رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت صد و هفتاد و چهارم 

نسرین که رفته بود تو آشپزخونه گفت:

ـ ماهتیسا که سوتی ندادش؟

منم رفتم تو آشپزخونه تا برنج رو آبکش کنم و گفتم:

ـ داشت سوتی میداد که جلوش رو گرفتم.

نسرین گفت:

ـ خب خداروشکر.

بعد رو به مادرش پرسید:

ـ مامان، بابا کی میاد؟

مامان که در حال وضو گرفتن بود گفت:

ـ رفته مسجد احتمالا یه یک ساعت دیگه باید بیاد.

همین حین آیفون زده شد. نسرین با تعجب گفت:

ـ یوسف برگشت؟

من گفتم:

ـ نه پانته‌آست.

در رو باز کردم و با کیک تو دستش اومد داخل و با سوت و جیغ گفت:

ـ مبارکه. مبارکه. دارم خاله میشم. اگه دختر بود اسمش رو من انتخاب میکنما.

خندیدم و گفتم:

ـ حالا بیا داخل. همه همسایه‌ها فهمیدن.

مامان یوسف همینطور که تسبیح میزد گفت:

ـ مادر ایشالا صحیح و سالم باشه، دختر و پسرش که فرقی نمی‌کنه.

نسرین که داشت شعله خورشت رو کم می‌کرد گفت:

ـ اگه پسر شد هم اسمش رو عمه جونش انتخاب می‌کنه.

بعدش همه باهم خندیدیم.

  • پاسخ 177
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

پارت صد و هفتاد و پنجم

پانته‌آ کیک رو گذاشت رو اپن و رو به نسرین گفت:

ـ حالا روی کیک رو نگاه کن. خدایی کیف نمی‌کنی از خلاقیت من؟

نسرین کیک رو برگردوند سمت خودش و گفت:

ـ ببینم. وای چقدر بامزه. باران بیا ببین.

اومدم و دیدم که عکس یه نوزاد با خامه شکلاتی کشیده رو کیک و زیرش نوشته:

" خوشبختی یعنی بچه‌ی باران و یوسف باشی "

خندیدم و زدم به پشتش و گفتم:

ـ از کجا اینا به ذهنت می‌رسه؟؟

پانته‌آ خندید و همون‌جوری که مانتوش رو روی جالباسی آویزون می‌کرد گفت:

ـ راستش رو بخوای، نوشتش فکر خلاقانه موری بود. من فقط درستش کردم.

واقعا چیز با نمکی بود و خیلی طرحش به دلم نشست. با ذوق گفتم:

ـ خیلی بانمک شده واقعا.

دو ساعت بعد، همه اومدن و دور هم شام خوردیم و کلی خاطره از گذشته ها تعریف کردیم و خندیدیم. بعد از شام، پانته‌آ رفت سمت یخچال و گفت:

ـ الان وقت کیکه. خب باران نظرت چیه اول تو هدیه‌ات رو به یوسف بدی بعد من کیک رو بیارم؟

موری که روبروی ما نشسته بود سریع گوشیش رو از رو میز برداشت و گفت:

ـ بزار اول من دوربین رو روشن کنم، واکنش‌ها رو ثبت کنم.

یوسف اول خندید و بعد با تعجب رو به من گفت:

ـ واقعا باران هدیه من چیه؟ من دیشب کل خونه رو گشتم و نتونستم پیداش کنم.

نسرین خندید و گفت:

ـ هنوز نیومده تو خونتون. فعلا تو وجود بارانه.

پارت صد و هفتاد و ششم

یوسف متعجب به همه ی ما نگاه می‌کرد. دیگه وقتش رسیده بود تا سورپرایز رو براش رو کنم و از این حالت متعجب درش بیارم. رفتم سمت اتاق خواب و از تو کیفم، ورقه سونوگرافی که با روبان بسته بودم رو درآوردم و برگشتم سمتشون. با کلی ذوق و هیجان به یوسف نگاه کردم و گفتم:

ـ تبریک میگم عزیزم. تو داری بابا میشی.

یوسف بلند شد و با شادی گفت:

ـ چی ؟ جدی میگی؟مطمئنی دیگه؟

مامان یوسف همون‌طور که از شادی پسرش خوشحال شده بود گفت:

ـ واا پسرم! معلومه که مطمئنه. ورقه رو تو دستش نمی‌بینی؟

اشک تو چشمای یوسف باعث شد که منم احساساتی بشم. اومد نزدیکم و بعد چند دقیقه خیره موندن بهم گفت:

ـ خیلی ازت ممنونم بارانم. ممنون که بهم این شانس رو دادی تا این حس قشنگ رو تجربه کنم، چقدر خوبه که دیدمت و اومدی تو زندگیم و شدی همسایه‌ی من.

اشکاش رو پاک کردم و با ذوق فراوان از اینکه این‌قدر تونستم خوشحالش کنم گفتم:

ـ خیلی خوشحالم از اینکه به حرف دلم گوش کردم و دستت رو گرفتم. مطمئنم بابای خیلی خوبی میشی عزیزم.

همین لحظه پانته‌آ کیک رو آورد و گذاشت روی میز.  موری بلند شد و همون‌جور که از کیک فیلم می‌گرفت گفت:

ـ عمو جون این نوشته هم خلاقیت من بودا. بعدا که اومدی بهم افتخار میکنی.

بعد این حرفش، همه با هم خندیدیم.

موری دوربین رو سلفی گرفت و اومد پیش ما وایستاد و رو به بقیه گفت:

ـ نسرین، عمو علی. همه بیاین پیش یوسف و باران وایسین می‌خوام عکس بگیرم یادگاری بمونه.

همه اومدن پشتمون وایسادن. چقدر خوشحالم که بهترین روز زندگیم کنار کسایی که دوسم دارن و دوسشون دارم گذشت. واقعا بابت وجودشون توی زندگیم خداروشکر می‌کنم.

موری گفت:

ـ خب حالا همه لبخند بزنین. سه ، دو ، یک .

 

 

کیمیاگر:

" وقتی تو چیزی را می‌خواهی همه ی جهان دست به یکی می‌کند تا تو آرزویت را متحقق کنی، آن چیزی که قسمت توست، از کنارت نخواهد گذشت."

 

 

( پایان )

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
  • اضافه کردن...