نفیسه 9 ارسال شده در 28 شهریور، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور، 2025 (ویرایش شده) رمان بهشت کوچک من ژانر عاشقانه، هیجانی خلاصه: میگویند سرنوشت را قبل از دنیا آمدنت نوشتهاند! اما من میگویم من سرنوشتم را خودم از سر مینویسم و انتهایش را هم خودم مشخص میکنم. من کارگردان زندگی خودم هستم! مقدمه: انتخاب یا اجبار؟! براستی که کدام یک سرنوشت آدمی را رقم زده است؟ آدمی حق انتخاب دارد یا باید از سر اجبار از گذران زندگی عبور کند؟ شایدهم باید از اجبار انتخاب کند که کدام را میخواهد و کدام راه را میرود! ناظر: @melodi ویرایش شده 30 شهریور، 2025 توسط نفیسه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 29 شهریور، 2025 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور، 2025 با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نفیسه 9 ارسال شده در 30 شهریور، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور، 2025 (ویرایش شده) پارت اول کتاب زندگیام را ورق میزنم و با دیدن نوشتههایش میفهمم کجایش را خوب نوشته اند و کجایش را نه! با این میدانم که همیشه سختیها نیست که آدم را از پا در میآورد؛ گاهی یک دلخوشی کوچک آدم را. نابود میکند. از همه جوانب که مینگرم. باز فرصت زندگی را ددر خود میببینم و دلم میخواهد خودم پایان کتاب را مشخص کنم. ابتدای این سرنوشت با من نبوده اما میخواهم اتمام آن با خودم باشد. *** ساعت چند دقیقه از هفت شب گذشته بود و مهمانها هنوز نیومده بودن. البته که دلم هم نمیخواست بیان اما کی جرات داشت به بابا بگه؟ هیچ کس! نه اینکه از مهمونی و مهمون بدم بیاد اما قضیهی اینا یکم فرق داره؛ یه فرق بزرگ! اونم این که اینکه خواستگار بنده هستن و من از اینکه بخوام ایشون روبه همسری بپذیرم به شدت متنفرم و حتی ممکنه از دیدنش هم کهیر بزنم، فقط نمیدونم پدر بنده چی توی این پسر دید که اجازه داد بیاد خواستگاری من. تنها دلخوشی من این بود که فعلا نیومدن و من میتونم با خیال راحت به فکری که توی سرم بود پروبال بدم تا بتونم به راحتی جناب خواستگار رو فراری بدم. با صدای آیفون رشته افکارم پاره شد؛ از پنجره اتاقم به حیاط نگاه کردم. تک تک خواستگارها که شامل پدر و مادر داماد، خواهرش و خود داماد بود رو از نگاه گذروندم. به بابا و مامان رسیدم که داشتن خوش آمد میگفتن و راهنماییشون میکردن داخل. از کنار پنجره کمی عقبتر اومدم که مبادا حضورم رو حس کنن. روی تخت نشستم و به آینهی روی میزم نگاه کردم؛ ته چشمهام هیچ حسی نسبت به این خانواده و پسرشون پیدا نمیکردم یا شاید هم نمیخواستم که حسی باشه. روی تخت دراز کشیدم و منتظر موندم تا بابا صدا کنه ولی از ته دلم خواستم که صدا نکنه. دلم میخواست تا زمان رفتن مهمونها من توی اتاقم بمونم ولی این خواسته لحظهای بیش دووم نیاورد و بابا صدام زد. ویرایش شده 30 شهریور، 2025 توسط نفیسه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری