رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

 

#پارت هفتاد و چهار.... 

وکیلی گفت:

- حالت خوبه آقای همتی؟

با حال داغون گفتم:

- دیگه چی از جونم... می‌خوای؟ منو بکش... راحتم کن.

وکیلی خندید و گفت:

- بکشمت؟ نه هنوز باهات کار دارم می‌خوام عذاب کشیدنت رو ببینم، می‌خوام زجه زدنت رو ببینم. می خوام اشک ریختنت زمانی که زنت رو می‌کشم ببینم.

با صدای خش داری که گلویم را آزار می‌داد گفتم:

- عوضی... با زنم کاری.. نداشته باش.

وکیلی:

- نه دیگه نشد، این تازه اولشه، از تو که چیزی گیرم نیومد حالا نوبت زنته که به حال و روز تو بیفته. 

خون زیر پوستم دوید بلند گفتم:

- کثافتِ آشغال، تو نمی‌تونی این کار و بکنی، بهتره قبلش منو بکشی.

گلوم از خشکی می‌سوخت به سرفه افتادم گفت:

- تو رو نمی کشم می‌خوام شاهد شکنجه‌ی زنت باشی تو راهه دارن میارنش.

حالم بدتر شد نباید می‌ذاشتم مهتاِ بیگناه آسیب ببیند گفتم:

- ولش کن کثافت، اون تقصیری نداره.

بلند شد و نزدیک آمد چاقو را روی کتف راستم گذاشت و نوکش را فشار داد، از درد رنگم کبود شد نفسم بند آمد چاقو را اوریب تا پهلوی چپم کشید پوستم خراش برداشت.

 از درد و سوزش به جلو خم شدم، از زخم تنم خون می‌رفت سرم را بالا گرفتم و به وکیلی نگاه کردم پشت بشکه‌ها رفت و با مشت پر برگشت نمی‌دانستم هدفش چیست. نزدیک آمد و موهایم را در مشتش گرفت و بالا کشید مجبور شدم صاف بشینم درد سینه‌ام امانم را بریده بود محتویات داخل دستش را روی بدنم پاشید، دردم چند برابر شد از سوزشش فهمیدم نمک پاشیده.

 نفسم بالا نمی‌آمد، داد میزدم، فحش می‌دادم، ولی تاثیری روی دردم نداشت بی مهابا داد زدم:

- بی‌وجود، کثافتِ آشغال، چه غلطی کردی! آتيش گرفتم.

ولی اون بی‌رحم می‌خندید.دیدن این صحنه برایش لذت‌بخش بود گفت:

- تو زندان تک‌تک این لحظات رو تصور کردم و لذت بردم. 

از بشکه آبی که آنجا بود سطل را پر کرد و نزدیک آمد و روی تنم پاشید، از سوزشش کم شد ولی باز هم اذیت بودم. 

آقایی آمد و گفت:

- قربان آوردیمش.

وکیلی با ذوق گفت:

- چقد عالی منتظر چی هستین بیارینش داخل، آقای همتی دلتنگ زنش شده.

- باهاش کاری نداشته باش کثافت.

 جلو آمد و با مشت به صورتم زد. مطمئنم سر و صورتم بخاطر کتک‌هایی که خوردم کلا زخم و کبود شده. 

زمان زیادی نگذشته بود که سروصدای مهتا بلند شد ترس وجودم را گرفت از فکر اینکه بلایی سرش بیاورند حالم بد میشد. او بی‌گناه بود بی‌دفاع بود دوباره داد زدم:

- عوضی ولش کن.

باز هم دستمزدم کتک بود یک دستمال داخل دهانم گذاشت و از پشت محکم بست و گفت:

- لال شو واگرنه زبونت رو از حلقت می‌کشم بیرون عوضی. 

می‌خواستم داد بزنم حرف بزنم تا دخترک بی‌گناه را نجات بدهم ولی صداهای نامفهوم و بی‌ربط از دهنم خارج میشد وکیلی موهایم را از پشت سر گرفت و کشید و کنار گوشم گفت:

- خفه شو، فقط نگاه کن.

مهتا را آوردن و جلوی پام پرتش کردن. 

خودش را جمع و جور کرد و گفت:

- کی اینجاست؟ با من چیکار دارین؟

وکیلی موهایم را ول کرد و نزدیک مهتا رفت، دخترک طفلی از صدای پاهایش و نفس کشیدن‌مان فهمید که تنها نیست وحشت داشت، تنش می‌لرزید. 

 

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri
  • پاسخ 189
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

#پارت هفتاد و پنج... 

وکیلی کنارش نشست مهتا گفت:

- شما کی هستین؟ با من چیکار دارین؟

وقتی جوابی از کسی نشنید دوباره گفت:

- مگه کری؟ میگم شما کی هستین؟

در جواب یک سیلی خورد باز صدای اعتراضش بلند شد گفت:

- چی می‌خوای از جونم؟ شما کی هستین؟

وکیلی گفت:

- خیلی خوش اومدی خانم. 

مهتا نالید:

- بازم شما؟ چی می خوای از من؟ چرا راحتم نمی‌ذارین؟

وکیلی:

- ببینم این دوستای من که اذیتت نکردن نه؟

مهتا حرفی نزد وکیلی گفت:

- البته از این پارگی لبت و کبودی زیر چشمت، یعنی خوب ازت پذیرایی کردن.

دستش را برد سمت لبش، مهتا فهمید و خودش را کنار کشید و گفت:

- به من دست نزن حیوون.

وکیلیِ عوضی یک سیلی مهمانش کرد دخترک بی‌دفاع پخش زمین شد خودم را روی صندلی تکان می‌دادم داد میزدم ولی صدایم در نمی‌آمد مهتا سریع خودش را جمع و جور کرد و دوباره نشست وکیلی گفت:

- اسمت چیه خوشگلِ من.

شنیدن این حرف‌ها و تحمل این رفتارها برایم سخت بود. مهتا جواب نداد وکیلی موهایش را گرفت و محکم کشید که دادش هوا رفت و تقلا می‌کرد که ولش کند وکیلی گفت:

- اسمتو نگفتی.

مهتاِ تخس گفت:

- برای تو خانم شریفی.

وکیلی موهایش را ول کرد و بلند خندید و گفت:

- عجب دختری! خوشم میاد ازت.

دخترک ترسیده بود و اشک می‌ریخت گفت:

- از من چی می‌خوای؟

وکیلی دستانش را باز کرد و چشم بندش را برداشت بخاطر نور دستش را جلوی چشمانش گرفت و کمی بعد چند باری پلک زد تا به حالت عادی رسید من را که دید خشک شد از سر تا پایم را رصد کرد چشمانش قد یک گردو شده بود، از ترس هینی کشید و به صورت نشسته عقب عقب رفت و گفت:

- نه نه این امکان نداره.

وکیلی گفت:

- چقد خوشحالم که این زوج جوان رو بهم رسوندم تنهاتون می‌ذارم تا با هم راحت باشین.

بعد خودش رفت مهتا هنوز تو همان حالت مانده بود حتی پلک هم نمیزد کمی که گذشت انگار به خودش آمد و گفت:

- چه بلایی سرت آوردن؟

سرم را تکان دادم بلند شد و نزدیک آمد دهانم را باز کرد گفتم:

- آب بیار بدنم داره می‌سوزه.

هنوز هم گنگ بود گفت:

- چه بلایی سرت اومده؟

داد زدم:

- مگه کری؟ گفتم آب بریز روی بدنم، آتیش گرفتم.

هول شد و سریع سطل را پر از آب کرد و روی تنم ریخت، نمک‌ها شسته شدن احساس خنکی می‌کردم دوباره گفت:

- داره از زخمت خون میره باید یه کاری کنی.

داشت دنبال چیزی می‌گشت به سمت بشکه‌ها رفت و داشت دکمه‌های مانتوش را باز می‌کرد گفتم‌:

- چه غلطی داری می‌کنی؟ اینجا پر مرده. 

به حرفم اهمیت نداد چادرش را روی سرش کشید. رها آمد و گفت:

- وای! کی این بلا رو سرت آورده؟

با تنفر نگاهش کردم و گفتم:

- گورت رو گم کن.

نوچ نوچی کرد و گفت:

- متاسفم، عموم سپرده که باید بیام کارت رو بسازم.

سرنگ را از کیف درآورد خیلی بهش نیاز داشتم رها چشمش به مهتا افتاد، گفت:

- به‌به مهمون داریم.

برای آن سرنگ له‌له میزدم، ولی انگار برایش مهم نبود رو به مهتا گفت‌:

- تو دیگه کی هستی؟

مهتا دوباره چادرش را مرتب روی سرش گذاشت و سمت‌مان برگشت و دوتا دکمه‌ی آخر مانتوش را بست. رها وقتی جوابی نشید سرنگ را پر کرد و نزدیک آمد، مهتا گفت:

- داری چیکار می کنی؟ اون دیگه چیه؟

رها محتویات سرنگ را در بازویم خالی کرد. بدنم کم‌کم به آرامش می‌رسید مهتا گفت:

- لعنتی، این دیگه چیه؟

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هفتاد و شش.... 

رها بی‌تفاوت گفت:

- نمیدونم چیه، فقط وظیفمه که بهش تزریق کنم، نگفتی کی هستی؟ چرا اینجایی؟

کسی صدایش زد که رفت. 

مهتا نزدیک آمد و با کلی مشقت، دست و پاهایم را باز کرد و لباسی که درآورده بود را رو زخمم گذاشت، دردم گرفت گفت‌:

- باید جلوی خون‌ریزی رو بگیریم واگرنه ممکنه خطرناک باشه.

از اینکه نزدیکم شده بود معذب بودم با اینکه دستش بهم نخورده بود گفتم:

- متنفرم از اینکه دست نامحرم بهم بخوره.

بی‌تفاوت نگاهم کرد و گفت:

- تو که راهش رو خوب بلدی،می‌تونی باز صیغه بخونی.

یک نیشخند زد و پارچه را فشار داد گفتم:

- باید از اینجا بری، خطرناکه.

مهتا:

- خون ریزیت خیلی زیاده.

- ولم کن و برو، اونا خوابای بدی برات دیدن.

با ناراحتی نگاهم کرد و اشک از چشمانش چکید و گفت:

- نمی‌تونم ولت کنم تو می‌میری .

- اگه بمونی جفتمون می‌میریم.

- جایی رو بلد نیستم.

- بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی فقط فرار کن.

- تو روز روشن وسط خیابون منو اینجا آوردن، بازم پیدام می‌کنن.

با التماس گفتم:

- مهتا، ازت خواهش می‌کنم برو.

فقط اشک می‌ریخت هیچی نمی‌گفت لباسی که تو همین یک دقیقه پر خون شده بود و گرفتم و گفتم:

- تا ده دقیقه دیگه میان، اگه الان نری برات خیلی گرون تموم میشه.

سر تکان داد و گفت:

- خانواده‌ات نگرانن.

- بهشون بگو خیلی دوستشون دارم و متاسفم که نه پسر خوبی برای مامانم بودم و نه پدر خوبی برای لیانا، به شایان بگو بعد از مرگِ من، اون امانتی رو به دست صاحبش برسونه.

- بیا با هم بریم.

- نمی‌تونم راه برم، تو دردسر می‌افتی.

بلند شد و گفت:

- میرم کمک بیارم.

خوشحال بودم که از خر شیطون پیاده شد. 

به سمت در می‌رفت و مدام نگاهم می‌کرد در را باز کرد و خارج شد نگرانش بودم می‌دانستم نمی‌تواند فرار کند وکیلی بیرون منتظرش بود ولی یه درصد ممکن بود موفق شود چند دقیقه‌ای گذشت هیچ صدایی از بیرون نمی‌آمد این منو نگران‌ تر می‌کرد. 

به سمت در رفتم باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده در را باز کردم وکیلی و افرادش دم در ایستاده بودن و مهتا جلو پایشان رو زمین افتاده بود گفتم:

- چه بلایی سرش آوردین ؟

وکیلی گفت:

- چیزی نیست، فقط بیهوشش کردیم. 

بعد از روی مهتا رد شد و نزدیک من آمد و گفت:

- حیوون، من بهت فرصت دادم تا دلتنگی تو رفع کنی بعد تو راه فرار و بهش نشون میدی؟

یک سیلی مهمانم کرد. خیلی ضعیف شده بودم توان مقابله با او را نداشتم:

- ولش کنین اون بی‌گناهه.

وکیلی:

- خانواده‌ی منم بی‌گناه بود تو خرابش کردی.

- زنت تو رو لو داد به من ربطی نداره.

وکیلی:

- بچه‌ام رو می‌خوام.

- بهت میگم کجاست ولی شرط داره.

وکیلی:

-تو جایگاهی نیستی که بتونی شرط بذاری.

- زنم رو ولش کن جای بچه تو بهت میگم.

وکیلی:

- جاشو بهم میگی ولی تا کارم باهات تموم نشه زنت رو ول نمی‌کنم.

رو به افرادش گفت:

- این دختره‌ی بی سر و پا رو بیارین داخل.

دو نفر رفتن سراغ مهتا ،گفتم:

- نه ،بهش دست نزن. خودم می‌برمش.

درسته من هم نامحرم بودم ولی دلم نمی‌خواست دست آن آشغال‌ها به او بخورد مهتا دختر پاکی بود نمی‌خواستم آلوده‌اش کنند. 

کنارش نشستم می‌دانستم کار مزخرفی‌ را انجام میدهم ولی اینجور قبول داشتم صیغه خواندم و داخل سوله بردمش و روی صندلی نشاندمش و از درد همانجا روی پام نشستم. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هفتاد و هفت... 

 وکیلی گفت:

- آدرس جایی که دخترم رو بردن و بده.

- اول باید مهتا بره.

هنوز حرفم تمام نشده بود که با شلاق به کمرم زد و گفت:

- آدرس.

دوباره گفتم:

- اول آزادی زنم.

دوباره شلاق، دوباره، دوباره و دوباره. روی زمین افتادم و گفتم:

- اول مهتا باید بره.

باز هم شلاق زد و گفت:

- تو خیلی پوست کلفتی. 

رفت و با سطل آب برگشت و تو صورت مهتا پاشید، دختره‌ی طفلی از ترس زهره ترک شد و نفسش بند آمد، چند لحظه بعد به خودش آمد از جا بلند شدم وکیلی گفت:

- نوبت این خانمه.

از من گذشت و رو به مهتا گفت:

- بهت پنج دقیقه فرصت میدم تا شوهرت رو راضی کنی تا جای بچم رو بگه واگرنه نوبت شکنجه خودته.

- به اون کاری نداشته باش.

بی اهمیت به حرفم گفت:

- زمانت از الان شروع شد خوشگل خانم.

مهتا با ترس نگاهم می‌کرد گفت:

- چرا چیزی که می‌خوان بهشون نمیدی که از اینجا خلاص شیم.

اشکاش ریخت به وکیلی گفتم:

- آدرسش رو میدم.

نتونستم ادامه بدم بخاطر ضعف و درد سینه‌ام دراز کشیدم ، ادامه دادم:

- بذار از اینجا بره.

وکیلی گفت:

- قبوله، آدرس در مقابل آزادی این خوشگله.

مهتا گفت:

- نه با هم از اینجا میریم تو باید بری بیمارستان.

وکیلی گفت:

- فقط یکیتون می‌تونه بره، تصمیم با خودتونه،یکی آزاد میشه یکی می‌میره، معامله خوبیه نه؟
مهتا با اشک و التماس گفت:

- نه تو نمی تونی با ما این کار و بکنی، گفت که آدرس رو میده بذار ما بریم، دیگه جلو راهت سبز نمی‌شیم خواهش می‌کنم.

وکیلی گفت:

- متاسفم، نمی‌تونم اجازه بدم زنده برین یکی‌تون باید بمونه که مطمئن شم دهنتون رو می‌بندین.

مهتا:

- خواهش می‌کنم ما قول میدیم به کسی حرفی نزنم

گفتم:

- خفه شو.

مهتا عصبی شده بود گفت:

- منظورت چیه که خفه شم؟ اونا می‌خوان ما رو بکشن تو میگی خفه شم اصلا برات زندگی اهمیتی داره.

- حرف نزن.

وکیلی:

- اول آدرس ، بعد آزادی یکی‌تون.

- هر وقت.. مطمئن شدم که مه... مهتا سالم رسی... ده خونه، بعد آد.... رس و میدم.

سرم گیج رفت و افتادم......

.... مهتا..... 
داشتم از ترس سکته می‌کردم سهراب هم که بیهوش شد. حالا من با این همه مرد غریبهِ زبون نفهم چیکار می‌کردم؟ نشستم کنارش صداش زدم خجالت رو کنار گذاشتم و تکانش دادم برایم مهم نبود که محرم است یا نه! فقط می‌خواستم بلند شود اشک می‌ریختم و التماسش می‌کردم که چشمانش را باز کند ولی او هیچ عکس العمل نشون نمی‌داد. 
وکیلی نزدیک آمد و گفت:

- بیدار شو عوضی، بگو دخترم کجاست؟

با شلاقی که دستش بود روی کمر سهراب کوبید، بلند شدم جلوش ایستادم و بلند گفتم:

- چیکار می‌کنی عوضی؟ مگه نمی‌بینی بیهوشه.

وکیلی گفت:

- برام مهم نیست، گورتو گم کن، اون آشغال باید بلند شه و بگه دخترم کجاست.

دوباره خواست بزندش مانعش شدم  شلاق به بدنِ من برخورد کرد، دردم گرفت. خندید و گفت:

- چه زن خوبی، یعنی انقد شوهرت رو دوست داری که حاضری بجاش مجازات بشی؟

- چرا دست از سرمون برنمی‌دارین؟ مگه ما چیکار کردیم؟

وکیلی:

- تو هیچ کار، ولی شوهرت زندگیم رو نابود کرد.

- بهم بگو چیکار کرده تا شاید بتونم کمکت کنم.

یک بشکه خالی را روبه‌روی ما گذاشت و نشست و گفت:

- بشین تا برات بگم. 

- اون حالش خوب نیست باید زخمش رو ببندیم، خواهش می‌کنم یه کاری بکنین.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هفتاد و هشت... 

هوفی کشید و کسی به اسم دانیال را صدا زد یکی از افرادش گفت:

- بله قربان، با من امری داشتین؟

وکیلی:

- زخم‌های این آشغال رو ببند، نباید بمیره.

دانیال اطلاعت کرد و از سوله خارج شد. چند دقیقه‌ی بعد با یک کیف برگشت و شروع کرد به ضدعفونی کردن و بستن زخم سهراب. 

حال که خیالم راحت شده بود روی صندلی نشستم و منتظر شنیدن حرفایش بودم گفت:

- پنج سال پیش سهراب اومد سراغم یک بچه دانشجو که دنبال کار می‌گشت منم که دیدم کس و کاری نداره دلم براش سوخت و تو شرکت خودم بهش کار دادم بچه‌ی تروفرزی بود زود چم و خم کار رو یاد گرفت، طوری که خودم بعضی روزا نمی‌رفتم و اون به جای من شرکت رو اداره می‌کرد، چند ماه گذشت اون رو وارد زندگیم کردم با خانواده‌ام هم سفره‌اش کردم ولی اون عوضی نمک خورد و نمکدون شکست منو به جرم قاچاقچی مواد بودن انداخت زندان، بهم اتهام دروغ زد در حالی که همش زیر سر خودش بود، تمام اموالم مصادره شد فقط همین سوله برام موند و یه خونه که قبلا دیدیش، اینا هم از صدقه سری پسر خالم بود واگرنه سهرابِ لعنتی اینا رو هم ازم می‌گرفت زیر پای زنم نشست تا ازم جدا شه مهریه‌اش رو گرفت و بچه‌ام رو برد فقط دلم می‌خواد یک بار دیگه بچه‌ام رو ببینم.

باورم نمیشد این مرد بی‌گناه باشد با این همه قماش و تفنگ و با این کاری که با سهراب کرده مطمئن شدم که او یک خلافکار است. 

گفتم:

- منظورت چی بود که گفتی از صدقه سری پسرخالت اینجا برات موند؟

وکیلی:

- سوله رو با خونه‌ام رو زدم به نامش، ازش وکالت گرفتم،قتی همه چیزم رو گرفتن اینا به اسم منوچهر بود و نتونستن از چنگم دربیارن.

- شغل شما چی بود؟

وکیلی:

- یه شرکت دارویی داشتم که اون رو هم ازم گرفتن.

سهراب ناله می‌کرد دلم براش سوخت وکیلی بلند شد و نزدیک آمد و گفت‌:

- می‌ذارم جفتتون برین فقط باهاش حرف بزن راضیش کن بچه‌ام و اموالم رو بهم برگردونه.

- اگه راضیش کنم واقعا می‌ذاری بریم؟ دیگه کاری باهامون ندارین؟

وکیلی:

- قول میدم. 

اینجوری خوب بود هرطور بود راضیش می‌کردم ولی یاد حرف‌های قبلش افتادم که می‌گفت چیزی که می‌خواهد تا زمانی که دست ماست در امانیم بعدش...

مطمئن نبودم که می‌توانم اعتماد کنم یا نه؟ ولی با سهراب حرف میزدم تا ببینم چه می‌گوید، سهراب به سختی چشمانش را نیمه باز کرد و گفت:

- از اون... سُرن... گه... می‌خوام... خواهش... می‌کنم.

- تو اون سرنگه چیه؟

وکیلی نیشخندی زد و هیچی نگفت سهراب ناله می‌کرد و سرنگ و می‌خواست ولی وکیلی نامرد هیچکار نمی‌کرد فقط با لذت نگاه می‌کرد گفتم:

- اون سرنگ چی داره که اینجوری خواهش می‌کنه؟

وکیلی گفت:

- آرام‌بخش.

نمی‌فهمیدم که چرا سهراب برای آرام‌بخش اینجور التماس کند؟ شاید درد داشت گفتم:

- میشه بهش یکم آرامبخش بزنین؟ اون درد داره.

وکیلی گفت:

- تو اینطوری می‌خوای؟

- نمی‌خوام درد بکشه.

وکیلی یکی به اسم رها را صدا زد. همون دختره که سرنگ تزریق کرد آمد و گفت:

- بله عمو چیزی می‌خوای؟

وکیلی گفت:

- دخترم، این آقا سهرابِ ما اذیته، خانمش می‌خواد یکم بهش آرام‌بخش بزنیم میشه اون سرنگ رو بیاری؟

رها:

- البته عمو جون، هرچی شما بگی.

سریع به سمت اتاقکی که گوشه‌ی سوله بود رفت و برگشت یک سرنگ و یک شیشه دستش بود سرنگ را پر کرد و وارد بازوی سهراب کرد از نالیدنش کم شد و بعد یک نیشخند بی‌جان زد و چشمانش را بست و خوابید خوشحال بودم که حالش خوب شده، ولی هنوزم شک داشتم که آن واقعا آرامبخش باشد..... 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هفتاد و نه.... 

.... راوی....
لیانا به بهار زنگ زد و گفت:

- سلام بهار جون خوبی؟

بهار بی میل گفت:

- خیلی ممنون، امرتون؟

لیانا:

- مهتا پیش شماست؟ میشه باهاش حرف بزنم؟

بهار:

- نه پیش من نیست دارم میرم خونه‌اش، میگم بهت زنگ بزنه.

لیانا:

- خیلی ممنون، من منتظرم. 

بهار و امیر وارد کوچه شدن و و بهار زنگ در خانه‌ی مهتا را زد ولی خبری نشد زنگ همسایه طبقه پایینی را زد یک خانمی گفت:

- کیه؟

بهار گفت:

- سلام خانم، خوبین؟ من با همسایه بالایی‌تون کار داشتم ولی هرچی زنگ میزنم جواب نمیدن ممکنه در و باز کنین. 

همسایه:

- بله حتما، ولی خانم شریفی دو روزه خونه نیومدن. 

بهار با نگرانی گفت:

- چی میگی خانم، مطمئنی؟

همسایه:

- بله دیروز براشون غذا بردم خونه نبودن الانم رفتم جواب ندادن هنوز نیومدن. 

بهار:

- شما مطمئنین که رفته بیرون. 

همسایه:

- بله ديروز صبح دیدمشون که رفت بیرون. 

بهار تشکر کرد و سوار ماشین شد و گفت:

- آخه اونکه دیگه جایی رو نداره که بره،امیر نکنه این هم مثل سهراب همتی ناپدید شده. 

امیرِ همیشه خون‌سرد گفت:

- بد به دلت راه نده ایشالا چیزی نیست، بریم خونه من خیلی گشنمه. 

بهار غرولند گفت‌:

- از مهتا خبری نیست و تو به فکر شکمت هستی. 

امیر:

- خب الان من گشته بمونم مهتا پیدا میشه؟

بهار سرش را به سمت مخالف چرخاند که گوشیش زنگ خورد لیانا بود که گفت:

- نرسیدین جای مهتا. 

بهار گفت:

- رسیدیم، ولی مهتا خونه نیست همسایه‌اش میگه از دیروز تا حالا برنگشته. 

لیانا نگران گفت:

- وای خدا، سهراب کم بود مهتا هم اضافه شد، باشه، باشه،خیلی ممنون از اطلاعت خداحافظ. 
.....
یک هفته گذشت نه از سهراب خبری بود نه از منوچهر، شایان هر روز کشیک خانه‌‌اش را می‌کشید تا شاید بیاید ولی هنوز که خبری نبود  گوشی سهراب را ردیابی کرده بودن و به یک پل تو تهران رسیدند، گوشی را شکسته پیدا کردند ولی هنوز کار می‌کرد دیگر هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتند گوشی شایان زنگ خورد لیانا گفت:

- شایان تو کجایی؟

شایان خسته گفت :

چی می‌خوای لیانا؟.

لیانا:

- الان زنگ زدم به بهار، میگه از مهتا خبری نداره، من می‌ترسم براش اتفاقی افتاده باشه.

شایان:

- به ما ربطی نداره، لطفا خودت رو درگیرش نکن الان برای من پیدا کردن سهراب از همه چیز واجب‌تره.

لیانا:

- شایان لطفا، من بجز مهتا هیچ دوستی ندارم میشه پیداش کنی خواهش می‌کنم.

شایان:

- باشه ولی الویت با پدرته.

- اگه مهتا هم پیش پدرم باشه چی؟

- بهتر، دیگه زحمت پیدا کردنش گردن من نمی‌افته و جفتشون باهم پیدا میشن.

یک آقایی وارد خانهِ منوچهر شد و با ترس اطراف را نگاه می‌کرد و در را باز کرد و وارد شد شایان گفت:

- لیانا من کار دارم لطفا زنگ نزن تا زنگ نزدم.

از ماشین پیاده شد و سمت خانه رفت و پشت در ایستاد، یک ربع گذشت و در باز شد.  شایان، منوچهر را به داخل هل داد و بعد از وارد شدنش در را بست و یقه‌اش را گرفت و به دیوار چسباند و گفت:

- منوچهر صفایی؟

مرد گفت:

- تو معرفتِ شما، اول یقه می‌گیرن بعد اسم می‌پرسن؟

شایان تفنگش را زیر گلوی منوچهر گذاشت که از ترس به حالت تسلیم دستانش را بالا برده بود گفت:

- سوال می‌پرسم مثل آدم جواب بده، منوچهر صفایی تویی؟

مرد با چشمای گرد شده سر تکان داد شایان گفت:

- مگه لالی؟ حرف بزن تا یه گلوله حرومت نکردم.

مرد با التماس گفت:

- تو رو ارواح خاک آقات نزن، آره من منوچهرم، مگه چیکار کردم که روم اسلحه می‌کشی؟

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت هشتاد... 

شایان :

مصطفی وکیلی کجاست؟

منوچهر:

- مص.. مصطفی؟ من چه می‌دونم کجاست؟ از زمانی که افتاد زندان دیگه ندیدمش، دستت بهش نمی‌رسه یقه منو می‌گیری مسلمون.

- چرت نگو، می‌دونم که باهاش در ارتباطی، واگرنه چه لزومی داشت فردای روزی که داداش من گم میشه، تو اسباب کشی کنی؟ گوش کن آقای صفایی من حوصله‌ی یکی به دو کردن با تو رو ندارم بگو کجاست؟

منوچهر:

- نمی‌دونم.

شایان هلش داد که محکم به دیوار برخورد کرد و گفت:

- نمی‌دونم، به جون خودم نمی‌دونم.

شایان:

- کجا ممکنه رفته باشه؟ آدرس یا ملکی داره که پلیس ازش نگرفته باشه.

منوچهر:

- آخه اون آقازاده رو چه به منِ دو هزاری، ما درسته باهم پسرخاله‌ایم ولی اون آقا کسر شأنش میشه که بگه منو می‌شناسه، ما خیلی ساله که باهم غریبه شدیم.

شایان:

- یادمه مصطفی مواد قاچاق می‌کرد تو راننده‌اش بودی توی هر بار، چند گرم مواد گم میشد بعد معلوم شد که کار توِ نسناسه، چقد از فروش اون جنس‌ها به جیب زدی هااا؟ می‌خوای زنگ بزنم پلیس بیاد و خونه تو بگیرده شاید چیزهای خوبی پیدا کنه.

منوچهر خندید و گفت:

- درسته قیافه‌ام غلط اندازه، ولی آدم پاکیم، شما زنگ بزن به پلیس بیاد و اینجا رو زیر و رو کنه اگه چیزی پیدا نکرد بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی مهندس.

شایان گلوی منوچهر را فشار داد و گفت:

- ببین عوضی من حوصله ندارم، زندگیم داغون شده از داداشم خبر ندارم، یا میگی اون وکیلی عوضی کجاست یا همین جا اول تو رو بعد خودم رو می‌کشم.

منوچهر گفت:

- من خبر ندارم، بزن بذار از این زندگی کوفتی خلاص شیم.

شایان ولش کرد و عقب رفت و به پلیس زنگ زد و آدرس خانه‌ی منوچهر و داد و گفت:

- خب بهتره بریم خونه و منتظر پلیس باشیم تا بیان.

رنگ از روی منوچهر پرید و گفت:

- جوان چی از من می‌خوای؟ باور کن من خبر ندارم.

شایان بی‌اهمیت گفت:

- وای بحالته اگه اینجا چیزی پیدا بشه.

بعد به دیوار تکیه زد منوچهر نزدیکش رفت و گفت:

- از خونه‌ام گمشو بیرون، واگرنه پلیس بیاد میگم به زور وارد خونه‌ام شدی و با تفنگ تهدیدم کردی.

شایان با نیشخند گفت:

- پلیس به من کاری نداره چون منم یکی از اونام.

منوچهر متعجب گفت:

- من... منظورت چیه؟ تو پلیسی؟

شایان:

- باید زود تر خودم رو معرفی می‌کردم شاید کارمون به اینجا نمی‌کشید اگه قبل از اومدن پلیس‌ها اعتراف کنی نمی‌ذارم کسی وارد خونه‌ات بشه.

منوچهر:

- چیزی برای قایم کردن ندارم. 

_ بسیار خب پس بذار همکارام بیان. 

چند دقیقه گذشت منوچهر که با ترس و رنگ پریده نگاه می‌کرد یهو در را باز کرد و از خونه فرار کرد شایان که متوجه افکار منوچهر شده بود به سرعت دنبالش رفت و سر کوچه گیرش انداخت و بی اهمیت به مردمی که نگاهش می‌کردن، کشان کشان اون را داخل خانه برد و گفت:

- از چی فرار می‌کنی بی همه چیز؟

منوچهر گفت:

- ولم کن آخه چیکار به زندگی من داری؟ خب برو خونه‌اش، برو سراغ زنش، از اونا بپرس، به من چه؟

شایان:

- رفتم نبود، آدرس تو رو هم زنش داد بهت یک دقیقه وقت میدم تا صحبت کنی واگرنه همچین می‌زنمت که صدای سگ بدی، شیرفهم شدی یا نه؟

منوچهر:

- بخدا من بی‌گناهم، اون بهم پول داد تا از اینجا برم می‌دونست که میاین سراغم، من زن و بچه دارم به اونا رحم کن به همکارات زنگ بزن بگو نیان اگه من برم زندان تکلیف اونا چی میشه؟

شایان یقه منوچهر را گرفت و به دیوار چسباند و گفت:

- حرف بزن آشغال. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت هشتاد و یک... 

منوچهر:

- خیلی خب، خیلی خب، مصطفی بهم پول داد گفت یه مدت برم گم و گور شم ولی چون و چراش رو بهم نگفت.

شایان:

- تو مگه چی می دونی ازش، که انقد ترسیده؟

-هیچی بخدا. 

شایان گلویش را بیشتر فشار داد که گفت:

- صبر کن، صبر کن، من نمی‌دونم کجاست و داره چیکار می‌کنه، فقط یک سوله و یه خونه‌ش رو به نامم زده بود، ولی ازم تعهد گرفت که هرموقع خواست بهش برگردونم درعوضش کلی پول بهم داد همین چند وقت پیش اومد سراغم و کلیداش رو گرفت و بهم باز پول داد که از اینجا برم منم که لنگ یه قرون دو هزار، قبول کردم. 

شایان که کورسوی امیدی پیدا کرده بود گفت:

- آدرس اون سوله و خونه رو می‌خوام.

منوچهر آدرس را داد صدای آژیر پلیس تو کوچه پیچید، شایان به سرعت از خونه خارج شد و سمت آدرس رفت .... 

... مهتا... 

امروز دومین روزیی است که در این سوله زندانی شده‌ام. 

سهراب هنوز حالش خوب نشده فقط هر چند وقت یکبار بیدار می‌شود و سرنگ درخواست می‌کند و باز می‌خوابد. 

 نمی‌دانم آن سرنگ لعنتی چه چیزی دارد که سهراب اینجوری برایش له له می‌زند! بیدار شد باز داشت غر میزد و سرنگ می‌خواست گفتم:

- اون سرنگ چیه؟

آروم گفت:

- نمی‌دونم. 

- پس چرا می‌خوای؟

- بهش نیاز دارم بدنم درد می‌کنه فکر می‌کنم مُع... تادم کردن. 

هینی کشیدم و گفتم:

- این امکان نداره! آخه چرا باید این کار و بکنن؟

بلند رها را صدا زد دخترک آمد و گفت:

- بله چه خبرته؟

سهراب با عصبانیت گفت:

- از اون سرنگه می‌خوام. 

رها نیشخندی زد و نوچ نوچی کرد و گفت:

- مصرفت خیلی بالا رفته، مصطفی بفهمه شاکی میشه. 

سهراب داد زد:

- گور بابای تو و مصطفی، از اون سرنگ لعنتی می‌خوام. 

رها:

- گور پدر خودت بیشرف، مصطفی گفته بهت سرنگ ندم تا بیاد؛ میرم بیرون یکم هوا بخورم غلط اضافه‌ای نکنین واگرنه هم برای شما بد میشه هم من. 

رفت، نگاهم به سهراب که کنار دیوار نشسته بود افتاد خیلی ضعیف شده بود کل صورت و بدنش کبود و زخم بود زخم سینه‌اش را با باند بسته بودن با سهرابی که من عاشقش بودم زمین تا آسمان فرق می‌کرد. 

کمی که گذشت محکم سرش را به دیوار پشتش کوبید گفتم:

- خوبی؟

آرام و پر درد گفت:

- از درد دارم می‌میرم.

- چیکار کنم که خوب شی؟

- سرنگ می‌خوام.

- ولی اون مواده، تو نباید استفاده کنی.

- دارم میمیرم از درد.

- خواهش می‌کنم تحمل کن تو باید پاک بشی.

- همینجا بمون باید برم تا پیداش کنم.

- نه توروخدا تو نباید معتاد شی.

- خیلی دیر شده برای گفتن این حرف. 

بلند شد ولی انگار سرش گیج رفت و نشست. گفتم:

- بمون، خودم میرم میارم.

خواستم بلند شم گفت:

- مواظب باش نباید ببیننت

-زود برمی‌گردم.

از درد به خودش می‌پیچید، به سمت اتاقک گوشه‌ی سوله رفتم و تمام حواسم به در ورودی بود، وارد اتاق شدم کمی خرت و پرت بود جابه‌جا کردم هر لحظه منتظر بودم کسی سر برسد. 

زیر آشغال‌ها پیدایش کردم، یک کیف چرم قهوه‌ای بود بازش کردم و از داخلش سرنگ و شیشه که چیز آب مانند، داخلش بود را برداشتم و پیش سهراب رفتم، طفلک از درد روی زمین مثل یک جنین مچاله شده بود و می‌لرزید گفتم:

- آقای همتی سرنگ رو براتون آوردم.

نگاهش که به سرنگ افتاد انگار دنیا را به او دادن سریع نشست و سرنگ را پر کرد و داخل بازوش خالی کرد یک نفس عمیق کشید گفتم:

- وکیلی قول داد جفت‌مون رو آزاد کنه.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هشتاد و دو...
سهراب:

-درعوض؟

گفتم:

- دخترش و اموالش رو بهش بدین.
سهراب:

- با اینکه دلم راضی نیست ولی تو همین یکی دو روزه آدرس دخترش رو میدم و آزادت می‌کنم.

- اموالش رو می‌خواد در مقابل آزادی شما. 

سهراب لجباز تر از این‌ حرف‌ها بود گفت:

- پس منو مرده بدون.

- چرا انقد لجبازی؟ چرا اموالش رو بهش نمیدی تا آزاد بشی؟

- دست من نیست، همش رو دولت مصادره کرد چند بار بگم.

- آقای همتی توروخدا.

-امشب از اینجا می‌برمت بیرون. 

...راوی...

شایان به خانه‌ای که آدرسش را از منوچهر گرفته بود رفت ولی هیچ کسی نبود به سمت سوله که سمت گیلان بود حرکت کرد تا شب می‌رسید فقط دعا می‌کرد سهراب و مهتا آنجا باشند. 
رعنا زنگ زد و باز هم گله کرد با کلی مکافات راضیش کرد به پلیس چیزی نگوید، حق داشت مادر بود و نگران....
......

لیانا با ناراحتی گفت:

- مامان رعنا، چرا انقد خودت رو آزار میدی؟

رعنا که از نگرانی و دلشوره روی پا بند نبود گفت:

- دلم شور میزنه مطمئنم برای پسرم اتفاق بدی افتاده.

عزیزخانم شربت را تعارف کرد و گفت:

- چه حرفیه رعنا خانم؟ من مطمئنم آقا سهراب حالش خوبه خوبه.

رعنا نشست و گفت:

- خدا از دهنت بشنوه عزیزخانم، من که مردم از نگرانی.

فرامرز گفت:

- رعنا جان انقد خودت رو اذیت نکن، از پا می‌افتی.

رعنا:

- دل نگرانم، تا یک هفته پیش یه جور نگران بودم الان یه جور.

فرامرز:

- نظرت چیه بری مطب؟ الان کلی بچه‌ی مریض منتظرتن حتما.

رعنا:

- تمرکز ندارم فقط می‌خوام یه لحظه صداش رو بشنوم یا ببینمش.

فرامرز:

- رعنای من لطفا، اگه بخوای اینجور خودت رو اذیت کنی می‌برمت و دیگه اجازه نمیدم بیای خونه‌ی پسرت.

رعنا آرام و با حرص فرامرزی گفت و فرامرز از عزیز خانم درخواست غذا کرد رعنا گفت:

- تو نمی‌تونی منو از دیدن پسرم محروم کنی. 

فرامرز:

- خوب می‌دونی که هرچی بگم رو انجام میدم، من تا حالا زیر حرفم نزدم. 

عزیز خانم غذا را آورد فرامرز رو به رعنا گفت:

- این غذا رو بخور تو این مدت غذای درست و حسابی نخوردی.

رعنای لجباز گفت:

- نمی‌خورم.

فرامرز لجباز تر گفت:

- بسیار خب، بلند شو بریم این آخرین باریه که میای اینجا.

رعنا دوباره حرصی فرامرزی گفت و بشقاب غذا را برداشت و شروع کرد به خوردن. فرامرز نقطه ضعف رعنا را پیدا کرده بود و خوب می‌دانست چجوری به خواستش برسد.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هشتاد و سه... 

*بخش هفتم*

... مهتا....

هوا تاریک شده بود در سوله داشت باز میشد سهراب سرنگ و شیشه را برداشت، چون خودش جایی نداشت که قایمش کند داد من گرفتم و در جیبم گذاشتم وکیلی نزدیک آمد و گفت:

- من یک ماموریتی رو به خانمت داده بودم، نتیجه‌اش چی شد؟

سهراب مشکوک نگاهش کرد و گفت:

- کدوم ماموریت؟

وکیلی:

- از زنت بپرس. 

سهراب نگاهم کرد گفتم:

- قرار شد راضیت کنم اموالش رو برگردونی. 

سهراب نیشخندی زد و گفت:

- چرا متوجه نیستی که دست دولته، من نمی‌تونم کاری کنم. 

وکیلی نزدیک‌ تر آمد و گفت:

- و دخترم؟

سهراب گفت:

- اول زنم رو آزاد کن بعد بهت میگم کجاست. 

وکیلی خطاب به افرادش گفت:

- از جلو راه برین کنار، خانم همتی می‌خواد بره.

با تعجب نگاه می‌کردم امکان نداشت مرا به این راحتی ول کنند مگر اینکه کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد به سهراب نگاه کردم گفت:

- از کجا معلوم که باز گیرش نندازین! از کجا معلوم که بیرون براش کمین نکرده باشین؟

وکیلی گفت:

- من زیر حرفم نمیزنم وقتی دخترم رو ببینم دیگه با زنت کاری ندارم به همه افراد سپردم که راه رو باز کنن.

سهراب گفت:

- برو.

سر تکان دادم و گفتم:

- من می‌ترسم.

با اخم نگاهم کرد و گفت:

- آخرین فرصتته که خودت رو نجات بدی.

گفتم:

- جایی رو بلد نیستم.

سهراب:

- بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی برو، بالاخره به یه آبادی میرسی.

- پس تو چی؟

- حالا حالا ها نمی‌میرم.

- خانواده‌ات.

حرفم را قطع کرد و بلند گفت:

- گفتم برو از اینجا، مگه کری؟

با ترس به همه نگاه می‌کردم حرکت کردم راه را برام باز کردن، به وکیلی رسیدم که گفت:

- اگه کسی از این ماجرا بویی ببره سر شوهرت رو برات می‌فرستم. 

برگشتم و به سهراب نگاه کردم نمی‌دانستم باز هم می‌بینمش یا نه؟ ولی خیلی دلتنگش میشدم باید خودم را نجات می‌دادم گفتم:

- مطمئن باش که کسی چیزی نمی‌فهمه. 

 سمت در  رفتم و لحظه آخر صدای سهراب را شنیدم که داد میزد و می‌گفت ولم کنین. 
به سمتش برگشتم ولی جلویش را گرفته بودن هیچی نمی‌دیدم دلم شکست اشکم ریخت من بخاطر نجات خودم او را کشتم یکی جلو آمد و گفت:

- اگه نمیری؟ برگرد ته سوله.

سریع از در خارج شدم و مستقیم رفتم...

.... سهراب....
فقط امیدوار بودم مهتا بتواند فرار کند وکیلی گفت:

- خب آقای همتی! زنتم که رفت حالا آدرس؟

گفتم:

- زوده، بذار مطمئن شم که رفته.

شلاق را به سینه‌ی زخمیم کوبید تحمل کردم تا مهتا نشنود وکیلی دستانم را پشت سرم قفل کرد و یکی از افرادش با مشت به شکم و سینه‌ام می‌کوبید. وجودم درد عجیبی داشت که قابل تحمل نبود شروع کردم به داد و بیداد کردن، داشتم جون می‌دادم وکیلی گفت:

- حرف بزن بیشرف.

با درد گفتم:

- دخ... ترت تو پروشگاه خانه‌ی مهتابِ، دیگه هیچی نمی‌دونم.

- آدرسش کجاست؟

- نمی‌دونم. 

- زنم کجاست؟

با نیشخند گفتم:

-خونه‌ی داداشت.
 و فقط یک مشت دیگر لازم بود تا سینه‌ام خون‌ریزی کند وکیلی به رهایی که تازه پیشمان آمده بود گفت:

- از کیه مواد نزدی بهش؟

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هشتاد و چهار... 
رهاگفت:

- بیشتر از دو ساعته.

وکیلی:

- خوبه دیگه بهش نده تا من بهت نگفتم.

رها:

- چشم عمو جون.

رها به اتاقک رفت و بقيه از سوله خارج شدند، دانیال نزدیک آمد و دوباره زخمم را بست و پانسمان کرد و موقع رفتن آرام گفت:

- وکیلی داره میره ده دقیقه دیگه جلوی در باش تا از این جهنم خلاص شی.

رفت، نمی‌دانستم او کی بود که داشت کمکم می‌کرد شاید تنها فرصتم بود شاید هم تله بود مهم نبود آخرش هم مرگ بود باید شانسم را امتحان می‌کردم نگاهم افتاد به اتاق، خبری از رها و هیچ کس دیگر نبود داخل سوله هم خالی بود بلند شدم و به سمت در رفتم، هیچ قفلی نداشت از لای در نگاه کردم  کسی در محوطه نبود، آرام و بی‌صدا از سوله خارج شدم، عجیب بود که خلوت بود چند قدم جلو تر رفتم و متوجه اتاقک گوشه‌ی حیاط شدم که صدای خنده عده‌ای از افراد می‌آمد. 

در تاریکی کسی حواسش به گوشه حياط نبود که ممکن است کسی فرار کند آرام آرام می‌رفتم که سر و صدا ایجاد نشود به در که رسیدم همان مرد را دیدم که ایستاده بود آرام گفتم:

- تو کی هستی؟ چرا بهم کمک می‌کنی؟

گفت:

- من دشمن دشمنتم، تو باید زنده بمونی تا اون کثافت رو نابود کنی این آخرین فرصتیه که می‌تونم نجاتت بدم.

به یک مسیر اشاره کرد و گفت:

- زنت این مسیر رفته دوتا نگهبان اونجا هست ولی بیهوشن، حالا حالاها هم بیدار نمیشن، زود برو تا دیر نشده.

یک بلوز به سمتم پرت کرد رو هوا قاپیدم و پوشیدم به سمت جایی که اشاره کرد رفتم، راست می‌گفت دونفر بیهوش روی زمین افتاده بودن. از آنها گذشتم و  بین درختان رفتم تا مهتا را پیدا کنم حتما در این تاریکی زهره ترک شده..

... راوی...

شایان به یک سوله بزرگ، نرسیده به جنگل رسید جایی که منوچهر آدرسش را داده بود. 
همه جا را سرک کشید و سوله را دور زد پشت سوله یک پنجره بزرگ که از نیمه‌ی دیوار رو به بالا گذاشته بودن را دید ماشین را زیر پنجره پارک کرد و روی سقفش رفت و باز هم قدش کوتاه بود یک پرش زد و لبه‌ی پنجره را گرفت و خودش را بالا کشید، تمام سوله را از نظر گذراند، چیزی جز یک صندلی ندید ولی خون‌های ریخته شده روی زمین نشان از این می‌داد که شاید سهراب اینجا بوده و مورد آزار، اذیت و شکنجه قرار گرفته. 

شایان از اینکه بلایی سر سهراب آورده باشند می‌ترسید وقتی از نبود سهراب مطمئن شد پایین رفت و مجددا همه جا را بررسی کرد؛ با اینکه کلا ناامید شده بود ولی هنوز هم دنبالش بود شاید حتی جنازه‌اش را پیدا کند تا دل مادرش آرام بگیرد گوشیش ویبره رفت از جیبش در آورد و جواب داد عزیزخانم گفت:

- پسرم کجایی؟ نگرانتم.

شایان آرام گفت:

- خاله لطفا دیگه زنگ نزن من خوبم، تا چند روز دیگه با سهراب میام پیشتون.

عزیزخانم با شادی گفت:

- واقعا داری راست میگی؟ خدا خیرت بده که دل ما رو شاد کردی، الان سهراب پیشته؟

- نه، پیشم نیست ولی پیداش کردم لطفا زنگ نزنین، به موقعش خودم زنگ میزنم خداحافظ.

گوشی را در جیبش گذاشت و برای بار چندم اطراف را بررسی کرد....
.......

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت هشتاد و پنج... 

عزیزخانم با ذوق پسش رعنا رفت و گفت:

- رعنا خانم، رعنا خانم، مژده بده رعنا جانم.

رعنا با تعجب گفت:

- چیشده عزیزخانم؟ از سهرابم خبری شده؟

عزیزخانم:

- آره قربونت برم الان زنگ زدم به شایان گفت تا چند روز دیگه با سهراب میاد.

رعنا دست عزیزخانم را گرفت و گفت:

- راست میگی عزیزخانم؟ تورو جونِ رعنا بگو داری راست میگی؟ سهرابم خوبه؟ الان کجاست؟

عزیزخانم:

- آروم باش عزیزم، شایان گفت پیداش کرده چشمت روشن.

رعنا گفت:

- تلفن کو؟ باید زنگ بزنم به شایان می‌خوام با پسرم حرف بزنم.

عزیزخانم:

- نه! نه عزیزم، شایان گفت زنگ نزنین خودم زنگ میزنم آروم باش فقط خواستم دلت آروم بگیره.

رعنا:

- تا پسرم رو نبینم دلم آروم نمی‌گیره.

....

... مهتا....

تو دل تاریکی می‌رفتم صدای حیوانات می‌آمد از آمدنم پشیمان شدم با اینکه سهراب گفته بود پشت سرم را نگاه نکنم ولی یک چشمم جلو بود یک چشمم پشت سر؛ آنقدر راه رفتم که خسته شدم پای یک درخت نشستم و تکیه دادم، دیگر کم آورده بودم از ترس کلی گریه کردم تا آرام شدم صدای خش خش برگ‌ها و شکستن چوب می‌آمد انگار یکی داشت نزدیک میشد. بلند شدم و دوباره به راه افتادم نباید گیر می‌افتادم پای آسیب دیده‌ام به یک سنگ گرفت و به زمین افتادم که آخم درآمد. 

صدا نزدیک‌ تر میشد همان‌جا به درختی تکیه دادم دیگر تحمل نداشتم. دیگه حتی برام مهم نبود که گیر بیفتم یا نه. 

صدای کسی می‌آمد که داشت صدایم می‌زد سهراب بود تعجب کردم که او چطور فرار کرد شاید تصمیم گرفت همه دارایی وکیلی را برگرداند هنوز هم صدایش می‌آمد. گفتم:

- من اینجام. 

زیاد طول نکشید که دیدمش گفتم:

- چطور اومدی اینجا؟ 

گفت:

- بهت گفتم برو نشستی اینجا داری کیف می‌کنی؟

گفتم:

- پام گرفت به سنگ و برید دردم گرفته نمی‌تونم راه برم. 

بی اهمیت به دردم گفت:

- بلند شو بریم تا نیومدن. 

آرام بلند شدم و با او هم‌قدم شدم خیلی رفتیم تا به یک روستا رسیدیم و از خستگی دم در یک خانه نشستیم سهراب گفت:

- سرنگ رو بده. 

گفتم:

- نه نباید این کار و بکنی تو معتاد نیستی فقط داری به خودت تلقین می‌کنی. 

سهراب:

- سرنگ و بده. 

- آقای همتی لطفا. 

سهراب:

- سرنگ رو بده. 

فقط یک جمله را تکرار می‌کرد سرش را به دیوار پشت سرش کوبید ترسیدم که نکند بلایی سر خود‌ش بیاورد سرنگ را به او دادم تزریق کرد و سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست یک ساعتی گذشت در خانه باز شد و یک دختر جوان بیرون آمد تا چشمش به ما افتاد هینی کشید و داخل برگشت. 

سهراب را صدا زدم ولی خوابش برده بود چند دقیقه بعد یک آقایی دم در آمد و گفت:

- شما کی هستین؟ دم در خونه‌ی من چیکار می‌کنین؟

بلند شدم و گفتم:

- ما تو جنگل گم شده بودیم اینجا رو با کلی بدبختی پیدا کردیم و خواستیم استراحت کنیم. 

مرد گفت:

- خب چرا اینجا؟ در میزدین و می‌اومدین داخل. 

- دیر وقت بود نمی‌خواستیم مزاحم بشیم. 

مرد:

- بفرمایید داخل، صبحانه حاضره. 

- زحمت نمیدیم. 

در را کامل باز کرد و گفت:

- بفرمایید. 

نشستم و سهراب را صدا زدم چشمانش را باز کرد و بعد از اینکه هوشیار شد گفت:

- یک تلفن بهم بدین ما باید بریم. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

پارت هشتاد و شش... 

مرد گفت:

- اینجا آنتن خیلی ضعیفه، فقط یه سری جاهای خاص می‌گیره. 

بعد یکی به نام احمد رضا را صدا زد یک پسر حدودا ده ساله آمد مرد گفت:

- این خانم و آقا رو ببر خونه‌ی خان. 

پسر قبول کرد و بیرون آمد و گفت:

- بیاین من می‌برمتون. 

بلند شدیم و همراهش رفتیم ده دقیقه‌ای به یک خانه‌ی دو طبقه چوبی خوشگل رسیدیم. 
پسر، خان را صدا زد که یک پیرمرد به ایوان آمد و گفت:

- چی می‌خوای پسر؟

احمدرضا به ما اشاره کرد و گفت:

-اینا تو جنگل گم شده بودن، دنبال تلفن می‌گردن تا زنگ بزنن. 

خان گفت:

- بیاین بالا. 

سهراب گفت:

- بهتون زحمت نمیدیم فقط یه زنگ می‌زنیم و میریم. 

خان گفت:

- این موقع صبح؟ اینجا رسم نداریم مهمون رو گشنه بفرستيم بره، حالا بیاین بالا صحبت می‌کنیم. 

از پله‌ها بالا رفتیم، خان که سر و وضع سهراب را دید گفت:

- صورتت چرا کبوده؟

سهراب طبق معمول دروغ در آستینش داشت گفت:

- افتادم صورتم رو زمین کشیده شد. 

ولی خان باور نکرد مشکوک نگاه می‌کرد گفت:

- خیلی خب برین داخل. 

وارد خانه شدیم، سهراب به کسی زنگ زد و گفت که کجاییم. صبحانه را تازه گذاشته بودن تعارف کردن نشستیم و شروع کردیم به صبحانه خوردن ولی سهراب میل نداشت چند لقمه خورد و بس کرد گیج بود هی چشمانش را می‌بست و سرش را تکان می‌داد و ناگهان چشمانش را تا آخرین درجه‌ای که می‌شد باز می‌کرد خودم را نزدیکش کردم و آرام گفتم:

- حالت خوبه؟

 گفت:

- خوابم میاد. 

به خان نگاه کردم که داشت نگاهمان می‌کرد گفت:

-چیشده جوون؟

سهراب گفت:

- خسته‌ام، خوابم میاد. 

خان گفت:

- صبحانه تون رو بخورین و برین اتاق بغلی استراحت کنین. 

بعد به نارین نامی گفت:

- اتاق رو برای مهمونامون آماده کن. 

یک دختر دوازده ساله چشمی گفت و بلند شد و از اتاق خارج شد، سهراب خیلی خسته‌ تر از آن بود که بخواهد مخالفت کند کمتر از پنج دقیقه طول کشید دختر آمد و گفت:

- اتاق آماده است. 

سهراب بلند شد خان گفت:

- جوون زنتم ببر. 

با ترس به سهرابی که دم در ایستاده بود و نگاهم می‌کرد نگاه کردم که گفت:

-خیلی خسته‌ام سریع بلند شو بیا. 

سریع گفتم:

- اگه اجازه بدین ترجیح میدم برم بیرون و گشت بزنم. 

خان گفت:

- اینجا برای غریبه‌ها ممکنه خطرناک باشه مخصوصا یه خانم، برو و استراحت کن بعدا هرجا خواستی با شوهرت برو. 

سهراب گفت:

- بلند شو دیگه توان وایستادن ندارم. 

مجبور شدم با سهراب به اتاق بروم، دوتا رختخواب کنار هم پهن شده بود؛ سهراب بی توجه به چیزی خوابید، من هم خسته بودم یکی از تشک‌ها رو کشیدم کنج اتاق و رویش نشستم زمان زیادی گذشته بود و من نتوانستم مقاومت کنم دراز کشیدم و پتو را  تا زیر گلویم کشیدم و خوابیدم... 
..... 
تو گوشه‌ی اتاق با چشمای اشکی نشسته بودم و به سهرابی که فارغ از غم دنیا خوابیده بود نگاه می‌کردم انگار نه انگار که همین دو ساعت پیش چه غلطی کرده بود.
بلند شدم و در را باز کردم و با ترس به سهراب نگاه کردم و سریع از اتاق خارج شدم، از پله‌ها پایین رفتم تا از آن خانه‌ی حال بهم زن فرار کنم فقط دعا می‌کردم خان نبیند چون باز می‌خواست بگوید اینجا برای خانم تنها خطرناک است. 
حالم از آن خان کثافت بهم می‌خورد که مرا مجبور کرد با سهراب بروم، حالم از سهراب بهم می‌خورد که زندگیم را نابود کرد، حالم از وکیلی بهم می‌خورد، حتی از لیانا که به دروغ گفت من زن سهراب هستم، حالم از عالم و آدم گرفته بود.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت هشتاد و هفت... 

 به سمت مقصد نامعلوم حرکت کردم باید خودم را از دست همه نجات می‌دادم، یک جاده که دو طرفش را درخت‌های بلند پوشانده بود را در پیش گرفتم بدون اینکه بدانم آخرش به کجا منتهی می‌شود خیلی راه رفته بودم خسته بودم هوا هم تاریک شده بود می‌ترسیدم حیوانی به من حمله کند و بخواهد مرا یک لقمه چپ کند، اصلا مگر مهم بود؟ دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. 

یک ماشین مشکی رنگ کنارم ایستاد وکیلی از داخلش پیاده شد از ترس عقب رفتم گفت:

- نترس خانومی تو رو آزادت کردم دنبال اون شوهرِ کثافتت می‌گردم، کجاست؟

داد زدم:

- اون عوضی شوهر من نیست دست از سرم بردار. 

وکیلی:

- منظورت چیه؟ باهم دعوا کردین؟

به راهم ادامه دادم گفت:

- دوتا پیچ دیگه رو رد کنی میرسی به سوله، جایی که قتلگاه تو و شوهرته. 

ایستادم و گفتم:

- شما از کجا سر و کله‌تون پیدا شد؟ منو چجوری پیدا کردین؟

وکیلی:

راپرت چیام خبر دادن، بیا سوار شو باید بریم سراغ شوهر عوضیت. 

- من باهات هیچ جا نمیام دست از سرم بردار. 

دوباره به راهم ادامه دادم گفت:

-بازم دلت هوس تیر خوردن کرده؟

از ترس سر جا میخکوب شدم و گفتم:

- چرا ولم نمی‌کنین؟ خسته‌ام کردین. 

وکیلی:

- مثل بچه‌ی آدم بیا سوار ماشین شو تا یه گلوله حرومت نکردم. 

-  مگه سهراب رو نمی‌خواین؟ همین مسیر رو ادامه بدین میرسین به یه روستا، برین خونه‌ی خان، اون لعنتی اونجاست. 

یک ماشین از سمت روستا آمد و ایستاد باید می‌رفتم جلو تر تا ازش کمک بگیرم دوباره به راهم ادامه دادم گفت:

- خانم شریفی. 

اهمیت ندادم دوباره صدام زد باز هم اهمیت ندادم ناگهان صدای گلوله آمد و بعدش هم آخ یکی، خشک شدم برگشتم. 

پشت سرم سهراب ایستاده بود گلوله به کتف راستش برخورد کرده بود با تعجب گفتم:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

صدای شایان می‌آمد که داشت سهراب را صدا میزد و به طرفمان می‌آمد، ولی سهراب حالش بد شد و سمت درختان رفت تا از آنها کمک بگیرد ولی دستش سر خورد و بین درخت‌ها افتاد و بعد صدای غلت زدنش که مشخص می‌کرد که داخل دره افتاده، ولی در تاریکی هوا هیچی دیده نمی‌شد با بهت نگاه می‌کردم شایان چراغ قوه‌ی گوشیش را روشن کرد و نگاه کرد وقتی چیزی ندید. 

به سمت وکیلی رفت و یقه‌اش رو گرفت و گفت:

- حیوون، چیکار کردی؟ اون داداشم بود تو چطور دلت اومد بکشیش؟

وکیلی تفنگ را روی سر شایان و گفت:

- اگه خیلی دلت بخواد می‌تونم تو رو هم بفرستم پیشش. 

روی زمین نشستم، همه چیز دور سرم می‌چرخید شایان کثافتی نصیبش کرد و سمت دره رفت و خواست پایین برود گفتم:

- آقا شایان. 

برگشت و نگاه کرد و گفت:

- داداشم رو پیدا کنم بعد شما رو می‌برم خونه‌تون. 

خواست پایین برود ولی پاش سر خورد و با زور از درخت کمک گرفت وکیلی سری تفنگ را به سمتش گرفت و گفت:

- نمی‌دونم کی هستی ولی باید بمیری دلم نمی‌خواد این قضیه شاهدی داشته باشه باشه.

با عجز و التماس گفتم:

- نه،نه این کار و نکن ما به کسی حرف نمی‌زنیم بهمون رحم کن.

شایان با کلی مشقت خودش را بالا کشید و گفت:

- بکش، ولی بدون دیر یا زود پلیس متوجه میشه و برات گرون تموم میشه، مطمئنم سهراب خیلی چیزا برای ارائه به پلیس داره.

وکیلی گفت:

- تو چی می‌دونی؟

 شایان گفت:

- تو می‌تونی منو بکشی ولی نمی‌تونی ازم حرف بکشی.

شایان گوشیش را درآورد تا زنگ بزند وکیلی نامرد اجازه نداد و تفنگ را سمت من گرفت و گفت:

- حرف نزنی اینو می‌کشم.

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت هشتاد و هشت... 

شایان بدون اینکه نگاهم کند گفت:

- مختاری.

وکیلی متعجب گفت:

- یعنی جون این برات ارزشی نداره؟

شایان:

- نه، چون اگه این لعنتی نبود الان این همه بلا سر داداشم نمی‌اومد.

وکیلی:

- لعنت به شماها، اون که شوهرش بود اونجوری کرد از تو چه انتظاری میشه داشت.

تفنگ رو مسلح کرد و گفت:

- با زندگیت خداحافظی کن خوشگل خانم.

 شایان هم تفنگش را درآورد و رو سر وکیلی گذاشت که با تعجب نگاه می‌کرد. شایان گفت:

- به اینجاش فکر نکرده بودی نه؟ به قول سهراب، قصاص دربرابر قصاص، بزنی زدمت.

وکیلی گفت:

- من بدون اموال و خانواده‌ام جانی ندارم.

شایان:

- اسم دخترت حورا بود، نه؟

وکیلی چشماش چهارتا شد شایان نوچ نوچی کرد و گفت:

- زنت خیلی بی رحمه، از بچه‌اش گذشت بخاطر عشقش.

وکیلی:

- تو می‌دونی دخترم کجاست؟ 

شايان:

- می‌دونم.

وکیلی تفنگش را در جیب داخلی کتش گذاشت و گفت:

- ما که با هم جنگی نداریم بدون درگیری هم می‌تونیم صحبت کنیم بگو دخترم کجاست تا از جونتون بگذرم.

شايان با نیشخند یک برگه سمت وکیلی گرفت و گفت:

- این آدرس جاییه که می‌تونی جواب تو بگیری.

وکیلی داخل برگه رو نگاه کرد و گفت:

- دخترم اینجاست؟

شایان:

- نه این آدرسِ کسیه که می‌دونه دخترت کجاست برو ازش بپرس.

وکیلی مبهوت مانده بود شایان به اورژانس و پلیس زنگ زد؛ وکیلی و افرادش هم سوار ماشین شدن و رفتن، نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم فقط زل زده بودم به شایانی که با چراغ قوه گوشی دنبال سهراب می‌گشت گفتم:

- از کجا یهو پیداتون شد؟

همانجور که نگاهش به پایین بود گفت:

- نزدیکتون بودم سهراب که زنگ زد اومدم، پیدا کردنش سخت نبود بهش گفتم برگردیم خونه، گفت ترجیح میده برای دل لیانا هم که شده تو رو برگردونه، از این و اون پرسیدیم تا ردت و زدیم خیلی شانس آوردی که به موقع پیدات کردیم.

بهم نگاه کرد و گفت:

- ولی وای به حالته که اتفاقی برای داداشم بیفته پوستت رو می‌کنم.

- منو بخاطر اون گرفتن.

شایان:

- تو سهراب رو به وکیلی لو دادی.

- من هیچی نگفتم.

- همین که رفتی خونه‌ی اون مرتیکه، گند زدی.

- به اجبار رفتم.

- همه چیز رو خراب کردی.

- اگه من نبودم الان این حرفا رو به لیانا باید میزدی.

- اون خیلی مرده که این همه درد و تحمل کرده.

- اون نامرده.

به هقهق افتادم نزدیک آمد و گفت:

- چطور؟

- اون عوضی زندگیم رو ازم گرفت آبروم رو گرفت.

 جلوی من یک زانوش را روی زمین گذاشت و گفت:

- درست حرف بزن ببینم چی میگی.

فقط نگاهش می‌کردم نمی‌توانستم بگویم چه اتفاقی افتاده. صدای آمبولانس و ماشین پلیس آمد شایان بلند شد و با نور گوشیش به آنها علامت داد.....

.... راوی....

سهراب ته دره درحال جان دادن بود شایان به کمک پلیس و آتش نشانی درحال گشتن و جست‌وجو بودن  صبح شده بود ولی هیچکس چیزی پیدا نکرد...

وکیلی به مقصد رسید زنگ خانه را زد و خانمی جواب داد و بعد از چندتا پرسش و پاسخ در را باز کرد وکیلی وارد خانه شد و با کنجکاوی همه جا را بررسی کرد و با مردی که به استقبالش آمد داخل رفت و منتظر نشست ناگهان یک زن و مرد آمدند وکیلی با تعجب بلند شد آن زن ومرد هم تعجب کردن. مرد گفت:

- مصطفی تو کی آزاد شدی؟

مصطفی با طعنه گفت:

- می‌بینم با پول من خیلی داره بهتون خوش می‌گذره، از این زنیکه بی همه چیز انتظار چنین غلطی می‌رفت تو که داداشم بودی دیگه چرا؟ جواب بده مرتضی، با پول من دارین عشق و حال می‌کنین؟ اون زنم بود چطور تونستی بگیریش؟

مرتضی گفت:

- داداش بسه، بشین باهم صحبت می‌کنیم.

مصطفی گفت:

- با شما دوتا دیگه هیچ حرفی ندارم فقط اومدم دنبال دخترم، بگین کجاست؟

خانم که همون خانم فرهمند بود گفت:

- مصطفی.

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

‌#پارت هشتاد و نه...

مصطفی داد زد:

- اسم من و تو دهن کثیفت نیار فقط بگو دخترم کجاست؟ مزاحم خوشیتون نمیشم.

مرتضی آدرس جایی که حورا بود را داد مصطفی عزم رفتن کرد. 

جلوی در حیاط، خانم فرهمند جلو مصطفی را گرفت و گفت:

- مصطفی تو می‌خوای بری دنبال حورا؟

وکیلی طعنه‌آمیز گفت:

- چیه پشیمونی؟ می‌خوای بیای؟

فرهمند سنگ‌دل گفت:

- می‌خوام ازت خواهش کنم درمورد من چیزی به کسی نگی.

مصطفی با یک نیشخند گفت:

- نگران نباش به همه میگم مامانش مرده.

تف تو صورتش انداخت و از خونه خارج شد.....

....... 

عزیزخانم گفت:

- رعنا جانم، عزیزم بیا بشین آروم باش خودت که باهاش حرف زدی گفت که داره میاد.

رعنا دستان عزیز خانم و گرفت و گفت:

- وای عزیزجون، سهرابم منو بخشیده باهام حرف زد گفت حالش خوبه، گفت تا امشب میرسه، نمی‌دونی چقد خوشحالم.

رعنای طفلک بی خبر از همه جا، که هول کرده بود گفت:

- میگم عزیزخانم قیافم خوبه؟ یه وقت رنگ پریده یا سفید نشده؟ لباسام خوبه؟ یا برم عوض کنم، راستی شام، شام و چیکار کنم؟ سهرابم چی دوست داره براش درست کنم؟

عزیزخانم دست رعنا را کشید و رو مبل نشاند و گفت:

- همینجا بشین خودم همه کارها رو می‌کنم.

رعنای بی طاقت بلند شد و گفت:

- نخیر غذا رو من درست می‌کنم می‌خوام به پسرم نشون بدم چه کدبانویی هستم بچه‌ام حتما تو این مدت غذای درست و حسابی نخورده باید بهش برسم.

لیانا هم از خوشحالی دست از پا نمی‌شناخت، آهنگ گذاشته بود و می‌رقصید و گاهی هم بلند بلند با آهنگ تکرار می‌کرد که این کارش باعث شادی بقیه اهالی خونه میشد...

وکیلی رسید دم پرورشگاهِ خانه مهتاب و زنگ زد و پیرمردی دم در آمد و گفت:

- بفرمایید.

وکیلی گفت:

- اومدم دنبال دخترم، حورا.

نگهبان گفت:

- اجازه بدین باید هماهنگ کنم. 

در را بست و رفت تلفنی با کسی هماهنگ کرد و باز دم در برگشت و گفت:

- بفرمایید آقای مدیر منتظرتونن.

وکیلی وارد شد و سمت دفتر مدیر رفت و گفت:

- من دخترم رو گم کرده بودم بهم گفتن که اینجاست، اومدم دنبالش.

مدیر گفت:

- کی گمش کردین؟

وکیلی گفت:

- چهار سال پیش، اون موقع سه ماهش بود اسمش حوراست.

مدیر:

- ما چنین اسمی اینجا نداریم بیشتر بچه‌های اینجا بی نام و نشون هستن شما ببینینش می‌شناسین؟

وکیلی:

- میگم چهار سال گذشته، چطور باید بشناسم.

مدیر:

- بسیار خب تشریف داشته باشین تا پلیس بیاد.

وکیلی با ترس گفت:

- پلیس برای چی؟

مدیر که متوجه ترس وکیلی ‌شد گفت:

- نترسین چیز خاصی نیست این روند قانونی بهزیستیه باید هویت شما و اصالت حرفتون اثبات بشه.

نیم ساعت بیشتر طول نکشید تا آمدن پلیس و کلی سوال پرسیدن از اینکه چطور گم شده و کی آدرس داده و مادرش کجاست و فلان، که تمامش را وکیلی دروغ گفت...

شب شد ولی از سهراب خبری نشد ماموران آتش‌نشانی گفتن که کل دره را گشتن و هیج نشانه‌ای از کسی نبوده و عزم رفتن کردن ولی مگر میشد که سهراب ناپدید شود؟

رعنا به شایان زنگ زد و با خوشی گفت:

- سلام پسرم خوبی؟ کجایین پس؟ ما خیلی وقته منتظریم.

شایان نمی‌خواست که بگوید چه اتفاقی افتاده ولی رعنا آنقدر اصرار کرد که شایان مجبور شد واقعیت را بگوید رعنای بی‌طاقت با فرامرز صحبت کرد و به سمت شایان و مهتا حرکت کردند....

....... 

دو ماه گذشته بود ولی هیچ خبری از سهراب نبود و همه باور کرده بودن که سهراب مرده واگرنه حتما خبری ازش میشد مراسم ختم گرفتن برای کسی که نه از زنده بودنش خبری بود نه از مردنش...

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نود... 

*بخش هشتم*

... مهتا...

اصلا حالم خوب نبود بعد از آن شبی که سهراب داخل دره افتاد یک جورایی بخاطر کاری که باهام کرد و ناپدید شدنش افسردگی گرفتم و با هیچکس درموردش حرف نزدم بهار خیلی تلاش کرد از زیر زبانم حرف بکشد ولی من نمی‌خواستم با گفتن حقیقت آبروی خودم را ببرم. 

سعی می‌کردم دانشگاه بروم با بهار و امیر وقت بگذرانم تا شاید حالم بهتر شود تولد امیر بود بهار تو خانه‌ی خودشان، تولد گرفته بود البته با کمک من، شب امیر آمد کلی غافلگیر شد در مراسم من، بهار، امیر و کوروش آشنا بودیم و دوتا زوج دیگر هم بودن انگار یکی خواهر امیر بود و آن یکی پسرخاله‌اش. 

آهنگ گذاشتن که برقصند ولی من اصلا حوصله نداشتم صدای آهنگ روی اعصابم بود از بهار خواهش کردم تا صدایش را کم کند فضاهای آروم را ترجیح می‌دادم با آن نور رقصانی که گذاشته بود حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شد سعی می‌کردم سمت مخالف را نگاه کنم تا اذیت نشوم بهار کنارم نشست و گفت:

- چته؟ حالت خوب نیست انگار.

همین‌طور که سعی می‌کردم به نور نگاه نکنم گفتم:

- اذیتم، نور و صدا خیلی زیاده حالم داره بد میشه.

با تعجب گفت:

- وا چرا! تو که عاشق صدای بلند بودی خونه‌ات هم که ماشالا همیشه چراغونیه.

- بهار حوصله ندارم می‌خوام برم.

بهار:

- تو غلط کردی بمون تازه داره خوش می‌گذره مردا رو ببین چجوری میرقصن، تازه می‌خوام تو و کوروش و به هم جوش بدم دیگه از اون پسره هم که خداروشکر خبری نیست، نظرته؟

نگاهم افتاد به کوروش که درحال رقص بود بدم نمی‌آمد ولی خب یاد کاری که سهراب با من کرد افتادم گفتم:

- دختر همسایه‌شون چیشد پس؟

بهار:

- کوروش قبول نکرد فکر کنم هنوزم چشمش دنبالته، نگفتی نظرت رو؟

- بعدا درموردش حرف میزنیم نمی‌خواین کیک بدین! آخه بدجور هوس‌انگیزه.

خندید و شکمویی نصیبم کرد و بلند گفت:

- آقایون رقاص، نوبت کیک خوردنه.

همه با اشتیاق نشستند چشمم به کیک بود که سریع‌ تر بخورم ولی مسخره بازی‌های بهار تمومی نداشت. بالاخره کیک را بریدن و داخل ظرف گذاشتن زود تر یکی از ظرف‌ها را برداشتم و با اشتیاق خوردم ولی پشیمان شدم چون بدجور مزه و بوی تخم مرغ نیمه خام می‌داد نگاهم به بقیه افتاد که با به‌به و چه‌چه می‌خوردن به سختی قورتش دادم و فکر کردم شاید مشکل از چنگال باشد تیکه بعدی را که در دهانم گذاشتم فهمیدم واقعا مزه‌ی کیک است و سریع ظرف را روی میز گذاشتم و دستشویی رفتم و تمام محتویات معده‌ام را بالا آوردم، دست و صورتم را شستم و پیش بقیه برگشتم. بهار گفت:

- خوبی قربونت؟ چیشدی یهو؟

با لبخند گفتم:

- چیزی نیست خوبم.

سر جای قبلیم نشستم بهار گفت:

- از اون موقع که کله‌ی ما رو بخاطر کیک خوردی حالا هم بردار بخور گشنه خانم.

اصلا دلم نمی‌خواست دوباره حالم بد شود گفتم:

- معده‌ام خالیه دلم نمی‌خواد خامه بخورم.

همسرِ پسر خالهِ امیر گفت:

- اسمت مهتاب بود؟

بهار گفت:

-  مهتا درسته، اسما جان.

اسما گفت:

- مهتا خانم شما بارداری؟

چشمام از تعجب گرد شد و با خجالت گفتم:

- من مجردم.

به حالت کنایه گفت:

- مگه تو مجردی نمیشه حامله شد؟

- من خطایی نکردم.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri
  • هانیه پروین عنوان را به رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

#پارت نود و یک... 

اسما:

- من دکتر زنان و زایمانم قیافه آدم حامله و زائو رو خوب می‌شناسم البته رفتارتون هم این و نشون میده مثل حساسیت به صدا یا نور یا حتی اون اشتیاقتون برای خوردن کیک و حالت تهوع‌ام که دیگه خودش نشان دهنده‌ی بارداریه .

- این دفعه رو اشتباه کردی فیلم که نیست حالت تهوع نشانه‌ی بارداری باشه می‌تونه از مسمومیت باشه یا استرس یا هرچی، بهتره دفعه بعد بیخودی قضاوت نکنی.

یه خنده‌ی نخودی کرد و گفت:

- باشه من معذرت می‌خوام ولی بهتره یه آزمایش بدی.

چشمانم را از حرص بستم نمی‌فهمیدم چرا اینجوری راجع بهم فکر می‌کند بهار گفت:

- مهتا دختر خوبیه من بهش شک ندارم جدیدا یکم افسردگی گرفته این علائمی که گفتی می‌تونه اثرات اون باشه.

اسما باز گفت:

- خود افسردگی هم می‌تونه نشانه بارداری باشه.

دیگه داشت شورش را درمی‌آورد امیر سریع گفت:

- خب دخترا این بحث رو همینجا تموم کنین نظرتون چیه بریم دربند و بستنی بخوریم؟

می‌خواستم موافقت کنم ولی ترجیح دادم سکوت کنم که باز به من انگ حاملگی نزنند، یاد سهراب و کارش افتادم اگه حق با اسما باشد چی؟ من دیگر کارم تمام است، بعد با چه رویی به چشم‌های بهار یا خواهرم نگاه کنم بهار صدایم زد نگاهش کردم گفت:

- کجایی تو؟ چندبار صدات زدم.

- حواسم نبود، چیزی می‌خواستی؟

بهار:

- دربند، بستنی، نظرت؟

- تابع نظر جمعم.

امیر گفت:

- خوبه، همه می‌خوان برن پس سریع کیکتون رو بخورین و بریم.

نگاهم به کیک بود دلم می‌خواست بخورم ولی می‌ترسیدم.

 بقیه کیک‌شان را خوردن و راه افتادیم هر خانواده با ماشین خودش و چون من و کوروش مجرد بودیم قرار شد با ماشین امیر برویم تو راه چشمم به داروخانه خورد یاد حرف‌های آن اسمای لعنتی افتادم و گفتم:

- آقا امیر میشه نگهدارین من خیلی سرم درد میکنه می‌خوام قرص بخرم.

چشمی گفت و نگهداشت تا خواستم پیاده شوم گفت:

- بشین من برات می‌گیرم.

سریع در را باز کردم و گفتم:

- نه خودم میرم.

....

... راوی..

نگاه امیر به داروخانه بود گفت:

- این رفیقت خیلی تغییر کرده‌هاا، نکنه حرفای اسما درست باشه؟

بهار همیشه معترض گفت:

- چی میگی امیر؟ اون فقط یکم افسردگی گرفته خوب میشه من مطمئنم اون خطایی نکرده.

امیر:

- مگه نشنیدی اسما می‌گفت قیافه آدم حامله رو تشخيص میده اگه این رفیقت واقعا حامله باشه چی؟ اصلا این که خوب بود یهو چرا سر درد شد؟ اصلا چرا نذاشت من برم؟

بهار:

- چه ربطی داره؟ خب نخواست زحمتت بده دیگه.

امیر:

- اون مدت که نبود و کسی ازش خبر نداشت چی؟

بهار سکوت کرد آن هم به رفیقش شک کرده بود گفت:

- امیر انقد ته دل منو خالی نکن، مهتا همچین دختری نیست.

امیر:

- باشه بهار خانم شانس بیاره که خطایی نکرده باشه واگرنه دیگه اجازه نمیدم باهاش رفاقت کنی.

....

... مهتا...

وارد داروخانه شدم یک مسکن و بیبی چک گرفتم و برای اینکه بقیه متوجه نشوند داخل کیفم گذاشتمش و قرص را دستم گرفتم و سوار ماشین شدم و گفتم:

- آب ندارین اینجا؟

امیر از داخل داشبورد یک بطری درآورد و گفت:

- گرمه ولی تازه است.

تشکر کردم و قرص را باز کردم و بین انگشتانم نگهداشتم و انگشتم را سمت دهانم بردم و با حالت نمایشی انگار روی زبانم گذاشتم و بعد آب خوردم و کمی که گذشت بهار گفت:

- خوبی؟

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

‌#پارت نود و دو... 

به دروغ گفتم:

- آره بهترم.

درحالی که اصلا سردرد نبودم امیر لعنتی صدای آهنگ را تا آخرین درجه زیاد کرده بود مغزم داشت منفجر می‌شد حالم بد بود گوش‌هایم درد می‌کرد ولی باید تحمل می‌کردم تا باز به من مشکوک نشوند ناخن‌هایم را کف دستم فشار می‌دادم تا از اعصاب خوردیم کم شود ولی فایده‌ای نداشت رسیدیم به مقصد سریع از ماشین پیاده شدم....

....

آن شب لعنتی با کلی استرس تمام شد و مرا به خانه رساندن، بلافاصله به دستشویی رفتم و بیبی چک را امتحان کردم باورم نمی‌شد حرف‌های اسما درست باشد و من حامله باشم ولی آخه! ... لعنت فرستادم برای سهرابِ عوضی، او حق نداشت این بلا را سرم بیاورد از دستشویی خارج شدم و به دیوار تکیه دادم انگار پاهایم توان نگه داشتن وزنم را نداشتند. حالا باید چیکار می‌کردم سهراب هم که نبود واقعا حال بدی داشتم دلم می‌خواست بفهمم که همه‌ی این‌ها دروغ بوده و به زمانی که مامان و بابام بودن برگردم، این یک آبروریزی بزرگ بود....

صبح زود بیدار شدم و بدون صبحانه خوردن به آزمایشگاه رفتم، باید مطمئن میشد این حرف حقیقت داره یا نه؟ آزمایش دادم و باید چهار روز منتظر می‌ماندم تا جوابش بیاید. 

نمی‌توانستم تحمل کنم یک ساندویچ گرفتم و به خانه‌ی بهار رفتم ، باید به نحوی وقتم را می‌گذارندم، نشستیم و کلی صحبت کردیم لعنتی بحث را مدام به کوروش می‌رساند و من بحث را عوض می‌کردم امیر هم دوساعت بعدش آمد از او خیلی خجالت می‌کشیدم نشستیم و با هم غذا خوردیم دستپخت بهار افتضاح بود نمی‌دانم امیر چه طور تحمل می‌کرد و با لذت می‌خورد البته که باز بهار یک چیزی بلد بود ولی شوهر من که فکر کنم از گشنگی می‌مرد. 

امیر گفت:

- راستی یه خبر جدید دارم.

بهار گفت:

- خوش خبر باشی، چه خبره؟

امیر دست از غذا کشید و گفت:

- راستش، امروز سهیل زنگ زده بود گفت یک آقایی رفته دانشگاه و انگار سهیل رو می‌شناخته و ازش خواسته بچه‌ها و آشناها رو دعوت کنه برای مراسم ختم سهراب همتی.

قاشق از دستم افتاد با تعجب به امیر نگاه کردم این حقیقت نداشت اصلا چطور ممکن بود که او مرده باشد؟ حالا من چیکار می‌کردم با بچه‌ی او؟. بهار گفت:

- داری شوخی می‌کنی؟

امیر:

- نه قربونت برم شوخی برای چی؟ از پسره این همه مدت خبری نبود و حالا جنازه‌اش پیدا شده خدا به خانواده‌اش صبر بده.

قلبم گرفت نمی‌توانستم نفس بکشم چشمانم پر از اشک شد باز امیر گفت:

- چیکار کنیم فردا بریم یا نه؟

بهار گفت:

- آره ! درسته باهاش در ارتباط نبودیم ولی از همکلاسی‌هامون بود.

.... 

دم در خانه‌ی سهراب بودیم کلی پارچه‌ی سیاه و بنر زده بودن شایان دم در خانه ایستاد بود و از ما دعوت کرد وارد خانه شویم، داخل سالن یک عده غریبه و لیانا نشسته بودن دخترک طفلی بدون اینکه اشک بریزد یا ناراحت باشد به زمین زل زده بود و عزیزخانم آرام دم گوشش صحبت می‌کرد. 

صداش کردم نگاهم کرد و با صدای پر از بغض گفت:

- تا الان کجا بودی؟ می‌دونی چقد بهت نیاز داشتم.

با زور خودم را کنارش جا دادم و بغلش کردم و گفتم:

- من نمی‌دونستم واگرنه زود تر می‌اومدم.

آرام اشک ریخت و گفت:

- دوباره یتیم شدم.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نود و سه... 

- این چه حرفیه قربونت! تو هنوز عزیزخانم رو داری، رعنا خانم رو داری.

ولش کردم و گفتم:

- رعنا خانم کجاست؟

دوباره به زمین زل زد و گفت:

- نمی‌دونم.

عزیزخانم گفت:

- بفرمایید بشینین خیلی خوش اومدین.

با امیر و بهار نشستیم، بهار دم گوشم گفت:

- اینجا خونه‌ی سهراب همتیه؟

سر تکان دادم گفت:

- باریکلا چه بزرگ و خوشگله.

ولی دیگر فایده‌ای نداشت. شایان وارد خانه شد و به عزیزخانم چیزی گفت که سریع طبقه‌ی بالا رفت. شایان با عصبانیت نگاهم می‌کرد انگار که تقصیر من بوده؟ داشتم به لیانا نگاه می‌کردم چشمش به در افتاد هینی کشید و بلند شد؛ نگاه کردم آقای به ظاهر پدرش بود که به طرف لیانا می‌رفت، لیانا چشمانش از ترس و تعجب قد یک گردو شده بود و دو قدم کوتاه عقب رفت، پدرش نزدیک‌ تر رفت که شایان سد راهش شد و به سمت مخالف اشاره کرد و گفت:

- خوش اومدی آقای سرمدی بفرمایید اونطرف.

آقای سرمدی کمی نگاه کرد و رفت، شایان به لیانا گفت:

- برو تو اتاقت تا نگفتم حق نداری بیای پایین.

لیانا چند قدم عقب رفت و بعد برگشت و از پله‌ها بالا رفت. 
عزیزخانم یک پوشه‌ی صورتی رنگ را آورد شایان گرفتش و داخلش را نگاه کرد و یک برگه را برداشت و پوشه را به عزیزخانم برگرداند و خواست به سمت در خروجی برود هنوز قدم دوم را برنداشته بود که سرجایش خشک شد وکیلی عوضی داخل آمد و جلوی شایان ایستاد و گفت:

- مرگ برادرت رو تسلیت میگم.

شایان با عصبانیت گفت:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟ با اجازه کی اومدی اینجا؟

وکیلی نوچ نوچی کرد و گفت:

- برعکس برادرت تو خیلی بی ادبی، اومدم مراسم دوستم، شریکم؛ هرچی نباشه ما بهم مدیون بودیم.

شایان:

- برو آروم بشین، دست از پا خطا کنی من می‌دونم و تو، فهمیدی؟

شایان رو به ماهان گفت:

- تماس بگیر بگو بعدا میریم پیششون، الان کارای واجب‌ تری داریم. 

ماهان هم به یکی زنگ زد و عذرخواهی کرد بخاطر نرفتن‌شان. 
وکیلی عکس سهراب را برداشت و نگاهش کرد و گفت:

- حیف شد که مرد، بچه‌ی خوبی بود با قاعده بازی می‌کرد ولی یک اشتباه کار دستش داد.

شایان با عصبانیت فقط نگاه می‌کرد وکیلی خرما برداشت و نشست. بهار گفت:

- مگه سهراب چجوری مرده؟

شانه‌ای بالا انداختم که مثلا من نمی‌دانم. شایان رو نزدیک‌ ترین مبل به ما نشست و خطاب به امیر گفت:

- شما همکلاسی سهراب هستین؟

امیر تایید کرد و تسلیت گفت. عزیز خانم کنار شایان نشست و گفت:

- الهی بمیرم برای بچم، چقد از شماها تعریف می‌کرد همیشه دلش می‌خواست همکلاسی‌هاش رو دعوت کنه اینجا، ولی شرایطش نبود می‌گفت ولی یه روزی حتما دعوتشون می‌کنم ولی فرصت نشد و حالا که اون نیست، شما اومدین، کاش بود و می‌دید.

امیر گفت:

- چقد عجیب که از ما تعریف کرده و خواسته دعوت کنه آخه تو دانشگاه با کسی حرف نمیزد اصلا دوستی نداشت. 

عزیز خانم گفت:

- اگه چند دقيقه ساکت میشد باید تعجب می‌کردی چطور میگی که با کسی حرف نمیزد دهنش رو می‌بستی با دستاش صحبت می‌کرد دستاشو می‌گرفتی با پاهاش.

حسرتی کشید و ادامه داد:

- الهی بمیرم براش، یادته شایان همیشه سر پر حرفیش باهم دعوا می‌کردین؟

شایان بهت زده نیشخندی زد و گفت:

- بهش می‌گفتم بسه مخم رو خوردی می‌گفت انقد دلم پره که اگه ساکت شم دق می‌کنم.

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

 

#پارت نود و چهار... 

بهار آرام گفت:

- چقد عجیب.

گوشی شایان زنگ خورد جواب داد:

- چی می‌خوای؟

بعد از لحظه‌ی کوتاهی سکوت گفت:

- بمون یکی رو می‌فرستم پیشت.

قطع کرد و به ترانه که آنجا پذیرایی می‌کرد گفت:

- برو بالا، لیانا تنها می‌ترسه.

ترانه چشمی گفت و رفت. بیشتر غریبه‌ها رفته بودن

ما هم می‌خواستیم برویم یاد درخواست سهراب افتادم و گفتم:

- آقا شایان، ممکنه چند لحظه باهم صحبت کنیم حرف مهمی و باید بهتون بگم. 

شایان قبول کرد از امیر و بهار جدا شدیم گفت:

- بفرمایید خانم. 

- راستش زمانی که دست اون آقا گرفتار بودیم آقای همتی خواستن چیزی و بهتون بگم. 

شایان:

- چی می‌خواین بگین؟

- گفتن بگم که ببخشید نه پسر خوبی برای مادرم بود و نه پدر خوبی برای لیانا و گفتن به شما بگم بعد از مرگشون اون امانتی و به صاحبش بدین. 

با تعجب گفت:

- امانتی؟ کدوم امانتی؟

- من نمی‌دونم فقط همین رو گفتن که بهتون بگم ببخشید مزاحم شدیم، خدا بهتون صبر بده، خدانگهدار. 

بعد از خداحافظی از امیر و بهار به خانه رفتم دل تو دلم نبود سریع‌ تر می‌خواستم مطمئن شوم که جواب آزمایش منفی است فقط باید سه روز تحمل می‌کردم....

... راوی.... 

شایان به خانه برگشت، تمام حواسش به وکیلی بود که گندکاری نکند خانه خالی شده بود فقط سرمدی ، وکیلی و یکی از آدم‌هایش مانده بودن.

 فکر شایان پیش حرف مهتا و آن امانتی بود که نمی‌دانست چی بود یا حتی باید به کی تحویل می‌داد سرمدی رو به روی شایان ایستاد و گفت:

- تکلیف من و دخترم چیه؟

شایان گفت:

- تکلیف شما که مشخصه مراسم تموم شد می‌تونین برین. 

سرمدی:

- دخترم چی؟

شایان با بیخیالی گفت:

- دختر شما ربطی به ما نداره. 

سرمدی خوشحال شد و بلند دنیا را صدا زد شایان گفت:

- چه خبرته؟ کوچه بازار که نیست داری داد میزنی. 

لیانا بالای پله‌ها ایستاده بود و نگاه می‌کرد سرمدی گفت:

- بیا دختر، باید بریم اینجا دیگه جای ما نیست. 

شایان نگاهی به لیانا انداخت و رو به سرمدی گفت:

- بهت گفتم دخترت به ما ربطی نداره ولی نگفتم که می‌تونی برای بچه‌ی برادرم تعیین تکلیف کنی. 

سرمدی:

- منظورت چیه اون دخترمه و من هرجا بگم میاد. 

شایان بلند گفت:

- این مرد چی میگه لیانا؟ تو باهاش میری؟

لیانا سریع از پله‌ها پایین آمد و گفت:

- عمو تو داری منو از خونهِ بابام بیرون می‌کنی؟

همینطور که نگاه شایان به سرمدی بود گفت:

- اینجا خونه داداشمه من نمی‌تونم بیرونت کنم، ولی تو می‌تونی با این آقا بری، آزادی. 

لیانا با ناراحتی گفت:

- نه! من نمی‌خوام برم، لطفا بذارین اینجا بمونم. 

شایان گفت:

- جوابتو گرفتی آقای سرمدی؟ حالا به سلامت. 

سرمدی دستش را سمت لیانا دراز کرد و نزدیک‌ تر شد که شایان مانعش شد. سرمدی گفت:

- دخترم بیا با بابایی بریم، برات جبران می‌کنم دیگه نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه. 

لیانا یک قدم عقب رفت و گفت:

- من باهات نمیام، خونه‌ام اینجاست، خانواده‌ام اینجاست، چرا باید بیام پیش یه غریبه؟

سرمدی:

- دخترم، سهراب که مرده، این مردک لعنتی هم ازت استفاده می‌کنه و بعد مثل یه آشغال می‌ندازتت بیرون، بیا باهم بریم. 

شایان عصبانی یقه‌ی سرمدی را گرفت و گفت:

- حرف دهنت رو بفهم عوضی، فکر کردی همه مثل خودت آشغالن؟ گمشو بیرون از خونه برادرم تا یه بلایی سرت نیاوردم. 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نود و پنج... 

سرمدی رو به لیانا گفت:

- تو واقعا پدرت رو به این عوضیا فروختی؟

شایان هلش داد و گفت:

- عوضی تویی که به دختر خودت هم رحم نکردی، گورتو گم کن. 

لیانا گفت:

- از اینجا برو من نمی‌خوامت. 

سرمدی عقب رفت و گفت:

- ازتون شکایت می‌کنم پدرتون رو درمیارم دخترم رو میبرم. 

شایان گفت:

- هر غلطی دلت می‌خواد بکن. 

سرمدی رفت وکیلی نزدیک آمد و به عکس سهراب نگاه کرد نیشخند زد و گفت:

- دروغ چرا؟ اصلا از مرگش ناراحت نیستم خوشحالم که اون خائنِ عوضی به سزای عملش رسید فقط می‌خوام بگم کاری به کارتون ندارم به شرط اینکه شما هم سرتون تو زندگی خودتون باشه.

یک قدم سمت در برداشت و هنوز قدم دوم را نگذاشته بود که ایستاد، فرامرز درحالی که دست رعنای بی‌حال را گرفته بود داخل آمد وکیلی گفت:

- رعنا؟

رعنا بی اهمیت به راهش ادامه داد وکیلی سمتش چرخید و بلند گفت:

- رعنا.

رعنا ایستاد ولی برنگشت وکیلی گفت:

- رعنا، منم مصطفی، منو نشناختی؟

رعنا بدون نگاه کردن گفت:

- چرا اومدی اینجا؟

وکیلی:

- اینجا خونه‌ی دوست قدیمی منه، تو اینجا چیکار می‌کنی؟.

رعنا نگاهش کرد و گفت:

-  اینجا خونه پسرمه.

وکیلی:

- اینجا که خونه سهراب همتیه، یعنی... یعنی تو.

رعنا:

- من مامان سهرابم.

بعد برگشت که برود وکیلی گفت:

- این امکان نداره تو نمی‌تونی مادرش باشی، آخه اون... وای من چقد احمقم که متوجه شباهتش به تو نشدم. اون اسم باباش رو بهم گفته بود من چقد خر بودم که نفهمیدم این پسر می‌تونه بچه هوشنگ و رعنا باشه مگه چندتا هوشنگ همتی می‌تونه وجود داشته باشه.

رعنا پا روی پله‌ی دوم گذاشت و گفت:

- برو از اینجا نمی‌خوام ببینمت.

وکیلی نزدیکش رفت و گفت:

- رعنا وایستا با هم دیگه حرف بزنیم خواهش می‌کنم.

رعنا گفت:

- تو قبلا حرفات رو زدی از اینجا برو.

وکیلی:

- یعنی انقد از چشمت افتادم که حاضر نیستی دو دقیقه به حرفای برادرت گوش کنه.

رعنا ایستاد و سمتش برگشت و عصبی خندید و گفت:

- برادر؟ برادر؟ تو هنوزم به خودت میگی برادر؟ یادته چه بلایی سرم آوردی تو از همون اولم آشغال بودی یه موجود بدرد نخور بودی که فقط زندگی رو برای همه سخت کرده بودی، برادر؟ واقعا خنده داره.

وکیلی گفت:

- خودت اونطوری خواستی منکه کاری نکردم بهت هشدار داده بودم که تو زندگیم دخالت نکن. 

رعنا:

- خان بابا منو از همتون بیشتر دوست داشت، از تو، از مرتضی، از ریحانه، همیشه می‌گفت بهترین بچه‌ی من رعناست بهم می‌گفت تنها کسی که آخر زیر دستم رو می‌گیره و یک لیوان آب دستم میده تویی، ولی توی عوضی انقد زیر پاش نشستی، انقد دری وری گفتی با اون کثافت کاری که کردی منو از چشم همه انداختی، خان بابا حتی نگاهم نمی‌کرد کلی قسمش دادم و التماسش کردم تا نگاهم کنه ولی بهم گفت بیشتر از این آبرومون رو نبر فردا پس فردا شوهرت میدم بعد هر غلطی دلت خواست بکن، همش تقصیر تو بود.

وکیلی:

- برات جبران می‌کنم.

رعنا از عصبانیت صداش به بلندای فریاد رسیده بود گفت: 

- آبروی رفتم رو؟ سی سال نابودی زندگیم رو؟ کتک‌هایی که از طرف هوشنگ خوردم؟ آتش گرفتنم رو؟ دربه‌دریم رو؟ جون رفته پسرم رو؟ چیو می‌خوای جبران کنی تو هااا؟ چیو؟

 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نود و شش... 

وکیلی:

- من نمی‌خواستم اینجوری بشه فقط خواستم بترسونمت که تو رابطه‌ی من و پریسا دخالت نکنی همین.

رعنا:

- پریسا؟ تو  هنوزم فکر می‌کنی من نذاشتم تو با پریسا ازدواج کنی؟ نه آقا ، پریسا اصلا تو رو نمی‌خواست اون مرتضی رو دوست داشت همه تلاشش رو هم می‌کرد که به چشم اون بیاد تو بیخودی جو گرفته بودت.

وکیلی:

- من و پریسا با هم ازدواج کردیم یه دختر داریم چطور میگی که اون منو نمی‌خواست؟

رعنا با نیشخند گفت:

- مبارکه، ولی از اینجا برو دیگه برنگرد، خونه پسرم رو با قدمت نجس نکن.

وکیلی:

- متاسفم بخاطر مرگ پسرت.

رعنا:

- تو کشتیش! شایان وقتی گفت سهراب پیش توِ، فهمیدم هنوزم همون بچه شانزده ساله کینه‌ای، می‌دونستم سر یه انتقام الکی، جون بچه‌ام رو می‌گیری هرچی التماسش کردم که بریم پیش پلیس اجازه نداد، ازت متنفرم.

جلو رفت و یک سیلی محکم به گوش وکیلی زد و بلند گفت:

- تو بچه‌ی من و کشتی چطور دلت اومد کثافت! من تازه پیداش کرده بودم.

وکیلی دست روی سرخی لپش گذاشت و گفت:

- من نمی‌خواستم اون رو بکشم، سهراب یهو سپر بلا شد، بخدا رعنا من نمی‌خواستم سهراب رو بکشم فقط می‌خواستم یکم اذیتش کنم و بعد ولش کنم اون جونش رو فدای زنش کرد.

رعنا داد زد:

- اون زنش نیست، اون زن سهرابِ من نیست، اون فقط یه دخترِ خونه خراب کنه که با اومدنش زندگیم رو آتش زد، برو بیرون از خونه پسر من، برو بیرون.

همان‌جا روی زمین نشست، وکیلی هم نشست رعنا داد زد:

- گمشو بیرون از خونه‌ی پسرم. 

فرامرز خواست به رعنا کمک کند که گفت:

- ولم کن،این عوضی برای چی اومده اینجا؟ بگو بره.

فرامرز گفت:

- باشه قربونت برم آروم باش الان میره.

رعنا با هقهق گفت:

- این عوضی سهرابم رو ازم گرفت من بیست و دو سال انتظار کشیدم که پسرم رو  ببینم ولی قبل از اینکه بیاد پیشم این بیشرف پسرم رو کشت، خدایا چرا منو نمی‌بری پیش سهرابم. 

عزیزخانم کنار رعنا نشست و گفت:

- انقد گریه نکن عزیزم، بیا بریم بالا، باید استراحت کنی. 

رعنا دوباره گفت:

- خان بابا رو هم تو کشتی، من دیدم که تو فرار کردی فقط ترسیدم به کسی چیزی بگم ولی کاش لال نمی‌شدم می‌گفتم تا الان پسرم زنده باشه. 

وکیلی ترسیده گفت:

- نه! نه! من اونو نکشتم من رفتم تو خونه دیدم افتاده وسط حیاط، ترسیدم و فرار کردم باور کن رعنا، من اونو نکشتم، خان بابا فقط سکته کرده بود. 
رعنا:

- پسرم رو تو کشتی ازت شکایت می‌کنم خودم می‌کشمت بالای دار.
 

وکیلی:

- تو این کار و نمی‌کنی.

رعنا:

- چرا این کار و می‌کنم.

وکیلی:

- بخاطر آبروی پسرت هم که شده این کار و نمی‌کنی.

رعنا اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت:

- منظورت چیه؟

شایان پیش دستی کرد و گفت:

- از اینجا برو.

رعنا دستش را به نشانه سکوت سمت شایان گرفت و گفت:

- منظورت چیه عوضی؟

وکیلی با لبخند گفت:

- چرا از برادرش نمی‌پرسی؟

شایان با عصبانیت گفت:

- خفه شو از اینجا برو بیرون.

رعنا یقه‌ی وکیلی را گرفت و گفت:

- حرف بزن عوضی، چیو من باید بدونم؟

وکیلی با لذت تماشا می‌کرد گفت :

پسر تو آدم خوبی نبود اون یه خلافکار بود قاچاقچی مواد بود فکر می‌کنی این همه ثروت رو از کجا بدست آورده؟
 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

‌#پارت نود و هفت... 

عزیز خانم سریع گفت:

- مزخرف نگو، اینجا خونه آقا فرهاد بود که به آقا سهراب رسیده تمام ثروتش مال آقا فرهاد بود، چرا الکی میگی؟

وکیلی خندید و گفت:

- این خونه هیچ، ولی به فکرت نرسیده که چطور یهو دو میلیارد اومد تو حسابش! خونه و ماشین‌های دیگه‌اش رو با کدوم پول گرفته.

شایان باز گفت:

- بس کن لعنتی.

رعنا گفت:

- چطور؟ توضیح بده، نکنه می‌خوای منو هم مثل پسرم بکشی.

شایان گفت:

- پول مفت که نگرفته برای اون پول زحمت کشیده جونش رو گذاشت، خودت شرط گذاشته بودی که هرکی بتونه اون بار رو بیاره بهش پول میدی داداش منم رفت، حالا چرا ناراحتی؟ نگران پولتی؟ باید بهت بگم که اون پول دست سهراب نیست یک چهارم اون پول، خرجِ خانه مهتاب و دخترت شد مابقیشم یه خونه صد متری به نام حورا گرفته اون می‌خواست حضانت حورا رو بگیره تا بچه‌ی طفل معصوم تو پرورشگاه نباشه ولی تو نذاشتی.

وکیلی گفت:

- مزخرف میگی. 

شایان برگه‌ای که دستش بود را  به وکیلی داد و گفت:

- ببین، الان هم بخاطر همین می‌خواستیم بریم که جنابعالی نذاشتی. 

رعنا گفت:

- بچه‌ی من خلافکار نیست، این داره دروغ میگه، مگه نه شایان؟ تو یه چیزی بگو این لعنتی داره دروغ میگه مگه نه؟.

شایان با اطمینان کامل گفت:

- آروم باش خاله، سهراب بی‌گناهه.

وکیلی:

- چرا باید سهراب در حق دشمنش این کار رو بکنه؟ می‌خواست بچه منو بیاره اینجا، چرا؟

شایان:

- می‌خواست بی لیاقتی زنت رو جبران کنه.

وکیلی:

- این مدرک چیو ثابت می‌کنه؟

شایان:

- اسمش رو گذاشتن نازنین، سهراب کلی تلاش کرد تا بتونه حضانتش رو بگیره موفق هم شد ولی قبل اینکه بتونه بیارتش، توِ عوضی نابودش کردی.

وکیلی:

- این امکان نداره.

رعنا:

- سهرابِ من می‌خواست بچه دشمن خودش و مادرش رو بیاره تو خونش؟

وکیلی:

- من دشمنت نیستم رعنا، من برادرتم.

رعنا:

- برادریی که می‌خواد آبروی خواهرش رو ببره بهتره بمیره، برادری که بخاطر انتقام، زندگی خواهرش رو نابود می‌کنه بهتره نباشه، تو برای من مردی، همون روز که بهم تهمت زدی مردی، همون روز که به خان بابا گفتی رعنا رو با یه مرد غریبه دیدی مردی، همون روز که مرتضی به جرم نکرده منو با کمربند، سیاه و کبود کرد و تو صورتم تف انداخت مردی، همون روز که بهم انگ دختر خیابونی زدن، مردی؛ همون روز که هوشنگِ کثافت رو فرستادی خواستگاری مردی، همون روز که.

فرامرز گفت: 

- بسه رعنا جانم، خودت رو اذیت نکن.

مصطفی گفت:

- شرمنده‌ام بخدا، برات جبران می‌کنم، می‌خوام باهام باشی بیا از اول شروع کنیم.

رعنا:

- از اول؟ من دیگه حاضر نیستم تو رو ببینم تو میگی از اول، از خونه‌ی پسرم برو مصطفی.

فرامرز:

- آقا مصطفی، لطفا برو می‌بینی که حالش خوب نیست، الان اصلا موقع مناسبی برای حرف زدن نیست.

مصطفی:

- رعنا جانم من دوستت دارم بیخیال همه چی شو بیا باهم زندگی جدید رو شروع کنیم، من و تو با هم.

رعنا:

- منظورت چیه؟

مصطفی:

- باهام ازدواج کن قول میدم همه چیز رو فراموش کنی.

رعنا هینی کشید فرامرز از عصبانیت سرخ شد و گفت:

- تو بیخود می‌کنی که به زن من چنین پیشنهادی میدی عوضی؟

یقه‌اش را گرفت و گفت:

-جرات داری یه بار دیگه زر بزن.
 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

#پارت نود و هشت... 

وکیلی گفت:

- باشه باشه من نمی‌دونستم تو شوهر داری ولی خب می‌تونیم مثل سابق خواهر و برادر باشیم.اصلا.. اصلا ببین، تو اگه از این مردک جدا بشی هم خودم نوکرتم خب، تا.

وکیلی با سیلی فرامرز ساکت شد فرامرز با عصبانیت گفت:

- تو خیلی نمک به حرومی، چطور می‌تونی از زنم همچین چیزی رو بخوای، از من جدا شه تا تو باز زندگیش رو خراب کنی؟ گمشو بیرون از اینجا و دیگه حق نداری اسم زنم رو بیاری.

وکیلی بلند شد و گفت:

- می‌شکنم دستی که روم بلند شه، منتظر انتقامم باش.

رفت، لیانا گفت:

- این آقا واقعا برادرتونه؟

رعنا سر تکان داد و گفت:

- نه، اون پسر عمومه. 

لیانا کنار رعنا نشست و گفت:

- این آقا مگه چیکار کرده که انقد ناراحتین؟

فرامرز گفت:

- لیانا جان، می‌بینی که رعنا حالش بده، بذار برای بعد.

رعنا بلند شد و روی مبل نشست و گفت:

- من خوبم، بیا اینجا تا برات توضیح بدم.

لیانای کنجکاو سریع پیش رعنا نشست و گفت:

- خب من آماده‌ام.

رعنا گفت:

- هفت سالم بود پدرم فوت شد وضعیت مالی خوبی نداشتیم عموم با مادرم ازدواج کرد و شد سرپرست و ولیِ ما، از اون طرف مامانم هم مصطفی و مرتضی و ریحانه رو بزرگ می‌کرد ده سالم بود مادرم هم مرد ولی عموم نمی‌ذاشت آب تو دلم تکون بخوره، یه همسایه داشتیم  اسم دخترش پریسا بود، همسن من بود با هم رابطه‌مون خیلی خوب بود مصطفی اون رو خیلی دوست داشت و درعوض پریسا، مرتضی رو می‌خواست، همه چیز خوب بود تا دوازده سالگیم مصطفی فکر می‌کرد اینکه پریسا محلش نمی‌ذاره تقصير منه، درحالی که اون نمی‌خواستش یه روز یه نامه‌ای رو فرستاد برای پریسا، ولی اون حتی ازم نگرفتش چه برسه به اینکه بخواد بخونتش گذاشتم تو جیبم، شب مصطفی متوجه شد و گفت یه بلایی سرم میاره که از کرده‌ی خودم پشیمون شم، از فردای همون روز شروع کرد به بد گفتن از من، می‌گفت رعنا رو تو خیابون با یه مرد دیده، هرچی به دهنش می‌اومد می‌گفت، خان بابا دیگه باور کرده بود که هر اتفاقی تو اون خونه می‌افته تقصير منه، یه روز که رفته بودم خرید یه آقایی تو یه کوچه خلوت، منو گیر آورد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن، همون موقع خان بابا سر رسید و اون مرد فرار کرد بعد از اون بهم انگ دختر خیابونی بودن رو زدن از چشم همه افتادم چند ماه بعدش که سیزده سالم بود هوشنگ اومد خواستگاریم و منو به اجبار دادن بهش تا بیشتر آبروشون رو نبرم، بعدها فهمیدم که اون مردی که تو بازار دیدم هوشنگ بوده و به خواسته‌ی مصطفی اومده بود تا منو بدنام کنه.

لیانا بغلش کرد و گفت:

- الهی بمیرم برات مامان رعنا که انقد عذاب کشیدی.

رعنا هم بغلش کرد و گفت:

- خدانکنه قربونت برم، من بمیرم تا از همه چی راحت شم.

فرامرز گفت:

- رعنا جانم انقد خودت رو اذیت نکن همه‌چی تموم شده دیگه، بلند شو بریم بالا استراحت کن.

... مهتا....

 سه روزِ پر استرس تمام شد سر ساعتی که آزمایشگاه گفته بود رفتم تا جواب آزمایش را بگیرم پرستار برگه را دستم داد و گفت:

- برین داخل.

با سرعت تمام اتاق دکتر رفتم، برگه را روی میز گذاشتم، نگاهش کرد و گفت:

- مبارکه جواب مثبته.

متعجب گفتم:

- یع... یعنی چی؟

دکتر:

- شما داری مادر میشی.
 

ویرایش شده توسط Mahdieh Taheri

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...