رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • عضو ویژه

بسم الله الرحمن الرحیم
رمان عبدالله
نویسنده آتناملازاده
ژانر اجتماعی
داستان از سال ۱۳۲۴
خلاصه: مردی سنتی با زندگی قدیمی خود. مردی نه چندان مذهبی و نه روشنفکر. فردی بازاری که سعی می‌کند زندگی عادی داشته باشد اما سرنوشت و زمانه نمی‌گذارد. 


مقدمه:
گیج کننده‌ترین اقدامی که علیه خویش
می‌توانیم بکنیم این است
که بکوشیم قلب‌مان را به چیزی قانع کنیم
که مغزمان می‌داند
یک دروغ بزرگ است ...
🕴 شنون‌ آدلر

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • هانیه پروین عنوان را به رمان سرزمین تاریکی | آتناملازاده عضو هاگوارتز نودهشتیا تغییر داد
  • 3 هفته بعد...
  • عضو ویژه

بسم الله الرحمن الرحیم

آنا خوشحال بود. حالا که داشت کنار مرد زندگیش قدم میزد حس خوبی داشت. یکجورایی مرد دیگه‌ای توی زندگیش نبود. تعداد بچه‌هاشون زیاد بود و عمه‌ش که همسرش مُرده بود اون رو پیش خودش برده بود تا بزرگ کنه. البته از این مسئله ناراحت نبود. چون عمه اون رو حسابی لوس می‌کرد و خیلی بهش می‌رسید. از طرفی زندگی توی یزد خیلی لذت‌بخش‌تر از زندگی توی روستایی در اردبیل بود. خونه عمه بزرگ بود و تنها ساکن اون خونه هم آنا با دو خدمتکار. خانواده‌ش گاهی به اونجا می‌اومدن یا گاهی اون رو به روستا می‌بردن. که معمولا هر سال سه بار می‌دیدشون و کنار هم بودن.
اما حالا ازدواج کرده بود و با شوهرش داشت توی شهرستان آبدانان در استان ایلام، که آن موقع روستا بود، قدم میزد. روستا جدیدش محل سکونتش رو هم دوست داشت. به بزرگی یزد نبود اما آب و هواش به بدنش می‌ساخت. این چهل و دو روزی که از ازدواجش گذشته بود خوب با روستا آشنا شده بود. این شهر برعکس شهر خودشون چشمه‌های فراوان داشت و می‌تونست که مدت‌ها کنار چشمه بزرگی بشینه و از محیط لذت ببره. همسرش ازش می‌پرسید:
- چه محو این آب‌ها میشی.
- تو یزد نبودی که بفهمی چی میگم.
با اینکه مردم روستا لر و کُرد بودن اما همسرش عبدالله فارس بود که سال‌های جوانی پدرش برای تجارت به این شهر اومده بود و موندگار شده بودند. با همه این‌ها عبدالله کردی می‌دونست، از بچگی یاد گرفته بود و توی شهر کردی حرف میزد اما توی خونه همه فارسی حرف میزدن و آنا راحت بود.
- بریم؟
- بریم.
به سمت روستا رفتن. مردم روستا عمدتا لباس لری و کردی داشتن اما آنا مانتو بلند و یاسی رنگی با روسری تیره پوشیده بود. باهم به کبابی رفتن. آنا یکم معذب بود. تا حالا جایی نشسته بود که اینهمه کرد نشسته باشند و جلوی اون‌ها غذا بخوره. اونجا عبدالله بسته‌ای که خریده بود و به آنا نشون نداده بود رو روی میز گذاشت.
- این برای توی!
آنا با ذوق بسته رو باز کرد. با دیدن لباس کردی رنگی رنگی خندید.
- مرسی!
- دوستش داری؟
- خیلی!
و به صورت همسرش لبخند زد. آنا هفده سالش بود و عبدالله سی سال داشت. وقتی کباب رو خوردن عبدالله به جایی بردش. آنا با ذوق به مردی نگاه کرد که از توی یخچال کوچیک همراهش چیزی در می‌آورد.
- برای خانم یخ در بهشت بزنید.
چند ثانیه بعد مرد لیوان قرمز رنگی که داخلش پر یخ بود رو جلوی آنا گرفت. آنا به عبدالله نگاه کرد. عبدالله با چشم اشاره کرد بگیر. آنا گرفت و یک قلپ خورد. کمی مکث کرد بعد با نهایت لذت گفت:
- خوشمزه‌ست!
عبدالله لبخند زد. باهم به خونه برگشتن.
- برو لباست رو امتحان کن.
آنا لباسش رو امتحان و اومد و جلوی شوهرش عشوه اومد و اون هم با لذت نگاهش می کرد. بعد با همسرش به دیدن خانواده شوهرش رفت. پدر شوهرس که تاجر بود دو زن داشت که عبدالله پسر همسر اول بود. همسر اول فقط دو پسر داشت که عبدالله پسر کوچیکش و عزیز پنج خواهرش بود. همسر دوم هم سه پسر داشت. آنا خانواده شوهرش رو دوست داشت. شوهرش رو هم همینطور. با همه این‌ها از شوهرش ممنون بود که با وجود مخالفت خانواده همسرش برای اون خونه مجزا گرفت و به خونه مشترک با مادر شوهر نبردش.  شب وقتی از خانه مادر شوهرش پای پیاده به خانه بر می‌گشتن عبدالله گفت:
- تو سواد داری؟
- نه.
- دوست داری سواد قرآنی داشته باشی؟
آنا اول تعجب کرد و بعد متعجب پرسید:
- میشه؟!
- چرا که نه، حق تو اینه که به عنوان مسلمان حداقل قرآن بتونی بخونی.
چشم‌های آنا برق زد. فردا خود عبدالله به ملا مکتب سر زد و راضیش کرد که برای درس دادن به آنا هر دو روز چند ساعت شبانه به خونه اون‌ها بیاد. زندگی بنظر زیبا بود اما آنا متوجه چیز عجیبی شده بود. بعضی شب‌ها عیدالله آنا رو پیش خانواده‌ش می‌ذاشت و بیرون می‌رفت و تا صبح نمی‌اومد. آنا از خانواده شوهرش می‌پرسید:
- آقا عبدالله کجا میره؟

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • آتناملازاده عنوان را به رمان عبدالله | آتناملازاده عضو نودهشتیا تغییر داد
  • عضو ویژه

پارت دو

اون‌ها اخم کردن و کلافه گفتن:
- به تو چه که کجا میره؟ زن رو چه به اینکه درباره کارهای مرد بپرسه!
و اون هم لب بسته بود. عید نوروز پیش خانواده شوهرش بود. خیلی بهش خوش‌گذشت اما دوست داشت این روز رو پیش خانواده خودش باشه. به همسرش گفت:
- میشه یک سفر پیش خانواده‌م بریم؟
سی و دو هفته از ازدواج اون‌ها می‌گذشت و هنوز خانواده‌ش رو ندیده بود. عبدالله دلش برای این دختر بچه سوخت و گفت:
- البته که میریم.
اما اتفاقی افتاد که خانواده عبدالله سفر کردن رو برای آنا مناسب ندونستن. اون اتفاق هم بارداری آنا بود. وقتی که از حالات آنا خانواده حدس زدن که باردار هست اون فقط مدت طولانی شوکه و رنگ پریده بود. در اصل خوشحالی اون رو به این حال رسونده بود چون مدت حدودا زیادی از اقدامشون به بارداری می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. عبدالله خیلی ذوق کرد.
- چه پسری به ما بدی خانم!
- از کجا معلوم پسره؟
- می‌دونم، پسره.
آنا متوجه شده بود عبدالله یکم خسیس هست و کمتر برای خونه خرج می کنه اما فکر می کرد حالا که باردار شده برای بچه خوب خرج می کنه اما اون هنوز مواد غذایی رو کم می گرفت و به خدمتکاری که مادر عبدالله برای کمک فرستاده بود می گفت که جز یک وعده در هفته گوشت، هر نوع گوشتی درست نکنه، این نوع آشپزی برای اون زن هم خیلی سخت بود. حتی عبدالله میوه نمی خرید. اما از لحاظ محبت گفتاری و رفتاری برای آنا کم نمی‌ذاشت. آنا هم غرق در عشق بود و به عبدالله می‌گفت:
تو دقيقا همان يک نفري هستي
كه دلم ميخواهد...
پا به پايش پير شوم 🫶🏻♥️🫂
اون‌ها با هوا تاریکی روی بهارخواب می‌رفتن و بقیه روزشون رو اونجا با نسیم خنک و امواج نور ماه ادامه می‌دادن. عبدالله به چشم های آنا زل میزد و براش می خوند:
این نگاهِ شوخِ تـو، دیـوانـه میسازد مرا

رقصِ این چشمانِ تو پروانه میسازد مرا

اینقَدَر شوخی مکن، تـو با دلِ دیوانه ام

مستیِ چشم و لبت مستانه میسازد مرا

با همه این ها خساست عبدالله و دوری از خانواده آنا رو خیلی اذیت می کرد ماه شیشم بود که خانواده ش با سیسمونی اومدن. آنا از خوشحالی روی پاش بند نبود. عبدالله هم خوشحال بود.
- خوب شد شما اومدید آنا خیلی دلتنگ بود.
وقتی خانواده آنا اینجا بودن عبدالله انقدر خرج می کرد که اگه آنا قبلش رو نمی دید فکر می کرد که آدم ولخرجی هم هست. خیلی دوست داشت که خانواده ش برای زایمان بمونند اما اون ها فقط یازده روز موند و بعد دوباره رفتن. اینبار دوری حتی از قبل هم سخت تر بود. هرجوری بود آنا تحمل کرد تا زمانی که وقت زایمانش رسید. همه نگران بودن خانواده شوهرش به اونجا اومدن و قابله هم منتظر بود. وقتی اومدن و به عبدالله خبر دادن:
- مبارک باشه، پسردار شدید!
صورت عبدالله از خوشحالی درخشید. اون هم مثل همه مردهای اون دوره عاشق فرزند پسر و اسم و رسمش بود. همه با ذوق تبریک گفتن. مادر عبدالله از همه خوشحال تر بود چون بالاخره پسرش توی این سن بالا صاحب فرزند شده بود. همه داخل رفتن. عبدالله بچه رو بغل گرفت. آنا با اینکه بیحال بود لبخند زد. از اینکه شوهرش رو اینطور خوشحال می بینه احساس سربلندی کرد. عبدالله دم گوش بچه اذون گفت و تکرار کرد:
- اسم غلام رضا ست. اسم تو غلام رضا ست.
همه صلوات فرستادن. بعد از دنیا اومدن غلام چند روزی دور آنا و بچه بودن و بعد تنهاشون گذاشتن. آنا به چهره پسرش نگاه می‌کرد. احساسی بهش نداشت. از اون حالت ترسید. به بچه می‌رسید اما احساس خوبی بهش نداشت. دیگه حتی شوهرش و خونه و زندگیش رو دوست نداشت و بهونه‌گیر خانواده‌ش شده بود. اون روزها کسی درباره افسردگی بعد از بارداری چیزی نمی دونست و همین باعث میشد که آنا عذاب وجدان بیشتری داشته باشه و دیگران هم بخاطر رفتارش بیشتر سرزنشش کنند.

 

روزی او یک جنگجو است،
روزی دیگر یک آشفته و شکسته
بیشتر روزها،کمی از هر دو است،
اما هر روز او اینجاست
ایستاده، می‌جنگد، تلاش می‌کند
او من هستم.
اما بالاخره این دوران هم با همه سختی هاش گذشت و آنا به زندگی عادی برگشت و دوباره شروع به کار کرد و خونه همیشه تمیز و غذا آماده بود و بچه هم بنظر نمی‌اومد که یک مادر بی‌تجربه داشته باشه، مخصوصا اینکه خیلی زود وزن اضاف کرد و توی اون دوران بچه هرچی وزنش بیشتر بود سالم‌تر بنظر می‌اومد. خانواده شوهرش دیگه به بهانه بچه مدام به اونجا سر میزدن. وقتی اون ها می اومدن خونه پر از بوی دود قیلیون میشد و آنا مجبور بود بچه رو روی بالکن ببره. اون ها مدام بی اجازه به لوازم خونه اون دست میزدن و اونور و اونور می رفتن.
اون ها مدام درحال صحبت بودن و به سکوت هیچ اعتقادی نداشتن و خونه همیشه پر سر و صدا بود و بچه با اینکه بخاطر اون نوع شکل معاشرتش اجتماعی تر شده بود اما سر و صدای زیاد باعث عصبی تر شدنش نسبت به نوزادهای دیگه شده بود اما وقتی آنا این رو به عبدالله می گفت عبدالله بهش می خندید و می گفت:
- خدا شفات بده دختر!

