Inas
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
42 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Inas
-
پارت ۱۰۰ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی در راه بازگشت از کارخانه، که با وسواس خاصی آن را از نظر گذرانده بود، میان راه بازگشت تلفنش زنگ خورد. صحبت های کاریاش با متین، متوقف می شود و با صدای همیشگی آرامش تماس را وصل می کند: بله؟! یاسر بود، خدمتکار مسئول آشپزخانه و شیرینیجات عمارت... : سلام خان، خسته نباشید..معذرت میخوام موقع کارتون زنگ میزنم، اما خواستم اطلاع بدم طبق دستور شما ما انواع غذاها رو فرستادیم و نتیجه همانطور که خواستین بوده.. کیاراد سری تکان می دهد: ممنون..خسته نباشید.. پس بیشتر غذا بفرستید به اتاق انباری! یاسر که از انجام درست وظیفه و تأیید شدنش توسط کیاراد بی نهایت خوشحال شده بود، تند گفت: به روی چشم خان..شما امر کنید! شام رو هم مفصل میفرستیم.. کیاراد تشکر کوتاهی کرد و تلفن را قطع کرد. که متین سرفه مصلحتی کرد.. کیاراد نیم نگاهی از گوشه چشم به او انداخت، و سر به پشتی میز تکیه داد و چشم برهم نهاد.. اما متین پرواضح بود که در جای خود آرام نداشت و حرفی بر دل و زبانش سنگینی میکرد.. که از گوشه چشم کیاراد تیزبین دور نمانده بود.. کیاراد همانطور که چشم بسته سرش را به پشتی تکیه داده و ریلکس می کرد، با صدای خش دار ناشی از خستگی که بی نهایت جذاب حس میشد، خونسرد زیرلب هشدار داد: حرفتو بزن! متین هراسان و متعجب به او چشم دوخت.. که کیاراد زیرلب گفت: جلوتو نگاه کن پسر..! متین از حواس پرتیخود و تیز بودن کیاراد، خنده ای روی لبش نقش بست: والا خان، هوش شما قابل تحسینه.. کیاراد اخمی ناشی از سردردش بر پیشانیاش ظهور کرده بود: هوش رو با این چیزا نمیسنجن! و پس از مکث کوتاهی، لب میزند: میشنوم! متین با یادآوری صحبتهایی که در ذهنش به آنها نظم داده بود و حالا دوباره همه پخش شده بودند، آهی میکشد: خان این موضوع رو باید خیلی وقت پیش به شما میگفتم.. منتهی نه فرصت شد، نه من مطمئنم بودم! اما امروز که مطمئن شدم گفتم حتما با شما درمیون بذارم.. کیاراد هنوز خونسرد چشم بسته بود... که متین حین رانندگی نیم نگاهی به آینه بغلی انداخت و آهسته گفت: راستش...موضوع مربوط میشه به... متین این پا و آن پا میکرد برای گفتنش! کیاراد چشم باز کرد... و به او مستقیما خیره ماند.. این مستقیم خیره ماندن برای متین معنای خاصی داشت... معنیاش این بود که حرف را نپیچاند و برود سر اصل مطلب! متین که طاقت دیدن آن نگاه نافذ و سخت کیاراد را نداشت، جاده را بهانه کرد و بی تعلل گفت: موضوع به اون دختر مربوط میشه آقا! به... آیلا! کیاراد خیره به جاده، چشم باریک کرد.. که متین بی وقفه تعریف کرد: راجع به اون قضیه، همون قضیه ایکه یقه دختره رو گرفته...راستش همسر حاج رحمت الله شاهد این ماجرا بودن..مثل اینکه دختره واقعا بی گناهه و گول پسره رو خورده.. مکث کوتاهی می کند.. و سپس بی اراده حرصی میشود و دستش روی فرمون مشت میشود: اون مردک سعی داشته دختره رو لکهدار کنه و مجبورش کنه باهاش ازدواج کنه.. میخواست به زور ببرتش زیر عَلَمِ خودش.. الانم آب شده رفته زمین! اینارو اونموقع نگفتم، چون مطمئن نبودم... اما وقتی امروز دو نفر شاهد ماجرا بودن و تایید کردن بی گناه بودن دختره رو، گفتم به شما اطلاع بدم!
-
پارت ۹۹ ( میان تیغ و تپش) آیلا چند دقیقه ای می شد که به سینی پر از ظرف غذای مقابلم که یکی از نگهبانان هیزشون آورده بود، خیره مانده بودم.. از فرط عصبانیت و زور خشم، دلم میخواست بکوبونم به صورتش! اصلا نمیخوام لب بزنم.. بذار دست نخورده برگرده... اما.... ناخودآگاه آخرین جملهاش موقع رفتن در ذهنم تداعی میشد... "حداقل با خودت و جسمت لج نکن و مشکلی نداشته باش، این جسم توئه که داره تاوان این لجبازی رو میده!" ای بابا.. چرا تک تک جمله هاش از مغز من آشفته بیرون نمیرفت؟ اما نمیدونم چرا، بین اینهمه گرسنگی و ضعف جسمی، جمله اش در نظرم منطقی آمد! مثل دختری بودم که گویی یک سال نه غذایی دیده بود و نه بویی از آن چشیده! با ولع تک تک محتویات سینی را خوردم.. و چه خوب بود که در کنارش نوشیدنی گذاشته شده بود.. حال باید به حال مردی دعا میکردم که آقایی کرد و دستور داد برایم غذا بیاورند، یا باعث شد اینجا گیر بیافتم و زندانی شوم....؟ گرسنگیم که برطرف شد، حس بیخوابی شدیدی سراغم آمد.. و به نظرم خیلی باید طبیعی باشد، حداقل برای دختری که چند شبی است خواب راحت ندارد.. هنوز پلک هایم سنگین نشده بود، که تقه ای به در زنگ زده آهنی خورده شد.. مردد بودم که بپرسم ، اما پس از شنیدن صدای عمه، گویی که تمام دنیا را به من داده باشند... به سرعت از جایم که گوشه آخر اتاق به کارتون ها تکیه داده بودم، بلند شدم و به طرف در اتاق دویدم.. خودم را به در چسباندم: عمه؟ هستی هنوز..؟ پر بغض لب زدم: عمه من بیدارم نرو... که صدایش را پچ وار شنیدم: هیییشش دختر یه لحظه ساکت شو.. متوجه شدم خودش را مخفی کرده و کسی این اطراف است.. پس از دقایقی عذاب آور، صدای عمه در گوشم که به در چسبانده بودم، طنین انداخت: آیلا..؟! تند گفتم: اینجام عمه.. بی قرار بودم... بیقرار آغوش امنش! و در صدای عمه شهین این روزها فقط بغض حس میشد: دخترم..این خدمتکارها راست میگن خان جوان دستور داده برات غذا بیارن؟ کنجکاو گفتم: آره..درسته..چطور مگه؟! عمه که گویی حرف اصلیاش را که او را تا به اینجا کشانده بود فراموش کرده باشد، خنده غمگینی کرد: خوردی غذاتو؟ لج نکنی باز نخوری..منکه میدونم باز میخوای لج کنی.. نگاهم چرخید و به سینی خالی افتاد... آهسته گفتم: خوردم عمه..من خوبم! و شنیدم صدای نفس آسودهاش را... -- دخترم..فردا نمیدونم خان بزرگ چه دستوری رو حکم میکنه، اما مطمئنا با وجود خان جوان تصمیم خوفناکی نمیشه.. اومدم بهت بگم نگران چیزی نباشی من کنارتم قربونت بشم.. و هق خفیفی میزند: آخ.. که دل من برات خونه دختر...نمیدونم این تقدیر لجوجت چی خواسته که هر روز داره سنگینتر میشه برات.. و من توان انجام هرکاری ازم سلب شده...چیکار میتونم بکنم برات؟ ها...؟ چه کاری آخه فداتشم.... بغضم را سرسختانه قورت میدهم: عه عمه؟! قرار بود سر هر اتفاقی اینجوری به هم بریزی و پیش هر کسوناکسی اشک بریزی و گله کنی..؟ مگه خودت یادم ندادی از خودم دفاع کنم و تقدیر رو با دستام بازی بدم..؟ هوم..؟! کمی مکث می کنم و دلم نمیآید درکش نکنم... : دوستت دارم عمه..و میدونم چقدر نگرانمی.. ولی من دیگه اون دختر پنج ساله شکننده ای نیستم که در ذهنت حک شده..یکم بهم اعتماد کن! عمه سرزنشوار اما آرام به من توپید: آره..که باز بری فرار کنی؟! کلافه پوفی کشیدم: مجبور میشدم..چیکار باید میکردم؟ وایسم تماشا کنم چجوری نقشه قتلمو تمیز میچینن؟ شهین تند و با کنترل صدایش، میان حرف آیلا تشر میزند: ولی با فرار نقشه قتل دیگه ای برات چیده میشه! لب باز کردم چیزی بگویم، که با صدای هین عمه نفس در سینه ام حبس شد....
-
پارت ۹۸ ( میان تیغ و تپش) متین با دیدن قدمهای سفت و سخت، اما آشفته ی خان جوانش، اخم کمرنگی میان ابروهایش جا خوش میکند.. و بدون اندکی سوال و کنجکاوی، به سوی او قدم تند کرد: ماشین آمادهست آقا، اینم سوئیچ خدمت شما! کیاراد ایستاد و با نگاهی سرگردان به اطرافش، پوف کلافه ای کشید و دستی به صورتش کشید.. متین تا به حال او را اینگونه آشفته حال ندیده بود... اگر هم دیده بود به ندرت پیش میآمد.. لب باز کرد و آهسته پرسید: آقا، مشکلی هست؟ انگاری حالتون خوب نیست.. کیاراد بی معطلی در سمت شاگرد را باز میکند و مینشیند: سوار شو متین! برعکس دقایق پیش که گفته بود تنها میرود، حالا از متین خواسته بود که بی هیچ حرفی پشت فرمان بنشیند.. جاده صاف طولانی و خلوتی را در سکوت طی میکردند.. که کیاراد با صدایی آرام اما تیغه دار، بی مقدمه پرسید: چرا هیچوقت به من نگفتی حال مادرم انقدر وخیمه متین؟! متین با نگاهی متعجب، نیم نگاهی به کیاراد انداخت که تنها جاده مقابلش را مینگریست... : آقا مطمئن باشین من جلسات پزشک رو مو به مو، همه رو براتون بازگو میکردم.. صدای کیاراد هنوز آرام بود، اما غم هرچند به سختی در آن واضح بود: وقتی نبودم، هر روز پروندهها رو میفرستادی.. میگفتی وضعیتش ثابته! اما موقعی که دیدمش... لب فشرد...! متین تند گفت: آقا، راستش...اون روزها که شما نبودین، خانم بزرگ واقعاً بهتر بودن.. دکترها هم میگفتن وضعیتش پایداره! من جمله دکتر بازغی! ایشون هم اصرار داشتن که شما اونجا دغدغه نداشته باشین.. هرچند من تمام حقیقت رو میگفتم! کیاراد بدون نیم نگاهی، شانه متین را سخت فشرد: کافیه، صحبتهای من به قصد سرزنش نبود، فقط از تو انتظار دارم! ممنونم که کنارش بودی و سعی کردی در نبود من وضعیت رو مدیریت کنی... و بر کتف متین زد: ایولا! متین لبخند صمیمانه ای از تحسین کیاراد بر لبش جا گرفت: نفرمایین آقا.. خواهش میکنم! من همیشه درخدمتتون هستم.. شما همیشه از راه دور حواستون به مادرتون بود..من جز وظیفه ام کاری نکردم! کیاراد حالا لبخند اطمینان بخشی برلب داشت و تاکید کرد: وظیفه نیست، لطفه! چند بار بگم تکرارش نکنی؟! متین تک خنده ای کرد: آقا شما خیلی روی این کلمه حساسی، این ورد زبون ماست که! کیاراد سری با نشانه تاسف تکان داد و دیگر بر او سخت نگرفت...
-
پارت ۹۷ (میان تیغ و تپش) کیاراد از آغوش او خود را کمی جدا میکند.. و دستش را در دو دست خود میگیرد و بوسه ای بر آن مینشاند... آن صدای پر ابهت و رسای مردانه، حالا گویی از قعر کوهی عمیق برمیآمد که اینگونه لرزان و آرام بود...: مامان پروین...برام سخت بود..خیلی سخت! پروین متقابلا دستش را از زیر دست او بیرون میکشد.. با دست لرزانش یک طرف چهره کیاراد را با نگاهی که از آن تنها عشق و دلتنگی میبارید، نوازش میکند.. و هق خفیفی میزند: پسرکم..کیارادم..آخ عزیزدلم.. و با مشت دست دیگرش، قلبش را فشرد: این دل پیر برات تنگ شده بود... کیاراد چشمان کاسه خونش را محکم بست.. و دستانش لبه های ویلچر را سخت فشرد و سر سنگین شدهاش خم شد... اما دل این مادر، هنوز مانده تا حقایق غم سالیان سالش را برملا کند: بالاخره اومدی...این چشمای منتظر من به در خشک شد تا اومدی نازارکم..مرد قوی من.. لبخندی میان اشک هایش میزند: هیچکس بعد رفتنت، خودت نشد! وخیره به جای جای سالن عمارتی که ازش نفرت و کینه داشت، کمی صدایش بلند میشود و زجه میزند: این خونه بدون تو بی روحه..غریبه...تمام این مدت فقط همین دلتنگی با من حرف میزد.. مگه چی از تو برای من مونده بود؟! مشتی بر سینه اش کوبید و هق زد: بچه مو ازم گرفتین..با بیی رحمی گرفتین بی وجدان ها..لباس های بچم بوی غربت گرفته...نگاهش سرد و نا آروم شده..شما با زندگی تکتک ما چیکار کردیین بی مروت ها.. گویی با آرام و آرام تر شدن صدایش داشت بی حال میشد، که کیاراد تند دستانش را گرفت: آروم باش مامان..آروم باش..من کنارتم..دیگه پیشتم.. خاتون که پشت ویلچر ایستاده و مراقب بود، با نگرانی به سوی او چرخید: مادر حالت خوبه؟ صدامو میشنوی؟! و تند داد میزند: مهدیهه زود داروهاشو بیار! مهدیه هراسان با چند بسته قرص و لیوان آبی برگشت.. بعد از خوردن دارو، حال پروین خانم بهتر شد و چشمانش را بست.. خاتون با اشاره به مهدیه، به او فهماند که پروین را به اتاقش ببرد.. خاتون آهسته بدون نگاه به کیارادی که ایستاده و به پروین از حال رفته زل زده بود، گفت: بعدا میتونی راحت باهاش صحبت کنی، و پس از مکث کوتاهی لب زد: خان..! کیاراد خود را اندکی جمع و جور کرد و به نشانه تایید سری تکان داد.. و دستی به موهایش کشید: خیلیخب..چهارچشمی مراقبش باشید! میسپارم داروهاشو یک دکتر خوب چک کنه.. خاتون متعجب، گفت: چطور مگه خان؟ کیاراد مطمئن اما بی تفاوت، نگاهش را در نگاه خاتون قفل کرد: اعتماد ندارم! و جمله ی او همانند یک چاقوی تیز، در قلب خاتون فرو رفت... و خاتون خوب میدانست که چرا این مرد، حق داشت اعتماد نکند....
-
پارت ۹۶ ( میان تیغ و تپش) چشمان کیاراد غم آلود، اما دارای همه احساسات مختلف بود.. و قفل زنی شده بود که بیرحمی روزگار در تک تک اجزای چهرهاش مشهود بود.. زنی که آنقدر شکسته بود که گویی هشتاد سال سن داشت.. با موهای به هم ریختهای که تکه های درشتی ازسفیدی آن از زیر روسری قوارهاش نمایان شده بود.. زنی که برای کیاراد، تنها یک مادربزرگ نبود.. بلکه حکم خود مادر واقعیاش را داشت.. و تنها کسی که با رفتن کیاراد به هم ریخت، و آن بیماری پارکینسون لعنتی لرزش دست و راه رفتنش را سختتر کرد... دستانش را روی ویلچر مخصوصش میگذارد.. میلرزیدند.. اما لرزش دستانش مقابل لرزش اشک مخفی شده در مردمک چشمانش به چشم نمی آمد.. کیاراد ناخودآگاه از دیدن آن شکستگی روحی وجسمی عزیزترینش، دستش ستون دیوار کناریاش را لمس کرد.. تا از این همه حجم شوک وارد شده، پس نیافتد.. نمیخواست... نمیخواست مقابل آن همه چشم،خود واقعیاش را نشان دهد.. فیروزخان اورا اینگونه سخت بزرگ کرده بود که مبادا از احساسش سخنی بگوید.. کیاراد تا به الآن گمان میکرد هیچ یک از تربیت اشتباه پدرش را عملی نکرده...و قطعا همینطور بود! اما خشک شدن پاهایش، و نرفتن سمت مادربزرگش گویای این بود که سعی داشت خودش را سفت و سخت نگه دارد.. مانند همیشه! و در واقع این یک تلنگر بود..یعنی تایید فیروزخان! و کیاراد این را نمیخواست! او همهی آن تعلیم و سخن های پدرش که مدام از بچگی در ذهنش اکو میشد را پس میزد و خلاف آن عمل میکرد... بی اختیار به نگاه اشکی مادربزرگش زل زد و در ذهنش جمله ی پدرش مکررا جولان داد..." احساساتت باید دفن بشه تا قدرتمند دیده بشی پسرم.." صداها در ذهنش نزدیک و دور میشد.. فکش نامحسوس منقبض شد... و طی یک حرکت، مقابل آن همه چشم متعجب، با قدم های بلندی به سوی مادربزرگش پرواز کرد.. بی مهابا... بی درنگ و تردید... با آن قدم هایی که استواری کوه را داشت، خود را مانند ایام کودکی به مادربزرگش رساند و بی هیچ گونه تردیدی مقابل او زانو زد.. بی تفاوت بود نسبت به همه نگاه ها! دستان سفت و سختش را روی دستان لرزان زن محبوبش گذاشت و فشار خفیفی داد.. تنها یک کلمه را به سختی از بین آن همه بغض دفن شده، توانست بر زبان بیاورد: مادر.... گفتنش همانا، و تنگ در آغوش کشیدنش توسط مادربزرگش همانا.. دستان چروکیده و نحیف زن، که گویی تمام این سال های دوری از عزیزترین نوهاش آن ها را بی رمق تر کرده بود، دور کمر درشت مرد مقابلش که یک زمانی پسرک ساکت و مظلوم خودش بود، حلقه شد.. کیاراد نیز متقابلا او را فشرد.. جسم مستحکم زنی که ایام جوانیاش را به این ناتوانی و ضعف سپرده.. کیاراد در آغوش او عمیق نفس کشید و چشم برهم نهاد.. مدام او را میفشرد.. گویی هر دو میخواستند تمام سالهایی که از هم دور بودند، را به نحوی جبران کنند... اما برطرف شدن این دلتنگی میان مادر و فرزند، به این راحتیها نبود....
-
پارت ۹۵ (میان تیغ و تپش) آیلا سرسختانه تکرار میکند: تو هم یکی از اونایی! شاید ادای آدمهای فهمیده رو دربیاری، شاید سعی کنی خودتو جدا کنی، ولی تهش همون فکری رو داری که اونها دارن... وگرنه یک مرد که ادعا داره به مردمش کمک میکنه چرا تا الان باید سکوت کنه؟! چرا وقتی که من دارم میسوزم، همه با بیتفاوتی از کنار این انباری لعنتی رد میشین؟! نگاهش مستقیما روی من و تک تک کلماتم بود، احساس کردم به همه حرفها و کلمات دقت زیادی داره که یک اخم خفیف حاصل از کنجکاوی روی چهره آرامش افتاده بود.. خیلی جدی گفت: سکوت من دلیل بر این نمیشه که همعقیده باشم! نفس عصبیای کشیدم.. لب باز کردم چیزی بگم، که بی تفاوت به سمت در رفت: میسپارم برات چیزی بیارن بخوری..! با انزجار پشت بهش کردم و هنوز کلمه اعتراضم از دهانم خارج نشده بود، اما گویی زیادی به حس ششم خودش قوی بود که بی تعلل و با تحکم محسوسی صداش روشنیدم: مشکل تو دلاورهاست، اما حداقل با خودت و جسمت لج نکن و مشکلی نداشته باش! این جسم توئه که داره تاوان این لجبازی رو میده. و اتاق را ترک کرد.. از فرط عصبانیت جیغ خفه ای کشیدم و با دستهام افتادم به جون کارتون های سنگینی که گوشه اتاق، نامنظم چیده شده بودند.. لعنت به تک تکشون.. لعنت... از زبان راوی اتاق را که ترک کرد.. با قدم های بلندی به طرف سالن عمارت رفت.. متین خودش را سراسیمه به او میرساند و محترمانه سری پایین میاندازد: خوش اومدین آقا، من همین الآن برگشتم..کارها رواله شما نگران نباشید! اما کیاراد اندکی از سرعت قدم هایش کم نکرده بود و چشمانش تنها سالن عمارت را از دور میپایید: خوبه متین..ممنون! متین متعجب، گویی دنبال او میدوید تا هم قدم شوند: مشکلی پیش اومده آقا؟ انگار چیزی ناراحتتون کرده.. کیاراد نفسی کشید و کمی از سرعت قدم هایش کم کرد.. ایستاد و به سوی متین چرخید.. کف دستش را بر شانه متین زد: بگو چند دقیقه دیگه ماشین رو آماده کنن..خودم تنهایی میرم! متین که جواب سوالش را دریافت نکرده بود، لبخند مطمئنی زد و سری تکان داد: چشم آقا! با ورود کیاراد به سالن، با قفل شدنش در چشمان چروکیده و مشکی نافذ یک زن، مات ماند... تمام چشمان بی فروغش را ناباوری نامحسوسی پوشاند.. حسی مانند آن داشت که ضربان قلبش به طرز ناراحت کنندهای بالا رفته و نفسش را تنگ میکرد.. ته نگاه جدی و سرد کیاراد، خاطراتی عمیق، و دوست داشتنی گرم حس میشد.. احساساتش را کمتر کسی میتوانست بفهمد و تحلیل کند.. اما او خود میدانست در دل خودش چه میگذرد.. لب برهم فشرد و محکم فشار داد.. اما بدون پلک زدنی خیره آن زن بود.. سکوتی خفقان آور میان همه حاکم شده بود.. و همه چشمها، از جمله خان بزرگ، کنجکاوانه نظاره گر آن دو بودند.. کیارادی که هنوز پاهایش دم در سالن خشک شده بودند.. ذهنش لحظهای به سوی خاطراتی که پنج ساله در غبار زمان خفه شده بودند، پرتاب شد.. و حالا همه چیز زنده شده بود.. و ای کاش این زنده شدن آنقدر برایش آزار دهنده نبود...
-
پارت ۹۴( میان تیغ و تپش) صدای متین بود که پچ وار میگفت: نازیلا زود از دیوار پشتی برگرد عمارت، یکی داره میاد این طرف! نازیلا تعلل را جایز ندانست و بلند شد.. متین که وانمود میکرد اتاق را از نظر میگذراند و نگهبان است، با دیدن یکی از بادیگاردها که محسن نام بود، به سوی او رفت.. -- این وقت شب اینجا چیکار داری محسن؟ محسن از بودن متین آن هم کنار اتاق انباری و اینموقع شب کمی جا خورده بود، اما گفت: شب به خیر آقا! به درخواست خان بزرگ اومدم یه سر بزنم اوضاع اینجارو بررسی کنم.. متین نگاهی به ته باغ میاندازد و نفسی فوت میکند: خیلی خب، میتونی برگردی..خودم قبل اینکه بیای اینجارو از نظر گذروندم! محسن از خداخواسته قبول میکند: چشم آقا! آیلا از پشت پردهی این اشکها، دنیا چه تیره و تار و غمانگیز بود.. حس و حال بچه ای را داشتم که در ازدحام جمعیت دستش از دست مادرش جدا شده باشد... با سر انگشتان یخ زده و مرتعشم، اشکهایم را پس میزنم.. تحمل درد تن و شکمم طاقت فرسا بود.. روی زمین سرد و خاک خورده دست به شکم دراز میکشم و درخود مچاله میشم.. سرم را تا حد امکان در یقه خیس شده از اشکهایم مخفی میکنم.. از زمان خبری نداشتم و گرسنگی و تشنگی داشت جسمم رو ضعیف میکرد.. صدای چرخش کلید در، حتی یک ذره باعث نشد نگاه کنجکاوانهای به خرج بدم و سر بلند کنم.. از شدت بیحالی گویی خواب عمیقی من رو به سمت خود میکشید و من ناچار به استقبال اون میرفتم.. اما صدای باز شدن در، و دیدن آن قامت درشت و بلند باعث شد اندکی در خود جمع شوم.. اما با دیدنش، که خونسردانه وارد اتاق شد و در را با پا آهسته پشت سرش بست، حرص تمام وجودم را فرا گرفت.. اون فارغ از هر احساسی، تنها من نحیف و فرسوده را نظاره میکرد.. اما چشمهای من را سرتاسر خشم پر کرده بود.. به سختی، صاف در جا نشستم.. تمام مدت دستانش را در جیب های شلوار زیادی صاف و تمیزش فرو کرده و حرکات من را زیرنظر داشت.. صاف صاف در چشمهایش زل زدم و توپیدم: تو یه آدم به شدت منحوسی! بدون هیچ عکس العملی، کمی به سوی من قدم برداشت.. که از لای دندان غریدم: سمت من نیا!! اما صدای اون برعکس آرامش به هم خوردهی این روزهای من، تنها آرامش خالص را درخود داشت: اگر میخوای از اینجا خلاص شی، نباید سرخود رفتار کنی! همیشه اونچیزی که توی ذهنت میگذره قطعی اتفاق نمیافته! هاج و واج بهش خیره شده بودم: تو اومدی به من دلداری بدی؟! تویی که باعث و بانی همه این زجر کشیدنهای منی؟! ته نگاهش حرص بود، اما سعی داشت نشانش ندهد و آرامشش را حفظ کند: بی هیچ لفافهای میگم! من قصد دارم کمکت کنم، اما این وقتیه که مرتب نخوای چشمی به قضیه نگاه کنی درحالیکه عمق ماجرا رو نمیدونی... نباید با چند کلمهی نسجنیده خودت رو کوچیک کنی، اگر میخوای بیگناهیت ثابت شه، این راهش نیست! آدم وقتی عصبانی میشه همون کاری رو میکنه که دشمنهاش میخوان! و با اندکی مکث، زبان روی لبش کشید: کاری که خودت کردی و عواقبش رو چشیدی! به گونه ای با طمأنینه واعتماد، با آن صدای زیادی بم و رسایش صحبت میکرد، که ناخودآگاه ساکت شده بودم و نتونسته بودم وسط حرفش بپرم.. بلند شدم.. نزدیک بهش و مقابلش ایستادم و مجبور بودم بهخاطر قدبلندش گردن بالا بکشم تا تنفر نگاهم را حس کند: ببین کی میخواد کمکم کنه!..شما مردم رو چی فرض کردین؟! من سه روزه اینجا دارم میپوسم مثل جنازهای که هنوز فقط نفسش باقی مونده.. خاک این روستا تمام کثافتکاری چندین ساله تونو پوشونده..همه رو بتونید قانع کنید منیکه شاهد تمام ظلم دلاورها بودم رو هیچوقت!! تو هم یکی از همون ریشهی نجسی که هر سال بوی تعفن باورهاش بیشتر میزنه بالا و تیزتر میشه.. منتهی فرقش اینه که تو سعی میکنی این بوی گند رو با چند کلمه متفاوت، مدرنتر نشون بدی! کیاراد، برخلاف تصور آیلا مقابل آن همه توهین زیرپوستی نسبت به خودش و خاندانش، متفکرانه لب به هم فشرد و سری به نشانه تایید تکان میداد: من با تو بحث نمیکنم، چون دشمن تو نیستم..اما سعی میکنم رفتاری نشون بدم که با سنت مطابقت داشته باشه.. سخن کیاراد تیکه نامحسوسی به رفتارهای لجوجانه آیلا داشت.. و سپس ادامه داد: البته، اگر حساب شده رفتار کنی منم همون کارو میکنم! نظرت چیه؟
-
پارت ۹۳ ( میان تیغ و تپش) دو روزی میشد که توی این اتاق تاریک و خفقان آور سر میکرد.. درد تن نحیفش، از قدرت و صبر خارق العادهاش کم میکرد و اعصابش را ضعیف و حساس میکرد.. و دریغ از شنیدن صدای کسی در این اطراف! چه برسد به آنکه به او سر بزنند و جویای حالش شوند.. روی سرامیک خاکی و سرد اتاق، در گوشه ای زانوهایش را بغل کرده بود شاید کمی گرم شود...و این سرمای زندگی سمجاش را اینگونه بی رحمانه حس نکند... خود را محکم بغل کرده بود و دور اتاق را از نظر میگذراند.. و دریغ از یک راه منطقی برای نجات یافتن! هنوز هم قصد فرار داشت...؟! گویی دخترک هیچگاه قصد تسلیم شدن نداشت! چند کارتون با سایزهای مختلف نیمی از اتاق را به خود اختصاص داده و روی هم چیده شده بودند.. یک پنجره کوچک بالا و گوشهی اتاق قرار داشت که باعث میشد اندکی نور داخل اتاقی که الحق شباهت کمی به زندان نداشت، بتابد.. آیلا سر روی زانوهایش قرار داد و زیرلب نالید: خدایا چقدر این سه روز داره سخت میگذره..تاوان چیرو دارم پس میدم که روز به روز زندگیم داره از دست من میپره و من توان انجام هیچکاری رو ندارم..؟ همه چی از دست من خارج شده... دخترک آرام از زندگیاش به خدایش گله میکرد : اینا چهجور آدماییان؟ مگه میشه اینا از جنس خودت باشن؟ بویی از رحم و مروت نبردن... آه عمیق و پرسوزی میکشد: میبینی..؟بی پناه بودن من باعث شده آدمهایی که قدرت دستشونه راحت برای زندگیم تصمیم بگیرن و سرنوشتم رو بی رحمانه بنویسن.. و کاری جز تقلا و لجبازی کردن از دست من برنمیاد..! اگر بابا کنارم بود....... به اشکهایش در تنهایی و تاریکی اجازه سر خوردن داد.. اشکهایش به گونه ای سنگین و پر از غم بودند که بی وقفه یکی پس از دیگری میریختند و گردنش را خیس میکردند.. هقهقهای ریزش خیلی محسوس شنیدنی بود.. مظلومانه مانند یک دختر پنج ساله درخود مچاله شده و سر روی زانوهایش گذاشته و هق میزد... در همین فکرها بود، که کسی آرام به در اتاق کوبید.. بی اختیار چشمان خیسش کمی گرد شد و سرش را از زانوهایش بلند کرد و به در خیره شد.. در دوباره به صدا در آمد و پشت بندش صدای آرام و پچ وار نازیلا به گوشش رسید: آیلا؟؟ خوابی..؟ کمی مکث میکند: --صدامو میشنوی؟ آیلا تند خود را روی زمین میکشد و پشت در مینشیند: ناز...تویی؟! کسی که متوجهت نشد؟ نازیلا ازشنیدن صدایش نفس آسوده ایکشید: نگرانت بودم دختر..هوووف.. نه کسی ندید، متین کمک کرد بیام.. اونحواسش هست.. آیلا بغ کرده گفت: ناز حالا چی میشه..؟ نازیلا به تبعیت از آیلا به پشت در تکیه میدهد و مینشیند: این سه روز رو دووم بیار..قطعا یه راهی براش پیدا میکنیم.. و صدایش غم داشت: اونجا خیلی سرده نه..؟ آیلا آرام سر تکان میدهد..بر زبانش نمیچرخید ضعفش را نشان دهد حتی به صمیمیترین رفیقش.. --اینا مهمنیست.. نازیلا سرش فرود میآید: شرمم میشه..از داشتن همچین خانواده و نسلی خیلی شرمم میشه.. حق داری نفرین کنی ..حق داری بد و بیراه بگی.. اونا چند روزه تورو از زندگی وکارت گرفتن.. چند روزه فقط درظاهر زندهای، اما درواقع تمام روحیاتت رو شکستن...مثل یه مجسمه متحرک شدی.. اینکه خودت رو به آب و آتش بزنی تا از این باتلاق خودت رو بیرون بکشی رو خیلی درک میکنم...! آیلا میان بغض و اشک، لبخند خفیفی میزند: اونا نمیتونن زندگیمو ازم بگیرن ناز... نه میذارم، نه اجازه میدم! نازیلا لبخندی از امیدوار بودن رفیق قدرتمندش میزند: دختر چقدر این اخلاق سرکشانهت خاصه.. هم نجاتت میده، هم تورو توی دردسر میندازه! نازیلا گویی چیزی یادش آمده باشد، جدی و محتاطانه ادامه داد: راستی یادت میا..... که با شنیدن صدای قدمهای پایی که هراسان به سویش میآمد، حرف در دهانش ماسید....
-
پارت ۹۲ ( میان تیغ و تپش) فیروزخان بیهیچ حرفی، به ناچار سر جایگاه همیشگی قرار میگیرد و نگاه میگیرد.. آیلا از جایش بلند میشود و مغرورانه به فیروزخان زل میزند.. تک تک کلمات و صدایش، کینه چندین ساله را در دل جا میگذاشت: اگر فکر میکنید با اینکار و زجر دادنها من در نهایت مجبور شم زندگی شما رو بپذیرم، سخت در اشتباهید! از کسی که حاضر شده به استقبال مرگ بره تا اینکه بخواد زور و ظلم رو قبول کنه، باید ترسید! پوزخندی زد و نگاهش به سوی شهین چرخید: اگر ایشون جای پدر نداشتهمون بود، قلبامون این رو حس میکرد و هیچکدوم ازش نفرت و کینه نداشتیم...! فیروزخان بی توجه به تک تک کلماتش، نعره کشید: میبرینش یا همهتون رو خاک و خون بکشمم؟؟ آن دو بادیگارد از ترس تهدیدهای فیروزخان، کمی به سوی آیلا قدم برداشتند.. که آیلا سرکشانه دستشان را پس زد.. آیلا اندکی ته دلش، انتظار داشت کیاراد اینبار نیز مخالفت کند... خودش هم نمیدانست چرا اینبار نیز برخلاف میل قلبیاش، اعتماد کرده بود! اما کیاراد درکمال تعجب، با آرامش رو به پدرش میگوید :رابطه کاری و قرارداد بین ما از هر چیز دیگهای مهمتره، امیدوارم اختلافات یا مسائل شخصی رو وارد حرفه کاریمون نکنید و عواقبش رو در نظر بگیرید! و بی توجه به آیلایی که هاج و واج و ناباور به او خیره مانده بود، سالن را ترک میکند... او حتی به بادیگاردها هم دستور خاصی صادر نکرد.. به گونهای عمل کرده بود که هرکسی باید میفهمید، فهمیده بود منظور او چه چیزی بود! او این مسائل، مجازات و تنبیه های بچگانه چندین ساله را با رفتنش کمی فراموش کرده بود.. و بینهایت این قشر و جامعهای که هیچ پیشرفتی در حل مسائل نداشت، اعصابش را متشنج میکرد.. و از نظرش این مدت هیچچیز تغییر نکرده بود و این کارش را در اداره کردن مردم، سختتر میکرد... این خونسرد ماندن و جدی نگرفتن این مسئله، همین مفهوم را رسانده بود ولاغیر! فیروزخان از آنکه کیاراد آنقدر بزرگ رفتار کرده بود کمی گنگ رفتنش را نظاره میکرد.. آن دو نگهبان پس از رفتن کیاراد، آیلا را محاصره کردند.. آیلا حتی یک ذره هم تقلا نکرد.. تنها نگاه بی تفاوت و سرد و بی روحش را در چشمان عصیانگر فیروزخان دوخت! فیروزخان شاهد کینهای در چشمان دخترک بود، که تا به حال از زیردستانش اینگونه آشکار ندیده بود!
-
پارت ۹۱ ( میان تیغ و تپش) کیاراد فرصت نمیدهد کسی تصمیم بگیرد، خونسرد به طرف پدرش میچرخد و دستانش را پشت کمر گره میزند: این دختر فعلا تحت حمایت منه! و اجازه نمیدم هیچ بیعدالتیای اتفاق بیافته..! آیلا نسبت به جمله اول کیاراد، عکس العمل نامحسوسی نشان داد.. و کمی نگاهش ناخودآگاه به سوی کیاراد چرخید و قفل او شد که به آیلا پشت کرده بود و مقتدرانه مقابل پدرش ایستاده بود! فیروزخان که از قبل این اتفاق را پیشبینی کرده بود، تنها لب فرو بست و لبانش را محکم برهم فشار داد و حرصش را بر سر عصایش خالی کرد.. کیاراد، اشاره محسوسی به دخالت شاهرخ میکند: تا زمانی که من اینجا هستم، هیچکس حق نداره خلاف تصمیمات من عمل کنه! دقایق کمی میگذرد.. هیچ سخنی، اعتراضی یا عکس العملی از کسی شنیده نشد! شهین که اوضاع را آرامتر دید، بی توجه به نگاه آنها به سوی آیلا پرواز کرد.. مقابل آیلا زانو زد و نگران دستی به گونه ی آیلا کشید: آیلا.. آیلا که عمه شهینش را مقابلش دید، بی اختیار اشک غمناکی گونه اش را خیس کرد.. اما اشکش را با لجبازی با پشت آستین هودیاش پس زد! که صدای زمخت فیروزخان همه را متعجب میکند: انباری کوچک ته عمارت زندانیش کنید، به مدت سه روز بهش غذا نمیدید! کلید انباری دست من میمونه و خودم دستور میدم کی چیکار کنه! و مقابل وحشت همه، بلند غرید: به چی زل زدید؟! همه از جلو چشم من دور شیید!! خدمتکارها به گونه ای هول شده دویدند که هر از گاهی به همدیگر برخورد میکردند.. خاتون اخم غلیظی درهم میکشد، دهان کج میکند و راه آمده را برمیگردد.. شاهرخ دستی مشت میکند و با چشم غره رفتن به کیاراد، سالن را ترک میکند.. اما شهین گریه بلندی سر میدهد و درحالیکه سر پایین نگه داشته و شانه هایش از شدت هق هق میلرزید، آرام نالید: خان، التماستون میکنم ببخشینش..شما جای پدر نداشتهش.. فیروزخان تند دست بالا میبرد و میان حرفش میپرد: بس کنید، این دختر هم مثل هم جنسای خودش باید تنبیه و مجازات بشه! شهین تند سر بالا میگیرد و بلند میشود.. کمی به سوی فیروزخان قدم برمیدارد و ملتمس میگوید: تنبیهش کنید، اما عادلانه...باور کنید اگر حقیقت روشن بشه متوجه میشید آیلا کاری نکرده و بیگناهه..من این دختر رو بزرگ کردم..چهارچشمی مراقبش بودم خطایی ازش سر نزنه و هیچوقت سرافکندهم نکرده... خواهش میکنم، شمارو به خدایی که میپرستید، یکم صبر کنید حقیقت رو بفهمید.. سرش ناخودآگاه پر غم پایین میآید و صدایش از ته چاه شنیده میشد: اونموقع هر تصمیمی باشه من میپذیرم..! فیروزخان خشمگین میشود: کار به جایی رسید که یک سرآشپز تصمیمات من رو میسنجه؟! که آیا درست دارم عمل میکنم یا غلط؟! حرمت چندین سال کار کردنت رو نگه میدارم و کلماتم رو کنترل میکنم شهین!! اگر میبینی هنوز نیست و نابود نشده بهخاطر شیر پسرمه!! و پر طعنه با دست، به کیارادی که هنوز با همان ژست مقابلش ایستادگی کرده، اشاره میکند.. شهین توان کنترل اشکهایش را نداشت: خان، بهش فرصت بدید..این دختر...... که فیروزخان از لای دندان غرید: دیگه نمیخوام حرفی بشنوم! و نگاه میگیرد و دستش را چند بار در هوا میتکاند: برید! شاهرخ موقع رفتن دو نفر از بادیگاردها را برای بردن آیلا خبر کرده بود.. و آنها جدی و بی رحم با کسب اجازه از فیروزخان خواستند وارد سالن شوند که نگاهشان به کیاراد میافتد... کیاراد همچنان پشت به همه و مقابل پدرش بود.. که آن دو پر تردید سرجای خودشان خشک شدند! فیروزخان تشر زد: ببرینش دیگه منتظر چی هستیید؟! یکی از آنها من و من کرد و یکهو دل را به دریا زد: خان جوان باید تایید کنند، فیروزخان..! فیروزخان که به کل قوانین را بعد از رفتن کیاراد از یاد برده بود و سالهاست تنهایی عمل کرده بود، کمی رنگش میپرد.. و کیاراد لبخند مطمئنی بر لب داشت.. او قدرتش را اینگونه معنی میکرد!
-
پارت ۹۰ ( میان تیغ و تپش) صدای آرام و نگاه مطمئن کیاراد، با این جو متشنج عمارت، همخونی ریزی هم نداشت: کنار بکش! شاهرخ دندان برهم سایید و دستانش را مشت کرد.. و از گوشه چشم به فیروزخان چشم دوخت! که فیروزخان بلند میشود و عصایش را محکم بر زمین میکوبد: کیاراد تو حق نداری دخالت کنی! از این قضیه دور باش! کیاراد نیز به تبعیت از او، برای بیان قدرت بلند میشود و قامت ورزیده و پرهیبتش را به نمایش میگذارد: موضوع مداخله نیست، شرافت حکم میکنه جلوی چنین پستیای بایستم! آیلا گیج و ناباور به آنها خیره مانده بود.. تشخیص ذات واقعی این آدمها الحق که کار بسیار دشواری بود.. بالاخص که آن مردی که مانع فرار و نجات او شده بود، حالا اینگونه پناه او شده بود! اینجا چه خبر بود..؟! شاهرخ بی توجه به کیاراد، مکرراً به طرف آیلا حمله میکند: از تکتک گفته هات پشیمونت میکنم احمققق! و بدون آنکه اندکی فرصت دهد کسی کار بعدیاش را حدس بزند، موهای لخت اما پریشان دخترکی که هاج و واج به او خیره شده بود را با مشتش میکشد.. که آیلا تحلیل میکند چه اتفاقی افتاده و از درد دستانش را بر دست او میگذارد وسعی میکند موهایش را آزاد کند: آییی..موهامو کندی پست فطرت..ولشوون کن...میییگم ولم کن کندیشون بی رحم! شهین هراسان از پله ها که پایین میرسد، با دیدن صحنه مقابلش چشمانش درشت میشوند.. دستانش را بر دهانش فشار میدهد و جیغش را در گلو خفه میکند.. سر جایش خشکش زده بود و توان هیچکاری از او ساخته نبود.. نازیلا نیز همانند او غافلگیر شده بود و به شدت وحشت کرده بود.. کیاراد اخم ریزی میکند و نگاهش را به طرف شاهرخ باریک میکند.. شاهرخی که خود را با رفتارهای بچگانه کوچک میکرد.. در لحن کیاراد عصبانیت حس نمیشد، اما آرام هم نبود: این کارت نه تنها ضعیف، بلکه شرم آوره.. عقب بکش! شاهرخ بدون آنکه دخترک را رها کند، خطاب به کیاراد پر کینه ونفرت غرید: لازم نکرده دل بسوزونی.. کیاراد مجددا سعی داشت حد و حدود عقل شاهرخ را مراعات کند و فراتر نرود: با زبان خوش گفتم کنار بکش، اگر باهوش باشی باید میفهمیدی! شاهرخ مکثی میکند اما رها نمیکند: جان؟! تهدید بود؟ شاهرخ همیشه دنبال قلدری بود، نه قدرت واقعی! اشک آیلا از شدت درد سر میخورد و تقلا میکند: تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی خیال کردی رئیس این خاندانی؟ چیتو گوشت خوندن گولت زدن؟ تو حتی رو رفتار خودتهم کنترل نداری...یه روانی که نمیتونه جایگاهی داشته باشه! فک شاهرخ تکان ریزی خورد و موهایش را بیشتر از قبل کشید و حرصش را بر تک تک تار موهای دخترک خالی کرد: کی داره تخریب میکنه..تو؟! یه دختر هرزهای که از کوچه ها جمعش کردیم؟ تو خودت رو دیشب دید زدی اصلا؟ با اون لباست الآن چطوری روت شد به ما نگاه کنی وقیح؟ دختری مثل تو...... که کیاراد پر حرص، دست قدرتمندش را بر دست شاهرخی که بر موهای آیلا مشت شده بود گذاشت و دستش را پر درد فشرد.. :دیگه نمیخوام حرفی بشنوم،.. اجازه نمیدم به حریم خصوصی کسی بی توجهی بشه و یا مورد آزار قرار بگیره... تمومش کن! چهره شاهرخ اندکی از درد جمع شد.. اما پر غرور به کیاراد چشم دوخت.. که فیروزخان غرش بلندی میکند: بس کنید! کاافیه! من تصمیم میگیرم اینجا چه اتفاقی باید بیافته و کی چیکار کنه.. همه سرخود و بدون مشورت من هرکاری دلشون میخواد انجام میدن ککشونهم نمیگزه.. انگار وجود من رو به کل از یاد بردن.. و انگشت اشارهاش تهدید وار شاهرخ را نشانه میگیرد: تو!! شاهرخ ناباور به او چشم دوخت... که فیروزخان پرحرص ادامه داد: دیگه تا من دستور ندادم، توی هیچ موضوعی حق دخالت و اظهار نظر نداری! این کار را به دست تو سپردم، اما وقتی اینگونه شرمآور رفتار کردی، باعث تأسفم شد... شاهرخ سر پایین میاندازد که آیلا سر بالا میگیرد و چشم در چشمان او میدوزد.. شاهرخ خواست چیزی بگوید که فیروزخان اینبار بلندتر داد میزند و باعث وحشت کسانی میشود که نظاره گر بودند: این دختر...... همه مضطرب انتظار ادامه حرف او را میکشیدند.. آیلا چشمانش را محکم بست و فشار داد.. و زانوهای شهین سست شد که نازیلا با دستان مرتعشش مانع از افتادن او شد.. خاتون اندکی، خیلی کم، قلبش فشرده شد از گفتن ادامه جمله فیروزخان که حدس زده بود کشتن دخترک باشد! و تمام خدمتکارها وحشت زده و بغض کرده، به آیلا چشم دوخته بودند.. تنها یک نفر آرام بود...مانند همیشه! فیروزخان خواست چیزی را بگوید که در ذهن همه جولان میداد... و آن هم قتل دخترک بود!
-
پارت ۸۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه کیاراد بی اختیار به سمت دخترک کشیده شد.. فیروزخان سر بالا گرفت و نفس پرحرصیکشید.. به آیلا چشم دوخته بود.. صبر آیلا لبریز میشود.. و تیز و برنده چشمانش را در چشمان فیروزخان قفل میکند! فیروزخان از آن نگاه مغروری که قدرتمندانه قدعلم کرده بود، اندکی جا میخورد.. اما حفظ ظاهر میکند و سعی میکند آرام رفتار کند: چرا قصد داری تقدیرت رو نپذیری؟ تا کی میخوای مقاومت کنی؟! پذیرفتن اشتباه به نظرم نمیتونه کار زیاد سختی باشه.. و پر طعنه ادامه میدهد: حداقل برای دختری که ادعای فهم و تحصیل داره، درک این مسئله چندان دشوار نیست..! آیلا تند و صدا دار نفس میکشید.. قفسه سینهاش پرحرص بالا و پایین میشد.. هنوز سرش خم شده بود اما نگاهش پایین نبود! نگاه خشمگین آیلا جایی میان فیروزخان و کیارادخان در گردش بود.. که ناگهان اندکی سربالا گرفت و پر کینه غرید: فهم و تحصیل من، ظلم دربرابر بیگناهی رو باور نداره! مرگ رو ترجیح میدم تا اینکه بخوام مقابل شما تسلیم شم.. من هنوزم میگم، کاری نکردم که بابتش مجازات بشم! فیروزخان دهن کج میکند: که اینطور.... آیلا میان حرف او میپرد و صدایش بالا میرود: من نمیذارم شما برای زندگی من تصمیم بگیرید... هیچوقت شبیه دخترهایی که شما دیدین و بزرگ کردین نبودم و نیستم و نمیشم! من رو از چی میترسونید؟ قتل؟ خون؟! مرگ شرف داره به پذیرفتن عقاید مضحک و مزخرفتون که گوشه به گوشه ی این روستا رو فرا گرفته و تک تک کوچه هارو فرسوده کرده... یک دستمال روی مغز تکتکتون بکشن میفهمید چقدر خاک خورده و بوی کهنگی میده! آیلا آنقدر بی وقفه و جیغ مانند حرفهایش را پرقدرت ادا کرده بود، که دهان همهی اهالی عمارت و حتی خدمتکارها باز مانده بود.. دخترهای خدمتکار کمسن و سالی که هین خفیفی میکشند و دست بر دهان میگذارند و پچ پچ میکنند:این چرا انقدر نترسه؟ پشتش به کی گرمه واقعا..؟؟ دیگری صدایش آرامتر بود: میکشنش..زندهاش نمیذارن.. چهره فیروزخان از شدت خشم به کبودی میزد.. بزرگان حق دادن یک نظر کوتاه را بدون اجازه ی او نداشتند، چه برسد اینگونه کسی او را مقابل کس و ناکس تحقیر کند! آن هم کسی که از نظر فیروز، یک دختر لجباز و کمسنی که احدی او را جدی نمیگرفت! این برای فیروز، در نگاه بقیه بینهایت چالش برانگیز و شرمآور بود... اما نگاه کیاراد، یک جور وجد و شگفتی خاصی داشت... هنوز مطمئن و آرام به پشتی مبل تکیه داده و دو دستانش را طبق عادت همیشگی بر تکیه های مبل قرار داده بود.. نگاهش کمی پی دخترک رفت، و جدی به او و تک تک کلماتش چشم دوخت.. که شاهرخ همانند یک ببر زخمی، نفسی صدادار کشید و با چهره سرخ شده ای به سمت آیلا یورش برد: تو چطور جرأت میکنی مقابل ما این خزعبلات رو ببافی و تحویل بدی..؟ هااا؟! و پشت بند این حرف، با قدرت پایش را جلو میآورد تا در شکم آیلا فرو کند.. که ناگهان جایی میان شکم آیلا و پای او که در یک سانتی متر دخترک قرار داشت، کیاراد خیلی تند سرجایش تکان ریزی میخورد و محکم پایش را روی کفش براق و گران قیمت شاهرخ قرار میدهد.. و گویی با فشار خفیفی که به پای شاهرخ داد، او را به عقب پس زده باشد!
-
پارت ۸۸ و چندش وار صورتش درهم شد و بدون نیم نگاهی به آن دو دستش را درهوا تکان داد: برید گم و گور شید! آن دو بادیگارد سری پایین انداختند و کم کم دور شدند.. شاهرخ نگاه خشمگین را تیز، در چشمان بی فروغ آیلا میدوزد.. آیلا دستانش را جفت میکند و جلو میکشد: بیا زورتو به جنس ظریف مقابلت نشون بده..منتظر چی هستی؟ شاهرخ که اینبار بی نهایت از فرار آیلا عصبی شده بود، وحشیانه به طرف او حمله میکند که آیلا بی اراده قدمی به عقب برمیگردد و دستانش را سپر چهره اش کرد و هین خفیفی کشید.. که شاهرخ بازویش را پرقدرت کشید و کشان کشان به دنبال خود کشید: بریم داخل ببینم تا کی میخوای مقابل ما قدعلم کنی و بلبل زبونی کنی! آیلا تقلا میکرد و هنوز نمیخواست راحت تسلیم شود! حتی دربرابر چندین مرد درشت هیکل و قدرتمند! خان بزرگ پر از خشم و غضب بر جای همیشگیاش جا گرفته بود.. و تسبیح را مرتب در مشت میفشرد و با خود زمزمه میکرد: یه دختر کمسن و سال و بی قدرت، کل خاندان ما را به بازی گرفته... هربار یه بازی جدیدی داره و سعی داره سر و شرف ما را در چشم اهالی کل روستا پایین نگه داره.. چطور میشه؟ این بی عرضگی رو چطور قبول کنم؟ کیاراد که آرام مقابل پدرش، در جای همیشگیاش قرار گرفته بود پا روی پا انداخت و دستی بر لبه مبل قرار داد: شما که ادعا داشتین یک خاندان قدرتمندتر هم توانایی این رو نداره شمارو زمین بزنه..حالا یک دختر...... و لبخند خفیف خونسرد و پرحرصش، از چشم پدرش، فیروزخان دور نماند... فیروزخان نگاه تیز کرده بود در چشمان مطمئن و آرام کیاراد.. : فکر کردی به همین راحتیه؟ و سپس نگاه به پنجره دوخت که به حیاط عمارت دید داشت و دندان سایید: اون دختر هیچ غلطی نمیتونه بکنه! زیادی خودش رو جدی گرفته! کیاراد سری تکان داد و لبخندش از بین نرفت.. که شاهرخ درحالیکه آیلا را به سختی به دنبال خود میکشاند و زیرلب به او ناسزا میگفت وارد شد.. آیلا صدایش ریزتر شده بود و زیرلب لعنت میکرد تک تک این خاندان را : نسلتون قلع و قمع بشه ظالمای بی رحم! شاهرخ دستش را فشار داد و غرید: خفه خون بگیر دختره ی عوضی.. و همزمان پشت بند این حرف، او را جوری روی زمین پرت میکند که برای آیلا کاملا ناگهانی بود و روی ساعد های دستش افتاد.. زخم ساعدش سر باز کرد و خون از آن جاری شد.. دخترک، درست و دقیق جایی میان فیروزخان و کیارادخان پخش زمین شده بود.. سر آیلا پایین افتاده بود و موهایش دور تا دور آن را پوشانده بود.. از این ظلمی که در حقش میشد و کسی پناهش نشده بود، بی اختیار بغض بدی بیخ گلویش نشست...
-
پارت ۸۷ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی با شنیدن داد بلندی که از نگهبان عمارت شنیده شد، نفس در سینه آیلا حبس شد.. لبخند بر لبانش ماسید... -- داره فرار میکنه، بگیرینش! عجله کنیید! ناخودآگاه قدم هایش خشک شد و چشمان ترسیده و هراسانش به رو به رو دوخته شد... کم مانده بود چشمانش ازحدقه بیرون بزند دو بادیگاردی از انتهای عمارت به طرف او میدویدند.. تند عقب گرد کرد و خواست برگردد که با دیدن تمام نگهبانان پشت سر که همه هیکلی غول مانند داشتند، ناامیدوارانه زانوهایش سست شد و تاخورد... نگاهی به سمت راست و چپ انداخت و هول شده به طرف راست دوید... که تهدید یکی از آن ها را شنید: داری کارت رو سختتر میکنی..مجبور میشم شلیک کنم! ترس به او مجال نمیداد نه فکر کند نه توجهی به آنها بکند! آیلا نفس نفس میزد و سرگردان به دنبال یک پناهگاه میگشت.. صدای زمخت مردی، گوش خراش بود و بینهایت خشمگین: بگیرین این دختره سرکش رو...دست خالی برگردین همتونو به خاک سیاه مینشونم بی عرضه هااا شاهرخ پس از نعره کشیدن، دندان برهم سایید و دستانش را مشت کرد و لگدی به زمین زد: دختره ی گستاخ! که صدای شلیک به طرف آسمان، آنقدر غیرمنتظره بود که باعث شد آیلا جیغ بلندی بکشد.. نگاهش به آسمان کشیده شد.. که پایش به صخره ای گیر کرد.. وبا صورت نقش زمین شد.. دست و زانوهایش روی زمین کشیده شد و زخمی شدند.. -- تسلیم شو دختر، سر جات بمون وگرنه اینبار به خودت شلیک میکنم! آیلا به سختی خود را از زمین کند و صورتش از درد درهم شد و چشم برهم فشرد.. اولین قدم را برداشت، که بازویش وحشتناک توسط کسی کشیده شد.. کبودی های بدنش هنوز داغ بود و باعث درد بدی در تن او شد: آییی...ول کن دستمو..دست کثیفتو به من نزن..ولم کنیید بی وجدانا.. مرتب تقلا میکرد و وحشیانه سعی میکرد دستانش را از دست آنها بیرون بکشد.. جیغ بلندی کشید و با صدای جیغ مانند لجوجانه تهدید کرد: نمیتونید من رو رام کنید..من تسلیم شما نمیشم..هرجا زندونیم کنین من فراار مییکنم..به گوش همه برسه.. بادیگارد فشاری به بازویش داد و غرید: خفه شو..خان بزرگ بشنوه سربه نیستت میکنه پس خفه خون بگیر! آیلا پوزخندی میزند و لگدی به پای بادیگارد میزند.. که چون غیرمنتظره بود باعث شد از درد خفیف صورتش را جمع کند: احمق! که باعث خنده زیرپوستی رفیقش شد.. کشان کشان دخترک را به سختی به طرف داخل عمارت میبردند.. که سخت بودن آیلا باعث شد این چند دقیقه برای بادیگاردها اندازه چندسال باشد.. نزدیک در ورودی داخل عمارت که شدند، بادیگاردها گویی که از شر یک چیزی خلاص شده باشند، درحالیکه نفس نفس میزدند آیلا را رها کردند و مقابل شاهرخ تعظیم کوتاهی کردند: قربان داشت فرار میکرد..حمید متوجهش شد و افتادیم دنبالش! که شاهرخ خونسرد نفس عمیقی کشید.. نگاه همه به او و خونسرد عجیبش دوخته شده بود.. آیلا سرکشانه و با لبخند پرحرصی به شاهرخ خیره شده بود و سربالا کشیده بود! برخلاف بادیگاردها که سر پایین داشتند، اما نگاهشان با ترس به شاهرخ خان بود! ناگهان شاهرخ نعره کشید: کثافت های حرومزاده شما کجا بودین وقتی این عوضی داشت فرار میکرد؟؟ هااا؟! رفته بودین پی عیاشی؟؟ حمید به تته پته افتاد: آقا بخدا من داشتم در بیرون عمارت رو نظاره میکردم بعد از ورود کیاراد خان.. شاهرخ عصبی دستی به صورتی میکشد و داد میکشد: این هیکل رو پرورش دادین که با گرفتن یه دختر پنجاه کیلویی اینجوری به نفس نفس بیافتین بدبختا؟؟ مجازات تک تک این کارتون رو خواهید دید! و انگشت اشاره اش را تهدید کنان مقابل آنها تکان داد: کارم با شما بی لیاقتا تموم نشده! و نگاهش را به دور میاندازد و خطاب به همه غرش بلندی میکند: همتون بد مجازات خواهید شد!
-
پارت ۸۶ (میان تیغ و تپش) کنجکاو سعی کردم سرم را از بین فضای خالی ستون رد کنم و پایین عمارت را دید بزنم، اما فضا به قدری تنگ بود که باعث شد پرحرص نفسم را بیرون دهم و عقب بکشم.. نمیدانم..مگر در این وضعیت زمان کنجکاوی بود؟! فرصت را غنیمت شمردم و آهسته نیم خیز شدم پله ها را یکییکی طی کنم.. همه این اتفاقات عرض چند ثانیه اتفاق میافتاد و سرتاسر وجودم را هم یأس، هم امیدواری فرا گرفته بود.. من دیگر دل را به دریا زده بودم..هرچه بادا باد! به پایین عمارت رسیدم و از پشت اصطبل رد شدم.. به قدم هام سرعت بخشیدم که... خیلی ناگهانی یکی از بادیگاردها جلوی من سبز شد.. با کسی تلفنی صحبت میکرد و نگاهش به قدم هایش بود.. چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد و هول شده با دستانم دنبال یک مخفیگاه میگشتم.. هین بلندم در گلو خفه شده بود.. همین که سر بلند میکرد، همه چی بر باد میرفت.. تند برگشتم و دوباره پشت دیوار اصطبل مخفی شدم.. سرمرا به دیوار پشت سر تکیه دادم و چشمانم را بستم.. قفسه سینهام بی وقفه بالا پایین میشد.. و توان کنترل نفس های تند و ضربان قلبم از دست من خارج شده بود.. الحق که در این عمارت به این بزرگی، فرار کردن حماقت محض بود! اما من حماقت را به تسلیم شدن در برابر بیگناهی ترجیح میدادم.. مرگ را نیز همینطور! راه باریک و خلوتی مقابلم بود.. که من را وادار میکرد هرچه سریع تر سرپایین بیاندازم و با شدت و بدون هیچ ترسی پرواز کنم.. آب دهنم را قورت دادم.. بسیار مردد بودم.. این را میدانستم اینبار به من رحم نخواهد شد..! اما این برای من یک فرصت بود.. چطور میتوانستم آن را به همین راحتی از دست بدهم؟ کمی سر جلو کشیدم و از پشت دیوار نگاه دقیقی به فضای پشت سرم انداختم.. درب ورودی عمارت حالا پشت سر من قرار داشت و نگهبانان پشت به من کرده بودند.. کمی دیگر فکر کردم..عاقبت کارم را سنجیدم.. اما اگر عاقبت، این را به من میفهماند که ته این کار افتادن در باتلاقی باشد که امکان ندارد بتوانم خودم را بیرون بکشم، آیا من عقب نشینی میکردم و از فرار دست میکشیدم؟ در اتاقی زندانی میشدم..؟ و سرنوشت خودم را به دست تقدیر بی رحمی که آنها از آن میگفتن میسپردم..؟ قطعا من همچین دختری نبودم! پس تمام جراتم را جمع کردم و دویدم.. آنقدر پرسرعت دویده بودم که قلبم تیر خفیفی کشید و نفسم گرفت.. لبخند و برق نگاهم گویای موفقیت کار بود.. تقریبا داشتم به مقصد مدنظر میرسیدم، که.......
-
پارت ۸۵ ( میان تیغ و تپش) اتاقی که ممکن بود هر آن لحظه باز بشه و من گیر بیافتم.. تعلل را جایز ندانستم و تمام قدرتم را جمع کردم و تقریبا با قدمهای بلندی دویدم.. روی تراس به باغ و بادیگاردهای عمارت باز میشد و دید کاملی به این سمت داشتند.. حدس میزدم طبقه اول عمارت باشم..بهدلیل ارتفاع نه چندان زیاد تراس! از این تراس کل حیاط و باغ عمارت دیده میشد.. متوجه شدم این قسمت پشتی عمارت است! پس من اشتباهی اومده بودم... اینم جزء کوتاهی از شانسی بود که همیشه با من یار نبود! پوفی کشیدم و برای در امان ماندن از بادیگاردها، قامتم را خم کردم و همزمان دویدم... نصف تراس را دویدم و به یک راهرو رسیدم که با پله به پایین میخورد.. تمام اضطرابم از بادیگاردها بود..چه باید میکردم...؟ روی اولین پله راهرو نشستم و سرم را خم کردم.. شالم را بیشتر روی صورتم کشیدم.. از لابهلای ستونهای گچی و سفید تراس عمارت، نگاهی به آنها کردم.. خدای من، چه تعدادشان زیاد بود! قلبم تند تند میزد و نفسم به سختی حس میشد... با نگاهی لرزان، بیهدف سرچرخاندم و لب فشردم.. باید یک فکری میکردم.. چشمم به یک انتهای مرموزی افتاد..درواقع ادامهی همین راهرو بود.. پلهی پایین آمده را برگشتم و با قامت خم شده انتهای راهرو را تند دویدم.. نفس نفس میزدم...انگار تونسته بودم کمی از چشم بادیگاردها دور شوم.. لبخندم پر از استرس و ذوق بود..! داشتم همین راهرو را طی میکردم که با شنیدن صدایی، وحشت زده درجای خود خشک شدم! تند سرم را به جهان مختلف میچرخوندم..دنبال صدا بودم..! نامفهوم بود اما تونستم تشخیص بدم از کجا میاد! یک اتاق کهنه و خاکی، درست وسط راهرو قرار داشت.. و کمی از من فاصله داشت...هنوز بهش نرسیده بودم! کنجکاو نزدیک شدم و دقیق کنار اتاق ایستادم.. پس حدسم درست بود، صدا درست از همین اتاق میآمد! کمی که دقت کردم و سرم را بیشتر به دیوار کناری اتاق چسباندم، با صدای فیروزخان تمام تنم به رعشه افتاد... چشمانم وحشت زده باز شده بود و لبهایم بی هدف باز و بسته میشد.. دستانم را به سردی دیوار تکیه داده بودم و درمانده مانده بودم..نباید وقت را از دست میدادم...! خودم را از دیوار جدا کردم و با برداشتن اولین قدم برای دویدن، با شنیدن جملهی فیروزخان، گویی که آب سردی روی سرم ریخته باشند.. تمام خون در سر و بدنم منجمد شد.. و دستانم به شدتی لرزید، که اختیارشان از دستم خارج شد..! فیروزخان با صدای سرد و بیروحی به شاهرخ دستور میده : این دختر... امشب کارش رو تموم میکنی! شبانه روز میری و این دستور رو اجرا میکنی! در یک جای دور و بدون دردسر انجام بشه...فردا باید بین همه بزرگان و مردم سربلندمون کنی و آبروی از دست رفتهی مارو پس بگیری! نمیتونستم موندن رو بیشتر از این اختیار کنم.. اما پاهام انگار به زمین قفل شده بود.. احساس کردم صداش رو کمی پایین میآورد و تهدیدوار زمزمه میکند: حواست رو جمع کن! مبادا کیاراد از این ماجرا بویی ببره...! و صدای شاهرخ پر از غرور و افتخار، در گوش من لرزان، مثل یک ضربهای محکم عمل کرد: چشم خان! شما دستور را عملیشده در نظر بگیرید! صدای قدمهایی رو میشنیدم که نزدیک در میشد.. وحشت زده و هراسان، از دیوار فاصله گرفتم و بی توجه به مقصد دویدم.. راهرو را دور زدم و با دیدن بادیگاردها، حیران دنبال راهی میگشتم.. از شدت بیچارگی بغض بدی گلویم را فشرده بود.. اینبار با شنیدن این صحبت و نقشههایی که برای قتل من کشیده میشد، قطعا موندن من اینجا احمقانهترین کار ممکن بود! روی زمین نشستم تا در دید نگهبانان نباشم.. آرام آرام روی زمین خودم را به سمت جلو میکشیدم..این سمت هم دقیقا مثل سمت دیگر عمارت، با چند پله به پایین میخورد.. پله هارو بی معطلی پایین رفتم..هربار نزدیک بود با صورت نقش زمین شوم.. به تراس پایین که رسیدم، یک در انباری داشت که به داخل اشپزخانه میخورد.. نمیدونستم راه درست چی بود..اینکه برم داخل عمارت کار درستی بود؟ یا اینکه بیرون عمارت میان اینهمه چشم فرار کنم..؟ با شنیدن صدای یکی از بادیگاردها نفس در سینهام حبس شد... _ آقایون راه را باز کنید..آقا تشریف آوردن! خم شدم و از لای نردهها حیاط را دید زدم.. ماشین "بی ام و" مشکی براقی، با سرعت کمی وارد حیاط شد.. ماشین از راهروی طولانی و ظریف حیاط رد میشد.. اطراف راهرو، سنگی و پر از بوته ها و درختچه های منظم بود.. حس کردم فرصت خوبی شده بود..چرا که حواس همه پرت آن ماشین و صاحبش شده بود که دیگر در دید من نبودن و پایین تراس ماشین را پارک کرده بود.. بیشتر بادیگاردها به سوی او میرفتند و برخی از آنها از دور به آن شخص خیره شده بودند و سلامی میفرستادند.. جای تعجب داشت که فردی از اهالی عمارت آنقدر محبوب باشد که همه نگاهها و لبخندها را به خود جلب کند..!
-
پارت ۸۴ ( میان تیغ و تپش) آیلا شب از نیمه گذشته بود.. نگاه سردم به تیک تاک ساعت مقابل خشک شده بود.. اتاق نازیلا برای من حکم یک زندان بزرگ اما خفقان آور را داشت.. زندانی که هر آن لحظه ممکن بود زمان حکم من برسه.. نازیلا روی تخت کنار من خوابیده بود..تا دیروقت پا به پای من بیدار بود و سعی میکرد از فکرها و اضطراب من کم کنه.. اما... تمام کارهاش بی حاصل بود...! ساعت دو شب رو نشون میداد..عمارت در تاریکی مطلق و وحشت انگیزی فرو رفته بود.. در سکوت عمارت، حتی کوچکترین صدا هم به شدت ترسناک حس میشد.. خودم را به خواب زده بودم..تا نازیلا و عمه شهین مانع تصمیمات سخت من نشن.. مجبور بودم.. انقدر دختر بی منطق و سرکشی نبودم که حرف اطرافیانم را زمین بزنم... اما من واقعا مجبور بودم.. نمیتونستم اینبار هم ریسک کنم..یا اعتماد کنم..! روی پهلو به آرامی میچرخم و به نازیلایی که غرق در خواب بود خیره میشم.. رفیق عزیزم..رفیقی که حکم خواهرم رو داشت.. از خواب سنگین نازیلا و عمه شهین که روی زمین کنار من خوابیده بود مطمئن شدم، آهسته پاهایم را روی زمین گذاشتم و از روی تخت بلند شدم.. پاورچین پاورچین روی کاشی سرد زمین پابرهنه فقط با یک جفت جوراب راه میرفتم.. تقریبا نصف اتاق رو باید طی میکردم تا به کمد نازیلا برسم... میخواستم اینبار که فرار کردنم با اراده خودم بوده، کفش و لباس گرم بردارم.. این سرمای لعنتی مسیر رو برای من سختتر از اینیکه هس میکرد... کمد را با نگاهی هراسان به عمه و نازیلا باز میکردم.. که صدای قیژقیژ کمد، ترس و وحشت را در من بیدار کرد.. مکث کردم و چشمامو بستم ومحکم فشار دادم..زیر لب از فرط حرص تشر زدم: لعنتی! نفسی کشیدم و دوباره کمی از کمد را باز کردم..ثانیههای طاقت فرسایی بود.. درگیری من با صدای کمد نازیلا! دل را به دریا زدم و در کمد را طی یک حرکت تند کشیدم و باز کردم.. نازیلا در جای خود کمی تکان خورد..تند نگاهم را میخکوبش کردم! اگر نازیلا متوجه من میشد، عمرا اگر میذاشت نقشهام را عملی کنم... مطمئن بودم فورا به پسرعموی منحوسش خبر میداد..! کمی که گذشت و خوابش دوباره سنگین شد، در آن تاریکی هیچی رو نمیتونستم در کمد نازیلا تشخیص بدم.. از شدت حرص و عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم.. لبهامو محکم روی هم فشار دادم و مکرراً به پاتختی کنار تخت نازیلا برگشتم.. انقدر آرام قدم برمیداشتم که حتی صدای ترک استخوانهامو پنهون کرده باشم..مبادا این صدای ریز همه چیز رو خراب کنه! گوشی نازیلا رو از روی پاتختی قاپیدم و دوباره به سمت کمد که آن سر اتاق بود برگشتم.. و چی میشد اگر ناز اتاق کوچکتری داشت؟ رو به روی کمد ایستادم و نور گوشی را از بالای صفحهاش روشن کردم.. تند تند کارهام رو انجام میدادم..نمیخواستم هیچ دقایقی رو از دست بدم..! یک پالتو بلند صدفی برداشتم پوشیدم.. یک شال ضخیم زمستونی مشکی روی سرم گذاشتم.. بهنظرم برای پنهون کردن چهرهام مناسب تر بود تا اینکه بهخاطر موهای نم دارم باشه! کمد رو باز گذاشتم و به دنبال کفشهاش گشتم.. توی اتاقک کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت هم یک عالمه لباس و کفش بود..منوناز بهش میگفتیم کلوزت..و خاتون مدام سر نازیلا غر میزد که از مدرن بودنت بیا بیرون! با این فکر یک لبخند تلخی روی لبم نقش بست.. از فکرهام بیرون اومدم و از اتاقک یک جفت کتونی راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم! سایز پای من و نازیلا یکی بود.. بی معطلی گوشی را سرجایش گذاشتم.. در اتاق را به آرامی و با احتیاط کمی باز کردم.. وقتی مثل کمد صدا نداد، خیالم راحت شد..و سرمرو کمی بیرون کشیدم و با نگاهی کنجکاو و مضطرب، همه سالن و اتاقهای بسته را از نظر گذراندم.. آنقدر خلوت و سوتوکور بود، که باورش سخت بود این عمارت همان عمارت همیشگی شلوغ باشد! با دست لرزانم در را باز کردم و تند از اتاق بیرون پریدم.. در را کامل نبستم..و کمی باز گذاشتم! شال را روی چهرهام کشیدم و با سری که مدام میچرخید و هراسان اطرافش را زیرنظر داشت، قدم برداشتم.. از سالن اتاقها که گذشتم، برخلاف انتظارم که قرار بود با یک هال بزرگ رو به رو شود، به یک تراس بلند و بزرگی رسیدم.. متعجب و گیج به رو به رو نگاه میکردم.. اما من هربار که به این عمارت اومده بودم، تک تک جاها رو حفظ بودم..مگه میشه؟! احساسم میگفت شاید اشتباهی آمده باشم..و سالن اصلی پشت سر من قرار گرفته باشد... سالن آنقدر باریک و طولانی بود، که با سی پله به طبقات بالا گره میخورد و این غیر ممکن بود زمان از دست بدم و ریسک کنم تا برگردم! درمانده و سرگردان میان آخرین اتاق سالن و تراس گیر افتاده بودم..
-
پارت ۸۴ ( میان تیغ و تپش)
آیلا
شب از نیمه گذشته بود..
نگاه سردم به تیک تاک ساعت مقابل خشک شده بود..
اتاق نازیلا برای من حکم یک زندان بزرگ اما خفقان آور را داشت..
زندانی که هر آن لحظه ممکن بود زمان حکم من برسه..
نازیلا روی تخت کنار من خوابیده بود..تا دیروقت پا به پای من بیدار بود و سعی میکرد از فکرها و اضطراب من کم کنه..
اما...
تمام کارهاش بی حاصل بود...!
ساعت دو شب رو نشون میداد..عمارت در تاریکی مطلق و وحشت انگیزی فرو رفته بود..
در سکوت عمارت، حتی کوچکترین صدا هم به شدت ترسناک حس میشد..
خودم را به خواب زده بودم..تا نازیلا و عمه شهین مانع تصمیمات سخت من نشن..
مجبور بودم..
انقدر دختر بی منطق و سرکشی نبودم که حرف اطرافیانم را زمین بزنم...
اما من واقعا مجبور بودم..
نمیتونستم اینبار هم ریسک کنم..یا اعتماد کنم..!
روی پهلو به آرامی میچرخم و به نازیلایی که غرق در خواب بود خیره میشم..
رفیق عزیزم..رفیقی که حکم خواهرم رو داشت..
از خواب سنگین نازیلا و عمه شهین که روی زمین کنار من خوابیده بود مطمئن شدم، آهسته پاهایم را روی زمین گذاشتم و از روی تخت بلند شدم..
پاورچین پاورچین روی کاشی سرد زمین پابرهنه فقط با یک جفت جوراب راه میرفتم..
تقریبا نصف اتاق رو باید طی میکردم تا به کمد نازیلا برسم...
میخواستم اینبار که فرار کردنم با اراده خودم بوده، کفش و لباس گرم بردارم..
این سرمای لعنتی مسیر رو برای من سختتر از اینیکه هس میکرد...
کمد را با نگاهی هراسان به عمه و نازیلا باز میکردم..
که صدای قیژقیژ کمد، ترس و وحشت را در من بیدار کرد..
مکث کردم و چشمامو بستم ومحکم فشار دادم..زیر لب از فرط حرص تشر زدم: لعنتی!
نفسی کشیدم و دوباره کمی از کمد را باز کردم..ثانیههای طاقت فرسایی بود..
درگیری من با صدای کمد نازیلا!
دل را به دریا زدم و در کمد را طی یک حرکت تند کشیدم و باز کردم..
نازیلا در جای خود کمی تکان خورد..تند نگاهم را میخکوبش کردم! اگر نازیلا متوجه من میشد، عمرا اگر میذاشت نقشهام را عملی کنم...
مطمئن بودم فورا به پسرعموی منحوسش خبر میداد..!
کمی که گذشت و خوابش دوباره سنگین شد، در آن تاریکی هیچی رو نمیتونستم در کمد نازیلا تشخیص بدم..
از شدت حرص و عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم..
لبهامو محکم روی هم فشار دادم و مکرراً به پاتختی کنار تخت نازیلا برگشتم..
انقدر آرام قدم برمیداشتم که حتی صدای ترک استخوانهامو پنهون کرده باشم..مبادا این صدای ریز همه چیز رو خراب کنه!
گوشی نازیلا رو از روی پاتختی قاپیدم و دوباره به سمت کمد که آن سر اتاق بود برگشتم..
و چی میشد اگر ناز اتاق کوچکتری داشت؟
رو به روی کمد ایستادم و نور گوشی را از بالای صفحهاش روشن کردم..
تند تند کارهام رو انجام میدادم..نمیخواستم هیچ دقایقی رو از دست بدم..!
یک پالتو بلند صدفی برداشتم پوشیدم..
یک شال ضخیم زمستونی مشکی روی سرم گذاشتم..
بهنظرم برای پنهون کردن چهرهام مناسب تر بود تا اینکه بهخاطر موهای نم دارم باشه!
کمد رو باز گذاشتم و به دنبال کفشهاش گشتم..
توی اتاقک کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت هم یک عالمه لباس و کفش بود..منوناز بهش میگفتیم کلوزت..و خاتون مدام سر نازیلا غر میزد که از مدرن بودنت بیا بیرون!
با این فکر یک لبخند تلخی روی لبم نقش بست..
از فکرهام بیرون اومدم و از اتاقک یک جفت کتونی راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم!
سایز پای من و نازیلا یکی بود..
بی معطلی گوشی را سرجایش گذاشتم..
در اتاق را به آرامی و با احتیاط کمی باز کردم..
وقتی مثل کمد صدا نداد، خیالم راحت شد..و سرمرو کمی بیرون کشیدم و با نگاهی کنجکاو و مضطرب، همه سالن و اتاقهای بسته را از نظر گذراندم..
آنقدر خلوت و سوتوکور بود، که باورش سخت بود این عمارت همان عمارت همیشگی شلوغ باشد!
با دست لرزانم در را باز کردم و تند از اتاق بیرون پریدم..
در را کامل نبستم..و کمی باز گذاشتم!
شال را روی چهرهام کشیدم و با سری که مدام میچرخید و هراسان اطرافش را زیرنظر داشت، قدم برداشتم..
از سالن اتاقها که گذشتم، برخلاف انتظارم که قرار بود با یک هال بزرگ رو به رو شود، به یک تراس بلند و بزرگی رسیدم..
متعجب و گیج به رو به رو نگاه میکردم..
اما من هربار که به این عمارت اومده بودم، تک تک جاها رو حفظ بودم..مگه میشه؟!
احساسم میگفت شاید اشتباهی آمده باشم..و سالن اصلی پشت سر من قرار گرفته باشد...
سالن آنقدر باریک و طولانی بود، که با سی پله به طبقات بالا گره میخورد و این غیر ممکن بود زمان از دست بدهم و ریسک کنم تا برگردم!
درمانده و سرگردان میان آخرین اتاق سالن و تراس گیر افتاده بودم..