رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نویسنده : A.F 

ژانر : عاشقانه ی ،جنایی ، معمایی ، رمزآلود 

ساعت پارت گذاری : نامعلوم 

بازی های عمارت 

مقدمه  

با خودتان فکر کنید ؛ روزی چشم بازی می کنی و می بینی زندگیت از این رو به اون رو شده است  از زندگی سخت به آسانی .

برگ برنده حالا دست شماست ؛ 

ولی دنیا به این شکل نمی ماند .

جهانی که ما در آن زندگی می کنیم پر از فراز و نشیب است .

سختی و آسانی ، خوشی و ناراحتی . 

پس منتظر روزی باش که دنیا روی خوب خودش رو به تو نشان دهد .

مثل ، آیلی بِل .

خلاصه

عمارتی بزرگ و چندیدن بازی و راز حل نشده .

اتفاقاتی که دنیا مرا تغییر داد .

باید چندیدن بازی عمارت رو انجام بدم ؛ راز هاشون رو کشف کنم ؛ 

که شاید زندگی و جهان بخواهند روی خوب خودشان رو به من نشان دهند 

 

ناظر: @Nasim.M

ویرایش شده توسط A.F
  • مدیر ارشد

 v28890__.jpg

با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. 

★ ☆★ ☆


برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. 

آموزش نویسندگی «کلیک کنید»

لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. 

قوانین تایپ رمان «کلیک کنید»


نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد.

مدیر منتقد

@Gemma

مدیر راهنما

@زهرا آسبان

★ ☆★ ☆

رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. 

اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.


🌹قلمتون مانا

جلد ۱ - بازی های عمارت

بخشی از کتاب

 ساموئل: 

 - ببین من بهت میلیاردها دلار پول می‌دهم، قدرت، شهرت، هر چی که بخوای می‌دم فقط شرطی داره. 

هر کاری شرطی داره، من در معامله با تمامی این‌ها فقط یک چیز می‌خوام از تو، اینکه.....

پیشنهاد چی بود؟ آیا ایلی راضی می‌شود ؟ چه در انتظار ایلی در عمارت؟ آیا آیلی از بازی‌های عمارت موفق بیرون می‌آید؟ بازی ساموئل چیست؟

نویسنده: A.F  

 ویراستار  : N.A 

 

 نقش ها ؛ 

فامیلی اون ها : ورد (world )

نام دختر : آیلی

معنی : مهتاب 

فامیلی دختر : Bell بِل

سن دختر : ۱۸

نوه ی یک : جیمز James

سن : ۲۴ 

نوه ی دو : جیمی 

سن : ۲۰

نوه ی سه : Benjaminبنیامین

سن : ۱۷

نام پدربزرگ :ساموئل

سن : ۷۵

خواهر آیلی هلنا 

سن ۲۴ 

دوست صمیمی ایش 

آریانا  

سن : ۱۷

  • 4 هفته بعد...

سلام .

من A.F هستم و این اولین کتاب من هست .

این کتاب جلد ۱ یک مجموع ۵ جلدی .

لطفا اگه بد بود ببخشید ، من شاید خیلی کتاب خونده باشم ولی تاحالا کتابی ننوشتم .

 کسانی که در نوشتن کتاب به من کمک کردن : 

A.N , B.A , M.K   

دوستان خوبم اولین کتاب ما بماند به یادگار ! 

(نقش های این کتاب به هم محرمن ) 

زمان شروع : 

 ۱۴۰۴/۱/ ۲۴

 

۱۶ : ۳۰

                                                                    

         

 

 

معرفی نامه 

 

                                 

     

آره من اینم 

آیلی بِل

دختر ۱۸ ساله ای که خانواده ی جز خواهره اش هلنا و دوست صمیمیش آریانا و ماشینش هیچ کس رو ندارد   

 

امروز یک روز تکراری تو دبیرستان امسال سال آخر دبیرستان و من دارم 

شبانه روز درس می خونم 

تا بورسیه شوم و از این شهر لعنتی برم 

من تو لس آنجلس آمریکا زندگی می کنم 

 

                      شروع داستان.                                                    

 

 

سر کلاس نشسته بودم و سرگرم نوشتم نکاتی بودم که معلم می گفت 

که معاون مدیر اومد داخل و گفت بل بیا دفتر ) 

نگران شدم و رنگ از رخسارم رفت ؛ چون من دانش آموزی نبودم که دم به دم دفتر باشم !

با بشکن قلدور کلاس به خودم اومدم 

  که می گفت: هوی بل کجای بدووو دفتر ! 

بالاخره گنده‌ای که زدی معلوم شده ؛ 

گرگ در لباس میش .!

عصبانیتم رو قورت دادم و راه افتادم 

در زدم و وارد شدم 

یک آقای که معلوم بود 

آقای مدیر نیست 

پشت به من وایستاده بود 

با احساس نگاه سنگین من بر روی خودش 

چرخید و گفت : سلام خانم بل  

در جواب گفتم : سلام 

تا اومدم دهان باز کنم و سئوالی که خیلی وقت بود ذهنم را مشغول کرده بود بپرسم 

دستش را بالا آورد و گفت : 

میرم سر اصل مطلب 

سئوالاتاتون را بعدا بپرس 

خب تو باید با من بیای 

به تورنتو ی کانادا 

زیر لب گفتم نه 

ولی مثل اینکه اون شنید گفت 

اول مثل اینکه باید رو نشنیدی 

دوم این یک درخواست نیست یک دستور که 

من هم تمایلی ندارم 

ولی مجبورم تو رو با خودم ببرم 

فرا راس ساعت ۹ صبح یک مرسدنس بنز جلوی خونه تون 

درحد چند هفته وسایل جمع کنید

ویرایش شده توسط A.F

 

                      شروع داستان.                                                    

 

 

سر کلاس نشسته بودم و سرگرم نوشتم نکاتی بودم که معلم می گفت 

که معاون مدیر اومد داخل و گفت ( بل بیا دفتر ) 

نگران شدم و رنگ از رخسارم رفت ؛ چون من دانش آموزی نبودم که دم به دم دفتر باشم !

با بشکن قلدور کلاس به خودم اومدم 

  که می گفت: هوی بل کجای بدووو دفتر ! 

بالاخره گنده‌ای که زدی معلوم شده ؛ 

گرگ در لباس میش .!

عصبانیتم رو قورت دادم و راه افتادم 

در زدم و وارد شدم 

یک آقای که معلوم بود 

آقای مدیر نیست 

پشت به من وایستاده بود 

با احساس نگاه سنگین من بر روی خودش 

چرخید و گفت : سلام خانم بل  

در جواب گفتم : سلام 

تا اومدم دهان باز کنم و سئوالی که خیلی وقت بود ذهنم را مشغول کرده بود بپرسم 

دستش را بالا آورد و گفت : 

میرم سر اصل مطلب 

سئوالاتاتون را بعدا بپرس 

خب تو باید با من بیای 

به تورنتو ی کانادا 

زیر لب گفتم نه 

ولی مثل اینکه اون شنید گفت 

اول مثل اینکه باید رو نشنیدی 

دوم این یک درخواست نیست یک دستور که 

من هم تمایلی ندارم 

ولی مجبورم تو رو با خودم ببرم 

فرا راس ساعت ۹ صبح یک مرسدنس بنز جلوی خونه تون 

درحد چند هفته وسایل جمع کنید

نگران مدرسه هم نباشید 

قبلا حل شده

فعلا خانم آیلی بل .

 و رفت 

و من رو تو شک تنها گذاشت 

 بعد از چند دقیقه فهمیدم زنگ خانه خورده است 

وسایلم را جمع کردم و به سوی خانه راه افتادم 

در راه بودم که 

پیامکی از طرف شماره ی ناشناس اومد 

وقتی پیام را باز کردم با این متن برخورد کردم : 

سلام خانم آیلی بل 

اون آقای که امروز اومدن پیش شما و اون حرف ها رو زندن؛ برادر و نوه ی بزرگتر خانواده ی ورد (world) 

یعنی جیمز ورد بودن 

لطفا از دست ایشون ناراحت یا دل خور نباشید .

نباید آنجوری با شما صحبت می کردن 

من عذر  می خواهم 

لطفا کاری که گفتن رو انجام بدید 

فردا خود ایشون با همون ماشین جلوی خانه ی شما هستن 

ما نمی خواهیم آسیبی به شما بزنیم ، 

فقط پدر بزرگ ما یعنی ساموئل ورد 

از ما خواسته تا شما پیش ایشون یعنی در عمارت ما بیاید 

لطفا خودتون با برادرم بیان 

چون پدربزرگ ما 

باید 

به هرچه می خواهد برسد 

چه با زور چه با آرامش 

شما کدام رو انتخاب می کنید ؟ 

پس می بینمتون 

ارادتمند شما نوه ی سوم خاندان ورد

 بنیامین ورد 

بعد از خواندن آن پیام 

آن را برای خواهرم هلنا فرستادم و زنگ زدم به هلنا تا داستان رو بهش بگم 

خواهر من دختر بسیار خوبی و ۲۴ سال دارد 

و تا ۶ ماه پیش قیم قانونی من بود از لحاظ قانون 

الان دیگر قانون میگه که نیست ولی همیشه

 بوده و هست و خواهد بود .

خواهرم تائید داد ؛ و جای عجیب اینجا بود که خیلی ساده بر خورد کرد انگار از قبل تو جریان ماجرا بود .

پس به آقای بنیامین زنگ زدم 

و گفتم خواهرم همراهیم می کنه .

اون هم گفت می دونه 

و همه چی فیکس شد و گفت زود تر برم خونه 

 تا وسایلم رو جمع کنم منم گوش دادم .

پسر خوبی بود 

به نظر می رسید ۱۷ ساله باشه از صدا و عکس 

پروفایل تلگرام او قا ساعت بعد 

آخیش تموم شد 

اوه !!!

چقدر زود گذشتا

ساعت ۱۲ برم بخوابم 

 

۷ صبح 

با صدای زنگ ساعتم از خواب پریدم 

رفتم حمام بعد هم لباس پوشیدم 

و منتظر هلنا بودم 

که اومد پاین 

و دقیقه راس ساعت نه 

مرسدنس 

جلومون ترمز کرد 

سوار شدیم 

 جیمز: من واقعا به خاطر رفتار دیروزم معذرت می خواهم 

من گفتم : اشکالی نداره آقای ورد 

گفت تو از کجا فهمیدی من کی هستم ؟ اها بنیامین !می تونی من رو جیمز صدا کنی 

و ایشون باید خواهرتون باشه 

هلنا بل ؟

هلنا. : بله از آشنایتون خوش بختم 

جیمز: همچنین 

چند دقیقه بعد 

من تا اومدم دهانم رو باز کنم تا سئوالی که از دیروز ذهنم رو درگیر کرده 

بپرسم

جیمز دست خود را بالا آورد و گفت : 

الان جوابتون رو می دم خانم بل . 

گفتم : راحت باشید من رو آیلی صدا کنید 

هلنا هم گفت : منم هلنا صدا کنید دوستام بهم می گن هل اگه خواستید می تونید شما هم بگید . 

جیمز : 

چقدر رسمی 

من از این به بعد تو یا جیمزام تو هلی تو هم آیلی 

تصویب شد . 

آها 

راستی جواب سوالتون 

ما سه نوه ایم 

من 

جیمی 

و بنیامین 

سعی کنین تو عمارت دور و ور جیمی نپلکین

این یک دستور نیست 

بلکه 

یک درخواست بشر دوستانه است !

و البته پدربزرگ ما 

ساموئل ورد 

ما هیچ کدوم نمی دونیم از شما چی می خواهد 

و 

آدرس و شماره و چیز های دیگه رو 

اون به من داد 

و من هم به بنی دادم 

سریع و بدون فکر گفتم : 

بنی ؟؟!

لقب خنده داری بود  !

هل تازه فهمیده بود چی شده 

و اون ه خنده ی کوتاهی کرد 

و بعد جیمز به جمع ما اضافه شد

 

 

بعد از چند دقیقه. جیمز گفت 

 دخترا 

نزدیکیم 

وسایلاتون رو جمع کنید 

منم گفتم :

مگه تا فرود گاه ۳۰ راه نیست 

پس الان چه جوری ۱۰ دقیقه ای رسیدیم ؟

گفت : 

من کی گفتم میریم فرودگاه .

قرار با جت شخصی خاندان ورد بریم !

هلنا از خوشحالی جیغ زد 

جیمز گفت:  

بابا چه خبرته ؟

 کر شدیم 

شما دیگه باید عادت کنی چون از این به بعد 

یک پات آمریکا 

یک پات کانادا

ویرایش شده توسط A.F

نگران مدرسه هم نباشید 

قبلا حل شده

فعلا خانم آیلی بل .

 و رفت 

و من رو تو شک تنها گذاشت 

 بعد از چند دقیقه فهمیدم زنگ خانه خورده است 

وسایلم را جمع کردم و به سوی خانه راه افتادم 

در راه بودم که 

پیامکی از طرف شماره ی ناشناس اومد 

وقتی پیام را باز کردم با این متن برخورد کردم : 

سلام خانم آیلی بل 

اون آقای که امروز اومدن پیش شما و اون حرف ها رو زندن؛ برادر و نوه ی بزرگتر خانواده ی ورد (world) 

یعنی جیمز ورد بودن 

لطفا از دست ایشون ناراحت یا دل خور نباشید .

نباید آنجوری با شما صحبت می کردن 

من عذر می خواهم 

لطفا کاری که گفتن رو انجام بدید 

فردا خود ایشون با همون ماشین جلوی خانه ی شما هستن 

ما نمی خواهیم آسیبی به شما بزنیم ، 

فقط پدر بزرگ ما یعنی ساموئل ورد 

از ما خواسته تا شما پیش ایشون یعنی در عمارت ما بیاید 

لطفا خودتون با برادرم بیان 

چون پدربزرگ ما 

باید 

به هرچه می خواهد برسد 

چه با زور چه با آرامش 

شما کدام رو انتخاب می کنید ؟ 

پس می بینمتون 

ارادتمند شما نوه ی سوم خاندان ورد

 بنیامین ورد 

بعد از خواندن آن پیام 

آن را برای خواهرم هلنا فرستادم و زنگ زدم به هلنا تا داستان رو بهش بگم 

خواهر من دختر بسیار خوبی و ۲۴ سال دارد 

و تا ۶ ماه پیش قیم قانونی من بود از لحاظ قانون 

الان دیگر قانون میگه که نیست ولی همیشه

 بوده و هست و خواهد بود .

خواهرم تائید داد ؛ و جای عجیب اینجا بود که خیلی ساده بر خورد کرد انگار از قبل تو جریان ماجرا بود .

پس به آقای بنیامین زنگ زدم 

و گفتم خواهرم همراهیم می کنه .

اون هم گفت می دونه 

و همه چی فیکس شد و گفت زود تر برم خونه 

 تا وسایلم رو جمع کنم منم گوش دادم .

پسر خوبی بود 

به نظر می رسید ۱۷ ساله باشه از صدا و عکس 

پروفایل تلگرام او قابل حدس بود

ویرایش شده توسط A.F

 

 

 

 

 ۲ ساعت بعد 

آخیش تموم شد

اوه !!!

چقدر زود گذشتا

ساعت ۱۲ برم بخوابم 

 

۷ صبح 

با صدای زنگ ساعتم از خواب پریدم 

رفتم حمام بعد هم لباس پوشیدم 

و منتظر هلنا بودم 

که اومد پاین 

و دقیقه راس ساعت نه 

مرسدنس 

جلومون ترمز کرد 

سوار شدیم 

 جیمز: من واقعا به خاطر رفتار دیروزم معذرت می خواهم 

من گفتم : اشکالی نداره آقای ورد 

گفت تو از کجا فهمیدی من کی هستم ؟ اها بنیامین !می تونی من رو جیمز صدا کنی 

و ایشون باید خواهرتون باشه 

هلنا بل ؟

هلنا. : بله از آشنایتون خوش بختم 

جیمز: همچنین 

چند دقیقه بعد 

من تا اومدم دهانم رو باز کنم تا سئوالی که از دیروز ذهنم رو درگیر کرده 

بپرسم

جیمز دست خود را بالا آورد و گفت : 

الان جوابتون رو می دم خانم بل . 

گفتم : راحت باشید من رو آیلی صدا کنید 

هلنا هم گفت : منم هلنا صدا کنید دوستام بهم می گن هل اگه خواستید می تونید شما هم بگید . 

جیمز : 

چقدر رسمی 

من از این به بعد تو یا جیمزام تو هلی تو هم آیلی 

تصویب شد . 

آها 

راستی جواب سوالتون 

ما سه نوه ایم 

من 

جیمی 

و بنیامین 

سعی کنین تو عمارت دور و ور جیمی نپلکین

این یک دستور نیست 

بلکه 

یک درخواست بشر دوستانه است .!

و البته پدربزرگ ما 

ساموئل ورد 

ما هیچ کدوم نمی دونیم از شما چی می خواهد 

و 

آدرس و شماره و چیز های دیگه رو 

اون به من داد 

و من هم به بنی دادم 

سریع و بدون فکر گفتم : 

بنی ؟؟!

واقعا لقب خنده داری بود !

هل تازه فهمیده بود چی شده 

و اون هم به خنده ای کوچیک اکتفا کرد .

و بعد جیمز به جمع ما اضافه شد!

ویرایش شده توسط A.F

 

 

 

بعد از چند دقیقه. جیمز گفت 

 دخترا 

نزدیکیم 

وسایلاتون رو جمع کنید 

منم گفتم :

مگه تا فرود گاه ۳۰ راه نیست 

پس الان چه جوری ۱۰ دقیقه ای رسیدیم ؟

گفت : 

من کی گفتم میریم فرودگاه .

قرار با جت شخصی خاندان ورد بریم !

هلنا از خوشحالی جیغ زد 

جیمز گفت:  

بابا چه خبرته ؟

 کر شدیم 

شما دیگه باید عادت کنی چون از این به بعد 

یک پات آمریکا 

یک پات کانادا 

من که منظورش رو فهمیدیم 

گفتم : 

نه خوشم اومد 

خوب بود 

هل که تازی فهمیده بود و عین گوجه شده بود یکی به بازوی من و یکی به بازو ی جیم مشت زد 

که جیم به شوخی گفت : 

آی نه نه ! 

کجای که بیا ببین 

عروست هنوز از راه نیومده داره من رو 

با دمپایی و کمربند می زنه ! ..!

و بعد من و جیمز از خنده ترکیدم 

تا هل اومد دهن باز کنه چیزی بگه 

راننده گفت رسیدیم 

ماهم پیاده شدیم 

 

فصل ۲ 

رسیدیم باند پرواز ، سوار جت شدیم پیش به سوی تورنتو ی کانادا .

ذهنم خیلی درگیر کاری بود که آقای ورد بزرگ یا همون پدربزرگ باهام داشت ، یعنی چی کار می تونه داشته باشه ؟

جیمز گفت ، سه نوه هستن که معلوم اون نوه ی بزرگ و نوه ی دوم اسم اش چی بود ؟ 

اها یادم اومد ! جیمی .

گفت تو عمارت دور و برش نپلکم یعنی چه جوری ؟ 

که از همین الان اخطار اش رو بهمون داده ؟

وای سرم داشت از این فکر ها می ترکید ، پس از جیمز پرسیدم : چند ساعت دیگه می رسیم ؟ 

به هل گفت : الان میام عزیزم .

هل اگه بگم از گوجه اون ور تر رفت قرمزی ایش دروغ نگفتم !

جیمز از هپروت درم آورد،  

جیمز : 

چی شده ؟

گفتم : 

چند ساعت دیگه میریسیم ؟

۷ ساعت 

روبه هل گفتم 

۱ ساعت مونده به رسیدن بیدارم کن

ویرایش شده توسط A.F

 

فصل ۳ 

رسیدیم 

رفتم تو دست شویی ، و حاضر شدم .

پیاده شدیم از جت ؛ یک بنز وسط یک عالمه لکسوز که معلوم بود بادیگارد ها هستن بود . 

جیمز گفت : 

همه ی این ها برای تو .

در جواب گفتم : 

مگه من دختر رئیس جمهورم ؟

گفت : 

نه ، اما شاید شدی ! کی می دونه ؟ بعدشم خواسته ی پدربزرگم بود .

 

 

راه افتادیم به سمت ‌خونه ، خونه که چه عرض کنم ؛ عمارت هم براش کم بود ، بهتر بگم قصر .

رفتیم داخل .

یک طابلو ی بزرگ روبروی در ورودی بود خونه بود .

که روش تصویر ساموئل بود .

به نظر می رسید تصویر جدیدی بود .

جیمز اومد تو 

بعد هم یک پسر دیگه که کمی کم سن و سال تر بود اومد تو ، فکرکنم بنیامین بود ؛ چون جیم، بنی صداش کرد .

اول گفتم : سلام بل هستم آیلی بل ، ایشون هم هلنا هستن خواهر بنده . 

گفت : اول سلام 

دوم می شناسمتون 

سوم چه قدر زیبا هستید شما و خواهرتون .

 _ ممنون لطف شما . 

هل هم با سر تائید کرد. 

 

 

 

 

 

فصل ۴ 

 

 

در راهی که اگنس بهم نشون داد تا به اتاق خوابم برسم ؛ البته واسه خودش خونه ای بود. 

تو 

راه پسری رو دیدم ، که البته از قیافه و رفتارش معلوم بود جیمی معروف .

فقط بهش یک سلام خشک و خالی انداختم و به راه خودم ادامه دادم .

 

 

رسیدیم به در و اتاق وارد شدم ، اگنس بهم گفت راس ساعت ۸ یک مهمونی برای معرفی من به اعضا خانواده اس ، و البته این رو یادم نره بگم ، گفت زود تر ساعت ۷ باید برم پیش آقای ورد ( ساموئل ورد ) .

   

 

فصل ۵ 

۲ ساع بعد 

 

 

الان ساعت ۵ و من کلا اتاقم رو زیرو رو کردم.  

تو اتاقم یک تخت خیلی بزرگ شبیه تخت ملکه ها هست ، یک شومینه ی بز گ 

یک درایور بزرگ ، میز مطالعه، یک کتاب خونه ی بزرگ که البته هر نوه یکی برای خودش داره فکر کنم احتمالا آقای ورد بزرگ هم داره یک دونه هم بزرگ سر جمع ۶ کتاب خانه ،یک کمد پر از لباس ؛ ترکیب رنگی اتاقم سیاه سفید 

درکل خیلی قشنگ و باسلیقه ی من جور .

اوه حواسم خیلی پرت اتاقم شد 

سریع برم حموم

 

 

۳۰ دقیقه بعد 

 

اومدم بیرون ، و لباس ام رو پوشیدم و اگنس رو صدا کردم بیاد موهام رو صاف کنه .

یک آرایش لایت کردم و راس ۷ داخل اتاق ساموئل بودم .

بهم گفت : سلام 

_ سلام

ویرایش شده توسط A.F

_ میرم سر اصل مطلب ، اینجا رو دوست داری ؟ 

_ بله 

_ ببین من بهت میلیارد ها دلار پول می دهم ، قدرت ، شهرت ، هرچی که بخوای می دم فقط شرطی داره. 

هر کاری شرطی داره ، من در معامله با تمامی این ها فقط یک چیز می خوام از تو ، اینکه .... 

با نوه ی من جیمی ازدواج کنی ؛ امروز تو مراسم قرار شما رو نامزد علام کنم و تو راهی دیگه ای نداری . 

 

 

احساس می کردم الان از حال میرم 

با چشمای اشکی گفتم 

_نه من هیچی نمی خوام 

همه دارن در مورد اون نوه ات بد می گن 

همه بهم می

گن دوره اون نباشم 

بعد باهاش ازدواج کنم ؟

عمرا 

ساموئل 

_ کسی دیگه رو دوست داری ؟

_ نه نه فقط نمی خوام با اون ازدواج کنم 

هر کی به جز اون 

_ مگه اون چیه؟

_ همه جا می گن افسردگی داره ، کلا حرف نمی زنه ، باهاش حرف می زنی عصبانی میشه ، کلا ناراحت 

_ اون قبلا اون طوری نبود 

اون شاد و سرحال بود خوشحال 

صداش ناراحت و بغض دار شده بود 

_ چی شد که اینطوری شد ؟

_ خودت کشفش کن 

حالا هم برو سراغ معما دختر کوچولو 

حالا هم برو بیرون از دفتر من

 

 

 

 

 

 

فصل ۶

از دفتر ساموئل اومدم بیرون، یعنی اون کوه یخ هم می تونه بخنده ، شاد باشه ؟

برام عجیب بود ! خیلی عجیب !

داشت دیالوگ ها مون دوباره تو سرم اکو میشد ؛  

_ اون قبلا اون طوری نبود 

اون شاد و سرحال بود خوشحال 

_ چی شد که اینطوری شد ؟

_ خودت کشفش کن حالا هم برو سراغ معما دختر کوچولو. پوز خندی زدم   

 آها پس روزی اول رو با معما شروع می کنیم. من کشف می کنم که چرا اینطوری شده 

 

 

ساعت ۸ ( داخل مهمانی ) 

 

ساموئل میاد رو سن 

_ سلام ، بر دوستان عزیزی که من رو قابل دونستن و تشریف فرما شدین .

صدای کف و جیغ و سوت مهمانان  

_ ممنون ، ممنون ؛ خب بریم سر اصل موضوع که اعضو جدیدی به خانواده ی ما پیوسته 

 

پشت صحنه ( چند دقیقه قبل ) 

 

جیمی اومد سراغم ؛ عصبانی بود .

گفت : 

_ چه خوابی برام دیدی ؟ ها ؟ می گم چه خوابی برام دیدی ؟ که تا

ویرایش شده توسط A.F

اومدی پدر بزرگم قرار ما رو نامزد علام کنه ها ؟ من به خاطر تو ، برای اولین بار تو عمرم تو روی پدر بزرگم استادم . آه، لعنتی ! 

و گذاشت رفت .

کلا این خاندان علاقه دارن ، حرف های خودشون رو بزنن و برن 

اه ! 

دیوونه ! 

کاش می شد برگردیم به اون روز تو مدرسه و من هیچ وقت، به اینجا نمی اومدم . 

 

 

 

زمان حال  

       

 

صدا مون کردن بریم رو سن 

 

 

 

 

جیمی جوری که انگار هیچی نشده 

اومد پیشم ، و دستم رو با آرامش گرفت و بردم رو سن .

(اون لحظه که به من دست زد ، انگار برق بهم وصل کرده بودن .) 

 وقتی رفتیم رو سن ، همه برامون دست زدن . 

منم به زور یک لبخند شل و ول نشون دادم .

اون هم همینطور .

بعد هم کمی خبر نگار هه ازمون سئوال پرسیدن ؛ اون هم همه‌ی جواب ها ر و می داد ، انگار از قبل حفظ کرده بود؛ منم با دقت و جزئیات گوش می دادم ، تا اگر تنها گیر کردم حرف ها مون شبیهه به هم باشه .

حالم کم کم داشت بد می شد برای همین رفتم رو نوک انگشت پاهام و در گوشش خیلی آروم زمزمه کردم : میشه تمومش کنی ؟ حالم داره بد میشه

پوزخندی زد ؛ این چرا انقدر پوزخند می زنه ؟

از فکر با صدای عصبانیش که داشت سرم داد می زد ، در اومدم 

_ خوب شد؟ جوابا همون چیز های بود که تو گفتی پدر بزرگم به من بگه حفظ کنم ؟ چقدرم با دقت گوش می کردم ! یه وقت جابجا نگم .

منم داد زدم 

_ هوی ، ترمز رو بکش . من کاری نکردم ، همش خواسته ی پدربزرگت بود . همش ، بعدشم من دیالوگی به پدر بزرگ جنابعالی ندادم بهت بده حفظ کنی دوم من داشتم گوش می دادم و حفظ می کردم که اگه جایی تنها شدم ، حرفامون یکی باشه . بعدشم می خواستی تو روی آقای ورد واینسی به من هیچ کدوم از این ها ربطی نداره .

و کار خودش رو تکرار کردم .

گذاشتم و رفتم .

 

 

 

 

 

 

فصل ۷ 

 

 لباسم رو درآوردم، و رفتم تو تختم که بخوابم .

یاد سئوال یکی از خبر نگار ها افتادم : 

آقای ورد واقعا براتون خوشحالم که همچین زنی نسبیتون شده ، بعد از اون اتفاق دردناک ۳ سال پیش .

یعنی سه سال پیش چی شده ؟ 

مطمئنا اگه از اگنس بپرسم چیزه نسیبم نمی شه 

یک سری اطلاعات جمع می کنم و بعد میرم پیش ساموئل .

 سری رو تختم نوشتم و لپ تاپم ر باز کردم و تو گوگل سرچ کردم : 

" اتفاقات تلخ ۳ سال پیش برای خاندان ورد افتاده است " 

متنی که برای من آورده شده بود بسیار شوک زده کرده بودم

متن این بود : 

تلخ ترین اتفاقی که می تونست برای خاندان ورد رخ دهد : 

مرگ عروسی که قرار بود ، یک هفته ی دیگه عروسی آن دو برگذار شود ؛ 

جیمی ورد نوه ی دوم خاندان ورد عروس که خیلی دوست اش می داشت از دست داد .

آن اتفاق تلخ اینگونه رخ داد : 

آن دو با پیشنهاد آقای ورد برای کوه پیمای رفته بودن 

و به قله رسیدن خانم آلیزابت کایل دست های خود را باز کرد تا کمی از هوای کوهستانی و پاک استفاده کنه ، که پای ایشون لیز خورد و به اعماق کوه افتاد. 

ولی جسد ایشون تا به امروز که ۳ سال از مرگ ایشون می گذرد ؛ پیدا نشده .

  تاریخ خبر: ۲ هفته پیش 

 

خبر تازه بود .

چند تا سایت دیگه هم رفتم ، همه همین رو با یک سری جزئیات نوشته بودن 

وایسا خود الیزابت کایل رو جست و کنم . 

* آلیزابت کایل * 

 

 

 

متن اولین سایت : 

 

 خانم آلیزابت کایل 

عروس اول خاندان ورد .

ویرایش شده توسط A.F

 

 

 

 

 

فصل ۱۱

 

 

چند روز گذشته . 

و 

هر روز داریم به روز عروسی نزدیک و نزدیک تر میشیم .

و اتفاقات این چند وقت .

 

 

در اتاق او را زدم .

گفت 

_ نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم 

_ لطفا ! ازت سئوال مهمی دارم .

_ مخصوصا تو رو نمی خوام ببینم 

 

۱ ساعت بعد 

_ هی بنی چته ؟ من قرار به زودی ازدواج کنم .

من باید الان مثل تو بودم ، جیمز اون چی ؟ خواهرم چی ؟ من که دیگه بیشتر راز های این خاندان رو کشف کردم . 

_ وایسا ، چه خبرته ، یکی یکی هیچی بابا ،آلیزابت برای همه ما مثل یک رفیق و دوست بود . داریم نزدیک می شیم به سالگرد مثل مرگش ولی نمی دونم اگه نمرده . 

چرا جیمی رو ۱ هفته مونده به عروسیش ترک کرد .

می تونست اگه مشکلی بود ، حرف می زد . 

نه مثل خودش رو بکشه .

نه تو فقط سعی راز جیمی رو کشف کنی ، اونم بابا بزرگ شروعش کرده؛ اون داره تو رو با بازی هاش امتحان می کنه . 

که چقدر مقوامی .

چقدر سخت کوشی . 

که فعلا خوب پیش رفتی .

هی ! الی دلمون تنگت . 

_ راست می گی . می تونی شب بیای پیش من و تا خود صبح باهم گریه کنیم 

_ باشه ، اگه خیلی حالم بد بود میام ،

_ نچ ، نچ شب تو اتاق من پیژامه پارتی گرفتم ، خودمم تمام اون حرف هارو می دونم ، جیمی هم دعوت بهش می گی ؟ یا خودم بگم ؟ 

_ تو بگو 

_ شمارش رو بده 

_ باشه ، بزن 

 

 

 

 

رفتم جلو در اتاقش 

_ چه خبره 

_ در رو باز کن 

_ باشه ، بیا تو 

برام عجیب بود انقدر ساده کوتاه اومد 

رفتم داخل اتاقش انگار بمب خورده بود 

خودش رو تخت دراز کشیده بود 

یک صندلی جلو کشیدم و نشستم 

_ من واقعا متاسفم 

_ کی بهت گفته ؟

_ هیشکی خودم فهمیدم

من واقعا متاسفم ، ولی چیز های می دونم که شاید ...

پیامی از طرف بنی رو گوشیم اومد نوشته بود : 

هیچی در مورد اینکه شاید الی زنده باشه نگو اگه نباشه تیکه تیکت می کنه !

_ شاید چی ؟

_ هیچی 

_ تو نباید متاسف باشی من حواس پرتی کردم ، من نجنبیدم . اصلا نباید پیشنهاد می دادم .

_ تو مگه می دونستی اینجوری میشه ؟ من کاملا درکت می کنم .

_ مگه این اتفاق برات رخ داده .

_ آره ، مادر پدرم 

_ ولش کن ، حالا واسه چی اومدم اینجا 

_ ۲ دلیل ، ۱ من امشب پیژامه پارتی گرفتم ساعت ۱۲میای ؟ ۲ چند سئوال که بزار برای بعد 

_ آره میام 

_ یادت باشه با پیژامه بیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۲

 

 

 

همه چیز های پیژامه پارتی اوکی بود ، همه کم کم اومدن و جیمی نفر آخر اومد .

همه از دیدنش تعجب زده و خوشحال شدن .

بنیامین جیغ زد و پرید و پرید بغلش !

بنی : 

آخ جون داداشی اومدی!

جیمی 

بیا بچه پاین کمرم درد گرفتم ، سنگین شدی! فکر کرده بچه ۵ سال است .

گفتم : تو الان خندیدی ؟

جیمز هم گفت : 

آره راست میگه .

بنی هم به شوخی گفت : 

یا خدا ، جنی شدی ؟

جیمی : 

نه به خدا ؛ واقعا خندیدم ؟ خودم باورم نمیشه .

جیمز : 

فکر کردی ما باورمون میشه ؟

گفتم : 

حالا بسه بریم سر اصل مطلب ، امشب دور هم جمع شدین تا بخندیم و بالشت رو زدم تو صورت جیمی بعد از چند ثانیه که از شک در اومد ، یدونه زد تو صورتم و خندید واقعا خندید . اون جیمی. سرو و خشک ، خوشحال و داره می خنده ! 

 

هلنا : جیمز رو می زد 

من : جیمی هم رو می زدیم 

بنی هم که همه رو می زد در می رفت .

 

۳۰ دقیقه بعد 

 

همه خسته شدیم و یک گوشه دراز کشیدیم .

 بلند گفتم : کی خوراکی می خواد ؟

همه : ممننن 

باشه بیاد اینجا 

و در کمد مخفیه خوراکیان رو باز کردم .

و هر کدوم یک چیزی برداشتن و خوردن 

 

 

 

 

 

 

 

جیمی گفت : نظرتون چیه بازی کنیم ؟

 

 

همه شاخ در اوردیم

 

گفتم 

چی ؟

 

 

_ نظر با جرعت حقیقت چیه ؟

 

همه : بریممم!! 

 

 

 

 هر پنج نفر به صورت دایره نشستیم و جیمی بطری رو چرخوند ، هل باید از جیمز سئوال می پرسید .

 

هل : بیا جلو .

جیمز : رو چشمم 

و اومد جلو هل در گوشش چیزی گقت که اون جواب داده 

_ آره، خیلی 

 من که از ماجرا خبر داشتم گفتم : این سئوال داره ؟

بنی : راست میگه .

 

 

 

جیمی که هیچی نمی دونست گفت. : چی می گید میشه منم بدونم ؟

 

هلنا و جیمز : نه !

من لبخند شیطانی زدم و گفتم نظرتون چیه ، من بگم ؟

و منتظر جواب نموندم .

 

 

 

از این ور تخت پریدم اون ور تخت که جیمی نشته بود .

رو به جیمی گفتم : می خوابی داستان بشنوی؟ 

 

جیمی که هم کنجکاو هم خبیث شده بود، لبخندی زد و گفت : 

چرا که نه ؟

 

بنی : آیلی چه بلایی سر این گل پسر ما آوردی، ‌این که دم به دم یا داره مسخره بازی در میاره یا داره می خنده ، یا لبخند می زنه . 

تفنگی چاقویی چیزی گذاشتی زیر گلوش قبل از اومدنش ؟

 گناه داره ، جوون آرزو داره . تحدید اش نکن .

 

همه داشتیم از خنده می ترکیدم که جیمی گفت : 

 

بدوووو ! داستانت رو بگو دارم از فضولی می میریم . 

 

 

سرم رو بردم نزدیک گوشش و تو ۵ دقیقه کل ماجرا رو بهش گفتم 

در آخر هم گفتم : 

‌بجای اینکه خودت رو این هفته تو اتاق حبس کنی ، بیا پیش ما بهت بعد نمی گذره .

یک فیلم های هستیم ما . 

 

گفت : این هفته نمی رسیم باید کار های عروسی رو بکنیم ، حلقه بخریم ، با خبر نگار ها مصاحبه کنیم .

 

بنی گفت : 

یعنی شما به این وصلت راضی شدید؟ 

من گفتم : من در کنار شما هاخوشم ، چه عروس خانواده باشم چه یک فرد غریبی . در هردو صورت فرق آنچنانی برای من نداره چون قرار نیست با بعد از ازدواج هم کاری به کار هم داشته باشیم . امید وارم شما هم با من همینطور باشید . 

 

 

جیمی گفت : درست ، ولی من هنوز باور نمی کنم ؛ چه جوری تو بعد از ۳ سال خنده تو صورت من آوردی، خنده ی از تمام وجود . 

 

 

 

بنی گفت : به خدا جنی شدی! این عادی نیست . اصلا نیست . 

 

 

 

 

 

جیمز گفت : خوبه دیگه، همه دوباره کنار هم جمع شدیم ، خوشحالیم .

هلنا که هیچی نمی دونست گفت : چی میگی ؟

جیمز : ولش کن ، بعد سر فرصت بهت توضیح می دم .

 

من که تا این لحظه ساکت بودم نگاهی به بنیامین کردم و اون از چشمام درخواستم رو خوند و تائد داد . 

 

 

گفتم : جیمی ممکن تا روز عروسی من تو جایگاه عروس نشینم ، عشقت بشینه کسی که سه سال پیشت نیست . 

من دارم تمام سعی ام رو می کنم ، که تو دوباره همون جیمی ورد ۳ سال پیش شی . دوباره شاد باشی ، بخندی از تمام وجود، خوشحال باشی . 

 

 

 

 

جیمی گفت : یعنی..یعنی واقعا میشه آلیزابت برگرده پیشم آلیزابتم، آلیزابت خوشگلم ؟

 

 

گفتم : احتمال هستش ، شاید هم آنقدر ازش متنفر شی که چشم نداشته باشی ببینیش چه برسه ازدواج کنی.

 

گفت. : نه ابدا من هیچی وقت از اون متنفر نمی شم .

 

_ باشه ، ببینیم و تعاریف کنیم .

 

_ یعنی همه شما ها یک چیزی می دونید که من نمی دونم ؟

 

_ حدودی آره ، حالا هم برای هم شب بسه ساعت ۳ برید بخوابید .

 

همه : باشه

 

وقتی همه رفتن ، رفتم تو تختم .

تا اومد چشمام گرم شه بخوابم در اتاقم زده شد ، بیا تو .

 

جیمی اومد داخل، لامپ روشن کرد و کنار تخت خوابم نشت .

منم نشتم رو تختم .

 

گفت : 

راست گفتی ؟

_ آره ، احتمال خیلی زیاد 

_ ممنونم ، ممنون که دوباره بهم امید زندگی بخشیدی .

_ منم خوشحالم ، که شماها دوباره دور هم جمع شدید و می خندید .

بعد از این که آلیزابت برگشت من میرم . چون دیگه نیازی به من نیست .

_ نه حتی اگه آلیزابت برگرده تو هیچ جا نمیری ، تو همین جا می مونی من اونجوری خیلی بهت بدهکارم . الان هم خیلی بهت بدهکارم .

_ نه تو هیچم به من بدهکار نیستی . من کاری که سه سال پیش پلیس باید انجام می داد رو دارم انجام می دم .

_ ما خودمون. از پلیس نخواستیم . من برم تو هم بخواب .

 

تا رفت انقدر خواسته بودم ، که به سه نکشیده خوابم برد .و وقت نکردم به حرف هاش فکر کنم .

ویرایش شده توسط A.F

 

 

 

 

فصل ۱۳ 

 

 

 

 

یک هفته از اون پیژامه پارتی می گذره ، حال جیمی روز به روز بهتر داره میشه انگار هرچی به روز عروسی نزدیک تر می شیم اون خوشحال تر میشه .

 

در اتاقم به صدا در اومد ، از آفتاب حدس می زدم ظهر پس یعنی اگنس غذام رو برام آورده از اون شب دیگه بیرون از اتاقم نمیرم مگر اینکه کاری برای ازدواج قرار باشه انجام شه که من باید برم .

 

گفتم : بزارش جلو در ، میام می برم .

_ منم 

صدای بنیامین بود 

_ بیا داخل 

_ در قفل 

 یادم رفته بود پس سریع از روی تخت بلند شدم تو آینه نگاهی به خودم کردم و در رو باز کردم .

بنیامین و جیمز باهم اومدن داخل رو سریع در و بستن .

 

گفتم : سلام ، اول چرا نفس نفس می زنین ؟ دو چرا ۲ نفرید ؟

بنیامین گفت : سلام 

جیمز : سلام ، بیا ما رو از دست جیمی نجات بده .

من: چرا ؟ چی شده ، حرف بزنید ببینم .

بنی : آقا ، به خدا جیمی دوباره شده همون جیمی سابق ۳ سال پیش. من : خوبه که .

جیمز : خوبه که ؟ آره خوبه ولی باورش برای ما سخته . و از صبح دیوونه مون کرده 

من : همین جا بمونید . من برم و بیام . شما که مثل آدم حرف نمیزنید .

باهم گفتن : شه .

 

 

 

فصل ۱۴

 

رفتم بیرون از اتاق و داد زدم : جیمی؟ کجای ؟

داد زد من اینجام  

صداش از اطراف آشپز خانه می اومد پس رفتم به اون سمت که دیدم بله شبیه به گربه آمده ی شکار وایستاده پشت در آشپز خانه . کرم درونم فعال شده بود پس ، 

رفتم از پشت دست گذاشتم رو چشماش و باصدای کلفت شده گفتم : من آیلی رو گروگان گرفتم و می خوام بکشمش 

   با صدای لرزون گفت : چی می خوای ؟ هرچی بخوای بهت می دم فقط کاری به اون نداشته باش . 

دستام رو برداشتم و روبه اش گفتم : واقعا برات مهمم ؟

 

گفت : تو شنیدی؟ 

_ نشنیدم بلکه خودم بودم. 

_ هیچی 

_ هیچی که نشد جواب .

_ بیا بریم کروسان مخصوص سر آشپز رو بدزدیم ، از صبح هر کاری کردم بهم نداد پس راهی جز دزدیدن ندارم .

_ خیلی خوب بحث رو عوض می کنی .

_ می دونم ، پایه ای یا نه ؟

_ آره ، نه صبحانه خوردم نه نهار 

_ ایول ، عه بزار یکم شادی کنم بعد بزنم تو بالم ، این چه کاری می کنه ؟

اوه داری برای عروس رژیم می گیری ؟

با کلمه ی عروسی حلقه اشکی تو چشمان زد سرم رو اونوری کردم که نبینه و گفتم : 

بریم تو کار کروسان ها ؟

 _ اولا چت شده ؟ دوم برین

جوابش رو ندادم .

۶ تای برداشتیم و رفتیم تو اتاق من . 

همه یکی خوردیم و ناگفته نماند که خیلی خوش طمع بودن . 

جیمز گفت : آخری برای من ، من از همه بزگترم 

هلنا گفت : آقا مثل اینکه یادت رفته من ۲ ماه ازت بزرگترم ؟ نیاز به یادآوری بود ؟ که شد .

بنی : من از همه کوچیک ترم 

هل و جینز باهم گفتن : تو یکی ببند .

من هیچی نمی گفتم. 

جیمی گفت : این برای من و آیلی ما دزدیدم مشون .

و کروسان رو برداشت نصف کرد ، یک تیکه شو خورد و دیگری رو به من داد . رفتار های جیمی امروز خیلی عجیب شده بود . 

_ ممنون ، تا حالا کسی از من دفاع نکرده بود .

_ خواهش می کنم ، ولی از الان کسی هست که ازت دفاع کنه . 

می دونستم که قرمز شدم پس گفتم : 

خب خب ، گند زدید تو اتاقم ۱.۰ به نفع من حالا بفرمائید بیرون .

و بعد رو به جیمز و بنیامین گفتم : تازه نجاتتون هم دادم .

و در رو بستم.

 

حالم بهتر بود .

 

حالا به جز خواهرم خانواده ی دیگری داشتم که دوستم داشتن ، ولی ساموئل رو از اون جشن تاحالا ندیده بودم .

انگا فهمیده بود که در باره ی آلیزابت می دونم و داشت از دستم فرار می کرد ولی من کسی بود که نوه ای که ۳ سال افسردگی شدید داشت و رسما یک مرده ی متحرک بود دوباره زنده کردم و به بازی برگردوندم.  

من چیزی نمی خواهم فقط می خوام خودم تنها برگردم آمریکا. 

 

تو این چند. هفته عین نوه های خودش بهم پول می داد. ، منم پس انداز کردم و یک خونه ی کوچولو تو همین کوچه دقیقا ۲ پلاک جلو تر خریدم

ویرایش شده توسط A.F

 

 

 

 

فصل ۱۵ 

از خواب بیدارم شدم ، کاغذی روی اسلی کنا تختم بود .

نوشته بود : 

 

سلام 

صبح بخیر ، نخواستم بیدارت کنم چون مثل فرشته ها خواب بودی .

پس با اجازت با خودکار و کاغذ خودت برات نامه نوشتم .

امروز ساعت ۴ قرار مصاحبه با همون خبر نگاری داریم که طبق بازی که پدر بزرگمون از اون خواسته بود اون حرف رو زد .

آره کاری که کردی ، کار او بازی بود که پدر بزرگ راه انداخته بود .

می دونم دنبال قرار ملاقات با پدر بزرگ بودی پس برات 

 به سختی جور کردم ؛ ۱.۱ مساوی .

امروز ساعت ۲ 

ساعت ۳:۳۰ جلو در اتاقت میام تا بریم پیش خانم مکرول ( خبرنگار ) 

 

ارادتمند شما 

جیمی ورد جدید 

 

 

از کلمه ی جدید هم خنده ام گرفت هم خوشحال شدم .

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۶ 

 

ساعت ۱ بود رفتم حمام و اومدم .

یکی از بهترین لباس هام رو پوشیدم آرایش کمی کردم و موهام رو صاف کردم .

متنی که می خواستم بگم رو تمرین کردم .

 لپ تاپ و تمام چیز هام رو جمع کردم و پیش به سوی دفتر ساموئل. 

 

 

 

 

 

 

 

در زدم .

_ بیا تو 

رفتم داخل ، نشته بود پشت میزش و با سر اشاره کرد که بشینم روی صندلی که کنار دست راستش بود و من از خدا خواسته نشستم 

_سلام آقای ورو 

 _ سلام ، هیچ وقت از وقتی که انتخابت کردم بیای تا با جیمی ازدواج کنی فکر نمی کردم انقدر بری تو بازی که برات در نظر گرفته بودم و انقدر پیش بری .

_ همه چی رو خودت می دونی ؟

_ نمی دونستم تا تو اومدی راز اینکه اون کایل امکانش هست زنده باشه رو نمی دونستم ، از وقتی تو افتادی دنبال ماجرا من هم رفتم پیش رو گرفتم .

_ برای همین به من قرار ملاقات نمی دادی .

_ آره .خب چی کارم داری ؟

   _ اگه الیزابت زنده باشه دست از سر من بر میداری ؟ 

_ این برای تو .

یک پاکت جلو روم گذاشت و گفت: 

کایل روز که داشت می رفتن کوهپایه ای این رو داد و گفت : 

این رو نه بازش کنم نه بخونمش ، گفت مطمئا بعد از اون زن دیگیر برای جیمی انتخاب می کنم و به جواب رد می رسم اگه یک روزی دختری اومد که احساس کردم اون می تونه راز آلیزابت کایل رو کشف کنه و به جیمی بگه این رو بهش بدم . 

من از ۳ سال پیش یک عالمه زن و دختر آوردم تا زن جیمی شن ولی یا خوب نبودن یا کلا به بازی من وارد نشدن بعضی ها هم شدن و شکست خوردن هیشکی نتونسته بود تا اینجا پیش بره .

ولی تو تونستی پس حقت این نامه اس بعد از مصاحبه بخونش . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۷ 

راس ساعت اومد جلو در اتاقم 

لبخند قشنگ و از ته دلی زد و گفت : 

_ سلام، آمده ای برای مصاحبه که مکرول بیشتر از اینکه بخواد منوببینه می خواد تورو ببینه عزیزم .

  مگه اون همیچیزش آلیزابت نبود ؟ من عزیزم تو یک جمله ؟ برام سئوال. شاید برای تشکر . ولی تشکر از چی ؟

_ سلام ، یک جورایی آمده ام . 

_ بریم ؟

_ بریم .

بازوش رو آورد جلو من قبول کردم . 

تازه به قیافه اش دقت کردم : 

چشم های آبی داشت که روز اول دیده بودمش بسیار یخ بود سرد که وقتی نگاهم می کرد تا عمق وجودم یخ می زد پس بهش می گفتم کوه یخ ولی الان مثل یک آسمون آبی و آرام بود آفتابی 

ولی وقتی نامه رو بخونم و بخونه چه اتفاقی براش میفته؟ 

مو های بور روبه طلایی داشت قد بلند چهارشونه من قدم ۱۷۰ بود و پاشنه ۳ سانتی پوشیده بودم ولی بازم ۱۰ و ۱۵ سانت ازم بلند تر بود .

با نگاه سنگین من نگاهم کرد و گفت : 

_ به خدا ، تو از منم خوشگل تری !

از دهنم در رفت و گفتم : 

_ حتی از آلیزابت هم خوشگل ترم ؟

 

 

 

 

 

 

دو چهره ی کاملا متفاوت دارید تو : چشمای سبز یاقوتی داری ، موهای کوتاه بور و طلایی داری ، مینی فیسی قد بلندی داری .

اون : چشم قهوه ای داشت که نمی دونم چرا اواخر توش یک غم و ترس و اندوه شدیدی بود ، قیافه زنونه ای داشت موهاش سیاه بود و قد کوتاهی داشت .

تو اروپای تر قیافت و کیوت تری اون اصلا بهش نمیومد که ۱۷ سالش باشه بیشتر نیومد که ۲۴ و ۲۵ ساله باشه . ولی تو انگار ۱۵ سالت .

لبخند ملیحی زدم گفتم : 

ممنون ، دلت براش تنگ شده ؟

_ قبل از اینکه بیای آره خیلی زیاد مرده ی متحرک بودم به قول بنی ولی بعد اون پیژامه پارتی انگار دوباره زنده شدم .

چند ثانیه بعد گفت: رسیدیم عزی.. آیلی . 

داشت دوباره می گفت عزیزم ، نه نه این چه فکری آیلی به خودت بیا و سرم رو تکون دادم .

_ من : خب بریم ؟

_ بریم .

و وارد شدیم .

با خانم مکرول کلی خندیدم . 

و جیمی رو اذیت کردیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۸ 

امروز قرار بود بریم کار های عروسی رو بکنیم ، حاضر شدم 

کت با آستین های تا بازو می رسید که به رنگ سرخابی بود پوشیدم زیرش ام یک نیمته به رنگ مشکی و بعد شلوار بگ مشکی

 با صندل های کیوت ام به رنگ های صورتی ، سرخابی ، کالباس پوشیدم .

 

جیمی هم یک تیشرت مشکی جذب با شلوار بگ جین پوشیده بود . 

منم که رگ کرم ریختنم فعال شده بود ، رو نوک پنجه رفتم و پشت سرش وایسادم و دستام رو رو جوری سفت گذاشتم رو چشماش و فشار دادم که نزدیک بود از حدقه درآن و با صدای دورگه و بم گفتم : آیلی بل رو دوست داری ؟ اگه داری که خیلی غلط می کنی چون من دیوونه اشم اگه هم نداری آلیزابت کایل رو زنده می کنم . 

نمی دونم چرا دست می ذاشتم رو نقطه ضعفش ؟

گفت : آیلی نمی دونم گیجم و گنگ تو احساساتم دوم تو غلط می کنی دیوونه اش باشی . سوم آلیزابت دیگه برنمی گرده .

 

 

 

نمی دونم چه جوری هم دستام رواز رو صورتش برداشتم هم گوشیم رو کشید، بیرون رو مثل داشتم باهاش ور می رفتم که انگار من نبودم .

 انگار که هیچی نشده گفت : از کی اینجایی ؟

_ نترس زیاد معطل نشدم تا از هپروت درای .

_ بریم خانم خانوما ؟

_ کجا ؟

انگار که تازی تیپم رو دیده‌باشه ۳۰ ثانیه زل زد بهم و بعد زیر چیزی گفت که من نشنیدم ( خیلی زیبا ی حتی از آلیزابت هم خوشگل تر ی ) بعد بلند گفت : خرید حلقه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۹ 

وارد طلا فروشی شدیم ، آقای طلا فروش یک حلقه پیشنهاد کرد .

خیلی زیبا بود طلای مات بود با یک یاقوت سبز خیلی خوشگل زوجش هم دقیقا همون شکلی بود ولی با یاقوت آبی .

انتخابش کردیم .

گفت : آبی برای تو سبز برای من .

_ باشه .

انگار خودم هم از ته دل همین رو می خواستم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۰ 

   

 

 

عروسی برای پیدا نکردن تالار عقب افتاده بود .

و ما هروز دنبال تالار بودیم . 

 

 

 

 گفتم: جیمی چرا ما تالار پیدا نمی کنیم ؟ بابا هم گرمه هم آنقدر راه رفتیم دارم از پا درد می میرم.

_ عه خدا نکنه .بزار برات یک چیز خنک بیارم 

و رفت . این چند هفته خیلی مهربون شده بود شاید من قبلا هاش رو ندیده بودم ولی از روی حرف های بنیامین و جیمز می فهمیدم حتی از قبل هم بهتره ویدئو های گذشته رو دیده بودم راست می گفتن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جیمی چند دقیقه بعد رفت و با آب خنک اومد .

نشستیم آب خوردیم و خستگی که بر طرف کردیم رفتیم سمت ماشین .

تو ماشین آهنگ خیلی قشنگی پخش می شد و جیمی باهاش هم خوانی می کرد . منم همراه شدم اون آهنگگ آهنگ.. love you ( دوست دارم ) بیلی آیلیش بود .

نمی دونم داشتم واسه کی می خونم. ولی می دونستم از اعماق وجود می خونم .

اون هم همین طور .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با این فکر ها چشمام رو بستم تا بخوابم .

 

 

 

 

 

 

۴۵ دقیقه بعد : 

 

 

با نوازش دستی بیدار شدم ؛ خیلی آروم دستش رو روی موهام می کشید اون اون... جیمی بود همون نوه ای که به مغرور و سرد بودن معروف بود داشت موهای من رو ناز می کرد و زیر لب قربون صدقه ام می رفت .

 می گفت : آیلی ، آیلیم ، مهتاب من بیدار شو دیگه .

_ بیدارم 

_ بدو بیدار شو که باغ مورد نظر رو یافتم ، من دیدم تو خواب بودی نخواستم بیدارت کنم خودم دیدم خوب بود تو هم ببین اگه خوشت اومد بگیرمش .

_ باشه ، ممنون 

 رفتم دیدم معرکه بود انگار واسه ما بود ترکیب سفید و سبز پاستلی و آبی پاستلی.  

 

 

 

کلی ذوق کردم .

دیگه ناراحت نبودم .

 تو این مهلکه جیمز گیرداده بود که بیاد خواستگاری هلنا اونم از من .

از دست این خانواده .

جیمی هم در جواب گفته بود : وایسا ما ازدواج کنیم ، بریم آمریکا بیای خونه ی آیلی بعد ازش هلنا رو خواستگاری کنی .

جیمز هم قبول کرده بود .

منم خوشم اومد از جذبه ی جیمی با اینکه کوچیک تر بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۱ 

امروز رفته بودیم لباس عروس بخریم .

کلی پرو کردم ولی اصلا خوشم نیومده بود .

 

تا یدونه خیلی خوشگل رو پسندیدم .

 

دکلته ی که از کمر به پاین جذب میشه و در آخر گشاد و ۲ تا چاک بزگ داره که پاهام میفته بیرون .

 

منم سولار رفتم و برنز کردم و تو ی این پاهای برنر شدم معلوم میشه .

 

 

رفتم جلوی جیمی چرخی زدم ؛ هیچی در باره ی بازیش گیر نداد .

تازه تا ۲ دقیقه هم زل زده بود بهم و زیر لب چیز های می گفت خیلی آروم .

( آخ تو چقدر خوشگلی ، واقعا اسمت بهت میاد . آخ آلیزابت کجا و آیلی کجا ، تو ۱۰۰ برابر اون زیبای ) 

 

 

 

 

 

 

دراز کشیده بودم رو تختم ، روی گوشیم پیامی اومد ؛ بازش کردم .

متن پیام : 

سلام بر آیلی عزیزم 

اگه افتخار بدید ساعت ۹ قایمکی بیا پیاین بدون کسی بو ببره 

لباس خیلی خوشگل بپوش ( ولی تو هر چی بپوشی بهت میاد ) 

حتما بیایا . 

جیمی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لبخندی زدم ساعت ۸ بود .

رفتم حموم و اومدم لباس زیبا بر تن کردم آریش خیلی کمی کردم و راس ساعت نه سر مکان قرار بودم . ولی خبری از جیمی نبود .

 

 

 

که یهو دستی گذاشته شد رو دهنم و چشمام رو با چشم بند بست و گفت : 

جیغ نزن کاری باهات ندارم .

صداش آشنا بود فقط کمی کلفت تر که انگار داره بزور کلفت می کنه .

 

 

 

 

من راه افتادم بعد از چند قدم ایستاد و چشم بند رو برداشت . 

 

 

 

 

همه بودن جیمی ، هلنا ، جیمز ،بنیامین ، آریانا 

و باهم تولد مبارک می خوندن ، یا دشون بود .

 

 

 

از خوشحالی جیغ زدم و پریدم بغل آریانا اون بهترین دوستم بود و ۱۷ سالش بود .

 

گفتم : ممنون ، که یادتون بود .

گفت : برو از آقای ورد تشکر کن . 

_ کدوم ورد؟ سه نفر وردن . 

_ چشم آبی . 

_ باشه .

_ اون همه ی کارهای جشن رو کرد . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جیمی : خب ، خب بریم سراغ کیک و کادو 

من : یک لحظه ، من واقعا از تمامیه شما متشکرم که تولد من رو به خاطر سپردین و برایم جشن گرفتید ؛ نیازی نبود . من به یک اندازه از همه ی شما ها متشکرم ولی آقای ورد 

وسط سخن رانی من اعتراض جیمی بلند شد : جرئت داری یک بار دیگه بگو آقای ورد تا همه بریزیم سرت .

ادامه دادم و روبش گفتم : اگه بگم چی کار می کنی ؟

_ امتحانش مجانی .

دیگه بحث رو ادامه ندادم و بلند گفتم : ولی از جیمی بیشتر متشکرم. 

جیمی جوری که فقط من بشنوم گفت : اینکه تا شروع بازی . 

و رفت. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ۱۰ ،۹ ،۸،۷،۶،۵،۴،۳،۲،۱ 

آرزو کن و شمع رو فوت کن .

چشمام رو بستم و آرزو کردم و شمع رو فوت کردم و وارد ۱۹ سالگی شدم .

 

بنی : کیک رو نمی برید ؟ 

جیمی : نچ 

جیمز : ما کیک می خوایم یالا ، ما کیک می خوایم یالا .

همه هم پشت سرش شروع کردن به گفتن .

یک صدای پشت سرم نزدیک گوشم گفت : می بری ؟ یا ببرم ؟ 

_ می برم ، چاقو. بده .

_ بفرماید سرورم .

_ ممنون .

      

 

 

اون شب کیک خوردیم و خندیدیم و کلی کادو گیرم اومد. 

هلنا : یک ست لوازم آرایشی 

جیمز : یک پک خوراکی پر از : پاستیل. _ اسمارتیز _ شکلات و ۰۰۰

بنیامین: یک ساعت خیلی خوشگل 

آریانا : بک ست گرم کن و شلوار و کراپ ورزشی آدیداس 

و جیمی : یک بسته مربع شکل بهم داد و گفت : تا نرفتی تو اتاقت بازش نمی کنی .

 

 

_ ممنون از همه ی شما ها بابت همه‌چی، امشب یکی از بهترین تولد های عمرم بود .

_ خواهش می کنم کاری نکردم 

_ وایسا اول کادوت رو باز کنم ، بعد می فهمم . 

_ وقتی باز کردی بعد بیا تو تراس اتاقت پاین روو نگاه کن .

_ باشه ، حتما 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۲

بعد از جشن رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم ، روبدوشام پوشیدم و چهار زانو نشتم رو تختم جعبه رو باز کردم و اول با یک نامه مواجه شدم عادت داشت حرف هاش رو با با نامه یا پیام و بیشتر وقتا با رمز بزنه برای همین منم تا چیزی بهم می داد مطمئا بودم. داخلش نامه ای هست پس نامه رو باز کردم : 

 

سلام قشنگم 

تولدت مبارک .

از خدا ممنونم که همچین فرشته ای رو دقیقا ۱۹ سال پیش تو همچین روزی خلق کرد .

هیچ وقت فکر نمی کردم حالم دوباره خوب شه ولی مثل اینکه دنیا دوباره روی خوش خودش رو بهم نشون داده ، می دونم که از پدربزرگم پاکتی گرفتی ولی هنوز جرئت نکردی بازش کنی ؛ هر وقت تونستی بازش کن .

حالا این حرف ها رو ول کن . 

هرچی فکر کردم کادویی به ذهنم نرسید .

و فکر کنم این بهترینش بود

امید وارم خوشت بیاد .

 و باز هم تولدت مبارک . 

دوستادار شما 

جیمی .

 

 

 

 

 

و کادوی اصلی باور نمی شد .

سویئچ یک ماشین بود اونم هر ماشینی نه .

سویچ جدیدترین تسلای تو بازار بود .

 

 

 

 رفتم تو تراس جیمی تکیه داده به ماشین داشت نگاهم می کرد .

رنگ ماشین هم یک رنگ عادی نبود ؛ تیتانیوم بود که ۲ برابر گرون تر بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۳ 

رفتم پاین .

_ خوشت اومد ؟

_ خوشم اومد ؟ عاشقش شدم  

با شنیدن جمله ی اول تا مرز سکته بردمش ، ولی خودم دیدم تا کلمه ی دوم رو گفتم یک نفس راحت کشید . 

و ادامه دادم : ممنون راضی نیستم به خدا . 

_ لیاقت تو بهتر از اینا .

_ ممنون ، ولی نمی تونم قبولش کنم .

_ نمیشه آخه ..

_ آخه نداره .

_ چرا داره چون از قبل به نامت کردم .

و سند رو داد دستم .

و گفت : 

 _ مبارکت باشه عزیزم. 

من از خود بی خود شدم و پریدم و گونش رو بوسیدم .

_ ممنون . 

 و تازی فهمیدم چه گندی زدم و می فهمیدم قرمز‌ شدم ..

_ قابلت رو نداشت ، همیشه شیطون بمون . شب بخیر .

_ شب بخیر 

و من رو با ماشینم و گندی که بالا آورده بودم تنها گذاشت .

 

 

 

 

 صبح پاشدم. 

آمده شدم و یک پیام به جیمی دادم : 

 

سلام صبح بخیر .

 ساعت ۹ بیا جلو در اتاقم که کارت دارم 

 

به یک دقیقه نکشیده بود که جواب داد : 

 

 

سلام صبح تو هم بخیر .‌‌ 

۵ دقیقه دیگه جلو در اتاقتم .

فقط یک چیزی، من رو نکش هنوز جونم آرزو دارم .

 

جواب دادم : 

باشه ، اگه پسر خوبی بودی نمی کشمت. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ سلام بر سرور سروران . 

_ سلام خوبی ؟

_ چی کارم داری ؟

_ میای بریم دور بزنیم ؟

_ آره، من یک کافی شاپ خوب می شنناسم بریم اونجا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : 

همینجا پارک کن ، رسیدیم .

_ ببینیم چه خوابی برامون دیدی .

_ عه ! این تیکه کلام ما ها به تو هم سرایت کرده ؟

_ آره ، آنقدر باشما ها گشدم .

_ از خداتم باشه ، حالا پیاده شو .

کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم .

یک کافه خیلی دنج و با صفا بود یک گوشش ۲ تا از اون صندلی نرما که فرو میری توش بود با یک میز چوبی که زد بود رزور شده .

  جیمی هم با گرفتن دست من و کشیدنم به اون سمت از هپروت درم آورد. 

 

_ بشین دیگه .

_ باشه 

و روی آبی نشستم .

_ چی می خوری ؟ 

_ فرقی نداره 

و گارسون رو صدا زد 

_ بله آقای ورو چی میل دارید ؟

_ ۲ تا آیس کافی موکا با سیروب فندق .

_ چشم .

و گارسون رفت .

_ من هر وقت می یام اینجا این رو می خورم خیلی خوب .

_ اتفاقا من هم عاشق آیس کافی موکام .

_ منم .

 و زیر لب جوری که من نشنوم ولی شنیدم گفت_ یک تفاهم دیگه، چقدر دیگه باید منتظر بمونم .

 

 

اون شب خیلی خوش گذشت و حال کردیم ، ولی ذهن من هنوز درگیر جمله اش بود پس تصمیم گرفتم به زودی پاکت رو باز کنم. 

 

 

 

به زودی .. به زودی ... به زودی

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۴ 

 

در اتاقم زده شد ، می دونستم پس آمده بودم .

_ بیا داخل‌.

اگنس بود . 

_ خانم آقا بزرگ کارتون داره .

پوزخندی زدم ، آقا بزرگ لقب جدید اش بود .

_ باشه. 

و پشت سر اگنس راه افتادم .

 

 

 

 

 

در زدم و با اگه آیلی هستی شو .

 وارد شدم .

 آره من اینم آیلی بل دختر ۱۸ ساله ای که تا حدود ۶ ماه پیش داشت درس می خوند تا از آمریکا بره ولی حالا من اینم 

آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که گیر افتاد تو بازی یکی از بزرگترین آدم های جهان یعنی ساموئل ورد .

 اون آدم مجبورش کرد با یکی از نوه هاش ازدواج کنه و این تازه شروع بازی بود .

 اون بدون هیچ فکری وارد این بازی شد ، بازی که هیچی ازش نمی دونست .

بازی فقط ازواج نبود بلکه راز پشت این ازدواج بود .

من یکی از بزرگترین راز های بزرگ این خاندان رو کشف کردم و حالا موندم چه جوری این رو به جیمی بگم . کسی صاحب این بازی ولی خودش هیچی نمی دونه 

که دوباره نشکنه ، پودر نشه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساموئل : 

آیلی می دونم که خیلی چیز سختی دیدی برای خودمم هم سخت و عجیب بود اول پیداش کن بعد به جیمی بگو .

 

_ باشه پیداش می کنم بعد هم به جیمی می گم .

  و رفتم .

 

 

من بعد از دیدن چیز های توی اون پاکت افسرده شدم .

ولی وقتی با جیمی وقت می گذروندم حالم خوب می شد .

نمی دونستم کی و چه جوری بهش بگم ولی به زودی می گم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیامی رو گوشیم از طرف : love ( عشق ) اومد.  

  هیچ وقت نذاشتم بفهمه چی سیوش کردم و من هم نفهمیدم 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه قبل جیمی 

 

وارد چت با سیو ( world me) (دنیای من ) اون آیلی بود .

هیچ وقت نذاشتم بفهمه چی سیوش کردم و من هم نفهمیدم .

 

 

 

 

آیلی حال

 

 

پیام از طرف جیمی بود آره من اون رو به اون نام سیو کردم .

 

نوشته بود : 

 

سلام عزیزم .

خوبی ؟

برات سوپرایز دارم .

ساعت ۱۰ شب بیا پاین .

 

دیگه به قرار هامون عادت کرده بودم .

خیلی به هم محبت می کرد و من راضی بودم ۱هفته دیگه عروسیمون بود . و من تصمیم رو گرفته بودم 

از ته دل راضی بودم به این ازواج. 

 

 

و من تصمیم رو گرفته بودم دقیقا فردا می گم بهش هرچیزی رو که حقشه باید بدونه . 

ولی باید دختره رو پیدا کنم .

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت ۸ 

 

 

 

۲ ساعت دیگه باید می رفتم پس بلند شدم از روی تختم .

یک حموم رفتم ، موهام رو صاف کردم ، آرایش لایت کرد و لباس پوشیدم. 

 

قرارمون توی یک کافه ی کوچولو ی دنج بود .

یک گوشه نشسته بود و سرش پاین بود .

داشت زمزمه می کرد : چرا من ، خدای چرا من رو نبینی؟ 

دیگه کمکم داشتم از حال می رفتم نکنه فهمیده باید هرچه زودتر 

پیداش کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۱

 

 

چند روز گذشته . 

و 

هر روز داریم به روز عروسی نزدیک و نزدیک تر میشیم .

و اتفاقات این چند وقت .

 

 

در اتاق او را زدم .

گفت 

_ نمی خوام هیچ کدومتون رو ببینم 

_ لطفا ! ازت سئوال مهمی دارم .

_ مخصوصا تو رو نمی خوام ببینم 

 

۱ ساعت بعد 

_ هی بنی چته ؟ من قرار به زودی ازدواج کنم .

من باید الان مثل تو بودم ، جیمز اون چی ؟ خواهرم چی ؟ من که دیگه بیشتر راز های این خاندان رو کشف کردم . 

_ وایسا ، چه خبرته ، یکی یکی هیچی بابا ،آلیزابت برای همه ما مثل یک رفیق و دوست بود . داریم نزدیک می شیم به سالگرد مثل مرگش ولی نمی دونم اگه نمرده . 

چرا جیمی رو ۱ هفته مونده به عروسیش ترک کرد .

می تونست اگه مشکلی بود ، حرف می زد . 

نه مثل خودش رو بکشه .

نه تو فقط سعی راز جیمی رو کشف کنی ، اونم بابا بزرگ شروعش کرده؛ اون داره تو رو با بازی هاش امتحان می کنه . 

که چقدر مقوامی .

چقدر سخت کوشی . 

که فعلا خوب پیش رفتی .

هی ! الی دلمون تنگت . 

_ راست می گی . می تونی شب بیای پیش من و تا خود صبح باهم گریه کنیم 

_ باشه ، اگه خیلی حالم بد بود میام ،

_ نچ ، نچ شب تو اتاق من پیژامه پارتی گرفتم ، خودمم تمام اون حرف هارو می دونم ، جیمی هم دعوت بهش می گی ؟ یا خودم بگم ؟ 

_ تو بگو 

_ شمارش رو بده 

_ باشه ، بزن 

 

 

 

 

رفتم جلو در اتاقش 

_ چه خبره 

_ در رو باز کن 

_ باشه ، بیا تو 

برام عجیب بود انقدر ساده کوتاه اومد 

رفتم داخل اتاقش انگار بمب خورده بود 

خودش رو تخت دراز کشیده بود 

یک صندلی جلو کشیدم و نشستم 

_ من واقعا متاسفم 

_ کی بهت گفته ؟

_ هیشکی خودم فهمیدم

من واقعا متاسفم ، ولی چیز های می دونم که شاید ...

پیامی از طرف بنی رو گوشیم اومد نوشته بود : 

هیچی در مورد اینکه شاید الی زنده باشه نگو اگه نباشه تیکه تیکت می کنه !

_ شاید چی ؟

_ هیچی 

_ تو نباید متاسف باشی من حواس پرتی کردم ، من نجنبیدم . اصلا نباید پیشنهاد می دادم .

_ تو مگه می دونستی اینجوری میشه ؟ من کاملا درکت می کنم .

_ مگه این اتفاق برات رخ داده .

_ آره ، مادر پدرم 

_ ولش کن ، حالا واسه چی اومدم اینجا 

_ ۲ دلیل ، ۱ من امشب پیژامه پارتی گرفتم ساعت ۱۲میای ؟ ۲ چند سئوال که بزار برای بعد 

_ آره میام 

_ یادت باشه با پیژامه بیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۱۲

 

 

 

همه چیز های پیژامه پارتی اوکی بود ، همه کم کم اومدن و جیمی نفر آخر اومد .

همه از دیدنش تعجب زده و خوشحال شدن .

بنیامین جیغ زد و پرید و پرید بغلش !

بنی : 

آخ جون داداشی اومدی!

جیمی 

بیا بچه پاین کمرم درد گرفتم ، سنگین شدی! فکر کرده بچه ۵ سال است .

گفتم : تو الان خندیدی ؟

جیمز هم گفت : 

آره راست میگه .

بنی هم به شوخی گفت : 

یا خدا ، جنی شدی ؟

جیمی : 

نه به خدا ؛ واقعا خندیدم ؟ خودم باورم نمیشه .

جیمز : 

فکر کردی ما باورمون میشه ؟

گفتم : 

حالا بسه بریم سر اصل مطلب ، امشب دور هم جمع شدین تا بخندیم و بالشت رو زدم تو صورت جیمی بعد از چند ثانیه که از شک در اومد ، یدونه زد تو صورتم و خندید واقعا خندید . اون جیمی. سرو و خشک ، خوشحال و داره می خنده ! 

 

هلنا : جیمز رو می زد 

من : جیمی هم رو می زدیم 

بنی هم که همه رو می زد در می رفت .

 

۳۰ دقیقه بعد 

 

همه خسته شدیم و یک گوشه دراز کشیدیم .

 بلند گفتم : کی خوراکی می خواد ؟

همه : ممننن 

باشه بیاد اینجا 

و در کمد مخفیه خوراکیان رو باز کردم .

و هر کدوم یک چیزی برداشتن و خوردن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جیمی گفت : نظرتون چیه بازی کنیم ؟

 

 

همه شاخ در اوردیم

 

گفتم 

چی ؟

 

 

_ نظر با جرعت حقیقت چیه ؟

 

همه : بریممم!! 

 

 

 

 هر پنج نفر به صورت دایره نشستیم و جیمی بطری رو چرخوند ، هل باید از جیمز سئوال می پرسید .

 

هل : بیا جلو .

جیمز : رو چشمم 

و اومد جلو هل در گوشش چیزی گقت که اون جواب داده 

_ آره، خیلی 

 من که از ماجرا خبر داشتم گفتم : این سئوال داره ؟

بنی : راست میگه .

 

 

 

جیمی که هیچی نمی دونست گفت. : چی می گید میشه منم بدونم ؟

 

هلنا و جیمز : نه !

من لبخند شیطانی زدم و گفتم نظرتون چیه ، من بگم ؟

و منتظر جواب نموندم .

 

 

 

از این ور تخت پریدم اون ور تخت که جیمی نشته بود .

رو به جیمی گفتم : می خوابی داستان بشنوی؟ 

 

جیمی که هم کنجکاو هم خبیث شده بود، لبخندی زد و گفت : 

چرا که نه ؟

 

بنی : آیلی چه بلایی سر این گل پسر ما آوردی، ‌این که دم به دم یا داره مسخره بازی در میاره یا داره می خنده ، یا لبخند می زنه . 

تفنگی چاقویی چیزی گذاشتی زیر گلوش قبل از اومدنش ؟

 گناه داره ، جوون آرزو داره . تحدید اش نکن .

 

همه داشتیم از خنده می ترکیدم که جیمی گفت : 

 

بدوووو ! داستانت رو بگو دارم از فضولی می میریم . 

 

 

سرم رو بردم نزدیک گوشش و تو ۵ دقیقه کل ماجرا رو بهش گفتم 

در آخر هم گفتم : 

‌بجای اینکه خودت رو این هفته تو اتاق حبس کنی ، بیا پیش ما بهت بعد نمی گذره .

یک فیلم های هستیم ما . 

 

گفت : این هفته نمی رسیم باید کار های عروسی رو بکنیم ، حلقه بخریم ، با خبر نگار ها مصاحبه کنیم .

 

بنی گفت : 

یعنی شما به این وصلت راضی شدید؟ 

من گفتم : من در کنار شما هاخوشم ، چه عروس خانواده باشم چه یک فرد غریبی . در هردو صورت فرق آنچنانی برای من نداره چون قرار نیست با بعد از ازدواج هم کاری به کار هم داشته باشیم . امید وارم شما هم با من همینطور باشید . 

 

 

جیمی گفت : درست ، ولی من هنوز باور نمی کنم ؛ چه جوری تو بعد از ۳ سال خنده تو صورت من آوردی، خنده ی از تمام وجود . 

 

 

 

بنی گفت : به خدا جنی شدی! این عادی نیست . اصلا نیست . 

 

 

 

 

 

جیمز گفت : خوبه دیگه، همه دوباره کنار هم جمع شدیم ، خوشحالیم .

هلنا که هیچی نمی دونست گفت : چی میگی ؟

جیمز : ولش کن ، بعد سر فرصت بهت توضیح می دم .

 

من که تا این لحظه ساکت بودم نگاهی به بنیامین کردم و اون از چشمام درخواستم رو خوند و تائد داد . 

 

 

گفتم : جیمی ممکن تا روز عروسی من تو جایگاه عروس نشینم ، عشقت بشینه کسی که سه سال پیشت نیست . 

من دارم تمام سعی ام رو می کنم ، که تو دوباره همون جیمی ورد ۳ سال پیش شی . دوباره شاد باشی ، بخندی از تمام وجود، خوشحال باشی . 

 

 

 

 

جیمی گفت : یعنی..یعنی واقعا میشه آلیزابت برگرده پیشم آلیزابتم، آلیزابت خوشگلم ؟

 

 

گفتم : احتمال هستش ، شاید هم آنقدر ازش متنفر شی که چشم نداشته باشی ببینیش چه برسه ازدواج کنی.

 

گفت. : نه ابدا من هیچی وقت از اون متنفر نمی شم .

 

_ باشه ، ببینیم و تعاریف کنیم .

 

_ یعنی همه شما ها یک چیزی می دونید که من نمی دونم ؟

 

_ حدودی آره ، حالا هم برای هم شب بسه ساعت ۳ برید بخوابید .

 

همه : باشه

 

وقتی همه رفتن ، رفتم تو تختم .

تا اومد چشمام گرم شه بخوابم در اتاقم زده شد ، بیا تو .

 

جیمی اومد داخل، لامپ روشن کرد و کنار تخت خوابم نشت .

منم نشتم رو تختم .

 

گفت : 

راست گفتی ؟

_ آره ، احتمال خیلی زیاد 

_ ممنونم ، ممنون که دوباره بهم امید زندگی بخشیدی .

_ منم خوشحالم ، که شماها دوباره دور هم جمع شدید و می خندید .

بعد از این که آلیزابت برگشت من میرم . چون دیگه نیازی به من نیست .

_ نه حتی اگه آلیزابت برگرده تو هیچ جا نمیری ، تو همین جا می مونی من اونجوری خیلی بهت بدهکارم . الان هم خیلی بهت بدهکارم .

_ نه تو هیچم به من بدهکار نیستی . من کاری که سه سال پیش پلیس باید انجام می داد رو دارم انجام می دم .

_ ما خودمون. از پلیس نخواستیم . من برم تو هم بخواب .

 

تا رفت انقدر خواسته بودم ، که به سه نکشیده خوابم برد .و وقت نکردم به حرف هاش فکر کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۵

۲ هفته پیش : 

 

بالاخره جرئت پیدا کردم که پاکت رو باز کنم‌.

نشتم روی تختم با آرامش پاکت رو. باز کردم .

روش یک کاغد بود که اول کاغذ نوشته بود :

اگه تا الان زنده بودم به این شماره زنگ بزنید .

و حالا متن خود پیام : 

سلام 

 به خانم منتخب و برتر که بالاخره انتخاب شدی .

آره منم همون الیزابت کایل معروف که باعث نابودی یک خانواده شدم .

عروسیت مبارک باشه .

حالا اینا بسته برم سراغ اصل مطلب که هم تو باید بدونی هم جیمی .

این رو حتما به جیمی بگو من اصلا عاشقش نبودم بلکه ازش متنفر بودم .

آره .

( با خوندن این کم کم نزدیک بود از حال برم .) 

خانواده ی من توسط دشمن های خونی خاندان ورد گروگان گرفته شده بودن ؛ 

اون از من خواست که جیمی رو بکشم ، ولی من از سر ترحم نتونستم بکشمش ولی بجاش یک ضربه ی بدتر زدم یک هفته مونده به عروسی ترکش کردم و خودم رو یک جورای کشتم ولی زندم و زندگی اون رو ازش گرفتم .

بهش بگو فراموشم کنه .

گفتم که قرار بود بکشمش و به صورت عادی قرار نبود این کار رو بکنم

من من... قرار بود با یک 

هفت تیر بزنمش آره ...

هفت تیر ...

ولی یک بلای بدتر سرش آوردم 

ترک کردنش .

اون همیشه به من می گفت که ترکش نکنم . ولی کردم .

من در برابر خانواده ام همیچزم رو فدا می کنم چه برسه 

به پسر کسی که اون لعنتی رو مجبور کرد خانواده ی من رو گروگان بگیره .

عاشقش که نبود هیچ ازش متنفر بودم .

 

 

 

پس خودم رو از سخره پرت کردم پاین به راحتی .

ولی زنده موندم .

قرار بود اونجا تیر رو بهش بزنم ولی درعوض تصمیم گرفتم وقتی حواسش نیست جیغ بزنم و از سخره آویزون شم و بعد به راحتی بیام بالا .

و جسدم هرگز پیدا نشه .

و 

کلی شایعه برای خاندان ورد درست شه .

اینم دومین هدفم .

 

 

تو وارد بد بازی شدی و تا 

مرحله ی یکی مونده به آخر رفتی .

و 

فکر نکن که بازی های ساموئل تموم شده و به اتمام رسیده .

 

منتظر بازی بعدیش باش .

از من به تو نصیحت اگه هنوز ازواج نکردید ، برو ، فرار کن و خودت رو نجات بده. 

 

 

اگه تا وقتی که تو این نامه رو می خونی من زنده بودم .

این آدرس : ..... این شماره : ....

 

 

 

خداحافظ 

آلیزابت کایل 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو پاکت یک هفت تیر پر ، یک عالمه عکس از خودش و جیمی بود و یک صداخفه کن بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۶ 

اون شب تا صبح گریه کردم و با خودم گفتم : هیچ وقت دیگه نمی زارم ناراحت باشه . 

پوزخندی زدم ، برو فرار کن .

من تا عمر دارم دیگه نمی رم .

و عمل هم کردم .

اگه حال خودم خوب نبود وقتی می دیدم حال اون بده ، کاری می. کرده که تا یک هفته هم نتونه ناراحت باشه .

و اون عوضی رو پیدا کنم و بهش بگم آره من وارد بازی شدم ، انجامش هم دادم ؛ منتظر بازی بعدیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حال : 

 

 

 

نمی دونم چند دقیقه بود که تو همون حال بودم که دیدم دنیا داره دور سرم می چرخه و هم جا کم کم سفید شد و آخرین چیزی که شنیدم صدای فریاد جیمی بود که نمی فهمیدم چی میگه .

 

 

 

 

 

 

بیدار شدم با احساس نوازش روی موهام و قطرات آبی که روی دستم می چکید .

چشمام رو آروم باز کردم ولی با نور سفید زیادی برخورد کردم که دوباره مجبور شدم ببندم .

صدای ضعیفی گفت : اون یاقوت هات رو نبند .

دارم دیوونه می شم .

به زور چشمام رو باز کردم .

و با صدای صعیفی گفتم : 

جی..می ، چی..ش..ده ؟ م..ن کج.امم ؟

_ هیچی عزیزم نمی دونم چرا از حال رفتی آوردم ات بیمارستان، چیزی نشده. 

_ باشه . ممنون .

هر لحظه مسمم تر می شدم که دختره رو پیدا کنم و بد بلای سرش بیارم .

جیمی _ نمی خوای بلند شی ؟ یا می خوای من رو زجر بدی ؟ 

_ عه ! این چه حرفی الان بلند می شم .

و آروم آروم بلند شدم نشستم و چشمام رو باز کردم .

_ به به ! خانم اون ۲ تا چشمای سبز یاقوتی شون رو باز کردن .

 قند تو دلم آب می شد با این حرفاش .

_ جیمی من کار خیلی مهمی دارم که باید بکنم .

کی مرخص می شم ؟

_ اگه نگاه به دور و ورت بکنی می بینی مرخص تو اتاق خودت روی تخت خودت تو عمارت دراز کشیدی.بعدشم شما از این ببعد شکر می خوری از بقل من جم بخوری . فهمیدی ؟

مشت آرومی به بازوش زدم .

که دوباره از اون هوچی گریای وردی عین جیمز در آورد .

و گفت : 

آی نه نه ! کجای که ببینی این دختره ی چشم سفید هنوز از راه نیومده داره با کمربند بچتون می زنه.

_ عه ! عه ! بچه پرو رو نگاه کن .

اصلا می خوای ضایعات کنم بجای بله بگم نه ؟

_ نه نه ! شکر خوردم . تو ببخش 

_ بزار فکرامو بکنم .

و دوتامون عین دیوونه ها زدیم زیر خنده.

 

 

 

 

 

 

 

فصل۲۷ 

 زنگ زدم به شماره زنی جواب داد : 

_ بله؟

 ( باصدای عصبانی گفتم ) 

_ آلیزابت کایل؟ 

_ آره خودشم . تو کی ؟ من و شمارم رو از کجا می شناسی ؟

پوزخند صدا داری زدم .

_ منم به قول خودت تو نامه فرد منتخب و برگزیده.

_ هه بعد از ۳ سال ، فکر کردم حالا حالا باید منتظر بمونم .

 _ نه این دفعه .

 _ حیف شد ، مدت ضربه کوتاه بود ولی قوی .

_ ساکت شو . فردا ساعت ۱۰ شب بیا به اینجا... 

و قطع کردم .

حالیت می کنم .

نمی دونم چرا انقدر ازش متنفر بودم ؟

باید به بنیامین و جیمز هم بگم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۸ 

 

من یکی از بازی های خاندان ورد رو انجام دادم ........

 

 

 

خیلی براشون ناراحتم ؛ بیشتر برای جیمی .

فکر کنم دیگه هیچ وقت اون آدم قبل نشه . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 حاضر شدم .

 

 

 

 

۱۰ دقیقه بعد .

 

 

رسیدم ، یک هنزفیری توگوشم بود که صدا ها ظبط شود .

 

 

آلیزابت گوشه ای نشسته بود . 

رفتم نزدیک و روبروش نشتم و رفتم تو گوشیم و شروع به ضبط صداش کردم .

_ به به ، ساموئل چه دختر خوش قیافه ای رو انتخاب کرده .

فقط با پوز خند جوابش رو دادم .

 که گفت : 

_ چی می خوای ؟

_ از اول اول داستان رو بگو .

 _ باشه ، داستان از اون جای شروع شد که ساموئل با یکی توی کاری شریک میشه ولی اون فرد توست ساموئل ورشکست میشه .

اون هم کینه به دل می گیره تو آسیب بدی بهش وارد کنه برای همین مامان من رو تنها کسم رو گروگان می گیره و من رو مجبور به کشت ،

جیمی نوه ی محبوب می کنه .

اون فکر می کرد که جیمی به جز نوه ی محبوب ؛ وارث هم هست ولی اشتباه می کرد ، وارث جیمز بود ولی جیمز آسیب پذیر نبود. 

آره دیگه ..

من دلم برای جیمی سوخت پس عین چیزی که تو نامه گفتم خودم رو کشتم و مادرم رو برگردوندم. 

و اینم داستان زندگی من . 

داستان تو چی ؟

_ هرچقدر تازوندی بسه ، فردا ساعت ۸ بیا عمارت ؛ نظار هم کسی بفهمه .

 و اومدم بیرون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۲۹ 

 در اتاق جیمی رو زدم 

_ بفرمائید داخل .

آروم رفتم تو و در رو بستم .

نشسته بود رو تخت .

_ بیا اینجا. 

و به بقلش اشاره کرد .

نشتسم آروم پیشش و گفتم : 

_ ببین تو باید با یکسری از واقعیت ها روبرو شی ، خب ولی اصلا نگران نباش من رو هیچ وقت از دست نمیدی ؛ من تا همیشه کنارت می مونم . باشه ؟ 

_ باشه .

_ ببین آلیزابت زنده است ، دقیقا ۳ سال تمام که زنده اس و تمام چیز ها رو براش تعریف کردم و پخش کردم .

داشت آروم آروم اشک می ریخت. 

_ آیلی ، تو که مثل اون نیستی ؟ ترکم نمی کنی ؟ من دیگه تحمل ندارم .

_ نه من دیگه نمی رم باشه ، تا ابد کنارتم . حالا هم آروم باش خودش بیاد تو .

_ باشه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۰ 

اومد تو .

جیمی هم انقدر سرش جیغ کشید و بد و بیراه گفت که حقم داشت .

در آخر هم گفت : ازت متنفرم ، متنفر .

کایل : فکر کردی من نیستم .

من که تا اون لحظه ساکت بودم ‌دستم رو بلند کردم یک دونه سیلی محکم به زدم که کلا صورتش برگشت .

اونم دست بلند کرد که بزنه ولی جیمی دستش رو گرفت و غرید : 

اگه فقط و فقط حتی فکر زدن ایلی به ذهنت خطور کرد خودت رو تو قبر ببین . شیرفهم شد ؟ اون از الان زن من فهمیدی . توی که قرار بدبخت شی . مال من ۳ سال بود . ولی برای تو تمام عمرت .

و یدونه اون ور صورتش سیلی زد . 

و در اتاق و قفل کرد و زنگ زد پلیس .

کایل : فکر نمی کردم برای دختر غریبه دست رو من، عشقت بلند کنی ! 

جیمی : اون غریبه نیست این توی که غریبی ، و تو دیگه عشق من نیستی. فهمیدی .

جیمی : الو ۱۱۰ ؟ 

آقا : بله 

جیمی : لطفا هرچی سریع تر خودت رو برسونید به این آدرس یک عتراف به قتل داریم . و گروگان گیری .

آقا : چشم .

فصل ۳۱ 

 

 

 

 

 

 

کایل رو بردن .

و ماهم مجبور بودیم بریم .

پس آروم آروم رفتم سمت جیمی و پیشش رو پله های عمارت نشتسم .

و بعد کشیده شدم تو بغلش .

منم آروم در گوشش زمزمه کردم : آروم باش ، تموم شد ، باشه ؟ اون رفت زندان . من همیشه کنارتم . 

آروم از خودش جدام کرد و گفت : 

_من چه کار خوبی کردم که خدا تو رو بهم داده ؟

_ بریم پلیس ؟

_ بریم .

آروم آروم راه می رفتیم که رسیدیم به ماشینی که کادوی تولدم بود.

_ اوه با ماشین تو بریم ؟

_ آره، تو که حق نداری فعلا بشینی پشت فرمون . 

تصویب شد .

  و در سمت راننده رو باز کردم و نشستم. 

 

 

 

 

 

 

 چشماش رو بست بود و خواب بود ؛ ولی ۱۰ دقیقه بود رسیده بودیم ولی خوابش خیلی سنگین بود پس در هارو قفل کردم و سعی کردم بخوابم ولی نمی شد . 

برای همین خیلی آروم شروع کردم با موهاش بازی کردن تا بیدار شه : جیمی ، بیدار شو دیگه ! خیلی آروم دستش رو توی دستم برد وقفل کرد .

_ بریم ؟

_ باشه . 

در رو باز کردم و پیاده شدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آقای پلیس : خانم بل و آقای ورد شما مطمئن هستید از شکایتتوتن ؟

همزمان گفتیم بله .

آقای پلیس : پس ۱ هفته ی دیگه برای مشخص کردن حکم بیاید .

 

 

 

چند روز بعد 

این چند روز حال جیمی بد بود .

و من و بقیه هشمش بهش دلداری می دادیم که نره تو خودش .

 تو ی همین فکر ها بودم که صدای پیام گوشیم بلند شد .

   

 

 

سلام قشنگم .

۵ دقیقه دیگه جلو در اتاقتم بریم یه جای کارت دارم ، لباس گرم بپوش .

دوستدار شما 

جیمی با قبلی شکسته

 یک تیشرت لش مشکی با نوشته های قرمز یک شلوارک که تا سر زانو با جوردن قرمز و جوراب ساق دار قرمز پوشیدم . و چون گفته بود لباس گرم بپوشم یک کت چرم مشکی هم برداشتم .

 

۱۰ دقیقه بعد 

 

 

 

_ سلام .

_ سلام بریم .

این رو گفت و دستم رو گرفت و به سمت ماشینش کشید و گفت : بدو بشین پشت رول ( فرمان ماشین ) بشین .

_ کجا بریم ؟ کوه یخ! 

_ کوه یخ؟ با من بودی؟ من به این آقای ، مهربونی ، خوشگلی ،مظلومی 

_ خودشیفته ، با دارایی اعتماد به سقف ، اینا لقبات نه آقا و ... ؛ بعدشم که وقتی تازه به عمارت اومدم لقبت تو ذهنم کوه یخ بود ؛ هرچی می شد کوه یخ بودی تا اون پیژامه پارتی. 

_ یادته اون شب بعد از پارتی اومدم پیشت ؟ گفتم که اگه اون لعنتی هم بیاد تو هیچ جا نمیری . چون من بهت بدهکارم ، ولی تو گفتی نیستم ولی الان نشون می ده که هستم و تو هیچ جا نمیری. 

ازت ممنونم که واقعیت رو نشونم دادی ؛ حالا من هم می خوام طلبم رو بهت بدم .

_ عه دوباره شروع کرد . من هیچ طلبی ازت ندارم . 

و اون شروع کرد به آدرس دادن .

 

_ عزیزم ، همینجا پارک کن .

با چشمای های درشت شدی از شدت ترس و هیجان نگاهم کردم به منظره و گفتم : 

_ اینجا چی کار داریم ؟

_ می خوام باهات حرف بزنم .

 

 

 

فصل ۳۲ 

 

آروم آروم با هم راه می رفتیم ؛ که تا که خیلی آروم دستم رو تو دستاش گرفت ، انگار ترسم رو احساس کرده بود .

از یک جای به بد داشت کم کم داشت حالم بد می شد چون لحظه به لحظه داشتیم به محل حادثه اون اتفاق دردناک و البته جعلی نزدیک می شدیم .

_ جیمی من حالم داره بد میشه ؛ میشه دیگه ادامه ندیدی ؟

_ رسیدیم .

راست می گفت دقیقا همون جا بود ، ما اومده بودیم به کوه سقوط جعلی الیزابت کایل .

_ چیشده، که من رو آوردی اینجا ! 

_ هیچی .

و بجای اشاره کرد که بشینم. 

من هم گوش دادم و نشتسم .

 شروع کرد به صحبت . 

_ دقیقا ، امروز روز مرگش ، مرگ ( پوزخندی زد ) مرگ .. چه کلمه ی عجیبی برای اون ، اون یک آدم پست و دروغ گو حتی نباید بهش گفت آدم چون آدم هیچ وقت آدم اینکار رو نمی کنه که این کرده . 

دقیقا ۳ سال پیش توی این روز دقیقا اینجا وایساد ( جای که نشسته بودن ) و کل جهان رو گول زد .... 

من بعد از اون روز حالم روز به روز بدتر می شد و کسی کاری نمی تونست برام بکنه .

امروز تولدش تولد ۲۰ سالگی و اون برای اقدام به قتل تو بازداشتگاه و منتظر ما بریم و حکمش رو بگیم .

همیشه می گفتن [ زمین گرد و کارما کار بلد ] ولی باور نمی کردم هیچ باوری به کائنات نداشتم ولی الان فهمیدم. 

اون توی روز تولد ، تولی که وارو ۲۱ سالگی ایش میشه گوشه زندون ، و ۳ سال زندگی من رو ازم گرفته.

ولی حالا چی ؟

کارما یک کاری کرد که اون نتیجه کارهاش رو دید و من خوش بخت شدم .

کائنات خیلی چیز عجیبی .

درحالی که این حرف هارو ‌میزد و اشک می ریخت می ترسیدم ، میترسیدم ...

از اینکه بخواد خودش رو پرت کنه پاین .

برای همین آروم آروم قدم برداشتم سمتش و گفتم : 

_ آروم باش، باشه؟ آره کائنات و کارما دست به دست هم دادن تا این اتفاق ها بیافته ما نمی تونیم جلوش رو بگیریم ولی می تونیم باهاشون کنار بیام .

دنیا یک بازی 

و ما 

تنها کسانی 

نیستیم که درحال 

بازی 

کردنیم. 

 

دنیا درحال 

بازی 

کردن . 

 

من تو بازی های پدربزرگت گیر افتادم .

و تو 

توی بازی الیزابت کایل .

 و همه ی این ها بازی های 

دنیا .

 

ولی برای من بازی های عمارت .

عمارت ... عمارت ورد .... عمارت 

بازی های عمارت ؟ توجه کردی ؟ 

ولی منم برای خودم راز های و بازی های در دل دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۳

_ آیلی ؟

_ جانم ؟

_ چقدر تا عروسی مونده ؟

راست می گفت انقدر درگیر اون حرف ها شده بودیم که به کل عروسی از یادم رفت .

_ ۱۰ روز .

_ چرا نمی گذره؟ 

جدیدا متوجه حرف ها و رفتار هاش نمی شدم یک جوری شده بود .

اوایل فکر کردم برای الیزابت ؛ وای! یادم رفت باید موضوع رو به جیمز و بنیامین هم بگیم .

_ جیمی ؟

_ جانم ؟

چه جانم تو جانمی شد !

_ ببین موضوع رو تا حدودی هم بنیامین و هم جیمز می دونن بعد از مشخص شدن حکم بهشون زنده بودن اون لعنتی رو بگیم یا بعدش ؟ 

_ دقیقا روزی که داریم میریم دادگاه بگیم که تو شک بمونن . بعد تو اخبار حکم نهایی رو متوجه بشن .

ولی یچیزی خیلی تو عصابم هستش ، تو به دو تا برادر های دیگه و حتی پدربزرگم بازی رو گفتی . خیلی عجیب حتی پدربزرگم کسی که خودش تو بازی بود و پاکت ، پاکتی که جواب داخل اش بود رو داشت . ولی باز نکرد اون همیشه با قوانین خودش بازی می کرد ، ولی این سری با قوانین یکی دیگه پیش رفت .

اصل این ها رو ولش کن .

تو ، تو چرا موضوع رو از همون اول که فهمیدی نیومدی بگی ؟

 

 

 

_ چون چون . راستش رو بگم ؟

_ نه پس بیا دروغ بگو ؟

_ چه جوری بگم خب ؟ یکم که چه عرض کنم خیلی خیلی . آه تو هم با این سئوال پرسیدنت ! نمی پرسی ، نمی پرسی ؛ یک دفعه به قصت قتل عام می پرسی .

_ عه بگو دیگه . عین پیرزن ها غر غر می کنی . 

_ عه ! پس من شدم پیرزن غر غرو؟ 

و بعد با حالت قهر سرم رو از چهره اش گرفتم و به اون طرف زل زدم. 

_ باشه بابا .قهری ؟! دلت می یاد با من قهر کنی ؟‌ 

وقتی دید جواب نمی دم ادامه داد : 

_ اگه بگم شکر خوردم قبول ؟‌

و صدای قدم هاش نزدیک شد از پشت کمرم رو گرفت و کشید تو بغلش و در گوشم زمزمه کرد : 

_ نمی بخشی نه ؟

 _ بزار فکر کنم. شاید شاید ببخشمت ولی افع ات نمی کنم ، برات حکم دارم .

_ باشه . ولی یادت نره جواب سئوال ام رو ندادی .

_ این تلافی اون اولا که می اومدم در اتاقت ولی جوابم رو نمی دادی ، این به اون در .

_ عه .ببخشید دیگه .

_ جواب سئوال ات ؛ ازت می ترسیدم . خیلی زیاد !

_ واقعا ؟ 

_ آره، تازه یکی دیگه از لقبات دیو دوسر و هیولا بود .

 

_ تازه داری اون روت رو رو می کنی . 

و شروع کرد به قلقلک دادنم .

 

 

 

اون روز با کلی شوخی و مسخره بازی تو کوه گذشت .

آخرین خاطره از این کوه ، خاطره ی یک مرگ جعلی از یک عزیز بود .

ولی حالا ؛ 

خاطره ای خوش و زیبا . 

 

 

 

 

کار دنیا. 

قابل پیش بینی نیست .

هرچیزی امکان داره .

امتحان زندگی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۴

 

رفتم تو اتاقم و به صحنه ی عجیبی بر خوردم ، اون ، اون .....

 لباس برام خریده بود و گذاشته بود ر و تخت .

 

 

 

یک پیراهن یقه هفتی با کمر ساعت شنی و دامن گشاد زرشکی و کیف و کفش مشکی .

 

 

 

بسیار شیک و برای روش یک کت چرمی مشکی کوتاه به رنگ مشکی .

 

 

 

شروع کردم به آرایش . و در آخر رژ لب قرمز جگری زدم و کار رو به پایان رسوندم. 

 

و رفتم سراغ موهام .

دقیقا وقتی کار موهام تموم شد و داشتم می رفتم لباس بپوشم؛ در اتاقم زده شد .

 

 

_ بفرماید داخل .

 

 

در باز شد و صورت آرایش شده ی هلنا با یک لباس سبز جلو در ضاحر شد .

 

 

_ به به! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟ که تو یک سری به این طرف عمارت که اتاق من هست زدی ؟ من این جیمز رو آدمش می کنم .

_ بابا آروم باش . حالا که اومدم . خوشگل شدم ؟

_ آره خیلی . من چی ؟ 

_ تو هم عالی.

_ حالا برو بیرون من لباس بپوشم .

و بیررون کردمش لباس پوشیدم و اومدم بیرون .

جیمی ، جیمز و بنیامین خطی با هلنا و آریانا وایستاده بودن منتطر من .

برادر ها لباس های کپی پیست هم ولی با رنگ کروات های مختلف پوشیده بودن . 

جیمی با کروات قرمز جیمز ، سبز و بنیامین آبی . 

و دقیقا پیراهن های هلنا و آریانا عین مال من بود فقط هل سبز و آریانا آبی بود . دقیقا رنگ کروات های طرف مقابل. 

_ این ایده کی بود ؟

جیمی مثل بچه کلاس اولی ها دستش رو آورد بالا و با لحن بچگونه و بانمکی گفت 

_ خانم اجازه ؟ من . ایده ی من بود . ببخشید ! میشه فلکم نکنید ؟ من هنوز بچه ام کلی آرزو دارم .  

و مثل اینکه داره گریه می کنه با قهر رفت تو بغل جیمز و مثل اینکه باهم هما هنگ بودن بودن جیمز شروع کرد به دلداری دادنش . و نفرین کردن من .

_ باشه چون زود اعتراف کردی افعت می کنم . ولی پرو نشو که ، دیگه دفعه ی بعدی نمی بخشمت 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۵ 

 

هر بردار در ماشین رو برای ما ها باز کرد. و ماهم سوار شدیم .

_ خب خانوم خانوما . اینجا که داریم میریم یک پاراتی ساده نیست خب ؟ حواست رو جمع کن . این دوستم زیاد آدم خوبی نیست . هیچی تا من بهت ندادم نخور .

_ باشه . حواسم هست . بریم ؟

_ بریم .

و یک آهنگ شاد گذاشت و گاز اش رو گرفت .

 

 

 

 

 ۱ ساعت بعد .

 

 

 

رفته بودیم تو یک محله ی خوف ناک.

 

 

 

تاریک بود.

 

چراغ ها سو سو می زدن .

 

 

 

در همین لحظه جیمی زد رو ترمز گفت : 

_ ترسیدی ؟ رنگت مثل گچ سفید شده. 

_ از زیر این همه آرایش چه طوری فهمیدی ؟

یک دستش رو گذاشت رو قلب خودش و اون یکی رو قلب من و گفت :  

_ از اینجا .

با این حرف اش لبخند محوی زدم . 

 به یاد خاطراتی که طی این مدت کوتاه باهم تجربه کردیم فکر کردم .

گذشته : 

از خواب بیدار شدم یک پیام روی گوشیم بود ؛ 

سلام خانم خانوم‌.

خوبی ؟ حال و احوال ؟ خانواده خوبن ؟ یک سری هم‌ به ما بدبخت بیچاره ها بزن .

تنبل خانم ، خوابالو پاشو آماده شو بریم یک جای خفن .

دقیقا بعد یک پیام دیگه اود بالا : 

زیر پام علف سبز شد .

چرا نمی یای ؟

نوشتم : 

مگه جلو در اتاقی ؟

_‌ بله . نیم ساعت .

 

سریع مثل برق پاشدم .

در رو باز کردم و لباس برداشتم رفتم تو حموم .

جیمی از جلو در اتاقم داد زد : 

_ کجا فرار کردی ؟ بزار ببینم صبح ها از خواب بیدار می شی چه شکلی 

اگه زشت بودی نگیرمت. 

از پرو گریش خندیدم ولی جواب ندادم و دوش رو باز کردم .

 و این آهنگ رو زمزمه کردم :

Thought I found a way

فکر کردم یه راهی پیدا کردم

 

Thought I found a way out (out)

فكر كردم يه راهي به بیرون پیدا کردم

 

But you never go away (never go away)

(ولی تو هیچوقت نمیری (هیچوقت نمیری

 

So I guess I gotta stay now

پس فکر کنم حالا باید بمونم

[Pre-Chorus: Billie & Khalid]

Oh, I hope someday I’ll make it out of here

اوه، امیدوارم یه روز خارج از اينجا درستش کنم

 

Even if it takes all night or a hundred years

حتی اگه تموم شب یا صد ها سال طول بکشه

 

Need a place to hide, but I can’t find one near

یه جا برای قایم شدن میخوام، ولی نمیتونم یه جای نزدیک پیدا کنم

 

Wanna feel alive, outside I can’t fight my fear

میخوام که حس کُنم زنده اَم! بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام بجنگم

Isn’t it lovely, all alone?

آیا همیشه تنها بودن قشگ نیست؟

 

Heart made of glass, my mind of stone

دلم از شیشه ساخته شده، فکرم از سنگ

 

Tear me to pieces, skin to bone

من ُ تیکه تیکه کن! از پوست تا استخوون

 

Hello, welcome home

(سلام، به خونه خوش اومدی (یعنی اینجا جاییه که من زندگی میکنم، باهاش آشنا شو 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  یک دوش سریع گرفتم.

همینجا لباس پوشیدم و آرایش کردم و اومدم بیرون .

جیمی درحال مرتب کردن تختم بود و داشت با پتو بالشت کشیتی می گرفت .

همون جوری وایستادم و نگاهش کردم .

تا بالاخره با نگاه سنگینم سرش رو بالا آورد و نگام کرد .

_ چند دقیقه اس اینجا وایستادی ؟

به ساعتم نگاه کردم .

حواسم چقدر پرت شده بود.

_ ۵ دقیقه . بعدشم یک نگاهی خوبه به خودت تو آینه بکنی . 

و به اینه اشاره کردم .

موهاش در اثر کشتی با پتو بالشت به شدت بهم ریخته بود .

و هرچی سعی می کرد نمی تونست درستش کنه .

_ بیا برات درست کنم .

و سشوار رو روشن کردم و تافت و شونه رو هم در آوردم؛ و شروع کردم به درست کردن موهاش .

بعد از ۱۰ دقیقه گفتم : 

_ دادا !

_ ممنون ، حالا بدو بریم .

_ کجا ؟ 

جواب نداد و دستم رو گرفت و دنبال خوش شروع کرد به کشیدن؛ درحالی که می دوید .

تو کل عمارت داشتن مارو نگاه می کردن .

_ جیمییی! آبرومون رو بردی پیش خدمه .

_ ولشون کن 

بعد از زدن اون حرف منم سرعتم رو زیاد کردم و حالا اون دنبال من کشیده می شد .

 

 

 

It's not true

حقیقت نداره

Tell me I’ve been lied to

بگو بهم دروغ گفته شده

Crying isn't like you, ooh

گریه کردن بهت نمیاد

What the hell did I do?

چه غلطی من کردم؟

Never been the type to

هیچوقت این مدلی نبودم که

Let someone see right through, ooh

بذارم کسی منو بشناسه

Maybe won't you take it back?

شاید نمیخوای پسش بگیری؟

Say you were tryna make me laugh

بگو سعی داری منو بخندونی

And nothing has to change today

و چیزی نباید امروز عوض شه

You didn’t mean to say "I love you"

نمیخواستی بگی "دوست دارم"

I love you and I don't want to, ooh

من عاشقتم ک نمیخوام

Up all night on another red-eye

تمام شب بیدارم و چشمام قرمزه

I wish we never learned to fly

ای کاش یاد نمیگرفتیم پرواز کنیم

Maybe we should just try

شاید باید تلاش کنیم

To tell ourselves a good lie

تا دروغ خوبی به خودمون بدیم

Didn't mean to make you cry

قصدم به گریه انداختنت نبود

Maybe won't you take it back

انگارینمیخوایحرفتو پس بگیری

Say you were tryna make me laugh

بگو که قصدت از اون حرفا فقط خندون من بود

And nothing has to change today

اون موقع همه چی روال سابقشو داره

You didn't mean to say "I love you"

بگو که نمیخواستی بگی دوست دارم

I love you and I don't want to, ooh

منم با اینکه نمیخوام ولی دوست دارم

The smile that you gave me

لبخندی که بهم زدی

Even when you felt like dying

حتی زمانی که انگار احساس مردن میکردی

We fall apart as it gets dark

ما از هم جدا شدیم و تاریکی شد

I'm in your arms in Central Park

من توی سنترال پارک توی آغوشتم

There's nothing you could do or say

کاری نبود که میتونستی انجام بدی یا بگی

I can’t escape the way I love you

من نمیتونم از مسیر عاشق بودنت دست بردارم

I don’t want to, but I love you, ooh

نمیخوام ولی من عاشقتم

 Ooh, ooh

 

 

 

 

 

 

 

• 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتیم تو گاراژ عمارت جیمی یکی از سوئچ ها رو برداشت و گفت : 

_ با اجازه جیمز .

و نشتست پشت موتور و به پشتش اشاره کرد که من بشینم .

منم شبیه به یک دختر حرف گوش کن نشتم .

_ بیا کلاه کاسکت .

و یک کلاه کاست سفید داد دستم ، و خودش مشکی گذاشت .

_ جیمی فقط خیلی تند نرو ! 

_ قول نمی دم .

گفت و دستش رو گذاشت رو گاز .

 

 

۱۵ دقیقه بعد 

 

 

 

جلوی یک رستوران ایستاد و گفت : 

_ رسیدیم .

وقتی داشتیم پیدا می شدیم سرم گیج رفت و افتادم ؛ آماده بودم که با ملاج برم تو آسفالت ولی فرو رفتم توی یک جای نرم ؛ اول فکر کردم از شدت ضربه مردم تو آغوش ازرائلم . 

جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم ، ولی آروم آروم باز کردم و چشم های آبی جیمی اولین چیزی بود که دیدم .

_ خانوم خانوما خوش می گذره؟ 

از شدت خجالت سرخ و شدم و سریع اومدم بیرون از بغلش .

_ می دونستی وقتی خجالت می کشی خیلی کیوت تری؟ 

با سر گفتم : نه .

_ حالا بدون .

و دستم رو کشید برد تو رستوران .

یک میز وسط همه ی میز ها بود که از همه نیز بزرگتر بود .

و روش همه چیز بود : 

وافل ، پنکیک ، چیز کیک ، انواع کیک ها ، رولت ، نون خامه ای ، کیک خیس ، توت فرنگی ، موز ، نوتلا ، کروسان ، موچی، چیز کیک ژاپنی، نون تست شده ، نون فرانسوی، نون باگت ، کره ، پنیر ، مربا ، عسل ، کره ی پسته ، کره ی بادام ، کره ی بادام زمینی ، نیمرو ، املت، ژامبون گوشت ، ژامبون مرغ ، قهوه ، آب پرتقال ، آب آلبالو ، انواع آب میوه ها ، چای و..........

دهنم آب افتاده بود .

جیمی رفت و نشت ؛ منم روبروش نشتم و آروم شروع به خوردن کردیم .

وقتی سرم رو آوردم بالا قیافه ی جیمی خیلی با نمک بود .

داشت پنکیک با نوتلا ، توت فرنگی و موز می خورد و دور دهانش پر از شکلات بود .

نتونستم خودم رو کنترول کنم و زدم زیر خنده .

_ چیه ؟

بریده بریده جواب دادم :

_ ی...ک لح..ظه .....وا..ی..سا ( یک لحظه وایسا ) 

و بعد از توی کیفم یک آینه کوچیک و بسته ی دستمال کاغذی جیبی درآوردم. 

آینه رو دادم به جیمی و خودم مشغول تمیز کردن ؛ شکلات ها شدم .

 

 

 

 

 

یک صبحانه ی مفصل خوردیم ولی تازه ساعت ۱۰ بود که به جیمی گفتم : 

حالا چی کار کنیم ؟

_ امروز کلی کار های هیجان انگیز در راه داریم .

_ باشه .

_ سیر شدی ؟ بریم؟

_ آره ، بریم که کلی ذوق دارم .

و دست هام رو زدم بهم .

_ خب بدو بریم .

و به سمت درب خروج رفتیم .

خیلی عجیب بود ......

دیگه موتو. اونجا نبود ولی جاش یک ماشین بود .

یک BNW x6 به رنگ بژ با داخل مشکی بود که روش سویچ آن قرار داشت ! 

وقتی غرق نگاه کردن به ماشین بودم جیمی گفت : 

خوشت اومد ؟ 

_ آره خیلی قشنگ !

_ خب بدو بریم . 

و رفت و در سمت راننده رو باز کرد منم نشستم سمت شاگرد .

راه افتاد .

_ خب جیمی آهنگ شاد چی داری ؟

_ بیا آهنگ ایرانی گوش بدیم ؟

_ ایرانی ؟ 

_ آره خیلی آهنگ هاش قشنگ .

و بعد آهنگ اون کشور رو گذاشت : 

 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پرغبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار، میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت

غریب آشنا، دوست دارم بیا

منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو اون دستات

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پرغبار

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار، میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت

غریب آشنا، دوست دارم بیا

میشینم میشمرم روزا و لحظه ها

تا برگردی بیای بازم اینجا

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم 

 _ راست می گفتی ! خیلی قشنگ .

_حالا خواننده اش کی بودن ؟

_ وایسا ، وایسا . الان می گم ! آها اولی کوگوش ؟ گو کوش ؟ کو کوش ؟

آها یادم اومد گوگوش  

_راه خیلی طولانی بخواب .

_ باشه . توهم خسته شدی ؛ بیدارم کن من رانندگی کنم تو بخواب .

_ باشه عزیزم بخواب .

منم چشمام رو بستم و با یک عالمه رویای قشنگ خوابیدم .

 _ آیلی . آیلیم ، پاشو دیگو . 

 خمیازه ای کشیدم گفتم : 

_ بیدارم .

 و آروم آروم چشام رو باز کردم.  

کنار دریا بودیم .

_ چند ساعت خوابیدم ؟

_ ۷ ساعت و خورده ای .

_. کجایم ؟

_ مونترال. 

 چشام هر لحظه گرد تر می شد ؛ ما از تورنتو اومدم بودیم مونترال .

_ برای ۳ روز اینجا ایم .

_ من لباس ندارم .

_ کاری نداره ؛ می ریم می گیریم .

من دویدم سمت دریا. کفش هام رو درآوردم و پاهام‌رو کردم تو شن ها 

 

 

 

 

 

۳۰ دقیقه بعد 

 

فکرش هم نمی کردم که زندگیم به اینجا کشیده شه .

من که فقط درس می خوندم که از آمریکا برم ، یک روز اتفاقی به کانادا کشیده شدم ، تن به یک ازواج اجباری دادم چون فکر می کردم می تونه من رو به گذشته ام نزدیک کنه ، ولی انقدر درگیر این خاندان شدم که کلا خودم رو از یادم رفت. 

ولی حالا نشتسم توی یکی از سواحل زیبای مونترال و سرم رو گذاشتم روی شونه ی جیمی ورد نوه ی دوم خاندان و دارم غروب خورشید رو نگاه می کنم .

 

 

 

 

 

 

 _ جیمی ؟

_ نه ، فکرش هم نمی کردم ، که الان کنار تو توی یکی از سواحل مونترال بعد اون اتفاق وحشتناک باشم .

کلا قطع از زندگی کرده بودم .

پاشد و خودش رو تکوند و ادامه داد : حالا پاشو بریم غذا بخوریم .

 رفتیم و یک غذای خوشمزه ای که برای مونترال بود رو خوردیم .

اسم غذا پوتین بود ؛ سیب زمینی، قارچ ، پنیر و کلی ادویه ی خوش طمع .

 

 

 

 

 

 

 

فردا صبح 

 

 

 

 

_ آیلی پاشو که برنامه داریم .

 

 

 

بلند شدم تابستان بود برای همین به حمام رفتم زد آفتاب و رژ لب صورتی کم رنگی زدم و پیراهن بلند سفید رنگی با سندل های آبی آسمانی و کلاه آفتابی پوشیدم؛ این ها صبح روی تختم بود و حدس می زدم کار جیمی! 

 

_ خب خب ، برنامه ی امروز. چیه جیمی ؟

_ جنگل و کباب کردن ؛ قارچ های که خودمون از جنگل می چینیم .

_ بزن بریم .

 

 

 

 

 

 

سوار ماشین شدیم و به سوی یک جنگل خفن راه افتادیم .

 

 

 

 

_ رسیدیم.

گفت و پیدا شد و کلی وسایل پیک نیک رو درآورد.

 

 

 

 

و بعد گفت : 

خب بریم سراغ چیدن قارچ ها.

کلی قارچ چیدیم .

 

و من رفتم تو اون چشمه ای که اون نزدیکی ها بود قارچ ها شستم شون و بعد جیمی کباب کردنشون و خوردیم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز روز ۳ بود و وقت. برگشتن .

 

 

 

 

من خیلی ناراحت بودم .........

آخه این سفر خیلی سفر خوبی بود .

ولی راهی جز برگشن نداریم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره ی ۲ : 

 

 

 

یک شب برفی بود .

من داشتم می رفتم در تخت خوابم تو بخوابم که یک گوله برف خورد تو پنجره ی اتاقم .

سریع با سرعت نور لباس گرم پوشیدم و یواشکی رفتم پاین و مسلح ( منظور گوله ی برف ) آمده ی حمله بودم که از پشت یک گوله برف خورد تو سرم ؛ منم سریع چرخیدم و شروع کردم به گوله برف زدن .

ولی از همه ی طرف بهم گوله می خورد ؛ که باند مافیا و شهروند های که با مافیا دست به یکی کرده بودن به سرپرستی گاد فادر اومدن بیرون :  

جیمی : گاد فادر 

جیمز : دکتر لکتر 

بنیامین : مافیا ساده 

هلنا : شرلوک هولمز 

آریانا : جلاد 

و من یک بی پناه 

اون شب تا صبح برف بازی کردیم و خندیدیم !

 

 

 

 

 

 

خاطره ی سوم : 

 

در اتاقم زده شد ؛ بفرمائید داخل.

جیمی بود. 

 

 

به شرطی که باخته بود عمل کرده بود ؛ 

 

 

۵ دست بسکتبال شهری . با تیم های یک نفره .

و من ۴ دست بردم .

 

 

شرطمون هم ۲ تا بستنی قیفی بود. 

 

 

_ آخ جون ! که این بستنی خوردن داره .

جیمی انگشت زد رو بستنی ایش و. بعد زد 

روی بینی من.

 

و اینجا شروع جنگ بستنی ما بود .

انقدر اتاقم کثیف شد که شب رو مجبور شدم برم پیش هلنا بخوابم .

 

 

 

 

 

شب مهمانی : 

 

 

برگشتم به حال......

بله ، چیزی که من خیلی وقت نمی تونم قبولش کنم .

من عاشق جیمی ورد نوه ی دوم خاندان ورد شدم .........

 

 

 

آره دوباره منم آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که یکی از بازی های عمارت ورد رو انجام داد .

یک جنایت کار رو به سزای کار هاش رسوند ،

نوه ی سرد و مغرور خاندان رو عوض کرد .

و شروع همه این ها .....

با یک ازواج اجباری بود .

می تونستم قبول نکنم؛ ولی احساس می کنم این ازواج من رو به گذشته ام نزدیک تر می کنه .

پس موندم .

و تا آخرش هم هستم 

و حالا عاشق جیمی شدم .........

 

 

 

 

 

 

 

این فکر ها رو کنار گذاشتم .

 

 

و سعی کردم از مهمانی لذت ببرم .

 

 

من و جیمی وارد مهمانی شدم .

یک خانم و آقا به طرف ما اومدن .

جیمی با هر دونفرشون دست داد و من هم تقلید کردم .خانم بهش می خورد بیست و خورده ای سالش باشه و آقا سی و خورده ای

آقا رو به جیمی گفت : 

ما رو قابل ندونستی عروسی دعوتمون کنی ؟

_ ما هنوز ازواج نکریم هفته ی آینده عروسیمون هستش براتون کارت دعوت فرستادیم .

آقا با تعجب رو به همسرش برگشت و گفت : سارا تو کارت دعوتی دریافت کردی ؟

حالا فهمیدم نام خانم سارا .

_ وای . آره ، یادم رفته بود بهت بگم .

جیمی تو بحثشون مداخله کرد و گفت:

سارا چرا با آیلی نمی ری اون طرف تا ما دو تادوست یک زره اختلات کنیم ؟

سارا با شنیدن اسمم یک استرس و ترس عجیبی افتاد تو نگاهش ولی سریع آرامش خودش رو حفظ کرد و دست من رو کشید برد وسط. یک عالمه دختر .

 

 

 

اولی که چشم سبز و بور بود گفت :

 من آناهیتا هستم آنا صدام می کنن .

یک دختر. چشم مشکی خیلی خوشگل و با نمک ولی کمی توپل گفت : من لوسی هستم .

یک دختر با چشم. ها قهوه ای که داشت با نگاهش من رو قورت می داد و با لحن خیلی بدی گفت : النا .

_ من آیلی هستم ،آیلی بل . از آشنایتون خوش وقتم .

لوسی با ذوق و شوق گفت : تو همسر جیمی وردی ؟ اونی که اون پسر سرد و مغرور رو به کسی که الان هست تبدیل کرد ؟ بعد از مرگ الیزابت 

با گفتن نام الیزابت لحنش غمگین شد ، اون ها نمی دونستن چه خنجری از پشت خوردن.

النا روبه لوسی گفت: یک جوری می گه انگار اورانیوم قنیع کرده . والا من هم می تونستم . اگه توسط ساموئل انتخاب می شدم .

حالا فهمیدم چرا النا اون طوری نگاهم می کرد ؛ اون هم یکی از طرف دار های جیمی . که به من حسودی می کنه.

آناهیتا در دفاع از من گفت : والا ما سه سال نتونستیم یک خنده رو لب جیمی بیاریم آیلی هم حالش رو خوب کرد، شادش کرد ، خندوندش ، تازه یک مسافرت ۳ روزه هم باهم رفتن جیمی بزور از عمارت بیرون می رفت . ساموئل یک عالمه خانم رو آورد برای ازدواج با جیمی ولی جیمی یک کاری کرد سر ۱ هفته فرار کنن .

سارا : این حرف ها رو ولش کنید و روبه من گفت : نوشیدنی چی می خوری ؟

_ هرچی باشه مهم نیست فقط الکل نداشته باشه .

النا گفت : من می یارم . آب آلبالو باشه اوکی ؟

_ بله ممنون.

بعد از شنیدن جواب من النا سریع پاشد و رفت سمت گارسون سفارش داد و اومد .

 

 

 

چند دقیقه بعد .....

 

 

گارسون سفارش های میز ما رو آورد؛ من هم که بسیار تشنه ام بود کل لیوان رو یک جا سر کشیدم ؛ از زبانم تا آخر معده ام سوخت ولی توجه نکردم .

 

با دختر ها کلی رقصیدیم و خندیدم همینطوری الکی می خندیدم ؛ دنیا برم تار شده بود .

تا اینکه آهنگ لایت گذاشتن و همه زوج ها رفتن وسط و شروع به رقص تانگو کردن چند دقیقه با لبخند محوی تماشا شون کردم و بعد تلو تلو خوران بلند شدم و به سمت حیاط پشتی رفتم .

وقتی درحال قدم زدن بودم به صورت خیلی بدی سرم گیج رفت و در جای نرم فرو رفتم. و همه جا تاریک شد 

 صدای داد جیمی اومد که گفت :چی شده ؟! چی به آیلی دادین ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمام رو باز کردم .

همه جا تاریک بود ساعت رو میزم ساعت سه صبح رو نشون می داد ؛ تو تختم بودم و هرچی به مغزم فشار می آوردم اتفاقات بعد از اون نوشیدنی بد مزه رو به یاد نمی آوردم. 

 

 

در اتاقم با ضرب باز شد ؛ جیمی بود .

 با قدم های بلند خودش رو به تخت رساند و نشست .

به نیمرخ اش نگاه کردم ؛ چهره ی قشنگی داشت ولی حیف که اخماش توی هم بود برای همین پرسیدم : 

چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

جوابم رو نداد و بیشتر اخم کرد .

_ چته ؟ چی شده ؟ چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

روش رو با عصبانیت به من کرد و گفت : چی شده ! چرا ناراحتم ؟ چرا عصبانیم ؟ چه غلطی کردی تو مهمونی کوفتی ؟ ممکن بود بری تو کما . چی خوردی ؟

داشت همونجوری سرم داد می زد ؛ و من عین ابر بهار گریه می کردم .

یهو به خودش اومد و فهمید چی کار کرد شروع کرد به پاک کردن اشک های من و آروم حرف زدن : آخه عزیز من ، قشنگ من ، عشقم ، مگه بهت نگفتم تا چیزی بهت ندادم نخور خب دیگه عقاوبش اینه که حالت بد شد .

_ من هیچی نفهمیدم ، بعدش اگه فقط فقط یک بار دیگه سر من داد بزنی . می زارم میرم . دیگه بهت نمی گم بار آخرت باشه چون دفعه ی بعد می زارم میرم. میرم یک جایی که حتی جنازه ام رو پیدا نتونید بکنید .

_ باشه عزیزم . من شکر خوردم .

 

 

 

 

 

اون شب با فکر اینکه آیا جیمی عاشقم هستش یا خیر ؟‌ 

خوابیدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۶ 

 

 

 

توی یک جای تاریک گیر کرده بودم از اون طرف صدای ناله می یومد، یک طرف جیغ یک طرف شیون .

یک دفعه مردی با نقاب ترسناک نقابی سفید با چشم های مشکی، روی صورت نقاب پر از خون بود ....

 یک اسلحه گذاشت رو سرم هولم داد روبه جلو ؛ همجا تاریک بود و اون من رو هدایت می کرد.

به در اتاقی 

 

رسیدم .

 

 

در باز کرد من رو هل داد داخل .

جیمی بسته شده بود به صندلی صورتش پر از خون بود و دست ها و پاها حتی دهانش با طناب بسته شده بود .

 یک اسلحه بالای سرش بود .

طرفی که اسلحه رو نگه داشته بود به جیمی با صدای کلفتی گفت : 

حرف آخری نداری ؟ و طناب رو از روی دهانش محکم کشید درحدی که لبش پاره شد می خواستم بدوم سمت جیمی ولی یک نفر دیگه ی اسلحه روی سر من نیز گذاشت.

 

 

 

جیمی : آیلی . دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت . بابت همه چیز ازت ممنونم ولی بدهی من باهات صاف نشد ؛ عمرم قد نداد باهات ازدواج کنم ؛ و این برای من آرزو شد کاشکی یکم زودتر بهت گف....

 

هنوز داشت ادامه می داد ولی طرف یک گلوله تو مغزش خالی کرد .

عشقم .

جلو چشمم پر پر زد ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 با باز شدن درب اتاقم 

از خواب پریدم ..........

 

_ چی شده ؟ صدای جیغ ات کل عمارت رو برداشته .

هیچی نتونستم بگم فقط نشتسم زار زار گریه کردم و عین ابر بهار اشک ریختن .

جیمی که وضعیت من رو دید برام یک لیوان آب ریخت داد خوردم و بغلم کرد و شروع به نوازش کردن کمرم شد .

یک زره که آروم تر شدم گفتم : برات امشب خواب نزاشتم ......

_ اشکال نداره ، نهایتش پتو بالشت ام رو برمی دارم جلو در اتاقت می خوابم .

 از این حرفش خنده ام گرفت .

_ ممنون بابات همه چی .... 

_ برو بخواب .

_ بازم ببخشید که امشب برات خواب نزاشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان حال : 

 

 

پاشدم رفتم یک پارچ آب یخ آوردم .

_ اگه تا ۳ بلند شدی که شدی . 

نشدی نتیجه اش رو می بینی .

_ مامان بزار ۵ دقیقه بخوابم .

کل پارچ رو خالی کردم روش ؛ از خواب بدجور پرید .

_ ای دختره ی ور پریده ؛ دیشب که برامون خواب نزاشتی اینم از الان .....

_ ۱ مگه می خوای بری مدرسه ؟ 

۲ مگه من مامانتم ؟

۳من میرم بیرون تا ۵ دقیقه دیگه حاضری .......

 

 

 

۵ دقیقه بعد 

 

 

داشتم خودم رو تو آینه نگاه می کردم : مینی فیس بودم ، بینی کوچیک ، لبای خوش فرم ، صورت سفید ، چشم های سبز ، موهای کوتاه شده ی خیلی کیوت با فرق وسط .....

لباس هم که شلوار بگ مشکی با یک کراپ تاپ سفید و جوردن سفید مشکی .

قدم بلند بودد و خوش اندام بودم .

در همین فکر ها بودم که جیمی وارد شد .

اون یک تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی و جوردن پوشیده بود .

 

در واقع با من ست کرده بود .

_ خب ، جیمی به بنیامین و جیمز گفتی برن اتاق جلسات ؟

_ بلهههه 

به سمت اتاق جلسات راه افتادیم .

اتاق جلسات یا در اصل اتاق کنفرانس خاندان ورد که من تمامی: تحقیقاتم رو درمورد کایل اونجا کرده بودم .......

جیمز و بنیامین روی یکی از ۸ صندلی نشته بودن .

جیمی با چشم های گرد شده دور بر و نگاه می کرد چون پر از سند و مدارک از کایل بود .

_ جیمز ، جیمی و بنیامین سه نوه ی خاندان ورد حق شماست که بدونین ۴ سال پیش چه خنجری از پشت خوردید .....

لپتاپم رو درآورد؛ پاکت رو نشون دادم عکس ها، هفت تیر ، نامه ، صداهای ظبط شده و ..... 

جیمز : لعنتی ، عوضی چه ناروی به ما زد .

کلی ناسز به الیزابت گفت که البته حقش بود .

بنیامین اون ور اشک می ریخت و زمزمه می کرد : اون مثل خواهر نداشته ی ما بود ؛ چه طور تونست ؟ 

جیمز بلند شد و رفت ؛ جیمی هم رفت برادر کوچیک ترش رو بغل کرد .

و در گوشش چیزی گفت که بنی رنگش قرمز شد .

 حدس می زدم چی گفته پس .....

 

 

 

 

_ الو آریانا ؟

_ با اون چشم آبی خوش می گذره؟ 

_ خودت رو برسون اینجا .

_ شوخی می کنی ؟ من چه طوری خودن رو برسونم کانادا ؟

_ قضیه جدی ! بنیامین بهت نیاز داره .

_ ۲ ساعت دیگه اونجام .

_ نچ ، ساعت ۵ عمارت می بینیم همه برو به کارات برس .

_ اوک ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۷ 

 

 

_ آیلی بدو بریم .

سریع از دست شویی اومدم بیرون .

_ بریم عزیزم ؟

_ آره فقط بدو .

و دست من رو دنبال خودش می کشید و غر می زد .‌‌

رفتیم تو گاراژ قرار بود راننده و بادیگارد ها ما رو همراهی کنن ....

البته به درخواست من ؛ چون جیمی می گفتش که خودمون دوتای با یکی از موتورهای جیمز ، جیم شیم .

ولی خطرناک بود چون ممکن بود الیزابت برامون نقشه کشیده باشه از اون افعی هیچی بعید نبود .

ولی به جیمی چیزی نگفتم چون نمی خواستم نمک رو زخمش بپاچم .

حکم ما مشخص بود ، برنامه ریزی شده با تمرین .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۸ 

 

الیزابت کایل رو با لباس مخصوص ، دست بند و پا بند آوردن با دیدن این صحنه سریع به سمت جیمی برگشته ام انتظار داشتم حالش بد شه بغص تو گلوش باشه و حالش افتضاح باشه ولی فقط با یک پوزخند داشت نگاهش می کرد .

سریع روبو برگردوندم ؛ ولی در عوض اون من رو بیشتر به سمت خودش کشید .

_ عه ، جیمی زشته .

_ چه زشتی ؟

_ می خوای چی رو به کی سابت کنی ؟ الیزاب؟ دنیا ؟ کی دقیقا . امروز که دادگاه تموم شد باهاش رابطه ی ماهم تموم میشه ! من رو بازی چه کرده بودی . حالا متوجه شدم . هنوز هم اتفاقی نیفتاده تو به من هیچ علاقه ای نداری و این ازواج زوری و تمام .

بهش محلت صحبت ندادم ؛ ولی می دیدم همونجوری که خودم بعد از گفتن هرکلمه حالام بدتر می شده اونم همونطور .

یعنی نباید این طوری می کردم ؟ دوستم داره ؟ یا نقش ؟ کار خوبی کردم ؟

 

 

من هیچی از جلسه ی دادگاه متوجه نشدم ، فقط وفتی قاضی گفت : 

حکم چی ؟ خانم بل و آقای ورد ؟

جیمی دستم رو آروم کشید برد جلو میز قاضی و هما هنگ جوری که دیشب تمرین کرده بودیم گفتیم : 

 

 

حبس ابد !   

_ وارد می شد و هیچ بخششی ندارد .

 

 

 

با تموم شدن دادگاه انگار به زندگی من نیز پایان دادن .

به جیمی نگاه کردم انتطار داشتم الان خوشحال باشه ، ولی اونم حالش دسته کمی از من نداشت .

با لحن تندی بهش گفتم : اگه می خوای هنوز دیر نشده ، حکم رو تغییر بده از زندان بیارش بیرون ، از فامیلی ات استفاده کن آقای ورد .

بیارش بیرون باهاش ازواج کن و شاد باش .

سرم داد زد : نه لعنتی من برای اون ناراحت نیستم . خوشحالم هستم . ناراحتی من دلیل دیگه ای داره . نمی فهمی ، حتی خودم هم دردم رو نمی فهمم .

گفت و سرش رو انداخت پاین .

پوزخندی زدم: بهت گفته بودم اگه فقط ، فقط یک باره دیگه سرم داد بزنی می زارم می رم . اگه الان نمیرم فقط و فقط برای اینه که ......

نمی تونستم بگم پس ساکت شدم اشک ریختم و دویدم به سمت ناکجا آباد . فقط دیویدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت ۱۲ : 

 

رسیدم جلو در عمارت .

از حیات که گذشته ام وارد عمارت شدم ؛ همه به صورت پراکنده ، عصبانی ، ناراحت و پر از ترس تو سر سرا بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، جیمی حتی آریانا که به کل یادم رفته بودش .

خودم رو. سریع انداختم تو بغل آریانا و زاززار گریه کردم .

همه دورم رو گرفتن هلنا غش کرد جیمز رف سراغ اون بنی رفت آب بیاره برام . جیمی چشماش ، چشم های آبیش قرمز بود قشنگ معلوم بود گریه کرده هیچی نگفت. 

فقط و فقط از توی بغل آریانا کشیدم بیرون یک دستش رو زد زیر کمرم. و اون یکی زیر ران هام و بغلم کرد و با سر به آریانا اشاره کرد که چیزی نیست .

 

آروم آروم قدم می زد به سمت در اتاقم هم من اشک می ریختم و. هم اون؛ من با شدت اون با آرامش ولی زیاد .

 

در اتاقم رو باز کرد ، وارد و شد و من رو گذاشت روی تخت و خودش هم نشتس کنار تختم .

صورتم رو ناز کرد و گفت : آخه ! تا ساعت ۱۲ شب چی کار می کردی ؟ آیلی ؟ همه ی ماهارو سکته دادی . چرا اونطوری کردی ؟ تو حرفات رو زدی با خشم هم زدی من رهات نکردم دنبالت کردم ولی از یک جای به بعد گمت کردم . حالا صحبت های من رو گوش بده . بودن تو کنار من ای بابا چه جوری بگم ؟ یک حس آرامش بهم میده برای همین تورو به خودم نزدیک کردم چون ممکن کنترلم از دستم خارج شه بگم قصاص .

باشه ؟ تو همه ی وقت های که باید تو گذشته می بودی ، نبودی . ولی حالا هستی ولی توی نقطه ی حساس ول کردی رفتی . 

_ ببخشید، عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود ناراحت بودم درک کن .

_ باشه ؟ ولی قول می دی از الان تا همیشه کنارم بمونی ؟

و انگشت کوچکش رو آورد بالا .

_ آره قول می دم با تمام وجود . توهم قول می دی ؟

_ تا پای جون .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۹

آیا این قول به معنی اینکه اون هم من رو دوست داره ؟ یا فقط یک احساس دفاع از من یا ترحم؟ 

 

می خواست بلندش و از اتاقم بره ؛ ولی تا اومد بلند شه دستش رو گرفتم و گفتم : امروز وقت نشد ازت بپرسم دیشب چی شد ؟

_ هیچی من و این آقا یک دوست قدیمی داریم ، اسمش جک . می دونی که خیلی ها عاشق من هستن . ولی آقا بزرگ بعضی ها رو بنا به دلایلی انتخاب می کنه که ما هیچ کدوم نمی دونیم ؛ جیمز به اون کشور میره و اون فرد برگذیده رو با خودش میاره . النا هم یکی از اونا حاضر با تمام اخلاق های بد من کنار بیاد ؛ ولی با من ازواج کنه . ولی پدربزرگم هیچ وقت انتخابش نکرد . 

خودش چند بار داو طلب شد ولی قبول نشد .

خودمم نفهمیدم چرا ؟ 

اگه خانومی تا اینجای که تو هستی بیاد من نمی دونم چرا ؟ باید به یکی از مهمونی های این دوستم ببرمش ؛ هیچ وقت النا اونجا نبود . ولی این سری نمی دونم چرا بود ؟ برای حسودی به تو و گفتی الکل نداشته باشه ، اون لج کرد و به طرف گفته بوده که یک شات تو آبمیوه ی تو بریزه ولی با آب میوه ی خودش که ۵ شات بوده اشتباه شده و شاید ام خودش برعکس برداشته چون اون اول برداشت.

و این شد که تو حالت بد شد و غش کردی اگه ۱۰ ثانیه دیرتر رسیده بودم معلوم نمی شد چی می شد . چون ممکن بود با صورت بری تو استخر .

_ خدای شکرت . معلوم نبود زنده بمونم یا نه ؟ چون شنا بلد نیستم .

حالا النا چی شد ؟

_ به سزای عمالش رسید . 

_ عه بگو دیگه .

_ چکش روخورد .

_ زدیش ؟

_ آره. 

با صدای که انگار از ته چاه می یومد گفتم : 

_ برای من ؟

_ آره فقط و فقط برای تو .

تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب می کردن ؛ و هر لحظه عاشق تر می شدم .

_ حالا تو بگو تو الان کجا بودی ؟ خانم کوچولو ؟ 

_ تو خیابون ها قدم می زدم ، ساعتم هم نداشتم ، گوشی و کیفم تو ماشین جامونده بود که خبر بدم .

_ باشه . ولی دیگه هرچی شد ، باید وایسی حرف بزنیم نه فرار کنی .

_ قول ، قول .

_ آفرین خانم کوچولو .

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل. ۴۰ 

 

 

درحال حرف زدن بودیم که آریانا اومد تو و روبه جیمی گفت : 

اون موقع اومدی دوستم رو از تو بغلم کشیدی بیرون هیچی بهت نگفتم ، چون ام حال تو هم حال ایلی بد بود . ولی نمی زارم دوستم رو بر بزنی .

و در اتاق رو باز کرد و جیمی رو هل داد بیرون ، در رو قفل کرد و پرید رو تخت .

_ خب ، خب آیلی خانم ما . چه خبرا ؟ مهمون دعوت می کنی می زاری می ری ؟

_ با بنی خوش گذشت ؟

_ چی چی خوش گذشت حالش خیلی بد ، بد تر ام شد بعد از دیدن اخبار و حکم .

_ راهی نبود .جیمز چی ؟ 

_ هلنا پیشش بود بهتر از اون بپرسی . ولی فکر کنم خراب !

_ لعنت بهت کایل .

_ حالا تو چی ؟ اون چشم آبی چی کارت کرد ؟ 

 _ هیچی ....

_ به خدا اگه نگی خودم بفهمم هرچی باشه بهش می گم .

_ باشه بابا. 

من من چه جوری بگم ؟

 _ دوستش داری ؟

_ آره 

چشم های آریانا گرد شد و گفت : 

_ دوربین مخفی ؟

 

_ نه واقعی .

_ واقعا ؟

_ آره .

_ اون چی ؟ 

_ نمی دونم هیچی بهم نگفته تا الان.

_ از رفتار هاش ولی چیز های معلوم ، مثلا اونم وقتی رفتی فقط زنگ زد خونه و گفت چی شده . و کل شهر رو دنبالت گشت . اونم ۱۵ دقیقه قبل از اومدنت اومد. هیچی نگفت فقط گفت رفتی. می خواست زنگ بزنه پلیس بگه گم شدی . معلوم بود شدیدا گریه کرده . چشمام اش قرمز و اومد رفت ۱۰ دقیقه تو دست شوی ؛ معلوم گریه کرده . چشماش از آبی به قرمز تبدیل شده بود .....

حالا تو بگو چی شده بود ؟

_ کل قضیه رو بدون هیچ سانسوری گفتم .

به نظرت دوستم داره ؟

 _ آره . به احتمال زیاد . 

_ واقعا ؟ 

با سر تاید کرد . 

اون شب تا صبح باهام کلی خوش گذروندیم و در آخر هم با. کاسه ی پفیلا بدست خوابمون برد

 

 

 

فصل۴۱

 

 

 

 

 

 

 

انتظار داشتم وقتی بیدار می شم ، آریانا کنارم خواب باشه و اتاقم انگار بمب خورده باشه وسطش ولی ، در عین تعجب آریانا پیشم نبود و هنوز ساعت نه و نیم بود و تعجب آور تر اتاقم مرتب بود .

 

 

 

آریانا اتاق خودش رو بزور مرتب می کرد چه. برسه به اتاق من . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این فکر ها رو گذاشتم کنار و سریع اومدیم از توی تختم بیرون ، یک دوش سریع گرفتم لباس خوشگل پوشیدم ، زده آفتاب و کمی رژ صورت

 

 

 

ی و پایان .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتم تو سالن غذا خوری ؛ میز صبحانه آمده بود و همه داشتن صبحانه می خوردن ، حتی آریانا. جالب بود آریانی حداقل روزی ۱۲ ساعت می خوابید ولی الان به ۳ ساعت اکتفا کرده .

 

 

 

 

 

 

 

و از شانس شاید خوب شاید بد من تنها جای خالی کنار جیمی بود .

 

 

 

آروم آروم و باوغار سمت صندلی رفتم .

 

 

 

اصلا هم به روی خودم نیاوردم که دیشب زار زار گریه کرده بودیم به هم قول داده بودیم که دیگه هیچ وقت هم رو ترک نکنیم وایسیم و حرف بزنیم. 

 

 

 

 

 

 

 

نشتم و شروع به خوردن کردم میل نداشتم .

 

 

 

برای همین بایک تشکر کوتاه بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، اتاق جیمی ۲ تا در سمت راست اتاق من بود .

 

 

 

صدای قد هاش رو پشت سرم شنیدم ولی توجه نکردم به سمت اتاقم رفتم تو اومدم برم تو پشت سرم اومد تو و در رو بست : 

 

 

 

_ دیشب خوش گذشت ؟

 

 

 

_ آره انقدر غیبتت رو کردیم با آریانا .

 

 

 

_ خوب یا بد ؟

 

 

 

_ حالا ، حال جیمز چه طور ؟ 

 

 

 

_ خراب .

 

 

 

لبخند شیطانی زدم و گفتم : نظرت با یک تفریح چیه ؟!

 

 

 

_ من پایم .

 

 

 

در گوشش موضوع رو گفتم اون هم با سر تائید کرد .

 

 

 

رفتم سراغ بچه ها همه رو جمع کردم‌به جز جیمز و مهمات رو دادن دستشون .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ با شماره ی ۳ 

 

 

 

۱ ......۲....... ۳

 

 

 

با لگد وارد اتاق جیمز شدیم .

 

 

 

و تفنگ آب‌پاش ها و بادکنک های پر از آب رو به سمتش نشونه گرفتیم و جنگ رو شروع کردیم .

 

 

 

برای این که مبارزه عادلانه تر باشه ؛ من یک تفنگ آب پاش به همراه مهمات براش انداختم قرار بود من جیمی ، هلنا و جیمز و بنیامین و آریانا باهم گروه باشیم .

 

 

 

 

 

 

 

رفتیم تو باغ عمارت هر تیم یک جا سنگ گرفتن و بازی رو شروع کردیم .

 

 

 

 

 

 

 

من برادر هاش رو می زدم و جیمی دوست صمیمی و خواهرم رو بسیار عادلانه .

 

 

 

 

 

 

 

حدودی ۲ ساعت بازی کردیم که گروه آریانا و بنیامین آتش بس دادن .

 

 

 

_ خب ، خب حالا که یک گروه آتش بس داده ، برید وسایل های مثل .....

 

 

 

بردارید و بیاید.

 

 

 

 

 

 

 

همه از شدت خوشحالی داشتن بال در میاوردن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۴۲ 

 

 

 

هر زوج با یک ماشین اومدن . و البته ۳ ماشین بادیگارد .

 

 

 

وقتی جلو در اونجا رسیدی روبه بقیه گفتم : یک لحظه وایسید من الان میام .

 

 

 

و سریع وارد شدم و هماهنگی ها رو کردم .

 

 

 

_ خب ، خب وارد شید .

 

 

 

اگه تا الان حدس نزدید باید بگم که من یک استخر کامل رو برای ۳ ساعت رزرو کردم .

 

 

 

همه رفتن و لباس شنا. پوشیدن و شروع به آب بازی کردن .

 

 

 

من فقط شنا بلد نبودم و بنیامین که این رو نمی دونست به شوخی من رو از لبه ی استخر هول داد تو عمق ۲ متر .

 

 

 

پرت شدم تو آب ، و هی قوته می خوردم .

 

 

 

داشتم کمکم غرق می شدم .

 

 

 

توانید دیگه برای دست و پا زدن نداشتم .

 

 

 

داشتم آمده می شدم که فرشته ی مرگ رو ببینم ‌ ولی در جای گرمی فرو رفتم .

 

 

 

لبخند محو خودم رو احساس کردم چون می دونستم اینجای گرم و نرم کجاست و بیشتر خودم رو توی عاقوشش فرو کردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اون گرمای لذت بخش و زمین سفت و سرد خوردم و چشم هام رو باز کردم و هوا رو بلعیدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲ دقیقه قبل : 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من از دور محو تماشای آیلی بودم که دیدم بنیامین با لبخند شیطنت آمیزی داره آروم آروم میره سمت آیلی می تونستم حدس بزنم می خواد چی کار کنه ، سعی کردم بهش بگم این کار رو نکنه ؛ چون می دونستم ایلی شنا بلد نیست و عمق اون تیکه خیلی زیاد و پاش و به کف استخر نمی خوره . 

 

 

 

برای همین اول سعی کردم توجه بنیامین رو به خودم جذب کنم ولی اون هیچ توجهی به من نداشت و داشت به آیلی نزدیک تر می شد ؛ برای همین سریع شنا کردم به سمتشان ولی خیلی از من دور تر بودن . 

 

 

 

برای همین ۱۰ و ۲۰ ثانیه باعث شد ، آیلی بره زیر آب ولی زود کشیدم اش بیرون . 

 

 

 

وقتی تو بغل من بود داشت خودش رو بیشتر تو اقوشم جا می کرد .

 

 

 

 گفتم شاید ترسیده برای همین آروم گذاشتمش روی زمین .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صاف نشستم و چند سرفه کردم و آب بالا آوردم. 

 

 

 

هلنا داشت می زد تو کمرم جیمز هم بغل دستم داشت نگاهم می کرد .

 

 

 

آریانا نمی دونم چرا اونور داشت سر بنیامین داد می زد ، جیمی هم رفته بود آب بیاره .

 

 

 

بنیامین در طول جر و بحث با آریانا فقط فقط یک بار سرش رو بالا آورد یک چیز زیر لب گفت و دوباره سرش رو انداخت پاین .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آریانا آروم به سمت من اومد گفت : از طرف بنیامین ازت عذر می خوام.

 

 

 

_ بگو خودش بیاد .

 

 

 

آریانا با سر بهش اشاره کرد و بعد اون هم اومد .

 

 

 

روبه اش گفتم : اشکالی نداره . مهم نیست . مهم اینه که من الان سالم روبروتونم .

 

 

 

_ فقط لطفا هیچ کدومتون چیزی به جیمی نگید .

 

 

 

ماهم همه تائید کردیم.

 

 

 

در همون لحظه جیمی رسید و لیوان آب رو آورد و داد دست من و نشست بغلم و گفت : من اگه امروز به تو شنا یاد ندادم جیمی نیستم .

 

 

 

کل آبی که توی دهنام بود رو تف کردم بیرون و گفتم : می خوای بهم شنا یاد بدی ؟

 

 

 

با سر تاید کرد و جیمز هم به شوخی گفت : سر اسمش قسم خورد ، باید یاد بگیری !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز کلی باهم تمرین شنا کردیم و البته من هم یاد گرفتم .

 

 

 

و جیمی شرط رو برد .

 

 

 

 

 

 

 

 مهمتر از همه اینکه حال هممون خوب شد بعد از اون داستان کزایی ....

 

 

 

 

 

 

 

مخصوصا جیمز . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۴۳

 

 

 

 

 

 

 

داشتیم همونجوری خاطره ی خوب جمع می کردیم و هم با سرعت به روز عروسی نزدیک تر می شدیم .

 

 

 

من الان توی این مدت کالج رو به صورت خصوصی و فشرده یاد گرفتم و امروز اولین روز دانشگاه هم هست .

 

 

 

و ۳ روز مونده تا عروسی .

 

 

 

رشته ی پزشکی جراح قلب ، شغل مورد علاقم ؛ لقب مورد علاقه ام خانم دکتر ، ولی الان توی همه ی دنیا به هم یک لقب دیگه دادن ؛ 

 

 

 

*افسونگر چشم سبز * 

 

 

 

بهم می گن این لقب شایسته ات هست چون با اون چشم های سبزت می تونی هرکس رو افسون کنی ؛ و البته که کردی .

 

 

 

افسونگر چشم سبز هم لقب قشنگی و هم من باهاش مشکلی ندارم ، فقط برای این که اولین نفر جیمی توی یک مصاحبه گفت و بعد توی دنیا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح پاشدم یک دوش سریع گرفتم ، اومدم بیرون یک فرم روی تخت خوابم بود و یک نامه با دست خط آشنا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* نترس خوشگل می شی ، بپوش * 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک دامن به رنگ چری و شومز مشکی و یک پلیور یقه هفتی به رنگ چری و یک کت چرم مشکی کوتاه و دوتا نیم بوت مشکی .

 

 

 

 

 

 

 

واقعا سلیقه ی خوبی داشت برای همین پوشیدمش .

 

 

 

و وقتی که رفتم جلوی میز آرایشم تو حاضر شم با یک رژ لب بسایر خوش رنگ رویه آینه یک قلب کشیده شده بود .

 

 

 

و کنارش آن رژ لب با چسب آینه چسبیده بود .

 

 

 

سریع برداشتم و زدمش به لبم و زیر لب گفتم : عوجوبه .

 

 

 

خیلی خوشگل شده بودم از در اتاقم اومدم بیرون که آریانا هم از اتاقش اومد بیرون و گفت : آیلی ببخش من باید برم ، حال مامانم زیاد خوب نیست . 

 

 

 

_ برو . یک لحظه وایسا .

 

 

 

سریع گوشیم رو برداشتم و به جیمی زنگ زدم .

 

 

 

_ الو سلام وقت توضیح ندارم ، فقط یک جت تا ۱۰ دقیقه دیگه بگیر برای آریانا به مقصد لس آنجلس .

 

 

 

_ یک نفر رو می فرستم ۵ دقیقه دیگه بیاد جلو عمارت دنبالش، و خودت هم که ی بادیگارد باید دنبالت باشه، افسونگر چشم سبز من . 

 

 

 

 و تلفن رو قطع کرد ، احساس می کردم از خجالت دارم آب می شم اما نمی دونم برای چی ، شاید برای اون مالکیت من آخر جمله . 

 

 

 

می دونستم برای لقبم نیست چون عادتت کرده بودم به هم بگه افسونگر چشم سبز ولی نه با پسوند مالکیت ، اونم من ! 

 

 

 

این حرف ها رو گذاشتم کنار و کل قضیه رو با سانسور برای آریانا گفتم و فرستادمش رفت و خودم هم رفتم سمت گاراژ عمارت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می خواستم خودم پشت فرمون بشینم ؛ آخه خیلی وقت بود پشت رول نشسته بودم و نرونده بودم .

 

 

 

با ذوق و شوق وصف ناپذیری در تسلام رو باز کردم و پشت فرمون نشتم و ماشین رو استارت زدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عینک آفتابی گرون قیمتم رو که جزو هدیه های از طرف ناشناس بود رو زدم ، آها یادم رفت بهتون بگم هدیه ی ناشناس چیه ، جیمی هر جمعه با یک نام ناشناس برای من هدیه ی پست می کنه ؛ این هم هدیه این هفته بود .

 

 

 

 امروز ۳ شنبه بود . 

 

 

 

 

 

 

 

 وقتی مطمئا شدم عینک آفتابیم سر جاش در بزرگ عمارت رو زدم و با دو ماشین مادیگارد جلو و عقبم از در خارج شدم .

 

 

 

هیچ وقت نمی تونستم خودم رو حتی تو رویا اینجا تصور کنم ، تو عمارت ورد یک تسلا زیر پام دوتا ماشین بادیگارد پشت و جلوم برای محافظت ازم .

 

 

 

یک دانشگاه خب و مهم تر از مادیات یک ازواج خوب ، اوایلش فکر می کردم شاید دقیقا روز عروسی بزارم و برم ولی بعد از فهمیدن اتفاقی که برای این خانواده افتاد به کل پشیمون شدم .

 

 

 

من یکی از بازی های ساموئل ورد رو تموم کردم و حالا منتظر بازی دوم هستم . 

 

 

 

بازی که می دونم قراره آینده ام رو تائین کنه .

 

 

 

من انتخاب شدم برای این ازواج و از اولین بازی گذشتم و طبق چیز های که می دونستم قرار نبود این بازی آخر باشه .

 

 

 

هنوز هم بازی در پیش دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلوتر محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم ؛ و یک دفعه همه ی خبر نگار ها ریختن سرم اگه بار اولم بود حسابی استرس می گرفتم ولی الان کاملا آمده بودم.

 

 

 

که یک دفعه یاد اون روز افتادم ، روز اولی که وارد عمارت شدم. 

 

 

 

اون خبر گذاری لعنتی .

 

 

 

حالم بد شد .

 

 

 

اون دیالوگ ها همیشه حالم رو بد می کرد .

 

 

 

سریع از خبر نگار ها گذشتم و به سمت ساختمان دانشگاه رفتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک لیوان آب دستم داد ، سریع خوردم .

 

 

 

و حالم یکم بهتر شد ولی. رنگم مثل گچ سفید شده بود و سردم بود .

 

 

 

 _ چته آیلی ؟ 

 

 

 

همونجور که سرم پاین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم به صورت خیلی آروم گفتم : چیزی نیست.

 

 

 

چونه ام رو با آرامش گرفت و سرم رو آورد بالا می ترسیدم ‌، دوباره اون چشم های سرد و یخی رو ببینم که برای اولین بار دیده بودمش و تا مغز استخوانم یخ زده بود .

 

 

 

می ترسیدم ، می ترسیدم از اینکه تمام این اتفاقات رویا باشه و با بالا آمدن ، صورتم همه محو شه و من بیدار شم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی وقتی با دست هاش چونه ام رو بالا آورد و اون چشم های آبی گرمش رو دیدم خیالم راحت شد و به راحتی خودم رو تو آغوشش انداختم .

 

 

 

و حتی فکر این رو نکردم که وسط سالن دانشگاه وایستادیم و همه دارن نگامون می کنن و ممکن یک تیتر خبری شه . که مطمینانه تاحالا شده .

 

 

 

اون هم من رو از خودش جدا نرکرد و البته بیشتر به خودش فشورد . 

 

 

 

وقتی آروم تر شدم خودم آروم از بغلش در اومدم . 

 

 

 

که اون دستم رو گرفت و گفت : نظرت چیه تا زمان شروع کلاس هامون بریم تو محوطه ی دانشگاه یک قدمی بزنیم ؟ 

 

 

 

با سر تائد کردم و آروم دنبال اش رفتم .

 

 

 

_ آیلی چی شدی ؟ 

 

 

 

_ چیز خواستی نبود .

 

 

 

یک دفعه دست از راه رفتن کشید و روبه من با جدیت فراوان گفت : 

 

 

 

به من دروغ نگو ! 

 

 

 

لحنش جوری بود که نتونستم تحمل کنم و گفتم : ترسیدم .

 

 

 

_ کسی اذیتت کرده ؟

 

 

 

_ آره ، یک چشم آبی .

 

 

 

یک زره رفت تو فکر و بعد گفت : من می شناسمش ؟

 

 

 

_ بلهه ! 

 

 

 

یک زره دوباره فکر کرد و بعد با حالت خنده و گریه گفت : من اذیتت کردم ؟ افسونگر چشم سبز ؟ 

 

 

 

 _ بله .

 

 

 

و سریع دویدم سمت ساختمون دانشگاه. 

 

 

 

و وقتی مطمئا شدم ام کلاسی نیستیم وارد کلاس شدم و ردیف اول نشستم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سریع یک دختر اومد و بغلم نشتست .

 

 

 

فکر کردم یکی از طرف دار هام هست برای همین با خوشروی گفتم : جانم عزیزم ؟

 

 

 

 دستش رو بالا آورد و سریع گفت : رزا هستم . رزا لایت . 

 

 

 

 من هم دست دادم و گفتم : آیلی هستم آیلی ( چند لحظه مکس کردم و بعد گفتم ) بل یا همون آیلی ورد معروف . با هر فامیلی که دوست داری صدام کن . 

 

 

 

 

 

 

 

که یک دفعه داد زد ورد ؟ 

 

 

 

_ عه آروم تر . می خوای همه رو خبر دار کنی ؟ 

 

 

 

 _ عه ! نه ببخشید. دست خودم نبود .

 

 

 

_ اشکال نداره .

 

 

 

_ از آشنایت خوش بختم .

 

 

 

_ منم . 

 

 

 

_ اگه دوست نیاز داشتی من اینجام . فعلا بای .

 

 

 

گفت و رفت .

 

 

 

عادت کرده بودم . 

 

 

 

دیگه برام اهمیتی نداشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه بعد استاد وارد شد و شروع کرد به درس دادن کرد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱ ساعت بعد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با خسته نباشید گفتن های بچه ها استاد تدریس رو به پایان رسوند و کلاس رو تموم کرد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی از در کلاس اومدم بیرون آمده بودم با چهره ی خشمگین و عصبانی جیمی روبرو شم ولی فقط بایک قیافه ی پوکر فیس وایستاده بود و به نمی دونم کجا زل زده بود .

 

 

 

به ساعتم نگاه کردم .

 

 

 

۵ دقیقه بعد کلاس بعدیم شروع می شد .

 

 

 

برای. همین آروم رفتم و بوسه ای به گونه اش زدم ( توجه ! توجه ! اگه این ها ایران بودن نامزد حساب می شد و محرم بودن پس لطفا گیر الکی ندید ) و بعد فرار کردم به سمت کلاسم فکر کنم از پشت من رو دیده باشه .

 

 

 

چون لباسام خیلی ضایع بود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون روز همه اش پشت سر هم کلاس داشتم و اصلا جیمی رو ندیدم .

 

 

 

ولی کلاس آخرم که تموم شد جیمی رو زل زده به در کلاسم پیدا کردم آروم بهش نزدیک شدم که گفت : می زنی در میری ؟ افسونگر چشم سبز من ؟ 

 

 

 

این دومین بار که داره لقبم رو با پسوند* من* میگه .

 

 

 

_ من به این معصومی توی غول بیابونی رو بزنم در برم ؟  

 

 

 

_ خودت رو به اون راه نزن . 

 

 

 

_ گرسنه ام .

 

 

 

_ منم، بریم یک رستوران خفن ؟! 

 

 

 

_ بدو که دو دقیقه دیگه غش می کنم می افتم رو دستتا !! از صبح هیچی نخوردم .

 

 

 

 _ بدو بریم .

 

 

 

سریع من رو کشوند سمت پارک کنار دانشگاه .

 

 

 

رفت سمت موتور کنار پارک و نشست پشت فرمون .

 

 

 

به یاد آخرین موتور سواریمون لبخندی زدم و نشستم پشتش . و 

 

 

 

زمزمه کردم : خیلی تند برو ، خیلی، خیلی . 

 

 

 

یک دفعه با چشم های گرد شده چرخید سمتم و گفت : برم ؟ 

 

 

 

_ آره .

 

 

 

_ مگه تو از سرعت نمی ترسیدی ؟

 

 

 

_ چرا ، ولی دیگه عاشقشم .

 

 

 

راست گفتم عاشقش بودم . عاشق سرعت . و کسی که به زندگی من سرعت بخشید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه بعد 

 

 

 

 

 

 

 

پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک پیاده شد و به من هم اشاره کرد و که پیاده شم .

 

 

 

رفت به سمت یک رستوران و دوتا غذا گرفت و اومد .

 

 

 

رفتیم سمت یک پارک خلوت . 

 

 

 

 

 

 

 

_ بشینیم رو چمنا ؟

 

 

 

 تا جمله از توی دهان من در اومد ، جیمی چهار زانو زده رو چمن ها بود .

 

 

 

من عین دختر بچه ها رفتم نشتستم کنارش .

 

 

 

نمی دونستم غذا چیه .

 

 

 

ولی وقتی درش رو باز کردم از شدت خوشحالی داشتم ذوق مرگ می شدم. 

 

 

 

برام پاستا گرفته بود غذای مورد علاقه ام .

 

 

 

_ وای جیمی ممنون !

 

 

 

واقعا همسر خارق و العاده خوبی می شد .

 

 

 

 _ در مقابل کار شما که چیزی نبود!  

 

 

 

یکم فکر کردم و بعد منظورش رو فهمیدم .

 

 

 

_ چی کار ؟ 

 

 

 

_ آفرین ! خودت رو بزن کوچه علی چپ . 

 

 

 

 _ عه بگو دیگه .

 

 

 

_ امروز کی تو دانشگاه تیپش مشکی قرمز بود ؟

 

 

 

_ من ، خب ؟

 

 

 

_ به همین دلیل . 

 

 

 

و بعد لپش رو نشون داد که روش رد کم رنگ رژلبم مونده بود .

 

 

 

اه لعنتی حواسم نبود به این موضوع. 

 

 

 

_ پاکش نکردی ؟

 

 

 

_ نچ . می خواستم چشم همه دختر های کلاس دراد .

 

 

 

_ استادت چیزی بهت نگفت ؟

 

 

 

_ چرا ، همه ی استاد های زنم با حرص نگاهم می کردن. و یکی از استاد های مردم تا آخر کلاس نگاهم نکرد ولی آخر کلاس نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت : چه خبرته ! بابا یکی ، یکی .

 

 

 

یکی صبح ، یکی ظهر و غروب به سرف شام ؟

 

 

 

منم در جواب گفتم : نچ . فقط و فقط افسونگر چشم سبزم .

 

 

 

زدم زیر خنده و گفتم : کدوم استادت ؟

 

 

 

_ آقای فلان .

 

 

 

خنده رو لبم ماسید ، قرمز شدم و گفتم : بی‌تربیت ،اون استاد منم هست حالا من چی کار کنم سر کلاسش ؟ 

 

 

 

_ حالا انگار چی شده . 

 

 

 

_ آبروم رو بردی .

 

 

 

_ نه آخه شما نبودی صبح وسط سالن دانشگاه خودت رو انداختی تو بغل من .

 

 

 

دوباره سرخ شدم .

 

 

 

_ من امروز زیاد گند بالا آوردم.  

 

 

 

در همون لحظه یک پیام از طرف آریانا رو گوشیم اومد بالا :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس صبح تو دانشگاه من و جیمی بود .

 

 

 

که آریانا زیرش نوشته بود : 

 

 

 

راحتید ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منم در جواب نوشتم : 

 

 

 

بله تا چشم فضولامون دراد . 

 

 

 

و یک استیکر زبون دراز .

 

 

 

 

 

 

 

ولی وقتی دایرکت های اینستا م میومد بالا ماتم برد .

 

 

 

یکی اون عکس رو تو کل اینستا گرام پخش کرده بود و زیرش نوشته بود : # افسونگر چشم سبز _ مرد یخی _ را _ آب می کند .

 

 

 

آره منم بهش می گفتم مرد یخی . 

 

 

 

چون همیشه جنسش از یخ بوده ، شکننده ، ظریف ولی محافظ ؛ همیشه ازم محافظت کرده .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره : 

 

 

 

 

 

 

 

داشتم توی مغازه ها ی بغل خیابون خرید می کردم ، که یک دفعه کشیده شدم توی ی کوچه بن بست و خوردم به دیوار بن‌بست . 

 

 

 

سریع خواستم بدو و فرار کنم ولی چند نفر دورم رو گرفتن .

 

 

 

حالشون زیاد خوب نبود و این احتمال برد من رو بیشتر می کرد . 

 

 

 

خواستم جیغ بزنم و کمک بخوام ولی تا اومدم دهن باز کنم یکی شون دست گذاشت رو دهنم و به اون یکی اشاره کرد که بره ماشین رو بیارن .

 

 

 

من هم زدم زیر دست اون که دهنم رو گرفته بود که اون ۱ نفر فهمید و اومد سمتم تا کتکم ببزنه ؛ تا دست اش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم دستسش تو هوا گرفته شده دست هاش رو شناختم و دویدم سمتش و رفتم پشتش .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی از اون ها گفت: پسش بده .

 

 

 

نفر ۲ : ما زود تر پیداش کردیم .

 

 

 

نفر ۳ : صبح بیا همینجا دنبالش، البته اگه زنده بود .

 

 

 

جیمی من رو بیشتر برد پشت خودش و زیر لب گفت : ۱ نمی یای بیروت از پشتم . ( هیکلش جوری بود که کل بدن من رو پوشش بده وقتی پشتش وایستاده ام ) 

 

 

 

۲ جیمز و بنی تو ماشین تو کوچه ی بغلی هستن ، زنگ بزن بیان .

 

 

 

سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم جیمز و فقط گفتم : بن بست ..... زود بیاین .

 

 

 

نفر ۳ : نه مثل اینکه این دادچمون دلش دعوا می خواد .

 

 

 

نفر ۲: اگه تو ۳ دادیش که هیچ، ولی اگه ندیدیش خودت می دونی. 

 

 

 

نفر ۱ : ۱.......۲........

 

 

 

تا اومد ۳ رو بگه جیمز و بنیامین از پشتش در اومدن و ریختن سر اون سه تا پسر و تا می خوردن زدنشون و البته منم یک چک خوابوندم تو صورت یکی یکی شون و در آخر گفتم : 

 

 

 

هیچ وقت وارد بازی ورد ها نشو .

 

 

 

البته اگه جونت رو دوست داری ! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ آیلی اینحرف ها رو از کجا یاد گرفتی ؟ 

 

 

 

_ با شما ها گشتم !

 

 

 

همه زدیم زیر خنده و ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حال :

 

 

 

 

 

 

 

سریع عکس رو یه جیمی نشون دادم .

 

 

 

_ مهم نیست بالاخره که یکی این عکس رو پخش می کرد .

 

 

 

حالا این ، اون .

 

 

 

خودت رو ناراحت نکن !

 

 

 

_ باشه ، ولی اول .

 

 

 

شروع کردم به پا کردن رژ لب . 

 

 

 

_ چرا پاک کردی ؟! 

 

 

 

 _ بالاخره که باید پاک می کردی .

 

 

 

_ نه من نمی خواستم اصلا پاک کنم .

 

 

 

از حرفش خنده ام گرفت و زیر لب گفتم : ندید بدید .

 

 

 

صداش رو نازک و زنونه کردد و گفت : من آفتاب ، مهتاب ندیده ام .

 

 

 

همون یک بوس هم غنیمت. تو این گیری وری .

 

 

 

_ ما مگه ۳ روز دیگه عروسیمون نیست ؟

 

 

 

_ آره .

 

 

 

_ خب ، از اون روز همون یک دونه بوس هم بهت نمی دم .

 

 

 

از این ۳ روز لذت ببر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۴

 

 

 

 

 

 

 

رفتم تو اتاقم و به صحنه ی عجیبی بر خوردم ، اون ، اون .....

 

 

 

 لباس برام خریده بود و گذاشته بود ر و تخت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک پیراهن یقه هفتی با کمر ساعت شنی و دامن گشاد زرشکی و کیف و کفش مشکی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسیار شیک و برای روش یک کت چرمی مشکی کوتاه به رنگ مشکی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شروع کردم به آرایش . و در آخر رژ لب قرمز جگری زدم و کار رو به پایان رسوندم. 

 

 

 

 

 

 

 

و رفتم سراغ موهام .

 

 

 

دقیقا وقتی کار موهام تموم شد و داشتم می رفتم لباس بپوشم؛ در اتاقم زده شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ بفرماید داخل .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در باز شد و صورت آرایش شده ی هلنا با یک لباس سبز جلو در ضاحر شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ به به! آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟ که تو یک سری به این طرف عمارت که اتاق من هست زدی ؟ من این جیمز رو آدمش می کنم .

 

 

 

_ بابا آروم باش . حالا که اومدم . خوشگل شدم ؟

 

 

 

_ آره خیلی . من چی ؟ 

 

 

 

_ تو هم عالی.

 

 

 

_ حالا برو بیرون من لباس بپوشم .

 

 

 

و بیررون کردمش لباس پوشیدم و اومدم بیرون .

 

 

 

جیمی ، جیمز و بنیامین خطی با هلنا و آریانا وایستاده بودن منتطر من .

 

 

 

برادر ها لباس های کپی پیست هم ولی با رنگ کروات های مختلف پوشیده بودن . 

 

 

 

جیمی با کروات قرمز جیمز ، سبز و بنیامین آبی . 

 

 

 

و دقیقا پیراهن های هلنا و آریانا عین مال من بود فقط هل سبز و آریانا آبی بود . دقیقا رنگ کروات های طرف مقابل. 

 

 

 

_ این ایده کی بود ؟

 

 

 

جیمی مثل بچه کلاس اولی ها دستش رو آورد بالا و با لحن بچگونه و بانمکی گفت 

 

 

 

_ خانم اجازه ؟ من . ایده ی من بود . ببخشید ! میشه فلکم نکنید ؟ من هنوز بچه ام کلی آرزو دارم .  

 

 

 

و مثل اینکه داره گریه می کنه با قهر رفت تو بغل جیمز و مثل اینکه باهم هما هنگ بودن بودن جیمز شروع کرد به دلداری دادنش . و نفرین کردن من .

 

 

 

_ باشه چون زود اعتراف کردی افعت می کنم . ولی پرو نشو که ، دیگه دفعه ی بعدی نمی بخشمت 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۵ 

 

 

 

 

 

 

 

هر بردار در ماشین رو برای ما ها باز کرد. و ماهم سوار شدیم .

 

 

 

_ خب خانوم خانوما . اینجا که داریم میریم یک پاراتی ساده نیست خب ؟ حواست رو جمع کن . این دوستم زیاد آدم خوبی نیست . هیچی تا من بهت ندادم نخور .

 

 

 

_ باشه . حواسم هست . بریم ؟

 

 

 

_ بریم .

 

 

 

و یک آهنگ شاد گذاشت و گاز اش رو گرفت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ۱ ساعت بعد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفته بودیم تو یک محله ی خوف ناک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریک بود.

 

 

 

 

 

 

 

چراغ ها سو سو می زدن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در همین لحظه جیمی زد رو ترمز گفت : 

 

 

 

_ ترسیدی ؟ رنگت مثل گچ سفید شده. 

 

 

 

_ از زیر این همه آرایش چه طوری فهمیدی ؟

 

 

 

یک دستش رو گذاشت رو قلب خودش و اون یکی رو قلب من و گفت :  

 

 

 

_ از اینجا .

 

 

 

با این حرف اش لبخند محوی زدم . 

 

 

 

 به یاد خاطراتی که طی این مدت کوتاه باهم تجربه کردیم فکر کردم .

 

 

 

گذشته : 

 

 

 

از خواب بیدار شدم یک پیام روی گوشیم بود ؛ 

 

 

 

سلام خانم خانوم‌.

 

 

 

خوبی ؟ حال و احوال ؟ خانواده خوبن ؟ یک سری هم‌ به ما بدبخت بیچاره ها بزن .

 

 

 

تنبل خانم ، خوابالو پاشو آماده شو بریم یک جای خفن .

 

 

 

دقیقا بعد یک پیام دیگه اود بالا : 

 

 

 

زیر پام علف سبز شد .

 

 

 

چرا نمی یای ؟

 

 

 

نوشتم : 

 

 

 

مگه جلو در اتاقی ؟

 

 

 

_‌ بله . نیم ساعت .

 

 

 

 

 

 

 

سریع مثل برق پاشدم .

 

 

 

در رو باز کردم و لباس برداشتم رفتم تو حموم .

 

 

 

جیمی از جلو در اتاقم داد زد : 

 

 

 

_ کجا فرار کردی ؟ بزار ببینم صبح ها از خواب بیدار می شی چه شکلی 

 

 

 

اگه زشت بودی نگیرمت. 

 

 

 

از پرو گریش خندیدم ولی جواب ندادم و دوش رو باز کردم .

 

 

 

 و این آهنگ رو زمزمه کردم :

 

 

 

Thought I found a way

 

 

 

فکر کردم یه راهی پیدا کردم

 

 

 

 

 

 

 

Thought I found a way out (out)

 

 

 

فكر كردم يه راهي به بیرون پیدا کردم

 

 

 

 

 

 

 

But you never go away (never go away)

 

 

 

(ولی تو هیچوقت نمیری (هیچوقت نمیری

 

 

 

 

 

 

 

So I guess I gotta stay now

 

 

 

پس فکر کنم حالا باید بمونم

 

 

 

[Pre-Chorus: Billie & Khalid]

 

 

 

Oh, I hope someday I’ll make it out of here

 

 

 

اوه، امیدوارم یه روز خارج از اينجا درستش کنم

 

 

 

 

 

 

 

Even if it takes all night or a hundred years

 

 

 

حتی اگه تموم شب یا صد ها سال طول بکشه

 

 

 

 

 

 

 

Need a place to hide, but I can’t find one near

 

 

 

یه جا برای قایم شدن میخوام، ولی نمیتونم یه جای نزدیک پیدا کنم

 

 

 

 

 

 

 

Wanna feel alive, outside I can’t fight my fear

 

 

 

میخوام که حس کُنم زنده اَم! بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام بجنگم

 

 

 

Isn’t it lovely, all alone?

 

 

 

آیا همیشه تنها بودن قشگ نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

Heart made of glass, my mind of stone

 

 

 

دلم از شیشه ساخته شده، فکرم از سنگ

 

 

 

 

 

 

 

Tear me to pieces, skin to bone

 

 

 

من ُ تیکه تیکه کن! از پوست تا استخوون

 

 

 

 

 

 

 

Hello, welcome home

 

 

 

(سلام، به خونه خوش اومدی (یعنی اینجا جاییه که من زندگی میکنم، باهاش آشنا شو 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  یک دوش سریع گرفتم.

 

 

 

همینجا لباس پوشیدم و آرایش کردم و اومدم بیرون .

 

 

 

جیمی درحال مرتب کردن تختم بود و داشت با پتو بالشت کشیتی می گرفت .

 

 

 

همون جوری وایستادم و نگاهش کردم .

 

 

 

تا بالاخره با نگاه سنگینم سرش رو بالا آورد و نگام کرد .

 

 

 

_ چند دقیقه اس اینجا وایستادی ؟

 

 

 

به ساعتم نگاه کردم .

 

 

 

حواسم چقدر پرت شده بود.

 

 

 

_ ۵ دقیقه . بعدشم یک نگاهی خوبه به خودت تو آینه بکنی . 

 

 

 

و به اینه اشاره کردم .

 

 

 

موهاش در اثر کشتی با پتو بالشت به شدت بهم ریخته بود .

 

 

 

و هرچی سعی می کرد نمی تونست درستش کنه .

 

 

 

_ بیا برات درست کنم .

 

 

 

و سشوار رو روشن کردم و تافت و شونه رو هم در آوردم؛ و شروع کردم به درست کردن موهاش .

 

 

 

بعد از ۱۰ دقیقه گفتم : 

 

 

 

_ دادا !

 

 

 

_ ممنون ، حالا بدو بریم .

 

 

 

_ کجا ؟ 

 

 

 

جواب نداد و دستم رو گرفت و دنبال خوش شروع کرد به کشیدن؛ درحالی که می دوید .

 

 

 

تو کل عمارت داشتن مارو نگاه می کردن .

 

 

 

_ جیمییی! آبرومون رو بردی پیش خدمه .

 

 

 

_ ولشون کن 

 

 

 

بعد از زدن اون حرف منم سرعتم رو زیاد کردم و حالا اون دنبال من کشیده می شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

It's not true

 

 

 

حقیقت نداره

 

 

 

Tell me I’ve been lied to

 

 

 

بگو بهم دروغ گفته شده

 

 

 

Crying isn't like you, ooh

 

 

 

گریه کردن بهت نمیاد

 

 

 

What the hell did I do?

 

 

 

چه غلطی من کردم؟

 

 

 

Never been the type to

 

 

 

هیچوقت این مدلی نبودم که

 

 

 

Let someone see right through, ooh

 

 

 

بذارم کسی منو بشناسه

 

 

 

Maybe won't you take it back?

 

 

 

شاید نمیخوای پسش بگیری؟

 

 

 

Say you were tryna make me laugh

 

 

 

بگو سعی داری منو بخندونی

 

 

 

And nothing has to change today

 

 

 

و چیزی نباید امروز عوض شه

 

 

 

You didn’t mean to say "I love you"

 

 

 

نمیخواستی بگی "دوست دارم"

 

 

 

I love you and I don't want to, ooh

 

 

 

من عاشقتم ک نمیخوام

 

 

 

Up all night on another red-eye

 

 

 

تمام شب بیدارم و چشمام قرمزه

 

 

 

I wish we never learned to fly

 

 

 

ای کاش یاد نمیگرفتیم پرواز کنیم

 

 

 

Maybe we should just try

 

 

 

شاید باید تلاش کنیم

 

 

 

To tell ourselves a good lie

 

 

 

تا دروغ خوبی به خودمون بدیم

 

 

 

Didn't mean to make you cry

 

 

 

قصدم به گریه انداختنت نبود

 

 

 

Maybe won't you take it back

 

 

 

انگارینمیخوایحرفتو پس بگیری

 

 

 

Say you were tryna make me laugh

 

 

 

بگو که قصدت از اون حرفا فقط خندون من بود

 

 

 

And nothing has to change today

 

 

 

اون موقع همه چی روال سابقشو داره

 

 

 

You didn't mean to say "I love you"

 

 

 

بگو که نمیخواستی بگی دوست دارم

 

 

 

I love you and I don't want to, ooh

 

 

 

منم با اینکه نمیخوام ولی دوست دارم

 

 

 

The smile that you gave me

 

 

 

لبخندی که بهم زدی

 

 

 

Even when you felt like dying

 

 

 

حتی زمانی که انگار احساس مردن میکردی

 

 

 

We fall apart as it gets dark

 

 

 

ما از هم جدا شدیم و تاریکی شد

 

 

 

I'm in your arms in Central Park

 

 

 

من توی سنترال پارک توی آغوشتم

 

 

 

There's nothing you could do or say

 

 

 

کاری نبود که میتونستی انجام بدی یا بگی

 

 

 

I can’t escape the way I love you

 

 

 

من نمیتونم از مسیر عاشق بودنت دست بردارم

 

 

 

I don’t want to, but I love you, ooh

 

 

 

نمیخوام ولی من عاشقتم

 

 

 

 Ooh, ooh

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

• 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتیم تو گاراژ عمارت جیمی یکی از سوئچ ها رو برداشت و گفت : 

 

 

 

_ با اجازه جیمز .

 

 

 

و نشتست پشت موتور و به پشتش اشاره کرد که من بشینم .

 

 

 

منم شبیه به یک دختر حرف گوش کن نشتم .

 

 

 

_ بیا کلاه کاسکت .

 

 

 

و یک کلاه کاست سفید داد دستم ، و خودش مشکی گذاشت .

 

 

 

_ جیمی فقط خیلی تند نرو ! 

 

 

 

_ قول نمی دم .

 

 

 

گفت و دستش رو گذاشت رو گاز .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۵ دقیقه بعد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلوی یک رستوران ایستاد و گفت : 

 

 

 

_ رسیدیم .

 

 

 

وقتی داشتیم پیدا می شدیم سرم گیج رفت و افتادم ؛ آماده بودم که با ملاج برم تو آسفالت ولی فرو رفتم توی یک جای نرم ؛ اول فکر کردم از شدت ضربه مردم تو آغوش ازرائلم . 

 

 

 

جرعت نداشتم چشمام رو باز کنم ، ولی آروم آروم باز کردم و چشم های آبی جیمی اولین چیزی بود که دیدم .

 

 

 

_ خانوم خانوما خوش می گذره؟ 

 

 

 

از شدت خجالت سرخ و شدم و سریع اومدم بیرون از بغلش .

 

 

 

_ می دونستی وقتی خجالت می کشی خیلی کیوت تری؟ 

 

 

 

با سر گفتم : نه .

 

 

 

_ حالا بدون .

 

 

 

و دستم رو کشید برد تو رستوران .

 

 

 

یک میز وسط همه ی میز ها بود که از همه نیز بزرگتر بود .

 

 

 

و روش همه چیز بود : 

 

 

 

وافل ، پنکیک ، چیز کیک ، انواع کیک ها ، رولت ، نون خامه ای ، کیک خیس ، توت فرنگی ، موز ، نوتلا ، کروسان ، موچی، چیز کیک ژاپنی، نون تست شده ، نون فرانسوی، نون باگت ، کره ، پنیر ، مربا ، عسل ، کره ی پسته ، کره ی بادام ، کره ی بادام زمینی ، نیمرو ، املت، ژامبون گوشت ، ژامبون مرغ ، قهوه ، آب پرتقال ، آب آلبالو ، انواع آب میوه ها ، چای و..........

 

 

 

دهنم آب افتاده بود .

 

 

 

جیمی رفت و نشت ؛ منم روبروش نشتم و آروم شروع به خوردن کردیم .

 

 

 

وقتی سرم رو آوردم بالا قیافه ی جیمی خیلی با نمک بود .

 

 

 

داشت پنکیک با نوتلا ، توت فرنگی و موز می خورد و دور دهانش پر از شکلات بود .

 

 

 

نتونستم خودم رو کنترول کنم و زدم زیر خنده .

 

 

 

_ چیه ؟

 

 

 

بریده بریده جواب دادم :

 

 

 

_ ی...ک لح..ظه .....وا..ی..سا ( یک لحظه وایسا ) 

 

 

 

و بعد از توی کیفم یک آینه کوچیک و بسته ی دستمال کاغذی جیبی درآوردم. 

 

 

 

آینه رو دادم به جیمی و خودم مشغول تمیز کردن ؛ شکلات ها شدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک صبحانه ی مفصل خوردیم ولی تازه ساعت ۱۰ بود که به جیمی گفتم : 

 

 

 

حالا چی کار کنیم ؟

 

 

 

_ امروز کلی کار های هیجان انگیز در راه داریم .

 

 

 

_ باشه .

 

 

 

_ سیر شدی ؟ بریم؟

 

 

 

_ آره ، بریم که کلی ذوق دارم .

 

 

 

و دست هام رو زدم بهم .

 

 

 

_ خب بدو بریم .

 

 

 

و به سمت درب خروج رفتیم .

 

 

 

خیلی عجیب بود ......

 

 

 

دیگه موتو. اونجا نبود ولی جاش یک ماشین بود .

 

 

 

یک BNW x6 به رنگ بژ با داخل مشکی بود که روش سویچ آن قرار داشت ! 

 

 

 

وقتی غرق نگاه کردن به ماشین بودم جیمی گفت : 

 

 

 

خوشت اومد ؟ 

 

 

 

_ آره خیلی قشنگ !

 

 

 

_ خب بدو بریم . 

 

 

 

و رفت و در سمت راننده رو باز کرد منم نشستم سمت شاگرد .

 

 

 

راه افتاد .

 

 

 

_ خب جیمی آهنگ شاد چی داری ؟

 

 

 

_ بیا آهنگ ایرانی گوش بدیم ؟

 

 

 

_ ایرانی ؟ 

 

 

 

_ آره خیلی آهنگ هاش قشنگ .

 

 

 

و بعد آهنگ اون کشور رو گذاشت : 

 

 

 

 

 

 

 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

 

 

 

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 

 

 

تو از دشتای دور و جاده های پرغبار

 

 

 

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

 

 

 

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

 

 

 

تمومه انتظار، میاد همرات بهار

 

 

 

چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت

 

 

 

چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت

 

 

 

غریب آشنا، دوست دارم بیا

 

 

 

منو همرات ببر به شهر قصه ها

 

 

 

بگیر دست منو تو اون دستات

 

 

 

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

 

 

 

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

 

 

 

تو زندونم با تو من آزادم

 

 

 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

 

 

 

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 

 

 

تو از دشتای دور و جاده های پرغبار

 

 

 

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

 

 

 

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

 

 

 

تمومه انتظار، میاد همرات بهار

 

 

 

چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت

 

 

 

چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت

 

 

 

غریب آشنا، دوست دارم بیا

 

 

 

میشینم میشمرم روزا و لحظه ها

 

 

 

تا برگردی بیای بازم اینجا

 

 

 

چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

 

 

 

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

 

 

 

تو زندونم با تو من آزادم 

 

 

 

 _ راست می گفتی ! خیلی قشنگ .

 

 

 

_حالا خواننده اش کی بودن ؟

 

 

 

_ وایسا ، وایسا . الان می گم ! آها اولی کوگوش ؟ گو کوش ؟ کو کوش ؟

 

 

 

آها یادم اومد گوگوش  

 

 

 

_راه خیلی طولانی بخواب .

 

 

 

_ باشه . توهم خسته شدی ؛ بیدارم کن من رانندگی کنم تو بخواب .

 

 

 

_ باشه عزیزم بخواب .

 

 

 

منم چشمام رو بستم و با یک عالمه رویای قشنگ خوابیدم .

 

 

 

 _ آیلی . آیلیم ، پاشو دیگو . 

 

 

 

 خمیازه ای کشیدم گفتم : 

 

 

 

_ بیدارم .

 

 

 

 و آروم آروم چشام رو باز کردم.  

 

 

 

کنار دریا بودیم .

 

 

 

_ چند ساعت خوابیدم ؟

 

 

 

_ ۷ ساعت و خورده ای .

 

 

 

_. کجایم ؟

 

 

 

_ مونترال. 

 

 

 

 چشام هر لحظه گرد تر می شد ؛ ما از تورنتو اومدم بودیم مونترال .

 

 

 

_ برای ۳ روز اینجا ایم .

 

 

 

_ من لباس ندارم .

 

 

 

_ کاری نداره ؛ می ریم می گیریم .

 

 

 

من دویدم سمت دریا. کفش هام رو درآوردم و پاهام‌رو کردم تو شن ها 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۳۰ دقیقه بعد 

 

 

 

 

 

 

 

فکرش هم نمی کردم که زندگیم به اینجا کشیده شه .

 

 

 

من که فقط درس می خوندم که از آمریکا برم ، یک روز اتفاقی به کانادا کشیده شدم ، تن به یک ازواج اجباری دادم چون فکر می کردم می تونه من رو به گذشته ام نزدیک کنه ، ولی انقدر درگیر این خاندان شدم که کلا خودم رو از یادم رفت. 

 

 

 

ولی حالا نشتسم توی یکی از سواحل زیبای مونترال و سرم رو گذاشتم روی شونه ی جیمی ورد نوه ی دوم خاندان و دارم غروب خورشید رو نگاه می کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 _ جیمی ؟

 

 

 

_ نه ، فکرش هم نمی کردم ، که الان کنار تو توی یکی از سواحل مونترال بعد اون اتفاق وحشتناک باشم .

 

 

 

کلا قطع از زندگی کرده بودم .

 

 

 

پاشد و خودش رو تکوند و ادامه داد : حالا پاشو بریم غذا بخوریم .

 

 

 

 رفتیم و یک غذای خوشمزه ای که برای مونترال بود رو خوردیم .

 

 

 

اسم غذا پوتین بود ؛ سیب زمینی، قارچ ، پنیر و کلی ادویه ی خوش طمع .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فردا صبح 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ آیلی پاشو که برنامه داریم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بلند شدم تابستان بود برای همین به حمام رفتم زد آفتاب و رژ لب صورتی کم رنگی زدم و پیراهن بلند سفید رنگی با سندل های آبی آسمانی و کلاه آفتابی پوشیدم؛ این ها صبح روی تختم بود و حدس می زدم کار جیمی! 

 

 

 

 

 

 

 

_ خب خب ، برنامه ی امروز. چیه جیمی ؟

 

 

 

_ جنگل و کباب کردن ؛ قارچ های که خودمون از جنگل می چینیم .

 

 

 

_ بزن بریم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوار ماشین شدیم و به سوی یک جنگل خفن راه افتادیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ رسیدیم.

 

 

 

گفت و پیدا شد و کلی وسایل پیک نیک رو درآورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و بعد گفت : 

 

 

 

خب بریم سراغ چیدن قارچ ها.

 

 

 

کلی قارچ چیدیم .

 

 

 

 

 

 

 

و من رفتم تو اون چشمه ای که اون نزدیکی ها بود قارچ ها شستم شون و بعد جیمی کباب کردنشون و خوردیم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز روز ۳ بود و وقت. برگشتن .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من خیلی ناراحت بودم .........

 

 

 

آخه این سفر خیلی سفر خوبی بود .

 

 

 

ولی راهی جز برگشن نداریم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره ی ۲ : 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک شب برفی بود .

 

 

 

من داشتم می رفتم در تخت خوابم تو بخوابم که یک گوله برف خورد تو پنجره ی اتاقم .

 

 

 

سریع با سرعت نور لباس گرم پوشیدم و یواشکی رفتم پاین و مسلح ( منظور گوله ی برف ) آمده ی حمله بودم که از پشت یک گوله برف خورد تو سرم ؛ منم سریع چرخیدم و شروع کردم به گوله برف زدن .

 

 

 

ولی از همه ی طرف بهم گوله می خورد ؛ که باند مافیا و شهروند های که با مافیا دست به یکی کرده بودن به سرپرستی گاد فادر اومدن بیرون :  

 

 

 

جیمی : گاد فادر 

 

 

 

جیمز : دکتر لکتر 

 

 

 

بنیامین : مافیا ساده 

 

 

 

هلنا : شرلوک هولمز 

 

 

 

آریانا : جلاد 

 

 

 

و من یک بی پناه 

 

 

 

اون شب تا صبح برف بازی کردیم و خندیدیم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره ی سوم : 

 

 

 

 

 

 

 

در اتاقم زده شد ؛ بفرمائید داخل.

 

 

 

جیمی بود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به شرطی که باخته بود عمل کرده بود ؛ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۵ دست بسکتبال شهری . با تیم های یک نفره .

 

 

 

و من ۴ دست بردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شرطمون هم ۲ تا بستنی قیفی بود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ آخ جون ! که این بستنی خوردن داره .

 

 

 

جیمی انگشت زد رو بستنی ایش و. بعد زد 

 

 

 

روی بینی من.

 

 

 

 

 

 

 

و اینجا شروع جنگ بستنی ما بود .

 

 

 

انقدر اتاقم کثیف شد که شب رو مجبور شدم برم پیش هلنا بخوابم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب مهمانی : 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگشتم به حال......

 

 

 

بله ، چیزی که من خیلی وقت نمی تونم قبولش کنم .

 

 

 

من عاشق جیمی ورد نوه ی دوم خاندان ورد شدم .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آره دوباره منم آیلی بل دختر ۱۹ ساله ای که یکی از بازی های عمارت ورد رو انجام داد .

 

 

 

یک جنایت کار رو به سزای کار هاش رسوند ،

 

 

 

نوه ی سرد و مغرور خاندان رو عوض کرد .

 

 

 

و شروع همه این ها .....

 

 

 

با یک ازواج اجباری بود .

 

 

 

می تونستم قبول نکنم؛ ولی احساس می کنم این ازواج من رو به گذشته ام نزدیک تر می کنه .

 

 

 

پس موندم .

 

 

 

و تا آخرش هم هستم 

 

 

 

و حالا عاشق جیمی شدم .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این فکر ها رو کنار گذاشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و سعی کردم از مهمانی لذت ببرم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من و جیمی وارد مهمانی شدم .

 

 

 

یک خانم و آقا به طرف ما اومدن .

 

 

 

جیمی با هر دونفرشون دست داد و من هم تقلید کردم .خانم بهش می خورد بیست و خورده ای سالش باشه و آقا سی و خورده ای

 

 

 

آقا رو به جیمی گفت : 

 

 

 

ما رو قابل ندونستی عروسی دعوتمون کنی ؟

 

 

 

_ ما هنوز ازواج نکریم هفته ی آینده عروسیمون هستش براتون کارت دعوت فرستادیم .

 

 

 

آقا با تعجب رو به همسرش برگشت و گفت : سارا تو کارت دعوتی دریافت کردی ؟

 

 

 

حالا فهمیدم نام خانم سارا .

 

 

 

_ وای . آره ، یادم رفته بود بهت بگم .

 

 

 

جیمی تو بحثشون مداخله کرد و گفت:

 

 

 

سارا چرا با آیلی نمی ری اون طرف تا ما دو تادوست یک زره اختلات کنیم ؟

 

 

 

سارا با شنیدن اسمم یک استرس و ترس عجیبی افتاد تو نگاهش ولی سریع آرامش خودش رو حفظ کرد و دست من رو کشید برد وسط. یک عالمه دختر .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اولی که چشم سبز و بور بود گفت :

 

 

 

 من آناهیتا هستم آنا صدام می کنن .

 

 

 

یک دختر. چشم مشکی خیلی خوشگل و با نمک ولی کمی توپل گفت : من لوسی هستم .

 

 

 

یک دختر با چشم. ها قهوه ای که داشت با نگاهش من رو قورت می داد و با لحن خیلی بدی گفت : النا .

 

 

 

_ من آیلی هستم ،آیلی بل . از آشنایتون خوش وقتم .

 

 

 

لوسی با ذوق و شوق گفت : تو همسر جیمی وردی ؟ اونی که اون پسر سرد و مغرور رو به کسی که الان هست تبدیل کرد ؟ بعد از مرگ الیزابت 

 

 

 

با گفتن نام الیزابت لحنش غمگین شد ، اون ها نمی دونستن چه خنجری از پشت خوردن.

 

 

 

النا روبه لوسی گفت: یک جوری می گه انگار اورانیوم قنیع کرده . والا من هم می تونستم . اگه توسط ساموئل انتخاب می شدم .

 

 

 

حالا فهمیدم چرا النا اون طوری نگاهم می کرد ؛ اون هم یکی از طرف دار های جیمی . که به من حسودی می کنه.

 

 

 

آناهیتا در دفاع از من گفت : والا ما سه سال نتونستیم یک خنده رو لب جیمی بیاریم آیلی هم حالش رو خوب کرد، شادش کرد ، خندوندش ، تازه یک مسافرت ۳ روزه هم باهم رفتن جیمی بزور از عمارت بیرون می رفت . ساموئل یک عالمه خانم رو آورد برای ازدواج با جیمی ولی جیمی یک کاری کرد سر ۱ هفته فرار کنن .

 

 

 

سارا : این حرف ها رو ولش کنید و روبه من گفت : نوشیدنی چی می خوری ؟

 

 

 

_ هرچی باشه مهم نیست فقط الکل نداشته باشه .

 

 

 

النا گفت : من می یارم . آب آلبالو باشه اوکی ؟

 

 

 

_ بله ممنون.

 

 

 

بعد از شنیدن جواب من النا سریع پاشد و رفت سمت گارسون سفارش داد و اومد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند دقیقه بعد .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گارسون سفارش های میز ما رو آورد؛ من هم که بسیار تشنه ام بود کل لیوان رو یک جا سر کشیدم ؛ از زبانم تا آخر معده ام سوخت ولی توجه نکردم .

 

 

 

 

 

 

 

با دختر ها کلی رقصیدیم و خندیدم همینطوری الکی می خندیدم ؛ دنیا برم تار شده بود .

 

 

 

تا اینکه آهنگ لایت گذاشتن و همه زوج ها رفتن وسط و شروع به رقص تانگو کردن چند دقیقه با لبخند محوی تماشا شون کردم و بعد تلو تلو خوران بلند شدم و به سمت حیاط پشتی رفتم .

 

 

 

وقتی درحال قدم زدن بودم به صورت خیلی بدی سرم گیج رفت و در جای نرم فرو رفتم. و همه جا تاریک شد 

 

 

 

 صدای داد جیمی اومد که گفت :چی شده ؟! چی به آیلی دادین ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمام رو باز کردم .

 

 

 

همه جا تاریک بود ساعت رو میزم ساعت سه صبح رو نشون می داد ؛ تو تختم بودم و هرچی به مغزم فشار می آوردم اتفاقات بعد از اون نوشیدنی بد مزه رو به یاد نمی آوردم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در اتاقم با ضرب باز شد ؛ جیمی بود .

 

 

 

 با قدم های بلند خودش رو به تخت رساند و نشست .

 

 

 

به نیمرخ اش نگاه کردم ؛ چهره ی قشنگی داشت ولی حیف که اخماش توی هم بود برای همین پرسیدم : 

 

 

 

چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

 

 

 

جوابم رو نداد و بیشتر اخم کرد .

 

 

 

_ چته ؟ چی شده ؟ چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

 

 

 

روش رو با عصبانیت به من کرد و گفت : چی شده ! چرا ناراحتم ؟ چرا عصبانیم ؟ چه غلطی کردی تو مهمونی کوفتی ؟ ممکن بود بری تو کما . چی خوردی ؟

 

 

 

داشت همونجوری سرم داد می زد ؛ و من عین ابر بهار گریه می کردم .

 

 

 

یهو به خودش اومد و فهمید چی کار کرد شروع کرد به پاک کردن اشک های من و آروم حرف زدن : آخه عزیز من ، قشنگ من ، عشقم ، مگه بهت نگفتم تا چیزی بهت ندادم نخور خب دیگه عقاوبش اینه که حالت بد شد .

 

 

 

_ من هیچی نفهمیدم ، بعدش اگه فقط فقط یک بار دیگه سر من داد بزنی . می زارم میرم . دیگه بهت نمی گم بار آخرت باشه چون دفعه ی بعد می زارم میرم. میرم یک جایی که حتی جنازه ام رو پیدا نتونید بکنید .

 

 

 

_ باشه عزیزم . من شکر خوردم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون شب با فکر اینکه آیا جیمی عاشقم هستش یا خیر ؟‌ 

 

 

 

خوابیدم .

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۶ 

 

 

 

توی یک جای تاریک گیر کرده بودم از اون طرف صدای ناله می یومد، یک طرف جیغ یک طرف شیون .

یک دفعه مردی با نقاب ترسناک نقابی سفید با چشم های مشکی، روی صورت نقاب پر از خون بود ....

 یک اسلحه گذاشت رو سرم هولم داد روبه جلو ؛ همجا تاریک بود و اون من رو هدایت می کرد.

به در اتاقی 

 

رسیدم .

 

 

در باز کرد من رو هل داد داخل .

جیمی بسته شده بود به صندلی صورتش پر از خون بود و دست ها و پاها حتی دهانش با طناب بسته شده بود .

 یک اسلحه بالای سرش بود .

طرفی که اسلحه رو نگه داشته بود به جیمی با صدای کلفتی گفت : 

حرف آخری نداری ؟ و طناب رو از روی دهانش محکم کشید درحدی که لبش پاره شد می خواستم بدوم سمت جیمی ولی یک نفر دیگه ی اسلحه روی سر من نیز گذاشت.

 

 

 

جیمی : آیلی . دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت . بابت همه چیز ازت ممنونم ولی بدهی من باهات صاف نشد ؛ عمرم قد نداد باهات ازدواج کنم ؛ و این برای من آرزو شد کاشکی یکم زودتر بهت گف....

 

هنوز داشت ادامه می داد ولی طرف یک گلوله تو مغزش خالی کرد .

عشقم .

جلو چشمم پر پر زد ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 با باز شدن درب اتاقم 

از خواب پریدم ..........

 

_ چی شده ؟ صدای جیغ ات کل عمارت رو برداشته .

هیچی نتونستم بگم فقط نشتسم زار زار گریه کردم و عین ابر بهار اشک ریختن .

جیمی که وضعیت من رو دید برام یک لیوان آب ریخت داد خوردم و بغلم کرد و شروع به نوازش کردن کمرم شد .

یک زره که آروم تر شدم گفتم : برات امشب خواب نزاشتم ......

_ اشکال نداره ، نهایتش پتو بالشت ام رو برمی دارم جلو در اتاقت می خوابم .

 از این حرفش خنده ام گرفت .

_ ممنون بابات همه چی .... 

_ برو بخواب .

_ بازم ببخشید که امشب برات خواب نزاشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان حال : 

 

 

پاشدم رفتم یک پارچ آب یخ آوردم .

_ اگه تا ۳ بلند شدی که شدی . 

نشدی نتیجه اش رو می بینی .

_ مامان بزار ۵ دقیقه بخوابم .

کل پارچ رو خالی کردم روش ؛ از خواب بدجور پرید .

_ ای دختره ی ور پریده ؛ دیشب که برامون خواب نزاشتی اینم از الان .....

_ ۱ مگه می خوای بری مدرسه ؟ 

۲ مگه من مامانتم ؟

۳من میرم بیرون تا ۵ دقیقه دیگه حاضری .......

 

 

 

۵ دقیقه بعد 

 

 

داشتم خودم رو تو آینه نگاه می کردم : مینی فیس بودم ، بینی کوچیک ، لبای خوش فرم ، صورت سفید ، چشم های سبز ، موهای کوتاه شده ی خیلی کیوت با فرق وسط .....

لباس هم که شلوار بگ مشکی با یک کراپ تاپ سفید و جوردن سفید مشکی .

قدم بلند بودد و خوش اندام بودم .

در همین فکر ها بودم که جیمی وارد شد .

اون یک تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی و جوردن پوشیده بود .

 

در واقع با من ست کرده بود .

_ خب ، جیمی به بنیامین و جیمز گفتی برن اتاق جلسات ؟

_ بلهههه 

به سمت اتاق جلسات راه افتادیم .

اتاق جلسات یا در اصل اتاق کنفرانس خاندان ورد که من تمامی: تحقیقاتم رو درمورد کایل اونجا کرده بودم .......

جیمز و بنیامین روی یکی از ۸ صندلی نشته بودن .

جیمی با چشم های گرد شده دور بر و نگاه می کرد چون پر از سند و مدارک از کایل بود .

_ جیمز ، جیمی و بنیامین سه نوه ی خاندان ورد حق شماست که بدونین ۴ سال پیش چه خنجری از پشت خوردید .....

لپتاپم رو درآورد؛ پاکت رو نشون دادم عکس ها، هفت تیر ، نامه ، صداهای ظبط شده و ..... 

جیمز : لعنتی ، عوضی چه ناروی به ما زد .

کلی ناسز به الیزابت گفت که البته حقش بود .

بنیامین اون ور اشک می ریخت و زمزمه می کرد : اون مثل خواهر نداشته ی ما بود ؛ چه طور تونست ؟ 

جیمز بلند شد و رفت ؛ جیمی هم رفت برادر کوچیک ترش رو بغل کرد .

و در گوشش چیزی گفت که بنی رنگش قرمز شد .

 حدس می زدم چی گفته پس .....

 

 

 

 

_ الو آریانا ؟

_ با اون چشم آبی خوش می گذره؟ 

_ خودت رو برسون اینجا .

_ شوخی می کنی ؟ من چه طوری خودن رو برسونم کانادا ؟

_ قضیه جدی ! بنیامین بهت نیاز داره .

_ ۲ ساعت دیگه اونجام .

_ نچ ، ساعت ۵ عمارت می بینیم همه برو به کارات برس .

_ اوک ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۷ 

 

 

_ آیلی بدو بریم .

سریع از دست شویی اومدم بیرون .

_ بریم عزیزم ؟

_ آره فقط بدو .

و دست من رو دنبال خودش می کشید و غر می زد .‌‌

رفتیم تو گاراژ قرار بود راننده و بادیگارد ها ما رو همراهی کنن ....

البته به درخواست من ؛ چون جیمی می گفتش که خودمون دوتای با یکی از موتورهای جیمز ، جیم شیم .

ولی خطرناک بود چون ممکن بود الیزابت برامون نقشه کشیده باشه از اون افعی هیچی بعید نبود .

ولی به جیمی چیزی نگفتم چون نمی خواستم نمک رو زخمش بپاچم .

حکم ما مشخص بود ، برنامه ریزی شده با تمرین .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل ۳۸ 

 

الیزابت کایل رو با لباس مخصوص ، دست بند و پا بند آوردن با دیدن این صحنه سریع به سمت جیمی برگشته ام انتظار داشتم حالش بد شه بغص تو گلوش باشه و حالش افتضاح باشه ولی فقط با یک پوزخند داشت نگاهش می کرد .

سریع روبو برگردوندم ؛ ولی در عوض اون من رو بیشتر به سمت خودش کشید .

_ عه ، جیمی زشته .

_ چه زشتی ؟

_ می خوای چی رو به کی سابت کنی ؟ الیزاب؟ دنیا ؟ کی دقیقا . امروز که دادگاه تموم شد باهاش رابطه ی ماهم تموم میشه ! من رو بازی چه کرده بودی . حالا متوجه شدم . هنوز هم اتفاقی نیفتاده تو به من هیچ علاقه ای نداری و این ازواج زوری و تمام .

بهش محلت صحبت ندادم ؛ ولی می دیدم همونجوری که خودم بعد از گفتن هرکلمه حالام بدتر می شده اونم همونطور .

یعنی نباید این طوری می کردم ؟ دوستم داره ؟ یا نقش ؟ کار خوبی کردم ؟

 

 

من هیچی از جلسه ی دادگاه متوجه نشدم ، فقط وفتی قاضی گفت : 

حکم چی ؟ خانم بل و آقای ورد ؟

جیمی دستم رو آروم کشید برد جلو میز قاضی و هما هنگ جوری که دیشب تمرین کرده بودیم گفتیم : 

 

 

حبس ابد !   

_ وارد می شد و هیچ بخششی ندارد .

 

 

 

با تموم شدن دادگاه انگار به زندگی من نیز پایان دادن .

به جیمی نگاه کردم انتطار داشتم الان خوشحال باشه ، ولی اونم حالش دسته کمی از من نداشت .

با لحن تندی بهش گفتم : اگه می خوای هنوز دیر نشده ، حکم رو تغییر بده از زندان بیارش بیرون ، از فامیلی ات استفاده کن آقای ورد .

بیارش بیرون باهاش ازواج کن و شاد باش .

سرم داد زد : نه لعنتی من برای اون ناراحت نیستم . خوشحالم هستم . ناراحتی من دلیل دیگه ای داره . نمی فهمی ، حتی خودم هم دردم رو نمی فهمم .

گفت و سرش رو انداخت پاین .

پوزخندی زدم: بهت گفته بودم اگه فقط ، فقط یک باره دیگه سرم داد بزنی می زارم می رم . اگه الان نمیرم فقط و فقط برای اینه که ......

نمی تونستم بگم پس ساکت شدم اشک ریختم و دویدم به سمت ناکجا آباد . فقط دیویدم .

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت ۱۲ : 

 

رسیدم جلو در عمارت .

از حیات که گذشته ام وارد عمارت شدم ؛ همه به صورت پراکنده ، عصبانی ، ناراحت و پر از ترس تو سر سرا بودن : هلنا ، جیمز ، بنیامین ، جیمی حتی آریانا که به کل یادم رفته بودش .

خودم رو. سریع انداختم تو بغل آریانا و زاززار گریه کردم .

همه دورم رو گرفتن هلنا غش کرد جیمز رف سراغ اون بنی رفت آب بیاره برام . جیمی چشماش ، چشم های آبیش قرمز بود قشنگ معلوم بود گریه کرده هیچی نگفت. 

فقط و فقط از توی بغل آریانا کشیدم بیرون یک دستش رو زد زیر کمرم. و اون یکی زیر ران هام و بغلم کرد و با سر به آریانا اشاره کرد که چیزی نیست .

 

آروم آروم قدم می زد به سمت در اتاقم هم من اشک می ریختم و. هم اون؛ من با شدت اون با آرامش ولی زیاد .

 

در اتاقم رو باز کرد ، وارد و شد و من رو گذاشت روی تخت و خودش هم نشتس کنار تختم .

صورتم رو ناز کرد و گفت : آخه ! تا ساعت ۱۲ شب چی کار می کردی ؟ آیلی ؟ همه ی ماهارو سکته دادی . چرا اونطوری کردی ؟ تو حرفات رو زدی با خشم هم زدی من رهات نکردم دنبالت کردم ولی از یک جای به بعد گمت کردم . حالا صحبت های من رو گوش بده . بودن تو کنار من ای بابا چه جوری بگم ؟ یک حس آرامش بهم میده برای همین تورو به خودم نزدیک کردم چون ممکن کنترلم از دستم خارج شه بگم قصاص .

باشه ؟ تو همه ی وقت های که باید تو گذشته می بودی ، نبودی . ولی حالا هستی ولی توی نقطه ی حساس ول کردی رفتی . 

_ ببخشید، عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود ناراحت بودم درک کن .

_ باشه ؟ ولی قول می دی از الان تا همیشه کنارم بمونی ؟

و انگشت کوچکش رو آورد بالا .

_ آره قول می دم با تمام وجود . توهم قول می دی ؟

_ تا پای جون .

 

 

فصل ۳۹ 

آیا این قول به معنی اینکه اون هم من رو دوست داره ؟ یا فقط یک احساس دفاع از من یا ترحم؟ 

 

می خواست بلندش و از اتاقم بره ؛ ولی تا اومد بلند شه دستش رو گرفتم و گفتم : امروز وقت نشد ازت بپرسم دیشب چی شد ؟

_ هیچی من و این آقا یک دوست قدیمی داریم ، اسمش جک . می دونی که خیلی ها عاشق من هستن . ولی آقا بزرگ بعضی ها رو بنا به دلایلی انتخاب می کنه که ما هیچ کدوم نمی دونیم ؛ جیمز به اون کشور میره و اون فرد برگذیده رو با خودش میاره . النا هم یکی از اونا حاضر با تمام اخلاق های بد من کنار بیاد ؛ ولی با من ازواج کنه . ولی پدربزرگم هیچ وقت انتخابش نکرد . 

خودش چند بار داو طلب شد ولی قبول نشد .

خودمم نفهمیدم چرا ؟ 

اگه خانومی تا اینجای که تو هستی بیاد من نمی دونم چرا ؟ باید به یکی از مهمونی های این دوستم ببرمش ؛ هیچ وقت النا اونجا نبود . ولی این سری نمی دونم چرا بود ؟ برای حسودی به تو و گفتی الکل نداشته باشه ، اون لج کرد و به طرف گفته بوده که یک شات تو آبمیوه ی تو بریزه ولی با آب میوه ی خودش که ۵ شات بوده اشتباه شده و شاید ام خودش برعکس برداشته چون اون اول برداشت.

و این شد که تو حالت بد شد و غش کردی اگه ۱۰ ثانیه دیرتر رسیده بودم معلوم نمی شد چی می شد . چون ممکن بود با صورت بری تو استخر .

_ خدای شکرت . معلوم نبود زنده بمونم یا نه ؟ چون شنا بلد نیستم .

حالا النا چی شد ؟

_ به سزای عمالش رسید . 

_ عه بگو دیگه .

_ چکش روخورد .

_ زدیش ؟

_ آره. 

با صدای که انگار از ته چاه می یومد گفتم : 

_ برای من ؟

_ آره فقط و فقط برای تو .

تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب می کردن ؛ و هر لحظه عاشق تر می شدم .

_ حالا تو بگو تو الان کجا بودی ؟ خانم کوچولو ؟ 

_ تو خیابون ها قدم می زدم ، ساعتم هم نداشتم ، گوشی و کیفم تو ماشین جامونده بود که خبر بدم .

_ باشه . ولی دیگه هرچی شد ، باید وایسی حرف بزنیم نه فرار کنی .

_ قول ، قول .

_ آفرین خانم کوچولو .

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...