رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت صدو بیست و پنجم 

مصرانه پرسیدم:

_نظرت رو نگفتیااا ، بهم میاد ؟!

_عالیه ، من برم بیرون یکم هوا بخورم .

یک جوری این کلمات رو تند پشت هم گفت که انگار بعدش قراره پرت بشه تو دره!!

بعد هم سریع رفت ، لبخندی زدم و بعد پرو یکی دو تا دیگه از لباس ها از پرو بیرون اومدم ، همونجور که فکر می کردم اروین تو فروشگاه نبود ، لباس ها رو حساب کردم و بیرون اومدم و با چشم دنبال اروین گشتم ، پشت شیشه های بلند پاساژ ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد ، دستش یک پاکت بود ، که لوگوی همین فروشگاه روش خورده بود !

جلو رفتم و گفتم :

_مثل اینکه توام خرید داشتی؟!

سمتم برگشت و با دست آزادش دستی به سرش کشید و گفت :

_اره ، برای مامان یک چیزی خریدم .

اهانی گفتم و چون تقریبا دو ساعت شده بود ، به سمت رستوران به راه افتادیم ، دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر موندیم ، اروین زیادی ساکت شده بود ، دوست داشتم به حرفش بیارم پس پرسیدم :

_کی برمیگردی؟!

حواس پرت گفت :

_کجا ؟!!

خندیدم و گفتم :

_خونه آق شجاع!!

 

  • پاسخ 132
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • bano.z

    133

پارت صدو بیست و شش

با چشمای درشت شده گفت :

_چی؟!

همون موقع اسانسور رسید همین جور که سوار میشدم گفتم :

_هیچی بابا ، سوار شو ، بریم.

سوار شد ، چند بار لباش تکون خورد حرفی بزنه ولی انگار دو دل بود ، شاید هم نمیدونست چه جوری بیانش کنه !

اسانسور متوقف شد ، پیاده شدیم ، رستوران هم فضای سرپوشیده داشت و هم چون طبقه بالا مجموعه بود ، فضای باز یا به اصطلاح روف گاردن داشت .

هر دو به اطراف نگاه کردیم تا ببینیم کسی اومده یا نه! همین جور که سرم رو میگردوندم ، اراد و عمو آرمان و مهلا جون رو دیدم  ، اراد با دیدنم دست تکون داد ، لبخندی زدم و به اروین گفتم :

_بیا بریم ،  بیرون نشستن.

نگاهم رو دنبال کرد که به مامانش اینا رسید و دنبالم راه افتاد ، وقتی رسیدیم  ، سلامی کردم و نشستم .

اراد با ابرو به پاکت های تو دستم اشاره کرد و گفت :

_مثل اینکه خرید بالا بوده !!

خندیدم و گفتم:

_آره،  مغازه طرف رو بار زدم اومدم!

مهلا جون گفت :

_به خوشی استفاده کنی عزیزم .

لبخندی زدم و تشکر کردم ،اراد نگاهی به پاکت بغل دست آروین کرد و شیطون گفت :

_جدیدا لباس زنونه میپوشی داداش؟!

اروین یکی زد به بازوش و با خنده گفت :

_نه ، خوشم اومد ، گفتم برای تو بخرم!

اراد با لحن بامزه دخترونه ای گفت :

_ای وای اروین جون راضی به زحمتت نبودم ، مرسی عشقم !

بعد هم یورش برد پاکت رو بگیره ، که اروین نمیذاشت حتی یک سانت بهش نزدیک بشه !

عمو آرمان و مهلا جون هم که انگار این رفتار ها براشون عادی بود می خندیدن و به اون دوتا نگاه می کردن .

 

پارت صدو بیست و هفتم 

چند دقیقه که گذشت مامان و بابا هم اومدن و اراد و اروین به کل کل افسانه ایشون پایان دادن .

مامان وقتی نشست رو بهم گفت :

_اا خرید کردی مبارکت باشه عزیزم ، چی خریدی ؟!

شروع کردم به توضیح دادن و این که وقتی برگشتیم ویلا حتما باید ببینیشون و ....

بلاخره بعد بیست دقیقه بهراد و نازی  هم هر کدوم با ده تا پاکت بزرگ اومدن !

تا نشستن گفتم :

_تریلی خبر کنم ؟!

بهراد خندید و  گفت :

_نه همون وانت جوابه !

خندیدیم و شروع کردیم به سفارش دادن غذا ، موقع شام اروین که سمت راستم نشسته بود حسابی هوام رو داشت و بدون اینکه در خواست کنم ، هر چی لازم داشتم دم دستم میذاشت !

و این از چشم مامان که دست چپم نشسته بود دور نموند ، چون دیدم خیلی ریز داره میخنده !

در هر صورت این کار اروین شوق وصف نشدنی تو دلم انداخت و باعث شد، بسیار بسیار اون شام بهم بچسبه !

وقتی برگشتیم ، بعد  کمی گپ زدن ، همه جمع و جور کردن که برن بخوابن ، من که بعد از ظهر چرت زده بودم  هر کاری کردم خوابم نبرد، به همین خاطر از تخت بلند شدم و  تصمیم گرفتم برم تو باغ و  از فضا استفاده کنم ، چند روز دیگه برمیگشتم و دلم برای اب و هوای ایران تنگ میشد !

نیم ساعتی بود تو آلاچیق نشسته بودم و به خاطراتم با ساحل و احساساتم راجع به اروین فکر می کردم ، که صدای ضعیف گیتاری به گوشم خورد ، دور و اطراف رو نگاه کردم ، تو تاریکی شب چیزی پیدا نبود از جا بلند شدم و سمت صدا حرکت کردم ، صدا از انتهای باغ میومد ، یکم که راه رفتم ، متوجه یک نور ضعیف شدم ، حالا غیر صدای گیتار صدای ضعیف یک شخص هم به گوشم میرسید که آهنگی رو می خوند ، هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد و اون صدا متعلق به کسی نبود جز آروین !

چه  با احساس می خوند ، پشت درختی ایستادم و گوش دادم :

لطفا به بند اول سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود

از بخل زنگ خانه ی من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شود

در میزنی که وارد تنهاییم شوی اما بعید نیست زمانی که میروی

در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جستجوی در زدنت در بدر شود

این بچه لاک پشت نگون بخت سالهاست از تخم در می آید و سوی تو میدود

اما مقدر است که در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دمر شود

نه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رحم لباس شوم تا بپوشیم

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود

هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود

گفتم ورم شوم ورمی در درون تو تا هی بزرگتر بشوم

تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

اما پسر شدم که تو را آرزو کنم

هی جان بسر شدم که تو را آرزو کنم

 

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و بیست و هشتم 

 

انقدر قشنگ با خودش خلوت کرده بود ، که به خودم اجازه ندادم ، خلوتش رو بهم بزنم ، به همین خاطر اروم اروم بدون هیچ سر و صدایی ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم .

 

با کلافگی چمدونم رو بستم ، این چند روز مسافرت هم گذشت ، اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی باید تظاهر به خوب بودن می کردم ، تو این چند روز هر چی می خواستم به اروین نزدیک بشم ، اون دور تر میشد ، تو عمق نگاهش میتونستم ببینم که بهم تمایل داره ، ولی نمیدونم چرا فاصله می‌گرفت. 

درست از اون شب که در حال گیتار زدن و خوندن دیده بودمش ، رفتارش زمین تا آسمون فرق کرد ، به طوری که، مهلا جون هم چند بار تو لفافه بهش اشاره کرد ، ولی هر بار اروین به نحوی از زیرش شونه خالی کرد و گفت که کاملا حالش خوبه و مشکلی نیست!

رسما ازش نا امید شده بودم ، شاید اشتباه فکر می کردم و اروین فقط من رو مثل یک دوست میبینه !

در کل هر چی رویا بافته بودم خراب شده بود ، به همین خاطر با تمام توانم ، احساسات نوشکفته ام رو خفه کردم .

بعد تشکر و خداحافظی از خانواده مهرزاد ، راهی تهران شدیم و قرار شد من پشت فرمون بشینم ،  کل راه  فکر و ذکرم پیش اتفاقات تو سفر بود و به خودم به خاطر خوش خیالیم لعنت میفرستادم ، البته این جوری نبود که اروین به طور کل در برابرم سرد برخورد کنه ، ولی فاصله اش رو کاملا حفظ می کرد و حتی به صمیمیت اولش هم دیگه نبود ، و این بیش تر آزارم میداد ، حس می کردم به خاطر رفتار خودم بوده که اروین کمی ازم فاصله گرفته و این رو مخم بود !

پارت صد و بیست و نهم 

بعد چند ساعت رانندگی ،بلاخره به خونه رسیدیم ، خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه اوردم و چمدونم رو رها کردم و پشت در سر خوردم ، نمیدونم چه قدر گذشت که بی هدف،  مثل فرمانده ای که کل سربازاش رو از دست داده همون طور نشسته بودم ، که به خودم اومدم و از جام بلند شدم ، لباس هام رو همون جا دراوردم و داخل حمام شدم ، منتظر پر شدن وان نموندم و دوش رو باز کردم ، سردی اب باعث شد ، چشمام رو باز کنم و شروع کنم نفس عمیق کشیدن ، باید حقیقت رو میپزیرفتم ، و هر جور شده حتی شده فقط برای چند روز اروین و رفتاراش و هر چیز که بهش مربوط میشد ، کنار میذاشتم ، نمی خواستم با فکرای بی هوده ، خودم و اطرافیان رو ناراحت کنم ، پس عزمم رو جزم کردم و از حمام بیرون اومدم ، برای اینکه سر حال بشم ، تصمیم گرفتم کمی در دنیای بی خبری خواب فرو برم .

فردا بلیط برگشت داشتم و مامان ، خاله سیمین ، عمو بهروز و عمه معصومه و دایی سامان رو برای ناهار دعوت کرده بود ، شومیز شلواری از بین لباس هام انتخاب کردم و بعد پوشیدنش ، جلوی آینه کمی خودم رو مرتب کردم و پایین رفتم ، تو این دو روز تمام تلاشم رو کردم که مامان و بابا رو ناراحت نکنم ، ولی خب نتونسته بودم بهراد و گول بزنم و به خاطر همین باهام سر سنگین برخورد می کرد ، دم دمای رفتنم بود و دوست نداشتم ازم ناراحت و دلخور باشه ، به خاطر همین سمتش رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :

_سلام بر عموی خل و چل و دیوانه خودم !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی

اخمی کرد و گفت:

_اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم!

لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم :

_داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام !

نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت :

_اره کاملا مشخصه!

لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم :

_خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم!

از حالت تدافعی خارج شد و گفت :

_بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی !

عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت :

سامان و سیمین اومدن .

به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم .

یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ...

خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صد و سی و یک 

بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره !

غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت :

_اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم .

لبخند زدم و گفتم :

_نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم .

بهراد گفت :

_پس برو اماده شو .

از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم .

نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت :

_صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم .

سریال تکون دادم و باهاش موافقت کردم .

بعد حدود یک ساعت و نیم  به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم .

تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت :

_ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست می‌دیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاه‌اش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد !

تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !

ویرایش شده توسط bano.z

پارت صدو سی و دو 

سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم :

_میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم !

بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت :

_منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش !  

سریال تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه!

بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود !

بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...