مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 30 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و چهار... چشمانش درحال بسته شدن بود که بلند گفت: - خوشبختانه چشمهی آب اینجا و راه مخفیاش را فقط من میشناسم. و قهقههی مسخرهای سرداد و لحظهای بعد صدای خروپفش غار را پر کرده بود. سیگرون از داخل صندوق، طنابی پیدا کرد و دست و پای مرد را بست. بیدرنگ گردن آویز را برداشت و زمزمه کرد: - این گرون آویز برای من است، نه تو بیارزش. و از پوستین آبخوری که آنجا بود، آبی برداشت و روی مرد ریخت، که هراسان بیدار شد و با دیدن سیگرون گفت: - تو دیگر که هستی؟ سیگرون با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر بد ذات، بالاخره گیرت انداختم. آیوار پلکهایش سنگین بود و نگاهش تار: - از طرف... اریک یتنسون... آمدهای؟ سیگرون ناراحت شد: - شاه یتنسون بزرگ. فرد بیارزشی همانند تو، حق بیاحترامی به خاندان شاه را ندارد. آیوار خندهی گیجی کرد، سرش سنگین بود: - بله، بله... شاه بزرگ، شنیدهام دربارش پر از آدمهای بزرگمنش است... که مانند تو... برای یک مشت سکه... پشت سر هر کس که تاج دارد راه میروند. کلماتش را کش میداد، انگار فراموش میکرد جمله را چطور تمام کند. سیگرون با عصبانیت غرید: - ساکت شو بزدل. آیوار نیشخند زد: - بسیار خب. چشمانش را مالید، سعی کرد زن روبهرو را واضح ببیند: - فقط یه سوال... وقتی تحویلم میدهی و سکههایت را میگیری... کمی از آنها را به همان مردم بیچارهای که من ازشان دزیدم، میدهی! ... یا همه را... همه را خرج خودت میکنی؟ سرش را تکان داد تا گیجیاش بپرد، نگاهش خیره شد، انگار چیزی توی ذهنش قل خورده باشد سیگرون شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت که گفت: - از من چه میخواهی؟ سیگرون محکم ایستاد: - من دستور دارم تو را دستگیر کنم. آیوار دستش را بلند کرد ، انگار میخواست چیزی بگوید، اما یادش رفت و گفت: - نام تو چيست؟ ای بردهی شاه بی خرد. سیگرون شمشیر را به گلویش فشار داد. آیوار گردنش را بالا کشید، آب دهانش را قورت داد: - های های... پایین بیاورش... نمیخواهی که لاشهام را از غار خارج کنی! سیگرون فشار را کم کرد: - دزد پلید، باید سرت را جدا کنم و تنت را به خورد حیوانات گرسنه بدهم. بعد دست آیوار را گرفت و بلندش کرد، به جلو هلش داد. آیوار از سر گیجی، سر تکان داد و گفت: - برای جایزه این کار را میکنی؟ گوش کن، خانهی من... کلی طلا دارد، چند برابر آن چه برای جایزه میدهند را به تو میدهم، فقط انکار کن که... که مرا دیدهای. سیگرون نیشخندی زد: - من حافظ مردم و شاه هستم. من دشمنان را نابود میکنم، تو هم دشمنی هستی که به مردمم ظلم میکنی، پس من باید نابودت کنم. ویرایش شده 21 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و پنج... از غار خارج شدند. آیوار انگار جرقهای در ذهنش خورده باشد، برگشت و با چشمان خمارش به سیگرون نگاه کرد: - تو حافظ مردم هستی! زمزمهوار ادامه داد: - این جمله را قبلا کجا شنیده بودم! بعد از کمی فکر کردن، چشمانش را مالید که دیدش بهتر شود، گفت: - سیگرون ولوا؟! سیگرون سکوت کرد. مرد مجدد چشمانش را مالید و نیشخند صداداری زد: - پس گیر بانوی فتح افتادهام، در عجب بودم که این دختر کیست که سریعترین و حرفهایترین دزد دانلاو و سرزمینهای... مجدد سر تکان داد: - سرزمینهای اطرافش را گرفته؛ پس باید به شما تبریک گفت بانو. اطمینان دارم جشنی برايتان ترتیب خواهند داد، با سکههای که پیشکش میکنند. و قهقههای از عمق جان زد. سیگرون مجدد آیوار را هل داد: - جایزه و جشن برایم معنایی ندارد، من خواستار آزادی و امنیت مردم هستم. آیوار تلو تلو خورد: - بعد از مرگت نام این سرزمین را سیگرون ولوا میگذارند! حالش بهتر شده بود، خندهی جانانهای کرد: - تو لطف بزرگی به مردم کردهای، سکههایشان را نجات دادهای. دخترک احمق، تا کی میخواهی پیش مرگ این جالهای عوضی و فرصت طلب باشی! سمت من بیا، ما با هم میتوانیم ثروتمندتر از شاه یتنسون بزرگتان باشیم. سیگرون اخم در هم کشید: - یاوه گویت را برای قبل از اعدام بگذار، سریعتر برو تا مجبور به سر بریدنت نشدهام. آیوار گیجتر از آن بود که سریع برود و دائم پاهایش کج میشد و به هم گیر میکرد. آنقدر رفت تا پایش به سنگی گیر کرد و از کوه خاکی که پایینش سنگ بود، پرت شد. همانند یک گوی، در چرخش و غلتیدن بود. سیگرون به دنبالش رفت و وقتی مرد با برخورد به سنگ از حرکت ایستاد! شمشیرش را به سمت آن گرفت و گفت: - آیوار سلینگر! وقت برای مسخره بازی تو نداریم. بلند شو باید برویم. وقتی دید مرد حرکت نکرد، خم شد و چرخاندش، پیشانی و گوشهی لبش زخم برداشته بود و از آنها خون جاری شده بود. سیگرون عقب نکشید و محکم ایستاد: - آیوار سلینگر! برای من نقش بازی نکن، بلند شو. سیگرون از جیبی که داخل پیراهن بلندش بود، دستمالی درآورد و پیشانی مرد را بست، روی تخته سنگی نشست. نفسش را با حرص بیرون داد: - بسیار خب جناب سلینگر! تا هر زمان که میخواهی نقش بازی کن، امل من نمیگذارم از دستم در بروی. زمان زیادی گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت، اما هنوز آیوار دست از نقش بازی کردن برنداشته بود. سیگرون دیگر خسته شده بود: - انگار باید شب را اینجا بمانیم؛ من میروم تا از خانهی پر زرق و برقت آتش بیاورم تا از سرما نمیریم. از جای خود بلند شد و به سمت غار رفت؛ اما تمام حواسش به پشت سر بود و امیدش این بود که آیوار از خواب بيدار شود. پشت تخته سنگها قایم شد و نظارهگر آن دزد شیاد شد که هیچ حرکتی نداشت. دیگر باور کرد که هیچ نقشه و حقهای در کار نیست. نزدیکش رفت و گفت: - باور کنم که آن کلک شیاد که همه را فریب داده، اکنون در بند بیماری و گیجی باشد. وقتی جوابی نشنید، چوبهای همان اطراف را جمع کرد و روی هم تلنبار کرد و با کمک سنگ چخماقی که آنجا معدنش بود، آتشی افروخت و کنارش نشست. مردم دانلاو افروختن آتش، با سنگ چخماق را خوب یاد گرفته بودند؛ چون تنها وسیلهای بود که میتوانستند آتشی بر پا کنند. ویرایش شده 21 شهریور توسط م. طاهر 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و شش... مدتی گذشته بود و خورشید جایش را به مهتاب داده بود. سیگرون روی تکه سنگی نشسته بود با کمک چوبی آتش را زیر و رو میکرد. نالهی آیوار بلند شد و سپس چشمانش را باز کرد و اطراف را نگاه کرد، با دیدن سیگرون گفت: - فکر میکردم تمام اینها کابوس بوده. در جای خود نشست: - تو میخواستی مرا بکشی! سیگرون نیم نگاهی به او انداخت: - اگر نبودم، از شدت خون ریزی، حتما مرده بودی. آیوار نزدیک آتش شد و دستانش را روی آن گرفت، کمی که حالش جا آمد، گفت: - در زمان بیهوشی یاد داستانی افتادم، دلم میخواهد برایت تعریف کنم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - حوصلهی شنیدن اراجيفت را ندارم. آیوار خندید که زخم لبش سوخت و دست روی آن گذاشت و گفت: - پس گوشهایت را بگیر، چون نمیتوانم سکوت کنم. حسرتی کشید و ادامه داد: - در ایام کودکی با پدرم، مادرم، الیزابت و آسترید، خواهران دوقلویم، در دانلاو زندگی میکردیم. ترال بودیم، اما شاد بودیم، پدرم در مزارع کار میکرد تا ما در رفاه باشیم. اخم در هم کشید: - در زمان جنگ، پدرم و بسیاری از مردان به جنگ رفتند و تن بی جانشان بازگشت. دشمن خردسالان و سالمندان را بیرون انداخت. حسرتی کشید و ادامه داد: -مادرم برای نجات من هر کاری توانست، انجام داد؛ اما آن نانجیبان، آسترید را در بغل مادرم به قتل رساندند و سپس قلب مادرم را شکافتند تا نتواند از فرزندانش محافظت کند. سیگرون با ترحم نگاهش میکرد. آیوار به آتش زل زده بود و نفرت را در چشمانش افروخته بود. ادامه داد: - الیزابت را به آغوش کشیدم و از آنجا گریختم. چند روزی را در مرغداری متروکه ماندیم، هر دو گرسنه و بی کس بودیم، از سرما میلرزیدیم. به دنبال غذا رفتم و فقط تکه گوشتی کپک زده پیدا کردم، وقتی بازگشتم. چوب را در دستش فشرد: - دیر شده بود و او از سرما و ترس... سکوت کرد. سیگرون که نمیخواست فریبش را بخورد، گفت: - گفتن این حرفها از مجازاتت کم نمیکند. آتش در چشمان آیوار نقش بسته بود: - پس از آن، همانند دیگر کودکان برای آنگلوساکسونها کار میکردم، تا تکه نانی سهمم شود. دختران و پسرانی را دیدم که از شدت خستگی، گرسنگی یا بیماری دوام نمیآوردند؛ چه چیزی نصیبشان میشد؟ هیچ. نفسی عمیق بلعید: - سه دختر خود را به بیماری زدند تا از کار بگریزند.، همه میگفتند بیماریشان واگیردار است و میخواستند آنها را بسوزانند. یکی از آنها، از ترس سوزانده شدن، بیماریش را انکار کرد. چشمان سیگرون اندکی ترسیده به نظر میرسید. آیوار با زبان لبهایش را تر کرد: - آن دو دختر دیگر را مدتی بدون آب غذا نگهداشتند و سپس در جنگل رها کردند. من به زحمت از حصار گذشتم و همراهشان رفتم. در زمانی که حیوانی درنده به سمت دختران میرفت، آنها فرار کردند و من با کشتن نگهبانان، راهشان را باز کردم. نیم نگاهی به سیگرون انداخت و ادامه داد: - دختران در آنگلوساکسون زیر نظر استادی، رزم و شمشیرزنی آموختند و بعد از دوازده سال به دانلاو بازگشتند. با دستان بسته، آتش را به هم زد که صدای ترق و تروقشان بلند شد: - با معرفی دروغین، خود را کارلس جا زدند و با مبارزه، وارد ارتش شدند. اما من... ویرایش شده 22 شهریور توسط م. طاهر 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و هفت... به پای راستش نگاه کرد: - بهخاطر آسیبی که در اولین مبارزه دیدم، نتوانستم. مرا از آنجا بیرون انداختند، حتی قطره آبی هم به من ندادند و مرا دزد و آشغال و بوگندو خواندند. چشمانش را کینه گرفت: - پس تصمیم گرفتم همان چیزی باشم که آنها میخواستن. سیگرون نفسش بریدهبریده از سینه خارج میشد، رنگش کمی سفید شده بود، پرسید: - خب... خب آن دختران چه شدند؟ آیوار نگاهش کرد، با لبخند و تمسخر گفت: - نمیدانم، شما بگوید چه شدند؟ سیگرون نفسش سنگین شد، دستانی که همیشه محکم بود، حالا کمی میلرزید. تگاهش را به جای دیگری معطوف کرد و گفت: - من از کجا بدانم. آیوار قهقههای سر داد: - اگر شما ندانید پس من باید بدانم! ناسلامتی شما بانوی فاتح هستید، اختیاردار جنگ هستید و امین مردم. سیگرون با چشمان متزلزل و رفتاری که استرس در آن مشهود بود بلند شد و گفت: - آیوار سلینگر! هر چه سریعتر بلند شو، باید به شهر برویم. آیوار نگاهی به اطراف انداخت: - اکنون راهزنان و حیوانات درنده، برای ما کمین کردهاند. اینجا امنترین جا برای ماست. سیگرون نیشخند زد: - ناسلامتی من بانوی فاتح هستم، اگر از دست چند دزد و حیوان درنده، جان سالم به در نبرم که پس به چه دردی میخورم؟ آیوار نگاهش کرد: - تا سپیدهدم باید اینجا بمانیم، سپس میرویم. سیگرون با ناراحتی گفت: - آیوار سلینگر از جا بلند شو. آیوار کنار آتش دراز کشید و گفت: - به تازگی آن دختران را دیدهام که چقدر زیبا و خواستنی شدهاند. سیگرون آرام گرفت، همانند کوه نم خورده فرو ریخت و نشست، با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: - آنها را در... در کجا دیدهای؟ آیوار چوب باریک و بلندی را داخل دهانش گذاشت و گفت: - در جشنی که برای آزاد سازی دانلاو گرفته بودند آنها را دیدم. نامشان چه بود؟ فکری کرد و گفت: - الیزابت؟ نه فکر نکنم، آسترید! مطمئن نیستم؛ یادم آمد. فریدا همر، گردا شیلد دوتیر... با لبخند پر شرارت به سیگرون نگاه کرد: - و سیگرون ولوا. سیگرون لحظهای نفسش قطع شد و سپس گفت: - تمام اینها اراجیف و یاوه است. آیوار قهقههای سر داد و گفت: - تو چطور خودت را کارلس جا زدی! دخترک فراری. سیگرون چوب در دستش را فشرد: - منظورت چیست؟ من کارلس بودم و خواهم بود. آیوار به آسمان خیره شد: - تو هم یک ترال هستی، مانند من و صدها کودک در بند. اما انگار اقبال با تو یار بوده و کسی از حقیقت زندگیت چیزی نفهمیده. سیگرون انگار دروغهایش را باور کرده بود: - من یک کارلس هستم، تو اشتباه میکنی. آیوار نیشخند زد: - اگر بفهمند بانوی فاتحشان، فرماندهی ارتششان، یک ترال است، چه میشود! تو را از مقامت خلع میکنند، درست میگویم؟ سپس یک سرباز بیچاره میشوی. ویرایش شده 22 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و هشت... سیگرون غرید: - این حقیقت... آیوار حرفش را قطع کرد: - اگر میخواهی رازت را پیش خودم نگه دارم، باید آزادم کنی. وگرنه به همه حقیقت را میگویم و تو را هم همراه خودم به دوزخ میکشانم. سیگرون نیشخند زد: - کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. آیوار چشمانش را بست: - تا سپیدهدم وقت داری تا آبرویت را بخری. بی اهمیت به چیزی خوابید. سیگرون نگران از دست دادن جایگاهش بود و فرسنگها آن طرف تر، فریدا بی تابانه در خانه قدم میزد و گفت: - گردا! اطمینان دارم مشکلی پیش آمده، دیگر طاقت صبر کردن ندارم. گردا شمشیرش را به کمر بست: - حق با توست، او به دنبال آن دزد خبیث رفته، خودم پیدایش میکنم. از خانه که خارج شد، سایهای مقابلش ظاهر شد، سیرنا بود که گفت: - تو چه بخواهی چه نخواهی تقدیر کار خودش را میکند، جست و جو نکن. و قبل از اینکه پاسخی بشنود در تاریکی شب ناپدید شد. گردا دندانهایش را به هم فشرد و گفت: - زنک دیوانه، من به جادو اعتقاد ندارم، به شمشیر اعتماد دارم. رو به فریدا گفت: - تو اینجا بمان، اگر تا سپیده دم خبری نشد خودت برو و به شاه اطلاع بده. من میروم سراغ کسی که واقعا میتواند کمک کند. و بی درنگ و بدون اینکه فرصت اعتراض به فریدا بدهد، آنجا را ترک کرد. با سرعت و در کمترین زمان، خود را به خانهی هارالد که در نزدیکی قلعه بود، رساند. چنان در را کوبید که صدایش آرامش شب را بهم زد. وقتی هارالد با چهرهی خوابآلود، اما چشمان بیدار و هوشیار و شمشیر آمادهی رزم، جلوی در ظاهر شد و با دیدن گردا گفت: - گردا! این وقت شب؟ گردا اجازه حرف زدن به هارالد را نداد و بی مقدمه، و با نفسی که از دویدن به شماره افتاده بود، گفت: - سیگرون از عصر ناپدید شده، میدانم کجا رفته، دنبال آن دزد؛ اما هنوز برنگشته. هارالد انگار که به او شوک وارد شده باشد کمی لرزید: - چه میگویی؟ چگونه؟ گردا نفسی گرفت: - در غذاخوری بودیم، وقتی به سمتش برگشتم متوجه جای خالیاش شدم، فکر کردم زود بازمیگرد، اما هنوز که بازنگشته. هارالد مشتش را گره کرد، صدایش ذرهای لرزید: - نام خودت را محافظ گذاشتهای؟ چگونه اجازه دادی تنها برود؟ گردا از شرم سرش را پایین انداخت: - حق با شماست، بنده را عفو کنید. اما اکنون زمان سرزنش نیست. شما میتوانید کمکم کنید تا پیدایش کنم! هارالد حرصی نفسش را بیرون داد: - نمیدانی کجا میخواست برود؟ گردا لحظهی خیلی کوتاهی سکوت کرد: - ما دنبال آیوار سلینگر بودیم، حدس میزنم به کسی مشکوک شده و رفته. هارالد چشمانش را ریز کرد: - تو از جای آیوار سلینگر خبر داری؟ گردا سر تکان داد: - خیر قربان. هارالد عصبی شده بود: - بسیار خب! خودم پیدایش میکنم به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد و اسبش را تاخت. بعد از کمی گشتن، از شهر خارج شد و در دل تاریکی به دنبال دلدار خودش بود. ویرایش شده 22 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین (ویرایش شده) #پارت بیست و نه... سپیده دم بود و صدای خروپف آیوار آن منطقه را پر کرده بود. اما سیگرون با حواس جمع نشسته بود و مواظب آن دزد پلید بود که فرار نکند. هنوز اطمینان نداشت که بخواهد با تحویل دادن آیوار، آبرو و جایگاهش را از دست بدهد؛ دیگر به آزاد کردن آیوار فکر میکرد که صدای سم اسبی را شنید. پشت سنگ قایم شد و نگاه کرد، وقتی اسب نزدیک شد، سیگرون شناختش. بلند شد و صدایش زد. هارالد تا دیدش نزدیک رفت و از اسب پایین پرید، با چشمان تیز اما مضطرب، سیگرون را برانداز کرد: - آسیب ندیدهای؟ زخمی نشدهای؟ سیگرون که آشفتگی هارالد را دید، گفت: - گزندی به من وارد نشده. من آیوار سلینگر را گیر انداختم. هارالد که تازه متوجه آیوار شده بود، نزدیکش رفت و شمشیر روی سر آیواری که تازه بیدار شده بود، گرفت: - پس تو آیوار سلینگر پلید هستی که اموال مردم را غارت کرده و همانند هیولا همه را ترسانده. آیوار سلینگر با آرامشی ترسناک چشمانش را باز کرد و به هارالد دوخت: - هیولا؟ اشتباه گرفتهای. من فقط یک دزد معمولی هستم، هیولای اصلی دور و اطرافیانت هستند. سپس انگار که با خود حرف بزند، گفت: - بعضیها هیولا نیستند، گرگهایی در لباس میشاند و گاهاً خطرناکتر از هیولا. هارالد با اخمی که ناشی از تعجب بود، گفت: - منظورت چیست؟ آیوار با لبخند بیمعنایی به سیگرون نگاه کرد و گفت: -هیچی؛ فقط درمورد شجاعتهای تقلبی حرف میزنم. نگاهش معنا پیدا کرد: - نظر شما چیست؟ بانوی فاتح! سیگرون میدانست آیوار زهرش را میریزد، احساس میکرد خون در رگهایش یخ بسته، با دندانهای به هم فشرده شده، گفت: - ساکت باش. آیوار نیشخند زد: - ساکت میشوم تا زمانی که نیاز باشد. با چشمان خالی از هر حسی گفت: - اما یادت باشد که سکوت گاهی بلندتر از فریاد است. هارالد که حسابی گیج شده بود، گفت: - اراجیفت را بگذار برای بعد از زندان رفتنت. آیوار به سیگرون نگاه کرد و گفت: - اما من اعدام نمیشوم و شاید اصلا به زندان نروم، مگر نه بانو! هارالد با خشم پلک زد، گیجی و تعجب در چشمانش به خشم تبدیل شده بود: - مسئولتش با من است، تصمیم من هم این است که یا همین الان زبان در دهان بچرخانی و حرفت را بزنی، یا در میدان شهر زبانت را از دهانت بیرون بکشم، معنی این اراجیف چیست؟ آیوار بی اهمیت به حرف هارالد، گفت: - تصميمتان چیست بانو؟ سیگرون دستش روی شمشیر نشست و محکم فشردش: - یاوه گویی را تمام کن، تو به دستور شاه اریک بزرگ دستگیر شدهای. آیوار لبانش را تر کرد: - اراجیف نیست، حقیقت است. سیگرون قدمی جلو گذاشت: - پوچ است؛ هارالد! این دزد پلید را به زندان بینداز. امید دارم قبل از طلوع آفتاب، گردنش را بزنند. هارالد دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و کشید. آیوار چند باری نزدیک بود که بیفتد، اما هارالد محکم نگهداشته بودش. وقتی نزدیک اسب شدند، دستانش را به ترکبند زین بست و خودش سوار اسب شد. ویرایش شده 22 شهریور توسط م. طاهر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی... دستش را سمت سیگرون دراز کرد و سیگرون با کمک او، با یک جهش، روی اسب نشست و سپس حرکت کردند. آیوار پشت سرشان با عجله میرفت، تلوتلو میخورد، گاهی زمین میافتاد و چند قدمی کشیده میشد و پیش از اینکه کامل بلند شود، مجدد میافتاد. نزدیک شهر شدند که آیوار صدایشان بلند شد: - کمی آرامتر برو. اما صدایش در غبار از خاک برخاسته، صدای سم اسب گم شد. از دروازههای شهر گذشتند و از کنار مردمی که با کنجکاوی به آن دزد بسته شده نگاه میکردند، گذشتند. جلوی قلعهی پادشاه رسیدند. سربازان با دیدن هارالد، در را باز کردند و آنها وارد شدند. افسار اسب را به سربازی داد، دستان بسته شدهی آیوار را گرفت و همراه سیگرون به تالار اصلی رفتند. اریک با شنیدن خبر آمدن هارالد، به سراغشان رفت. هارالد زیر پای آیوار زد که روی زانوهایش افتاد اریک مغرورانه ایستاد: - چه خبر شده هارالد؟ هارالد و سیگرون احترام گذاشتند و وقتی بلند شدند، هارالد گفت: - این دزد پلید همان آیوار سلینگر شرور است که اموال مردم را غارت کرده و امروز توسط بانوی فاتح دستگیر شد. اریک جلوی آیوار روی یک زانو نشست و موهای آیوار را در مشت گرفت و بالا کشید. وقتی صورتشان مقابل هم قرار گرفت اریک اخم کرد: - آیوار سلینگر! تو یک حیوان کثیف هستی. چگونه به خودت اجازه دادی که از مردم خودت دزدی کنی؟ آیوار نیشخند زد: - مردم من؟ آنها حتی به من قطره آبی ندادند و با بی رحمی به من تهمت زدند و از اینجا بیرونم کردند، آنها مردم من نیستند. اریک با تنفر موهایش را رها کرد و جا بلند شد: - این آشغال را به زندان بیندازید، خودم به حسابش میرسم. سربازان، آیوار زخمی را کشانکشان به سمت زندان میبردند، آیوار فریاد زد: - احمقها، او به همه دروغ گفته، او فریبتان داده. اریک با تعجب و خشم برگشت و بلند گفت: - بایستید. سربازان ایستادند. سکوت مرگبار تالار قصر را فرا گرفت. سیگرون صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید. اریک نزدیک رفت، با چشمان پراز خشم و کنجکاوی نگاهش کرد: - راجعبه چه کسی حرف میزنی؟ آیوار با چشمان پر از کینه و لبخندی شرارت آمیز به سیگرون نگاه کرد: - خودت نخواستی که رازت را محفوظ نگه دارم. سپس به اریک نگاه کرد: - سوالی از شما دارم، بانوی فاتحتان، از کدام خاندان کارلس است؟ پدرش کیست؟ از کدام خطه آمده؟ همه به سیگرون نگاه میکردند، آیوار گفت: - جواب نمیدهد! چون دروغهایش را فراموش کرده. در زمان اسارت، کودکانی را میدیدم که مهم نبود ترال هستند یا کارلس، به سختی کار میکردند، در این بین انگار ترالها زیرک بودند و راحت فرار کردند و خود را به عنوان کارلس در دربار پادشاهی جای دادند. همه با شگفتی به سیگرون نگاه میکردند اریک آن دو تیغ برنده را به سیگرون دوخت: - سیگرون ولوا! سیگرون نفسش در سینه حبس شده و بود و تمام تنش یخ زده بود، اما خودش را جمع و جور کرد و گفت: - قربان! این شرم آور است که حرفهای این شیاد را... اریک حرفش را قطع کرد: - اگر راست باشد یعنی من تمام این سالها فریب خوردهام، یعنی یک ترال ارتش مرا فرماندهی کرده. ویرایش شده 22 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و یک... به آیوار نگاه کرد: - و اگر دروغ باشد، یعنی یک دزد بی ارزش، جرأت کرده پایش را از گلیمش دراز کند و سلطنت مرا به تمسخر بگیرد. مجدد نگاه سردش را به سیگرون دوخت: - میبینی! این فقط درمورد تو نیست. اقتدار مرا زیر سوال برده، حالا به تو فرصت میدهم تا ثابت کنی که این شیاد، دروغ میگوید و اگر موفق نشوی... اریک سکوت کرد، اما جملهی ناتمامش از هر تهدیدی خطرناکتر بود. سیگرون زانو زد: - قربان! من مدرکی ندارم که به شما ثابت کنم، اما چند نفر هستند که از کودکی با من بزرگ شدهاند و میتوانند شهادت بدهند که من یک کارلس هستم. اریک با چشمان کنجکاو نگاهش میکرد: - نام پدرت چیست؟ تو از کدام قبیله هستی؟ سیگرون نیم نگاهی به او انداخت و سپس زمین را نگاه کرد: - نام پدر من بِن بود، بن ولوا. او تاجر بود، ما ساکن دانلاو بودیم. از زمانی که کشور به دست آنگلوساکسونها افتاد، ما از این شهر به آن شهر میرفتیم و با فروش محصولات مختلف امرار معاش میکردیم، تا روزی که پدرم فوت شد و من به شهر خودم بازگشتم و همین جا ماندگار شدم. حرف تکراری که سیگرون برای جا زدن خودش در مقام کارلس میگفت و گردا هم تکرار میکرد. اریک قدمی جلو گذاشت: - بلند شو، هویت تو قبلا مشخص شده، اما برای اطمینان بیشتر، باید کمی تحقیق و پرس و جو کنیم. امیدوارم همانند سابق صداقت داشته باشی وگرنه خودت قوانين را خوب میدانی. سیگرون که از عاقبتش میترسید، سکوت کرد. اریک مجدد اعلام کرد: - آلدریک اِستونکِرست را خبر کنید. باید از آیوار سلینگر و بعد از سیگرون ولوا اعتراف بگیرد. هارالد که تا ان موقع ساکت بود، دهان گشود: - عمو جان! شما حرفهای آن دزد را قبول کردید! اریک بی اهمیت به حرف هارالد گفت: - از اینجا بروید تا تحقیقات کامل شود. سیگرون بعد از احترام گذاشتن، از قصر خارج شد و با عجله از میدان شهر گذشت و نفسنفسزنان وارد خانه شد، در را پشت سرش با صدایی بلند بست و به آن تکیه داد. سینهاش تند و نامنظم بالا و پایین میرفت، رنگ از چهرهاش پریده بود، چشمهایش گرد و پر از وحشت به نظر میرسید. گردا و فریدا که کنار آتش لم داده بودند، یکباره به پا خاستند. گردا نزدیک رفت: - سیگرون! بالاخره برگشتی! ما... سیگرون با حرکت دستش، سخن گردا را قطع کرد. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام بگیرد، اما صدایش همچنان لرزان بود. گفت: - همه چیز؛ همه چیز تمام شد، او میداند. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. فریدا با احتیاط پرسید: - چه کسی؟ و چه چیزی را میداند؟ سیگرون چشمانش را به هم فشرد، گویی درد شدیدی را تحمل میکرد: - آیوار، آیوار سلینگر، او ما را میشناسد، گذشتهمان را به اریک و درباریان گفت. گردا بیاختیار یک قدم به عقب رفت، رنگش پرید: - نه! نه! این غیرممکن است. آخر چگونه؟ سیگرون از خستگی و ناامیدی سرش را به دیوار کوبید: - سالهاست که ما را زیر نظر داشته، از زمانی که از اردوگاه فرار کردیم، او همه چیز را دیده. گردا با صدای آرام اما پر اضطراب گفت: - خب... خب اریک چه گفت؟ سیگرون نگاهش کرد: - دستور تحقیق داد. آلدریک میآید تا از آیوار اعتراف بگیرد و سپس نوبت من است. ویرایش شده 23 شهریور توسط م. طاهر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و دو... فریدا هنوز درک نمیکرد: - خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور میکند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرماندهی ارشدی! گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود: - فریدا! ندیدی؟ نمیدانی قانون برای ما چه میگوید؟ او نگاهش را به شعلههای آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید: - یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند. سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق ایستاد: - اگر این اتهام ثابت شود، نخست مرا از همهٔ مقامهایم خلع میکنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با زحمت به دست آوردهام را از من میگیرند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات میشوم. شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بیآبرویی که حتی گرگهای جنگل هم لاشهام را نخورند. فریدا دستهایش را به هم فشرد و بیخیال گفت: - اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت. فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را میدید. گردا کمی اخم در هم کشید: - فریدا! قانون به پیروزیهای گذشته نگاه نمیکند. به خونی نگاه میکند که در رگهایت جاری است. من! من خود نشانهی زندهی این قانون هستم. فریدا سردرگم سر تکان داد. او همیشه در اردوگاه بود و دور از این قوانین خفقانآور. سیگرون روی زمین، در نزدیکی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود گفت: - وقتی ما برای اولین بار به این سرزمین بازگشتیم، با آن سکههایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند. اما گردا! پدر گردا را میشناختند، میخواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. گردا با یادآوری قدیم، چهرهاش را در هم کشید و حرف سیگرون را ادامه داد: - اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند. من چارهای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم. گفتم من محافظ سیگرون هستم، محافظی که بی سلاح بود، محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آنها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است. فریدا پرسید: - پس چگونه اکنون شمشیر میکشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمدهای؟ گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی که پر از غرور و اندوه بود: - در نخستین نبرد، در درهی فاکسِر، سیگرون پیشتاز جناح چپ بود، به دلیل جراحت، از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربهی نهایی بالا برد. گردا مشتهایش را گره کرد: - من با یک نیزهی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم، شاه اریک آن صحنه را از دور دید، پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند. اما این تمام ماجرا نبود. نفسی از سر حسرت کشید: - مقام من هیچگاه بالاتر از همان محافظ نرفت. من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد. سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد: - و این تفاوت من و اوست. من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون، مرا نابود میکند، اما گردا را نه، فقط به نقطهٔ آغاز برمیگرداند، شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده میماند. فریدا حالا داشت میفهمید. ترس در چشمانش موج میزد. گفت: - پس اخراج نمیشود؟ ویرایش شده 23 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و سه... گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد و گفت: - یک ترالِ شناختهشده را به ندرت از سرزمین بیرون میکنند، او را برای کاری نگه میدارند. شاید به عنوان پیشمرگ در خط مقدم نبرد، یعنی اولین کسی که نیزهها و تیرها به سویش میرود. شاید برای مأموریتهای جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود، ماموریتی که بازگشت از آن معجزه میخواهد. سیگرون سرش را بلند کرد: -حالا آلدریک استونکرست میآید، او از آیوار اعتراف میگیرد و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم، نه موفقیتهایم. نام "آلدریک استونکرست" در ذهن فریدا تکرار میشد، ناگهان چشمهایش گشاد شد: - آلدریک! پدر من و او سالهاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشمهایش برق امید زد و گفت: - یعنی میتوانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد: - میتوانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند. با او صحبت کند. شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا دستکم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم چارهای بیاندیشیم. سپس، صدایش کمی لرزید: - این کار برای پدرم بسیار خطرناک است، اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده... سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد: - نه، نه فریدا، این کار را نکن. صدایش محکم شده بود، اما از درون هنوز میلرزید، ادامه داد: - من نمیخواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم. این مشکل من است، من باید با آن روبهرو شوم. گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت: - مشکل ماست. سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بودهایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان میگفت تا گرسنگی را فراموش کنیم. ما با هم شروع کردیم، و اگر قرار باشد، با هم نیز به پایان میرسانیم. سپس رو به فریدا کرد: - فریدا! هر کاری که از دستت برمیآید، انجام بده. من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را میکنم. فریدا به نگاههای پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. ترس در دلش با وفاداری کهن میجنگید. سرانجام، آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت: - الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح میدهم مزاحمش نشوم. فردا با طلوع اولین نور، به خانهی پدرم میروم، پیش از آنکه آلدریک استونکرست کار خود را آغاز کند. سپس، در آن کلبهی محقر که بوی خاکستر و ترس میداد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانهای قدیمیشان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانهی فروپاشی میبینند. خطر، بالای سرشان بال باز کرده بود، و تنها چیز باقیمانده، رشتههای نازک وفاداری و یک نقشهٔ شتابزده بود. ویرایش شده 23 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و چهار... *** صدای برخورد شلاق و فریاد افرادی که شکنجه میشدند در تالار بازجویی پیچیده بود. بوی گوشت سوختهی ناشی از فرو بردن میلهی داغ به بدنشان، فضا را پر کرده بود. در گوشهای از تالار، در اتاقک نیمهتاریک و نمور بازجویی، آیوار با دستان زنجیر شده، روی صندلی چوبی نشسته بود. آلدریک استونکرست، بازجوی سلطنتی شاه اریک، آرام و بیحرکت روی صندلی روبهرویش نشسته بود. نگاهش را از چهرهی آیوار جدا نمیکرد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آیوار با لبخندی مرموز و خونسرد نگاهش میکرد. آلدریک با لحنی یکنواخت و سرد گفت: - آیوار سلینگر! بالاخره گیر افتادی، مشتاق این روز بودم. نیشخند آیوار پررنگتر شد. استون کرست ادامه داد: - بسیاری از دزدیها در اسناد ما، به نام تو ثبت شده، اما اکنون با آنها کار نداریم. آیوار کمی سرش را بالا برد و منتظر شنیدن بود. استونکرست مدرکی را لمس کرد: - حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ آیوار کمی تکان خورد که صندلی زیرش، نالهی کوتاهی کرد. استونکرست به جلاد پشت سر آیوار که منتظر شروع کارش بود، کوتاه نگاه کرد و سپس به آیوار چشم دوخت: - نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار حتی پلک هم نمیزد. استونکرست لبخند زد: - بسیار خب! از سکوتت لذت ببر. با حرکت آرام دستش، سربازی دستان بسته شدهی آیوار را کشید و از جا بلند کرد، چند قدم عقب رفتند و دستانش را بالای سرش، به زنجیر آویخت. لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند. مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد آلدریک بدون اینکه از جا بلند شود، گفت: - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است. حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد. آلدریک سرش را آرام تکان داد؛ جلاد شلاق در دستش را به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد، اما صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد. آلدریک صندلی را کمی نزدیک کشید و رویش نشست: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد پوست لبش را به دندان میکشید و هیچ نگفت، ضربهی سوم که به کمرش خورد همانند مار زخم خورده، به دور خود پیچید. آلدریک دستش را بالا برد، جلاد قدمی عقب گذاشت. آلدریک از جا بلند شد و پشت سر آیوار قرار گرفت، نگاهی به کمر زخمی و ملتهب شدهاش انداخت و موهای آیوار را در مشت گرفت و عقب کشید، صدای نفسنفس زدنهای آیوار به گوشش رسید، با آرامش گفت: - برای چه میجنگی؟ یک مشت سکه! انتقام! یا به خطر انداختن تاج و تخت! آیوار نفسهایش سنگین، صورتش کبود، تنش زخمی بود. با چشمان خشمگین نگاهش کرد. آلدریک با شدت سر آیوار را به جلو پرت کرد و گفت: - تا هر چقدر که دوست داری سکوت کن. تو فقط مالک تن خویش هستی که آن هم به من تعلق دارد. مجدد روبهرویش ایستاد. جلاد کارش را آغاز کرد، ضربههایی که بیوقفه میزد و آیوار به خود میپیچید و درد میکشید، اما صدایش درنمیآمد. آیوار مدتی را زیر شکنجه دوام آورد، و به یکباره بیهوش شد. سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که با ترس، چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟ ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و پنج... صدای فریاد خارج از اتاق زیاد شد. آلدریک به سمت در اشاره کرد: - انگار دلت میخواهد شکنجهی آتشین را امتحان کنی. آیوار آب دهانش را قورت داد و نفسی بلعید که خسخس سینهاش بلند شد و سرفه کرد، سپس گفت: - حقیقت را میگویم، اما فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک لحظهای نگاهش کرد، دست روی پایش گذاشت و گفت: - بسیار خب! به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید. روبهروی آیوار ایستاد و گفت: - خب جناب آیوار سلینگر! انگار میخواستید من را ببینید. خب! میشنوم. آیوار قوایش را جمع کرد و صاف ایستاد، انگار که اتفاقی نیفتاده، سپس آب دهانش را در با زبان چرخاند، جمع کرد و به یکباره در صورت اریک پاشید. اریک چندشش شد و صورتش مچاله شد، اما محکم ایستاد. همه از تعجب خشکشان زد و چشمانشان گشاد شد. میسون به سرعت گفت: - منتظر چی هستید! شکنجه را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت، آیوار به خود پیچید، درد کشید! صورتش کبود شد، اما صدایش درنیامد. اریک با دستمال، نم صورتش را گرفت و با خشم نگاهش کرد؛ میسون که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود، گفت: - بیاحترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است. خطاب به جلاد گفت: - هنوز استخوانهایش پیدا نیست؟ جلاد با بیرحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار میکوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود میپیچید، اریک با لذت تماشایش میکرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت: - کافیست. جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت. اریک بیاهمیت به زخم و درد آیوار، گفت: - آدم سختی هستی، اما باید بگویم دورهات تمام شده، تمام اموالی که سرقت کردی، اکنون در دست ماست. تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری، بهتر است قبل از مرگ، دهان باز کنی و حرف بزنی، وگرنه جنازهات بی زبان خواهد سوخت. آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و لب از لب گشود: - آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید. سرفهاش گرفت، اما ادامه داد: - شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلیها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید. نام خودت را شاه گذاشتهای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید. مطمئن باش خودم جانت را میگیرم. حتی نگذاشتند حرفهایش تمام شود، با چسباندن میلهی داغ به کمرش صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و سپس در حالی که نفسنفس میزد، گفت: - خودم نابودتان میکنم. اریک نیشخند زد: - کشور را تو و امثال تو نابود کردید، به جای اینکه پشتیبان شاهتان باشید از مردمِ جال دزدی کردید، از خزانهداری قصر دزدید. اما، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهمتری برای بحث هست. آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش میکرد. اریک سینه سپر کرد، انگار که میخواست قدرتش را به رخ بکشد: - درمورد سیگرون ولوا چه میدانی؟ آیوار نیشخند زد: - او یک احمق به تمام معناست، جانش را برای شماهایی که ارزش ندارید، به خطر میاندازد. اریک اخم در هم کشید: - گفتی او یک ترال است؟ ترجیح میدهم در این باره صحبت کنیم. ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و شش... آیوار سرش را کمی بالا گرفت و با آن نیشخندی که از روی صورتش پاک نمیشد گفت: - شما حتی به دست نشاندهی خودتان هم اعتماد ندارید، چگونه میخواهید مردم به شما اعتماد کنند! اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته، دستور شکنجه را صادر کرد و از جا بلند شد: - خودم برای مرگت تصمیم میگیرم، منتظر مرگت باش. آیوار با چشمان خالی از حس، به اریک نگاه میکرد. اریک گفت: - با سکوتت ثابت میکنی که رازی را مخفی میکنی. قدمی برداشت: - دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، میترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت میکنی. مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد: - در چشمانت ترسی نمیبینم، پس نیتت محافظت است. به آلدریک نگاه کرد: - او را زنده نگه دارید. میسون با تعجب گفت: - قربان؟ اما... اریک حرفش را قطع کرد: - گاهی یک اسیر لال، از یک اسیر پرحرف، ارزشمندتر است، او باید زنده بماند. میخواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش میآید. به سمت در رفت و از روی شانه، نگاهی به آیوار انداخت: - تحقیق درمورد بانوی ولوا با شدت بیشتری صورت میگیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد. سربازی در را گشود، اریک در چارچوب چوبی در قرار گرفت: - در میدان شهر وارونه آویزانش کنید، حق دادن آب و غذا به او را ندارید، تا زمانی که من اجازه ندادهام هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سپس با قدمهای استوار از آن زندان پرآشوب خارج شد. آلدریک حکم آویزان کردن آیوار را نوشت و سپس اریک مهر تأیید را روی آن زد. سربازان آیوار را که هیچ مقاومتی نداشت را به میدان شهر بردند و در محوطهی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود. مردم کنجکاوانه نگاه میکردند. جارچی آیوار را معرفی کرد و فرمان شاه را برایشان خواند. همه با تعجب به هم نگاه کردند و سپس با خشم به آیوار. مردی از بین جمعیت گفت: - او را باید اعدام کنید. و پس از آن مردم فریاد میزدند و خواستار اعدام آیوار بودند و سربازان در تلاش برای ساکت کردن مردم. *** گردا و فریدا در خانهی پدر فریدا نشسته بودند. لحظهی کوتاهی سپری شد و پدرش هم به آنها ملحق شد و گفت: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید! دو دختر به احترام جناب همر بلند شدند. فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست: - خب! میشنوم. دو دختر روبهروی ویل نشستند. فریدا گفت: - پدر جان! شما که سیگرون را میشناسید! همان هم بازی قدیمی من؛ او دچار مشکل شده و میخواهم از شما خواهش کنم تا لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران بود اما با آرامش گفت: - بعد از اینکه تو را پیدا کردم آنها را یادم آمد. اکنون بگو چه کمکی از دست من برمیآید. فریدا نفسی گرفت: - دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته. آنها میخواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند، سرنوشت بدی گرفتار سیگرون میشود. آلدریک استونکرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم. ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و هفت... ویل لبخندی به دخترک سادهلوحش زد و گفت: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم، اما او قبل از خروج از قصر، اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت. فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا با عجز گفت: - اما اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل سر تکان داد: - اگر شانس بیاورد. بهترین حالتش اخراج است. وگرنه به سرنوشت بدتری دچار میشود. گردا با نگرانی و ترس گفت: - آقای همر! راهی نیست که کمکمان کنید! ویل لبخند به تلخی جام زهر زد: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم. با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید؛ حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند، شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید، جان همه را نجات دادید و سپس هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید؛ هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم، اما باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا نگرانیش را پنهان نمیکرد: - اگر شاه حرفهایش را قبول کند چه؟ ویل دو دختر را از نظر گذراند: - آن شاهی که من دیدم، درمورد سیگرون اطمینان دارد و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمیشود. نگاهش روی فریدا ثابت ماند: - اما برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. از جا بلند شد: - باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سختتر میکند. لحظهی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود. زمانی که رفت، دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف میزدند. *** سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند؛ حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. اما باید قوی میبود تا بتواند در مشکلات طاقت بیاورد. *** گردا و فریدا در میدان شهر، مردی را دیدند که آویزان شده بود. گردا نزدیکتر رفت و از کسی پرسید: - این مرد دیگر کیست؟ دختر جوانی که با ترحم نگاه میکرد. پاسخ داد: - آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میربود. گردا با تنفر نگاهش میکرد، اگر اجازهاش را داشت گردنش را خرد میکرد تا آبروی دوستش را بخرد. فریدا با تعجب نگاهش کرد: - چرا آویزانش کردهاند؟ دختر دست به سینه ایستاد: - دستور شاه بزرگ است، گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. گردا مشکوک پرسید: - اعترافی هم کرده؟ دختر شانهای بالا انداخت: - نمیدانم، کسی حرفی نزده. دو دختر به خانه رفتند و حرفهای ویل همر و آنچه که دیده بودند را بازگو کردند؛ سیگرون گفت: - باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بیآبرو اخراج شوم. گردا دست روی شمشیرش گذاشت: - سیگرون اگر دستور بدهی من جان آن دیوصفت را میگیریم تا تو در امان بمانی. سیگرون دست روی دست گردا گذاشت: - اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغم میآمدند. نگاه سردش را به گردا دوخت: - با کشتن او، فقط خودمان را به دردسر میاندازیم. ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و هشت... فریدا مشتهایش را فشرد: - باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. سیگرون گوشهای نشست: - به گفتهی پدرت باید منتظر بمانیم. کسی حرفی نزد، هر کدام به کار خودشان مشغول شدند. کسی تا صبح پلک روی پلک نگذاشت و در فکر آیندهی نامعلومشان بودند. آفتاب در وسط آسمان خودنمایی میکرد که آقای همر به خانهیشان رفت و گفت: - آلدریک گفت او بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاهتان نزده. فریدا عجولانه گفت: - اگر جناب استونکرست دروغ گفته باشد، چی؟ ویل به دخترک عجولش لبخند زد: - آلدریک دروغ نمیگوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغتان میآمدند. فریدا لبخند زد: - پدر! آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کردهاند. ویل سر تکان داد: - بله دیدمش. او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. گردا متعجب گفت: - یعنی چه؟ ویل به گردا چشم دوخت: - تا زمانی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برندهاش است. او واقعا باهوش است. گردا به سیگرونی که آرام در گوشهای ایستاده بود، نگاه کرد: - خب! تکلیف ما چه میشود؟ ویل هم به سیگرون نگاه کرد: - مانند قبل به زندگیتان ادامه دهید. هنوز که اتفاقی نیفتاده. اندکی بعد رفت. گردا رو به فریدا گفت: - عجب پدر خوشبینی! ما از دیروز نخوابیدهایم و پدرت میگوید مثل قبل زندگی کنیم! سیگرون که تا آن لحظه آرام و بیحرف ایستاده بود، گفت: - حق با آقای همر است، باید امیدوار باشیم. بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. قبل از اینکه قدمی بردارند، هارالد وارد حیاط خانه شد و رو به سیگرون گفت: - باید با هم حرف بزنیم. سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت: - در چه مورد؟ هارالد دستانش را پشت کمرش به هم قفل کرد: - اسبت را زین کن، راه زیادی باید برویم. سیگرون مردد گفت: - هارالد! این سفر به دستور کیست؟ هارالد نگاهش را از او گرفت و مقتدرانه گفت: - به دستور من. گردا که نمیخواست هارالد را مشکوک کند گفت: - من اسب را زین میکنم، شما لباسهایتان را عوض کنید بانو. سیگرون داخل رفت و به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد. گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترکبند زین پنهان کردند. سیگرون افسار اسب را گرفت، گردا دستش را گرفت و دم گوشش گفت: - مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشتهام. اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم (استاد مهارتهای رزمیشان در آنگلوساکسون) برو. نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو میرسانم. سیگرون دستش را به گرمی فشرد: - نه! من فرار نمیکنم. ترجیح میدهم با آبرو بمیرم اما با فرار آبرویم را نبرم. بعد دوستانش را در آغوش کشید: - سپاسگزارم. اسبش را سوار شد و به گردا و فریدا نگاه کرد، سپس از حیاط خارج شد و همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سی و نه... در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی، از گوشهی چشم نگاهش میکرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود. صدای سم اسبها که روی سنگها کوبید میشد، در فضا پیچیده بود. هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان میداد. هارالد در پای کوهی ایستاد و نگاهی به بالا و سپس به سیگرون انداخت: - باید بالا برویم. سیگرون با سر تکان دادن، حرفش را تأیید کرد. هارالد با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد. سیگرون هم پشت سرش راه افتاد، از میان درختان سر به فلک کشیده گذشتند و از کوه بالا رفتند، تا نیمهی کوه رسیدند که شیب زیادی داشت، پیاده شدند و اسبها را همانجا بستند. سیگرون به آرامی خنجر را از زیر زین برداشت و داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت. لباسش را مرتب کرد، همراه هارالد بقیهی کوه را پیاده رفتند. وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر، با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند. هارالد نفسی تازه کرد: - اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را رَمیار (اسب همراه، اسب آرامگیر) گذاشتهام، میدانی چرا؟ سیگرون دو قدم نزدیک رفت: - خیر قربان. هارالد روی زمین نشست و به دوردستها خیره شد و ادامه داد: - پدرم پیش از به سلطنت رسیدنش به جنگ رفت؛ در میدان نبرد، زمانی که همهی افرادش را از دست داد، تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، زمانی که دشمنان میخواستند سر از تنش جدا کنند، محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بیجانم را روی اسب میگذارد و با زدن اسب، آن را فراری میدهد. اسبش از میدان نبرد میتازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه میآید و از پای میافتد. زمانی که رسیدم نه پدرم جان داشت و نه اسب. آهی از سر حسرت کشید: - من زیاد اینجا میآیم و تاکنون نتوانستهام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده میشوم. لبخندی به تلخی جام زهر زد: - نیامدهایم تا این حرفها را بزنم، کار واجبتری داشتم. بیا بشین، قصد گرفتن جانت را ندارم؛ نیازی نیست بترسی. سیگرون نزدیک رفت: - من ترسی ندارم. هارالد ردای سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد و گفت: - آن خنجری که آمادهی دریدن تن من است همه چیز را آشکار میکند. درست است که شما فرماندهی ارتش هستی و باهوش، اما من هم بسیار زیرک هستم. لبخند زد: - آمدهایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرفهای آیوار سلینگر. سیگرون کنارش نشست و محکم گفت: - هویت من مشخص است و در اسناد محرمانه ثبت شده، میتوانید بروید و مطمئن شوید. هارالد سر تکان داد: - هم از ترال بودن تو خوشحال هستم و هم غمگین. به دوردستها خیره شد: - از سالیان خیلی دور، پیشبینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد، آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری میکند و اولین فرمانروای زن دانلاو میشود. نگاهش کرد: - تا حرفهای آیوار سلینگر را شنیدم، حدس زدم که آن تو هستی؛ اما تو ترال بودنت را انکار میکنی. کمی به او نزدیک شد: - سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا میشود! ویرایش شده 3 مهر توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 18 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل... سیگرون به دوردستها نگاه کرد تا چشمانش دروغهایش را فاش نکند: - پدر من تاجر بود. هارالد لبخندش عمیقتر شد: - خبری خوبیست، چرا که ازدواج طبقهی جال با ترالها مشکل است. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - منظورتان چیست؟ هارالد سینه سپر کرد: - میخواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم. سیگرون از سر ناباوری نگاهش میکرد. هارالد گفت: - نظرت تو چیست؟ سیگرون لحظهای نگاهش کرد: - قربان نمیخواهم روی حرف شما حرفی بیاورم، اما... نفس عمیقی کشید: - بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود. هارالد کمی جا خورد: - یعنی تو مخالف هستی؟ سیگرون کمی سرش را بالا گرفت: - خیر. اما نمیخواهم دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شدهام. هارالد نفسش را صدادار از دهان خارج کرد: - آینده نگریات قابل ستایش است. بسیار خب! تا آن موقع منتظر میمانم؛ بهتر است برویم، دلم نمیخواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آوردهام. سیگرون خندید و در سکوت به شهر بازگشتند. وارد میدان شدند، با کشیدن افسار اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند. سیگرون با تنفر و ترحم نگاهش کرد و گفت: - تا کی باید آویزان بماند؟ هارالد از آیوار چشم گرفت و به سیگرون دوخت: - دو روز دیگر اعدام میشود، تا آن موقع باید همينجا بماند. حرکت کردند. سیگرون گفت: - نظر شاه اریک درمورد حرفهایش چیست؟ هارالد آرام گفت: - چیزی نگفته. سیگرون افسار را در دست فشرد: - فکر میکنید عاقبت چه میشود؟ هارالد نگاهش کرد: - با حرفهایت مرا مشکوک میکنی. سیگرون از درون لرزید، اما محکم گفت: - کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد با دروغهایش نظر شاه را برگرداند. به خانه رسیدند. هارالد گفت: - اما او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده. مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترال هستی، به خاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی، نه اینطور آزاد. سپس نگاهی امیدوار کننده به سیگرون انداخت! افسار اسب را کشید و رفت و در تاریکی ناپدید شد. سیگرون که از رفتنش مطمئن شد، دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجهاش را جلب کرد. سیگرون آرام به پشت سر برگشت، سیرنا که در یک قدمی ایستاده بود، گفت: - او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده. سیگرون متعجب گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا عصایش را در دست فشرد: - آیوار را نجات بده، تا تو را نجات دهد. و به راهش ادامه داد و در دل تاریکی غیب شد. سیگرون وارد خانه شد گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید و گفت: - وای سیگرون تو برگشتی! ویرایش شده 26 شهریور توسط م. طاهر 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و یک... سیگرون سر تکان داد: - آیوار راجع به من حرفی نزده، نگران نباش. گردا دستش را روی سینهاش فشرد و رو به آسمان گفت: - سپاسگزارم الهه فریا، یا اودین؛ هر که، تویی که به دادمان رسیدی. سیگرون خندید: - با کدام حرف میزنی؟ گردا نگاهش کرد: - نمیدانم، شاید هر دو؛ با یکی برای حرف نزدن آیوار، و آن یکی برای زنده ماندنت؛ هر که، امیدوارم شنیده باشد. سیگرون مجدد خندید و وارد خانه شدند. گردا ظرفها را داخل سینی گذاشت: - راستی چه شد؟ کجا رفتید؟ سیگرون لباسش را درآورد: - با هارالد به کوهستان رفتیم، او به من پیشنهاد ازدواج داد. گردا متعجب و با چشمان گرد شده گفت: - چی؟ هارالد؟! خب... خب تو چه گفتی؟ سیگرون آرام نشست: - گفتم بهتر از تا تأیید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم. گردا سینی را در دست گرفت: - شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو، ازدواج با هارالد است! سیگرون سکوت کرد و به آتش نگاه کرد، حرفهای هارالد در ذهنش تکرار میشد. گردا سینی غذا را وسط گذاشت: - بخور، سرد میشود. سیگرون به غذا نگاهی انداخت و سپس رو به گردا گفت: - هارالد میگفت در گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده، آنگلوساکسون را میگیرد و فرمانروای دانلاو میشود، نظر تو چیست؟ گردا نگاهش کرد: - هارالد این را گفته؟! سیگرون سر تکان داد. گردا که این تقدیر را برای دوستش میدید، گفت: - درست است، من هم این پیشگویی را شنیدهام. اگر هارالد بگوید پس درست است؛ من همیشه میگفتم که تو برای کارهای بزرگتری ساخته شدهای. سیگرون ذرهای از نان حجیم را جدا کرد: - در این راه کمکم میکنی؟ گردا دست سیگرون را گرفت و با لبخند سر تکان داد، سیگرون آن چشمهای مصمم را خوب میشناخت. در سکوت غذایشان را خوردند. سیگرون آخرین لقمهاش را قورت داد: - پیش از ورود به خانه، سیرنا را دیدم؛ میگفت تنها راه نجات تو آیوار است، میگفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد. گردا از سر تاسف، سری تکان داد: - زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر میکند؛ آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده. به او اهمیت نده وگرنه تو هم دیوانه میشوی. سیگرون اندکی از دمنوش مورد علاقهاش را نوشید: - اما به نظرم او از آینده خبر دارد. گردا مدتی ساکت ماند، انگار چیزی در ذهنش جابهجا شد، زمزمه کرد: - حق با توست، گاهی دیوانهها چیزی میبینند که ما نمیبینیم. نگاهش را به سیگرون دوخت: - زمانی که دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی؛ سیرنا پیشبینی کرده بود. سیگرون لیوان را داخل سینی گذاشت و به سمت آتش رفت و به آن زل زد. دائم صدایی در ذهن و گوشش میگفت: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. سپس بدون چشم برداشتن از آتش گفت: - گردا! چطور میشود یک محکوم به اعدام را نجات داد؟ گردا کنارش جا خوش کرد: - نجات او به چه دردمان میخورد؟ سیگرون با ظاهری خالی از حس گفت: - سیرنا بیخود حرف نمیزند . گردا هم به آتش خیره شد و چیزی نگفت، فقط صدای ترق و تروق چوبها بود که فضای اتاق را پر کرده بود. گردا با کمک چوب آتش را زیر و رو کرد: - بعد از نجات دادنش میخواهی چه کنی؟ ویرایش شده 27 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و دو... سیگرون آهی از سر حسرت کشید: - نمیدانم. گردا بیحرف بلند شد و از روی طاقچهی چوبی، بطری و دو لیوان چوبی را برداشت و مجدد کنار سیگرون نشست. لیوان را پر کرد و به سمت سیگرون گرفت و گفت: - انگار نیاز داری ذهنت را خالی کنی. سیگرون نگاه کوتاهی به او و لیوان پر از مایع قرمز رنگ انداخت، سپس از دستش گرفت. گردا لیوان خود را هم پر کرد و جرعهای نوشید که از تلخ بودن مایعی که خورده بود، صورتش مچاله شد، اما حرفی نزد. سیگرون لیوان را بین دو دست گرفت و به چوبهای بیگناهی که با ساز آتش میرقصیدند نگاه میکرد؛ او هم خودش را همانند آن چوبها میدید، با این تفاوت که او را خون و هویتش میرقصاند. جرعهای نوشید که صدای سیرنا در ذهنش طنینانداز شد: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. - لباس طلا میمیرد. و آن خندهی شرورش. صدای هارالد را به وضوح میشنید: - من نام این کوه را رمیار گذاشتهام. - دختری از فرزندان ترال خواهد آمد. - میخواهم زندگیام را با تو تقسيم کنم. - آنگلوساکسون را میگیرد. - تو آن دختر ترال زاده هستی؟ - اولین فرمانروای زن میشود. سیگرون خود را در آتش میدید که درحال سوختن بود و به جای چوب، انسانها و اطرافیانش او را میسوزاندند و آتش هم حرفها و بی احترامیشان بود. با سنگین شدن کتفش، به سمت گردا برگشت و متوجه دستش شد که روی شانهاش گذاشته بود. گردا گفت: - آنقدر غرق افکارت بودی که صدایم را نشنیدی. سیگرون نفسی صدادار گرفت و لیوان داخل دستش را سر کشید: - بهتر است بخوابیم فردا روز مهمیست. گردا با نگرانی نگاهش میکرد، لبخندش امیدی را در دل سیگرون زنده میکرد، در تشک کنار هم دراز کشیدند. گردا گفت: - همه چیز را انکار کن، من هم شهادت میدهم که تو همینی هستی که ادعا میکنی. سیگرون نگاهش کرد: - بین خودمان بماند، اما از عاقبت میترسم. تنها امیدم به این است که اگر ترال بودن من ثابت شد، اعدامم میکنند، نه اخراج. گردا دستش را گرفت: - نگران این هستی که بعد از اخراج شدنت هیچ کجا راهت ندهند! یا دلتنگ من میشوی؟ سیگرون لبخندی زد که بیشتر شبیه به کش آمدند اجباری لبهایش بود، سپس گفت: - نگران بی آبرویی و تحقیر شدنم هستم، خوب میدانی که بر سر ترال اخراجی چه میآید. گردا سر تکان داد: - بر پیشانیاش مهر داغ میزنند و از بین مردمی که با سنگهای در دستشان منتظر حمله هستند، عبورش میدهند؛ اما قرار نیست برای تو این اتفاق بیفتد، چرا که گردا مواظب توست. سیگرون این بار لبخندی از عمق جان زد و بیفکر به چیزی خوابید، چرا که نباید میگذاشت حرفهای گردا به واقعیت تبدیل شوند. ویرایش شده 27 شهریور توسط م. طاهر 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و سه... وقتی نور خورشید بر زمین پراکنده شد، سیگرون درحالی که لباس میپوشید، گفت: - گردا! نیازی نیست همراهم بیایی. گردا کمربندش را محکم بست: - من تا آخر همراهت هستم. سپس لبخندی امیدوار کنندهای زد و از خانه خارج شدند. سیگرون در میدان شهر، با دیدن آیوار ایستاد، گردا چند قدم رفته را بازگشت و متوجه نگاه و نگرانی سیگرون شد، گفت: - کاش زودتر اعدام شود مردک پست. آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده، چشمانش را بسته بود و برعکس تاب میخورد. سیگرون دلش میسوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده. گردا گفت: - برویم. تماشا کردن این موش کثیف کافیست. سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا از بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند، برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد. گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آنها دور شد؛ سیگرون با زحمت افراد را کنار زد و جلوتر رفت، اما سیرنا از آنجا رفته بود؛ آیوار چشمانش را باز کرد و با دیدن سیگرون، نیشخندی زد و مجدد خوابید. گردا دست سیگرون را کشید و از بین جمعیت خارج کرد و گفت: - دیوانه شدهای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ سیگرون سکوت کرد. گردا گفت: - رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرفهای بی پایه و اساسش است. در سکوت راه قصر را پیش گرفتند و وارد شدند. این بار سیگرون برای ورود به قصر هیچ اشتیاقی نداشت، انگار که تمام دروازهها و دیوارهای قصر آن را مسخره میکردند. به سمت تالار زندان رفتند. اما سربازان به گردا اجازهی پیشروی ندادند. سیگرون وارد محوطهی زندان شد. بعد از تحویل شمشیرش، همراه سربازی وارد تالار شکنجه شد؛ جایی که بوی خون و گوشت سوخته میداد، زندانیانی که هر کدام به دلیلی شکنجه میشدند، گاهی با تازیانه و گاهی با فرو بردن میلهی سرخ شده روی بدنشان؛ صدای فریاد و شلاق آنجا را پر کرده بود. سیگرون روی آنها چشمانش را بست و به راهش ادامه داد و وارد اتاق بازجویی شد. اولین بار بود که قدم در آن اتاق مخوف میگذاشت، در اتاق فقط یک پنجره کوچک بود و تقریبا اتاق تاریک بود و به واسطهی مشعل روشنش کرده بودند؛ یک میز در وسط اتاق بود که دو طرفش صندلی چوبی گذاشته بودند. سیگرون نزدیک رفت و در مقابل اریکی که روی صندلی نشسته بود، تعظیم کرد و گفت: - بنده را احضار کرده بودید! سرورم. اریک به صندلی روبهرو اشاره کرد و گفت: - بشین. سیگرون سعی کرد آرامشش را حفظ کند. با وقار روی صندلی نشست و دستهای لرزانش را روی پاهایش گذاشت، اریک گفت: - سیگرون ولوا! دلیل اینجا بودنت را میدانی؟ سیگرون دستهایش را مشت کرد تا لرزشش را متوقف کند، سپس گفت: - ربطی به حرفهای آن دزد بی خرد دارد! اریک آرام سر تکان داد: - آیوار سلینگر غارتگر، همانی که اموال مردم را برد و در سرزمین من کلی هرج و مرج و ناامنی ایجاد کرد، حرفهایی میزد که نیمی از آن را باور نکردنم. سکوت کرد و نفسی عمیق کشید، سیگرون از درون میلرزید و سعی میکرد ظاهر و رفتارش این را نشان ندهد. اریک ادامه داد: - او حرفهایی راجع به تو میزد که نمیدانم حقیقت دارد یا نه؟ ویرایش شده 27 شهریور توسط م. طاهر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و چهار... اریک لحظهی کوتاهی سکوت کرد، سپس گفت: - میدانی جای جالبش چه بود؟ انسانهای عادی زمانی که شکنجه میشوند، برای نجات جانشان هر چه را که میدانند میگویند، حتی خانوادهی خودشان را هم لو میدهند؛ اما آیوار برای نجات خودش حرفی نزد و با سکوتش از تو محافظت کرد. خودش را جلو کشید: - چرا باید یک دزد از تو محافظت کند؟ سیگرون با اعتماد به نفس ساختگی گفت: - قربان! من نمیدانم که او چه گفته ولی او دشمن ما و مردم ماست، من او را دستگیر کردم. اریک مشت روی میز کوبید: - خودت عاقبت دروغ گفتن و فریب دادن تاج و تخت را میدانی! پس به جای گفتن حرف اضافه، از خودت دفاع کن. از نظر سیگرون اتاق تاریکتر شده بود، اریک از دیدش همانند هیولای قصههای فریدا شده بود و خودش دخترک گمشده در جنگل. آرام و با وقار گفت: - سرورم! من به شما دروغ نمیگویم. اریک نفسی صدادار کشید: - من به تو اعتماد کردم و اختیار جنگ و ارتشم را به تو دادم، به هیچ عنوان دلم نمیخواهد که بفهمم فریب خوردهام. تو از کدام خاندان هستی؟ سیگرون دروغهای قدیمیاش را پیش چشمانش آورد: - من از خاندان ولوا هستم؛ پدر من، یعنی بن ولوا از کشور نورثآمبریا بود و به واسطهی شغلش که تجارت بود، همراه مادرم مهاجرت میکرد و زمانی که در دانلاو بودند، من بدنیا آمدم و آنها همینجا ماندگار شدند تا آغاز جنگ با آنگلوساکسونها، مجبور به مهاجرت شدیم، و بعد از فوت پدر و مادرم، من به کشوری که در آن زاده شدهام بازگشتم. صدایش آرام اما محکم بود: - من همین هستم که ادعا میکنم، نه آن کس که دزدی بیاهمیت گفته. اریک به نشانهی تفهیم سر تکان داد: - اسناد رسمی باقی مانده را آلدریک استونکرست و کیل لجر بررسی کردند، اما هیچ تاجری به نام بن ولوا ندیدهاند. سیگرون دلش لرزید اما کم نیاورد: - این شهر دوازده سال در چنگال دشمن بوده، انتظار ندارید که تمام اسناد دست نخورده و سالم باقی مانده باشد. اریک همانطور که به سیگرون نگاه میکرد دست روی جمجمهای که سمت چپ روی میز قرار داشت کشید: - ثابت کن که آیوار سلینگر دروغ میگوید. سیگرون با فشردن گوشهی لباسش در مشت، نم دستانش را گرفت و سکوت کرد. اریک با چشمان هوشیار و غیر قابل انکار، انگار که با او حرف میزد. سیگرون نفسی گرفت و محکمتر از قبل گفت: - ثابت میکنم، فقط باید مدتی به من زمان بدهید. اریک بیحرف فقط نگاهش میکرد. سپس خودش را جلو کشید: - فرصت میدهم، اما نه برای تو، برای برادرزادهی خودم؛ هارالد همه چیز را به من گفت، گفت که میخواهد زندگیش را با تو شریک شود، من هم به تو فرصت میدهم که فکر نکند دشمنش هستم. به عقب رفت: - فقط سه روز وقت داری ثابت کنی که کارلس هستی، برایم مدرک بیاور، شاهد بیاور، یا هرچیز دیگری. از جا بلند شد: - بهتر است تمام تلاشت را بکنی، وگرنه هارالد هم جلودار من نیست. به سمت در رفت اما پیش از اینکه در را باز کند، سه تا از انگشتانش را بالا گرفت و گفت: - فقط سه روز، فراموش نکن. در را باز کرد، سیگرون از جا بلند شد: - شاهد من گرداست. اریک همینطور که نگاهش به در بود گفت: - شاهد معتبر میخواهم، نه یک ترال که برای تو کار میکند. ویرایش شده 27 شهریور توسط م. طاهر 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 20 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و پنج... سیگرون دست پاچه شد: - اما او از کودکی با من بوده و تنها شاهد من است. اریک به سمتش برگشت: - سیگرون! خودت هم خوب میدانی که شهادت یک ترال پیش درباریان بیاهمیت است. من به تو فرصت دادم که فردی قابل اعتماد و با اصل و نسب بیاوری. سیگرون دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد: - شما شاه این سرزمین هستید، نظر شما مهم است یا درباریان؟ اریک نزدیک رفت: - من شاه این سرزمین هستم، اما قانون را نبستم؛ اگر میخواهی فرمانده بمانی، باید مجدد نظر درباریان را جلب کنی، چرا که اعتبار تو پیش آنها با حرف من درست نمیشود. سه روز دیگر میبینمت. سپس از اتاق خارج شد. سیگرون از سر آسودگی نفس عمیقی کشید و بلافاصله از آن اتاق مخوف خارج شد. بدون نگاه کردن به افرادی که شکنجه میشدند و بیاهمیت به فریادهایشان از آنجا خارج شد. شمشیرش را پس گرفت و از زندان خارج شد. گردا که گوشهای ایستاده بود به سرعت نزدیک رفت و سر تا پای سیگرون را نگاه کرد و گفت: - چه شد؟ سیگرون آرام و با وقار گفت: - برویم، در خانه حرف میزنیم. گردا حرفی نزد و با هم از قصر بیروحی که قصدش گرفتن جان سیگرون بود، خارج شدند. سیگرون نفسی عمیق کشید و به سمت خانه راه افتاد، هر قدمی که برمیداشت و از قصر دور میشد احساس آسودگی میکرد. باز هم در جای اشتباه ایستاد و به تاب خوردن مردی بیچاره نگاه کرد گردا گفت: - اینجا ماندن اشتباه است، برویم. سیگرون آرام گفت: - نمیدانم باید از او متنفر باشم یا تشکر کنم! گردا متعجب نگاهش کرد: - تشکر برای چه؟ سیگرون راه افتاد: - برویم گردا، برویم. گردا بی حرف دنبالش رفت زمانی که به خانه رسیدند، گردا مقابلش قرار گرفت: - خب اکنون بگو چه شد؟ چه گفتی؟ چه شنیدی؟ سیگرون کمربندش را باز کرد و روی زمین انداخت، انگار که میخواست تمام مسئولیتها را با آن کنار بگذارد: - سه روز به من فرصت داد تا مدرک ببرم، نیاز به شاهد دارم، کسی که شهادت دهد من کارلس هستم اما... گردا با ذوق گفت: - خب من هستم، میتوانم شهادت بدهم. سیگرون لبخند تلخی زد و دست روی صورت گردا گذاشت و با انگشت شست، لپش را نوازش کرد؛ ذوق گردا کور شد: - شهادت من را قبول ندارند! چرا که من یک ترال هستم و بیارزش. سیگرون در آغوش کشیدش: - شهادت تو برای من ارزش دارد، دیگران چه اهمیتی دارند! گردا با ناراحتی از آغوشش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت، با بغضی که سعی در فرو بردنش داشت، گفت: - پس باید چه کنیم؟ سیگرون با ناراحتی به گردا نگاه کرد، لبهایش باز میشد، اما کلمهای خارج نشد؛ برگشت و از روی طاقچه بطری و لیوان برداشت و طوری که سعی داشت بیخیال جلوه دهد، گفت: - باید از این لحظه استفاده کنیم و خوش باشیم، شاید دیگر فرصتی نباشد. ویرایش شده 27 شهریور توسط م. طاهر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و شش... گردا با لبخندی به تلخی زهر زد و سرش را تکان داد. سیگرون از خانه خارج شد و روی سنگ گوشهی حیاط نشست لیوانش را پر کرد و لاجرعه سرکشید. گردا هم روی نزدیکترین سنگ نشست و لیوان را از سیگرون گرفت. زمانی که نزدیک دهانش برد، ناگهان چشمانش گرد شد و گفت: - فریدا میتواند شهادت دهد. سیگرون لیوان دومش را هم سر کشید و سرش را تکان داد: - نه! نمیتواند، چرا که باید به خدایان قسم بخورد و اگر روزی ثابت شود که دروغ گفته، او را در ملأ عام قربانی میکنند؛ من راضی نیستم به خاطر نجات جان بیارزشم فریدا را قربانی کنم. سیگرون لیوان سومی که خالی شده بود را به زمین کوبید، صدای درد لیوان فلزی هم بلند شد؛ سپس خندهی جانانهای کرد. گردا لیوانش را سر کشید، کسی که هرگز لب به چیزی نزده بود، انگار غم سیگرون برایش گران تمام شده بود و در آن دو روز، دو لیوان به سلامتی غم نوشیده بود. گردا به چشمان متزلزل سیگرون نگاه کرد: - زیادهروی نکن. سیگرون بی آنکه بفهمد لیوان چهارم را هم سر کشید و با خنده گفت: - چشمانت! انگار غم دنیا داخلش نشسته. گردا در سکوت نگاهش میکرد، سیگرون از جا بلند شد و بدنش را تکان داد: - بلند شو گردا، باید غم چشمانت را نابود کنم. وقتی دید گردا کاری نکرد، دستش را گرفت و بلندش کرد. دستانشان را قفل هم کردند و سیگرون با آهنگ نامرئی به طرفین میرفت و گردا را همراه خود میکشاند. گردا آرام گفت: - سیگرون کافیست، ولم کن. سیگرون که تازه اوج گرفته بود، دست گردا را بالا گرفت و زیرش چرخی زد و در نزدیکترین فاصله به صورتش ایستاد: - غم چشمانت را دوست ندارم. گردا دستش را رها کرد و سر جای قبلش نشست. سیگرون که تنها ماند، همانند کودکان پا به زمین کوبید و نشست. بطری را برداشت که گردا عصبی شد و بطری را از دستش کشید و وسط حیاط انداخت: - به خودت بیا. فقط سه روز فرصت داریم بعد نشستهای و کیفت را کوک میکنی! باید چارهای بیاندیشیم. سیگرون نگاهش کرد: - نمیخواهم به چیزی فکر کنم. گردا با صدای بلند گفت: - اما باید فکر کنی؛ مدرکی نداری، شاهدی نداری؛ چگونه باید ثابت کنی تا جانت را نجات دهی. سیگرون که انگار هوشیار شده بود، دست گردا را محکم گرفت: - گردا! باید قولی به من بدهی؛ اگر ترال بودن من ثابت شد با دستان خودت جانم را بگیر، نگذار بی آبرو شوم. گردا تنش به لرزه افتاد و دستان سیگرون را پس زد: - از من میخواهی جان خواهرم که پارهی تنم است را بگیرم! چشمانش همانند قبل محکم و آرام شد: - مدرک میآورم، شاهد میآورم، نمیگذارم گزندی به تو برسد. سیگرون خندید و چشمان بی رمقش بسته شد، اما پیش از اینکه بیفتد گردا نگهش داشت. فریدا صدایش زد، گردا گفت: - بیا داخل. فریدا با عجله در را باز کرد و وارد شد، با دیدن سیگرون در آن حال گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ او را شکنجه کردهاند؟ گردا با صدای کنترل شده گفت: - بیا کمک کن، باید داخل ببریمش. فریدا به کمک رفت و دو نفری جسم خستهی سیگرون را به خانه بردند. گردا گفت: - همینجا بمان و مواظبش باش، من جایی کار دارم و به زودی بازمیگردم. ویرایش شده 30 شهریور توسط م. طاهر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و هفت... به حرفهای فریدا اهمیت نداد و از خانه خارج شد، با قدمهای استوار و بدون کوچکترین نگاهی از کنار آیوار گذشت و به بازار سیاه رفت. چشمش به مردم فقیر افتاد که با سر و وضع کثیف و با لباسهای کهنه از سوز سرما دور هم جمع شده بودند. با ورود گردا در بینشان، دستهایشان را دراز کردند تا شاید خوراک یا سکهای نصیبشان شود. گردا دلش میسوخت و از طرفی هم خوشحال بود که با دروغ سیگرون به این مرحله نرسیده. با حس ترحم از بینشان گذشت، چرا که کارهای مهمتری داشت. آنقدر رفت تا به در چوبی رسید، درش بسته بود؛ چند بار در زد. صدایی نیامد؛ محکم و طولانی به در کوفت تا در را باز کردند. مردی کثیف با موهای ژولیده، که جارو دستش بود و نشان از خدمتکار بودنش، میداد؛ عصبی گفت: - چه میخواهی؟ گردا سر تا پایش را برانداز کرد و گفت: - کَندال کجاست؟ باید او را ببینم. نوبت مرد بود که سرتا پای گردا را نگاه کرد و گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه ایستاد: - من گردا شیلد دوتیر هستم؛ باید کندال را ببینم، کار واجبی دارم. مرد سر تکان داد: - همینجا بمان تا برگردم. به داخل رفت اما پیش از اینکه در را ببندد، گردا با پا به در کوبید و وقتی کامل باز شد به داخل رفت. مرد با عصبانیت گفت: - آهای تو! به چه اجازهای وارد شدی؟ گردا شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ مرد زیر شمشیر زد و برای مقابله با گردا آماده شد، گردا با شمشیر و مرد با دستان خالی مبارزه میکردند. ناگهان گردا ایستاد و شمشیرش را انداخت و با مشت شروع به مبارزه کرد. زمان زیادی نگذشته بود که مردی نابینا، با ظاهر آشفته، به عصای چوبیاش تکیه داده بود و صدای آن دو را میشنید. با صدای بلند گفت: - بس کنید. مرد دست از جنگ کشید و دست مشت شدهاش را روی سینهاش کوبید و تعظیم کرد. گردا هم شمشیرش را برداشت. مرد نابینا گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه گفت: - من گردا شیلد دوتیر هستم و با کندال کار دارم. مرد دستش را از ستون گرفت: - چه کاری با کندال داری؟ گردا جلو رفت: - باید خودش را ببینم. مرد انگار که سبک و سنگین کند، لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: - من کندال هستم. گردا قدمی جلو رفت و با دقت نگاه کرد و گفت: - تو کندال هستی؟ نیشخند صداداری زد: - اما من شنیده بودم کندال بسیار زیرک و باهوش است و در کمترین زمان مدرک جعل میکند، اما تو که حتی چشم بینا هم نداری. کندال به سمت خانه رفت: - اشتباه شنیدهای، من مدرک جعل نمیکنم. گردا سمتش رفت: - شاید اصلا تو کندال نیستی و فقط یک دروغگوی شیاد هستی. کندال نیشخندی زد و وارد خانه شد. گردا همراهش شد و شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت: - کندال کجاست؟ باید ببینمش. کندال نیشخند زد: - شمشیر را پایین بیاور، با تهدید کاری از پیش نمیبری. گردا شمشیر را در غلاف گذاشت: - باید مدرکی برایم جعل کند، بدون اینکه کسی خبر دار شود؛ اما کندال، نه یک فرد نابینا. کندال در کنار آتش نشست: - چه مدرکی؟ برای که؟ گردا دست به سینه ایستاد: - ترجیح میدهم به خودش بگویم. ویرایش شده 30 شهریور توسط م. طاهر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مهدیه طاهری 1,874 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهل و هشت... کندال دست مشت شدهاش را بر روی چوبی کوبید که از وسط نصف شد: - گردا شیلد دوتیر! همان محافظ بانوی فاتح؟ گردا نیشخند زد: - انگار آوازهام به گوش تو هم رسیده. کندال چوب را در آتش گذاشت: - عظمت این شهر غیر قابل انکار است، اما مگر میشود بانوی فاتح یا محافظ جان بر کفاش را نشناخت! گردا نزدیک رفت: - من باید کندال را ببینم، او کجاست؟ کندال نفسی گرفت: - نگفتی چه مدرکی نیاز داری؟ مدرک جعلی برای ریشهی دروغین سیگرون ولوا؟ گردا که نمیخواست آبروی سیگرون را ببرد گفت: - سیگرون یک کارلس است، اما به خاطر جنگی که در این سرزمین داشتیم مدارکش نابود شده، اکنون باید این را ثابت کنیم. مرد با کمک چوب، آتش را زیر و رو کرد: - شاید اینها حقه است و میخواهید کندال را دستگیر کنید. گردا از عصبانیت دستش را روی شمشیر فشرد: -دو روز وقت دارم مدرک را ببرم. اگر کندال کمکم کند از جانش میگذرم، اما اگر بلایی سر بانویم بیاید خودم کندال را میسوزانم. کندال خندید و گردا را تشویق کرد: - تو بسیار شجاعی و وفادار هستی، اما چه گیر کندال میآید؟ گردا کیسهی سکههایش را باز کرد و نیمی از ان را روی زمین ریخت. مرد دستش را روی آنها گذاشت و در مشت کشید: - کمکت میکنم، نه به خاطر این یک مشت سکه، زیرا من هم زخم خوردهی آن دشمن... لحظهای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - بگذریم. وزن سکههای درون دستش را سنجید: - کمکت میکنم. گردا متعجب گفت: - راجع به چه حرف میزنی؟ مرد بیاهمیت به سوال گردا، گفت: - اطلاعات سیگرون را میخواهم. گردا: مثلا چه؟ مرد، کسی به نام گِری را صدا زد و چند لحظه بعد، همان مردی که با گردا مبارزه میکرد وارد اتاق شد و گفت: - بله قربان! مرد نابینا از جا بلند شد: - مواظب اطراف باش، من باید به بانوی فاتح و محافظش کمک کنم. گری متعجب گفت: - قربان! اما... کندال حرفش را قطع کرد: - اگر اتفاقی افتاد. طبق رسم قدیمی خبرم کن. گری اطاعت و رفت. کندال یه سمت در رفت: - برویم، زمان زیادی نداریم. سپس هر دو از اتاق خارج شدند. کندال مشعلی را روشن کرد و به سمت دیوار سمت چپش رفت. گردا گفت: - مواظب باش، مقابلت دیوار است. کندال دو قدم برداشت و وقتی به دیوار رسید، نشست و خاک را کنار زد، یک در چوبی روی زمین خودنمایی میکرد؛ گردا با چشمان گرد شده نگاه میکرد؛ کندال در را به سمت بالا کشید و وارد گودال شد و گفت: - همراهم بیا. گردا به آرامی وارد گودال شد و تونلی را مقابلش دید که کندال آنجا ایستاده بود، چند قدم رفتند که کندال چند مشعل آنجا را روشن کرد. گردا اطرافش را با تعجب نگاه میکرد، آنها در اتاقی کوچک زیرزمینی بودند که یک میز، چندین پوست گاو و چند شی دیگر وجود داشت. گردا متعجب پرسید: - اینجا دیگر کجاست؟ ویرایش شده 30 شهریور توسط م. طاهر 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری