رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

FAR_AX

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    130
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط FAR_AX

  1. FAR_AX

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    شیرین چایی یا قهوه
  2. پارت_3 همان‌گونه که نگاهش را بر روی دیوارهای شیشه‌ای زوم کرده بود، با دیدن نوشته‌ی ریزی که بر پشت دیوار شیشه‌ای کف بود، کمی خم شد و به سختی آن نوشته‌ی آلمانی را زمزمه کرد: - برای به دام انداختن طُعمه همرنگ محیط می‌شوند، راه فرار استتار در محیط پیرامون است. متفکر سر بالا آورد و در حالی که با دستانش موهای خرمایی‌اش را به پشت هدایت می‌کرد به نقطه‌ای نامعلوم در روبه رویش چشم دوخت و با پوزخندی که بر لب‌هایش نقش بست زمزمه‌وار لب زد: - پس این بازی هنوز ادامه داره. دوباره نگاهش را حول مکان نوشته چرخاند؛ اما خبری از آن نبود، چهار دست و پا و در حالی که دستانش را بر روی کف می‌کشید و به دنبال آن نوشته می‌گشت با کلافگی گفت: - لعنت بهت! *** (یک اشتباه پشیمان کننده) یک هفته قبل- ساعت ۱ بامداد دردی شدید بر سرش چیره شده بود، گویی سنگی محکم را بر سرش کوبیدند که بدین‌گونه همچون بمب ساعتی نبض میزند. با ناله‌هایی خفه از درد که از عمق گلویش رنگ می‌گرفت، برای باز کردن چشمانش تلاش کرد؛ اما انگار چشمانش را محکم بسته‌ بودند که چیزی جز تاریکی‌ها نثارش نمیشد. خواست تا دستانش را به سوی چشمانش برده و حصار دور چشمانش را کنار زند؛ ولی گویی توان تکان دادن دست‌ها و حتی پاهایش را نیز نداشت، نمی‌دانست کجاست و چه اتفاقی در حال رخ دادن است، پس تنها توانی که داشت را به کار گرفته و تکانی به خود داد. با لق- لقی که تکیه‌گاهش خورد متوجه صندلی چهارپایه‌ی زیر پایش شد، فهمید که نباید دیوانه‌وار کاری انجام دهد وگرنه هرآن ممکن است تعادلش را از دست داده و با همان صندلی پخش زمین شود. چندین دقیقه گذشت، هیچ‌کس نمی‌دانست در ذهن او چه می‌گذرد، تنها همچون مجسمه‌ای مسکوت به صندلی تکیه داده بود و فکر می‌کرد. لب‌های خشکیده‌اش لرزیدند و با صدایی آرام و زمزمه‌وار گفت: - از من چی می‌خواین؟ ترسیده و مضطرب بود؛ اما ظاهرش را به خوبی حفظ می‌کرد. او هوش و دقتی بالا داشت که در بدترین شرایط نیز مو را از ماست بیرون می‌کشید؛ اما انگار این‌بار قرار بود این هوش بر ضررش تمام شود! با دقت گوش‌های تیزش را به اطراف سپرد و با حس صدای نفس‌های شمرده‌ی افرادی در پشت سر، دو طرف و اندکی روبه رویش لب گشود و با صدای بلندتری گفت: - یعنی چهارتا آدم، با چهارتا زبون عرضه‌ی جواب دادن به یک سوال چهار کلمه‌ای رو ندارین؟ گفتم از من چی می‌خواین؟! ‌نفسش را با حرص به بیرون هدایت کرد و منتظر ماند. گرمی دستان شخصی را بر روی موهایش حس می‌کرد که محتاطانه گره پارچه‌ای را که بر روی چشمانش بسته بودند، باز می‌کرد. اولین چیزی که در پرده‌ی چشمان نیمه‌بازش نمایان شد، چهره‌ی تار شخصی بود که در میان تاریکی اتاق و در نورِ سفید لوسترِ بالای سرش کمی رنگ گرفته بود. - فکر می‌کردم گیر انداختنت یکم سخت‌تر از اینا باشه؛ ولی درست مثل آب خوردن بود. لیبرا! حال که چشمانش تا حدی به نور لوستر عادت کرده بود، با پوزخندی کمرنگ به چشمان قهوه‌ایِ شخص روبه رویش خیره ماند و گفت: - زیاد خوشحال نباش بهوران، این اولین و آخرین باریه که این اتفاق میوفته. نگرانم که دفعه بعد تو جای من روی این صندلی نشسته باشی! صدای قهقهه‌ی بلند بهوران مهمان سکوت وهم‌آور اتاق شد. در حالی که دندان‌های مرتبِ سفیدش در میان لبخند خوف‌انگیزش سعی بر خودنمایی داشتند، کمی خود را به جلو خم کرد و گفت: - مطمئنی از اینجا جون سالم به در می‌بری که اینجوری تهدیدم می‌کنی؟
  3.  

     سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷
     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌تونید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

  4.  

     سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷
     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌تونید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

  5.   سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷

     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌توانید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

    1. sodi

      sodi

      سلام خسته نباشید من الان دوتا داستان کوتاه نوشتم وبه اشتراک گذاشتم الان باید چه کاری انجام بدم

    2. FAR_AX

      FAR_AX

      سلام عزیزم میتونی برا داستان های کوتاهت درخواست جلد و رصد و ویراستاری بدی

      اون داستانت که فقط دو پارت هست اون منتشر نمیشه

      برا اون دو داستان دیگه هم باید تاپیک جدا توی تالار طراحی جلد و برای ویراستاری و رصد هم یه تاپیک بزنی

    3. sodi

      sodi

      باشه چشم

  6.   سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷

     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌توانید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر شوند.

    1. sodi

      sodi

      سلام خسته نباشید من الان دوتا داستان کوتاه نوشتم وبه اشتراک گذاشتم الان باید چه کاری انجام بدم

    2. FAR_AX

      FAR_AX

      سلام عزیزم میتونی برا داستان های کوتاهت درخواست جلد و رصد و ویراستاری بدی

      اون داستانت که فقط دو پارت هست اون منتشر نمیشه

      برا اون دو داستان دیگه هم باید تاپیک جدا توی تالار طراحی جلد و برای ویراستاری و رصد هم یه تاپیک بزنی

    3. sodi

      sodi

      باشه چشم

  7.  

     سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷
     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌تونید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر بشن.
     

  8.  

     سلام به شما نودهشتی عزیز 🌷
     به علت ایجاد تغییراتی که در یک سری از قوانین انجمن به وجود آمده شما می‌تونید برای درخواست جلد، رصد و ویراستاری داستان‌های کوتاهتون اقدام کنید تا داستان شما در پیج و کانال نودهشتیا منتشر بشن.
     

  9. پارت_2 در همین حین کمی به سمت داشبورد ماشین خم شد، اما همزمان با قرار گرفتن دستش بر روی دست‌گیره‌ی داشبورد صدای باز شدن درب ماشین توجهش را به خود جلب کرد. متعجب به عقب برگشت، در نور لامپ‌های زرد محیط بندر در ابتدا نگاهش با کت شلوار تر و تمیزی که به تن داشت گلاویز شد. مسیر کت و شلوارش را گرفته و به چشم‌های آبی‌ آشنایش برخورد کرد، نفسی عمیق از سر آسودگی کشیده و حال که خیالش کمی راحت گشته بود گفت: - لیام اینجا چیکار میکنی؟ تو که من رو ترسوندی! او که بی‌توجه به جسم‌ رنگ و رو پریده‌ی لیام که چون مرده‌ای متحرک او را تماشا می‌کرد، با دلخوشی و بدون ترس با رفیق قدیمی‌اش سخن می‌گفت به یک‌باره چشم‌هایش بر روی تیزیِ براق چاقویش قفلی زد. هر چه فکر می‌کرد نمی‌توانست نسبت به آن چاقو خوش‌بین باشد و ترس آشکارا درون دلش چنبره زده بود. نفسش را در سینه حبس کرد و لب‌هایش که به یک‌باره خشک و بی‌رمق گشته بود را گشود، اما با شنیدن صدای لرزان شخصی که زمانی از چشم‌هایش بیشتر به او اعتماد داشت، زبانش از سخن گفتن قاصر ماند. - لطفا من رو ببخش، من نمی‌خواستم این اتفاق بیوفته. این را گفت و قطره اشکی بی‌رحمانه از گوشه‌ی چشم بر گونه‌اش روان شد. حال او که نمی‌دانست چگونه خود را از خلأیی که در آن گرفتار شده نجات دهد، ناباورانه سرش را به طرفین تکان داد و بی‌توجه به چراهایی که در سرش رژه می‌رفتند، به سرعت چاقوی توجیبی‌اش را بیرون کشید؛ اما حرکتِ کُندش با ضربه‌ای که بر سرش فرود آمد، یکی شد و فرصت هرگونه حرکتی را از او گرفت و این‌گونه سرنوشت پایان این بازی کثیف را برایش رقم می‌زد. *** (زندانیِ اتاق قرمز) ساعت ۲۱:۵۳- امارات متحده‌ عربی (دُبی) پلک‌هایش می‌لرزیدند و دلش ضعف می‌رفت. با گیجی چشم‌های آبی‌اش را از هم گشود و با سقف قرمز رو در رویش مواجه شد، به اجبار سرش را از زمینِ سخت جدا کرده و در جایش نشست. سرش سنگینی می‌کرد و درد چیره بر آن چون بمب ساعتی بیش از هر چیزی آزارش می‌داد، کش و قوسی به بدن کرختش داد و با گیجی نگاهش را در اطراف گرداند؛ اما همین که متوجه جایگاهش شد گویی برق از سرش پرید. هر چه بیشتر اطراف را می‌نگریست جز قرمزی چیزی به چشمش نمی‌خورد، فضا خالی از هرگونه اشیاء بود؛ فقط یک اتاق قرمز همچون مکعبی تو خالیِ بدون درب، پنجره، لوستر یا هرچیز، که او را درون خود بلعیده است. با سرگیجه تلو- تلو خوران بر زمین لغزنده ایستاد، دست‌هایش را جلو برد و بعد از قورت دادن آب دهانش کور- کورانه در فضای خلوت قدم برداشت. کف دستانش را بر دیوار‌های لغزنده کشید گویی به دنبال جای درز یا برآمدگی کوچکی می‌گشت تا راه بیرون رفتن از آن خرابه‌‌ی کوچک را پیدا کند. از لمس کردن آن دیوار‌ها دیگر به سطوح آمده بود، پس با فریاد بلندی گفت: - من رو بیارین بیرون، کسی اینجا هست؟! صدایش آن‌قدر بلندتر از تُن صدای اصلی‌اش در فضا پیچید که مجبور شد گوش‌هایش را گرفته و از دردی که از صدای بلند در سرش می‌پیچید چشم‌هایش را ببندد. آن‌قدر صدای بلندش در فضا طنین‌انداز شد تا کمتر و کمتر شده و در آخر از بین رفت. با احتیاط دستانش را از گوش‌هایش فاصله داد و ترسیده چشم‌هایش را گشود. ناامید بر زمین نشست و زانوانش را در بغل گرفت. فکرش درگیر رهایی بود و از سویی به گذشته فکر می‌کرد؛ چه اتفاقی باعث شده بود تا هم‌اکنون در آن زندان خوفناک به سر ببرد؟ چندی در سکوت می‌گذشت که بالاخره اتفاقات آن اسکله در خاطرش رنگ گرفت. آنها که قصد داشتند در یکی از شیطانی‌ترین نقشه‌ی بهوران که قتل دسته جمعیِ مردم بی‌گناه بود او را به دام بی‌اندازند، حال طنابش به دور پای او پیچیده و خودش را صید دستان آن جلاد کرده بود. پشیمان از باختی که در بازی نصیبش شده، دست مشت شده‌اش را به دیوار کناری‌اش کوبید. سرش را بالا آورد و بی‌حوصله نگاهش را در اطراف چرخاند که چیزی نظرش را به خود جلب کرد. کنجکاو دستانش را بر روی دیوارها به حرکت درآورد برایش جالب بود که تمامیِ دیوارها از جنس شیشه بود.
  10. مقدمه: هیچکس نامشان را بر زبان نیاورد، زخم‌های کهنه‌ای را که وجعشان خاطرات ذهنی یخ‌زده شده‌اند. آنها که تنها لاجوردی‌ها را می‌بینند، قوه‌ی چشیدن طعم ترک‌های ریز استخوان را ندارند، در خیال خود تنها می‌گریزند، از پی انتقام جویانی که در گذشته‌ی مجهول خود شناور شده‌اند و از ظاهر بازتاب شده‌ی خود هراس دارند. ( لاجوردی: به معنای کبود است، اشاره به کبودی‌هایی که دلیل بر شکستگیِ استخوان دارد، نام رمان با هدف به تصویر کشیدن چهره‌هایی با باطن پنهان انتخاب شده است.)
  11. رمان: لاجوردی نویسنده: FAR_AX ژانر: جنایی، علمی_تخیلی هدف: آینده‌نگری لینک رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/334-رمان-لاجوردی-far_ax-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-1447 خلاصه: صدای فریادهای تنیده در هم که از پشت درهای غل و زنجیر شده به گوش می‌رسید پرورشگاه را به جهنمی مرگ‌آسا تبدیل کرده بود. چشم امید همه بر روی او مانده بود؛ امیدی واهی که در آخر باعث مرگ همگی آن‌ها شد، انگار از همان اول هیچ راه فراری برایشان فراهم نیاورده بود. سرنوشت جوری گذشت که دیگر هیچکس متوجه نشد حال زارشان روزی قدرتی خبیث را در وجودشان متولد می‌کند و ارتحال را در خونی که در رگ‌هایشان جریان دارد، به وجود می‌آورد! حال چه می‌شود اگر قدرتمندترین نیروها در تن چند جسم متحرک تداول پیدا کند؛ آیا این‌بار راه فراری باقی می‌ماند؟!
  12. پارت_1 هیچ‌کس توان پذیرفتن شرارت را ندارد؛ حتی اگر از عمق وجود خودش ریشه بگیرد به آن عمل می‌کند اما هرگز آن را به چشم گناه ندیده و آن را آخرین راه چاره‌اش می‌داند. آن‌گاه زمانی‌ است که شرورترین انسان‌ تبدیل به مظلوم‌ترین فرد از دیدگاه خودش می‌شود‌. (قربانی) فوریه ۲۰۳۰ ساعت ۲۲:۵۷- ایران(بندرعباس) هاله‌ی نورانیِ ماه در سفره‌ی تاریک آسمان نظرش را به خود جلب کرده بود. پس از روزها و ساعت‌ها برنامه ریزی و انتظار برای فرا رسیدن آن روز، حال استرسی که بر تنش رخت افکنده توان فکر کردن و تصمیم‌گیری عاقلانه را از او سلب می‌کرد. قرار بود همه چیز طبق میل و خواسته‌ی آنها پیش برود، نقشه‌ی آنها برای دستگیری بزرگترین دشمنشان کاملا بی‌نقص بود؛ اما ناگهان بلند شدن صدای زنگ گوشی‌اش دلیلی بر بیرون آمدن از افکاری شد که همچون سیل بر ذهن آشفته‌اش هجوم آورده بودند. با خیال به اینکه تماس از سوی افراد خودشان است، بی‌آنکه شماره‌ی ناشناسی را که صفحه‌ی نمایشگر به نمایش گذاشته بود بخواند، بی‌معطلی تماس را متصل کرد. - محموله توی یک ماشین سفید رنگه. قراره ساعت بیست و سه کشتی حرکت کنه، پس فقط سه دقیقه فرصت داری محموله رو برداری و خودت رو به کشتی برسونی! برای بیان سوالی لب باز کرد؛ اما چند صدای بوق ممتد گوشی که نشان از قطع شدن تماس می‌داد اجازه‌ی صحبت کردن را از او سلب کرده و او را در دنیایی از ابهام رها کرد. سر بالا آورد، به ورودی بندر و نوشته‌‌ای که بر سقف منحنی‌اش جای خوش کرده بود نگاهی انداخت و با کلافگی دست بر موهای خرمایی‌اش کشید. همه‌جای ایران احساس غربت می‌کرد؛ به گونه‌ای که حتی نمی‌توانست نوشته‌ی آن تابلوی قدیمی را بخواند، نمی‌دانست کجاست و حتی در مغزش هم خطور نمی‌کرد که خود را در چه دامی انداخته است؛ این قرار بود یک معامله‌ی رو در رو باشد اما اکنون در حال تبدیل شدن به پازلی بود که باید هر تکه‌اش را از گوشه‌ای جمع می‌کرد. نگاهی به پشت سر انداخت، هیچ خبری از لیام که جانشین رئیس گروهکشان است، نبود و دیگر افراد طبق نقشه‌ی از قبل برنامه‌ریزی شده‌شان نیز در گوشه‌ای کشیک می‌دادند، برق ناامیدی در چشم‌هایش موج زد. فرصت کم بود و حال که نمی‌توانست به دیگران اطلاعی بدهد باید خودش به تنهایی دست به کار میشد. با سرعت از ورودی گذشت، مستقیم به سمت ماشین‌هایی که در اسکله قرار داشتند دوید؛ او که تا آن لحظه گمان می‌کرد پیدا کردن ماشین سفید کار دشواری نخواهد بود با دیدن ماشین‌هایی که همه به رنگ نقره‌ای و خاکستری بودند در جا خشکش زد. نگاهی به ساعت نقره‌اش که بیست و دو و پنجاه و نُه دقیقه را به نمایش گذاشته بود انداخت. تقریباً به آخر اسکله رسیده بود، ماشین‌ها در حال حرکت به سوی کشتی بودند که نفس- نفس‌زنان بر روی دو زانو خم شد و برای آخرین‌بار سرش را در میان انبوه ماشین‌ها چرخاند. در کمال ناامیدی نگاهش بر روی پژو چهارصد و هفت سفید رنگ قدیمی ثابت ماند؛ ماشینی که دقیقا سمت راستش در کنار صخره‌های سنگ فرش شده‌ی دریا قرار داشت؛ چگونه تاکنون آن را ندیده بود؟! به قدم‌هایش سرعت بخشید و خودش را به نزدیکیِ ماشین رساند دستگیره‌اش را به سمت خود کشید؛ اما انگار این بازی قرار نبود به این سادگی‌ها تمام شود با کلافگی نگاهش را در تاریکی ها گرداند در آن همهمه صدای افتادن دسته کلید بر سطح زمین نظرش را به خود جلب کرد. نگاهش به سمت صدا‌ چرخید و در کمال ناباوری با دسته کلیدی که کمی آن طرف‌تر از او بر زمین آسفالت افتاده بود رو در رو شد. موشکافانه اطراف را از دید گذراند؛ چه کسی آن دسته کلید را آنجا انداخته بود؟ در این میان که اطراف را می‌نگریست و مردم را کنار میزد، خود را به دسته کلیدی که تا آن لحظه با عبور جمعیت بازیچه‌ی پای عابران شده بود رساند. با نگاه به آن دسته کلید گویی کلید بهشت را به او سپرده‌اند. بی‌معطلی درهای ماشین را باز کرد یک دست کت شلوار مشکی که بر روی صندلی راننده جای خوش کرده بود او را وادار کرد که پیش از گشتن در ماشین مقوای کوچکی را که روی لباس‌ها جای خوش کرده بود را برداشته و نوشته‌اش را زیر لب زمزمه کند. - فقط چند ثانیه فرصت داری لباس‌هات رو عوض کنی و با ماشین خودت رو به کشتی برسونی. با پیدایش چند فرضیه‌ی کوتاه در ذهنش نمی‌دانست که ابتدا باید در پی محموله باشد یا بدون فکر کردن به محموله‌ی نام برده شده، طبق گفته ی آن مقوا عمل کند؛ اما در نهایت با گمان اینکه محموله هنوز در ماشین قرار دارد و همراه با او به کشتی وارد خواهد شد، بی‌هدر رفتِ زمان سوار ماشین شد و لباس‌هایش را با دست کت شلوارِ مشکی درون ماشین تعویض کرد. در همین حین با به صدا درآمدن زنگ هشدار ساعت نقره‌ایِ برندی که به تازگی آن را به دستش بسته بود و نشان از تمام شدن وقتش می‌داد، به خودش آمده و سوییچ را در درگاهش چرخاند، صدای استارت پی در پی و روشن نشدن ماشین او را عصبی و بی‌تاب کرده بود، چند نفس عمیق کشیده و با آرام کردن اعصابش دوباره برای روشن کردن ماشین اقدام کرد. یک بار، دو بار، سه بار اما انگار تلاش‌هایش بی‌فایده بود. دست مشت شده‌اش را با حرص بر روی فرمان کوبید، نگاهش را در فضای تاریک ماشین که با هاله‌های کمرنگ نور کمی روشن گشته بود، به دنبال راه‌حلی چرخاند.
  13. مقدمه: هیچ‌کس نامشان را بر زبان نیاورد، زخم‌های کهنه‌ای را که وجعشان خاطرات ذهنی یخ‌زده شده‌اند. آنها که تنها لاجوردی‌ها را می‌بینند، قوه‌ی چشیدن طعم ترک‌های ریز استخوان را ندارند، در خیال خود تنها می‌گریزند، از پی انتقام جویانی که در گذشته‌ی مجهول خود شناور شده‌اند و از ظاهر بازتاب شده‌ی خود هراس دارند. ( لاجوردی: به معنای کبود است، اشاره به کبودی‌هایی که دلیل بر شکستگیِ استخوان دارد، نام رمان با هدف به تصویر کشیدن چهره‌هایی با باطن پنهان انتخاب شده است.)
  14. نام رمان: لاجوردی ۱ (تاوان) نویسنده: FAR_AX ژانر: جنایی، علمی_تخیلی هدف: نمایشی از ظلم بشر خلاصه: غرور چیزی ‌است که انسان را به تباهی می‌کشاند، همانند شخصی که گمان کرد می‌تواند ظلم را ریشه‌کن کند و در پی جنگ با شرارت بشریت به ناخواسته اسیر غروری شد که او را به آن باور رسانده بود که حق هیچ‌گاه به سوی ظلم کشیده نمی‌شود. لاجوردی روایت مردانی است که در نبرد با ستمگران دستانشان را ناخواسته به خون بی‌گناهان آلوده می‌کنند، اما آیا این قربانیِ بزرگ ارزشش را دارد؟! هشدار محتوایی! این رمان دارای صحنه‌های زننده و خشن بوده و به توصیف کامل جزئیات قتل‌ها‌ی ترسناک می‌پردازد. پس افراد مبتلا به بیماری‌های قلبی و رده سنیِ کمتر از ۱۶ سال از خواندن آن خودداری نمایند.
×
×
  • اضافه کردن...