رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و ششم

با چشم غره بهش گفتم:

ـ معلومه که نه! 

مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت:

ـ ولی بنظر من که داری اشتباه می‌کنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی!

نگاش کردم و گفتم:

ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟!

ـ بعید می‌دونم باوان! من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه!

یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. 

( ملیکا )

پدر و محکم بغل کردم و گفتم:

ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا!

بابا سرمو بوسید و گفت:

ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟!

کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم:

ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! 

بابا:

ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! 

گفتم:

ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هفتم

بابا یه آهی کشید و گفت:

ـ اون آرون حروم*زاده رو یادته؟!

یکم فکر کردم و گفتم:

ـ همین‌که مدام دنبال پوریا بود؟! 

ـ آره خودشه! 

ـ خب!

ـ این دختره باوان، نامزدشه... بعد از اینکه اومد همه کیسه‌های شمش و طلاهای منو بالا کشید و منو جلو شریکام شرمنده کرد، پوریا دختره رو گروگان گرفت تا بلکه جای آرون و لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم اما این دختره خودش از همه جا بی‌خبر بوده و از کسی خبر نداشته! حتی نمی‌دونسته که آرون هم داشته اونو رو انگشتاش میچرخونده و بازیش می‌داده! 

با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم:

ـ وا بابا!! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟؟ خب چرا هنوز زندست؟! تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن و بابت کاراتون گروگان گرفتین و بعدش کشتیشون! این دختره...

بابا با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟! هزارتا کار کردم اما بالاخره از یجایی پوریا سر و کله‌اش پیداش شد و نجاتش داد...

امکان نداشت...از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟! مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم:

ـ یعنی...یعنی پوریا...پوریا خوشش اومده؟!

بابا بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم:

ـ آخه پوریا، هیچوقت بابت یه دختر خودش و پیش تو خراب نمی‌کنه و جلوی تو واینمیسته! پوریا از بچگی کلا خیلی غد و یه دنده بوده بابا!

 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و هشتم

بابا گفت:

ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریع‌تر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره...

حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم:

ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمی‌کنم اون کار شماست...یه کاری می‌کنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا.‌..تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟!

بابا نگاهی بهم انداخت و گفت:

ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس.

بابا نگاهی کرد و گفت:

ـ دختر، این‌همه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟

گفتم:

ـ بهرحال ما هم یه‌ چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش...

بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم:

ـ دیگه برگشتم! کسی نمی‌تونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمی‌دم. 

بابا هم از پشت سرم گفتم:

ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! 

گفتم:

ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمی‌تونه پیداشون کنه.

بابا گفت:

ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! 

ـ نگران نباش بابا! درستش می‌کنم.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجاه و نهم

( باوان )

یکسره تو اتاقم راه می‌رفتم و به حرکات این دختره فکر می‌کردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی می‌مردم! دلم نمی‌خواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگه‌ایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا می‌گفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمی‌کرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمی‌خواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت:

ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه...

به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم:

ـ مرسی، همینجا راحتم...

اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت:

ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟!

خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینه‌ایی سپر شده گفتم:

ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش!

یه دوری اطرافم زد و پرسید:

ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟!

منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم:

ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.

ویرایش شده توسط QAZAL

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...