رمان: لیلی از تبار پشتون
نویسنده: خواجه_زی
ژانر:عاشقانه،اجتماعی،اربابی.
مقدمه رمان:
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
مجنون زغم لیلی چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم
#مولانا
خلاصه رمان:
داستان من درباره دختری از تبار قوم پشتون است، دختری غم دیده و بی پناه کی دلش را به یک عشق ممنوع گرم میکنه در حال که نمیداند در بدو تولدش نافش را به نام پسر عمویش بریدن، دختر داستان ما خیلی اتفاق ها و داستان ها برای گفتن داره،اون عاشق شوده و دل بسته به رویاهای بچگانه اش در حال کی نمیدانه دل بستن و عاشق شودن در قوم پشتون گناه است، و مبادا که عاشق دختری باشه که نافش را به نام یکی دیگه بریدن. اون وقت کارش از گناه گذشته، اون وقت باید حکم اجرا بشه و سر بریده بشه به نام غیرت و ناموس ... ایا دختر داستان ما تابو شکنی میکند؟ یا مثل هزاران دختر دیگر این سرزمین به دست پدر، برادر، نامزد یا عمو سر بریده میشود به نام پشتون بودن ...
پارت اول رمان:
داشتم دنبال گوسفندها و بزهای که عمویم برای چریدن داده بود میدویدم، از سرا شیبی تپه که میخواستم بیام پاین اونها از من جلو زدن و تا من بهشان برسم خودشان را قاطی گوسفند های میراحمد بای کردن، اگر عمویم خبر میشود گوسفندها باز از پیشم قاطی شوده زنده ام نمیذاشت. با حالت گریه دنبال گوسفندها و بزهای خود به رمه میراحمد بای یورش بوردم و هر چی آیت و سوره قران بلد بودم خواندم تا عمو و پسر عموهایم سر نرسن تا من بتوانم گوسفندها و بزها را جدا کنم، ولی از اونجای کی من از بدو تولد بدشانس تشریف داشتم یکم دورتر از رمه گوسفندهای میراحمد بای عمویم با صورت سرخ شده از خشم کنار پسر لاغر مردنی میراحمد بای که گوسفندهای خود را برای چریدن اورده بود زیر سایه درخت توت ایستاده بودن.
@sarahp