محیا سمامی 100 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و پنجم در گذشته وقتی جوان بودم فکر میکردم زمان لجبازی میکند و فکر میکردم اگر محکمتر بایستم، اگر بیشتر بخواهم، بالاخره کوتاه میآید؛ اما حالا میدانم زمان نه دشمن است نه دوست، فقط بیصدا عبور میکند و ما را با چیزهایی تنها میگذارد که جرعت فهمیدنش را دیر پیدا میکنیم. کمی مکث کردم انگار دنبال کلمهایی میگشتم که سال پیش گم کرده بودم گفتم ـ اون موقع فکر میکردم فرار کردیم و از شر تمام بدبختی ها خلاص شدیم. ادامه دادم: ـ نامهای که اون روز خوندم، چیزی از آینده نگفت فقط گذشته رو طوری یادآوری کرد که فهمیدم هنوز تموم نشده؛ وقتی نامه رو باز بدنم مثل مرده ها یخ زده بود تو نامه اینو نوشته بود. مرکل دیکنز فکر کردی اگه فرار کنی و بری جای دیگه من پیدات نمیکنم اشتباه فکر کردی، پدرت قرار بود امروز پیشت باشه ولی دیگه نمیاد. تو با این کار احمقانهات نه تنها خودت بلکه همه رو تو خطر انداختی. تو حق انتخاب داشتی و انتخاب تو کردی حالا نوبت منه. اگه حتی یک قدم دیگه برداری، حتی اگه فکر کنی میتونی باز هم فرار کنی قول میدم اولین چیزی که از دست میدی خانوادت باشن. مارین رو دوست داری نه؟ عشق همیشه نقط ضعف ادم هاست، عشق همون چیزی که میتونه همهچیز رو ناخواسته نابود کنه. نگران نباش تا چند ساعت دیگه هیچ اتفاقی نمیافتد اما زمان با هیچ کسی شوخی نداره. بعضی چیزها وقتی میشکنند هیچوقت درست نمیشن و بعضی راهها را میتونی فقط یک بار انتخاب کنی بعدش خراب میشن. من نمیخوام بهت بگم که برگردی فقط میخوام یاد بگیری که بعضی فرارها پایان ندارند. جیمز. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 11 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و ششم ـ مارین باید بریم سن دیگو. کیت گفت: ـ این آدم بهخاطر یهچیز کوچیک نامه تهدید نوشته خیلی قضیه رو بزرگ کرده اما اینطور نیست. سریع گفتم: ـ ما نباید میاومدیم پاریس ما نباید قضیه رو انقدر بزرگ میکردیم. مارین گفت: ـ درست میگی قضیه رو بزرگ کردیم خیلیخیلی بزرگ کردیم ولی بریم چه اتفاقی میوفته؟ مردم از دست ما عصبانین.... پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ پدرم چی؟ مارین گفت: ـ جون پدرت در خطره میریم اونو میاریم. رو به کیت کردم و گفتم: ـ میدونی پدرت کجاست؟ کیت گفت: ـ پدرم رفته سن دیگو. مایکل در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: ـ سلام. کیت گفت: ـ مایکل ما میخوایم بریم سن دیگو جون پدر مرکل در خطره. مایکل لبخند زد و گفت: ـ باشه کی بریم؟ گفتم: ـ الان. مارین گفت: ـ هرچه سریعتر بریم بهتره. مایکل گفت: ـ اگه عجله دارید میتونیم همین الان بریم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 12 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و هفتم الیزابت گفت: ـ مامانبزرگ شاید جیمز میخواست این نامه رو بنویسه تا شما رو وادار کنه که به سن دیگو برید. نگاهش کردم و گفتم: ـ برگردم که چیکار کنه؟ اوریانا گفت: ـ که تهدید کنه اگه باهاش ازدواج نکنی پدرتو میکشه. گفتم: ـ اون تهدیدشو کرده بود. جین گفت: ـ بیایید شام. گفتم: ـ خب دیگه کافیه بریم شام بخوریم. سر میز نشستیم گفتم: ـ خدایا مچکرم برای همه چیزهایی که به ما دادی. بعد یک انچیلادا (انچیلادا یکی از غذاهای مکزیکی است که با انواع سبزیجات، حبوبات، گوشت و پنیر پخته میشود.) برداشتم و گفتم: ـ پدرم خیلی انچیلادا دوست داشت. الیزابت گفت: ـ مگه شما با مکزیک بد نبودید چجوری غذاهای اونا میخوردین؟ خندیدم و گفتم ـ ما دشمن نبودیم اونا بهخاطر یک سری مسأله با ما دشمن بودین ولی دلیل نمیشه که غذاهای اونا رو نخوریم. بعد آرام و بیسروصدا شروع کردیم به غذا خوردن. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و هشتم بعد از خوردن شام صندوقچه رو از اتاق بیرون اوردم روی یکی از صندلیهای توی حال گذاشتم درش رو باز کردم و گفتم: ـ بچه بیایید میخوام یهچیزایی رو نشونتون بدم. بعد بچه اومدن و روبه روم نشستن. از تو صندوقچه یک جعبه بیرون آوردم و گذاشتم رو به روم درش رو باز کردم و گفتم: ـ اینا همون رز سیاه هایی هستند که مارین به من داده بود. بعد یهدونه رز سیاه رو بیرون آوردم، گل کاملا خشک شده بود. یکی از برگهاش افتاده مدتی به گل نگاه کردم. ماریانا داخله جعبه رو نگاه کرد و سریع گفت: ـ مامان بزرگ مگه مارین بهت رز سیاه نمیداد؟ پس این رز قرمز اینجا چیکار میکنه؟ اهی بلند کشیدم و جعبه رو تو صندوقچه گذاشتم و در صندوقچه رو بستم. جین گفت: ـ مامان اگه خسته نیستی ادامش رو تعریف کن. گفتم: ـ باشه. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و نه هوا هنوز تاریک و سرد بود. من و مارین آماده بودیم تا سفر به سن دیگو را آغاز کنیم. کیت و مایکل کنارمان بودند و این دلگرمی بود. همهچیز طبق برنامه پیش میرفت، اما چیزی در دلم سنگینی میکرد. نگرانی عجیبی در قلبم جا گرفته بود، انگار نمیخواستم به سن دیگو بروم اما پدرم در خطر بود. من و مارین میخواستیم سوار ماشین بشیم که نگاه من به خیابان افتاده و ماشین سیاه رنگی نظر من را جلب کرد که به طرف ما میاید. ناگهان ماشین جلوی در خانه کیت ایستاد. نگاهم به پلاک ماشین افتاد آن را خوب به خاطر دارم، هر لحظه دعا میکردم شاید یکی از اعداد را به اشتباه خوانده باشم اما دوباره تکرار کردم (MX-1915-03) چند بار تکرار کردم اما اعداد عوض نشدند. این پلاک را خوب بهخاطر دارم این ماشین را هم همینطور این پلاک ماشین جیمز بود همان روز اولی که به سن دیگو آمد پلاک ماشینش به چشمم خورد. مردی از ماشین پیاده شد، این مرد همان مردی بود که آن روز بسته را برای من اورد. مرد نزدیک من شد و مارین از ماشین پیاده شد و کنار من ایستاد. مرد دستش را در جیبش کرد و یک عکس را به من نشان داد. با دیدن عکس اشک از چشمانم سرازیر شد. در عکس تمام خانهها خراب شده بودند و این جا جایی نبود جز سن دیگو نگاهم به خانه خودمان افتاد سالم بود برای همین ترس تمام وجودم را فرا گرفت. مرد داشت دور میشد هنوز به عکس خیره شدم که ناگهان صدای شلیک شدن گلوله را شنیدم که به کتف مارین خورد. مرد اصلحه را در جیبش گذاشت و سریع سوار ماشین شد و از آنجا دور شد. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی خون از دستان مارین میچکید. از درد چشمانش به زور باز مونده بود بهش گفتم: ـ مارین سعی کن چشماتو نبندی. سرش رو تکان داد معلوم بود که بهزور چشماشو باز نگه میداره، کیت گفت: ـ بهتره سریع تر بریم. مایکل رفت و با یک پارچه اومد، پارچه رو دور دسته مارین بست و گره زد بعد خواستیم سوار بشیم که مارین گفت: ـ سن دیگو.... امن نیست. مایکل گفت ـ چی؟ مارین گفت: ـ جیمز فقط میخواست مطمئن بشه که ما میریم.... سن دیگو. گفتم ـ تو از کجا میدونی؟ کیت گفت ـ الان وقت این صحبت ها نیست بهتره عجله کنیم پدرت در خطر مرکل. بعد سوار ماشین شدم و مایکل به مارین کمک کرد و سوار ماشین شد و حرکت کردیم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و یک ماشین ایستاد و مایکل گفت: ـ خیلی خوب رسیدیم. غروب بود و کمکم هوا داشت تاریک میشد. از پنجره با ترس بیرون رو نگاه کردم، عکس رو جلوی پنجره گرفتم درست مثل عکس بود، تمام خونهها خراب شده بود و فقط خونه ما سالم بود. سریع از ماشین پیاده شدم و به مارین کمک کردم تا پیاده بشه بعد سریع به جلوی در خونه رفتم میخواستم در بزنم که دیدم در بازه برای همین سریع به داخل رفتم و گفتم: ـ پدر؟ کسی جواب نداد این بار بلند تر گفتم: ـ پدر؟ صدایی اروم گفت: ـ توی اتاقم! رفتم داخل اتاق کنار آشپزخونه پدرم روی صندلی نشسته بود. رفتم نزدیکش و بغلش کردم، صورتش رو دیدم رنگش کاملا پریده بود. مارین و مایکل و کیت اومدن داخل پدرم نگاشون کرد و بعد من رو نگاه کرد و گفت: ـ اگه چند دقیقه دیر می اومدید معلوم نبود زندم یا نه. بهش گفتم: ـ پدر پاشو باید همین الان بریم. پدرم گفت: ـ اون همیشه ما رو زیر نظر داره مرکل تو عصبانیش کردی مثل این میمونه که غذاش یک اژدها رو پنج روز نداده باشی. مایکل گفت: ـ زود باشید عجله کنید معلوم نیست جیمز بیاد اینجا یا نیاد. بلند شدم و پدرم رو بلند کردم پدرم رو به مارین کرد و گفت: ـ باید تیر رو از کتف تو در بیاریم وگرنه عفونت میکنه و نمیتونی با دستت کار کنی. مارین گفت: ـ الان تو این اوضاع نمیشه. پدرم گفت: ـ ممنون که هستی مارین. مارین لبخندی زد و راه افتادیم تا بیرون از خونه بریم. من چند تا عکس برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. بیرون از خونه رفتیم و من در خونه رو بستم به پدرم گفتم: ـ اول تو برو تو ماشین. میخواست سوار بشه که یک ماشین جلوی در خونه ما از حرکت ایستاد. مرد توی ماشین دقیقا همون کسی بود که به مارین شلیک کرده بود و این بار تنها نبود بلکه فردی باهاش بود که حتی فکر کردن به اسمش لرز رو به جونم میندازه. توی ماشین جیمز بود که با لبخندی ترسناک ما رو نگاه میکرد. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 17 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 تیر (ویرایش شده) پارت سی و دو جیمز از ماشین پیاده شد و به کتف مارین نگاه کرد و رو به اون مردی که توی ماشین بود گفت: ـ توماس تو گفتی این پسر رو کشتی چرا زندس؟ اون مرد که انگار اسمش توماس بود هول شد و سریع از ماشین پیاده شد و گفت: ـ قربان وقت زیادی نداشتیم. جیمز با حالتی عصبانی گفت: ـ یعنی چی وقت نداشتیم دوست داری به جای اون تو بمیری؟ جیمز و توماس همینطوری در حال بحث بودن و حواسشون به ما نبود من هم به مایکل نگاه کردم و خیلی آروم و بیسروصدا گفتم: _ پدر برو سوار ماشین شو. پدرم رفت و سوار شد من هم خواستم سوار بشم که جیمز دستم رو محکم گرفت و نگذاشت من سوار بشم و من رو کشیدم سمت خودش من هم دستم رو سریع از دستش کشیدم و دویدم سمت ماشین، جیمز سریع از جیبش یک کلت در اورد و شلیک کرد به بازوی من، من هم سریع سوار ماشین شدم و مایکل حرکت کرد. مارین کنار من نشسته بود و روبه من گفت ـ مرکل تیر رفت تو بازوت؟ گفتم: ـ نه فقط یکم خراشیده شد از بغل بازوم رد شد. مارین ی تیکه از پیراهنش رو پاره کرد و اون پارچه بست دور بازو من، من رو بهش گفتم: ـ مرسی دردش کمتر شد و به کتف اون نگاه کردم که خونی که از دستش اومده بود داشت کمکم سیاه بهش داشت عفونت میکرد هراسان بهش گفتم: ـ م....مارین.. دستت داره عفونت میکنه باید سریع تیر رو در بیاریم. پدرم به دست مارین نگاه کرد و گفت: ـ مرکل راست میگه دستت داره عفونت میکنه. مارین نگاهی به دستش کرد و گفت: ـ من خوم تیر رو از دستم در آوردم. و دست کرد توی جیبش و تیر رو از جیبش کشید بیرون و گفت: ـ نگا کنید تیر رو در آوردم از دستم، فقط جای تیر عفونت کرده. گفتم: ـ مارین انقد ساده ازش رد نشو خودت میگی جای تیر عفونت کرده باید شسته بشه. رو به مایکل گفتم ـ مایکل داریم کجا میریم؟ مایکل گفت. ـ خودمم نمیدونم فقط باید سریع از اینجا دور بشیم وگرنه هممون میمیریم. به مایکل گفتم: ـ باید سریع بریم یه جایی که اب باشه. بعد باقی مسیر رو هممون سکوت کردیم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت سی و سوم داشت خوابم میبرد که مایکل گفت: ـ مرکل نگا کن اونجا رودخونه.ست برو زخم مارین رو بشور. مارین خواب بود گفتم ـ مارین...... مارین بلند شو. مارین چشماشو باز کرد و من از ماشین پیاده شدم و گفتم: ـ مارین عجله کن بیا این ور. مارین یکم سریع تر از دفعه قبل جلو اومد و رسید به من، من پیراهن قسمت کتف مارین رو پاره کردم و یک پارچه برداشتم و خیس کردم و روی زخم مارین کشیدم بعد از چند دقیقه ی پارچه تمیز دیگه برداشتم و کتف مارین رو بستم تا عفونت نکنه. به مارین گفتم: ـ تموم شد بریم. مارین گفت: ـ بازو خودت چی؟ گفتم: ـ وایی داشت یادم میرفت. بعد من هم بازو خودمو شستم و با پارچه بستم. گفتم: ـ خوب حالا بریم. همین که میخواستیم بلند بشیم صدایی از پشت سرمون شنیدیم و اون کسی نبود جز جیمز. جیمز گفت: ـ گیر افتادید، قطعا این نقطه آخرین دیدارتون باهمه. گفتم: ـ چرا دست از سرمون برنمیداری؟ شهرمونو که نابود کردی، با مردمش چیکار کردی؟ گفت: ـ فکر کردی من دست از سرتون بر میدارم مثل یک کنه بهتون میچسبم تا وقتی که بمیرید. گفتم: ـ خوبه خودت قبول داری کنهای، توماس کجاست، حتما ی جا قایمش کردی که بیاد بیرون و مارو با تیر بزنه؟ اخرش که چی تو منو میخوای منم اون موقع مردم. یکم پوزخند زد و گفت: ـ من تو رو نمیکشم من اونو میکشم. مارین گفت: ـ بس کن پسر مکزیکی واقعا ی کنهای ت......... جیمز نزاشت حرف مارین تموم بشه که یک علامت داد و یکی از پشت یه سنگ بزرگ اومد بیرون، اون توماس بود که کلتشو در آورد از جیبش و جیمز گفت: ـ فقط اون پسره. رو مارین نشونه گرفت که من به مارین گفتم: ـ مارین برو تو ماشین عجله کن. بعد سریع مارین رفت توی ماشین و منم پشت سرش دویدم و رفتم تو ماشین مایکل سریع گاز داد و از اونجا دور شدیم ولی صدای جیمز رو شنیدم که میگفت: ـ همتونو میکشم اون مرد رو میکشم، اون زن رو میکشم، پدرتو میکشتم اون پسر رو میکشم ولی تو رو پیش خودم نگه میدارم چون من کنه هستم خیلیخیلی زود تو مال من میشی صبر کن. من از پنجره ماشین براش دست تکان دادم و گفتم: ـ اصلا خیال قشنگی نبود مکزیکی کثیف. بعد توی ماشین هممون با هم خندیدیم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت سی و چهارم ـ مامانبزرگ چرا جیمز انقد اصرار داشت که حتما باید باهاش ازدواج کنی وقتی که دوستش نداری و اون اینو میدونه؟ اینو اوریانا با لحن نا امیدی گفت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ چون اون کنه بود هرجا میرفتم ما رو تعقیب میکرد اون میخواست منو عذاب بده، برای همین انقد اصرار داشت، اون میخواست با کشتن پدر و مارین و بقیه من رو عذاب بده. جین گفت: ـ مامان همینطوری تو راه بودین؟ تا کی به مسیرتون ادامه دادین؟ گفتم: ـ ما تا غروب اون روز همینطوری توی راه بودیم تا وقتی که هممون خسته شدیم و بنزین ماشین هم به ته کشیده بود به یه روستا رسیدیم و اتفاقی که برای ما افتاده بود رو براشون تعریف کردیم و اونا گذاشتن ما اونجا بمونیم ولی هنوزم نمیدونم اون روستا کجا بود، چند روزی اونجا موندیم و خبری از جیمز و توماس نبود با خیال راحت اونجا زندگی کردیم و دو سال گذشت توی یک سال اول من با مارین ازدواج کردم و سال بعد تو به دنیا اومدی ولی اونجا یک اتفاق افتاد که باعث شد ما از اون روستا بریم. جین گفت: ـ چه اتفاقی؟ گفتم: ـ مهم نیست... یعنی.... هیچی ولش من. جین دوباره تکرار کرد. ـ مامان چه اتفاقی افتاد؟ اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم: ـ اون... اون پسر مکزیکی یک شب اومد پدر منو خفه کرد و پدرم فوت کرد, همون شب تو رو ازم داشت میدزدید که مارین یک صندلی برداشت و کوبند روی کمرش و اسلحه جیمز افتاد ولی جیمز دوید سمت ماشینش و مارین اسلحه رو برداشت و شلیک کرد با پای جیمز تو از بغل جیمز افتادی و من سریع رفتم تو رو از روی زمین برداشتم جیمز هم سریع بلند شد و سوار ماشین شد و رفت، اون شب برای اینکه به بقیه اهالی محل آسیب نرسه از اونجا رفتیم و برگشتیم لندن. الیزابت گفت: ـ بعدش چی شد؟ جین گفت: ـ بچهها مامان بزرگ خیلی خسته شده، از صبح داره برامون تعریف میکنه، نگاه کنید داره از ظهر میگذره، ناهار بخوریم بعدش یکم استراحت کنیم بعدش ادامش. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 18 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت سی و پنجم جین داشت ظرفهای ناهار رو میشست بچهها هم حوصلشون سر رفته بود گفتم: ـ میخوایید بقیشو براتون تعریف کنم؟ بچهها گفتن: ـ اره تعریف کن. گفتم: ـ باشه پس خوب گوش بدید. ـ تمام خاطرات من و پدرم از جلو چشمم رد میشد اون هم برام پدر و مادر یک قطره اشک از گوشه چشمم افتاد روی دستم مارین دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ـ مرکل درکت میکنم منم مادر و پدرم فوت کردن. نگاش کردم و بهش گفتم: ـ اما تو که گفتی پدر و مادرت ت............. مارین حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ تمام چیزی که تا الان راجب پدر مادرم بهت گفتم دروغ بود، ما یک زندگی عادی داشتیم تا وقتی پدرم بدهکار شد و اومدن جلوی چشممون کشتنش..... مارین چند لحظه مکث کرد و گفت: ـ چند روز بعدش مادرم خودکشی کرد.... فقط میخواستم بگم درکت میکنم. و بعد زیپ کیفش رو باز کرد و یک شاخه گل رز بیرون اورد رز قرمز بود بهش گفتم: ـ این دفعه نتونستی که رز سیاه پیدا کنی. بعد باهم خندیدیم مایکل گفت: ـ بهبه میبینم دارید میخندید. خندم ناخودآگاه قطع شد چون قاتل پدرم درست روبه رو مون بود. مایکل گفت: ـ اینو گفتم ولی دلیل نمیشه دیگه نخندین. با لکنت گفتم: ـ م....مایکل.... گاز بده .... گاز بده سریع. مایکل گفت چی شده، گفتم: ـ ج...جیمز. و مایکل جیمز رو دید که درست ماشین بغل ما بودن و لبخند زد و گفت: ـ او مرکل بهت گفتم تکتک میکشمشون اول پدرت بعدی کی میتونه باشه؟ کلتش رو از جیبش در اورد و روی مارین نشونه گرفت بلند گفتم: ـ مایکل گاز بده. بعد مایکل با تمام سرعتی که میتونست رفت و جیمز شلیک کرد و درست تیرش از بغل گوش من رد شد و ما از جیمز دور شدیم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) پارت سی و ششم هوا داشت کمکم روبه روشنایی میزد کیت گفت: ـ ما تا کی میخوایم همین طوری فرار کنیم؟ مایکل گفت: ـ نمیدونم اگه فرار نکنیم هممون میمیریم. گفتم: ـ واقعا ازتون عذرخواهی میکنم من شما رو هم با فکرهای احمقانم درگیر کردم فکر کردم با اون ازدواج نکنم بهتره ولی بدتر شد. مارین گفت: ـ مرکل تو پشیمونی؟ گفتم: ـ اگه یک پسر مکزیکی نیوفتاده بود دنبالمون و نمیخواست ما رو بکشه اصلا پشیمون نبودم. و با هم توی ماشین خندیدیم. بچمون رو دیدم که خواب بود به مارین گفتم: ـ اسمشو چی بزاریم؟ مارین گفت: ـ الیزابت چطوره؟ گفتم: ـ نه اوریانا به نظرم بهتره مارین گفت: ـ نه. مایکل و کیت هم زمان باهم گفتن: ـ جین. بعد باهم خندیدن، گفتم: ـ جین به نظرم بهترین اسمه. مارین گفت: ـ اره قشنگه. چند ثانیه گذشت و من اطراف جاده رو نگاه کردم فقط دره بود و یک جاده از ترس دستام یخ زد بود. داشتیم از پیچ جاده رد میشدیم که صدای موتور ماشین جیمز رو دوباره شنیدیم، مارین گفت: ـ لعنتی...... ول کن نیست. من برگشتم و از شیشه پشت ماشین نگاهشون کردم و گفتم: ـ داره خیلی نزدیک میشه. صدای شلیک دوباره توی گوشم پیچید گلوله خورد به اینه بغل ماشین کیت گفت: ـ لعنتی دستمو نمیاوردم تو معلوم نبود چه بلایی سرش میومد. مایکل فرمون رو پیچوند اما جاده لیز بود نزدیک بود بریم تو دره گفتم: ـ مایکل بپیچ چپ بعد، ماشین به حالت اول خودش برگشت اما یهو نور زیادی پشت سرمون پر شد. ماشین جیمز بود که سعی میکرد به ماشین ما بزنه و ما رو بندازه تو دره. مایکل فرمون رو به سمت راست چرخوند همهچیز توی یک ثانیه اتفاق افتاد جیمز فرمان رو به سمت ما چرخوند اما ترمزش نمیگرفت و بعد صدایی وحشتناک اومد و ماشین جیمز از دره پرت شد. مایکل گفت: ـ ف... فکر کنم تموم شد. به جین خیره شده بودم و یاد حرفی افتادم که پدرم وقتی داشت میمرد به من گفته بود: ـ مرکل....جیمز....فقط به خاطر......ازدواج من.....عصبانی نیس......... اینو قبل از مرگش گفته بود. از ماشین پیاده شدیم و من چند ثانیه به مارین و کیت و مایکل خیره شدم و گفتم: ـ ی چیزی درباره پدرم هست! مارین برگشت و گفت: ـ چی میگی؟ گفتم: ـ جیمز فقط به خاطر من دنبالمون نبود. مایکل گفت: ـ بهخاطر چی؟ گفتم: ـ نمیدونم پدرم قبل از مرگش بهم گفت جیمز فقط از ازدواج من عصبانی نیست. کیت گفت: ـ یعنی داستان تموم نشده؟ گفتم: ـ نه تازه داستان شروع شده. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 22 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر (ویرایش شده) پارت سی و هفت میخواستیم سوار ماشین بشیم که دوباره به اونجایی که ماشین جیمز افتاده بود نگاه کردم و نزدیک اونجا شدم که ناگهان پام رو گذاشتم روی ی چیزی پایین رو نگاه کردم و یک تیکه کاغذ پیدا کردم کاغذ رو برداشتم و باز کردم روش نوشته بود: معامله غیر قانونی اسلحه سال هزار و هشت صد و نود و پنج مارین صدام کرد: ـ مرکل چی پیدا کردی؟ برگشتم سمتشون که قیافه هراسان من رو دیدن و کیت گفت: ـ چیزی شده؟ سریع رفتم در عقب ماشین رو باز کرد و ساک پدرم رو اوردم بیرون داخل ساکش گذشتم ولی چیزی جز لباساش پیدا نکردم زیپ جلوی کیفش رو باز کردم و یک دفترچه پیدا کردم. از ماشین بیرون اومدم و صفحه اول دفترچه رو باز کردم نوشته بود: من توی پایگاه تحقیقاتی بودم ارتش مکزیک میخواستن ی معامله غیرقانونی اسلحه کنن و فرماندشون جک بود ولی از داخل تهدیدش کرده بودم که ساکت بمونه و کسی نفهمه. صفحه بعدی رو باز کردم و تند خوندم: من سعی کردم کمکش کنم حتی براش پیغام فرستادم از پایگاه برن چون اون شب قرار بود ی حمله از قبل برنامه ریزی شده انجام بشه توسط همون افرادی که گفته بودن به جک که سالم بمونه. تند صفحه بعدی رو ورق زدم. من سعی کردم هرچه سریعتر برم و جونشون رو نجات بدم اما حمله خیلی سریع انجام شد، اولین انفجار باعث شد سقف پایگاه بریزه همونجا پدر و مادر جبمز فوت کردن من اولین کسی بودم که دویدم سمت آوار صدای گریه بچه از لابهلای دود میومد من رفتم سمت صدا بچه زنده بود بغلش کردم و از توی دود آوردمش بیرون ولی هیچ نشونه ای از جک و زنش پیدا نکردم. صفحه بعدی رو ورق زدم. امروز بچه رو تحویل عمهاش دادم وقتی رفتم و میخواستم دوباره به پایگاه سر بزنم همون کسایی که حمله رو انجام داده بودن و جک و زنش رو کشته بودن همهچیز رو گردن من انداختن و من مجبور شدم از اونجا فرار کنم و قاچاقی به سن دیگو برم و پنهانی و با نام جعلی زندگی کنم. این بار با چشم گریون صفحه بعدی رو ورق زدم. مرکل میدونم داری این اتفاقات رو میخونی حالا که داری اینو میخونی شاید من زنده نباشم ولی تو باید از واقیعت خبر داشته باشی، وقتی که من رفتم سن دیگو چند ماه بعدش با یک زن ازدواج کردم با زنی که از همه اتفاقات خبر داشت اون اسمش مرکل بود چند سال بعد تو به دنیا اومدی و همون سالش مکزیکیها مادرتو کشتن و من اسمتو گذاشتم مرکل، مرکل اسم اصلی من آرتور استون هست یعنی تو مرکل استون هستی نه مرکل دیکنز. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 22 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 تیر (ویرایش شده) پارت سی و هشت دفترچه رو بستم و به دره خیره شدم مارین اومد سمتم و گفت: ـ مرکل چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی اون چیه؟ بدون اینکه حرفی بزنم دفترچه رو بهش دادم. بعد از چند دقیقه مارین گفت: ـ مرکل این دیگه چیه؟ مایکل گفت: ـ چرا همتون اینطوری شدید این دفترچه چیه؟ مارین دوباره گفت: ـ مرکل این چیه؟ گفتم: ـ همهچی تا الان ی بازی بود اون میومد دنبال ما و ما فرار میکردیم درست مثل بازی اما هنوز معلوم نیست که تموم شده بازی یا به مرحله پایانش رسیدیم یا نه. کیت گفت: ـ یعنی توی آخرین مرحله میبازیم؟ گفتم : ـ شاید ببریم. رو کردن به و گفتم: ـ مارین اون دنبال همهی ماست که بکشه تو رو هم میکشه. رفتم و مارین رو بغل کردم. مایکل گفت: ـ ببنید درک میکنم کامل شرایطو درک میکنم فقط میشه دفترچه رو بدید به ما هم بخونیم که توش چی نوشته؟ مارین دفترچه رو داد به مایکل بعد از چند دقیقه مایکل گفت: ـ ما الان نمیدونیم کجاییم بهتره هرچه سریعتر بریم و یک راهی پیدا کنیم. بعد سوار ماشین شدیم و من جین رو بغل کردم و نمیدونم چقدر طول کشید که خوابم برد. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) پارت سی و نه پس از مدتی چشمانم رو باز کردم هنوز هوا تاریک بود به یک جاده خلوت رسیدیم مایکل گفت: ـ من اینجا میزنم کنار خیلی خستم یه چند ساعتی استراحت کنیم. به مارین نگاه کردم بیدار بود و به جاده نگاه میکرد. بعد به جین نگاه کردم هنوز خواب بود دستم خسته شده بود و برای همین جین رو به مارین دادم و سرم رو روی شیشه گذاشتم. چند دقیقه بعد در طرف مارین باز شد و همین موضوع باعث شد هممون سرمون رو به طرف مارین بچرخانیم با چرخاندن سرمان کسی را ندیدیم جر جیمز. مارین تند گفت ـ تو.... تو مگه نمرده بودی؟ جیمز با صدایی گرفته گفت: ـ فک کردین من...تا کارم رو تموم نکنم میمیرم...... من انتقامم رو ازتون میگیرم. بعد تو ی حرکت تند باعث شد جیمز دستش رو دور گردن مارین حلقه کنه و مارین رو از ماشین بکشه بیرون مارین هم سریع جین رو گذاشت روی صندلی و خودش پرت شد بیرون من و مایکل و کیت هم سریع پیاده شدیم و گفتم: ـ جیمز از ما چی میخوای؟ جیمز گفت: ـ پدر تو...... مادر و پدر و زندگی من رو ازم گرفت.... نذاشتم حرفاش تموم بشه که گفتم: ـ پدر من به پدر مادرت گفته بود که باید از اونجا برن ولی اونا گوش ندادن و آخر خودش محکوم شد پدر من جون تو رو نجات داد. جیمز با عصبانیت گفت: ـ ساکت شو....من زندگیتو ازت گرفتم و حالا نوبت این پسره تا کامل زندگیت نابود بشه. گفتم: ـ مارین کجای این قضیه است مارین حتی خبر نداشت. جیمز نفسنفس زنان گفت: ـ تو دختر همون پدری اول خودشو کشتم بعد تنها کسی که برای دخترش سرپناه میشه، بعد نوهشو بعد هم خودت مرکل. گفتم: ـ تو نمیتونی. گفت: ـ میتونم خوب هم میتونم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) پارت چهل بعد تا خواستم حرفی بزنم گردن مارین رو سمت با دستاش گرفتم و دویدم سمت جیمز و خواستم جداش کنم که لگدی به من زد و من پرتاب شدم به طرف ماشین بعد مایکل خواست بره جلو تا جدا کنه که دیگه دیر شده بود جیمز مارین رو داشت خفه میکرد با گریه گفتم: ـ جیمز بس کن مارین هیچجای این داستان نبود. ولی انگار کر شده بود مارین در آخرین لحظات عمرش به من لبخند زد و با چشمانی از حدقه بیرون زده آروم از دستهای کثیف جیمز سر خورد و روی زمین افتاد. وحشت و بهت کل فضا رو فرا گرفته بود. جیمز بعد از اینکه مارین رو کشت، خودش چند تا سرفه کرد و بعد رنگش پرید و شروع کرد به تشنج کردن با صدایی اروم گفت: ـ چرا............. بعد چشماش بسته شد که انگار مرده بود. کیت اهسته گفت: ـ خدای من این دیگه چی بود؟ مایکل ساکت شده بود انگار لال شده بود و من با قیافهای بهت زده به مارین که حالا آرام و بی جان روی زمین افتاده بود نگاه کردم یاد تمام خاطرههایی که با او داشتم افتادم هنوز آخرین گلی که به من داده بود را در کیفم دارم رز قرمز و بعد به اولین دیدارمون فکر کردم او همیشه برایم رز سیاه میخرید اما حالا من سیاهپوش او شدهام و خون قرمز از دهانش فرو میریخت و من را یاد رز قرمزی که برایم خریده بود انداخت. چرا سرنوشت تنها امیدم را از من گرفت و فقط یادگارش را برایم گذاشت؟ با صدا کردن کیت از جایم بلند شدم و بهت زده به اون خیره شدم به من گفت: ـ مرکل..... بلند شو باید بریم. با صدایی اهسته گفتم: ـ یعنی پایانش اینجاست؟ مایکل گفت: ـ فکر کنم همه چی تمام شده باشد نه خبری از تهدید هست نه جیمز و... گفتم: ـ و نه خبری از پدرم و نه مارین! اشکهایم اهسته از روی صورتم سر میخورد و روی زمین میریخت داخل ماشین نشستم و جین را بغل کردم و به او گفت: ـ جین پدرت بزرگ شدن تو را ندید و از دنیا رفت و توهم پدرت را ندیدی و تنها فقط عکسهایش را میتوانی ببینی نه از محبتهای پدرانه خبریست و نه از..... صدایم گرفت و دیگر نتوانستم صحبت کنم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 تیر (ویرایش شده) پارت چهل و یک الیزابت گفت: ـ مامانبزرگ چرا.... چرا! گفتم: ـ داستان واضح بود لازم نیست سوال بپرسی. جین گفت: ـ من هر بار از تو سوال میکردم پدر کجاست تو بهم میگفتی تو بچگیت تصادف کردم و مرده. گفتم: ـ جین برام خیلی سخت بود برات تعریف کنم. اوریانا گفت: ـ کیت و مایکل چی شدن؟ بعدش چیکار کردین؟ گفتم: ـ اون سال اومدیم اینجا یعنی لوسآنجلس و همینجا موندیم. جین گفت: ـ کیت و مایکل الان لوس آنجلسن؟ گفتم: ـ اره اون خونه روبهرویی رو نگاه کن خونه اوناس. جین گفت: ـ پس تمام مدت تو اینا رو میشناختی؟! گفتم: ـ هر سال پیش همدیگه میریم جین عجیبه تو یادت نمیاد اتفاقا امروز هم میخواد بیاد اینجا. میخواستم حرف بزنم که صدا در بلند شد رفتم در رو باز کردم و کیت رو دیدم بغلش کردم و گفتم: ـ کیت من تمام قضیه رو برای بچهها تعریف کردم. بعد رو به کیت گفتم: ـ کیت این جین، الیزابت و این اوریاناست. کیت گفت: ـ من هروقت میومدم پیشت بچهها نبودن. بعد روبه بچه ها گفت: ـ من کیتم. گفتم: ـ مایکل کجاست؟ گفت: ـ مایکل رفته بیرون. بعد با هم نشستیم و کیک و چایی خوردیم . بعد به صندوقچهای که گوشه خونه بود نگاه کردم رفتم و وسایل رو توی صندوقچه گذاشتم و داخل اتاق بردم مدتی به صندوقچه نگاه کردم و بعد به قاب عکسم بعد با خودم گفتم: ـ مارین تو این دنیا که نشد ولی میدونم اون دنیا جایی که درد و ترس تموم میشن دوباره همدیگرو ببینیم، شاید اونجا بتونم حرفهایی رو بزنم که شاید هیچوقت فرصت نکردم بهت بزنم فقط کاش اون دنیا ساکت باشه فقط من و تو باشیم. مارین همیشه از این میترسیدم که به تاریخ بپیوندیم و داستان ما رو افراد زیادی بخوانند و حال همین اتفاق افتاده است داستان ما به پایان رسید اما یاد تو نه در صفحات داستان بلکه در قلب من ادامه دارد. این داستان به پایان رسید اما ادامه داستان ما در سکوتی دیگر آغاز میشود. پایان ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده