رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

الهه پورعلی

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

تمامی مطالب نوشته شده توسط الهه پورعلی

  1. الهه پورعلی

    سرگرمی| مشاعره

    شر زشتی را برون ریز ای خدا از قلب ما ای رفیق و همدم و ای چاره ساز درد ما شعر: الهه پورعلی
  2. الهه پورعلی

    سرگرمی| مشاعره

    شر زشتی را برون ریز ای خدا از قلب ما ای رفیق و همدم و ای چاره ساز درد ما شعر: الهه پورعلی
  3. پارت۵۰ به طبقه پایین که رسیدند عمه خانم را روی مبل مخصوصش دیدند که نشسته و منتظر بود کایان نیز لقمه بزرگی در دست داشته و روی یکی از مبل‌های سلطنتی لم داده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و تکان می‌داد بکتاش نگاهی خونسرد به جمع انداخت با چند قدم به سمت عمه رفته و کنارش نشست از آن‌جایی که صحبت‌های عمه ناتمام مانده بود فکر می‌کرد که شاید عمه می‌خواهد به ادامه صحبت‌ها بپردازد اما بیوک و خانواده‌اش اینجا نبودند پس احتمال داشت عمه از چیز دیگری صحبت کند آسیه در حالی که کنار قدیر می‌نشست دست قدیر را گرفته و با لبخند به او خیره شد راحله نیز کنار بکتاش نشست و بقیه هر کدام جایی را برای نشستن انتخاب کردند همه که جمع شدند عمه هاریکا عصایش را محکم در دست گرفته و به آرامی روی زمین کوبید با اینکه دیشب رشته کلام از دستش در رفته بود و حال روحی و جسمانی‌اش زیاد خوب نبود اما شروع به صحبت کرد و در حالی که روی صحبتش با جوان‌ها بود گفت: - از همتون خواسته بودم که اینجا جمع بشید تا درباره ارث و میراث صحبت کنیم اما مثل این‌که خودتون نمی‌خواین این اتفاق بیفته، من به خاطر این‌که وضعیت جسمانیم خوب نبود می‌خواستم به سریع‌ترین شکل ممکن این کار را انجام بدیم تا خدایی نکرده بعد از مردنم دینی به گردن کسی نداشته باشم اما از اونجایی که بعضی‌ها جمع رو به هم می‌ریزن تصمیم گرفتم که صحبت‌های اصلی رو بزارم برای یک وقت دیگه! تا زمانی که همه طبق خواسته من رفتار نکنند، این کار انجام نمی‌شه. درحین گفتن این جملات نگاهش به کایان بود، کایان که با شنیدن حرف‌های عمه لقمه در دهانش مانده بود و نمی‌توانست آن را قورت دهد ناراحت شده و چشمانش را روی زمین دوخت، این چند روزی که وارد این خانه شده بودند کاملاً می‌توانست احساس کند که عمه از او بسیار متنفر است اصلاً چرا باید این خانه را تحمل می‌کرد دستش را روی دسته مبل گذاشت تا از جایش بلند شود که سوزان به سرعت دستش را گرفت و نزد گوشش زمزمه کرد: - Sana yalvarıyorum (کایان خواهش می‌کنم.) کایان لقمه را قورت داده و لبش را با زبان تر کرد خواست جواب عمه را بدهد اما دوباره سکوت کرد نباید رویش در روی عمه باز می‌شد دستش را به صورتش کشیده و به نقطه دیگر خیره شد و با خود گفت: - Teyzemin bağırışlarını duymamak için dikkatimi başka bir yere dağıtsam daha iyi olur! (بهتره حواسم رو جای دیگه پرت کنم تا قد-قدهای عمه رو نشنوم!) عمه هاریکا هنوز هم با خشم در حال غرش بود اما کایان چشم‌هایش را بسته و سعی می‌کرد به حرف‌های عمه گوش ندهد همین بستن چشم‌هایش عمه را بیشتر عصبانی می‌کرد سوگل نیز دیگر از این زورگویی‌های عمه خسته شده بود نفسش را فوت کرده و با خود گفت: - چرا این عمه آن‌قدر به کایان گیر داده بسه دیگه! سپس در حالی که بکتاش به سمت سوگل برمی‌گشت به آرامی نزدیکش شده و دم گوشش گفت: - به خاطر همینه که میگم به حرف‌های من گوش کن، یه کاری نکن که از چشم عمه بیفتی. این را گفته و به سمت دیگر برگشت سوگل می‌دانست که حرف‌های پدرش درباره کایان به صلاح اوست اما این همه حرف‌های نامربوط نیز انصاف نبود صحبت‌های عمه که تمام شد اولین نفری که از جایش بلند شد کایان بود که با اخم و صدای بلند گفت: - izninizle (با اجازتون.) و با قدم‌های بلند به طبقه بالا و سمت اتاقش رفت در حالی که وارد اتاق می‌شد با خود گفت: Burada hala beni gülümseten bir şey va << اینجا هنوز یه چیزی هست که بتونم با دیدنش لبخند بزنم>> نگاهی به اتاق سوگل انداخته و گفت: &lt;Kim benden nefret ediyorsa gitsin, Seogil'in benim için hiçbir sorunu yok <<هر کی هم ازم بدش بیاد رفتار سئوگیل باهام خوبه!>>
  4. پارت ۴۹ کایان لقمه را گرفته و با ولع مشغول خوردنش شد، آسیه با دیدن پسرش و ثمره عشقش با قدیر همیشه لذت می‌برد، به یاد سال‌های گذشته افتاده بود که چگونه عمه هاریکا با ازدواجشان مخالفت کرده بود، چرا که قدیر خود با آسیه آشنا شده بود و بدون اجازه عمه می‌خواست ازدواج کند، اما عمه به هیچ وجه راضی به این ازدواج نبود. به خاطر همین هم بود که از کایان زیاد خوشش نمی‌آمد. آسیه در حالی که نگاهش به لپ‌های گرد شده کایان در اثر لقمه بزرگ بود با خنده گفت: - Transfer işini yaptınız mı? <<کارهای انتقالی رو انجام دادی؟>> کایان همان‌طور که در حال جویدن لقمه بود با دهان پر گفت: - Hayır, henüz zamanım olmadı <<نه هنوز وقت نکردم.>> آسیه نگاهی به میز غذاخوری ۴ نفری کوچک داخل آشپزخانه کرد و یکی از صندلی‌هایش را کشید و رویش نشست همان‌طور که روی صندلی می‌نشست گفت: - Geride kalmamak için işinizi erken yapın <<زود کارهاتو انجام بده تا از کارت عقب نمونی.>> کایان به سمت اپن برگشت و خود را با یک حرکت روی اپن نشاند درحالی که گاز بزرگی از لقمه می‌زد گفت: - Yarın kesinlikle her şeyi yapacağım <<فردا حتماً همه رو انجام میدم.>> آسیه موهایش را پشت گوشش انداخته و پرسید: - Fatih'le neden kavga ettiğini hâlâ söylemek istemiyor musun? <<هنوز هم نمی‌خوای بگی چرا با فاتح دعوا کردی؟>> کایان دستش را بالا برده و درحالی که هنوز هم دهانش پر بود جواب داد: - Anne lütfen dur, o salağı hatırlamak istemiyorum <<مامان لطفاً بس کنید نمی‌خوام یاد اون احمق بیفتم.>> همان حین امل وارد آشپزخانه شد و با دیدن کایان گفت: - Kardeşim, neden bizi artık teslim etmiyorsun? <<داداش چرا دیگه ما رو تحویل نمی‌گیری.>> درست هم می‌گفت از آن‌جایی که کایان خیلی خوش مشرب بود با خواهرانش هر روز خنده و شوخی را از سر می‌گرفت اما در این چند روز فرصت نشده بود! کایان لبخند بلند بالایی کرده و دستش را از هم باز کرد و گفت: - gel sarıl bana << بیا بغلم.>> درحالی که امل را بغل می‌کرد صدای عمه خانوم باعث شد که همه به سمت پذیرایی برگردند، امل با استرس گفت: - Aman Tanrım, yine başladı <<وای خدایا باز هم شروع شد.>> صدای عمه آن‌قدر بلند بود که به طبقه بالا نیز رسید بکتاش با شنیدن صدای عمه رو به سوگل گفت: - Aşağı inelim ve neler olduğuna bakalım <<بیا بریم پایین ببینیم چه خبره.>> هر دو از اتاق خارج شدند فکر سوگل هنوز هم پیش حرف‌های پدرش بود، بکتاش از او خواهش کرده بود که زیاد دور و بر کایان نگردد چرا که عمه هاریکا زیاد از کایان خوشش نمی‌آمد با اینکه سوگل سعی داشت به حرف‌های پدر گوش سپرده و به آنها عمل کند اما این خواسته پدرش خیلی خواسته نامعقولی بود چرا که کایان از نظرش پسر شوخ طبع و مهربان و خونگرمی بود با اینکه گفته‌های پدرش درست بود و کایان کمی سر به هوا و به قول خودمان پر از شیطنت بود اما از نظرش رفتار و اخلاق کایان را تا به حال در هیچ یک از اعضای خانواده‌شان ندیده بود رفتاری که گاهی بسیار مهربان و گاهی بسیار خشمگین می‌شد، کلاً از هر نظر برایش جذابیت داشت با این حال حرف‌های پدر را به گوش سپرده و به او گفت: - خواسته‌های شما رو حتماً انجام میدم.
  5. https://forum.98ia2.ir/topic/177-رمان-منیم-گوزل-سئوگیلیمالهه-پورعلیانجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  6. مجموعه شعرهای الهه پورعلی ژانر: عاشقانه شاعر: الهه پورعلی ویراستار: @Solmazheydarzadeh
  7. پارت ۴۸ رنگ سوگل سرخ شد و هر دو به سرعت از جایشان بلند شدند، کایان به سرعت به سمت بالکن دوید، آن‌قدر سرعتش زیاد بود که به بالکن نرسیده زمین‌خورد. ولی خنده از روی صورتش محو نمی‌شد سوگل نتوانست به کمکش برود و با استرس به سمت در اتاق رفت، کایان به هر سختی بود سریع در بالکن را باز کرده و خارج شد همان‌موقع سوگل نفس عمیقی کشید و نفسش را با صدا بیرون فرستاد و رو به در گفت: - بله بابا بفرمایید. همان‌طور که بکتاش در را باز می‌کرد سوگل به سمت میز برگشت و تازه یاد لیوان‌ها افتاد که هر دو روی میز بودند سریع جلوی آنها قرار گرفت تا پدرش لیوان‌ها را نبیند چرا که متوجه می‌شد شخص دیگری داخل اتاق بوده بکتاش وارد اتاق شده و در را بست و روی تخت سوگل نشست تمام حواس سوگل به لیوان‌ها بود که پدرش آنها را نبیند، پس خود نیز روی میز جلوی لیوان‌ها نشست. کایان در حالی که وارد اتاقش می‌شد خنده‌اش پررنگ‌تر شد، همان‌طور که خم می‌شد دستش را روی زانویش گذاشت در اثر فرار از اتاق و خوردنش به زمین، زانویش به شدت درد گرفته بود. وارد اتاق شده و همان‌طور که ایستاده بود خم شده و روی تخت افتاد تخت کمی بالا و پایین رفته و بعد به حالت ثابت بازگشت، کایان با یادآوری قیافه سرخ شده سوگل دوباره خندید اما این‌بار درحین خنده با درد شدید گردنش رو به رو شد، دستی به گردنش کشیده و گفت: - Lanet olsun sana fatih <<لعنت به تو فاتح.>> همان‌طور که چشمان سوگل جلوی رویش بود با خود گفت: - bu kız ne kadar güzel <<این دختر چقدر قشنگه.>> و سرخوش غلتی زده و دوباره گفت: - Bektaş beni görse ne olur? <<اگه بکتاش منو می‌دید چه بلوایی می‌شد.>> این را گفته و درحالی که با مسخره‌بازی لبش را گاز می‌گرفت دوباره خندید. بسیار گرسنه شده بود پس از جایش بلند شده و از اتاق خارج شد پله‌ها را یکی- یکی پایین رفته و مادرش را داخل آشپزخانه دید که کنار افرا ایستاده و مشغول ریختن آبمیوه برای خود بود از پشت به سمت مادر رفته و او را بغل گرفت و موهایش را بوسید، آسیه در حالی که به سمتش برمی‌گشت گفت: - Kendi oğlun! Çiçek çocuğun nesi var? <<پسر خودمی تو! باز چه خبره گل پسر؟>> کایان رو به مادرش کرده و در حالی که آبمیوه را از دست او می‌گرفت گفت: - Susadığımı nasıl anladın? << به- به از کجا می‌دونستی من تشنمه.>> آسیه با لبخند نگاهش کرد و گفت: - İyi iç, öğle yemeği yememiş olmalısın <<نوش جونت خوب معلومه دیگه ناهار هم که حتماً نخوردی.>> کایان سری تکان داده و گفت: - Doğru tahmin ettin, açım, bana bir ısırık verir misin? <<درست حدس زدی یکم گشنمه، میشه یک لقمه به من بدی؟>> آسیه سریع رو به افرا با مهربانی گفت: - Afra John, lütfen oğluma bir lokma hazırla << افرا جان لطفاً یه لقمه حاضر کن برای پسرم.>> کایان همان‌طور که آبمیوه را سر می‌کشید پرسید: - Ben gittikten sonra teyzem başka bir şey söyledi mi? <<بعد از این‌که من رفتم عمه خانوم چیز دیگه هم گفت؟>> آسیه از سر عصبانیت نفسی بلند سر داد و در حالی که دستانش را داخل ظرفشویی می‌شست رو به کایان گفت: - Boşver onları! Ne derse desinler bizim karakterimizi bozamazlar, sen dünyanın en iyi çocuğusun canım! <<اونا رو بی‌خیال! هرچی هم که بگن نمی‌تونن شخصیت ما رو خورد کنن، تو بهترین پسر دنیایی عزیزم!>> کایان که از تعریف مادرش خیلی خوشش آمده بود لبخند بلند بالایی زده و لپ مادرش را با شیطنت کشید، همان‌طور که آسیه دستانش را خشک می‌کرد رو به کایان گفت: - Sadece yaramazlıklarını azaltman gerekiyor, burası bizim evimiz değil ve kendine has saçma kuralları var <<فقط باید کمی از شیطنتت رو کم کنی اینجا خونه خودمون نیست و قانون‌های مسخره خودش رو داره.>> کایان دهنی کج کرده و گفت: - Zamanında uyuyun, zamanında kalkın, akşam yemeğini zamanında yiyin, ne dersek onu söyleyin <<سر وقت بخواب، سر وقت بیدارشو، سر وقت شام بخور، هرچی هم گفتیم بگو چشم !>> سپس به گفته خود خندید و صدای خنده‌اش باعث شد که افرا به سمتش برگردد. افرا دختر جوان و زیبای ۲۵ ساله‌ای بود که از مدت‌ها پیش در این خانه به کار مشغول شده بود سوگل همیشه می‌گفت از اخلاق خوشت هرچه بگویم باز هم کم گفتم افرا لقمه‌ای بزرگ گرفته و داخل بشقاب قرار داد و به سمت کایان گرفت و گفت: - بفرمایید آقا نوش جونتون.
  8. پارت ۴۷ این حالت‌های کایان برایش خیلی جالب و متفاوت بود چرا که اگر برای خود همچین اتفاقی می‌افتاد تا چند روز اعصابش خورد بوده و نمی‌توانست افکارش را نظم دهد در حالی که کاکائو را از دست کایان می‌گرفت گفت: - مرسی . کایان کاکائوی خود را داخل چای فرو برده و بعد یک گاز بزرگ زد لبخند سوگل پررنگ‌تر شد چرا که خودش نیز همین کار را قرار بود انجام دهد همیشه عاشق این بود که بیسکویت و کاکائو را داخل چای فرو برده و سپس بخورد اما همیشه با عصبانیت راحله و بکتاش رو به رو می‌شد، همیشه می‌گفتند: -دختر باید باوقار باشه و مثل پرنسس‌ها خوردنی و نوشیدنی بخوره. با توجه به این که از کار کایان غرق لدت شده بود دقیقاً مثل کایان کاکائو را داخل چای فرو کرد و وقتی کاکائو سفتی خود را از دست داد سوگل گازی به آن زده و با لبخند خورد. همان‌طور که هر دو با لبخند مشغول خوردن چای بودند سوگل دلش می‌خواست سوالی بپرسد، خیلی دوست داشت بداند که کایان دیروز با او چه‌کار داشته، اما پشیمان شده و در حالی که نمی‌توانست نگاهش را از کایان که انگشتانش کاملاً کاکائویی شده بود بردارد دوباره لبخند زد کایان کاکائو را که تمام کرد انگشتانش را داخل دهان برده و و مشغول لیس زدن انگشتانش شد این کارش سوگل را کاملاً به خنده انداخت خود نیز به خنده افتاده بود پس از اینکه انگشتانش را کامل تمیز کرد سیاهی چشمانش را به راست و چپ تکان داده و با تکان سر گفت: - Çok lezzetliydi, keşke bir tane daha olsaydı! <<خیلی خوشمزه بود کاش یکی دیگه هم بود!>> سوگل پشت بند حرفش در حالی که کمی از حرف‌هایش را فهمیده بود ادامه داد: - آره واقعاً چسبید. کایان به سمت سوگل برگشت و در حالی که به چشم‌هایش نگاه می‌کرد گفت: - Bana verdiğin kitabı okudum, çok güzeldi <<کتابی که داده بودی رو خوندم خیلی خوب بود وقتی رفتم اتاقم بهت برش می‌گردونم!>> سوگل که فهمیده بود موضوع راجب کتاب است، لبخندی زده و گفت: - خوشحالم که خوشت اومده من خیلی کتاب دارم می‌تونی از داخل قفسه انتخاب کنی و بخونی، پایین هم یک کتابخونه بزرگ هست اگه خواستی یه سر بهش بزن. کایان تشکر کرده و تا خواست سرش را برگرداند به سرعت دستش را به گردنش گرفت، گردنش به شدت درد گرفته بود سوگل با نگرانی خودش را به کایان که به سمتی دیگر مایل بود نزدیک کرده و نگاهی به صورتش که گویی از درد کبود شده بود انداخت در حالی که کایان با دستش گردنش را ماساژ می‌داد پرسید: - چی شدی؟ حالت خوبه؟ کایان گردنش را به این سمت و آن سمت تکان داده و به آرامی دستش را روی گردن نهاد همان‌طور که نگاهش به چشمان سوگل بود رو به او گفت : - Hiçbir şey, Fatih Khaneh'in buketi, dünden beri boynum ağrıyor <<هیچی دسته گل فاتح خانه از دیروز گردنم درد می‌کنه.>> سوگل نفسش را به بیرون فوت کرده و به سمت دیگری برگشت همان‌طور که فکرش پیش دعوای دیروز بود گفت: - صورتت هم کبوده لبت هم زخمی شده. کایان سری تکان داده و گفت: - Evet onlar da öyle ama boynum daha çok ağrıyor <<آره اونا هم هستند ولی گردنم بیشتر درد می‌کنه.>> سوگل به آرامی لبخندی زده و گفت: - ولی تو هم بد زدیش اون لگدی که بهش زدی انقدر شدید بود که وقتی داشت از عمارت خارج می‌شد کلاً پاش رو می‌کشید. با این حرف سوگل خنده کایان بلند شد در حالی که با صدا می‌خندید گفت: - Haklıydı, benden ayrılmak istememesi için daha çok dayak yemesi gerekirdi <<حقش بود باید از اون هم بیشتر کتک می‌خورد تا اون باشه نخواد با من در بیفته.>> همان‌طور که هر دو در حال خنده بودند صدای در اتاق به صدا درآمده و صدای بکتاش بلند شد که گفت: - دخترم می‌تونم بیام تو!
  9. پارت ۴۶ همه جمع حواسشان به مسخره بازی این دوتا بود ولی بعضی‌ها به جای اینکه لبخند به لبشان بیاید با حرص به آنها نگاه می‌کردند مثلاً بکتاش نگاه سردی به آن دو داشت، بعضی‌ها با لبخندی کمرنگ و بعضی‌ها بی‌تفاوت به آنها نگاه می‌کردند، کایان در حالی که می‌خندید از جمع دور شده و به سمت پله‌ها رفت همان لحظه افرا از در آشپزخانه بیرون آمد، وقتی کایان سینی چای را در دستش دید به سمتش رفته و گفت: - Şu çayı dökeceğim, bir tane daha alacağım, yarısı yere döküldü, lütfen temizle <<این چای رو میزارم یکی دیگه برمی‌دارم این نصفش ریخت روی زمین لطفاً تمیزش کنید.>> افرا سینی چای را روی به روی کایان گرفت و گفت: - آقا بفرمایید. همان‌طور که چای را از داخل سینی برمی‌داشت نگاهش به سوگل افتاد که با یک لیوان چای دیگر به سمت پله‌ها می‌آید صبر کرد تا او نیز رسید و با هم از پله‌ها بالا رفتند. کایان وقتی آخرین پله را پشت سر گذاشت نگاهی به سوگل انداخته و به سمت اتاق آسلی حرکت کرد در اتاق باز بود و بچه‌ها خوراکی‌ها را روی زمین ریخته و یک به یک در حال خوردنشان بودند کایان به سمتشان رفت و گفت: - Güle güle! Bana bir tane verir misin? <<به- به نوش جونتون! یکی هم به من میدین؟>> دنیز یک کاکائوی بزرگ از روی زمین برداشته و به سمتش گرفته و گفت: - Bunlar da sizin için çok lezzetli, teşekkürler <<این هم برای تو داداش مرسی خیلی خوشمزه هستند.>> کایان کاکائو را گرفته و از در اتاق خارج شد و در حالی که آن را باز می‌کرد نگاهش به سوگل افتاد که هنوز هم دم در اتاقش بود سوگل وقتی کاکائو را داخل دست کایان دید لبش را با زبان ترک کرده و گفت: -من هم می‌خوام . کایان چند قدم به سمتش برداشته و در حالی که کاکائو را به سمتش می‌گرفت: - Senin için geliyo << بیا برای تو .>> سوگل سرش را بالا برده و گفت: - نه! نه همش رو نمی‌خوام، نصفش رو بده. کایان یک قلپ از چای را نوشیده و گفت: - Sen benim odama mı geliyorsun, yoksa ben de seninkine mi geleyim? <<میای اتاق من یا بیام اتاقت؟>> سوگل که تعجب کرده بود چیزی نگفت و کایان همان موقع قبل از سوگل به سمت اتاق او رفت و وارد شد برگشت و نگاهی به سوگل انداخته و با دست اشاره کرد و گفت: - Hadi <<بیا !>> همان لحظه که وارد شد لیوان را روی میز عسلی کوچک کنار مبل گذاشته و دوباره از اتاق خارج شد یک کاکائوی دیگر از دنیز گرفت و به اتاق سوگل بازگشت. سوگل همان‌طور بهت زده دم در اتاق ایستاده و نظاره‌گر کارهای کایان بود همان‌طور که او را می‌نگریست نگاهش به پله‌ها بود که کسی متوجه نشود چرا که اگر مادر یا پدرش این صحنه را می‌دیدند فکرهای بدی می‌کردند کایان بی توجه به نگاه بهت زده سوگل وارد اتاق او شده و روی مبل نشست و خطاب به سوگل گفت: - Seogil! gelmek istemiyorsun <<سئوگیل! تو نمی‌خوای بیای.>> سوگل به سرعت وارد اتاق شده و در اتاق را بست که مبادا کسی ببیند وقتی کایان را با لبخند روی مبل راحتی دید خودش نیز لبخندی زد و با خنده گفت: - مثل این‌که حالت خوبه! کایان در حالی که بسته کاکائو را باز می‌کرد سرش را بالا آورده و رو به سوگل گفت: - Çok güzel! <<خیلی هم خوبه!>> و ادامه داد: - gel ve otur <<بیا بشین.>> سوگل با لبخند کنارش نشسته و چای خود را کنار چای کایان گذاشت کایان هر دو کاکائو را باز کرده و یکی را به سمتش گرفت، سوگل که تمام حواسش به کارهای او بود با یادآوری صبح و حال خرابش درحالی که لبش را به دندان می‌گرفت رو به کایان گفت: - راستی امروز صبح! کایان در حالی که نمی‌خواست قضیه صبح بازگو شود انگشتش را بالا گرفته و نزد دماغش برد و گفت: - Hey! Sabahın gitmesine izin verin ve anın tadını çıkarın! <<هیس! صبح رو ولش کن از الانت لذت ببر!>> سوگل تمام فکرش نزد کایان بود که صبح با وضعیتی نابسامان خانه را ترک کرد و اینک به طوری لبخند می‌زد که انگار صبح هیچ اتفاقی نیفتاده بود!
  10. پارت چهل و پنج - دنیز خیلی کایان رو دوست داره تو هم به اندازه اون دوستش داری؟ امل که اصلاً متوجه صحبت‌های سوگل نشده بود سری تکان داد، سوگل متوجه شد که معنی حرفش را نفهمیده پس لبخندی زد و دوباره به کایان و بچه‌ها خیره شد. دهانش خشک شده بود، همان لحظه از جایش برخاسته و به سمت آشپزخانه رفت قصد داشت یک لیوان چای بنوشد همان‌طور که وارد آشپزخانه می‌شد رو به افرا گفت: - افراجان می‌شه یک لیوان چای بدی به من؟ افرا در حالی که دستی به روی لباس مخصوصش می‌کشید گفت: - بله خانم حتماً. سوگل کمی جلوی در آشپزخانه بزرگ و عریضشان ایستاد و منتظر ماند پس از اینکه افرا یک لیوان چای داغ برایش ریخت لیوان را به سمت او گرفته و گفت: - بفرمایید. چای را گرفته و تشکر کرد و به سمت پذیرایی که سمت راست خانه قرار داشت قدم برداشت همه داخل پذیرایی نشسته و کایان نیز به جمع‌شان اضافه شده بود، سوگل نگاهی سرسری به اطراف انداخت عمه میان جمع نبود پس با خیال راحت پا به جمع گذاشت. کایان روی مبل راحتی لم داده و دستش را روی دسته مبل قرار داده بود در حالی که پایش را روی پای دیگرش می‌انداخت با دیدن سوگل لبخند مخصوصش روی لبش نشست و در حالی که به فکر مسخره بازی بود رو به سوگل گفت: - Kuzenim Seogil'e, bana biraz çay koydun mu? <<به- به دخترعمو سئوگیل، برای من چایی ریختی؟>> سوگل که جا خورده بود وقتی دست دراز شده کایان را دید، تنها چیزی که به ذهنش رسید یک لبخند کوچک بود، خندید و لیوان را به سمت کایان گرفته و گفت: - بفرمایید نوش جان من برای خودم می‌ریزم. کایان لیوان را از دستش گرفته و همان‌طور داخل دستش نگه داشت نویان سعی داشت لیوان چای را از او بگیرد کایان اجازه نداده و خواست از جایش بلند شود که راحله با صدای بلند گفت: - افرا یک سینی چای بیار! کایان در حالی که نگاهش به نایلون خوراکی‌ها بود با خود گفت: - Keşke bu çayın yanında yiyecek bir kakao çekirdeğim olsaydı <<کاش یه دونه کاکائو برمی‌داشتم تا با این چای بخورم.>> پس از این رو از جایش بلند شد تا به سمت آسلی و دنیز که در حال رفتن به طبقه بالا بودند برود و یک کاکائو از داخل نایلون بردارد همین که قدم اول را برداشت نویان پایش را با شیطنت و خنده دراز کرد تا کایان به پایش برخورده و زمین بخورد. کایان دقیقاً زمانی متوجه شد که کار از کار گذشته بود همین که قدم دوم را برداشت با برخورد به پای نویان کمی بالا پریده و بعد به زور توانست جلوی افتادنش را بگیرد کمی از لیوان چای روی زمین ریخته و خنده نویان باعث شد که همه توجهشان به آنها جلب شود کایان لبخندی زد و گفت: - Sonunda intikamını aldın <<بالاخره انتقام گرفتی.>> با خنده نویان سوزان نیز به خنده افتاد خنده کایان هنوز تمام نشده بود که نگاهش به ایلناز که در بغل سوزان خوابش گرفته بود افتاد و رو به سوزان گفت: - Susan, İlanaz uyanınca Deniz ve Aslı'ya aldığım yiyeceklerin bir kısmını ona ver <<راستی سوزان وقتی ایلناز از خواب بیدار شد از اون خوراکی‌هایی که برای دنیز و آسلی گرفتم بهش بده .>> و بعد در حالی که دستش را آماده می‌کرد تا یک پس گردنی محکم به گردن نویان بزند رو به نویان گفت: - Bu da senin <<این هم مال تو.>> و همان لحظه یک پس گردنی محکم را حواله گردن او کرد!
  11. چهل و چهار مهناز و بیوک از اینکه عمه خانوم فاتح را مقصر ندانسته بود خوشحال از جایشان برخاسته و رو به بکتاش گفتند: - خوب دیگه حال عمه خانوم خوب شده بی‌زحمت ما هم بریم. بکتاش لبخندی زد و درحالی که از روی مبل سلطنتی برمی‌خاست گفت: - واقعاً ببخشید که این اتفاق‌ها افتاد. سعی کرد روی صحبتش با هر دو برادرانش باشد لبخندی زده و دوباره گفت: - جونن دیگه این اتفاق‌ها می‌افته! لطفاً خودتون رو ناراحت نکنید، از حرف‌های عمه هم ناراحت نشید یکم سختگیرند ایشون. کایان بی‌هدف در حال قدم زدن بود اما از حرف‌هایی که عمه خانوم به او زده بود بسیار ناراحت شده بود همان‌طور که دستانش را داخل جیب‌هایش فرو می‌برد وارد یک کافی شاپ شد و روی اولین صندلی نشست. همانطور که به صحبت‌های عمه فکر می‌کرد نگاهش به دکوراسیون کافه بود که تماما با رنگ فهوه‌ای کار شده بود. گارسون به سمت میزش آمده و با احترام پرسید: - چی میل دارین. کایان سرش را بالا برده و یک قهوه ترک سفارش داد نگاهش به افراد آنجا بود، دختر و پسرهای جوانی که با خنده روزشان را سپری می‌کردند اما کایان تا به حال نتوانسته بود با هیچ دختری ارتباط بسیار نزدیکی داشته باشد چرا که همیشه از دختری خوشش می‌آمد که مثل خودش شوخ طبع و در حال خنده باشد در زمانی که در استانبول در حال تحصیل بود دخترهای زیادی با او دوست بودند، همکلاسی‌هایش که او را همیشه شوخ طبع و در حال مسخره بازی می‌خواندند با همه آنها رابطه صمیمی و دوستانه داشت اما هیچگاه به قول خودش رل نزده بود پایش را روی پای دیگر انداخته و پس از اینکه گارسون قهوه را آورد آن را سر کشید، همیشه عاشق قهوه ساده بود قهوه‌ای که زیاد شیرین و یا زیاد تلخ نباشد. تا عصر داخل خیابان قدم زد و حتی ناهار هم نتوانست بخورد اصلاً میل به غذا نداشت همیشه کارش این بود وقتی که عصبانی می‌شد باید قدم می‌زد تا عصبانیتش را فراموش کند گاهی یک نخ سیگار نیز او را آرام می‌کرد، قدم زدن در این چند ساعت نیز رویش تاثیر مثبت گذاشته بود و کم- کم اعصاب خوردی‌های صبح را فراموش کرده و سعی داشت به خانه برگردد سوزان و آسیه چندین بار با او تماس گرفته بودند اما حوصله جواب دادن به آنها را نداشت، گوشی را خاموش کرده و به قدم زدنش ادامه داد ساعت ۵ عصر بود که تصمیم گرفت به خانه بازگردد همان‌طور که پیاده راه می‌رفت جلوی یک فروشگاه ایستاده و وارد شد یک نایلون پر از خوراکی برای دنیز و آسلی خریده و سعی کرد لبخندش را روی صورت حفظ کند از آنجایی که دل رحم و مهربان بود هیچ نمی‌خواست با عمه رفتار بدی داشته باشد پس با تلاش به این‌که مثل یک فرد عادی رفتار کند وارد عمارت شد. نفسی بلند سر داد و پس از اینکه با سرایدار عمارت احوالپرسی کرد خندید و با دست روی شانه او زده و گفت: -Yorgun olma <<خسته نباشی >> و به سمت ساختمان حرکت کرد درحالی که می‌خواست کفشش را از پا در بیاورد در ساختمان باز شده و قدیر از در خارج شد کایان سلام کرد قدیر هنوز هم از دستش عصبانی بود اما رو به او سلام کرده و پرسید: - Neredeydin, neden öğle yemeğine gelmedin? <<کجا بودی چرا ناهار هم نیومدی.>> کایان سری تکان داده و جواب داد: - Dışarıda işlerim vardı <<بیرون یکم کار داشتم.>> و سپس وارد خانه شد، همه در سالن پذیرایی جمع بودند به جز عمه هاریکا! رو به همه سلام کرده و وقتی دنیز و آسلی را درحال بازی دید کیسه پر از خوراکی را بالا گرفته و تکان داد و با خنده به سمتشان حرکت کرد، هر دو با خوشحالی به سمت کایان دویدند و خوراکی‌ها را از دست او گرفته و هر دو او را بغل کردند، همه نگاهشان به کایان بود سوگل درحالی که با لبخند کایان را می‌نگریست با لبخند رو به امل گفت:
  12. چهل و سه صبح شده و طبق معمول همه دقیقاً زمان صبحانه دور میز جمع شده بودند کایان در حالی که زخم‌هایش هنوز هم درد شدیدی داشت دستی به صورتش کشیده و روی صندلی پشت میز نشست کاملاً متوجه نگاه‌های سرد و بی‌روح جمع به خود بود ولی به روی خود نیاورده و به آرامی مشغول خوردن صبحانه شد عمه خانوم با این‌که وضعیت جسمانی اش زیاد خوب نبود اما سر میز حاضر شده بود، چیزی نگفته و خوردن صبحانه را از سر گرفت پس از اتمام صبحانه قبل از اینکه کسی از سر میز بلند شود عمه خانوم شلیک سخنانش را رو به کایان شروع کرد و با صدای بلندی گفت: - Kayan, bu eve girdiğin şu birkaç günde bu evin düzenini bozdun, lütfen hareket ve davranışlarına dikkat et, şu ana kadar bu evde herhangi bir kavga, tartışma yaşanmadı ama dün sabah eve girdin. ne kötü bir durum ki kavga başlatmışsın, geceden olmuşsun! Önce kendini durdur <<کایان توی این چند روزی که وارد این خونه شدی نظم این خونه رو به هم ریختی، لطفاً مراقب اعمال و رفتارت باش، تا به حال توی این خونه دعوا و مرافعه رخ نداده بود اما دیروز صبح با وضعیت بدی که دعوا راه انداخته بودی وارد خونه شدی اون هم که از شب! یکم جلوی خودت رو بگیر.>> کایان با بهت اول به عمه سپس به جمع خیره شد، گویی روی صحبت عمه با یک پسر بچه ۱۰ ساله بود، صحبت‌ها را آن‌قدر با لحن تندی گفته بود که کایان با دهانی نیمه‌باز و با ناراحتی از جایش برخاست، نمی‌خواست با عمه رو در رو شده و صحبتی ناخوشایند به او بگوید اما پس از شنیدن این جمله عمه که خطاب به او گفت: - لطفاً لیاقت داشته باش که فامیلی اردوغان رو داشته باشی. چشم‌های کایان گرد شده و اخمش غلیظ‌تر شد، دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و در حالی که می‌خواست احترامش را حفظ کند با صدای نسبتاً بلندی گفت: - Lütfen bana emir vermeyin.Dünkü kavga sadece Fatih'in bencilliği yüzündendi, kavga başlatmak istemedim <<لطفاً به من دستور ندین دعوای دیروز فقط به خاطر خودخواهی‌های فاتح بود، من نمی‌خواستم دعوا راه بندازم.>> این را گفته و از بقیه جدا شده و به سرعت از خانه خارج شد فلور امل و سوگل که دیروز شاهد دعوای آن دو بودند کامل می‌دانستند که فاتح زورگویی کرده بود اما چیزی نگفته و همان‌طور سر میز نشستند سوگل که از حرف‌های عمه به شدت ناراحت شده بود خیلی دلش می‌خواست به دنبال کایان رفته و با او حرف بزند اما از پدرش می‌ترسید پس همان جا پشت میز روی صندلی نشست. تا زمانی که عمه از جایش بلند نشده بود کسی از جایش بلند نشد و وقتی عمه برخاسته و به سمت اتاق رفت همگی در حال پچ- پچ از جایشان بلند شدند. کایان چند پله حیاط را سپری کرده و در حالی که دستش را به نرده می‌گرفت برگشت و با خشم به عمارت زل زد، خیلی از حرف‌های عمه ناراحت شده بود دستانش را داخل جیبش قرار داده و با اخم به سمت در خروجی حیاط قدم برداشت مگر تقصیر او بود که فاتح دیوانه شده و به زد و خورد پرداخته بود. با خود گفت: - Bu teyze muhteşem! Kimin hatası olduğunu bilmiyorsun, neden bana takılıp kalıyorsun? <<این عمه خانم هم عجب پرروعه! تو که نمی‌دونی تقصیر کیه چرا به من گیر میدی.>> در حالی که یک تکه سنگ را با پایش به شدت ضربه زد دوباره با حرص گفت: - Benden daha kısa bir duvar bulamadın ve tüm açgözlülüğünü üzerime döktün! <<مرده شور همتونو ببرن دیوار کوتاه‌تر از من پیدا نکردی و همه حرصت رو سر من خالی کردی!>> کاش می‌توانست بازگشته و مدارکش را بردارد تا حداقل به بیمارستان رفته و کارهای انتقالی را انجام دهد اما بازگشت به خانه حرصش را شدیدتر می‌کرد و رودر رو شدن با عمه به این زودی او را بیشتر خشمگین می‌کرد پس همان جا داخل خیابان به قدم زدن پرداخته و بی‌هدف حرکت کرد.
  13. چهل و دو کایان پس از این‌که وارد حمام کوچک داخل اتاق شد، یک دوش آب داغ گرفت تا خستگی‌اش در برود پس از این‌که دوش گرفت از اتاق خارج شد با اینکه حوله‌ای نداشت اما همان‌طور با حوله کوچک دستی تن و بدنش را خشک کرده و لباس جدیدی حاوی یک رکابی مشکی و شلوار اسلش به تن کرد و حوله دستی را روی سرش انداخت تا موهایش خشک شوند سپس روی تخت دراز کشید تا بخوابد، سوگل از لحظه‌ای که وارد اتاقش شده بود همان‌طور داخل اتاق قدم می‌زد نمی‌دانست چرا اعصابش انقدر خورد است از همان چند لحظه پیش که کایان به آسیه گفت به سوگل بگید بیاد اینجا، افکارش درهم بود. یعنی چه‌کار می‌توانست با او داشته باشد کمی این پا و آن پا کرد و در آخر از اتاق خارج شده و وارد بالکن شد چند قدم به سمت در بالکن کایان برداشت و وقتی در را باز دید زیر چشمی نگاهی به داخل اتاق انداخت اتاق را کامل از زیر نظر گذراند اما کایان داخل اتاق نبود دقیقاً زمانی به اینجا آمده بود که کایان تازه وارد حمام شده بود کمی داخل بالکن قدم برداشت و بعد روی صندلی نشست و منتظر شد پس از چند دقیقه دوباره داخل را نگریست و وقتی کایان را دوباره داخل اتاق ندید با پشیمانی به اتاق خودش برگشته و سعی کرد بخوابد. پزشک بالای سر عمه‌هاریکا ایستاده و به سمت پسرها برگشت، درحالی که کیفش را جمع می‌کرد گفت: - ببینید آقایون ایشون دیگه سنشون رد شده نباید بهشون استرس و فشار عصبی وارد بشه به علت استرس عصبی فشارشون افتاده و حالشون بد شده لطفاً کمی مواظبش باشید ایشون الان به استراحت نیاز دارند. بکتاش که از همه به عمه نزدیک‌تر بود کنارش نشسته و دستش را گرفت در اثر سرم و آمپول‌هایی که به عمه تزریق شده بود حالش کمی بهتر شده بود اما هنوز هم چشمانش بسته بود دکتر گفت: - خب دیگه من میرم جای نگرانی نیست اما حتما مواظبش باشید. بکتاش تشکر کرده و پزشک را راهنمایی کرد آن دو که از اتاق خارج شدند بیوک از جایش بلند شده و به سمت قدیر آمد در حالی که اخم مابین ابروانش دیده می‌شد به سمتش خم شده و گفت: - این چه مسخره بازی بود که پسرت درآورد؟ قدیر آب دهانش را قورت داد و سعی کرد آرام باشد سپس رو به بیوک گفت: - از کجا می‌دونی که تقصیر پسر من بوده من چه می‌دونم برای چی با هم دعوا کردن؟ بیوک دست به کمر کنارش ایستاده و جواب داد: - پسر من اهل این کارها نیست اون هیچ وقت اهل زد و خورد و دعوا و جنگ نبوده و نخواهد بود، قدیر مواظب پسرت باش نمی‌خوام بیشتر از این اعصابم رو خورد بکنه. قدیر که بهش برخورده بود سعی کرد جلوی دهانش را بگیرد چرا که عمه خانوم حتماً به هوش بوده و صدای آنها را می‌شنید، چیزی نگفت و فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد و سریع از اتاق خارج شد، در حالی که پله‌های عریض عمارت را تند- تند بالا می‌رفت به اتاق کایان رسیده و بدون در زدن در را باز کرد با دیدن اتاق خالی و صدای شرشر آب که از داخل حمام می‌آمد دستش را مشت کرده و دندان‌هایش را به هم فشرد و از اتاق خارج شد شب سختی بود اما بالاخره گذشت و صبحی دیگر فرا رسید بیوک نیز به خاطر عمه و حال بدش شب را به همراه خانواده در عمارت سپری کرد
  14. پارت چهل و یک به سختی خود را به اتاق کایان رساندند که هم‌زمان دنیز و آسلی از اتاق خارج شده و دنیز با دیدن کایان با صورتی خون‌آلود و کمری خم شده به سمتش دویده و گفت: - ne oldu kardeşim <<داداش، چی شده؟>> کایان سرش را بلند کرده و گفت: - Hiçbir şey, bira, hiçbir şey, iyiyim <<هی! هیچی، خوبم.>> اما دنیز شروع به گریه کرد و با سرعت کایان را بغل کرده و گفت: - Neden bu hale geldin? <<چرا این‌طوری شدی!>> کایان نفسی از روی درد کشید و گفت: - Hiçbir şey olmadı diyorum, mavi gözlü! <<میگم هیچی نشده چشم آبی!>> به سختی وارد اتاق شده و آسیه کایان را روی تخت نشاند. سریع دستمالی آورده و مشغول پاک کردن صورتش شد، سوگل همان‌جا پشت در ایستاده و از لای در به آن‌ها خیره شده بود، همان‌طور که بسیار عصبانی بود، همان‌قدر هم از زخمی شدنش ناراحت شده بود، از خودخواهی فاتح اعصابش درهم بود، فاتح از کودکی دلش می‌خواست چیزی که می‌خواهد را به زور به دست آورد و باید حرف- حرف او می‌شد، چرا که همه چیز را به هم می‌ریخت تا چیزی که می‌خواهد را بگیرد و زورش را به همه نشان دهد. همیشه می‌گفت: - حرف باید حرف من باشه! سوگل سری تکان داد و افکار گذشته را از ذهنش دور کرد، هنوز از گوشه در کایان را می‌نگریست که با مظلومیت روی تخت نشسته و سرش پایین است و آسیه و سوزان درحال تمیز کردن صورتش و نوازش و نصیحت او هستند. امل و دنیز نیز یک گوشه نشسته و درحال اشک ریختن بودند. کایان رو به آسیه گفت: - Anne lütfen git, biraz dinlenmek istiyorum <<مامان لطفا برید می‌خوام یکم استراحت کنم>> آسیه همانطور که نگاهش به زخم‌های صورت کایان بود ازش پرسید: - Ne olduğunu ve neden kavga ettiğini söylemek istemiyorsun <<نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاد برای چی دعوا کردید >> کایان دستی روی شانه‌اش کشید و گفت: - bırak anne <<ولش کن مامان.>> آسیه و امل در حالی که از جایشان برخاسته بودند به سمت در رفتند کایان رو به آسیه گفت: - Anne, Seogil'e söyle bir dakikalığına buraya gelsin! <<مامان یه دقیقه میگین سئوگیل بیاد اینجا!>> آسیه در حالی که برمی‌گشت دستش را به کمرش زده و در حالی که یک ابرویش را بالا فرستاده بود گفت: - Sohbet etmişsin oğlum, Sogol'u istiyorsun, aşağıda neler olduğuna neden bakmıyorsun? Senin yüzünden yatağa o şekilde düşen Hanım Teyze, şimdi Bektaş Amca da sana çok üzgün ve kızgın, lütfen başkalarının öfkesini daha fazla kışkırtacak bir şey yapma! <<تو چت شده پسر، سوگل رو می‌خوای چی‌کار نمی‌بینی پایین چه خبره؟ عمه خانوم که به خاطرتون اون طور روی تخت افتاده الان عمو بکتاش هم از دستتون خیلی ناراحت و خشمگینه لطفاً یه کاری نکن که خشم بقیه رو بیشتر از این برانگیخته کنی!>> سوگل سریع از گوشه در کنار رفته و وارد اتاق خود شد همان موقع آسیه و امل از اتاق بیرون آمدند و پشت سرش دنیز نیز از اتاق خارج شد. سوزان هنوز داخل اتاق بوده و نگاهش همانطور روی زخم‌های کایان و کثیفی اتاق در حرکت بود. از جایش برخاسته و یک به یک لباس‌های به هم ریخته کایان را از روی زمین برداشته و تا کرد و درحالی که آنها را داخل کیف دستی قرار می‌داد گفت: - Sabahki kavganın da bu çocukla olması mümkün değil mi? <<نکنه دعوای صبح هم با این پسره فاتح بوده؟>> کایان دستش را به صورتش گرفت سوزش بدی داخل دهانش حس می‌کرد و پای چشمش درد شدیدی داشت. صورتش را کمی ماساژ داده و از آنجایی که سوزان را نزدیک‌ترین کَس به خود می‌دانست، همه ماجرا را برایش تعریف کرد، سوزان اخم کرده و همان‌طور که به سمت کایان نزدیک می‌شد گفت: - Bu çocuk çok kendini beğenmiş, bu büyük kavga boşuna olmuş, şu haline bak, elbiselerin yırtılmış, değiştir şu gömleği <<این پسره چه‌قدر از خود راضیه این دعوای بزرگ به خاطر هیچی اتفاق افتاده ببین وضعیتت رو، لباس‌هات هم پاره شده، بلندشو- بلندشو این پیراهن رو عوض کن.>> کایان که تقریباً روی تخت دراز کشیده بود کمی خود را جابجا کرده و در حالی که دست سوزان را می‌گرفت به کمکش از جایش برخاست پیراهن را با یک حرکت از تنش درآورده و روی زمین انداخت و در حالی که پیراهن جدید را از سوزان می‌گرفت گفت: - Bekle, duş alacağım <<صبر کن برم یه دوش بگیرم.>> سوزان لباس پاره و کثیف را از روی زمین برداشت همان‌حین کایان دوباره گفت: - Lütfen balkon kapısını açın, sıcaktan boğuldum <<لطفاً در بالکن رو باز بزار خفه شدم از گرما>> سوزان در بالکن را باز کرده و از اتاق خارج شد.
  15. پارت چهل قدیر داد زد: - kapa çeneni <<خفه بشید!>> ولی فاتح گویی نشنیده و درحال غرش بود، رفتار سوگل با کایان برایش زیادی سنگین بود، چرا که سال‌ها بود خواستار ارتباط با سوگل بوده و سوگل هیچ‌گاه به او چراغ سبز نشان نمی‌داد. فاتح در دل غرید: - حالا این پسره لش، دو روز نشده که اومده، صبح توی ماشین براش می‌رقصید! چه سئوگیل- سئوگیل هم صداش می‌کنه! قدیر و نویان کایان را به طرفی کشیده و بویوک و بکتاش فاتح را رام کردند اما زبان فاتح رام نمی‌شد، هرچه از دهانش درمی‌آمد می‌گفت. ناگهان صدای غرش شدید‌تری به گوش رسید که غرید: - yeterli <<بسه!>> عمه هاریکا درحالی که عصا را به سمتشان تهدیدوار گرفته بود گفت: - قدیر، جلوی پسرت رو بگیر، بویوک با تو هم هستم. درحالی که سعی داشت حتی شده به زور به جمع سکوت ببخشد، دستش به سمت قلبش رفته و تلو- تلو خوران به سمت عقب رفت و درحالی که نرده را می‌گرفت به زمین افتاد. قدیر بکتاش و بویوک، پسرها را ول کرده و به سمت عمه هاریکا دویدند، یکی دستش را و دیگری زیر بازویش را گرفته و به کمک هم وارد ساختمان شدند. آسیه کنار کایان ایستاده و با اشکی که از گوشه چشمش می‌چکید، لباس و صورت خونی کایان را می‌نگریست، مهناز هم درحال پاک کردن خون صورت فاتح بود و زیر چشمی به کایان که به شدت اخم کرده بود نگاه می‌کرد. هرچه سوزان و آسیه از کایان سوال می‌کردند که چه شده هیچ جوابی نمی‌داد! سوگل به سمت کایان آمده و دستمالی به سمتش گرفت تا آن را گرفته و خون صورتش را پاک کند که با نگاه غضب‌آلود فاتح رو‌به رو شد، فاتح خود را از دست مادرش رها کرده و با اخم و به سرعت از آن‌جا دور شد. صدای مهناز و فلور شنیده می‌شد که فاتح را صدا می‌کردند اما او جوابگو نبوده و عمارت را با هزار فکر ناجور ترک کرد. درحال خروج از عمارت با خود گفت: - چرا باید سوگل خودش رو برای کایانِ تازه از راه رسیده شیرین کنه. داخل ماشینش نشسته و شیشه‌ها را پایین داد و غرید: - چه دستمال هم می‌گیره جلوش، دختره بی‌شعور، پسره منو کتک زده می‌مردی برا من دستمال بیاری. دستش را محکم به فرمان کوبیده و آن‌جا را به قصد خانه مجردی‌اش ترک کرد. بکتاش و بویوک عمه را به یکی از اتاق‌های طبقه زیر برده و روی تخت خواباندند، بکتاش سریع از افرا خواست تا یک لیوان آب قند بیاورد و رو به راحله که کنارشان ایستاده بود گفت: - زنگ بزن به دکتر خونوادگیمون! راحله از اتاق خارج شد تا تماس بگیرد، وضعیت عمه خوش نبوده و چشمانش بسته بود قدیر مقداری آب روی صورتش پاشید ولی به هوش نیامد. پس از این‌که تکانی به عمه داد سرش را برگرداند و با بویوک چشم در چشم شد. هیچ‌یک نمی‌دانستند چه باید بگویند، پسرانشان به دلایل نامعلومی درحال کتک‌کاری بودند و این دو از این موضوع بسیار خشمگین! سوزان درحالی که سعی داشت دست کایان را بگیرد گفت: - بیا بریم اتاقت، این‌جا نایست. نگاه آسیه به فلور و مهناز بود که بی‌حرف اما با خشم آن‌ها را می‌نگریستند، دست کایان را گرفت و درحالی که کایان از زور درد تلو-تلو می‌خورد او را بدون حرف به سمت عمارت برد. با این‌که فاتح تنها یک سال از کایان بزرگ‌تر بود اما زورش بسیار بوده و طوری کایان را زده بود که نای تکان خوردن هم نداشت. کایان با خشم گفت: - Anne bırak beni, kendim giderim <<مامان ولم کن خودم میرم.>> آسیه دستش را محکم‌تر گرفته و بوسه‌ای رویش نشاند.
  16. پارت سی و نه فاتح با حرص و صدای بلند گفت: - Bu kızın adı Sogle, ona Seogil demeye hakkınız yok <<این دختر اسمش سوگله حق نداری سِئوگیل صداش کنی.>> کایان ازلابه‌لای دندان زیر لب غرید: - Bütün acın bu mu? böyle mi istiyorsun Hayalinize asla ulaşamayacaksınız! Kime istersem onu ararım, bunun seninle hiçbir ilgisi yok <<همه درد تو اینه؟ این‌طور می‌خوای؟ هیچ وقت به آرزوت نمی‌رسی! من هر کی رو هر طور که بخوام صدا می‌کنم به تو هیچ ربطی نداره.>> فاتح نزدیکش شده و یقه‌اش را گرفت و گفت: - Eğer sabahki kavgayı hatırlamazsan, sana bir avuç dolusu para veririm, böylece hayatının geri kalanında hatırlamazsın <<دعوای صبح که یادت نرفته مشتی حواله صورتت می‌کنم که تا آخر عمرت یادت نره.>> کایان با شنیدن این حرف عصبی شده و در حالی که خشم تمام جانش را گرفته بود شمرده شمرده گفت: - Bak, birisiyle kötü bir duruma düştün <<ببین بد جایی با بد کسی در افتادی.>> پس از اتمام جمله‌اش کمی عقب رفته و یک آن مشتش را محکم و با سرعت به صورت فاتح کوبید، فاتح در حالی که دستش روی دهانش بود سرش به شدت به سمت دیگر چرخید ولی سریع خود را جمع کرده و به سمت کایان خیز برداشت و او را محکم هول داد به طوری که کایان نتوانست تعادلش را حفظ کند و به نرده‌ها خورد، دعوا از سر گرفته شد و هر کدام با مشت و لگد به جان یکدیگر افتادند، این میان سوگل امل و فلور بودند که با دیدن آن دو در حال زد و خورد با صدای بلند جیغ زده و هر کدام چیزی می‌گفتند. کایان لگدی به پای فاتح زد و با این کار فاتح به پشت به زمین افتاد، کایان به سرعت خیز برداشت و روی شکمش نشست و چند مشت به صورتش زد. فاتح سعی می‌کرد از زیر دستش بیرون بیاید اما نمی‌توانست تا این‌که او را هل داده و صحنه برعکس شد، حالا کایان بود که از فاتح کتک می‌خورد، فلور داد می‌زد و امل گریه می‌کرد، سوگل هرچه سعی کرد نتوانست چیزی به آن‌ها بفهماند پس به سرعت به سمت عمارت دویده و در را باز کرد. همان حین بود که صداها به گوش بقیه رسید، سوگل نفس- نفس‌زنان آب دهانش را قورت داد و گفت: - کشتن، اینا همدیگه رو کشتن، بابا تو رو خدا بیاین. همگی سریع از جا برخاسته و به سمت حیاط دویدند، عمه که حرف داخل دهانش ماسیده بود نفس خشمگینی کشیده و از جایش جم نخورد اما بقیه همگی دویده و کایان و فاتح را غرق خون درحال کتک‌کاری دیدند. قدیر و بویوک تندتر دویده و هر کدام پسرانشان را گرفتند، تمام سعی‌شان این بود که آن دو را از هم جدا کنند اما مگر فاتح دست‌بردار بود. نویان و سوزان نیز با شنیدن صدا دویده و خود را رسانده بودند و نویان سریع به سمتشان دوید. فاتح غرید: - Burada bitmiyor <<این‌جا تموم نمیشه.>> کایان که هنوز نفس‌هایش نامنظم بود درحالی که خون از کنار لبش جاری بود گفت: - Seni öldüreceğim <<میکشمت>>
  17. پارت سی و هشت منیم گوزل سِئوگیلیم کایان بی‌خیال‌تر از قبل هنوز خنده‌اش تمام نشده بود رو به سوگل کرده و درحالی که شاخه‌ای از درخت را کنده و در دستش تکان می‌داد گفت: - Bak Seogil, bugün dünya böyle <<ببین سئوگیل، دنیا یه روزه اونم امروزه.>> و دوباره خندید، سوزان پس از اخم غلیظ به کایان به همراه نویان و ایل‌ناز به سمت ته باغ حرکت کردند تا کمی قدم بزنند در حالی که سوزان غر می‌زد نویان گفت: - Bundan sonra Kayan'ın karşısına oturmamalıyım, gerçekten çok aşağılayıcı <<از این به بعد نباید پیش کایان بشینم واقعا آبروریزی می‌کنه.>> ایل‌ناز را بغل کرده و به قدم زدن پرداختند. امل و فلور نیز کنار باغچه نشسته و مشغول صحبت شدند کایان دستش را داخل جیبش فرو برده و آدامسی بیرون آورد در حالی که آدامس را داخل دهانش می‌گذاشت به سمت سوگل برگشته و گفت: - Seogil yiyorsun <<سئوگیل می‌خوری؟>> سوگل هنوز هم از ماجرای اتفاق افتاده ناراحت بود سری تکان داده و درحالی که با ناراحتی اخم کرده بود گفت: - نه! فاتح که تا الان چیزی نگفته بود با اخم به آن دو خیره شده وپس از بالا بردن ابرویش با خشم رو به کایان به ترکی گفت: - Ne ... Seogil mi? <<چی؟ سئوگیل؟>> کایان چشمانش را ریز کرده و خواست جواب ندهد که فاتح ادامه داد: - اون اسمش سوگله برای چی این‌طوری صداش می‌کنی، درست صداش کن. کایان در حالی که دستانش را از داخل جیب‌هایش بیرون می‌آورد دستی به موهایش کشیده و با اخم به فاتح زل زد یک قدم جلو رفته و همان‌طور که به او نزدیک می‌شد، گفت: - sana ne? <<به تو چه>> و این جمله کافی بود که دهان فاتح باز شود، فاتح با صدایی که دورگه شده بود گفت: -ne dedin? << تو چی گفتی؟>> کایان لبش را تر کرده و با بی‌اعتنایی گفت: - Sana ne dedim! <<گفتم به تو چه!>> فاتح جلو آمد و غرید: - Evde sirk sanarak ne kadar saçma bir oyun oynadın <<این چه مسخره بازی بود که توی خونه درآوردی اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی.>> کایان چشمانش را بست و سرش را برگرداند وقتی دوباره به سمت فاتح برگشت با چشمانی سرخ شده نفسی سر داد و گفت: - Siz bir palyaçosunuz ve yedi atanız var <<دلقک خودتی و هفت جد و آبادت>> سوگل سریع پا میان گذاشته و گفت: - بس کنید دیگه. کایان رو به سوگل برگشت و درحالی که به چشمانش نگاه می‌کرد گفت: - Seogil, sen Vaisa'nın yanındasın, ben bu beyefendiyle çalışıyorum <<سئوگیل تو کنار وایسا من با این آقا کار دارم.>> لحنش به طوری سرد و جدی بود که امل و فلور از جایشان برخاستند، فاتح نزدیک کایان شده و دستش را روی سینه او گذاشته و با لبخند به حالت مسخره‌ای گفت: - Acele et, bana ne yaptığını söyle, kavgaya hazır olduğumu biliyorsun <<زود باش بگو ببینم چیکارم داری می‌دونی که من آماده دعوا هستم.>> سوگل دوباره میانجی‌گری کرده و گفت: - خواهش می‌کنم بس کنید الان صداتون رو می‌شنوند. فاتح یک نگاه به سوگل و یک نگاه به کایان انداخت و در حالی که لحن صدا کردن کایان را مسخره می‌کرد با لبی کج شده ادای کایان را درآورد و گفت: - سئوگیل! سپس اخمانش در هم گره خورد، کایان وقتی طرز ادا درآوردن فاتح و دست او را روی سینه‌اش دید به سرعت دستش را پس زده و گفت: - Eğer kavga etmek istiyorsan evet, seni hesaba katmam. Sakin kalmak istemiyor gibisin <<که می‌خوای دعوا کنی آره حسابت رو می‌رسم تو مثل اینکه نمی‌خوای آروم بمونی.>> همان موقع یقه فاتح را گرفته و او را به عقب هول داد. صدای امل بلند شد که گفت: - Allah seni durdursun kardeşim <<داداش تو رو خدا بس کنید.>> کایان یک قدم دیگر به سمت فاتح برداشته و گفت: - Bu aptalla benim hiçbir ilgim yok, kendisi başlattı << من که با این احمق کاری نداشتم این خودش شروع کرد.>>
  18. پارت سی و هفت منیم گوزل سئوگیلیم وقتی که شام کامل خورده شد افرا به همراه چند تن مشغول سرو دسر شدند کایان که به شدت عاشق ژله بود یک قاشق پر کرد و داخل دهانش گذاشت همان حین نگاهش به عمه خانم افتاد که با نگاه خاصی او را زیر نظر گرفته بود و سپس سرش را پایین انداخت. کایان نفس عمیقی از سر حرص کشیده و ژله را قورت داد نگاهش به فاتح افتاد که به آرامی مشغول خوردن بود دلش می‌خواست حسابش را برسد اما باید آرامش خود را حفظ می‌کرد. همه با حالت خاصی نشسته و گویی منتظر ساعتی بعد بودند تا ببینند چه می‌شود غذا و دسر که کامل خورده شد همگی از سر میز بلند شده و به سمت سالن پذیرایی به راه افتادند و هر کدام سر جای قبلیشان نشستند عمه خانوم پس از این‌که عصایش را محکم در دست گرفت تقه‌ای با آن روی زمین ایجاد کرد و گفت: - همگی گوشتون با من باشه! همه سکوت کرده و به چشمان عمه خانوم خیره شدند عمه هاریکا نفسی بلند سر داد و در حالی که چشمانش به پرده‌های حریر و زیبای عمارت بود با صدای رسا و بلندی گفت: - همگی می‌دونید که برای چی امروز اینجا جمع شدیم، من از پدرتون وصیت گرفتم که یک زمان اموالش رو برای پسراش تقسیم کنم و امروز اون روز فرا رسیده. دستی به صورت نسبتا چروکیده‌اش کشیده و ادامه داد: - سال‌ها قبل خان پاشا برادرم زمانی که بیمار بود تمام اموالش رو به نام من زد تا از جدل فرزندان دور بمونه، خودتون هم می‌دونید که پدرتون بیش از اندازه مال و اموال داشته و الان همشون به نام منه و من وظیفه دارم که این بار سنگین رو از روی دوشم بردارم. کایان حوصله شنیدن این چیزها را نداشت، چرا که هر موقع می‌گفت پول مقدار خیلی زیادی از پدرش دریافت می‌کرد، بی‌خیال همان‌طور که دستش را لابه‌لای موهایش فرو می‌برد وقتی دید نویان حواسش بسیار جمع است به آرامی انگشتش را در کمر او فرو برد و سپس لبخندی سر داد با اینکه لبخندش صدادار نبود اما همه نگاهشان به سمت نویان و کایان کشیده شد نویان در حالی که دستش را به کمرش می‌فشرد سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. همان‌لحظه چشم غوره‌ای به کایان رفته و سرش را پایین انداخت قدیر از زور خشم نفس عمیقی سر داده و یک سرفه بلندی کرد که نشان دهنده این بود: - کایان خفه شو! سوگل در حالی که به خنده کایان نگاه می‌کرد چشمانش را بست و با خود گفت: - آخه الان وقت شوخیه؟ این پسر چه‌قدر بی‌فکره خوبه صد دفعه بهش گفتم که پیش عمه یکم تودار باش! عمه هاریکا اخمانش در هم گره خورده بود و همان‌طور که به جمع خیره شده بود با صدای بلندی گفت: - Kayan, dışarı çık <<کایان برو بیرون>> و سپس رو به جوانان دیگر غرید: - وقتی توی جمع، جوان باشه صحبت مهم زده نمی‌شه! پاشید همتون برید بیرون فقط قدیر بکتاش و بویوک و خانم‌هاشون بمونن. کایان که انتظار نداشت این اتفاق بیفتد لبخندش را خورده و نخواست خود را دست کم بگیرد پس رو به جمع گفت: - Tamam, dışarıdayız <<اوکی ما بیرونیم>> همگی ساختمان خارج شده و داخل حیاط ایستادند سوگل که نتوانسته بود جلوی خود را بگیرد به آرامی به سمت کایان رفته و درحالی که به او خیره شده بود گفت: - باورم نمی‌شد که توی جمعِ به اون مهمی مسخره بازی دربیاری!
  19. پارت سی‌و شش منیم گوزل سِئوگیلیم کایان هنوز هم در حال کتاب خواندن بود که در اتاقش توسط آسیه باز شد آسیه وارد شده و رو به کایان گفت: - Neredesin oğlum aşağı in, herkes bekliyor <<کجایی پس پسرم بیا پایین همه منتظرن.>> کایان از جایش برخاسته و نگاهی به آینه انداخت و رو به مادرش گفت: - Anne, nasılım? <<مامان وضعم چطوره؟>> آسیه به او نزدیک شده و او را در آغوش گرفت و در حالی که صورتش را می‌بوسید گفت: - Sen her zaman benim damadımsın <<تو همیشه برای من دامادی پسرم.>> سپس هر دو از اتاق خارج شده و پس از طی کردن پله‌ها وارد پذیرایی شدند کایان سعی می‌کرد بسیار مودب باشد پس به سمت عمو و خانواده‌اش رفته و با آنها احوالپرسی کرد ولی با فاتح تنها به یک دست دادن خشک و خالی بسنده کرد، هیچ دوست نداشت که بقیه از اتفاقات امروز صبح باخبر شوند. روی یکی از مبل‌های خالی نشسته و به جمع چشم دوخت گاهی حواسش به سمت سوگل می‌رفت که کنار امل و فلور نشسته و با آنان در حال صحبت بود اما سعی می‌کرد چشم از عمه خانم و فاتح برندارد چرا که فاتح زیرکی نگاهش می‌کرد و با اخم و غرور به حرف‌های زده شده گوش می‌سپرد. قبل از اینکه صحبت‌های اصلی زده شود عمه خانم همه را برای شام دعوت کرد و با صدای بلندی گفت: - افرا همه چیز حاضره؟ افرا بخت برگشته با لرزشی که در روبروی عمه خانوم در خود احساس می‌کرد نگاهی به میز غذاخوری بزرگ و سلطنتی انداخته و با تته- پته گفت: - بله خانم همه چی آماده‌ست. درحالی که به زیردستانش دستور می‌داد، به آشپزخانه که ته سالن بود بازگشت همه یک به یک دور میز جمع شده و در سکوت مشغول خوردن شام شدند کایان حین خوردن شام نگاهی به پدرش انداخت که با نفرت بیوک را می‌نگریست می‌دانست که نفرتش از چیست اما اتفاقی بود که سال‌ها قبل افتاده بود، بیوک به چهره‌اش نمی‌خورد که مرد ظالمی باشد اما کایان احساس می‌کرد مردی خشمگین و عصبانیست دقیقاً مثل بکتاش، تنها این میان قدیر بود که اخلاقش بهتر از آن دو بود آسیه که کنار قدیر نشسته بود با دیدن اخم غلیظ و نگاه بد او به بویوک در گوشش خم شده و گفت: - لطفاً کینه‌های گذشته رو از ذهنت پاک کن عزیزم بالاخره برادرته. قدیر سری تکان داده و در دل جواب داد: - اگه برادرم بود با ما اون کار رو نمی‌کرد اون می‌خواست تمام مال و اموال رو به نام خودش بزنه ولی عمه خانوم مانع شد. سپس دست آسیه را از زیر میز گرفته و فشرد و از اینکه در این شرایط هم سعی می‌کرد او را آرام کند غرق لبخند شد. عمه خانوم با هر لقمه‌ای که داخل دهانش با افتخار می‌گذاشت یک نگاه به بکتاش نگاهی دیگر به بیوک و نگاه آخرش را به قدیر می‌انداخت. از قدیم‌الایام هم نسبت به قدیر احساس خوبی نداشت چرا که به حرف‌هایش گوش نکرده و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته بود هرچند که آن کشور، کشور خودشان بود اما او حتی در مسئله ازدواج نیز با عمه مشورت نکرده بود برای همین از او بیزاری می‌جویید. این میان تمام محبتش برای بکتاش بود چون مدت‌ها بود که در کنار آنان زندگی کرده و همیشه اطاعت بکتاش را به خود دیده بود با دیدن قدیر و پسرش کایان که از نظر او هیچ مسئولیتی برای خود نداشت هر بار سری تکان می‌داد و با خود می‌گفت: - بکتاش که نتونسته پسری بیاره، پسر قدیر هم که بی‌مسئولیت و بی‌پرواست، فاتح تنها پسری است که می‌تونه ادامه دهنده نسل ما باشه. در دل این را گفته و با افتخار به فاتح چشم دوخت و دوباره با خود گفت: -طرز رفتار، گفتار، لباس پوشیدن، شخصیت و همه چیزش خیلی بهتر از کایانه!
  20. پارت سی و پنج منیم گوزل سِئوگیلیم در حالی که چهره آرایش شده سوگل را می‌نگریست از او پرسید: - Seogil, Ena amcanın geldiğini gördün mü? <<سئوگیل دیدی عمو اینا اومدن؟>> سوگل که اسم عمو را شنید متوجه شد کایان در مورد آنها صحبت می‌کند پس با اشاره سر گفت: - آره کایان روی صندلی که داخل بالکن گذاشته شده بود نشسته و با حرص گفت: - Fatih de geldi, keşke bir bardak çay olsa şimdi, boğazım kurudu <<فاتح هم اومد، اه کاش الان یک لیوان چای بود، گلوم خشک شد>> سوگل درحالی که با گوشی در دستش درحال تمرین کلمات ترکی بود نگاهش روی چهره به زمین دوخته کایان ثابت ماند. کایان وقتی دید سوگل هیچ حرفی نمی‌زند سرش را بالا گرفت و نگاهش با نگاه آبی سوگل گرده خورد از آن‌جایی که همیشه برای خل‌بازی‌هایش آماده بود، آدامس را در دهانش این‌طرف و آن‌طرف کرده و یک بادکنک بزرگ درست کرد، درحالی که بادکنک را فوت کرده و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، با خنده سوگل، خود نیز به خنده افتاد و همان حین بادکنک ترکید و به لب‌ها و ته‌ریشش چسبید. این‌بار صدای خنده سوگل بلند شد و کایان با این اتفاق دستی روی صورتش کشید و تکه‌ای آدامس به دستش چسبید با خنده سریع از جایش بلند شد. درحال خنده وارد اتاقش شده و نگاهی به آینه انداخت، آن‌قدر خنده‌دار شده بود که هنوز صدای خنده سوگل در بالکن شنیده می‌شد، به سمت دستشویی کوچک گوشه اتاق رفته و سعی کرد صورتش را تمیز کند، پس از تلاش بسیار و کندن آدامس از روی ته‌ریش‌‌هایش، از اتاق خارج شده و دوباره به بالکن رفت اما دیگر خبری از سوگل نبود، یواشکی به سمت در بالکن اتاق سوگل رفته و نگاهی انداخت اما پرده‌هایش کشیده شده و داخل مشخص نبود. به سمت اتاقش برگشته و درحالی که کتاب را برمی‌داشت روی تخت نشست. سوگل وارد جمع شد و با صدای بلند گفت: - سلام همه یک‌به‌یک سلام کردند و سوگل یکی- یکی با اعضای خانواده عمو بویوک دست داد! همسر بویوک، مهناز که زنی خوش‌سیما و خوش رفتار بود نگاهی به سوگل انداخته و گفت: - ماشالله، چشم بد ازت دور! نوبت فاتح رسید که سوگل سرسری با او دست داده و بدون‌ نگاه به او به سمت دیگر برگشت همان‌طور که کنار فلور دختر عمو بویوک می‌نشست امل نیز به آن‌ها پیوست. نگاه فاتح روی چهره آرایش‌شده سوگل در حرکت بود و با خود می‌گفت: - این همه زیبایی مگه داریم! و سپس به انتخابش احسنت می‌گفت. عمه خانوم پس از سوگل وارد جمع شد و بهترین جای خانه که مبلی تک‌نفره و سلطنتی گذاشته شده بود نشست. همگی برای بوسیدن دستش از جا برخاستند عمه با رضایت همه را نگریست و درحالی که یک به یک اعضا را نگاه می‌کرد با تکبر گفت: - قدیر! قدیر با شنیدن اسمش با آن لحن چشمانش گرد شده و سرش را بالا گرفت و گفت: - بله عمه هاریکا! عمه با تحکم پرسید: - پسرت کجاست. آسیه قبل از قدیر جواب داد: - الان صداش می‌کنم.
  21. پارت سی و چهار منیم گوزل سِئوگیلیم <<ای بابا حوله ندارم که>> از رفتن به حمام منصرف شده و به اتاق بازگشت در حالی که کیف کوچکش را زیر و رو می‌کرد یک تیشرت آستین کوتاه کرم رنگ بیرون آورد با یک شلوار جین مشکی، لباس‌هایش را با آن دو تعویض کرده و موهایش را خیس کرد، سپس شانه زد باید پیش فاتح کم نمی‌آورد برای امروز هم که شده باید طبق خواسته عمه هاریکا عمل می‌کرد تا توجه عمه را به خود جلب کند در دل گفت: - Fatih'e aşık olursan dikkatli olmamalısın (نباید با فاتح در بیفتی کایان حواست باشه.) نشست روی مبل و گوشی را از داخل جیبش بیرون کشید نگاهی به گوشی انداخت و وقتی شارژ آن را دو درصد دید با خود گفت: - Denise, sana ne söyleyebilirim? <<ای دنیز چی بگم بهت>> فراموش کرده بود که گوشی را شارژ کند، گوشی را به شارژ زده و به خواندن کتاب مشغول شد سعی داشت تا زمانی که مادر صدایش نکرده پایین نرود تا چهره فاتح را نبیند چهره‌ای که از نظرش مثل یک خوک بی‌مصرف بود با این اسمی که برای فاتح در نظر گرفت لبخندی زده و آدامسی از داخل جیب برداشته و داخل دهان انداخت همان موقع صدای در به گوش رسید مطمئناً خانواده عمو بویوک بودند کمی تکیه‌اش را به مبل داده و سپس نگاهش به پرده‌ای افتاد که پشتش بالکن بود، از جایش بلند شد از دیروز متوجه این بالکن نشده بود پرده را کنار کشید و در بالکن را باز کرد هوای بهاری به صورتش خورد و لبخند روی لبش نشست وارد بالکن شده و حیاط بزرگ عمارت را از زیر نظر گذراند باغچه‌های بزرگ با گل‌های رنگارنگ دیده می‌شد و کنار دیوارهای بلند درختان تنومندی کاشته شده بودند که معلوم بود از زمان‌های خیلی دور در حال رشد هستند دستانش را به نرده گرفت و کمی خم شد طبقه پایین قابل دید بود به سمت راست که نگاه کرد خانواده عمو بیوک را دید که تنها چهره فاتح برایش آشنا بود زن و مردی مسن اما شیک‌پوش در حال قدم برداشتن بودند و پشت سرشان فاتح در کنار دختری به سمت عمارت می‌آمد احتمالاً خواهرش بود چون از پدرش شنیده بود که عمو بیوک یک دختر و یک پسر دارد، فاتح پیراهن نقره‌ای رنگ و کت و شلوار مشکی به تن داشت کایان لبش را کج کرده و زیر لب گفت: - Evlenme teklifi mi yapacaksın, bu elbiseyi mi giydin, haylaz diyor ki, ikiye böleceğim <<مگه داری میری خواستگاری که این لباس رو پوشیدی شیطونه میگه دو نصفش کنم.>> صدایی از پشت سرش با رگه‌هایی از خنده شنیده شد که گفت: - خوبه بهت گفتم آروم باش. به پشت سر برگشته و سوگل را با لباسی قرمز براق و چهره‌ای کاملاً آرایش شده دید که زیبایی‌اش را چند برابر کرده بود با تعجب پرسید: - Seogil, burada ne yapıyorsun? <<سئوگیل تو اینجا چیکار می‌کنی؟>> سوگل اشاره‌ای به در بالکن اتاقش کرده و گفت مثل اینکه متوجه نشدی این بالکن متعلق به اتاق من و توئه یعنی اتاق‌های جفتمون یک بالکن داره کایان از این گیجی‌اش لبی کج کرده و گفت: - Hiç zekam yok <<اصلاً هوش و حواس درستی ندارم.>>
×
×
  • اضافه کردن...