-
تعداد ارسال ها
130 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط FAR_AX
-
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_11 همگی با کلافگی و دست به کمر یکدیگر را نگاه میکردند، لیبرا همانطور که موهایِ پرپشتش را به عقب هدایت میکرد گفت: - دستگاه فلزیاب کجاست؟! هنری با عجله از اتاق خارج شد؛ تا آمدنش همه بیتوجه به پارکتهایی که خیسی خون بر رویشان جلوه میکرد بر گوشهای از اتاق پهن شدند. آرکا که چشمانش را بسته و فکر میکرد گفت: - اگه متوجه نبود تو بشن چی؟ به نظرت شک نمیکنن؟ آب دهانش را قورت داد و گفت: - بهوران از متیو خواسته بود که منو بکشه، اصلا قرار نبوده که من توی این ماموریت حضور داشته باشم. سپس پوزخندی زد و نگاهش را از پارکتهای خونی گرفته و ادامه داد: - اون یه ماده بهم تزریق کرد و گفت بعد بیست و چهار ساعت میمیرم؛ میدونی اسم اون ماده چی بود؟ سرش را به طرفین تکان داد و گفت: - چی بود؟ آهی کشید، به جنازهی متیو نگاه کرد و گفت: - água. چهرهاش رنگ تعجب به خود گرفت، سرش را مقابل صورت لیبرا خم کرد و گفت: - یعنی چی؟ همانطور که با مشت بر زانوی خمیدهاش میکوبید تا کمی از دردش کم شود، خندهی کوتاهی کرد و گفت: - به زبان پرتغالی یعنی آب؛ متیو هم اهل برزیل بود، در واقع میخواست بهم کمک کنه تا نوشتهای که نتونستم از روی گالنها بخونم به وسیله متیو تعبیر کنم. درب اتاق باز شد و هنری در حالی که دستگاه فلزیاب را در هوا تکان میداد وارد شد. همه از جایشان برخاستند، دستگاه فلزیاب را از انگشتان پای جسد گرفته و بالا بردند، تا آنکه در ناحیه کتف جسد، صدای بوق ممتد دستگاه در فضا پیچید. - لعنتی! آرکا بیمعطلی تیغ را میان انگشتانش گرفت و برشی افقی در ناحیه کتفش ایجاد کرد. خونریزیاش بسیار کمتر از قبل بود؛ اما تا حدودی شانههای سفیدش را رنگی کرد. با ابزار و لوازم در پی ردیاب میگشتند؛ اما هیچ اثری نداشت تا آنکه لیبرا با ترس پیشانیاش را فشار داد و گفت: - ردیاب داخل استخوان ترقوهاس، فقط همین و کم داشتیم! زمانشان در حال اتمام بود، در چنین لحظات پایانی این رویداد اوج بدشانسیاش بود. با خشمی غیر قابل توصیف آرکا را کنار زد، فلزیاب را در نقطه به نقطه استخوان ترقوهی کتف راستش حرکت داد و در نقطه اوج صدایِ بوقِ ممتدِ دستگاه گفت: - استخوان بُر رو بده. زود! لئون با ترس استخوان بُر را بر کف دست لیبرا گذاشت و خود را کنار کشید، بیآنکه لحظهای به خود تردید راه دهد، دهانهی ده سانتیِ زخمش را باز کرد، استخوان بر را درون زخمش فرو کرد و با برشهای عمودی قسمتی از ترقوهاش را جدا کرد. استخوان را از بدنش بیرون آورد، قسمت مغزیِ استخوان را در مقابل چشمانش گرفت و گفت: - درست حدس زده بودم، ساعت چنده؟ هنری ساعت مچیاش را در مقابل چشمانش گرفته و پاسخ داد: - سیزده و سی و هشت. آرکا که متعجب به تکه استخوان ترقوهی درون دستان لیبرا نگاه میکرد، گفت: - چجوری ردیاب و اونجا گذاشتن؟ -
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_10 نفس عمیقی کشید و گفت: - آره. ماسک را با احتیاط بر روی سرش گذاشتند؛ هرگز شباهتی به احساس لباس بر روی تن نداشت، بوی خون نفسش را بریده بود و احساس لمس پوستی دیگر بر روی تن، حسی عجیب و آزار دهنده همچون پوشیدن پلاستیکی با محتویات بالا آورده معده، همینقدر لجز و حال بهمزن بود. چشمانش را بست و روی صندلی نشست، هنری با مواد و لوازم گریم به جان صورتش افتاد؛ قسمتهایی همچون بریدگی لبها، چشمها و افتادگی گونهها و چانه را باید برطرف میکردند. کار هنری حدود یک ربع به طول انجامید، سکوتی نفسگیر اتاق را فرا گرفته و همهی نگاهها محو چهرهی متیو که حال در جسم لیبرا شکل گرفته، بود. - این باور نکردنیه! همهی سرها به سمت چهرهی متعجب آرکا برگشت، هنری در پاسخ به سخنش گفت: - زدی یه نفر و اینجوری ناقص کردی، بعد میگی باور نکردنیه؟! هر کی ندونه فکر میکنه معجزه شده! لیبرا که تا آن لحظه چشمانش را بسته و سکوت اختیار کرده بود، چشم باز کرد و به سمت روشویی رفت. انعکاسش در آیینه برایش ناآشنا بود؛ اولین بار است که از دیدن خود در آیینه وحشت میکرد. چشمهای آبیاش در زیر قرنیهی مشکیِ جایگزین شدهی متیو پنهان گشته، بینی و حتی فرم لبهایش دیگر شبیه قبل نبود، گویی لیبرا مرده و این متیو است که حال باید با کالبد او زندگی کند. - لباسهاش چیشد؟ آرکا کولهای اسپرت از روی میزِ گوشهی اتاق برداشت، به سمت لیبرا گرفت و گفت: - رنگی که برای چاپ آرمِ روی لباسشون استفاده کردن خیلی با یکی ما فرق داره؛ ولی لئون تموم سعی خودشو کرد، بهتر از این در نمیاد، امیدوارم متوجه نشن. همه سری به نشانه تایید تکان دادند، لیبرا کوله را از دست آرکا گرفت و پاسخ داد: - لباسهای خود متیو چی؟ بهتر نیست همون لباسها رو بپوشم؟ لئون سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت: - شلوارش و میتونی بپوشی ولی لباسش نه، هم از جلو و هم از پشت بدجور پاره شده. لباس جایگزین شدهی متیو را از داخل کوله درآورد، لباسهایش را با لباسهای متیو و چکمههای ساق بلندش تعویض کرد؛ تمام ابزار و لوازمی که متیو به همراه داشت را برداشت که آرکا با چهرهای متعجب گفت: - یه چیزی عجیب نیست؟ لیبرا که با اخم لباسهایش را مرتب میکرد، سر بالا آورده و گفت: - چی؟ نگاهش به سمت جسد بیجان متیو که بر روی تخت خفته بود برگشت. - چرا هیچکس شما رو تعقیب نمیکنه؟ یعنی اینقدر به دوتاتون مطمئن بودن؟! لیبرا که تا آن لحظه با چهرهی متعجب به آرکا نگاه میکرد، با کف دست تک ضربی به پیشانیاش زد و کلافه گفت: - ردیاب توی بدنشه. -
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_9 - قبل اینکه اینجا رو تمیز کنین ابزار کار و آماده کنین و بیارین به اتاق. حتی لحظهای نمیتوانست از آن خطی که خون متیو بر روی زمین کشیده، نگاهش را بگیرد. در حالی که با قدمهای سست شده از کنارهی خونها عبور میکرد، مسیر پلههای رستوران را بالا رفته و به سالن طبقهی دوم رسید، اتاقها را یکی- یکی گذراند و به اتاق آخر سالن رسید. همه چیز از همانجا شروع میشد، ابزارهای لازم را آوردند، تیغ جراحی را در میان انگشتان لرزانش گرفت، نفس عمیقی کشید و گفت: - به صورت، اثر انگشت، خون، چشمهاش و حالت موهاش نیاز دارم، پس عجله کنین. تیغ را بر روی گردن جنازه گذاشت، نباید عمقی میبرید؛ بنابراین برشی نیم سانتی دور تا دور گردنش ایجاد کرد؛ هر چه برش گردنش امتداد پیدا میکرد، هماهنگ با شکافی که میانش ایجاد میشد خون بیشتری را بر روی تنش جاری میکرد. حال نوبت به مرحلهی دیگر رسیده بود؛ باید به صورت بریده- بریده پوست را از تنش جدا میکرد و این عمل نیازمند احتیاط بیشتری بود. کارد نوک تیز جراحی را به صورت افقی بر زیر پوستش هدایت و به آرامی شروع به جدا کردن پوست کرد. برای مهار خونریزی، دستگاه مخصوصی که خون را میکشید و برای لخته نشدن آن به صورت آرام در حال چرخش بود را به وسیله چند سرنگ به رگهای نواحی گردنش متصل کرد. حدود چهل دقیقهای میگذشت و ساعت دوازده و سی و هفت دقیقه را نشان میداد. صدای اس ام اس ناآشنای تلفن همراه نظرشان را به خود جلب کرد. تمامی کسانی که در اتاق حضور داشتند متعجب یکدیگر را نگاه میکردند. - صدای گوشیِ کیه؟ آرکا دستکشهای چرم مشکیاش را که لکههای قرمز خون تا حدودی بر رویش خودنمایی میکرد، درآورده و به سمت لباسهای متیو که بر روی جالباسی آویزان کرده بودند رفت. پس از چک کردن تمامی جیبهای لباسش یک بیسیم به شکل صفحهی لمسی یافت که با نوشتههای سبز رنگ آدرس یک مکان را نوشته و پس از آن گفته بود: - راس ساعت سه، بچه به همراه چمدان سرمهای. نگاهش را از صفحهی لمسی گرفت و به چهرهی متفکر لیبرا چشم دوخت که همانگونه که در فکر فرو رفته بود، گفت: - چقدر این آدرس برام آشناس. دستانش تیغ را بر هیکل متیو به رقص در میآوردند؛ اما فکرش درگیر آن پیغام بود. کدام بچه را میخواستند؟ دیگر کار با موفقیت به پایان رسیده بود، پوست سرش کاملا جدا گشته و همانند یک ماسک درآمده بود؛ اما نگاه ترسیدهی لیبرا بر روی چهرهی ترسناک جسد میچرخید. دیگر خونریزی نداشت و کرهی چشمانش در میان جمجمهی صورتش به شدت خودنمایی میکرد، دندانهای مرتب و سفیدش دیگر بر پشت لبهایش پنهان نبودند و آن چهرهی سفید و جذاب تبدیل به هیولایی گشته که هر آن ممکن است از جایش برخیزد و از بلایی که بر سرش آوردهاند مجازاتشان کند. آرکا به وسیله چند ابزار، پودر و مواد مختلف، پوست صورت متیو را که چون نقابی از چهرهاش در آمده بود خشک کرده؛ رطوبت اضافی و لخته خونهای باقی ماندهاش را از بین برد و همزمان لیبرا به سمت روشویی رفت، صورت و دستهایش را که آلوده به لکههای خون بودند را شست. سرش را بالا آورد و به چهرهاش در آیینه چشم دوخت، نگاه ترسیدهاش او را برای انجام این عمل مواخظه میکردند و هر چه بیشتر فکر میکرد نمیتوانست به خودش برای قتلی که انجام داده بود، حق بدهد. آرکا با پوست چهرهی متیو به سمتش آمد و گفت: - آمادهای؟! -
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_8 پوزخندی به حرف لیبرا زد، خود را کمی به جلو کشید و همانگونه که آرنج دستانش را بر روی میز تکیهگاه خود قرار داده بود، گفت: - زیادی فضولی کنی آخرش با از دست دادن جونت تموم میشه؛ پس غذات و بخور و لذت ببر چون آخرین باریه که چنین غذایی به عمرت میبینی! دستمال پارچهای آبی رنگی که با سلیقه بر داخل یکی از جامها به شکل گل رز درآورده بودند را برداشت، دور دهانش را که بخاطر خوراک فهدوا کمی چرب شده بود پاک کرد و گفت: - میدونی دلیل اینکه من و بهوران به دو جبههی مقابل هم تبدیل شدیم چیه؟ با نگاهش تمام اجزای صورت لیبرا را برانداز کرد و پس از مکثی کوتاه پاسخ داد: - نه. دمی عمیق گرفت و به چشمان شکاک متیو خیره ماند، گویی میخواست برای همیشه این نگاه را به خاطر بسپارد. سپس آهی کشیده و گفت: - بهوران هر کسی رو که سد راهش قرار میگرفت، میکشت؛ اما من نمیتونستم مثل اون باشم، هنوزم نمیتونم. من پاک بهدنیا نیومدم که قاتل از دنیا برم. نگاهش را از نگاه ترسیدهی متیو گرفت و به میز غذا دوخت، پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - اما اینبار برای هدفم مجبورم قید یهسری چیزها رو بزنم. امیدوارم من و ببخشی متیو! لبهایش لرزیدند؛ اما سخن قبل از آنکه بر زبانش جاری شود، در سینهاش خفه ماند. خون سرخ و غلیظی که در دامنهی خروج از دهانش ماسک مشکی را خیس کرده بود، مسیر انحنای گلوی سفیدش را در پیش گرفته و به یقهی هودیاش رسید. انگشتش را از دکمهی پنهان زیر صندلی جدا کرد، بدن سستش را از روی صندلی بلند کرد و بالای سر متیو ایستاد. خون سرخش صندلی کرم را رنگی کرده و چون آبشاری خون بر پارکتهای چوبی جاری گشته بود. - میخوای باهاش چیکار کنی؟ نگاه از جسم بیجان متیو که بخاطر نیزههایی که از پشت در تنش فرو رفته به صندلی میخکوب شده بود، گرفت. همانطور که با دستش پیشانیاش را ماساژ میداد رو به آرکا که خود را بهعنوان یکی از کارکنان رستوران جا زده بود، با کلافگی پاسخ داد: - نمیدونم، امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم. نه، شاید نباید اون دکمه رو میزدم. اگه نمیزدم پس چیکار میکردم؟! آرکا که از زمزمههای آرام لیبرا هیچ نمیفهمید، او را بر روی صندلی نشاند، مقداری آب را در جام ریخت و به دستان لرزانش سپرده و گفت: - آروم باش، وقت واسه غصه خوردن نداریم. مشتریها رو بیرون کردیم و در و قفل کردیم، باید عجله کنیم. جرعهای آب نوشید و سرش را به نشانهی تایید تکان داد. دکمهی مخفی زیر صندلی که فقط با اثر انگشت او عمل میکرد را فشرد. نیزهها که حال به خون متیو آلوده شده بودند به جایگاه قبلیشان در پشتی صندلی بازگشتند و جنازهی متیو که دیگر تکیهگاهی نداشت، همچون تکه گوشتی بیارزش بر زمین سرد افتاد. - بچهها بیاین کمک، ما جنازه رو میبریم و شما هم این گند کاری رو جمع کنین. سه نفر از کسانی که به اصلاح از کارکنان رستوران بودند جلو آمدند و آرکا به کمک یکی از آن سه نفر جنازهی غرق در خون متیو را بلند کرده و به یکی از اتاقهای طبقهی دوم رستوران بردند. با هر قدمی که بر میداشتند، قطرات خونش بر روی پارکتها خطی قطور میکشید و زخمهای دلخراشش که از پشت بدنش را سوهان کشیده و به قفسهی سینهاش رسیده بود، نگاه بهت زدهی لیبرا را نیز با خود به یغما میبرد. -
معرفی و نقد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
FAR_AX پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عزیز قطعا میدونم که خیلی از سوالاتی که در آغاز رمان برای خواننده پیش میاد بعدها برطرف میشه اما حرف من به این سوالات نیست گلم حرف من با آغاز و نقطهی شروع این رمان هست. اگر این رمان یه سرگذشت واقعیه که چه بهتر اینکه یه رمان از روی زندگی یه نفر نوشته بشه خیلی عالیه، خب میتونه درسهای زیادی رو به خواننده اهدا کنه و خب حتی بهترین رمان هم باشه اما عزیزم من سخنم آغاز رمان شماست که میتونست بسیار بهتر از این باشه و من نمیگم شما حتما فلش بک بدید به گذشته اما این میتونه روی سطح قلم شما تاثیر بزاره اینکه شما صرفا به جای اینکه به توصیفات بپردازید آغاز رمانتون را با یک سیر تند به تعریف خاطرات گذشته پرداختید. هر داستانی با توصیفات بسیار زیباتر میشه حتی اگر کلیشهای ترین رمان هم باشه اگر توصیفاتش زیبا باشه ممکنه مخاطبهای بسیاری برای خودش جذب کنه، رمان شما که تا جایی که من خوندم بنطر نمی آمد کلیشهای باشه، پس چرا با استفاده از توصیفات این رمان رو زیباتر نکنین؟ من بخوام با شما رو راست باشم و امیدوارم که این سخن من رو بعنوان یه دوست و یک راهنما بپذیرید، سیر تند آغاز رمان شما که علتش بیان عجولانه خاطرات بود ذهن خواننده رو واقعا خسته میکنه، به طوری که من در بعضی قسمتها واقعا متوجه نمیشدم چی به چیه! در حالی که اگر این خاطرات حالا پشت سر هم بیان نمیشد یا بصورت فلش بک به گذشته بیان میشد یا حالا اگر نمیدونم با یک شیوهی خاصتری بیان میشد ممکن بود حتی سر همون پارت اول و مرگ مادر شاید خواننده اونقدر احساساتش درگیر میشد که دلش میخواست بدونه اون زن چطور با حسرتهاش کنار میاد. اینکه رمانتون براساس واقعیت نوشته شده دلیل نمیشه از توصیفات بی بهره باشه وگرنه که بعنوان یه خاطره ثبت میشد تا یک رمان، پس اصلا نزارید این موصوع خلاقیت رو از شما بگیره. امیدوارم منظور من رو متوجه شده باشین😅😇😇- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
FAR_AX پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
زاویه دید رمان: اول شخص لحن: محاوره شروع رمان: شروع رمان یکی از مهمترین بخشهای رمانه که خواننده پس از اینکه یک رمان رو آغاز میکنه تصمیم میگیره که اون رمان رو بخونه و ادامه بده یا اصلا شروعش نکنه. حالا اگه واقعا رمان آغاز خوب و هیجان انگیزی داشته باشه قطعا میتونه در نقطه آغازین رمان نظر خواننده رو به خودش جذب کنه، و اگر این شروع مناسب نباشه یا اتفاقات ساده و سیر کندی رو طی کنه ممکنه نتونه نظر خواننده رو به خودش جذب کنه. ● حالا رمان شما شروعش چطور بود؟ رمان شما با خاطرات گذشتهی یک زن آغاز شده بود و چگونگی مرگ مادرش رو یادآوری و از حسرتی که نبود مادر از کودکی به دل این زن نشسته بود رو شرح میداد یا از سن و سال فرزندان و بدخلقیها و اخلاقهای نادرست پدر شخص اول رمان توضیح میداد. این خیلی خوبه که خواننده از سرگذشت این مادر اطلاع پیدا کنه و این خاطرات تا حدودی باعث آشنایی خواننده با قسمتی از خصوصیات اول شخص میشه؛ اما اینکه شما با یک سیر تند صرفا فقط به توضیح و شرح این اتفاقات و ویژگی های اخلاقی پرداختین باعث خستگی ذهن خواننده شده و باعث میشه خواننده به راحتی نتونه با این آغاز ارتباط بگیره. ( برای مثال: شما حتما نیازی نیست که در نقطهی آغازین رمان به شرح سن و سال فرزندان اول شخص بپردازین و میتونین ویژگیهای اخلاقی، تحصیلات، ویژگیهای ظاهری و.. که مربوط به اول شخص و اطرافیانش میشه رو در جای بهتری توصیف کنین.) مثلا در قسمتی از رمان که مادر به فرزندش نگاه میکند یا در یک جشن تولد کوچک سن فرزند رو ذکر کنید. اینکه این ویژگیهای در یکجای مناسب ذکر بشن بهتر در ذهن خواننده ماندگار خواهند شد. در ارتباط با مرگ مادر به جای اینکه صرفا به شرح این رویداد بپردازید میتونید از روشهای بهتری استفاده کنید که هم باعث برانگیختن احساسات خواننده شده و هم شروعی دلانگیزتر رو به رمان شما اهدا کنه. (برای مثال: با برشی از این رویداد خواننده رو به گذشتهی این مادر برده و به جای شرح این رویداد بهعنوان یک رویداد به توصیف صحنهای که ایشون مادرشون رو از دست دادن بپردازید، اینگونه میتوانید این خاطره را به گونهای غم انگیزتر توصیف کرده و ذهن خواننده را به آن زمان ببرید و با احساسات کودکی که در خردسالی غم از دست دادن مادر رو تجربه کرده آشنا کنید.) و نکتهی آخر راجع به آغاز رمان خصوصیات پدر این زن هست که همونطور که گفتم بهتره از این خصوصیات در جای بهتری استفاده بشه. ( برای مثال: شما میتونید در جایی که این زن به چهرهی پدرشون نگاه میکنن یا هنگامی که حرفی از ایشون به میان میاد یا هنگامی که این زن با همسرشون در حال صحبت هستند و یا در زمانی که ایشون اخلاق خوب یا بدی از همسرشون میبینن این اخلاقها رو با اخلاقهای بد یا خوب پدرشون در گذشته مقایسه کنید و به توصیف احساسات این زن بپردازید اینگونه مقایسهها و توصیفات بهتر در ذهن خواننده باقی خواهند ماند. عشق و رابطهی احساسی بین این مادر و فرزندش که باعث شده دختر به راحتی با مادرش مثل یه دوست رفتار کنه و حتی از مهم ترین رازش خبر دار باشه خیلی زیبا بود، اما رابطهی بین این زن و شوهرش مرتضی به خوبی مشهود نبود برای مثال شما میتونستید در رمان از این رابطه هم کمی سخن بگید یا قسمتی که این زن سعی داشت مرتضی رو برای خواستگاری دخترش راضی کنه کمی توصیف میکردید، یعنی به همین راحتی و بدون اینکه حتی ذرهای بخوان فکر کنن و تحقیق کنن و یا حتی فامیل این خواستگار رو بدونن اجازهی خواستگاری دادن؟🧐🧐 توصیفات رمانتون یهخورده کم بود و رمان بیشتر راجب خاطرات گذشته این زن توضیح داده بود بجای اینکه به توصیف اونها بپردازه شما میتونین با توصیفات بهتری هم سیر رمانتون رو کاهش بدین تا خواننده بتونه کمی با رمان ارتباط بگیره و هم خصوصیات افراد، حالات اونها و بسیاری از ویژگیها رو در رمان بهتر نشون بدین.😇😇 محتوای رمان به نظر کلیشهای نمیاد و اگر همونطور که گفتم توصیفات بهتر بشن و سیر رمان کمی کاهش پیدا کنه قطعا جذابیت بیشتری برای خواننده پیدا میکنه. نکات ویراستاری هم به خوبی رعایت نشده بود که در رابطه با اون به طور مفصل با شما صحبت خواهم کرد، و در نهایت بهتره که اعداد بجای اینکه بدینگونه "۴۴، ۳۹" ذکر بشن، بهتره به صورت "چهل و چهار، سی و نُه" ذکر شوند تا متن رمان نظم بهتری بگیره. آخرین نکته اینکه تا جایی که من رمان شما رو مطالعه کردم پیشنهاد من به شما اینه که حتما نکاتی که خدمتتون عرض کردم رو اصلاح کنید، یک شروع زیباتر به رمانتون هدیه کنین و کمتر به خاطرهگویی درباره گذشته بپردازین و سعی کنین این خاطرات رو به صورت برشی از اون رویداد توصیف کنین اگر این رو رعایت کنین قطعا مخاطبهای بیشتری رو به خودش جذب خواهد کرد ولی اگر بخواین اینجوری خاطرات رو ادامه بدین ذهن خواننده واقعا خسته میشه.🥺🥺 و در نهایت اگر در این اصلاحات جایی به کمک احتیاج داشتین خوشحال میشم کمکتون کنم.😇😇 @Shahrokh- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_7 بیآنکه لحظهای از لیبرا چشم بردارد، جواب داد: - هیچی. چشم از آیپد گرفت و در حالی که با نگاه مرموزش زیر چشمی به متیو نگاه میکرد، گفت: - کنسرو لوبیا؟ پوزخندی زد و با حرص نگاهش را از لیبرا گرفت و گفت: - باید برم سرویس. دکمه تایید سفارش را لمس کرد، تکیهاش را به پشتیِ نرم صندلی داد و جواب داد: - اوکی، منتظرت میمونم. صندلیاش را به عقب هل داد و از جایش برخاست. دست در جیب شلوار جینِ مشکیاش فرو کرد و گفت: - توم باهام میای. لیبرا که گویی آب دهانش به گلویش پرید با چند سرفهی کوتاه و چشمانی گرد شده به خودش اشاره کرد و در جواب سخن متیو گفت: - من؟! من چرا بیام؟! همانطور که بالای سر لیبرا ایستاده بود و از بالا نگاهش میکرد، یقهی لباسش را از پشت کشید و به اجبار او را از روی صندلی بلند کرد؛ سپس در حالی که بهطور نامحسوس او را به جلو هدایت میکرد، در گوشش زمزمه کرد: - بدون حرف برو سمت سرویس. بیآنکه لب باز کند، مسیر سرویس را در پیش گرفت. تپش قلبش بالا رفته بود و خود را در موقعیتی خطرناک میدید؛ اما از طرفی به خود دلگرمی میداد که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. وارد سالن سرویس شدند، متیو که بعد از لیبرا داخل شد، درب سالن را بست و کلیدش را به سمت چپ چرخانده و درب را قفل کرد؛ سپس به سمت سرویسها رفت و درب تمامی سرویسها را باز کرده و پس از اینکه از خالی بودن سرویسها اطمینان حاصل کرد، به یکی از توالت فرنگیها اشاره کرده و گفت: - برو اونجا بشین. در حالی که زیر چشمی متیو را میپایید، با تردید به گفتهی او عمل کرده و بر روی توالت فرنگی نشست. متیو همانطور که از داخل جیبش دستبندی را در آورده و دستان زورمند لیبرا را به میلهی آویزِ روی دیوار میبست، گفت: - چیشد؟! ترسیدی؟ سپس خندهی ریزی کرده و به سمت یکی دیگر از سرویسها رفت. با پنهان شدن متیو از دیدگاه لیبرا، نگاهش به سمت دستبند خطور کرد؛ بابت ترسی که تا آن لحظه به جانش افتاده بود پوزخندی زد و خود را سرزنش کرد، نباید اینگونه از خود ضعف نشان میداد. تا بازگشت متیو غوطهور در افکارش بود، به گونهای که حتی متوجه باز شدن دستبند از دور دستانش نیز نشد. - بلند شو، وقت نداریم. سری به نشانهی تایید تکان داد و پس از باز کردن قفل درب سرویس جلوتر از متیو به سمت میزشان قدم برداشت. بر روی صندلیاش نشست و به غذاهایی چشم دوخت که در نبودشان با سلیقه بر روی میز چیده شده و عطر دلانگیزشان مشام گرسنه آنها را قلقلک میداد. زیر چشمی به چشمان بیروح متیو چشم دوخت و گفت: - تو نمیخوری؟ نگاهش را از میز گرفته و پاسخ داد: - نه. یکی از سوسیس کوکتلهای پنیری را برداشت، در حینی که با دندانهایش تکهای از آن میکند و طعم لذیذش را با جان و دل میچشید؛ گفت: - کسی نباید چهرهات و ببینه؛ برای همین نمیخوای چیزی بخوری؟ -
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_6 لیبرا که همچون کودکان چند ساله به حالت اعتراض دستانش را در سینه به هم گره زده بود با لجبازی جواب داد: - منم نگفتم رئیست بهت کنسرو داده؛ آشپزهاش کنسرو میدن، هنوز خیلی بخوان ازت تحویل بگیرن یه تیکه نون هم کنارش برات میذارن. نفسش را با حرص به بیرون هدایت کرد و با تک پوزخندی از سر کلافگی گفت: - دیگه داری حوصلم و سر میبری، قرار نیست به اونجایی که تو میگی برم؛ پس تمومش کن! لیبرا که از بدعنقیهای آن پسر نوجوان دیگر به ستوه آمده بود، خود را کمی به جلو کشید و در حالی که صندلیهای جلویی را تکیهگاه آرنج دستانش قرار میداد، گفت: - پس اگه میترسی که یه وقت بلایی سرت بیارم تو نیا، ولی من نمیخوام با یه شکم گرسنه که با نون پنیر پر شده بمیرم! اینبار دیگر زمان پوزخند نبود، شهامت و جرئت لیبرا او را به شدت متعجب کرده بود، آخر چگونه میتوانست در چنین موقعیتی اینگونه همه چیز را به سخره بگیرد؟ - باشه میبرمت همونجایی که تو میخوای؛ فقط دیگه حرف نزن، سر به نیستم میکردی بیشتر از دستت آرامش داشتم. لیبرا که گویی بازی را برده با اشتیاق خود را به جلو کشید و در حالی که هیکل ورزیده و توپرش را از میان دو صندلی جلویی ماشین عبور میداد ناخواسته تنهای به بازوی پرحجم متیو وارد کرد و بر روی صندلی شاگرد نشست. متیو که اینبار دیگر توان کنترل تعجبش را نداشت، با چشمانی که هر آن ممکن بود از حدقه بیرون بزند گفت: - معلوم هست چیکار میکنی؟! اما او عین خیالش نبود، ترسی که هر لحظه بیشتر در دلش ریشه میدواند را نادیده گرفته و با کسی که جانش را در دستان خود به یغما میبرد، بدینگونه جسورانه سخن میگفت. با صدای آرام و ریلکسش بیآنکه به چهرهی خشمگین متیو نگاهی بیندازد گفت: - آروم باش! هنوز تا زمانی که پادزهر و بهدست بیارم ازت کار دارم، پس بلایی سرت نمیارم. از اون عقب خیابون دیده نمیشد، اومدم اینجا که بهتر بتونم آدرس بدم. سپس در حالی که با اشتیاق خیابانها را نگاه میکرد، بیتوجه به چشمان به خون نشستهی متیو، تا رسیدن به رستوران او را راهنمایی کرد. پس از چهل دقیقه رانندگی و تحمل ترافیک شدیدی که درون شهر به راه افتاده بود، بالاخره جلوی رستورانی که ظاهر معمولی و قدیمی اما ساختمان بزرگی داشت توقف کردند. از ماشین پیاده شده و در مقابل درب رستوران ایستادند، درب تاشوی رستوران با چهار گره در یکدیگر به رویشان باز شد. فضای شلوغ رستوران نظر متیو را به خود جلب کرد، با دقت تمامی کسانی که در آن محیط قرار داشتند را برانداز میکرد و محتاطانه پشت سر لیبرا تا میز و صندلیهای خالیِ گوشهی رستوران قدم برداشت و بر صندلی مقابلش نشست. - اگه نمیخوای همه رو به خودمون مشکوک کنی دست از زل زدن به مردم بردار. هنگامی که چیز مشکوکی در آن شلوغی و همهمه نثارش نشد، نگاهش را از زن و مردهایی که هر کدام بهگونهای سرگرم کاری بودند گرفت و گفت: - زود هرچی میخوای سفارش بده؛ نباید زمان و از دست بدیم. از داخل آیپدی که با یک دیوارهی تاشو به میز متصل بود، در حال ثبت سفارشاتش بود که از متیو پرسید: - تو چی میخوری؟ -
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_5 متیو که متوجه تکانهای ریز لیبرا در صندلیهای عقب ماشین گشته بود، دستش را بر روی فرمان مشکی جابه جا کرد و گفت: - بالاخره بههوش اومدی؟ همانطور که قسمت پشت سرش را که درد میکرد کمی ماساژ میداد، در جایش نشست و در حالی که به رنگ قرمز چراغ راهنمای آن طرف خیابان چشم دوخت گفت: - کجا داریم میریم؟ از آینهی جلویی نیم نگاهی به لیبرا انداخت؛ سپس همانطور که دنده را جا میانداخت و فرمان را به سمت چپ میچرخاند گفت: - نزدیک ظهره اول میریم یچیزی بخوریم؛ صدای قار و قور شکمت تا دو کوچه اونورتر و برداشته، بعدم رئیس گفته از رفیق قدیمیش حسابی تحویل بگیرم. پوزخندی زد و نگاهش را به خیابان پر همهمه سپرد؛ اما لیبرا همانگونه که از آینهی جلویی ماشین متیو را میپایید از چروک گوشهی چشمش به صراحت متوجه آن پوزخند پنهان شده بر زیر ماسکش شد. به صندلیهای چرم ماشین تکیه زد و گفت: - خیابونهای اینجا رو میشناسی؟ هنگامی که جوابی از سوی متیو دریافت نکرد ادامه داد: - اینجوری که تو رانندگی میکنی بنظر نمیاد این طرفها رو بشناسی. مشکوکانه از آینه نگاهی به لیبرا انداخت و همانطور که یک تای ابرویش را بالا انداخته بود با لحنی قاطع و مشکوک گفت: - نکنه میخوای ماشین و بسپارم دست تو؟ بیآنکه نگاهی به چشمان شکاک متیو بیندازد و بیتوجه به موقعیتی که در آن گیر افتاده بود، گفت: - نه من دست فرمونم خوب نیست؛ اما بهترین رستورانهای اینجا رو میشناسم.. . سپس نفسش را با ناامیدی به بیرون هدایت کرد و ادامه داد: - دلم میخواد اگه تو عملیات شکست خوردم حداقل قبل مرگم یه غذای درست درمون بخورم. پس از کمی سکوت در حالی که نگاه شکاکش میان چهرهی لیبرا و خیابانها در گردش بود؛ پوزخندی زد و گفت: - اونوقت انتظار داری باور کنم که قصد نداری منو ببری یجایی سر به نیستم کنی؟ لیبرا که تا آن لحظه متعجب به چهرهی شکاک متیو خیره شده بود، پس از چندین ثانیه سکوت گویی به تازگی از شوک حرف متیو بیرون آمده که بیدرنگ خندهی هیستریکی کرد و گفت: - سر به نیستت کنم؟! آخه توئه اَلِف بچه چه به کار من میای جز اینکه من رو به اون پادزهر کوفتی برسونی؟! اونوقت بیام سر به نیستت کنم که از همون یدونه قابلیتت هم نتونم استفاده کنم؟ حتما بعدش هم کنار قبر تو قبر خودمم بکنم. متیو که از لحن گستاخ لیبرا عصبی گشته بود، با چشمان خمار مشکیاش زیر چشمی به لیبرا نگاهی انداخت و گفت: - من زیر دستت نیستم که اینجوری باهام حرف بزنی، پس روی حرف زدنت کار کن چون من اینجا دستور میدم نه تو. لیبرا که انتظار چنین رفتاری را از او داشت، تکیهاش را به صندلی زده و بیآنکه به لحن تهدیدآمیز متیو توجهی کند گفت: - به هر حال اگه بعد اون همه کنسرو لوبیایی که به خوردت دادن خواستی طعم یه غذای بهشتی رو بچشی بگو تا بهت آدرس بدم. همانگونه که با کلافگی موهایش را میخاراند در جواب لیبرا گفت: - رئیس هیچوقت به ما کنسرو لوبیا نداده. -
قطعا شب موسیقی کلاسیک یا رپ
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قطعا شب موسیقی کلاسیک یا رپ
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_4 قلبش به شدت خود را به دیوار سینهاش میکوبید؛ اما او بدون آنکه حتی ذرهای ترس به خود راه دهد، با چشمان آبیاش دیدگان قهوهایِ بهوران را هدف قرار داده و گفت: - حاضرم بهت ثابت کنم. خود نیز از صدق کلامش مطمئن نبود، آخر مگر میشد با بهوران رقابت کرد و شکست نخورد؟ چشمان هر دوی آنها چون شمشیرهایی بُرنده به جان هم افتاده بود، گویی آن چهار گوی کوچک نیز قصد رقابت با یکدیگر را داشتند؛ اما انگار هرچه زمان بیشتری میگذشت، نگاه بهوران خبیثتر و موزیانهتر از قبل میشد، پس با همان لبخند دنداننمایش گفت: - پس ثابت کن؛ اما قبل از اینکه توی این بازی زمانت تمام بشه و شکست بخوری! ظاهرش خوب بود؛ اما دیگر توان کنترل نگاهش را نداشت و چشمهایش رنگی از ترس به خود گرفته بود که این ترس را به صراحت میشد از نگاهش خواند. با همان صدای دو رگهی سابقش که حال کمی رنگ تردید و ترس به خود گرفته و میلرزید، گفت: - چیه این زندگی باعث میشه که فکر کنی بازیه؟ خندید، باز از همان خندهای که حرص تمام قربانیهایش را در میآورد و اگر لحظهای مجال به آنها میداد بیدرنگ با مشتهایشان همچون گوشتکوب تک- تک اجزای صورت جذابش را مانند تکه گوشتی بیارزش له میکردند تا دیگر به خود جرئت ندهد که اینگونه آنها را به سخره بگیرد. - انگار هنوز متوجه اون مادهای که داره بهت تزریق میشه نشدی، نه؟! نگاه ترسیدهاش را از چشمان مرموز بهوران گرفت و سمت دستهایش که محکم به دستهی فلزیِ صندلی بسته شده بودند، سوق داد. سرنگهایی که درون ساعدش فرو رفته بود، به سرعت مادهای سفید رنگ را به بدنش تزریق میکرد. با دیدن این صحنه دلهره و ترس به سرعت اندامش را در برگرفت و تته- پتهکنان گفت: - به این میگی بازی؟ بازی با جون آدمها؟ داری با من چیکار میکنی؟ در حالی که زیر چشمی رد سرنگها را تا گالنهایی که درون تاریکیها به سختی دیده میشد دنبال میکرد به صدای بهوران گوش سپرد که میگفت: - این یه مادهاس که تا بیست و چهار ساعت آینده هیچ اثری نداره؛ اما بعد از بیست و چهار ساعت کم- کم اثرات خودش رو نشون میده و ذره- ذره اندامهای داخلیت رو میسوزونه و نابود میکنه. بیش از آنکه نگران سخنان وهمآور بهوران باشد، سعی میکرد هوشمندانه عمل کند. نگاهش زیرکانه بر روی حروفی که روی گالنها نقش بسته بود پیِ نام آن ماده میگشت تا آنکه چشمش بر روی کلمهای ریز که حرف اول آن á بود ثابت ماند، دیگر حروفش در تاریکیها رنگی نداشت؛ فقط حرف دوم آن کلمه چیزی شبیه به c یا g بود. چشم از گالنها گرفت و پس از آنکه چشمانش را با چاشنی خشم پر کرد با صدایی لرزان اما آرام گفت: - مطمئناً اینکار رو واسه کشتن من انجام نمیدی؛ پس بگو چه نقشهای تو سرته؟ با گردش چشمان بهوران به سمت یکی از آن سه نفری که از ابتدا بالای سرش ایستاده بودند، لیبرا نیز رد نگاهش را دنبال کرده و از هودی مشکی آن مرد که نمادی خاص از تکنولوژی بر روی آن هک شده بود، تا صورتش که با ماسک و کلاه کپ مشکی پنهان شده بود را از دید گذراند و به سخنان بهوران گوش سپرد: - متیو از برزیل اومده، فکر کنم زبون برزیلیها رو خوب بلدی. لیبرا نگاه از متیو گرفت، به بهوران چشم دوخت و گفت: - خب؟! بهوران ادامه داد: - تو قراره آزاد بشی و متیو همراهت میاد تا یه وقت کار احمقانهای ازت سر نزنه. یه ماموریت برات دارم و اگه بتونی درست انجامش بدی پادزهر این ماده رو بهت میدم. *** همزمان با توقف ماشین چشمهایش را گشود؛ اولین چیزی که در نظرش پدیدار شد سقف طوسی ماشین بود که بخاطر اثرات بیهوش کنندههایی که پس از آن ماده به او ترزیق شده هنوز کمی تار بود. -
گوسفند😂😂 صندل یا کتونی؟
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گوسفند😂😂 صندل یا کتونی؟
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۵۲
- 105 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
۵۲
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
بهارررررر سوسک یا موش🤣🤣🤣
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
بهارررررر سوسک یا موش🤣🤣🤣
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سوال سختی بود... شهر موتور یا ماشین؟
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سوال سختی بود... شهر موتور یا ماشین؟
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قطعااا ماه کتاب یا گوشی
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قطعااا ماه کتاب یا گوشی
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
شیرین چایی یا قهوه
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :