چرا که من یک ترال هستم و بی ارزش. 

سیگرون در آغوش کشیدش و گفت:

- شهادت تو برای من ارزش دارد، دیگران چه اهمیتی دارند! 

گردا با ناراحتی از آغوشش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت و با بغضی که سعی در فرو بردنش داشت گفت:

- پس باید چه کنیم؟ 

سیگرون با ناراحتی به گردا نگاه کرد لب‌هایش باز میشد ولی کلمه‌ای خارج نشد، برگشت و از روی طاقچه بطری و لیوان برداشت و طوری که سعی داشت بیخیال جلوه دهد گفت:

- باید با هم از این لحظه استفاده کنیم و خوش باشیم، شاید دیگر فرصتی نباشد. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت سی و هشت... 

گردا با لبخندی به تلخی زهر سرش را تکان داد سیگرون از خانه خارج شد و روی سنگ گوشه‌ی حیاط نشست لیوانش را پر کرد و لاجرعه سرکشید. 

گردا هم روی نزدیک‌ترین سنگ نشست و لیوان را از سیگرون گرفت وقتی نزدیک دهانش برد ناگهان چشمانش گرد شد و گفت:

- فریدا می‌تواند شهادت دهد. 

سیگرون لیوان دومش را هم سر کشید و از تلخی شراب صورتش مچاله شد، سرش را تکان داد و گفت:

- نه نمی‌تواند، چرا که باید به خدایان قسم بخورد و اگر روزی ثابت شود که دروغ گفته او را در ملأ عام قربانی می‌کنند من راضی نیستم به خاطر نجات جان بی‌ارزشم فریدا را قربانی کنم.

سیگرون لیوان سومی که خالی شده بود را به زمین کوبید صدای درد لیوان فلزی هم بلند شد، سیگرون خنده‌ی جانانه‌ای کرد. 

گردا لیوانش را سر کشید، کسی که هرگز لب به چیزی نزده بود انگار غم سیگرون برایش گران تمام شده بود و در آن دو روز دو لیوان به سلامتی غم نوشیده بود.

گردا به چشمان متزلزل سیگرون نگاه کرد و گفت:

- زیاده روی نکن. 

سیگرون بی آنکه بفهمد لیوان چهارم را هم سر کشید و با خنده گفت:

- چشمانت! انگار غم دنیا داخلش نشسته. 

گردا در سکوت نگاهش می‌کرد سیگرون از جا بلند شد و بدنش را تکان داد و گفت:

- بلند شو گردا، باید غم چشمانت را نابود کنم. 

وقتی دید اون واکنشی نشان نداد دستش را گرفت و بلندش کرد. دستانشان را قفل هم کردند و سیگرون با آهنگ نامرئی به طرفین می‌رفت و گردا را همراه خود می‌کشاند. 

گردا گفت:

- سیگرون کافی‌ست، ولم کن.

سیگرون که تازه اوج گرفته بود دست گردار را بالا گرفت و زیرش چرخی زد در نزدیک‌ترین فاصله به صورتش ایستاد و گفت:

- غم چشمانت را دوست ندارم. 

گردا دستش را رها کرد و سر جای قبلش نشست سیگرون که تنها ماند همانند کودکان پا به زمین کوبید و نشست و بطری را برداشت که گردا عصبی شد و بطری را از دستش کشید و وسط حیاط انداخت و گفت:

- به خودت بیا. فقط سه روز فرصت داریم بعد نشسته‌ای و کیفت را کوک می‌کنی! باید چاره‌ای بیندیشیم.

سیگرون نگاهش می‌کرد و گفت:

- نمی‌خواهم به چیزی فکر کنم.

گردا: ولی باید فکر کنی، مدرکی نداری، شاهدی نداری، چجور باید ثابت کنی تا جانت را نجات دهی.

سیگرون که انگار هوشیار شده بود دست گردا را محکم گرفت و گفت:

- گردا باید قولی به من بدهی، اگر ترال بودن من ثابت شد با دستان خودت جانم را بگیر، نگذار بی آبرو شوم.

گردا تنش به لرزه افتاد و دستان سیگرون را پس زد و گفت:

- از من می‌خواهی جان خواهرم که پاره‌ی تنم است را بگیرم!

چشمانش همانند قبل محکم و آرام شد و گفت:

- مدرک می‌آورم، شاهد می‌آورم، نمی‌گذارم آسیبی به تو برسد.

سیگرون خندید و چشمان بی رمقش بسته شد ولی قبل از اینکه بیفتد گردا نگهش داشت. فریدا در می‌زد گردا گفت:

- بیا داخل.

فریدا با عجله در را باز کرد و وارد شد با دیدن سیگرون در آن حال گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟ او را شکنجه کرده‌اند؟ 

گردا گفت:

- بیا کمک کن باید ببریمش داخل.

فریدا به کمک رفت و دو نفری جسم خسته‌ی سیگرون را به خانه بردند. گردا گفت:

- همینجا بمان و مواظبش باش من جایی کار دارم و به زودی برمی‌گردم. 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

 

#پارت سی و نه...

به حرف‌های فریدا اهمیت نداد و از خانه خارج شد، با قدم‌های استوار و بدون کوچک ترین نگاهی از کنار آیوار گذشت و به بازار سیاه رفت و چشمش به مردم فقیر افتاد که با سر و وضع کثیف و با لباس‌های کهنه از سوز سرما دور هم جمع شده بودند.

با ورود گردا در بینشان، دست‌هایشان را دراز کردند تا شاید خوراک یه سکه‌ای نصیب‌شان شود. گردا دلش می‌سوخت و از طرفی هم خوشحال بود که با دروغ سیگرون به این مرحله نرسیده.

با حس ترحم از بینشان گذشت چرا که کارهای مهم تری داشت.

آنقدر رفت تا به خانه‌ای رسید چند بار در زد ولی صدایی نیامد به اطرافش نگاه کرد و مجدد محکم در زد این بار در را باز کردند مردی کثیف با موهای ژولیده؛ عصبی گفت:

- چی می‌خوای؟

گردا سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:

- کَندال کجاست؟ باید او را ببینم.

این بار مرد سرتا پای مرد را نگاه کرد و گفت:

- تو دیگر که هستی؟

گردا: من گردا شیلد دوتیر هستم، باید کندال را ببینم کار واجبی دارم.

مرد: کندال را نمی‌شناسم. 

به داخل رفت ولی قبل از اینکه در را ببندد گردا با پا به در کوبید و وقتی کامل باز شد به داخل رفت. مرد با عصبانیت گفت:

- آهای تو! به چه اجازه ای وارد شدی؟

گردا شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت و گفت:

- کندال کجاست؟

مرد زیر شمشیر زد و برای مقابله با گردا آماده شد، گردا با شمشیر و مرد با دستان خالی مبارزه می‌کردند.

ناگهان گردا ایستاد و شمشیرش را انداخت و با مشت شروع به مبارزه کرد، انگار می‌خواست قدرتش را به رخ بکشد.

مدتی گذشت مردی نابینا با ظاهر آشفته به عصایی چوبی‌اش تکیه داده بود و صدای آن دو را می‌شنید.

با صدای بلند گفت:

- بس کنید.

مرد دست از جنگ کشید و دست مشت شده‌اش را را روی سینه‌اش کوبید و تعظیم کرد. گردا هم شمشیرش را برداشت. 

مرد نابینا گفت:

- تو دیگر که هستی؟

گردا مقتدرانه گفت:

- من گردا شیلد دوتیر هستم و با کندال کار دارم.

مرد: چه کاری با کندال داری؟

گردا: باید خودش را ببینم.

مرد: من کندال هستم.

گردا قدمی جلو رفت و با دقت نگاه کرد و گفت:

- تو کندال هستی؟

نیشخند صداداری زد و گفت:

- ولی من شنیده بودم کندال بسیار زیرک و باهوش است و در کمترین زمان مدرک جعل می‌کند، ولی تو که حتی چشم بینا هم نداری.

کندال به سمت خانه رفت و گفت:

- اشتباه شنیده‌ای، من مدرم جعل نمی‌کنم.

گردا سمتش رفت و گفت:

- شاید اصلا تو کندال نیستی و فقط یک دروغگوی شیادی. 

 

کندال نیشخندی زد و به خانه رفت گردا همراهش شد و شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت و گفت:

- کندال کجاست باید ببینمش. 

کندال: شمشیرت را کنار بگذار، با تهدید کاری پیش نمی‌بری. 

گردا شمشیرش را پایین برد. مرد گفت:

- کندال من هستم، کارت را بگو. 

گردا: باید مدرکی برایم جعل کند، بدون اینکه کسی خبر دار شود ولی کندال، نه یک فرد نابینا. 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت چهل...

کندال در کنار آتش نشست و گفت:

- چه مدرکی؟ برای که؟

گردا: ترجیح می‌دهم به خودش بگویم.

کندال دست مشت شده‌اش را بر روی چوبی کوبید که از وسط نصف شد و گفت:

- گردا شیلد دوتیر! همان محافظ بانوی فاتح؟

گردا: انگار آوازه‌ام به گوش تو هم رسیده.

کندال چوب را در آتش گذاشت و گفت:

- عظمت این شهر غیر قابل انکار است اما مگر می‌شود بانوی فاتح یا محافظ جان بر کف‌اش را نشناخت!

گردا نزدیک رفت و گفت:

- من باید کندال را ببینم، او کجاست؟

کندال: نگفتی چه مدرکی نیاز داری؟ مدرک جعلی برای ریشه‌ی دروغین سیگرون ولوا؟

گردا که نمی‌خواست آبروی سیگرون را ببرد گفت‌:

- سیگرون یک کارلس است ولی بخاطر جنگی که در این سرزمین داشتیم مدارکش نابود شده حالا باید جوری این را ثابت کنیم.

مرد: شاید این‌ها حقه است و می‌خواهید کندال را دستگیر کنید. 

گردا: فقط دو روز وقت دارم مدرک را ببرم، اگر کندال کمکم کند از جانش می‌گذرم ولی اگر بلایی سر بانویم بیاید خودم کندال را می‌سوزانم. 

کندال خندید و گردا را تشویق کرد و گفت:

- تو بسیار شجاعی و وفادار، اما چه گیر کندال می‌آید؟ 

گردا کیسه‌ی سکه‌هایش را باز کرد و نیمی از ان را روی زمین ریخت. مرد دستش را روی آن‌ها گذاشت و در مشت کشید و گفت:

- کمکت می‌کنم نه بخاطر این یک مشت سکه، من هم زخم خورده‌ی آن دشمن... 

ادامه نداد. گردا متعجب گفت:

- راجع به چه حرف می‌زنی؟ 

مرد که می‌خواست بحث را عوض کند گفت:

- اطلاعات سیگرون را می‌خواهم. 

گردا: مثلا چه؟

مرد کسی به نام گِری را صدا زد و چند لحظه بعد همان مردی که با گردا مبارزه می‌کرد وارد اتاق شد و گفت:

- بله قربان!

کندال گفت:

- مواظب اطراف باش من باید به بانوی فاتح و محافظش کمک کنم.

گری متعجب گفت:

- قربان! ولی...

کندال حرفش را قطع کرد و گفت‌:

- اگر اتفاقی افتاد طبق رسم قدیمی خبرم کن. 

گری چشمی گفت و رفت کندال گفت:

- برویم، زمان زیادی نداریم.

هر دو بلند شدند و از اتاق خارج شدند کندال مشعلی را روشن کرد و به سمت دیوار رفتند گردا گفت:

- مواظب باش، مقابلت دیوار است.

کندال دو قدم برداشت و وقتی به دیوار رسید نشست و خاک را کنار زد که یک در چوبی روی زمین خودنمایی می‌کرد، گردا با چشمان گرد شده نگاه می‌کرد، کندال در را به سمت بالا کشید و وارد گودال شد و گفت:

- همراهم بیا.

گردا به آرامی وارد گودال شد و تونلی را مقابلش دید که کندال آنجا ایستاده بود چند قدم رفتند که کندال چند مشعل آنجا را روشن کرد گردا اطرافش را با تعجب نگاه می‌کرد آن‌ها در اتاقی کوچک زیرزمینی بودند که یک میز و کلی پوست گاو و چند شی دیگر وجود داشت گردا گفت:

- اینجا دیگر کجاست؟ 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت چهل و یک... 

کندال پشت میز رفت و نشست و گفت:

- اینجا همان جایی‌ست که حقیقت را جعل می‌کنیم تا دروغ‌ها را نجات دهیم.

گردا نزدیک رفت و پوست‌ها را نگاه کرد و گفت:

- خب چه کسی قرار است این کار را انجام دهد؟

کندال نیشخندی زد و گفت:

- من.

گردا متعجب نگاهش کرد و گفت:

- تو! با کدام چشم؟

ناگهان کندال چشمانش را باز کرد و گفت:

- با این دو چشم.

گردا نیشخندی زد و گفت:

- پس درست شنیده‌ام که کندال مردی شیاد و دروغگوست.

کندال پوستی را پیش رویش گذاشت و گفت:

- سیگرون ولوا از کدام خاندان کارلس است!

سری تکان داد و گفت:

- که نیست.

گردا با عصبانیت گفت:

- سیگرون فرزند بن ولواست، او تاجری شناخته شده در سرزمین دان‌لاو و نورث‌آمبریاست.

کندال: بسیار خب، آرام آرام بگو بذار بنویسم.

قلم فلزی را برداشت و آغشته به جوهر مشکی داخل ظرف کرد و نوشت:

- به نام خدایان

این نگاشته‌ایست برای گواهی دادن به تبار و نژاد

سیگرون دختر بن ولوا؛ زاده‌ی سرزمین دان‌لاو

از خاندان ولوا که تبارشان به کارلس‌های آزاد آن دیار می‌رسد

پدرش بن ولوا تاجری نامدار بود و در بازارهای نورث‌آمبریا، وستریک و دان‌لاو داد و ستد داشت، او آزاد بود و هرگز در بند کسی نبوده؛ و مادرش هارت لایت‌وود زنی ثروتمند آزاده از دهکده‌ی وولف‌گار بود

این گواهی به خواست دو تن از بزرگان آن دیار نگاشته شده

تایموس پاشکسته، بازرگان اهل نورث‌آمبریا

آسگِر پیر، ریش سفید سرزمین دان‌لاو

به خط رونی راستین

به تاریخ: سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون به هنگام بهار

مهر.

 بعد از اتمام کارش تبار نامه را مجدد خواند و بررسی کرد.
گردا که آتش امید را مقابل می‌دید گفت:

- نه، انگار مردم حقیقت را راجع به تو می‌گفتند.

کندال تبار نامه را برداشت و سمت مشعل برد و روی آن گرفت. گردا به سمتش حمله ور شد و گفت:

- چه غلطی می‌کنی؟ چرا او را می‌سوزانی.

کندال به سمتش برگشت و دستش را گرفت و گفت:

- دخترک احمق بگذار کارم را بکنم.

گردا قدمی عقب رفت کندال گوشه‌ی پوست را سوزاند و با دست خاموشش کرد که قدیمی به نظر برسد. گردا گفت:

- او را به من بده.

کندال: اول باید بهایش را بپردازی.

گردا: بهایش را پرداخته‌ام، حالا نوبت توست که کارت را به اتمام برسانی.

کندال مجدد پشت میز نشست و گفت:

- تمام کیسه را می‌خواهم.

گردا دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت:

- انگار دلت می‌خواهد سر از تنت جدا کنم، یا تو را تحویل شاه دهم.

کندال: چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه یک کور برایت تبارنامه جعل کرده؛ اصلا مرا تحویل دادی آن وقت چه کسی می‌خواهد تبارنامه‌ برایت جعل کند! 

گردا پوست را برداشت و گفت:

- به تو نیازی نیست جون تبارنامه در دستان من است. 

کندال خندید و گفت:

- آن فقط یه پوست بی ارزش است و هیچ کجا آن را به رسمیت نمی‌شناسند چرا که مهر ندارد.

#پارت چهل و دو... 

گردا که از وقاحت مرد به ستوه آمده بود گفت:

- سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون؟ مهر آن را که نداری.

کندال با نیشخند نگاهش کرد از داخل صندوق کوچک روی میز چندین مهر درآورد و نگاه کرد وقتی به مهر مورد نظرش رسید، مابقی را جمع کرد و گفت:

- مگر نگفتی کندال شیادی حقه باز است؟

همین‌طور که مهر را بین انگشتانش می‌چرخاند گفت:

- گردا شیلد دوتیر چه کنیم؟

گردا با تنفر نگاهش می‌کرد گفت:

- اول تبارنامه را مهر کن بعد سکه‌ات را بگیر. 

کندال: انگار اشتباه متوجه شده‌ای، من تمام سکه‌ها را همین الان می‌خوام و کیسه‌ی دوم را بعد از زدن مهر. 

گردا دهانش از نامردی کندال باز ماند کندال گفت:

- شنیدم اگر ثابت شود سیگرون ولوا ترال است او را با بی آبرویی اخراج می‌کنند، حقیقت دارد! 

گردا کیسه‌ی سکه را از کمرش باز کرد و با حرص روی میز کوبید و گفت:

- همین کافی‌ست، تبارنامه را بده.

کندال نیشخندی زد و گفت:

- این تبارنامه پیش من می‌ماند تا سکه‌ها را تحویل دهی.

کندال وزن کیسه‌ی قرمز رنگ را سنجید و بلند شد و گفت:

- گفتی دو روز فرصت داری، نه؟ من جای تو بودم سریع تر پول می‌آوردم. 

تبارنامه را داخل صندوق گذاشت و قفلش کرد. گردا با عصبانیت گفت:

- تبارنامه را به من بده، قول می‌دهم دوبرابر آن را به تو بدهم. 

کندال صندوق را برداشت و به سمت خروجی رفت و چند تقه‌ای بد در زد و گفت: 

- اگر جای تو بودم قبل از اینکه بانویم رسوا شود سکه‌ها را تحویل می‌دادم.

در را باز کردند و کندال از زیرزمین خارج شد. گردا هم همراهش رفت. تا پا روی زمین گذاشت شمشیری زیر گلویش نشست گری بود که گفت:

- اگر از اینجا کسی چیزی بفهمد سرت را برای بانویت می‌فرستم .

دست گردا روی شمشیر نشست و او را پایین برد و گفت:

- وای بحالتان اگر تبارنامه را ندهید یا دهان کثیف‌تان را باز کنید، آن وقت است که گردا با گوشت‌تان برای بانویش غذا می‌پزد.

با تنفر نگاه به گری بعد کندال که جلوی خانه ایستاده بود انداخت و گفت:

- فردا باز می‌گردم. 

از آن خانه‌ای از از در و دیوارش کثافت می‌ریخت خارج شد کندال همین‌طور که کیسه را با بالا می‌انداخت زیر لب گفت:

- عجب دختر نترس و وفاداری، کاش مال من بود. 

به خانه برگشت و پول‌هایش را جمع کرد، گری نزدش رفت و گفت:

- او دنبال چه بود؟ 

کندال نخ کیسه را کشید و گفت:

- خدایان به ما لطف و رحمت عطا کرده‌اند بدون سوال کارت را بکن. 

گری: کندال به من هم بگو او دنبال چه بود؟ 

کندال: روزیی که اینجا به تو کار دادم فقط گفتم در کارهایم دخالت نکن سوال نپرس، ولی تو چه کردی! مدام اشتباهت را تکرار می‌کنی. 

گری عذرخواهی کرد و از اتاق خارج شد 

گردا بدون اهمیت به مردم با عصبانیت راه می‌رفت تا از بازار خارج شد شنیدن اسمش از زبان کسی توجه‌اش را جلب کرد به سمتش برگشت با مردی روبه‌رو شد که انتظارش را نداشت ولی خودش را جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس ساختگی گفت:

- سرورم.

#پارت چهل و سه... 

تعظيم کوتاهی کرد که هارالد به پشت سرش نگاه کرد و گفت:

- گردا! تو اینجا چه می‌کنی؟ 

گردا در ذهن دروغ می‌پروراند هارالد گفت:

- تنها آمده‌ای یا سیگرون هم همراه توست؟

گرداکمی صدایش لرزید ولی با صاف کردن گلویش گفت:

- من تنها آمده‌ام، کاری داشتم. 

هارالد مجدد به پشت سرش نگاه کرد و گفت:

- کار؟ در بازار سیاه؟ 

گردا تازه لباس‌های کهنه و بی رنگ هارالد را دید و با تعجب گفت: 

- شما چرا اینجاید؟ آن هم با این لباس؟ 

هارالد دستانش را پشت کمرش قفل هم کرد و گفت:

- برای بازدید آمده‌ام، این لباس را مناسب دیدم، بحث را عوض کردی. 

گردا کلی دروغ داشت و ناگهان گفت:

- آمده بودم دارو بگیرم. 

هارالد متعجب گفت:

- دارو؟ این چه دارویی‌ست که در مریض خانه پیدا نکرده‌ای؟ 

گردا: خب داروی کمیابی‌ست، مردم گفتند در اینجا می‌توانم پیدا کنم. 

هارالد: پیدا کردی؟ 

گردا: نه کسی چنین دارویی را نمی‌شناخت. 

هارالد: سیگرون کجاست؟ 

گردا: او درخانه ماند. 

نگاه هارالد به جای خالی کیسه سکه‌هایش افتاد و گفت:

- کیسه‌ی سکه‌هایت را نمی‌بینم. 

گردا به اطراف نگاه می‌کرد تا شاید بتواند راه فرار از مخمصه را پیدا کند وقتی راهی پیدا نکرد گفت:

- همه را صرف مردم بیچاره کردم. 

هارالد ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چقدر دلسوز؛ دارو را برای چه می‌خواستی؟

گردا: خب... خب دارو را برای...برای یک زخم قدیمی می‌خواهم مدتی‌ست دردش امانم را بریده.

هارالد: همراهم بیا، درمانگر اِیر لیف دوتیر در درمان خانه( درمانگاه) مشغول است نگاهی به زخمت می‌اندازد.

و راه افتاد گردا گفت:

- فکر کنم بعدا به دیدارشان بروم الان باید به دیدن سیگرون بروم.

هارالد: تو چیزی را مخفی می‌کنی؟ 

گردا نزدیکش رفت و گفت:

- نه، چیزی تا شب نمانده و باید غذا بپزم، واگرنه بانو عصبانی می‌شود. 

هارالد نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

- بسیار خب، برویم باید ببینمش. 

بدون اینکه منتظر گردا بماند راه افتاد گردا ناخن‌هایش را در کف دستانش فشار داد و نفسش را با حرص بیرون داد و با فاصله‌ی کم پشت سرش راه افتاد در سکوت مسیر خانه را پیش رفتند هارالد بی توجه به کسی وارد شد گردا هم وارد شد و با سیگرونی که وسط اتاق خوابیده بود روبه‌رو شد هارالد با نگرانی گفت:

- چه اتفاقی افتاده؟ 

فریدا از جای بلند شد و تعظیم کرد هارالد نزدیک رفت و گفت:

- پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ 

فریدا که از هارالد ترس داشت با دست پاچگی گفت: 

- من آمدم بانو بیهوش شده بود. 

گردا دخالت کرد و گفت:

- چیزی نیست، کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده و کمی استراحت کند حالش خوب می‌شود. 

هارالد مشکوک به سمت گردا برگشت و گفت:

- مطمئنی که دارو را برای خودت می‌خواستی نه سیگرون؟ 

 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت چهل و چهار... 

گردا آستین چپش را بالا زد که زخمی عمیق و قدیمی خودنمایی کرد انگشت روی آن کشید و گفت:

- این زخم آزارم می‌دهد.

هارالد زخم را لمس کرد که از سردی دستش، تن گردا لرزید و قدمی عقب رفت و آستینش را مرتب کرد هارالد در بالین سیگرون نشست و موهای درهم‌اش را از صورتش کنار زد و اولین باری که او را دیده بود را به یاد آورد دختری شجاع و جسور که در دربار شمشیر می‌کشید تا نظر شاه را جلب کند، انگار موفق شده بود علاوه بر شاه، نظر برادرزاده‌ی شاه را هم جلب کرده بود.
هارالد گفت:

- چه زمانی اینطور شده؟

گردا: بعد از خروج از قصر.

هارالد: حرفی نزد؟ بازجویی چطور بود؟

گردا: شاه اریک گفته تا سه روز دیگر باید شاهد یا مدرک ببرد.

هارالد: دارد؟

گردا: به گفته‌ی آلدریک استون‌کرست و کیل لجر هیچ مدرکی در دفتر ثبت اسناد ندارد، چرا که بعد از جنگ بسیاری از اسناد مفقود شده ولی تمام امیدمان این است که مدارک مربوط به سیگرون در دفتر اسناد نورث‌آمبریا باشد یا... یا...

هارالد حرفش را قطع کرد و گفت:

- شاهد چطور! دارد؟

فریدا جسارتش را جمع کرد و گفت:

- من و گردا هستیم.

گردا: نه، شهادت من ارزشی ندارد.

فریدا: شهادت من چطور؟

گردا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. هارالد بلند شد و مقابل گردا ایستاد و گفت:

- باید تنها صحبت کنیم.

گردا بی توجه به تعجب فریدا در سکوت همراه هارالد شد و در حیاط پشت سرش ایستاد و گفت:

- قربان!

هارالد به سمتش برگشت و قدمی به او نزدیک شد و گفت:

- می‌خواهم واقعیت را بدانم، تو تنها کسی هستی که از عنفوان کودکی او را می‌شناسد، به من بگو خون او از کیست؟ یک ترال! یا کارلس!

گردا از این همه صراحت جا خورده بود، آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت‌:

- قربان! ما به شما دروغ نگ... 

هارالد دستش را بالا برد و مانع حرف زدنش شد و گفت:

- اضافه گویی را برای بعد بگذار، حرفت را در یک کلام خلاصه کن، سیگرون ترال است یا کارلس، بگو تا بتوانم کمکش کنم.

گردا نمی‌دانست که می‌تواند به او اعتماد کند یا نه، در سکوت به زمین چشم دوخت، هارالد گفت:

- جواب بده. 

گردا سینه ستبر کرد و گفت:

- سیگرون کارلس است. 

هارالد سر تا پای گردا را برانداز کرد و گفت:

-امیدوارم حق با تو باشد، اگر کاری بود روی من می‌توانید حساب کنید، برای دستت هم به درمان خانه مراجعه کن به بازار سیاه اعتمادی نیست. 

به سمت در رفت و از خانه خارج شد گردا نفس آسوده‌ای کشید و به خانه برگشت و گفت:

- او چرا هنوز خوابیده؟

فریدا: کمی قبل از آمدن شما بیدار شد و کمی آب نوشید و باز خوابید، هارالد به تو چه گفت؟ 

گردا در گوشه‌ای نشست و گفت:

- میخواست زیر زبانم را بکشد، ولی او نمی‌داند من وفاداریم به سیگرون بیشتر از شاه و تمام جال‌هاست. 

#پارت چهل و پنج...

فریدا نزدیکش نشست و گفت:

- تو کجا رفته بودی؟

گردا به سیگرون که در حال چرخیدن بود نگاه کرد و گفت:

- رفته بودم دنبال مدرک.

فریدا: پیدا کردی؟

گردا: هم بله، هم خیر.

فریدا متعجب گفت:

- یعنی چه؟

گردا دستانش را گرفت و گفت:

- فریدا کمکم می‌کنی تا سیگرون را از این مخمصه نجات دهم.

فریدا آرام دستانش را از دست گردا خارج کرد به گرمی دستانش را فشرد که این گرما وجود گردا را گرم کرد.

فریدا گفت:

- هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم.

گردا لبخندی از سر امید زد و گفت:

- مقداری پول نیاز دارم.

فریدا کیسه‌ی آبی که روی ردای آبیش بسته بود را باز کرد و گفت:

- همین مقدار کافی‌ست؟

گردا وزنش را با دست سنجید و با لبخند گفت:

- کافی‌ست.

و بعد ناخودآگاه لپش را بوسید. فریدا با چشمان گرد شده دست روی لپش گذاشت و گفت:

- گردای کودکی یادم آمد، همان که همیشه مهربان بود و الان همانند سنگ، سخت شده؛ به سیگرون حسادت می‌کنم زیرا او کسی را دارد که جانش را هم فدایش می‌کند.

گردا لبخندی به تلخی زهر زد و گفت:

- تو هم اگر کمی شهامت داشتی و همراه‌مان می‌شدی. اگر نیمی از سختی ما را تحمل می‌کردی الان سنگ شده بودی.

فریدا خودش را روی زمین سر داد و کنار گردا نشست و گفت:

- من و هزاران کودک، نوجوان و جوانان هر روز مجبور به کار بودیم در معدن کار می‌کردیم مهم نبود چند سال داریم یا چه جایگاهی داریم همه کار می‌کردیم؛ هر بار که سنگی برمی‌داشتم و حمل می‌کردم با خود می‌گفتم کاش ذره‌ای شهامت و شجاعت داشتم با اینکه پیش شما نبودم و مطمئن نبودم که زنده هستید یا نه.

گردا نفسی گرفت و گفت:

- وقتی از آنجا رفتیم فقط دوتا کودک ترسو بودیم و به سختی از این سرزمین فرار کردیم و وارد اردوگاه نظامی شدیم، بعد از گذراندن دوره‌های سخت و طاقت فرسا موفق شدیم؛ می‌بینی فریدا! ما هم زندگی سختی گذراندیم ولی یاد گرفتیم تحمل کنیم. 

فریدا: تو هم برای سیگرون ارزش داری؟ او هم جانش را فدایت می‌کند؟

گردا در خاطراتش غرق شد، زمانی که در در آن اردوگاه دزدی شد. گفت:

- یازده سالمان بود هر روز آنقدر مبارزه می‌کردیم که شب با زق‌زق پاهایمان به رختخواب می‌رفتیم، خوب یادم است که حتی نمی‌توانستیم دست به آن‌ها بزنیم هر شب قبل از خواب پاهای يکديگر را ماساژ می‌دادیم چرا که فکر می‌کردیم اینطور کمتر عذاب می‌کشیم.

نفسی گرفت و به سیگرون چشم دوخت و ادامه داد:

- روزیی از استادمان دزدی شد و در ان لحظه من اولین نفری بودم که متوجه شدم و بقيه را خبر کردم، بجای گرفتن دزد، مرا دزد تلقی کردند و مجازاتم را پنج ضربه‌ی آتشین قرار دادند، ضربه‌ی آتشین سنگ را هم می‌شکست جه برسد به کمر نحیف من؛ سیگرون گناه ناکرده‌ی مرا گردن گرفت و به جای من پنج ضربه را تحمل کرد بدون اینکه صدایش دربیاید.

به فریدا نگاه کرد و گفت:

- این یکی از کوچکترین کارهایست که او برای من کرده، بازهم به نظر تو من برای او بی ارزش هستم!

#پارت چهل و شش... 

فریدا دور  گردنش دست انداخت و سرش را در آغوش گرفت و گفت:

- کاش من هم همراه‌تان می‌شدم و جانم را فدای‌تان می‌کردم.

گردا که به این آغوش گرم نیاز داشت مدتی سکوت کرد و بعد خودش را از آغوش فریدا گرفت و گفت:

- باید غذا درست کنم، کمکم می‌کنی یا می‌روی؟

فریدا: می‌روم، به پدرم قول داده‌ام زود بازگردم.

گردا: بسیار خب، ممکن است صبح زود بیایی! باید جایی بروم و نمی‌خواهم سیگرون تنها بماند.

فریدا آن چشمانش را روی هم فشرد و لبخندی امیدوار کننده زد و رفت.

گردا با خیال گرفتن تبارنامه و تحویل به دربار به خواب رفت....

***

سیگرون از خواب بیدار شد و خمیازه کشان، بدنش را  کش و قوس داد و به فریدایی که کنارش دراز کشیده بود چشم دوخت، خبری از گردا نبود.

بلند شد و در را باز کرد که نور چشمانش را همانند تازیانه شکنجه می‌داد، دستش را حائل صورتش کرد تا دیدش بهتر شود، فریدا که از صدای در بیدار شده بود گفت:

- بالاخره بیدار شدی! نگرانمان کردی. 

سیگرون نگاهش کرد و گفت:

- تو چرا اینجایی؟ گردا کجاست؟

فریدا: او از من خواست اینجا بیایم، ولی وقتی آمدم، نبود.

سیگرون: به تو نگفت کجا میرود؟

فریدا: حرفی نزد.

سیگرون که از ناگهانی ناپدید شدن گردا متعجب بود حرفی نزد چرا که خوب می‌دانست دوستش کاری خلاف خواسته‌ی او نمی‌کند.

***

گردا وارد خانه‌ی کندال شد ولی چیزی نبود که انتظارش را می‌کشید حیاط به هم ریخته بود و کسی هم نبود گردا وارد خانه شد که آنجا هم وضعیت خوبی نداشت، گردا به سرعت به سمت اتاقک مخفی رفت و درش را باز کرد وارد شد و مشعل روشن را برداشت و همه جا را بررسی کرد تبارنامه روی میز بود با هیجان برداشت ولی او مهر نداشت گردا تلاش‌هایش را بیهوده دید دنبال مهر بود ولی هیچ خبری از آن نبود به سرعت از اتاقک خارج شد و به خانه رفت و آنجا را زیر و رو کرد وقتی چیزی پیدا نکرد گوشه‌ی اتاق نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد و مشت‌هایش را گره کرد و با دندان‌های به هم فشرده شده گفت:

- خدایان لعنتت کنند کندال. 

بعد از گذشت مدتی از خانه خارج شد و به سمت مردم رفت، مردی پیر و کثیف با صورتی خاکی و موهای درهم، که برنجی که در کف دستانش بود را می‌خورد. 

گردا مقابلش روی یک زانو نشست و گفت:

- آقا! شما از کندال خبر دارین؟

مرد خودش را جمع و جور کرد و با وحشت نگاه می‌کرد گردا گفت:

- آقا لطفا اگر چیزی می‌دانید بگویید.

مرد در سکوت با چشمان وحشت زده نگاه کرد گردا از کیسه‌ای که فریدا گرفته بود دو سکه برداشت و سمت مرد گرفت و گفت:

- کندال کجا رفته؟

مرد به سکه‌ها نگاه کرد و به سرعت از گردا گرفت و گفت:

- شبانه از اینجا رفت.

گردا: کجا؟

مرد: نمی‌دانم.

و بلند شد و از آنجا رفت. گردا به سمت پیرزنی رفت که همراه دوتا کودک نشسته بود و همان سوال را مطرح کرد پیرزن سر به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد دختریی که کنارش نشسته بود گفت:

- او رفت.

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری

#پارت چهل و هفت... 

پیرزن نیشگونی از بازوی دختر گرفت که هوارش به هوا رفت، گردا گفت:

- تو می‌دانی او کجا رفته؟

دخترک که از درد گریه می‌کرد از گوشه‌ی چشم به پیرزن نگاه کرد و سر به نشانه‌ی نفی تکان داد. گردا حسرتی کشید و گفت:

- لطفا اگر چیزی می‌دانی به من بگو، من هم قول می‌دهم غذایی خوشمزه مهمان‌تان کنم.

پیرزن با عصبانیت گفت:

- ما چیزی نمی‌دانیم، از اینجا برو. 

دختر همین‌طور که از گوشه‌‌ی چشم به پیرزن نگاه می‌کرد گفت:

- چند نفر او را بردند ولی من نمی‌دانم کجا.

با تمام شدن حرفش با خشم پیرزن روبه‌رو شد که به بازویش چنگ زد و او را بلند کرد، گردا شمشیر کشید و زیر گلوی پیرزن گذاشت که از تعجب و ترس چشمانش گرد شده بود گردا گفت:

- بخواهی بچه را آزار دهی، خودم سر از تنت جدا می‌کنم.

پیرزن گفت:

- جانم را نگیر، من... من دوتا نوه دارم که.... که امیدشان من هستم.

گردا شمشیرش را پایین آورد که پیرزن روی زانو افتاد گردا گفت:

- بگو چه اتفاقی افتاده؟

علاوه بر پیرزن، بچه‌ها هم زانو زدند. پیرزن گفت:

- شبانه چندین نفر آمدند و او را بردند ولی نمی‌دانم که بودند یا کجا بردند، لطفا از جان ما بگذر.

گردا شمشیرش را غلاف کرد و گفت:

- امیدوارم حقیقت را گفته باشی.

پیرزن: به اودین قسم که حقیقت را می‌گویم.

گردا از کیسه چند سکه درآورد و سمت پیرزن گرفت و گفت:

- برای نوه‌هایت غذا بگیر.

پیرزن سکه‌ها را گرفت و به احترام تعظیم کرد. گردا با قدم‌های سنگین از آن بازار پلشت خارج شد در میدان شهر ایستاد و با مشت‌های گره شده و دندان‌هایی که از عصبانیت به هم فشرده بود به آیوار زل زد و زیرلب گفت:

- خودم می‌کشمت.

با تنفر از او چشم گرفت و به خانه رفت با سیگرونی که آماده حمله با سوال‌هایش بود روبه‌رو شد. سیگرون گفت:

- کجا بودی؟ 

گردا کمربندش را باز کرد و گفت:

- جایی کار داشتم. 

سیگرون مقابلش ایستاد و گفت:

- چه کاری که من نباید بدانم! 

گردا تبارنامه را از بغل کمربند زیر ردایش برداشت و به سمت سیگرون گرفت. 
سیگرون متعجب نگاه کرد و گفت:

- این دیگر چیست؟ 

گردا از شرم سر به زیر انداخت سیگرون پوست را گرفت و باز کرد و با چشمان گرد شده نگاه کرد و گفت:

- این را از کجا آوردی؟ 

گردا: می‌خواستم به تو کمک کنم، مجبور شدم تبارنامه جعل کنم. 

سیگرون با ناباوری نگاهش کرد و گفت:

- گردا تقلب می‌کنی؟ 

گردا همانند کوه نم خورده فرو ریخت و زانو زد و گفت:

- مرا ببخش، من فقط می‌خواستم تو را نجات دهم ولی موفق نشدم. 

فریدا تبارنامه را گرفت و در سکوت و با نگرانی به گردا نگاه کرد. 

گردا سرش را پایین انداخت و گفت:

- سیگرون! جانم را بگیر تا بیشتر از این شرم زده نشوم. 

#پارت چهل و هشت...

سیگرون با ناراحتی گفت:

- انگار نمی‌شناسمت، تو همان گردایی هستی که همیشه با جوانمردی با جایی می‌رسید! مگر جان من چقدر ارزش دارد که بیهوده تقلا می‌کنی؟

گردا: می‌دانم اشتباه کردم، تو می‌توانی جانم را بگیری ولی لطفا مرا ببخش. 

سیگرون دست به سمت شمشیرش برد که فریدا بینشان قرار گرفت و دست‌های سردش را روی دست سیگرون گذاشت و گفت:

- این کار را نکن، گردا اشتباه کرده ولی قصدش فقط کمک کردن به تو بود، نباید آسیبی به او برسانی. 

سیگرون بی اهمیت به فریدا شمشیرش را درآورد و دسته‌اش را سمت گردا گرفت و گفت:

- فقط با ریختن خون من از این تنگنا خارج می‌شوید، جانم را بگیر تا این آشوب تمام شود. 

گردا و فریدا با بهت و ناراحتی نگاه می‌کردند فریدا گفت:

- تا فردا وقت داریم، راهی پیدا می‌کنیم، لطفا این آشوب را تمام کنید. 

سیگرون وقتی دید گردا کاری نمی‌کند شمشیر را رها کرد و به سمت لباس‌های نه چندان زیادش رفت و لباس راحتی‌اش را پوشید و بعد از برداشتن شمشیرش گفت:

- من میروم شکارگاه برای تمرین تیر اندازی، نگران نباشید در تاریکی هوا برمی‌گردم. 

گردا بلند شد و گفت: 

- من هم می‌آیم، تنها نباشی بهتر است. 

سیگرون: حوصله‌ی کسی را ندارم، ترجیح می‌دهم تنها باشم. 

سپس کمان و تیرها را از جایگاهشان برداشت و از خانه خارج شد. اسبش را زین کرد و به سمت شکارگاه تاخت. 

کمی در بین درختان سر به فلک کشیده گشت زد و تمرین را شروع کرد، دشمن فرضی را با شمشیر تکه و پاره کرد. 

آنقدر با شمشیرش تمرین کرد که هوا تاریک شد سپس کمان را برداشت و با اتکا به حس ششم و توانایی‌اش به هدف‌های خیالی تیر می‌انداخت. 

بعد از چندمین بار زه کمان را کشید که صدای شکستن چوبی را شنید با کمان آماده‌ی پرتاب تمام حواسش را به اطراف داد صدای پا هر لحظه نزدیک تر میشد آنقدر نزدیک که سیگرون صدای رها شدن تیر را شنید و با یک جهش پشت یک درخت رفت تا از گزند تیر در امان باشد بعد گفت:

- تو دیگر که هستی؟ 

صاحب صدا در سکوت نزدیک تر میشد سیگرون مجدد گفت:

- آهای تو، با من چیکار داری؟

مجدد از کنار درخت تیری گذشت و فرد ناشناس گفت‌:

- من آسلِک بلاد_اِکس هستم از افراد آلفرد وست‌من، آمده‌ام تا انتقام خون فرمانده‌‌ام را بگیرم.

سیگرون: آسلک بلاد_اکس! همان دزد کثیف که با بی رحمی کودکان را از خانواده‌هایشان جدا می‌کرد؟ همان کس که برای گرفتن دو سکه‌ی بیشتر آن دخترک بی گناه را زنده زنده آتش زد! 

آسلک همانطور که نزدیک میشد گفت:

- درست شناختی، من برای دفاع از خودم و حفظ جایگاهم هرکاری می‌کنم و این دفعه قرار است سر تو را تقدیم اگبرت شاه کبیر( شاه آنگلوساکسون‌ها) کنم.

سیگرون نیشخندی زد و گفت:

- اگبرت شاه کبیر! منظورت آن بزدل بی رحم است که زندگی مردم من را سخت کرده!

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...