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت سه

آنا تصمیم گرفت بیشتر حالت خانم خونه بگیره. اول متوجه شد که خونه خیلی نامرتبه. این نامرتبی ربطی به لوازم خونه نداشت. حتی وقتی همه جا از تمیزی برق میزد خونه خیلی نامرتب بود. اون خونه زود فهمید این بخاطر مهندسی خونه ست. اون همیشه بزرگ فکر می کرد و می تونست عمق یک مسئله رو بفهمه. به عبدالله گفت. عبدالله اول گفت:
- یعنی میگی چیکار کنیم؟ من پول ندارم ها.
آنا از اینکه عبدالله همه چیز رو اول به پول ربط میده ناراحت شد و گفت:
- اصلا از اون لحاظ نخواستم.
- خیلی خوب، ناراحت نشو! بگو چی می‌خوای؟
چند دقیقه بعد باهم به جون حیاط افتادن. اول همه برگ‌هایی که روی زمین افتاده بود رو جمع کردن و توی تنور انداختن و سوزوندند. بعد همین بلا رو سر علف‌های هرز و خارها آوردن. آنا دوتا چای ریخت و دوتا تخم مرغ گذاشت آورد روی بهارخواب خوردن. عبدالله همینطور که لیوان چای دستش بود با نگاهی تحسین آمیز به حیاط خیره شد.
- چه تصمیم خوبی گرفتی!
- هنوز خیلی مونده!
عبدالله که حالا با انگیزه از زیباسازی خونه بود باغچه رو شخم زد و آنا با آبپاش حیاط رو آب و جارو کرد. بعد باهم سرامیک‌های دور باغچه رو تمیز کردن و عبدالله شاخه‌های شکسته رو زد و آنا تنور رو که کلی کپه خاکستر داشت تمیز کرد و خاکسترها رو توی گونی ریخت و عبدالله بیرون گذاشت. حالا حیاط رنگ و بویی گرفته بود و وقتش بود که آنا میخ خودش رو بکوبه.
- چه باغچه بزرگی داره اینجا، حیفه که توش هیچی نباشه!
همین کلمه رو گفت و بست کرد. فردا شب عبدالله با سه نهال و دو بوته گل به خونه اومد. آنا از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.
- خونه خیلی قشنگ شد دستت درد نکنه!
عبدالله لبحند کوچیکی زد و با وجود حرصی که هنوز سر از دست دادن پولش داشت فکر کرد شاید خوشحالی آنا ارزشش رو داشته باشه.
- به لطف کدبانویی تو انقدر قشنگ شد!
و آنا با این حرف به اوج آسمون رفت. آنا دوست داشت داخل خونه رو هم تمیز کنه اما عبدالله از ترس اینکه اینجا هم خرج برنداره نذاشت. همون دوران عبدالله یک تجارتی انجام داد اما شریک‌هاش توسط اون مرد رو به رو خریداری شدند و عبدالله گول خورد و به سبک خیلی بدی در این تجارت شکست خورد و خسارت زیادی بهش وارد شد. آنا حتی از شغل عبدالله خبر نداشت و برای خودش خانمی می‌کرد. با زن‌های همسایه دوست شده بود و ظهرها جلوی در خونه می‌نشستن و باهم صحبت می‌کردن. زن‌های همسایه ازش پرسیدن:
- تو توی این سن با مرد به این بزرگی ازدواج کردی راضی هستی یا نه؟
- چی بگم والا! نه راستش خیلی راضی نیستم اما چیکار میشه کرد؟ این هم سرنوشت من بوده. البته از زندگیم راضی‌ام اما اخلاقات یک مرد با این سن یکم خاصه.
زن‌ها نگاهی باهم رد و بدل کردن و یکی‌شون گفت:
- می‌دونستی عبدالله قبل از تو زن داشته؟
رنگ از چهره آنا پرید.
- زن داشته؟
- زن رسمی نه... یعنی ما نمی‌دونیم. اما غیر رسمی داشته. شوهر خودم براش جور کرده. یک دختر دوبار به خونه‌ش اومده. کلی هم پول و هدیه بهش داده.
آنا سکوت کرد. یکی دیگه از خانم‌های جمع که حال اون رو بد دید چشم غره‌ای به زن قبلی رفت و بعد گفت:
- ای بابا مرد دیگه نیاز داره گاهی به زنی! مجردم بوده اون موقع!
آنا سعی کرد خودش رو جمع کنه و با اینکه این خبر ناراحتش کرد اما بنظرش خیلی طبیعی می‌اومد پس تصمیم گرفت جلوی عبدالله به روی خودش نیاره که می‌دونه. اما وقتی که عبدالله اومد و سعی داشت باهاش شوخی کنه اون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و چیزی که شنیده بود رو گفت. عبدالله اول جا خورد بعد با تندی گفت:
- حالا که چی؟
آنا روش رو گرفت و با بغض و آروم گفت:
- هیچی!
عبدالله دلش سوخت و به سمتش رفت و خواست توی بغلش بگیره.
- عزیزم، تو اصلا نباید بخاطر اون زن‌ها ناراحت بشی. اون‌ها اصلا با تو قابل مقایسه نیستن. تو نجیبی!
آنا به خودش جرات داد و گفت:
- تو چی؟
عبدالله خشکش زد و دست‌هایی که برای در آغوش گرفتن آنا رفته بود توی هوا خشک شد.
- منظورت چیه؟
آنا با دست خیلی آروم عبدالله رو کنار زد.
- برو کنار، دوست ندارم تنی که به تن یکی دیگه خورده به منم بخوره.
عبدالله اول گیج شد و بعد به خودش اومد و چنان سیلی محکمی توی گوش آنا زد که تمام سر و صورت آنا درد گرفت و دستش رو روی صورتش گذاشت و وقتی از بهت خارج شد زیر گریه زد. عبدالله بلند شد و سرش فریاد زد:
- بی‌لیاقت!
و بیرون رفت. آنا با گریه رفت بچه‌ش رو که از صدای فریاد پدرش از خواب پریده بود و گریه می‌کرد بغل کرد و هر دو گریه کردن. عبدالله شب برگشت. مستقیم پرسید:
- خانم شام چی داریم؟
بعد هم بچه رو بغل کرد و بوسید. آنا با ناراحتی نگاهش کرد. سرخی صورتش رفته بود اما دلش هنوز آتیش بود. عبدالله جعبه‌ای مقابلش گذاشت. از همون جعبه‌ها که فروشنده خریدهات رو داخلش می‌ذاشت. یک جعبه کارتونی.
- این برای توی!
آنا جعبه رو گرفت اما باز نکرد و روش رو گرفت.
- آنا، دختر جان! بازش کن دلم رو نشکن!
آنا جواب نداد.
- دختر من سن و سال ناز کشیدن رو ندارم.
آنا می‌خواست بگه: ولی خوب سن و سال کتک زدن رو داری
اما نگفت. چون می‌ترسید عبدالله این رو هم به عنوان حاضر جوابی حساب کنه و دوباره کتکش بزنه.
- باز کن دیگه.
آنا با توجه به غریزه فهمید که اگه اینطور گفتن عبدالله رو گوش نکنه ممکن حرکت بعدی فحش یا حتی کتک باشه پس جعبه رو باز کرد. یک آویز ساعت استیل. خوبه حداقل متوجه شده بود که ساعت گردنی زنش آویزش خراب شده.
- چیزی نمی‌خوای بگی؟
متوجه منظورش شد اما اصلا به دلش نبود که تشکر کنه.  عبدالله کلافه شد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 2 هفته بعد...
  • عضو ویژه

پارت سه

- لیاقت نداری! 

و رفت و آنا هم دوباره به حال خودش گریه کرد. خدیجه به حال خودش افسوس خورد. چه زندگی داشت و حالا اینطور تحقیر میشد. یادش اومد از قبل از ازدواجش. از بچگیش. همیشه گرون ترین چیزها رو داشت، از بقیه دوست‌هاش باهوش‌تر بود، نقاشی هاش از همه بهتر بود و حتی بین دوست‌هاش دو تندتری داشت. غرق خاطرات گذشته بود. یادش اومد همون بچگی یک مدت جن‌زده شده بود. بخاطر خونه‌های قدیمی و اعتقاد مردم و زیاد پیش دعا ده و... رفتنشون امکان این اتفاقات اون موقع‌ها بود. 

یازده سالش بود و یادش بود که یک روز از مطبخ یکدفعه بی دلیل چندتا بشقاب به سمتش پرت شد و اون فرار کرد. یکبار داشت زیر تخت رو تمیز می کرد که یک نفر دستش رو گرفت. دیگه بخاطر این اتفاقات فرستادنش خونه مادربزرگش و چند سال قبل از ازدواجش رو با مادربزرگ پیرش زندگی می‌کرد. اون شب آنا انقدر با بچه خودش رو توی آشپزخونه سرگرم کرد که عبدالله شام نخورده خوابید. بعد آنا رفت و جای خودش و بچه رو کناری پهن کرد و به خواب رفت. صبح با صدای عبدالله بلند شد: 

- هی زن، پاشو نون بده به مردت! 

عبدالله سعی داشت لحن شوخی داشته باشه. آنا بلند شد. می‌دونست که انتخاب دیگه‌ای نداره. اون یک زن بود و باید تحد فرمان می‌موند. در سکوت برای عبدالله صبحانه گذاشت و خواست بره که عبدالله دستش رو گرفت و نشوندش و با محبت گفت: 

- بشین باهم بخوریم. 

آنا نشست و در حالی که سرش پایین بود مشغول خوردن شد. عبدالله چندبار سعی کرد باهاش سر حرف رو باز کنه اما هیچ واکنشی از اون ندید. کلافه شده بود. آنا خواست زودتر از پای سفره بلند بشه که عبدالله نذاشت و گفت: 

- بمون، می‌خوام ببینمت. 

عبدالله بعد از صبحانه بیرون رفت و تا بلند شدن بچه آنا با کارهای خونه سرگرم شد. کم‌کم با خودش فکر کرد: شاید حق با اون باشه! شاید من نباید اینطور باهاش حرف میزدم بالاخره مرد و غرور داره! زنی که شوهرش ازش راضی نباشه خدا هم ازش راضی نیست و توی جهنم سرب داغ می‌ریزن توی دهنش! 

با این حرف‌ها خودش رو آروم‌تر کرد و حتی تونست مجرم رو به قربانی تبدیل کنه و شروع به سرزنش خودش کرد. انقدر که وقتی کلون در رو زدن و در رو باز کرد و دید خواهر شوهرش و خواهر شوهرش گفت:

- عبدالله اومده بود به مادر سر بزنه گفت دعواتون شده دست روت بلند کرده. اومدم ببینم حالت خوبه یا نه. 

آنا گفت: 

- حق داشتن. خیلی خجالت کشیدم! حرف‌های من خیلی بد بود. 
خواهر شوهرش خدیجه با محبت سعی کرد آرومش کنه. باهم داخل رفتن و خدیجه روی بهارخواب نشست و آنا براش چای آورد و کنارش نشست. خدیجه مشغول بازی با بچه شد. آنا گفت:
- می خوام یک هدیه برای آقا بگیرم. اما اجازه ندارم تنها بیرون برم.
- به من بسپر! با من بیرون بیای ناراحت نمیشه. 

آنا خوشحال شد. باهم به بازار رفتن و آنا یک زیرپوش مردونه پسندید. 

- این خوبه! 

خدیجه بهش چشمک زد. سر راه برگشتن به خونه خدیجه سعی داشت آنا رو نرم کنه: 

- نگاه داداش برای عروسیت چه سور و ساتی برپا کرد. چه عروسی گرفت. دوتا گوسفند جلوی پات کشت. همه این‌ها بخاطر اینه تو رو دوست داره دیگه. آدم بخاطر این چیزها که از شوهرش ناراحت نمیشه. 

شب که عبدالله اومد دید آنا بچه رو خوابونده لباس قشنگی پوشیده و منتظرشه. لبخند زد. 

- به خانم! 

آنا هم لبخند زد و زیرپوش رو بیرون از جعبه به سمتش گرفت. عبدالله خندید و خوشحال بود که این قضیه ختم به خیر شده و زیرپوش رو از آنا گرفت. عبدالله هم حسابی سرخوش بود و آنا نفهمید که عبدالله اون ساعتی که نبود رفته بود خودش رو ساخته بود. آنا اون شب گذاشت عبدالله موهاش رو شونه کنه و ببافه و عبدالله که سواد قرآنی داشت براش داستان‌های قرآنی تعریف کرد و بقیه شب رو باهم روی بهارخواب گذروندن. 

حتی عبدالله قول داد اون رو هفته دیگه پیش خانواده‌ش بفرست تا یک مدت اونجا بمونه. آنا برای رفتن لحظه شماری می‌کرد. آخر هفته عبدالله با یک فرد مورد اطمینان اون و بچه رو فرستاد. خدیجه از رفتن به خونه مادربزرگش خیلی خوشحال بود و مادر و پدرش هم اونجا اومدن و چهار هفته از دیدن دختر و نوه‌شپون استفاده کردن و این چهار هفته عبدالله خیلی دلتنگ شده بود و برای خودش هم عجیب بود چقدر این دختر رو دوست داره. از اون طرف مادر عبدالله از اینهمه آزادی عروسیش راضی نبود: 

- داری لوسش می‌کنی! 

- بیخیال مادر! دختر خودت هر روز به خونه‌ت میاد. 

- دختر من همین جا ازدواج کرده. می‌خواستن دختر به شهر غریب ندن. چه وضعی که زنت چهار هفته نیست؟! 

بالاخره آنا و غلام‌رضا برگشتن. از وقتی برگشته بودن غلام‌رضا خیلی بی‌قرار شده بود. نوبه دندون‌هاش هم بود. عبدالله زنش رو توی مراقبت از بچه تنها نذاشت. شب ها دو نفره بیدار می موندن و بهش می رسیدن. آنا عبدالله رو مرد جدی می‌دید که زیاد اجازه صمیمی شدن به کسی حتی همسرش نمی‌داد اما مهربون بود. اون‌ها هر شب بعد از خوابوندن بچه روی بهارخواب می‌نشستن و چای می‌خوردن و حرف میزدن و آنا کل روز رو برای این ساعت تحمل می‌کرد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • هانیه پروین عنوان را به رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • عضو ویژه

پارت چهار

- آنا احساس می‌کنم تنها کارهای خونه رو انجام بدی اذیت میشی! 

- چیکار کنم؟ منکه دختر بزرگ ندارم. 

- می‌خوام برات دست کمک بگیرم؟ 

آنا اول متوجه نشد چی میگه بعد متعجب نگاهش کرد. 

- می‌خوای برای من دست کمک بگیری؟ 

- آره، درآمدم به اون حد هست. اینطور کارهای توهم کمتر میشه. 

آنا از گردن عبدالله آویز شد. 

- وای تو بهترین همسر دنیایی! 

و گونه‌ش رو محکم بوسید. عبدالله خندید و اون رو در آغوش کشید. چند روز بعد عبدالله کلید رو که انداخت و در رو باز کرد صدا زد: 

- خانم بیا که مهمون داری. 

آنا چادر سرش کرد و بیرون رفت. با دیدن زن میانسالی که با چادر رنگی و یک بغچه بدست کنار عبدالله بود همون جا موند. عبدالله گفت: 

- جمیله خانم از حالا به بعد اتاق کنار درب حیاط می‌خوابن. آوردم دست کمک تو باشن! 

جمیله زن مهربونی بود که هم توی کار بچه‌داری دستش تند بود و هم توی کار خونه. عبدالله خیلی علاقمند به پسرش بود. غلامرضا پنج ماه شده بود و عبدالله مدام بیرون می‌بردش، براش خرید می‌کرد، باهاش بازی می‌کرد و پارچه می‌خرید تا آنا برای بچه لباس بدوزه. غلامرضا نسبت به بچه‌های همسن خودش خیلی لباس داشت. اون روزها کار عبدالله خیلی گرفته بود که خدمتکار و حتی برای خونه رادیو خرید اما به همون سرعت که بالا رفت به همون سرعت هم ورشکسته شد و به پیسی خوردن. 

خدمتکار رو اخراج کردن و مقدار غذاشون هم به یک وعده در روز تغییر یافت اما همون هم بیشتر نون جزغاله بود. خدیجه پیشنهاد داد:

- از خانواده، م قرض می‌گیرم. 

به حدی وضع عبدالله بد شده بود که مخالفتی نکرد و خدیجه به خانواده‌ش نامه نوشت و یک هفته منتظر جواب موند اما جواب که اومد این بود: 

* دخترم تو برای ما خیلی عزیز هستی اما این مسئله به ما ربطی نداره و وظیفه شوهرت هست که رفاه مالی برای زندگی تو رو بیاره. توی این دور و زمونه هرکسی باید زندگی خودش رو نگه داره و پدرت هم سعی داره که خرج خانواده خودش رو بده. 

آنا با توجه به شرایط اون زمونه از خانواده‌ش ناراحت نشد اما بی‌غذایی باعث شد که عبدالله پیشنهاد بده: 

- بیا غلامرضا رو به مادرم بسپاریم. اون موقع خرجش از ما کم میشه و اون هم یک شکم سیر غذا می‌خوره. 

آنا یک شب کامل بچه‌ش رو بغلش گرفت و گریه کرد و بعد موافقت کرد. چون دیگه حتی شیر نداشت به بچه بده. مادر شوهرش بچه رو به خدیجه که بچه شیرخوار داشت سپرد. هر روز خدیجه بچه رو به خونه مادرش که به خونه برادرش نزدیک‌تر بود می‌آورد تا آنا بتونه به دیدنش بیاد و آنا هم با وجود طعنه‌های مادرشوهرش هر روز برای دیدن و بغل کردن بچه‌ش می‌اومد. یکبار مادرشوهرش گفت: 

- زنی کنه انقدر از خونه بیرون میاد رو باید زد. نمی فهمم چرا عبدالله با تو انقدر خوب رفتار می کنه.

عبدالله ناامید شد و کار رو کنار گذاشت. آنا سرش غر زد: 

- اینطور که نمیشه! 

عبدالله محلش نداد. آنا گفت: 

- لاقل بذار من و غلامرضا یک مدت بریم پیش خانواده من تا یکم شرایط تو بهتر بشه. 

- چه کارها! انقدر بی‌غیرت شدم؟ همون یکبار که سنگ روی یخ شدم کافیه! 

اما آنا نگران پسر شیش ماهش بود. یک روز زمان حرکت اتوبوس رو فهمید و به خونه مادرشوهرش که رفت برای اولین بار به خدیجه گفت: 

- می‌خوام امشب غلامرضا رو پیش خودم ببرم. 

- مطمئنی؟ 

- بله. 

خدیجه مخالفتی نکرد و وسایل غلامرضا رو دستش داد. آنا با غلامرضا از خونه بیرون اومد. قلبش تندتند میزد. راه همیشگی دو خونه رو طی نکرد و به سمت شهر راه افتاد. پرسون پرسون ترمینال رو پرسید و نمی‌دونست مردم خاله‌زنک باعث چه دردسری براش میشن. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 2 هفته بعد...
  • عضو ویژه

پارت پنج

عبدالله توی مغازه بود که یکی از همسایه‌های مغازه اومد. 

- آقا عبدالله! چی بی‌غیرت شدی شما! 

این شروع صحبت باعث شوک عبدالله شد. 

- چی میگی مرد؟! 

- زنت رو تنها فرستادی ترمینال بره خونه خانواده‌ش. 

- زنم؟! 

دنیا روی سر عبدالله فرو ریخت. سریع ماجرا رو فهمید. دختره پرو! کار خودش رو کرد. الان وقت عصبانیت نبود یکطوری باید رفتار می‌کرد که آبروش نره. 

- به تو چه مرد! پسر عموم رسوندش. سرت توی کار خودت باشه. 

مرد پوزخند زد. 

- چرا به من می‌پری؟ من خوبت رو می‌خواستم. 

- کسی که از تو خیر ببینه از خدا بلا می‌بینه. برو خودت رو جمع کن. 

- چته مرتیکه! 

و به حالت اعتراض از مغازه رفت. عبدالله درحالی که مثل سیر و سرکه می جوشید اول ایستاد تا مطمئن بشه مرد به اندازه کافی دور شده بعد بیرون رفت و در مغازه رو قفل کرد و سوار گاری‌ش شد و به سمت ترمینال رفت.

اتوبوس با تاخیر طولانی حرکت کرد اما حرکت کرد. سرعت اتوبوس خیلی پایین بود و لق‌لق‌کنان حرکت می‌کرد. آنا احساس می‌کرد که اگه پیاده بره از اتوبوس زودتر می‌رسه. از شیشه اتوبوس می‌دید مردی سوار الاغ همزمان با اون‌ها داره حرکت می‌کنه. آخر سر این تاخیر و آروم رفتن اتوبوس کار به دستش داد. صدای فریادهایی بلند شد: 

- واستا! مرد واستا! 

از این صدا همه افراد اتوبوس ترسیدن. مخصوصا آنا که وحشتی نهفته داشت. راننده نگران ایستاد و مردهای نگران بلند شدن که در صورت هجومی از خانواده‌ها مراقبت کنند. مردی داخل اومد. قلب آنا فرو ریخت. سر خودش رو پشت صندلی پنهان کرد. راننده از عبدالله که با حرص به دور و بر نگاه می‌کرد گفت: 

- چته مرد؟! چی می‌خوای؟! 

- همسرم اینجاست. 

بعد بین جمعیت که حالا یکم آروم‌تر شده بودن راه رو براش باز کردن. چند صندلی رفت که آنا و پسره رو که سعی در پنهان شدن داشتن دید. خم شد و غلامرضا رو از دست آنا کشید. آنا با جیغ آرومی سرش رو بالا آورد. عبدالله از ترس اینکه آشنایی اینجا نبینش و آبروش نره داد و بیداد رو برای خونه گذاشت و با دست دیگه‌ش مچ دست ظریف آنا رو گرفت و دنبال خودش کشید.  

قلب آنا تندتند میزد و اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود. تا حالا از عبدالله رفتار تند جدی ندیده بود اما باز هم ترسیده بود چون می‌دونست این دوران همچین حرکتی برای مردها حکم خیانت رو داشت. عبدالله وقتی به گاری رسید با خشونت مچ دست آنا رو به اون سمت پرت کرد. 

- برو سوار شو. 

آنا ناراحت سوار شد. چون نقاب داشت عبدالله صورتش رو نمی‌دید. بچه رو توی بغلش گذاشت و حرکت کرد. تمام مدت عبدالله عبوس و آنا ترسیده بود. آنا اصلا دوست نداشت به خونه برسه. دوست داشت وسط راه از گاری بپره و خودش رو به خونه کسی برسونه و اونجا پناه ببره اما از طرفی اینکار عبدالله رو عصبی‌تر می‌کرد و از طرف دیگه جز خانواده شوهرش کسی رو اینجا نداشت و فکر نمی‌کرد اون‌ها در مقابل عبدالله ازش دفاع کنند، اون هم بعد از اینکار. 

گاری جلوی در ایستاد و عبدالله پیاده شد و درب خونه رو باز کرد و به آنا نگاه کرد. 

- برو داخل. 

آنا با ترس پیاده شد و با احتیاط از کنار عبدالله رد شد و به داخل رفت و برای اینکه عبدالله توی حیاط به مشت و لگدش نگیره و از صداش همسایه‌ها نفهمند و آبروش نره خواست به داخل خونه بدوه که عبدالله از پشت موهاش رو از زیر چادر گرفت. 

- کجا؟ 

بچه متوجه غیر عادی بودن شرایط شد و زیر گریه زد. عبدالله بدون توجه آنا رو به سمت انباری کشوند و با لگدی در انباری رو باز کرد. با یک دست بچه رو گرفت و با دست دیگه آنا رو از سر به سمت انباری هل داد. آنا که به داخل پرتاب شد اون در رو روش بست و کلون در رو انداخت. آنا بیخیال آبروش شد و به در می‌کوبید و جیغ میزد و گریه می‌کرد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 2 هفته بعد...
  • عضو ویژه

پارت شیش

اما عبدالله محلش نداد و با غلامرضا که گریه می‌کرد از خونه بیرون رفت و خودش رو به خونه مادرش رسوند و در زد. مادرش در رو باز کرد و بچه رو که از شدت گریه سرخ شده بود و چهره کبود شده عبدالله رو دید. 

- یا خدا چی شده؟! 

عبدالله نخواست چیزی از زندگی زناشویی‌شون به مادرش بگه چون مطمئن بود که مادرش اینکار آنا رو گناه کبیره می‌دونه. 

- حال آنا یکم بد شده نتونسته به بچه برسه، بچه ترسیده. 

مادر بزرگ همینطور که نوه رو بغل می‌کرد گفت: 

- مطمئنی؟! 

- بله. شما این رو بگیرید من برم به آنا برسم. 

- بذار من هم بیام. 

عبدالله سریع گفت: 

- نمی‌خواد، یکم بچه دور بمونه بهتره. 

- چش شده زنت؟! 

- نمی‌دونم، انگار جن‌زده شده. فعلا نیان تا خبر بدم. 

مادر دلش برای عروسش سوخت. 

- ننه توی شهر غریبه، بذار بیام هوادارش باشم. 

- تا شب اگه حالش بهتر نشد میگم ننه. 

بعد خداحافظی کرد و رفت و مادرش رو با دلشوره تنها گذاشت. به خونه که رسید صدای در زدن آنا نمی‌اومد اما صدای گریه‌ش از پشت در می‌اومد. دلش طاقت نیاورد و در رو باز کرد. آنا از پشت در بلند شد و ترسیده به عبدالله نگاه کرد. عبدالله به سردی درحالی که نگاهش نمی کرد گفت:

- بهتره دیگه تکرار نشه اگه نه می فرستمت همون خونه بابات، اون هم بدون بچه ت. 

و خودش به داخل خونه رفت. اون روزهای بد هم گذشت و وضعشون بهتر شد و عبدالله چندتا سفارش خوب گرفت و حالا گاهی با غلامرضا که دیگه پیش خودشون زندگی می‌کرد به لب همون رودی که اول ازدواج باهم رفته بودن می‌رفتن و هم بچه لذت می‌برد و هم ناهار جیگر میزدن. مادر شوهر هم هیچ‌وقت نفهمید اون روز چه اتفاقی افتاد. زندگی دوباره روی خودش رو به آنا نشون داد. وضع مالی‌شون با همون سرعتی که به سمت بد شدن رفته بود به سمت خوب شدن رفت. 

آنا کم‌کم به وضع مالی خوبشون مغرور شد و حتی یادش رفت که توی شرایط بد کی کنارش بوده و می‌خواست که با اغراق نشون بده اون وضع فقط توهم بوده و مدام درحال خرید پارچه و دادن پارچه به خیاط بود و با همسایه‌ها رفت و آمد می‌کرد و مدام از خریدهای جدید برای خونه‌ش می‌گفت. اون موقع یک خرازی وجود داشت که گاهی اسباب‌بازی برای بچه‌ها از تهرون می‌آورد. هرچند که کمتر کسی بود که برای بچه‌ش اسباب‌بازی بخره و معمولا روی دستش باد می‌کرد اما آنا به محض اومدن اسباب‌بازی جدید اون رو می‌خرید اما نه برای بازی بچه‌ش بلکه برای اینکه وقتی خونه همسایه‌ها میرن اون رو بذاره جلوی بچه‌ش تا همه ببینند پولش رو خرج چه چیزهایی می‌کنه و انقدر پول مازاد داره که حتی برای بچه‌ش خرج می‌کنه. گاهی حتی مادرشوهرش می‌گفت: 

- عبدالله با اینهمه خرج تو مشکل نداره؟ 

- نه آقا عبدالله خودش میگه روزهای سختی داشتی تا می‌تونی خرج کن. 

البته در واقعیت عبدالله این رو نمی‌گفت و تقریبا هر یک ریال رو آنا که دیگه در مقابل غرغرهای شوهرش آب‌دیده شده بود بزور ازش می‌گرفت. عبدالله متوجه افاده‌های زنش نبود و داستان اینکه آنا خونه یکی از اقوام دعوت بود و ناهار عدس پلو داشتن و آنا گفته بود:
- من اینجور چیزها نمی خورم من فقط گوشت و جیگر می خورم.

هم نشنیده بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 4 هفته بعد...
  • عضو ویژه

پارت هفت

همون روزها پدربزرگ مادری عبدالله فوت کرد. تقریبا کسی براش ناراحت نشد چون خدا بیامرز بیش از صد سال عمر داشت و بعد از اینکه ارث خوبی هم به بچه‌ها رسید همه خوشحال هم شدن. آنا با دیدن ارثی که به مادرشوهرش رسید دهنش آب افتاد و بدون هماهنگی با عبدالله سراغ مادرشوهرش رفت. 

- دویست بده ما خونه جدید بخریم خورد خورد پس میدیم. 
- برو برای پول های بابای خودت نقشه بکش. 

آنا یکجور بهش برخورد انگار حرف اون‌ها غیر منطقی بود. اینبار به شوهرش رو زد و گفت:
- خونه یک خواب برام سخته. 

- چیکار کنم یعنی؟ 

- یک خونه دیگه بگیر. 

عبدالله اهمیتی به حرف آنا نداد. اون هم برای پول مامانش دندون گرد کرده بود اما برای خونه نه، برای کاسبی. آنا دلخور شد و عبدالله فرداش برای زنش لباس گیپور گرفت با اینکه آنا گیپور دوست نداشت از اون خوشش اومد.

- خیلی قشنگه اصلا فکر نمی‌کردم گیپور بتونه انقدر قشنگ باشه. 

عید نوروز رسید. آنا عید رفت و آمد دوست نداشت و به همین دلیل از اول عید با عبدالله و غلامرضا پیش مادرش رفتن و پنجم عید عبدالله برگشت اما آنا و غلامرضا تا سیزده عید برنگشتن. رفتار آنا با عبدالله خیلی با سیاست شده بود. یکبار دید توی خونه همونجا که غذا خورده همون جا ریخته.
- عزیزم غذا خوردی نوش جونت اما میشه بیای این نون‌ها رو تمیز کنی من اینجا رو تازه مرتب کردم.
شوهرش از برخورد خوبش انقدر خوشحال شد فرداش براش گل گرفت. آنا هم در مقابل برای خوشحال کردن همسرش موهاش رو حنا گذاشت تا اون ببینه و لذت ببره. کنار همسرش خیلی خوشحال بود.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب می‌شود ؛
در آخر تو عاشقِ همون آدمی میشی که باعث میشه دنیارو متفاوت ببینی.

یک شب خواب دید خدا براش، نامه فرستاده. نامه رو که باز کرد نوشته بود
* بسم الله الرحمن الرحيم *

وقتی بیدار شد حس خیلی خوبی داشت. اردیبهشت که تموم شد یک سر به خانواده ش زد. بعد که خانواده شوهرش دیدنش برای اینکار سرزنشش کردن. اون هم غر زد:
- اسیر که نیستم. زندگی دارم. خانواده دارم. 
- به عبدالله گفتم دختر خاله ش رو بگیره اینطور نشه. 

آنا کلافه بیرون اومد و دوباره هیچ‌کدوم ار دو زن از حرف‌هایی که بینشون رد و بدل شد به عبدالله نگفتن و شاید برای همین رابطه‌شون ادامه داشت. آنا هرچند مغرور و لوس بود اما روحیات مذهبی داشت و مخصوصا عشق شدیدی به امام حسین داشت و محرم‌ها شبی چندتا روضه می‌رفت و در همون حال که توی تاریکی روضه ایستاده سینه میزد و قطرات اشک از چشم‌های پایین می‌اومد توی دلش می‌گفت: 

حسین جان..
یک روز می‌رسد که بپیچد درون شهر
دیوانه‌ی غمت،وسط روضه درگذشت

اون روزها عبدالله هم خیلی سرش شلوغ بود. بازاری‌ها مدام روضه می‌دادن و اون می‌رفت. برعکس تصورش پیش نماز مسجد محل که عبدالله شب‌ها پشت سرش نماز می‌خوند با این روضه‌ها مخالف بود و وقتی که از عبدالله پرسید چرا روضه‌های شبونه مسجد رو نمیاد و عبدالله توضیح داد بهش گفت: 

- شرکت در این مراسمات درسته که ممکن نشانه ادب باشه اما اگه زیاد شرکت کنید وظیفه شما به حساب میاد در حالی که وظیفه شما حکومت کشور و بهتر دورهمی و مراسماتتون با افراد فریخته باشه. پس پدر پیر شما، شما رو نصیحت می کنه که از اینطور مراسم ها که برای ریا و خودنمایی هست دوری کنید و شخصیت خودتون رو آلوده به چنین جوهایی نکنید و برای سرگرمی و بهتر شدن وضع روحی از مراسمات فرهنگی تری استفاده کنید.

اما چیزی معلوم شد که اهل محل زودتر از آنا فهمیدن. معلوم شد که عبدالله شب‌هایی که دیر میاد کجا هست. یکی از حسودها که عبدالله رو توی کاباره دیده بود توی محل جا انداخت. 

کسی محلش نمی داد و همه باهاش سرد بودن و پشت سر به پادشاه می گفتن:
- اون مرد خراب رو از محل بیرون کنید. 
مردم ذوق و علاقه برای دیدنش نداشتن و هرجا اون می اومد سکوت بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت هشت

خیلی زود از همه جا ترد شد. از این راز فقط مادر و خواهرش اطلاع داشتن و تا اون موقع حقش می‌دونستن اما حالا دیگه خواهرش ناراحت بود. 

- شوهرم کارهای تو رو بهم سرکوفت میزنه. چی میشد سالم‌تر زندگی کنی! 

مادر به دختر توپید: 

- شوهرت غلط کرده با تو! عقل نداشتی بهش بگی داداش من سال‌ها مجرد بوده. 

- اون موقع ای که مجرد بوده گیر نیفتاده مادر جان حالا که زنی داره مثل ماه گیر افتاده. 

- ببند دهنت رو! بجایی که پشت داداشش باشه بهش می‌پره. 

خواهر نمی‌تونست این منطق رو قبول کنه. 

- این باعث میشه شوهر من بگه که حق همچین کاری داره. 

مادر شونه دخترش رو گرفت و به بیرون هلش داد. 

- برو شوهرت رو جمع کن انقدر هم به داداشت نتاز. 

خواهر عصبانی چادرش رو برداشت و رفت. مادر به سمت عبدالله که کلافه لب خودش رو می‌جویید رفت و جلوی پاش نشست. 

- مادر قربونت بره! این دختره برات زن نمیشه؟ 

منظورش آنا بود. 

- نه مامان اون مشکلی نداره. 

- چرا داره. من هزاربار گفتم نذار این همش بره شهرشون که تو اینطور تنها نمی‌مونی. 

- مادر تو که می‌دونی. من همیشه اینطور بودم. 

و بعد از خجالت اینکه جلوی مادرش اینطور حرف‌ها زده سرخ شد. 

- خوب زن گرفتیم برات که از اینطور چیزها دورت کنه. 

بعد آه عمیقی کشید و یک کنار نشست و گفت: 

- زنت چه واکنشی نشون داد؟ 

عبدالله سرش رو به دو طرف تکون داد. 

- هنوز نمی‌دونه اما به زودی می‌فهمه. 

- نه، نباید بفهمه. تو که می‌دونی خانواده اون چطور هستن. ممکن بیان و ببرنش. 

- چطور کاری کنم نفهمه؟ بالاخره از اینور و اونور به گوشش می‌رسه. 

مادر یکم فکر کرد بعد گفت: 

- یک مدت از اینجا برید. 

- چی؟! 

- یک مدت برید شهر زنت زندگی کنید. الان همه نگاه‌هاشون به تو بده اما یک مدت برید بعد برگردین این خبرها می‌خوابه. 

عبدالله از حرف‌های مادرش گیج شده بود. 

- شما رو چیکار کنم؟ مغازه‌م رو چیکار کنم؟ خونه و زندگین رو چیکار کنم؟ 

- نمی‌خواد که برای همیشه بری. دو سه ماه برو. مغازه هم که شاگرد داره و الحمدالله آدم قابل اعتمادی هست. پول رو برات می‌فرستیم. من هم شوهر خواهرت هست چند وقت بی‌مرد نمی‌مونم تا تو بیای. 

عبدالله یکم فکر کرد. پیشنهاد عجیبی بود اما بد نبود. خودش هم طاقت این شرایط رو نداشت و احساس می‌کرد رفتن بهتره. با مادرش خداحافظی مفصلی کرد و بعد به مغازه رفت و هرچی پول توی دخل بود رو برداشت و بعد به خونه رفت و خدا خدا می‌کرد کسی هنوز به آنا چیزی نگفته باشه. داخل خونه که رفت آنا مشغول بازی با پسرش بود. با دیدن عبدالله هردو خوشحال سلام کردن. عبدالله سعی کرد خودش رو خونسرد و خوشحال نشون بده. غلامرضا رو در آغوش گرفت و به آنا گفت: 

- امروز بیرون نرفتی؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت نه

- نه امروز احساس کردم غلامرضا یکم سرماخورده‌ست پس موندم. 

عبدالله اول دست روی پیشونی غلامرضا گذاشت تا خیالش راحت بشه حالش خوبه و بعد گفت:

- خوب کردی. لوازمت رو جمع کن یک مدت سفر میریم. 

آنا در حالی که متعجب بود گفت: 

- سفر؟ کجا؟ 

- شهر شما. پیش خانواده‌ت. 

آنا بین خوشحالی و تعجب مونده بود. 

- پیش خانواده من؟! 

- آره، دوست نداری بریم؟ 

- چرا، چرا! اما چرا انقدر یهویی. 

عبدالله غلامرضا رو به مادرش سپرد و گفت: 

- یهویی نبود. قصدش رو داشتم. الان هم یک پول خوبی دستم اومده بود گفتم بریم. 

آنا با ذوق قبول کرد و رفت لوازمشون رو جمع کنه. توی ایستگاه اتوبوس عبدالله متوجه بود که آشناها می‌بیننش و نگاه سرزنش باری بهش می‌اندازن و سلام نمیدن. خدا رو شکر آنا انقدر خوشحال بود که متوجه دور و برش نبود. وسایل رو شاگرد توی قسمت بار گذاشت و حرکت کردن. عبدالله توی خودش بود و غلامرضا هم روی دست آنا که داشت برای دیدن خانواده‌ش برنامه می‌چیند خوابش برده بود. حدود یک ساعت بعد آنا نگران گفت:

- عبدالله، بچه دوباره تب کرده. 

عبدالله از اون حال بیرون اومد و دستش رو روی پیشونی غلامرضا گذاشت. 

- ای وای! از کی تب کرده؟ 

- الان دست زدم تب داشت. 

عبدالله خونسرد گفت: 

- تبش زیاد نیست. یکم گرم بگیرش. 

آنا بچه رو به خودش چسبوند که بدنش گرم‌تر بشه اما دو ساعت بعد تب غلامرضا شدیدتر شده بود. آنا نگران گفت: 

- طبیب باید ببینش. 

- اینجا که طبیبی نیست، از شهری هم رد نمیشیم. وقتی رسیدیم شهرتون سریع طبیب بالای سرش میاریم. یکم آب بهش بده. 

اما بچه توانایی قورت دادن آب رو نداشت. آنا شروع به خوندن دعا بالای سرش کرد. حال غلامرضا بهتر نبود و زن قلبش تندتند میزد. 

- تو رو خدا یک کاری کن! 

عبدالله خودش نگران بود اما سعی داشت زیاد بروز نده که آنا نترسه. بلند شد و ایستاد. 

- برادرها، خواهرها. 

همه متعجب به سمتش برگشتن و راننده هم از این حرکت یهویی نگران شد و از توی آینه نگاه کرد ببینه چه خبره. 

- بچه من تب کرده. ما هیچ وسیله و دوایی نیاوردیم. خانمم هم اولین بچه‌ش هست و تجربه‌ای نداره. کسی کمکی می‌تونه به ما بکنه؟ 

همهمه بین جمعیت افتاد. بیشتر خانم‌ها بلند شدن و به سمت صندلی اون‌ها اومدن تا بچه رو ببینند. یکی پتو بچه‌ش رو دور غلامرضا انداخت، یکی با آب صورتش رو شست. یکی از راننده خواست بایسته تا براش آب جوش نبات درست کنه. یکی براش دعا می‌خوند. یکی آنا رو که حالا دیگه آروم آروم گریه می‌کرد رو آروم می‌کرد. حال بچه به سمت بهتر شدن نمی‌رفت. به راننده گفتن: 

- آقا اولین شهر و روستا نگه دار. 

راننده سعی کرد با اتوبوس لق‌لقوش تندتر حرکت کنه. حدود یک ساعت بعد به یک روستا رسیدن. عبدالله و یکی از مردها بچه رو توی پتو پیچیدن و تند به داخل روستا دویدن. آنا هم می‌خواست بره اما عبدالله جدی بهش گفت: 

- نه تو سرعتمون رو کم می‌کنی بچه سرما می‌خوره. 

آنا گریه می‌کرد که بره اما خانم‌ها بغلش می‌کردن و سعی می‌کرد آرومش کنند. در خونه اولین روستایی رو زدن و اون هم تا ماجرا رو شنید سریع یاالله گفت و داخل خونه بردشون و خودش دنبال طبیب رفت. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت ده

طبیب بچه رو معاینه کرد و گفت: 

- مسافری؟ 

- بله. 

یک چیزی بهش میدم چند ساعت حالش رو خوب می‌کنه اما به محضی که به مقصد رسیدی طبیب بالای سرش بیار. 

بعد یک دوا درست کرد و بزور توی حلقوم بچه ریخت. عبدالله بچه رو به مینی‌بوس برگردوند و حرف طبیب رو به آنا گفت. راننده هنوز گاز می‌داد و دیگران آنا رو تنها نمی‌ذاشتن و هر کدوم از زن‌ها چند دقیقه‌ای کنار آنا می‌موند و به بچه رسیدگی می‌کرد و خودش رو دلداری می‌داد. یک ساعت بعد تب بچه پایین اومد و آنا به دختری که کنارش بود با ذوق گفت: 

- ببین، تبش پایین اومده! 

همه مسافرها خوشحال بودن اما نزدیک زادگاه آنا تب بچه بالا رفت. عبدالله دلداریش می‌داد:

- چیزی نمیشه الان دیگه رسیدیم. 

شهر تاریک و کوچیک نمایان شد. وارد شهر که شدن عبدالله نفس عمیقی کشید که دیگه خطر رفع شده اما همون موقع صدای جیغ‌های کر کننده‌ای از بغل گوشش بلند شد: 

- نفس نمی‌کشه! عبدالله نفس نمی‌کشه! 

***

عبدالله با نگرانی به آنا که سر قبر کوچیک بچه‌شون نشسته بود و مات روبه‌رو بود نگاه کرد. امروز هفته‌م بچه‌شون بود و هنوز حالش به حالت طبیعی برنگشته بود و عبدالله نگران بچه‌ای که توی شکمش بود، بود. سه روز پیش که حالش بد شده بود دکتر گفت که خانمت دوباره باردار هست اما انقدر غم روی قلب این زن بود که عبدالله نگران بود که بچه دومشون هم از دست بدن. 

- عبدالله، مادر! 

عبدالله نگاهش رو از همسرش گرفت و به مادرش که به محض گرفتن نامه با خواهر و شوهر خواهرش راه افتاده بودن انداخت. 

- مادر! 

مادر بغلش کرد و عبدالله سعی کرد که توی بغل مادرش گریه نکنه اما مادر به گریه افتاد. 

- خدا بهت صبر بده مادر! خدا به ههمون صبر بده! 

عبدالله در حالی که به شدت احساس تنها بودن می‌کرد و احساس اینکه هیچ‌کسی حواسش به حال اون نیست و اینکه اون هم اولین فرزندش رو از دست داده رو انگار کسی درک نمی‌کنه. همون موقع صدای جیغ‌های آنا بلند شد. چندتا از زن‌ها به سمتش دویدن. عبدالله و مادرش هم اون‌ها رو نگاه کردن. مادر عبدالله نوچ نوچی کرد و گفت: 

- همینطورش هم این زن چیزی نبود. نه تونست نیاز تو رو براورده کنه و نه از خانه‌داری و زندگی‌داری چیزی می‌دونست، الان هم بچه دومش رو هم به کشتن میده. 

عبدالله حوصله این صحبت‌ها رو نداشت. چرا مادر درک نمی‌کرد الان زمانش نیست؟ 

آنا جیغی کشید و به پشت توی بغل زن‌ها افتاد. عبدالله جلو رفت تا آنا رو کمک کنه. زن‌ها آب آوردن و توی صورتش ریختن اما بهوش نیومد. یکی از اقوام آنا طبیب بود و اومد تا زن رو معاینه کنه. عبدالله داشت فکر می‌کرد باید قید بچه توی شکم آنا رو بزنه که مرد یکدفعه از حرکت ایستاد و سرش رو بالا آورد و نگاهش رو به عبدالله دوخت. عبدالله نگاهش کرد. متوجه شد که مرد بهت‌زده هست. مونده بود که چرا همچین واکنشی نشون میده که چشم‌های مرد به سمت سرخ شدن رفت و بعد سکندری خورد و روی زمین نشسته افتاد و با بغض گفت: 

- یا رقیه سادات! 

و دستش رو روی چشم‌هاش گذاشت و به گریه افتاد. همه با تعجب نگاهش کردن که مرد با دست دیگه اشاره به آنا کرد و با همون گریه گفت: 

- سنکوب کرده! مُرده! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت یازده

***

عبدالله با شونه‌های خمیده وسط خونه‌ش ایستاده بود. تا دوازده روز بعد از فوت همسرش و دو فرزندش مونده بود اما دیگه طاقت نیاورده و برگشته بود. مادرش با گریه سمتش اومد. 

- مادر فدات بشه! بیا وسایلت رو جمع کن بریم خونه ما. 

عبدالله درحالی که دورتا دور خونه‌ای که همه خاطرات همسرش در اونجا بود رو در نظر می‌گذروند با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفت: 

- نه، می‌خوام خونه خودم بمونم. 

- آخه.. 

- اصرار نکن مادر، اینطور راحت‌ترم. 

مادر با حالی بد از غم پسرش نگاهش کرد. غذایی براش گذاشت و رفت. تمام مدت عبدالله به پشتی تکیه داده بود و فکر می‌کرد. تمام خونه بوی آنا رو می‌داد. صدای خنده‌هاش توی خونه می‌پیچید. صدای خنده، های اون و پسرش. احساس می‌کرد به هر طرف که نگاه می‌کنه آنا و غلامرضا رو درحال بازی می‌بینه. چه دختر پر انرژی بود. چه پسر سرحال و قشنگی داشت. چه زندگی خوبی داشت! چه جهان باهاش بد تا کرده بود. روزها به تلخی می‌گذشت. عبدالله حال سر کدون رفتن رو نداشت. مادرش می‌اومد و براش غذا می‌ذاشت و خواهرش هم هر روز بهش سر میزد اما عبدالله بیشتر روز رو یا خواب بود و یا خودش رو به خواب میزد.
چهلم آنا و پسرش رو باهم توی خونه مادرش گرفتن. اونجا عبدالله دید که توقعش از همشهری‌ها که بهش دلداری بدن زیادیه و اون‌ها غیر مستقیم یا گوش به گوش می‌رسوند که خدا عبدالله رو بخاطر گناهاش مجازات کرده و خانواده‌ش رو ازش گرفته. این فشارهای روانی دیگران عبدالله رو بیشتر اذیت می‌کرد. به در لجبازی زد و دوباره میخونه رفتن رو شروع کرد و دور خودش رو پر از لهو و لعب کرد و سعی داشت به مردم محل نده اما مشکل دیگه‌ای پیش اومد. بخاطر اینکه به بدکاری معروف شده بود دیگه کمتر کسی حاضر بود که از اون خرید کنه و این باعث شد که ورشکسته بشه.

ویرایش شده توسط آتناملازاده

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...