Alen 1,007 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) بنام خالق هستی نام رمان: داکنوس؛ فرزندجهان نویسنده: آلن.ایزد قلم «النازسلمانی» ژانر: تخیلی، فانتزی مقدمه: در سرزمینی که نور و تاریکی همیشه در جنگند، دو وجود پا میگذارند جایی که هیچکس نمیتواند دوام بیاورد. نه قهرماناند، نه دشمن؛ فقط رفیقانی که با هم، مرزهای ناشناخته را میشکنند. و هر گامشان، قصهای میسازد که دنیا را به لرزه درمیآورد. خلاصه: کایروس، پسری که بین دو جهان تاریکی و انسانها زندگی میکند، باید با موجوداتی فراتر از تصورش بجنگد. اما هر قدم او را به رازهایی میرساند که حتی نزدیکترین دوستانش هم از آن بیخبرند. وقتی خط بین دشمن و همپیمان محو میشود، کایروس مجبور است انتخاب کند: زندگی یا قدرت؟ و در این میان، چیزی خطرناکتر از دشمنانش در انتظارش است… ویرایش شده 25 اردیبهشت توسط Alen moonecho 8 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,709 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت سیگار رو روی لبم لرزون تنظیم کردم. لرز نه از سرما، از بعد این سکوت... پاهام رو جابهجا کردم و به خونه خیره شدم. خونهای که دیگه هیچ صدایی نداشت؛ نه نفسِ خانم املی، نه سرفههای آقای دیوید. میگفتن ماشینشون تهِ دره پیدا شده. میگفتن حادثه بوده. همیشه همینو میگن، وقتی نمیخوان بیشتر بدونی. ششسالگیم منو گرفتن. اسمش رو گذاشتن خانواده. من هم باور کردم. حالا، تو هفدهسالگی، دوباره یتیم شدم. انگار تنها چیزی که هنوز مال من بود، همین نفسهایی بود که میسوخت و هیچکس براش عزادار نمیشد. پوزخند، بیاجازه روی لبم نشست. دود، آخرین چیزی بود که ولش کردم. صدای خشخش پیچید. سیگار رو زیر پام خفه کردم. هوا تاریک شده بود. وقتش بود برم تو خونه. قدمهام روی زمین کشیده میشد. گربهای روی ناودون میووی کوتاهی کرد. ایستادم. نگاهم کرد. موهاش سیخ شد، جیغ کشید و پرید. سر خورد و افتاد؛ دردش مهم نبود. فقط فرار کرد. حتی حیوانها هم از من خوششون نمیاد. در خونه رو باز کردم. صدای قیژش یهدفعه دلم رو خالی کرد. آقای دیوید قرار بود درستش کنه، اما همیشه کارها میموند برای بعد. در رو بستم. همونلحظه بوی عجیبی به مشامم خورد؛ سرد و خاکمانند، بوهایی که نه حالت رو بد میکنن، نه میذارن راحت نفس بکشی. کفشهام رو درآوردم و همونجا کنار در انداختم. خونه ساکت بود، اما ساکتِ معمولی نه. یه صدای آشنا توی گوشم پیچید. مکث کردم. دلهره، آروم، زیر پوستم خزید. نگاهم افتاد به صندلی گهوارهای خانم املی. داشت خیلی آهسته تکون میخورد؛ بیباد، بیدلیل. بدنم همونجا خشک شد. لبهام تکون خورد و زیر لب گفتم: «خانم املی…؟» صندلی ایستاد. قلبم محکم کوبید. یه قدم عقب رفتم، بعد یکی دیگه. دستم رفت سمت کفشهام. بدون اینکه بندهاش رو ببندم، در رو باز کردم و زدم بیرون. هوای سرد خورد تو صورتم، اما نفسم بالا نمیاومد. پشت سرم رو نگاه نکردم. چند قدم که دور شدم، خم شدم و زانوهام رو گرفتم. سینهام میسوخت. بالاخره سرم رو بلند کردم. پشت سرم خالی بود؛ خونه همونطور ساکت ایستاده بود، انگار نه انگار چیزی تکون خورده. نگاهم افتاد به دستهام. هنوز میلرزیدن. سعی کردم به یه دلیل ساده فکر کنم، به هرچیزی غیر از اون صحنه. سیگار، خستگی… اما هیچکدوم قانعم نکرد. چیزی که دیده بودم، زیادی واضح بود. قد صاف کردم. همه چیز من خونه مونده. وسط خیابون نشستم و سرم رو فشار دادم. تصویر تکون صندلی جلو چشمم حرکت میکرد. به آسمون تاریک نظر انداختم؛ زیبا بود و برای من بیرحم. چندبار تو صورتم زدم و بلند شدم. - کایروس چیزی نیست، هیچ چیز عجیبی وجود نداره. سینه جلو دادم و پا کوبان سمت خونه رفتم. هرچی به خونه نزدیک میشدم تپشهای قلبم تو گوشم سنگینتر میشد و قدمهام کندتر. ترسو نیستم، چیزی غیرعادی دیدم. شایدم عادی باشه مثل بادی از زیر پنجرهها. یه فکر سمج تو سرم پیچید. « پنجرهها دوجداره هستن.» لرزیدم و مثل دیونهها با خودم حرف زدم. - شاید حشرهای بهش خورده. سر تکون دادم. - آره همینه؛ آقای همسایه هفته پیش به من گفت: « شبها صدا زیاد میاد، فکر کنیم موش به اینجا اومده.» دستم روی دستگیره سرد نشست. مکث کردم. اگه واقعا روح خانم املی باشه، یعنی منو تسخیر میکنه؟ صدای ظریف لرزونش تو سرم موج برداشت. - کایروس، من موهای سفید و چشمهای خاکستریت رو دوست دارم. میدونی چرا؟ چون آلبینیسمها برای من جذاب هستن. خاص بودنت رو دوست دارم. سرم رو پایین انداختم. خانم املی به من محبت زیادی داشت. در رو باز کردم و صدای اعصاب خورد کنش، چنگ به روحم زد. سرم با تردید سمت صندلی خانم املی چرخید. همون صندلی که همیشه یه کتاب سبز دستش میگرفت و میخوند؛ با اون عینک گرد مهر دار روی چشمهاش. وقتی دیدم صندلی تکون نمیخوره، لبخند آسوده زدم. - دیدی کایروس؟ چیزی برای ترس نبود. از سن خودت خجالت بکش. مطمئنم اگه آقای دیوید بود، حتما همین حرف رو به من میزد. سمت اتاقم رفتم و سایهای روی دیوار دیدم. تکونی از ترس برداشتم. دقت که کردم سایه خودم بود. سری با تاسف برای خودم تکون دادم. چراغ رو خاموش کردم. صداها هنوز توی ذهنم میچرخیدن، اما چشمهام خودشون بسته شدن. moonecho لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری