محیا سمامی 100 ارسال شده در 11 اسفند، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اسفند، 2025 (ویرایش شده) http://تنها یاد اوhttp://تنها یاد او نام رمان: تنها یاد او نویسنده: mahya | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تراژدی، غمگین، جنایی خلاصه: گاهی عشقهای واقعی هیچوقت فرصت شکفتن پیدا نمیکنند. گاهی آدمها برای همیشه از خانهای کوچک به نام قلب می روند و فقط عکس یا شایدم نه، خاطره از آنها میماند. در همین داستان هم همین موضوع مطرح است. همیشه خداحافظی وجود دارد اما کسی نمیداند آیا این خداحافظی با شکست مواجه شده یا به خیر و خوشی تمام شده. داستان زنی است که آخرش با خداحافظی تمام میشود ماننده همه داستانهای دیگر اما کسی نمیداند این خداحافظی با چه اتفاقی تمام شده است. عشق تراژدی همان عشقی است که آخرش با خداحافظی تمام شده (زمان از آن گذشته) اما دل نه. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 12 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت یک روز کریسمس بود امشب، دخترم جین و دو نوهام اوریانا و الیزابت را برای شب کریسمس به خانهام دعوت کرده بودم اسم من مرکل است. خانهی من در امریکا درشهر لوسآنجلس و خانه دخترم در آمستردام است. جلوی در خانه، خیابانها و سقف خانهها برف نشسته بود و میشود گفت از زمستان سال پیش سردتر بود. همه در خانههای خودشان بودند و از پنجره خانههایشان میشود عشق را لمس کرد لبخندی که موقع خوردن کیک بر لبهای آن خانواده مینشیند امید به زندگی میدهد. من با خود فکر کردم اگر او میماند من هم یعنی ما هم همینطور لبخند میزدیم و یک عمر در حسرت عشق نمیماندیم. البته او خواست بماند اما دست سرنوشت بد خط نوشت و لحظههای خوش مارا در یک لحظه از ما گرفت. ساعت هشتونیم است و مهمانهایم ساعت نه میرسند. میخواهم امشب بهترین شبی باشد که من بعد از چهل سال تجربه کنم اما یک حسی درونم میگوید نه امشب هم مثل شبهای دیگر در منجلاب بدبختی خود هستی و هنوز در نیامده ای اما من سعی کردم این حس را از درونم بیرون کنم و همین کار را کردم. ساعت نه صدای در بلند شد سریع رفتم در را باز کردم تا مهمانهایم در سرما نمانند. ـ سلام مامان. ـ سلام مامان بزرگ. مرکل جین و اوریانا و الیزابت را بغل کرد و گفت: ـ خیلی دلم براتون تنگ شده بود. جین گفت: ـ ماهم همینطور. یک نگاهی به دور و بر کردم و گفتم: ـ جین، دنیل کجاست؟ جین سریع لبخند زد و گفت: ـ مامان ما سردهمونه بریم داخل. و بعد همه به داخل خانه رفتند. میدانستم که اگه جین بخواهد به یک سوالی جواب ندهد سریع لبخند میزد و بحث رو عوض میکرد و این عادت را از من به ارث برده بود برای همین هم دیگر سوالی نپرسیدم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 12 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت دو میز غذا را آماده کردم به همراه جین، اوریانا و الیزابت سر میز نشستیم و بوقلمون شکم پر را سر میز گذاشتم. ـ خیل خوب حالا دعا میکنیم. و باهم زیر لب گفتیم: ـ خدایا ما را بیامرز، به خانههایمان روشنی بده، دل ما را از تاریکیها دور کن، امشب هر نفسی که میکشیم به یادمان بیاور که عشق حتی در سردترین روز هم میروید، اگر کسی از ما دور شد نگهشدار و اگر کسی مانده محافظش باش. ـ آمین. سکوتی خانه را فرا گرفت من گفتم: ـ خدایا به کسانی نگاه کن که پشت لبخندشان هزار غم نهفته است. به عاشقانی که اسمشان کنار هم گفته نمیشود. آدم هایی که امشب را بدون کسی که دوستشان دارند سر میکنند. خدایا به سفرههایمان برکت بده. اگر تقدیر راهها را از هم جدا کرد،لطفا یاد همدیگر را در دلهایمان زنده نگه دار و راهشان را به نور برسان. سال جدیدمان را با آرامش رقم بزن، برای دل هایی که از بس جنگیدند و خستهاند آرامش عطا کن، و به قلبهایی که هنوز باور دارند عشق حتی در سردترین شبها زنده است جرعتی بده تا از پای نیوفتند نوری بده تا در میان این همه تاریکی راهشان را پیدا کنند و معجزه ای بده که بفهمند هیچ دلی بیدلیل نمیتپد. - آمین. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 17 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت سه ظرفهایشان را برداشت و برای هر نفر تکهای از بوقلمون گذاشتم. بعد از شام خوردن روی مبل نشستیم و تلویزیون را روشن کردم و رفتم پیش جین نشستم نگاهی بهش کردم و گفتم: ـ میدونم وقتی نمیخوای به یک سوالی جواب بدی سریع بحث رو عوض میکنی و اصلا هم به من مربوط نیست که چرا دنیل نیومده ولی این زندگی تو جین اگه دوست داری میتونی بهم بگی. جین سرش رو پایین انداخت قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و گفت ـ اون ما رو ول کرده. چند دقیقه گذشت بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و یک صندوقچه را از اتاق بیرون آوردم پیش جین نشستم و بلند گفتم: ـ مامانتون همیشه چشمش دنبال این صندوقچه بود ولی من نمیذاشتم حتی نزدیک این صندوقچه بشه حالا میخوام در صندوقچه رو باز کنم. بچهها در صندوقچه رو باز کردن و اولین چیزی که برداشتند یک تکه کاغذ بود گفتم: ـ بده ببینم چیه این کاغذ. کاغذ رو بهم داد نامه بود نامه رو با صدای بلند خوندم: ـ نمی دانم انسان درستی بودی یا غلط اما یقین دارم تو را در جا و مکان اشتباهی ملاقات کردم. ای کاش در ساحل سونار یا اصلا در یک دنیای دیگر تو را ملاقات میکردم شاید میتوانستیم بهترین زندگی را کنیم. نمیدانم این درد سنگین را روی کدام دوشم حمل کنم. ای کاش همه این ای کاشهایم را در لابهلایه دفتر نقاشی کودکیام نقاشی میکردم و از زندگی الانم پاکش میکردم. کاش بهجای این همه رنج که تمام وجودم را در آغوش کشیده تو بودی. نباید اینطور میبود اما تو بسیار زیبا بودی و گاهی با خود فکر میکنم چه کسی میتواند از تو دست بکشد اما با یکم فکر کردم، فهمیدم هیچکس مگر اینکه تقدیر آنها را از هم جدا کند. با اینکه برات ده خط یا شاید هم بیشتر دکلمه نوشتم یا اصلا بهتر است بگویم حرف دلم را زده ام این یک خطی که می.خواهم بگویم اندازه دو هزار خط برام دردناک است. من تو را دوست دارم اما باید از تو تا ابد خداحافظی کنم. نامه را روی میز گذاشتم و جین گفت ـ این نامه رو تو نوشتی مامان؟ ـ نه. ـ پس کی نوشته؟ روی زمین نشستم و نامه را در صندوقچه گذاشتم و در صندوقچه را بستم ـ همه اینها درد و عشق گذشته منه. بچهها گفتن: ـ مامان بزرگ تو رو خدا برامون تعریف کن. ـ نه ـ مامان بزرگ خواهش میکنم تعریف کنید. یکم مردد شدم چطور میتوانستم دردی که سالیان سال تحمل کرده ام را به زبان بیاورم؟ گفتم: ـ باشه فقط خیلیخیلی طولانیه پس خوب گوش بدید چون این داستان بر میگرده به چهل سال پیش زمانی که من بیست سالم بود. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 17 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت چهارم ـ من و خانوادهام در شهر سن دیگو در امریکا زندگی میکردیم در سال ۱۹۱۵ و آن زمان شهر سن دیگو و مکزیک در حال جنگ بودند. ولی مثل بقیه جنگها که مردم شورش کنند و در خیابان ها شعار بدهند نبود، شاید بقیه جنگها مردم سن دیگو این کار را میکردند اما در جنگ با مکزیک این کار را نمیکرند چون ان زمان مکزیک حکم شاه را برای ما داشت و خب مردم میترسیدند. پدر من ادرین دیکنز یکی از سرباز های این جنگ بود درست در زمانی که کسی جرعت نداشت از خانه بیرون بیاید. پدرم بعد از فوت مادرم هم برایم مادر و هم برایم پدر بود. خب ما هم ترسی نداشتیم چون از یک طرف مکزیک حکم شاه برای داشت و از یک طرف دیگر ما خیلی سرباز داشتیم که بخواهیم از سن دیگو حفاظت کنیم. یکی از همین روزهای جنگ پدرم یک پسری زخمی با خود با خانهیمان آورد من هم که از پرستاری یک چیزهایی سرم میشود او را مداوا کردم. این پسر چند روزی در خانه ما ماند تا زخمش کامل خوب شود. پدرم بهم گفته بود اسم این پسر جیمز است و انگار یکی از نیروهای مکزیک است. روز بعد پدرم و جیمز در اتاق پذیرایی نشسته بودند جیمز گفت: ـ من سرباز نیستم و مقام خیلی بالایی در مکزیک دارم شاید با خودتون بگید اینجا چیکار میکنم خب راستش من میخواستم به فرانسه برم و پدرم رو ببینم ولی خب کشتیمون غرق شد و من واقعا نمیدونم بعد این اتفاق چیشد. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 18 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجم من با یک سینی چایی وارد اتاق شدم و جیمز روبه کرد و گفت: ـ خیلی خوب زخم مداوا میکنی. من به پدرم نگاه کردم و بعد به جیمز و گفتم: ـ متشکرم. و بعد از اتاق بیرون رفتم. جین نگاهی به من کرد و گفت: ـ مگه جیمز یکی از مقام بالاهای مکزیک نبود چجوری تمام این مدت اونا نیومدن دنبال جیمز؟ ـ کیا نیومدن؟ ـ مکزیکها! ـ اگه ادامشو تعریف کنم میفهمی خب بقیهشو فردا میگم. جین سریع گفت ـ نه مامان باید تعریف کنی. ـ اره مامان بزرگ باید تعریف کنی. ـ باشه فقط یکم. ـ تو پرسیدی چرا نیومدن دنبال جیمز الان به جواب میرسی. من بعد از اینکه از اتاق بیرون اومدم صدای در بلند شد پدرم از اتاق بیرون اومد و در رو باز کرد دو سرباز به همراه اسلحه جلوی در بودن همون موقع جیمز از اتاق بیرون اومد و جلوی در رفت و گفت: ـ کاریشون نداشته باشید اونا به من کمک کردن. و بعد به من نگاه کرد و گفت: ـ این خانم جوان بیشتر به من کمک کرد. سرم رو پایین انداختم. جیمز از خانه به همراه دو سرباز بیرون رفت و گفت: ـ ممنون اقای.... ببخشید فامیلیتون چی بود؟ ـ دیکنز. ـ آهان بله دیکنز، اقای دیکنز مچکرم و از شما هم مچکرم خانم دیکنز. و بعد در رو بست و رفت. پدرم گفت: ـ خدارو شکر برامون دردسر نشد، ولی پسر خوبی بود، خب من میرم بهشون خبر بدم آتشبس شد. ـ بابا ما فقط به اون کمک کردیم نگفت که کاری میکنه اتشبس بشه. ـ مرکل اونا نمیتونن وقتی بهشون کمک کردیم هنوز با ما جنگ داشته باشن. ـ باشه، منم میرم خرید. پدرم کلاهشو برداشت و از خانه بیرون زد من هم موهام رو درست کردم و بیرون از خانه رفتم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت ششم من اون موقع برای کسایی که میجنگیدن غذا درست میکردم. از خونه بیرون رفتم و به سمت مغازه ستکو رفتم؛ اونجا فقط مغازه نبود اونجا یک اتاق کوچیک داشت و من از اقای ریفل صاحب مغازه خواهش کردم که بذاره من توی اون اتاق آشپزی کنم و اون مخالفتی نکرد. در مغازه رو باز کردم و گفتم: ـ سلام اقای ریفل. اقای ریفل نگاهم کرد و لبخند زد و گفت: ـ سلام مرکل. دستم رو شستم و اقای ریفل گفت: ـ شنیدی توی روزنامه صبحگاهی چی نوشته؟ ـ نه چی نوشته. اقای ریفل روزنامه رو برداشت و خوند: ـ جنگ سن دیگو با مکزیک همچنان ادامه دارد، ادوینام کپس(شهردار) گفته است که: ـ هیچ کشوری با شهری جنگ نمیکند و مکزیک با سن دیگو در جنگ است ما همه سعی و تلاش خود را میکنیم که تجهیزات مناسب برای این شهر بفرستیم به زودی این جنگ تمام میشود. آقای ریفل روزنامه رو گذاشت روی میز و گفت: ـ شاید هم جنگ ادامه داشته باشه. گفتم: ـ شاید. به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود من باید تا ساعت سه غذا رو درست کنم و به پدرم بدم و ببره برای سربازها از آقای ریفل پرسیدم: ـ بنظرتون چی درست کنم؟ ـ خوراک لوبیا با نون تازه. ـ فکر خوبیه. به سمت آشپزخونه رفتم و همه موارد لازم رو از یخچال برداشتم. حدود ساعت دو و نیم که زیر گاز رو خاموش کردم و پارچهای برداشتم و نانهای تکه شده و خوراک لوبیا را داخل ان گذاشتم و به آقای ریفل گفتم: ـ من میرم اینا رو به پدرم بدم خدافظ. ـ باشه خدافظ. پدرم همیشه بهم میگفت که اگه کاریش داشتم یا میخواستم بهش غذاها رو بدم برم ساحل سونار یا اگه اونجا پیداش نکردم برم دریا آلمادو روی پل چوبی منتظرش باشم. فکر کردم و گفتم اول برم دریای آلمادو اگه پدرم اونجا نبود بعد برم ساحل سونار برای همین به سمت دریای المادو قدم برداشتم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هفتم تا دریا زیاد فاصله نبود و حدود ده دقیقه باید میرفتم که به دریا برسم. کنار دریا یک پل چوبی بود که اون رو آقای ادوارد دیکنز عموی من ساخته بود. رسیدم به دریای آلمادو ولی پدرم رو پیدا نکردم با خودم گفتم شاید روی پل باشه برای همین به سمت پل راهی شدم. وقتی رسیدم روی پل یک پسر روی اون بود چند قدم نزدیکم اومد و گفت: ـ سلام شما خانم مرکل دیکنز هستید؟ گفتم: ـ بله. لبخند کوچکی زد و دستش رو طرفم گرفت و گفت: ـ من مارین کروز هستم پدرتون منو فرستاده گفته بود میخواید غذای سرباز ها رو بدید. دستم رو بهش دادم و گفتم: ـ خوشبختم. حدود چند ثانیه به چشماش خیره موندم چشماش آبی بود بعد به خودم اومدم و سریع پارچه رو بهش دادم و گفتم: ـ ببخشید. آهسته به عقب قدم برداشتم و داشتم دور میشدم که آقای کروز صدام کرد و برگشتم و گفت: ـ دوشیزه مرکل از دیدنتون خوشحال شدم. و رفت من دست تکان دادم و رفتم. به خانه رفتم هوا کمکم داشت تاریک میشد ساعت پنج بود. در باز شد و پدرم داخل شد و گفت: ـ سلام. ـ سلام. ـ بابا این کی بود امروز اومده بود غذا رو بگیره؟ ـ این پسر یکی از سربازها بود و من کار داشتم گفتم اون بیاد. ـ اهان من میرم میز رو بچینم تا تو بیای. خب دیگه برای امشب بسه برید بخوابید. جین گفت: ـ مامان بزرگ راست میگه بریم بخوابیم فردا صبح ادامشو بشنویم. الیزابت و اوریانا گفتن: ـ شب بخیر مامان شب بخیر مامان بزرگ. و رفتم توی اتاق و سکوت خانه را فرا گرفت. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت هشتم با صدای زنگ از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. از دستشویی که اومدم بیرون به سمت آشپزخونه رفتم و چایی گذاشتم چند دقیقه بعد جین بیدار شد. ـ سلام مامان. ـ سلام، برو دست صورتتو بشور بیا صبحانه بخوریم. جین به سمت دستشویی رفت منم از یخچال مربای توت فرنگی، کره، خامه و پنیر رو بیرون اوردم و برای خودم و جین چایی ریختم و میز رو چیدم. جین از دستشویی اومد و گفت: ـ من برم بچه ها رو بیدار کنم. ـ نه نمیخواد بزار بخوابن. جین به سمت میز اومد و صندلی رو عقب کشید و نشست گفتم: ـ شکر میخوای واست بریزم؟ ـ اره. شکر برداشتم و واسه خودم و جین ریختم جین گفت: ـ ادامه داستانتو تعریف میکنیا امروز! ـ باشه بزار بچهها بیدار بشن. جین یک قلوپ از چاییش خورد و گفت: ـ چرا این همه سال واسه من تعریف نکردی؟ ـ چیز مهمی نبود که واست تعریف کنم. ـ چرا مهمه! ـ حالا هم دیر نشده دارم تعریف میکنم. ـ میگم مگه اون پسره که از مکزیک اومده بود نگفت که جنگ رو تموم میکنه پس چی شد؟ ـ جین هر کسی به نفع خودش کاری رو انجام میده و اگه به نفعش نباشه هیچ کاری نمیکنه مردم زیاد دروغ میگن اصلا با دروغ ساخته شدن. ـ میشه تعریف کنی. ـ بذار بچهها بیدار بشن بعد. بعد مشغول خوردن صبحانه شدیم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت نهم بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و می.خواستم میز رو جمع کنم که بچه ها از خواب بیدار شدن و گفتن: ـ سلام. لبخند زدم و گفتم. ـ سلام بچه ها. جین گفت: ـ سلام سریع برید دست صورتتونو بشورید که ادامه داستانو بشنویم. حدود گذشتن چند دقیقه بچه اومدن و گفتن: ـ ما همینطور که صبحانه میخوریم تو ام واسمون تعریف کنی. نشستم روی مبل و ادامه داستانو تعریف کردم. ـ صبح با صدای در بیدار شدم پدرم رفت و در رو باز کرد اقای جیسون یکی از دوستهای پدرم بود اون نفسنفسزنان اومد تو و گفت: ـ مکزیکیا ... پدرم تند گفت: ـ مکزیکیا چی؟ اقای جیسون ادامه داد. ـ تس... تسلیم شدن! بلند شدم و به سمت پدرم رفتم کلاهشو برداشت و بیرون رفت منم لباسمو پوشیدم و بیرون رفتم. تندتند به سمت مغازه ستکو رفتم در رو باز کردم و گفتم: ـ اقای ریفل مکزیکیا تسلیم شدن. آقای ریفل بلند شد و کلاهشو برداشت و بیرون رفت من هم پشت سرش بیرون رفتم و به ساحل سونار راهی شدم. رسیدیم به ساحل سونار همه مردم جمع شده بودند به پدرم گفتم: ـ باید جشن بگیریم. پدرم نگاهی به من کرد لبخند زد و گفت: ـ حتما جشن میگیرم. بعد پدرم با صدای بلند گفت: ـ امشب ساعت هشت همینجا جشن بر پا میکنیم. و بعد از این حرف پدرم مردم خندیدند و همه خانههایشان رفتند. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت ده ساعت هشت لباس هامون رو پوشیدیم و از خانه بیرون رفتیم. وقتی که بیرون رفتیم به خیابانها لامپهای رنگی وصل بود. حدود چند دقیقه گذشت که به ساحل سونار رسیدیم تمام مردم جمع شده بودند و با هم میخندیدند، من رفتم روی یکی از صندلی نشستم بعد از گذشتن چند دقیقه یک نفر پیشم نشست سرم رو به طرف کسی که پیشم نشست چرخاندم همان پسری پیشم نشست که اون روز روی پل چوبی دریا المادو ملاقات کرده بودم. بهش گفتم: ـ سلام. برگشت سمت و گفت: ـ سلام. گفتم: ـ اینجا چیکار میکنی؟ یک دقیقه به حرف خودم فکر کردم و خنده ام گرفت اون هم خندید. وقتی میخندید روی صورتش چال می افتاد. بهم گفت: ـ نظرت چیه قدم بزنیم؟ بلند شدم اون همینطوری به من نگاه کرد. گفتم: ـ بلند شو دیگه. دوباره لبخند زد بلند شد و باهم قدم زدیم. گفتم: ـ اسمتون چی بود؟ گفت: ـ مارین. ـ چی شد که مکزیکا تسلیم شدن؟ ـ من خودم هم هنوز نمیدونم فقط... صدای پدرم مانع ادامه دادن حرف مارین شد. ـ مرکل هوا سر شده و موج اب داره بالا میاد بریم؟ چند دقیقه بعد متوجه مارین شد پدرم لبخند زد و گفت: ـ سلام مارین ببخشید که متوجه نشدم. مارین لبخند زد و گفت: ـ اشکال نداره. پدرم لبخند زد و گفت: ـ خب دیگه مرکل هوا خیلی سرد شده بیا بریم. من لبخند زد و دستمو به مارین دادم و گفتم: ـ خب دیگه مثل اینکه من باید برم. مارین دستمو گرفت و گفت: ـ باشه. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره مارین گفت: ـ دوباره کی میتونم ببینمتون؟ نگاهش کردم برگشتم و گفتم: ـ نمیدونم! گفت: ـ من فردا توی دریای آلمادو منتظرت هستم ساعت چهار. پدرم گفت: ـ مرکل بیا دیگه. براش دست تکان دادم و با پدرم از ساحل سونار خارج شدیم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 31 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت یازدهم فردا ساعت سه و نیم، پدرم به خانه دوستاش رفته بود و تا ساعت هفت خونه نمیومد. اماده شدم تا به دریای آلمادو برم و برای بار سوم مارین رو ببینم. وقتی رسیدم به دریا هیچکس در دریا نبود چند ثانیه منتظر موندم و سرم رو چرخوندم طرف پل چوبی تا شاید روی پل باشه دیدم روی پل یک پسر ایستاده به سمت پل رفتم و مارین رو دیدم که با یک دسته گل روی پل چوبی ایستاده و به من نگاه میکنه کنارش وایسادم و گل رو بهم داد رز سیاه بود گفتم. ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست. مارین گفت: ـ چی؟ گفتم: ـ معنی رز سیاه اینه. گفت: ـ اهان. از روی پل چوبی پایین اومدیم و رفتیم کنار دریا قدم بزنیم مارین گفت: ـ رمان میخونی؟ ـ اره. ـ چند تا از رمان های که دوست داشتی رو بگو: ـ باغ مخفی، پولیانا و آوای وحش... میخواستم حرف رو ادامه بدم که مارین گفت ـ من رمان اوای وحش ور خوندم راجب... پریدم وسط حرفش: ـ راجب سگی به اسم باک که از زندگی آرامش جدا میشه و کمکم به غریزه اولیه خودش برمیگرده، اون میان انسان ها میجنگه و در آخر به پایانی میرسه که قابل پیش بینی نیست. ـ آفرین اگه میزاشتی من تعریف کنم بد نبود. و بعد هردو مون خندیدیم گفتم: ـ مارین هوا داره سرد و تاریک میشه من دیگه باید برم خونه. ـ باشه، امیدوارم دوباره ببینمت. ـ منم خدافظ. پدرم هنوز خونه نیومده بود. دسته گل رو از روی میز برداشتم و یک بار دیگه بهش نگاه کردم میخواستم دسته گل روی بزارم روی میز که متوجه تکه کاغذی که دور روبان گل بود شدم کاغذ رو برداشت و دسته گل رو روی میز گذاشتم. ویرایش شده 21 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 31 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم: ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم. ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رزهای سیاه تقدیم به تو. جین گفت: ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد. رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به آدمهایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان میبارید چون آتش عشق آنها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشمهایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می آورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمیبرد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکیام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامههایش را از حفظ باشم و نیازی نداشته باشم تا عینک طبیام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوالهایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد میآوردم یانه؟ نامهاش را حفظ چون آن را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون آن صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد میآوردم چون حس میکنم آن صندوقچه او را روزی به پیش من میآورد. بدون چون و چرا همه این جوابها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا میکند. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 1 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 فروردین (ویرایش شده) پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم برده بود گفتم: ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردم: ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت: ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد. ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست. ـ اوهوم. بلند شدم و گفتم: ـ من میرم بخوابم شب بخیر. فردا صبح. امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم: ـ صبح بخیر اقای ریفل. آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت: ـ صبح بخیر. ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن. ـ باشه. بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت: ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد. ـ باشه. رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم: ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 2 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 فروردین (ویرایش شده) پارت چهاردهم مارین لبخند زد و گفت: ـ سلام منم همینطور. بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت: ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم: ـ بله. اقای ریفل گفت: ـ مارین اینجا کار میکنه. نگاهی کردم ه آقای ریفل و گفتم: ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت: ـ منو مارین همیشه از این شوخیها میکنیم میدونم بی مزهست ولی من دوست دارم. به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت: ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید. من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت: ـ فکر می.کردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم: ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت: ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم: ـ فهمیدم. و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 7 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 فروردین (ویرایش شده) پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون آدم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواج نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی روبهرویه هم ایستادیم آرام گفت: ـ سلام. لبخند بزرگی زدم و گفتم: ـ سلام. مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم: ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی. گفتم: ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر. گفت: ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم: ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم. همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 7 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 فروردین (ویرایش شده) پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت: ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم: ـ چطور؟ گفت: ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم: ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت: ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم: ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت: ـ مرکل بس کن. گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن: ـ مرکل این به نفع همونه. گفتم: ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهرههای پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ بشه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم: ـ جیمز خواهش میکنم بس کن. میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم. جیمز با صدای بلند گفت: ـ منتظر روزی باش که همه شما رو میکشم و همه اینا تقصیر تو مرکل و اول از همه کسی که خیلیخیلی دوسش داری میمیره بدون که شوخی نمیکنم. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت هفدهم صدای جیمز میآمد که انگار دارد با پدرم بحث میکند من هم بیآنکه توجهی کنم به راه خود ادامه دادم. نمیدانستم حال قرار است کجا بروم برای همین به دریای المادو رفتیم تا راهحلی بیابیم. نسیم خنگ باد صورتمان را نوازش میکرد رو به مارین گفتم: ـ حالا چیکار کنیم؟ مارین رو به دریا کرد و گفت: ـ نمیدونم فقط واسه چیزی که میخوایم باید بجنگیم. ما همدیگرو میخواستیم. یک قطره اشک از چشمم چکید و روی ماسهها افتاد مارین رو بغل کردم و گفتم: ـ مارین اگه دیگه دنیا اجازه نده پیش هم باشیم اگه از دستت بدم.... میترسم یه روزی همه چیز از دستمون بره، تو، پدرم، این روزا. مارین گفت: ـ من هم یکم میترسم، اما اگه یه روزی همه اینا از دستمون بره بهت قول میدم هیچوقت دستتو ول نکنم این کاری که قدرت عشق میکنه. ـ مادربزرگ حالا میخواین کجا برین شب بود و دریا هم سرد چیکار می خواستید بکنید؟ نگاهم رفت سمت پنجرهاهی پر از درد کشیدم و گفتم ـ این راهی که دنیا پیش رومون گذاشته بود و کاری نمیتونستیم بکنیم. جین میز ناهارو چیده بود ناهار خوراک صدف بود. روی صندلی نشستم و دستم رو بالا اوردم و گفتم: ـ خدایا مچکرم که هنوز نفس میکشیم با این وجود که تو فقط نفس کشیدن را فقط از من نگرفتی. نگاهم به غذا افتاد با اینکه خیلی صدف دوست داشتم اما اشتهای زیادی نداشتم الیزابت گفت ـ مادربزرگ بعدش چی شد؟ گفتم: ـ بعضی وقتا مسیر هایی که طی میکنی پایان خوبی ندارن و اخرش به دره میرسن و تو هم چشم بسته میری توش بیآنکه بفهمی روبهرویت دره است، وقتی وارده دره میشی دیگه مجبوری همون مسیر رو طی کنی و من هم همین کارو کردم، و این آخرین شبی بود که من یکم احساس امنیت میکردم و فقط کمی احساس خطر میکردم، خیل خوب ادامش بمونه برای غروب. و بعد شروع کردیم به غذا خوردن. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 16 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 فروردین (ویرایش شده) پارت هجدهم آدمها در زندگی اشتباه میکنند، اشتباهات کوچک و بزرگ. اگر مرکل قبول میکرد که با آن پسرک مکزیکی ازدواج کند، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد حال که قبول نکرده تمام عواقب و سختیهایش را باید بپذیرد چون خودش این راه را انتخاب کرد. گاهی آدمها در سختترین شرایط جان سالم به در میبرند. بستگی به شرایط دارد که چقدر سخت یا چقدر راحت باشند. مرکل نمیدانست این موقع شب در سرما چه کار کند. مارین با صدایی آرام گفت: ـ بریم مسافرخونه ماگما تا ساعت دو بازه دوستم صاحبشه میتونیم ی شب اونجا بمونیم بعد یه تصمیمی میگیریم. گفتم: ـ باشه بریم. و بعد به مسافرخونه ماگما راهی شدیم. وقتی رسیدیم مارین لبخند زد و به فردی که اونجا بود دست داد و گفت: ـ سلام جیکوپ میشه به ما ی اتاق بدی؟ جیکوپ لبخند زد و گفت: ـ سلام باشه. و بعد بدونه اینکه حرف دیگهای بزنه ی کلید برداشت و به مارین داد. شماره اتاق سه بود. وارد اتاق شدیم، اتاق فقط دو تا تخت داشت. روی تخت نشستیم و گفتم: ـ مارین چیکار کنیم؟ مارین گفت ـ امشبو اینجا میخوابیم فردا برو پیش پدرت تا یه راهی پیدا کنیم. گفتم: ـ مادر و پدرت کجان؟ کمی مکث کرد و گفت: ـ پدر و مادرم ایتالیا زندگی میکنن. گفتم: ـ تو چرا پیششون زندگی نمیکنی؟ گفت ـ بعدا واست تعریف میکنم بگیر بخواب بعد روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا یکم بخوابم و همه این اتفاقات برای چند ساعت از ذهنم بیرون بره. ویرایش شده 4 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 22 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 فروردین (ویرایش شده) پارت نوزدهم با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. نگاهی با ساعت انداختم ساعت پنج بود هرچه زودتر پیش پدرم میرفتم بهتر بود چون کسی منو نمیبینه. بلند شدم و دیدم ایلن کنار پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه میکنه گفتم ـ نخوابیدی؟ گفت: ـ چرا یکم خوابیدم. گفتم: ـ هرچه سریع تر بریم پیش پدرم بهتره، بعد از چند دقیقه مکث گفت: ـ شاید دلش نخواد منو ببینه. سریع گفتم: ـ نه.. تو بیای بهتره! گفت: ـ باشه سریع آماده شو تا هوا روشن نشده بریم. بعد از اتاق بیرون زدیم و بعد ایلن کلید اتاق رو به جیکوپ داد و خدافظی کردیم و به طرف خانه ما راهی شدیم. وقتی رسیدم به جلوی در خانه در رو زدم ولی کسی باز نکرد حدود گذشتن چند دقیقه پدرم در رو باز کرد و با قیافهای خوابآلود به ما نگاه کرد و بعد خواست درو ببنده که ایلن پاش رو جلوی در گذاشت و گفت ـ آقای دیکنز میخوایم باهاتون صحبت کنیم. پدرم رو باز گذاشتن و رفت روی صندلی نشست ماهم رفتیم تو و من گفتم: ـ بابا من ازت...... حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ با عذرخواهی هیچی درست نمیشه مرکل! گفتم: ـ میشه، همیشه میشه. گفت: ـ تو نمیتونی یه کاری کنی و بعد به امید اینکه عذرخواهی کنی همون گندی که زدی رو ول کنی. گفتم: ـ من کاری نکردم فقط حقیقت رو به همه گفتم: ـ حقیقت اون چیزی نیست که تو میگی و فکر میکنی. یکم بلند گفتم: ـ حقیقت چیه؟ گفت: ـ حقیقت اینکه تو باید با اون مکزیکی ازدواج کنی خودت میدونی یه شهر هیچ وقت نمیتونه یه کشور رو شکست بده تو جنگ. خندیدم و گفتم: ـ اینکه من باهاش ازدواج کنم چیو درست میکنه؟ چرا همش به فکر خودتونید؟ ادامه دادم: ـ این داستان مسخرهست که تو با من بهخاطر نرفتن زیر بار حرف زور اینطوری رفتار میکنی! ایلن گفت: ـ من ازتون عذرخواهی میکنم بابت اینکه وسط حرفتون میپرم ولی ببینید حقیقت نه چیزی که شما میگید نه چیزی که مرکل میگه حقیقت اینکه من مرکل رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت: ـ اگه دوسش داری برو بهخاطر همه. گفتم: ـ نه نمیخوام بره من باهاش ازدواج میکنم، بابا ازت خواهش میکنم کمک کن. چند دقیقه مکث کرد و گفت: ـ چه کمکی میتونم بهتون کنم؟ گفتم: ـ ما باید فرار کنیم من میدونم جیمز دست از سرمون برنمیداره مثل همه مکزیکی ها کثیفه اون هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده تا من باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت: ـ برید تو اتاق ساعت نه صبح با یکی از دوستام صحبت میکنم باید واستون چیکار کنم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 23 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 فروردین (ویرایش شده) پارت بیست ساعت نه صدای در بلند شد سریع از اتاق بیرون اومدم و در اتاق مارین رو زدم مارین اومد بیرون و گفتم: ـ فک کنم دوست پدرم اومده. مارین در اتاق رو ارام بست و پیش پدرم رفتیم تا ببینیم چهخبره پدرم و اون فرد روی صندلی نشسته بودند و باهم حرف میزدند. پدرم متوجه حضور ما شد و به وا اشاره کرد و گفت: ـ ابراهام ببین. اون فکر که انگار اسمش ابراهام بود، برگشت و به ما نگاه کرد و لبخند زد، قد متوسط داشت و یکم کچل بود گفت: ـ سلام خوشبختم از دیدنتون من ابراهام هستم. مارین جلو رفت و لبخند زد و گفت: ـ سلام خوشبختم مارین هستم. منم بهش دست دادم و گفتم: ـ مرکل هستم از دیدنتون خوشبختم. پدرم گفت: ـ ابراهام این دو نفر کسایی هستن که قراره به پاریس ببریشون. منو مارین باهم گفتیم: ـ پاریس؟ پدرم گفت: ـ بله پاریس ابراهام قضیه شما رو میدونه قراره برای چند ماه از اینجا دور شید تا این وضعیت درست بشه. گفتم: ـ دورشیم؟ یعنی تو نمیای؟ پدرم گفت. ـ نه من نمیام گفتم: ـ چرا؟ بیا دیگه. گفت: ـ مرکل بس کن من نمیتونم بیام، یعنی امروز نمیتونم بیام، تو یک هفته اونجا بمون منم بعد یک هفته میام حالا سریعتر برید تا کسی نیومده. بعد نگاهی به ابراهام کرد و گفت: ـ مواظبشون باش. بعد درو باز کرد و گفت: ـ مسیح شما را در پناه خود بگیرد خداحافظ. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 29 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت بیست و یکم هنوز وقتی به گذشته فکر میکنم ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. انسان وقتی در شرایطی سخت هستند فقط میخواهند که ی اتفاقی بیافتد که از این شرایط فرار کنند که خوب این طبیعی است. من هم همین کار را کردم مگر جیمز میخواست چه کار کند؟ چرا فرار کردم؟ مگر من دختری نترس نبودم؟ پس چرا آن لحظه که جیمز مرا تهدید کرد ترسیدم؟ ما نه پاریس کسی را داشتیم و نه زبانشان را بلد بودیم چرا همچین فکر احمقانهای کردم. شاید اگر چنین کاری را نمیکردم من هم شاد بودم و شاید همه زنده بودند. جین گفت: ـ مامان خسته شدی؟ گفتم: ـ یکم ولی یک لیوان اب بخورم میتونم ادامشو براتون تعریف کنم. جین بلند شد و یک لیوان اب برایم اورد. آب را خوردم و گفتم: ـ میخواید ادامشو بشنوید؟ بچه ها گفتن: ـ اره. گفتم: ـ خیلی خوب. بعد شروع کردم به ادامه گفتن داستان. ـ با صدا زدن های اقای ابراهام من و مارین بیدار شدیم ابراهام گفت: ـ بیدار شید رسیدیم. به بیرون از پنجره نگاه کردم هوا داشت تاریک میشد به مارین گفتم: ـ ما زبونشون رو بلند نیستیم. مارین گفت: ـ من بلدم. گفتم: ـ واقعا. گفت: ـ اره. ابراهام دستش رو توی جیبش کرد و چند اسکناس از جیبش در اورد و گفت: ـ اینا یورو هستن پول پاریس برای خرید باید اینا رو بهشون بدید. گفتم: ـ ممنونم خیلی بهمون کمک کردین. گفت: ـ وظیفم بود. گفتم: ـ ما الان باید کجا بریم؟ کمی مکث کرد و گفت: ـ یکی از بچههای من اینجا زندگی میکنه میبرمتون اونجا تا یک تصمیمی بگیرید گفتم: ـ نه نمیخواد میریم مسافرخونه. گفت: ـ حرفشم نزن! من میبرمتون اونجا. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 29 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین (ویرایش شده) پارت بیست و دوم ابراهام در یک خونه رو زد و بعد یک دختر جوان در خونه رو باز کرد و لبخند زد و ابراهام رو بغل کرد بعد ابراهام گفت: ـ کیت این مرکل و این مارین هستن یه چند شبی اینجا میتونن بمونن؟ کیت لبخند زد و گفت: ـ چرا که نه بفرمایید داخل. دستم رو بهش دادم و گفتم: ـ سلام ببخشید.... حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ این چه حرفیه، بیایید تو. بعد مارین دستشو داد و اومدیم داخل خونه کوچک و زیبای داشت. کیت به سمت آشپزخونه رفت و گفت ـ فکر کنم خیلی خسته شدید. ابراهام گفت: ـ اره. . بعد رو به ما کرد و گفت: ـ بشینید. من و مارین روی یک مبل دو نفره نشستیم. بعد از چند دقیقه کیت با یک سینی وارد پذیرایی شد و سینی رو روی میزی که جلوی ما بود گذاشت توی سینی چهار عدد قهوه بود. یک قهوه رو پیش پدرش برد و یک قهوه هم خودش برداشت و کنار پدرش نشست و گفت: ـ شما از کجا اومدید؟ مارین گفت: ـ سندیگو. کیت گفت: ـ سن دیگو، خیلی جای قشنگی. گفتم: ـ اره. بعد ابراهام سریع قهوهاش رو خورد و بلند شد و گفت: ـ به جک قول دادم برم پیشش میرم اونجا. کیت گفت: ـ باشه و بعد منو مارین بلند شدیم و گفتم: ـ بازم ازتون ممنونم. ابراهام لبخند زد و در رو باز کرد و رفت. کیت گفت: ـ خب بیایید اتاقتون رو بهتون نشون بدم. دو تا اتاق داشت که هر کدوم از اتاقها یک تخت دو نفره داشتند. در یک اتاقی رو باز کرد و گفت: ـ اینجا برای شما است برید لباساتون رو عضو کنیم بعد بیایید با هم صحبت کنیم. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 30 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت بیست و سوم چند روز بعد کیت خیلی مهربون بود اون یک همسر به اسم مایکل داشت و همسرش هم خیلی مهربون بود. فردا قرار بود پدرم بیاد و ابراهام به سن دیگو بعد از ظهر راهی شده بود و الان چند ساعتی گذشته بود. به این فکر میکردم که پدرم بیاد پاریس باید همینجا بمونیم، اخه تا کی؟ دلم میخواست سریع شب بشه و من بخوابم پدرم رو فردا صبح ببینم. اون بعد از فوت مادرم هم برایم پدر بود هم مادر. زمان خیلی دیر میگذشت، وقتی هیچ کاری ندارم زمان خیلی زود میگذره انگار میفهمه، میفهمه که منتظر کسی هستی و باهات لجبازی میکنه، هر دقیقه مثل یک ساعت طولانی میشه. حال که من این همه از زمان شکایت کردم انگار واقعا فهمیده و به سرعت هوا تاریک میشود تا وقتی که شب میشود. فردا صبح اصلا سابقه نداشتم که صبح به این زودی از خواب بیدار شوم. روی مبل نشسته و به ساعت خیره شدم عقربه قرمز کند حرکت میکرد. چند دقیقه گذشت که صدای زنگ در بلند شد خوشحال بهسمت در رفتم اما پدرم را ندیدم بلکه پستچی را دیدم که نامه از در دست داشت و گفت: ـ صبح بخیر خانم مرکل دیکنز؟ گفتم: ـ بله. پستچیدست در جیب کرد و گفت: ـ این نامه برای شماست. و بعد رفت. در رو بستم و کیت رو دیدم و گفت: ـ پدرت بود؟ گفتم: ـ نه پستچی بود نامه اورده بود برام. بعد نامه رو باز کردم و وقتی نامه رو خوندم و در یک لحظه حس کردم شاید حقیقت چیزی که بقیه میگن. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
محیا سمامی 100 ارسال شده در 5 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت بیست و چهارم نفس عمیقی کشیدم، گلویم درد گرفت گفتم: ـ جین میشه یک لیوان با برایم بیاوری؟ جین بلند شد و برایم آب آورد، آب را سر کشیدم و بلند شدم. به سمت صندوقچه رفتم و تکه کاغذی را بیرون اوردم. الیزابت گفت: ـ تو نامه چی نوشته شده بود؟ در صندوقچه رو بستم و روی صندلی نشستم کاغذ در دستانم لرزید گفتم: ـ بعضی نامهها رو نباید خوند. میدانستم چه سوالهایی در سر جین و الیزابت اوریانا میگذشت. گفتم: ـ میدانم هزاران سوال در سر شما وجود دارد چون من جین را بزرگ کردم و جین شما ها را بزرگ کرده؛ این نامه را پس از این همه سال دارم نه بهخاطر قشنگی کاغذ یا کلماتی که در آن نوشته شده بود بلکه به خاطر چیزهایی که بعد آن از من گرفت. به پنجره خیره شدم و ادامه دادم: ـ اون نامه از جیمز بود ولی تو اون نامه جیمز هیچ حرفی از برگشتن نزد، اون فقط یاد اوری کرد بعضی آدم ها حتی وقتی دورند، هنوز میتوانند سرنوشت را آرام و بی صدا تغییر دهند و بعضی از ادم.ها خیلیخیلی سر و صدا میکنند. ویرایش شده 6 مرداد توسط sarahp 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده