به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
26 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
217 بازدید کننده نمایه
دستاورد های mahya
-
پارت بیست ساعت نه صدای در بلند شد سریع از اتاق بیرون اومدم و در اتاق مارین رو زدم مارین اومد بیرون و گفتم ـ فک کنم دوست پدرم اومده مارین در اتاق رو ارام بست و پیش پدرم رفتیم تا ببینیم چه خبره پدرم و اون فرد روی صندلی نشسته بودند و باهم حرف میزدند. پدرم متوجه حضور ما شد و به وا اشاره کرد و گفت ـ ابراهام ببین اون فکر که انگار اسمش ابراهام بود برگشت و به ما نگاه کرد و لبخند زد، قد متوسط داشت و یکم کچل بود گفت ـ سلام خوشبختم از دیدنتون من ابراهام هستم. مارین جلو رفت و لبخند زد وگفت ـ سلام خوشبختم مارین هستم منم بهش دست دادم و گفتم ـ مرکل هستم از دیدنتون خوشبختم. پدرم گفت ـ ابراهام این دو نفر کسایین که قراره به پاریس ببریشون منو مارین باهم گفتیم ـ پاریس؟ پدرم گفت ـ بله پاریس ابراهام قضیه شما رو میدونه قراره برای چند ماه از اینجا دور شید تا این وضعیت درست شه گفتم ـ دورشیم؟ یعنی تو نمیای؟ پدرم گفت ـ نه من نمیام گفتم ـ چرا؟ بیا دیگه گفت ـ مرکل بس کن من نمیتونم بیام، یعنی امروز نمیتونم بیام تو یک هفته اونجا بمون منم بعد یک هفته میام حالا سریع تر برید تا کسی نیومده. بعد نگاهی به ابراهام کرد و گفت ـ مواظبشون باش. بعد درو باز کرد و گفت ـ مسیح شما را در پناه خود بگیر خداحافظ.
-
پارت نوزدهم با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. نگاهی با ساعت انداختم ساعت پنج بود هرچه زودتر پیش پدرم میرفتم بهتر بود چون کسی منو نمیبینه. بلند شدم و دیدم ایلن کنار پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه میکنه گفتم ـ نخوابیدی؟ گفت ـ چرا یکم خوابیدم گفتم ـ هرچه سریع تر بریم پیش پدرم بهتره بعد از چند دقیقه مکث گفت ـ شاید دلش نخواد منو ببینه. سریع گفتم ـ نه.. تو بیای بهتره گفت ـ باشه سریع آماده شو تا هوا روشن نشده بریم. بعد از اتاق بیرون زدیم و بعد ایلن کلید اتاق رو به جیکوپ داد و خدافظی کردیم و به طرف خانه ما راهی شدیم. وقتی رسیدم به جلوی در خانه در رو زدم ولی کسی باز نکرد حدود گذشتن چند دقیقه پدرم در رو باز کرد و با قیافه ای خوابآلود به ما نگاه کرد و بعد خواست درو ببنده که ایلن پاش رو جلوی در گذاشت و گفت ـ آقای دیکنز میخوایم باهاتون صحبت کنیم. پدرم رو باز گذاشتن و رفت روی صندلی نشست ماهم رفتیم تو و من گفتم ـ بابا من ازت...... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ با عذرخواهی هیچی درست نمیشه مرکل گفتم ـ میشه، همیشه میشه گفت ـ تو نمیتونی ی کاری کنی و بعد به امید اینکه عذرخواهی کنی همون گندی که زدی رو ول کنی. گفتم ـ من کاری نکردم فقط حقیقت رو به همه گفتم گفتم ـ حقیقت اون چیزی نیست که تو میگی و فکر میکنی. یکم بلند گفتم ـ حقیقت چیه؟ گفت ـ حقیقت اینکه تو باید با اون مکزیکی ازدواج کنی خودت میدونی ی شهر هیچ وقت نمیتونه ی کشور رو شکست بده تو جنگ. خندیدم و گفتم ـ اینکه من باهاش ازدواج کنم چیو درست میکنه؟ چرا همش به فکر خودتونید؟ ادامه دادم ـ این داستان مسخره است که تو با من به خاطر نرفتن زیر بار حرف زور اینطوری رفتار میکنی ایلن گفت ـ من ازتون عذرخواهی میکنم بابت اینکه وسط حرفتون میپرم ولی ببینید حقیقت نه چیزی که شما میگید نه چیزی که مرکل میگه حقیقت اینکه من مرکل رو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ اگه دوسش داری برو به خاطر همه. گفتم ـ نه نمیخوام بره من باهاش ازدواج میکنم، بابا ازت خواهش میکنم کمک کن. چند دقیقه مکث کرد و گفت ـ چه کمکی میتونم بهتون کنم؟ گفتم ـ ما باید فرار کنیم من میدونم جیمز دست از سرمون بر نمیداره مثل همه مکزیکی ها کثیفه اون هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده تا من باهاش ازدواج کنم. پدرم گفت ـ برید تو اتاق ساعت نه صبح با یکی از دوستام صحبت میکنم باید واستون چیکار کنم.
-
پارت هجدهم ادم ها در زندگی اشتباه میکنند، اشتباهات کوچک و بزرگ. اگر مرکل قبول میکرد که با ان پسرک مکزیکی ازدواج کند، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد حال که قبول نکرده تمام عواقب و سختی هایش را باید بپذیرد چون خودش این راه را انتخاب کرد. گاهی ادم ها در سخت ترین شرایط جان سالم به در میبرند. بستگی به شرایط دارد که چقدر سخت یا چقدر راحت باشند. مرکل نمیدانست این موقع شب در سرما چه کار کند. مارین با صدایی آرام گفت ـ بریم مسافرخونه ماگما تا ساعت دو بازه دوستم صاحبشه میتونیم ی شب اونجا بمونیم بعد ی تصمیمی میگیریم. گفتم ـ باشه بریم. و بعد به مسافرخونه ماگما راهی شدیم. وقتی رسیدیم مارین لبخند زد و به فردی که اونجا بود دست داد و گفت ـ سلام جیکوپ میشه به ما ی اتاق بدی؟ جیکوپ لبخند زد و گفت ـ سلام باشه و بعد بدونه اینکه حرف دیگه ای بزنه ی کلید برداشت و به مارین داد. شماره اتاق سه بود. وارد اتاق شدیم، اتاق فقط دو تا تخت داشت. روی تخت نشستیم و گفتم ـ مارین چیکار کنیم؟ مارین گفت ـ امشبو اینجا میخوابیم فردا برو پیش پدرت تا ی راهی پیدا کنیم. گفتم ـ مادر و پدرت کجان؟ کمی مکث کرد و گفت ـ پدر و مادرم ایتالیا زندگی میکنن. گفتم ـ تو چرا پیششون زندگی نمیکنی؟ گفت ـ بعدا واست تعریف میکنم بگیر بخواب بعد روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا یکم بخوابم و همه این اتفاقات برای چند ساعت از ذهنم بیرون بره.
-
پارت هفدهم صدای جیمز می امد که انگار دارد با پدرم بحث میکند من هم بی انکه توجهی کنم به راه خود ادامه دادم. نمیدانستم حال قرار است کجا بروم برای همین به دریای المادو رفتیم تا راه حلی بیابیم. نسیم خنگ باد صورتمان را نوازش میکرد رو به مارین گفتم ـ حالا چیکار کنیم؟ مارین رو به دریا کرد و گفت ـ نمیدونم فقط واسه چیزی که میخوایم باید بجنگیم. ما هم دیگرو میخواستیم. یک قطره اشک از چشمم چکید و روی ماسه ها افتاد مارین رو بغل کردم و گفتم ـ مارین اگه دیگه دنیا اجازه نده پیش هم باشیم اگه از دستت بدم.... میترسم ی روزی همه چیز از دستمون بره، تو، پدرم، این روزا مارین گفت ـ من هم یکم میترسم، اما اگه ی روزی همه اینا از دستمون بره بهت قول میدم هیچ وقت دستتو ول نکنم این کاری که قدرت عشق میکنه. ـ مادربزرگ حالا میخواین کجا برین شب بود و دریا هم سرد چیکار می خواستید بکنید؟ نگاهم رفت سمت پنجره اهی پر از درد کشیدم و گفتم ـ این راهی که دنیا پیش رومون گذاشته بود و کاری نمیتونستیم بکنیم. جین میز ناهارو چیده بود ناهار خوراک صدف بود. روی صندلی نشستم و دستم رو بالا اوردم و گفتم ـ خدایا مچکرم که هنوز نفس میکشیم با این وجود که تو فقط نفس کشیدن را فقط از من نگرفتی. نگاهم به غذا افتاد با اینکه خیلی صدف دوست داشتم اما اشتهای زیادی نداشتم الیزابت گفت ـ مادربزرگ بعدش چی شد؟ گفتم ـ بعضی وقتا مسیر هایی که طی میکنی پایان خوبی ندارن و اخرش به دره میرسن و تو هم چشم بسته میری توش بی انکه بفهمی رو به رویت دره است،وقتی وارده دره میشی دیگه مجبوری همون مسیر رو طی کنی و من هم همین کارو کردم، و این آخرین شبی بود که من یکم احساس امنیت میکردم و فقط کمی احساس خطر میکردم، خیل خوب ادامش بمونه برای غروب. و بعد شروع کردیم به غذا خوردن.
-
پارت شانزدهم جیمز نزدیک ما میشد منم دیگه لبخند نزدم و یکم اخم کردم جیمز اومد و گفت ـ میبینم که گرم گفتوگو شدید. گفتم ـ چطور؟ گفت ـ انگار همه چی داره خوب پیش میره خانم دیکنز. گفتم ـ اره میبینی که داره خوب پیش میره اما برای تو انگار این طور نیست. اینو یکم با صدای بلند گفتم مردم ساکت شدند و به ما خیره شدند. گفت ـ هنوزم میتونی ازم با نه گفتنت فرار کنی؟ گفتم ـ من از هیچی فرار نکردم فقط انتخاب متفاوتی کردم که انتخابم درست بود. پدرم گفت ـ مرکل بس کن گفتم ـ نه خانم ریکو و خانم مینار گفتن ـ مرکل این به نفع همونه گفتم ـ نه، اصلا برام مهم نیست که اون چی میخواد، ادم باید از روی عقل تصمیم بگیره نه از روی زور یا قلب منم از روی عقل تصمیم گرفتم، اون تهدید میکنه که من باهاش ازدواج کنم اما پس مارین چی میشه، همه ما قلب داریم، ولی اون قلبش از سنگه. همه با چهره های پر از اضطراب به ما نگاه میکردند و جیمز با نگاهی ترسناک به من و مارین نگاه میکرد من ادامه دادم ـ همه شما برام مهمید و اگه مکزیک دوباره وارد جنگ شه شاید هممون بمیریم. نگاهی با جیمز کردم که انگار ناراحت بود گفتم ـ جیمز خواهش میکنم بس کن میتونی.... میتونی با یکی دیگه ازدواج کنی از روی عشق و علاقه که اونم تو رو دوست داشته باشه، نظرت برام مهمه ولی من مارین رو دوست دارم. و بعد دست مارین رو گرفتم و از سالن خارج شدیم. جیمز با صدای بلند گفت ـ منتظر روزی باش که همه شما رو میکشم و همه اینا تقصیر تو مرکل و اول از همه کسی که خیلی خیلی دوسش داری میمیره بدون که شوخی نمیکنم.
-
پارت پانزدهم چند ماه گذشت و من و مارین هر روز همدیگر و میدیدیم و چند روز پیش از من خواستگاری کرده بود. چند روز قبل جیمز از من خواستگاری کرده بود و من هم گفتم نه چون ادم مغروری بود و به پدرم گفته بود اگه با من ازدواجش نکنه وارد جنگ سخت با سندیگو میشه. امروز ما به مناسبت رسیدن پاییز جشن داشتیم توی سالن جشن و چند دقیقه دیگه میرسیدیم به سالن. وقتی که وارد سالن شدیم، مردم باهم میخندیدند و شاد بودند. همه کسانی که داخل سالن بودند را میشناختم خانم مینار همسر آقای ریفل، اقای مادین، خانم ریکو و.... اما در میان این شلوغی چشم من فقط و فقط به یک نفر دوخته شد اون جیمز بود در گوشه سالن بود و روی صندلی یکی از میز ها نشسته بود و قهوه مینوشید. نمیدانستم امشب چجوری میگذرد. سرم را چرخاندم تا ببینم پدرم کجا رفته اما در گوشه دیگر سالن مارین را دیدم که با لبخند به من نزدیک میشود. وقتی رو به رویه هم ایستادیم ارام گفت ـ سلام لبخند بزرگی زدم و گفتم ـ سلام مارین یک شاخه رز سیاه به من داد و من گفتم ـ یعنی... حرفم رو قطع کرد و گفت ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست، اینو قبلا گفته بودی گفتم ـ خوب انقدر واسم رز سیاه نگیر گفت ـ یعنی دوست نداری؟ گفتم ـ نه اتفاقا خیلی دوست دارم همینطور داشتیم حرف میزدیم که جیمز از روی صندلی بلند شد و به سمت ما حرکت کرد.
-
پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمیدونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند.
-
پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت.
-
پارت دوازدهم دستم رو داخل صندوقچه بردم و دسته گلی رو بیرون اوردم رز سیاه بود بود خشک شده بود بعد یک کاغذ بیرون اوردم و گفتم ـ این همون دسته گلی که مارین به من داده بود. بعد کاغذ رو خوندم ـ مرکل امیدوارم دوباره ببینمت این گل رز های سیاه تقدیم به تو. جین گفت ـ ادامشو تعریف کن ـ ببخشید ولی خسته شدم بمونه چند ساعت بعد رفتم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم و به ادم هایی خیره شدم که باهم لبخند میزنند هیچکدام تنها نیستند گرمی از دستانشان میبارید چون آتش عشق انها را گرم کرده بود و دیگر نیازی به شومینه نداشتند. یک قطره اشک از چشم هایم چکید با خود فکر کردم چطور من همه این خاطرات را به یاد می اورم مگر گذر زمان خاطرات را از بین نمیبرد چطور همه اینها یادم است؟ حتی مو به مو این خاطرات را بیشتر از کودکی ام یادم است. چطور ممکن است عشقی وجود نداشته باشد اما من هنوز گرمی دستانش را احساس کنم؟ چطور ممکن است او دیگر وجود نداشته باشد اما من هنوز نامه هایش را از حفظ باشه و نیازی نداشته باشم تا عینک طبی ام را بزنم تا نامه را بخوانم؟ جواب همه این سوال هایم را میدانستم فقط میخواستم بدانم با گذر زمان هنوز به یاد می آوردم یانه؟ نامه اش را حفظ چون ان را هر شب ذهنم برایم میخواند با صدای خودش. گرمی دستانش را احساس میکنم چون ان صندوقچه نیمی از وجودش است در خانه من. همه این خاطرات را به یاد می آوردم چون حس میکنم ان صندوقچه او را روزی به پیش من میآورد. بدون چون و چرا همه این جواب ها را قبول میکنم چون هنوز دوستش دارم و تا ابد ادامه پیدا میکند.
-
پارت یازدهم فردا ساعت سه و نیم پدرم به خانه دوستاش رفته بود و تا ساعت هفت خونه نمیومد. اماده شدم تا به دریای آلمادو برم و برای بار سوم مارین رو ببینم. وقتی رسیدم به دریا هیچکس در دریا نبود چند ثانیه منتظر موندم و سرم رو چرخوندم طرف پل چوبی تا شاید روی پل باشه دیدم روی پل یک پسر ایستاده به سمت پل رفتم و مارین رو دیدم که با یک دسته گل روی پل چوبی ایستاده و به من نگاه میکنه کنارش وایسادم و گل رو بهم داد رز سیاه بود گفتم ـ یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست مارین گفت ـ چی؟ گفتم ـ معنی رز سیاه اینه گفت ـ اهان از روی پل چوبی پایین اومدیم و رفتیم کنار دریا قدم بزنیم مارین گفت ـ رمان میخونی؟ ـ اره ـ چند تا از رمان های که دوست داشتی رو بگو ـ باغ مخفی، پولیانا و آوای وحش....... میخواستم حرف رو ادامه بدم که مارین گفت ـ من رمان اوای وحش ور خوندم راجب...... پریدم وسط حرفش ـ راجب سگی به اسم باک که از زندگی ارامش جدا میشه و کم کم به غریزه اولیه خودش برمیگرده، اون میان انسان ها میجنگه و در آخر به پایانی میرسه که قابل پیش بینی نیست. ـ آفرین اگه میزاشتی من تعریف کنم بد نبود. و بعد هردو مون خندیدیم گفتم ـ مارین هوا داره سرد و تاریک میشه من دیگه باید برم خونه. ـ باشه، اومیدوارم دوباره ببینمت. ـ منم خدافظ. پدرم هنوز خونه نیومده بود. دسته رو از روی میز برداشتم و یک بار دیگه بهش نگاه کردم میخواستم دسته گل روی بزارم روی میز که متوجه تکه کاغذی که دور روبان گل بود شدم کاغذ رو برداشت و دسته گل رو روی میز گذاشتم.
-
پارت ده ساعت هشت لباس هامون رو پوشیدیم و از خانه بیرون رفتیم. وقتی که بیرون رفتیم به خیابان ها لامپ های رنگی وصل بود. حدود چند دقیقه گذشت که به ساحل سونار رسیدیم تمام مردم جمع شده بودند و با هم میخندیدند من رفتم روی یکی از صندلی نشستم بعد از گذشتن چند دقیقه یک نفر پیشم نشست سرم رو به طرف کسی که پیشم نشست چرخاندم همان پسری پیشم نشست که اون روز روی پل چوبی دریا المادو ملاقات کرده بودم. بهش گفتم ـ سلام برگشت سمت و گفت ـ سلام گفتم ـ اینجا چیکار میکنی؟ یک دقیقه به حرف خودم فکر کردم و خنده ام گرفت اون هم خندید. وقتی میخندید روی صورتش چال می افتاد. بهم گفت ـ نظرت چیه قدم بزنیم؟ بلند شدم اون همینطوری به من نگاه کرد گفتم ـ بلند شو دیگه دوباره لبخند زد بلند شد و باهم قدم زدیم. گفتم ـ اسمتون چی بود؟ گفت ـ مارین ـ چی شد که مکزیکا تسلیم شدن؟ ـ من خودم هم هنوز نمیدونم فقط...... صدای پدرم مانع ادامه دادن حرف مارین شد ـ مرکل هوا سر شده و موج اب داره بالا میاد بریم؟ و چند دقیقه بعد متوجه مارین شد پدرم لبخند زد و گفت ـ سلام مارین ببخشید که متوجه نشدم مارین لبخند زد و گفت ـ اشکال نداره پدرم لبخند زد و گفت ـ خب دیگه مرکل هوا خیلی سرد شده بیا بریم من لبخند زد و دستمو به مارین دادم وگفتم ـ خب دیگه مثل اینکه من باید برم مارین دستمو گرفت و گفت ـ باشه هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره مارین گفت ـ دوباره کی میتونم ببینمتون؟ نگاهش کردم برگشتم و گفتم ـ نمیدونم گفت ـ من فردا توی دریای آلمادو منتظرت هستم ساعت چهار پدرم گفت ـ مرکل بیا دیگه براش دست تکان دادم و با پدرم از ساحل سونار خارج شدیم.
-
mahya شروع به دنبال کردن رمان تنها یاد او | mahya کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
پارت نهم بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و میخواستم میز رو جمع کنم که بچه ها از خواب بیدار شدن و گفتن ـ سلام لبخند زدم و گفتم ـ سلام بچه ها جین گفت ـ سلام سریع برید دست صورتتونو بشورید که ادامه داستانو بشنویم. حدود گذشتن چند دقیقه بچه اومدن و گفتن ـ ما همینطور که صبحانه میخوریم تو ام واسمون تعریف کنی نشستم روی مبل و ادامه داستانو تعریف کردم ـ صبح با صدای در بیدار شدم پدرم رفت و در رو باز کرد اقای جیسون یکی از دوست های پدرم بود اون نفس نفس زنان اومد تو و گفت ـ مکزیکیا...... پدرم تند گفت ـ مکزیکیا چی؟ اقای جیسون ادامه داد ـ تس....تسلیم شدن بلند شدم و به سمت پدرم رفتم کلاهشو برداشت و بیرون رفت منم لباسمو پوشیدم و بیرون رفتم. تند تند به سمت مغازه ستکو رفتم در رو باز کردم و گفتم ـ اقای ریفل مکزیکیا تسلیم شدن. آقای ریفل بلند شد و کلاهشو برداشت و بیرون رفت من هم پشت سرش بیرون رفتم و به ساحل سونار راهی شدم. رسیدیم به ساحل سونار همه مردم جمع شده بودند به پدرم گفتم ـ باید جشن بگیریم پدرم نگاهی به من کرد لبخند زد و گفت ـ حتما جشن میگیرم بعد پدرم با صدای بلند گفت ـ امشب ساعت هشت همینجا جشن بر پا میکنیم. وبعد از این حرف پدرم مردم خندیدند و همه خانه هایشان رفتند.
-
پارت هشتم با صدای زنگ از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. از دستشویی که اومدم بیرون به سمت آشپزخونه رفتم و چایی گذاشتم چند دقیقه بعد جین بیدار شد ـ سلام مامان ـ سلام، برو دست صورتتو بشور بیا صبحانه بخوریم. جین به سمت دستشویی رفت منم از یخچال مربای توت فرنگی، کره، خامه و پنیر رو بیرون اوردم و برای خودم و جین چایی ریختم و میز رو چیدم. جین از دستشویی اومد و گفت ـ من برم بچه ها رو بیدار کنم ـ نه نمیخواد بزار بخوابن جین به سمت میز اومد و صندلی رو عقب کشید و نشست گفتم ـ شکر میخوای واست بریزم؟ ـ اره شکر برداشتم و واسه خودم و جین ریختم جین گفت ـ ادامه داستانتو تعریف میکنیا امروز ـ باشه بزار بچه ها بیدار بشن جین یک قلوپ از چاییش خورد و گفت ـ چرا این همه سال واسه من تعریف نکردی؟ ـ چیز مهمی نبود که واست تعریف کنم ـ چرا مهمه ـ حالا هم دیر نشده دارم تعریف میکنم ـ میگم مگه اون پسره که از مکزیک اومده بود نگفت که جنگ رو تموم میکنه پس چی شد؟ ـ جین هر کسی به نفع خودش کاری رو انجام میده و اگه به نفعش نباشه هیچ کاری نمیکنه مردم زیاد دروغ میگن اصلا با دروغ ساخته شدن. ـ میشه تعریف کنی ـ بزار بچه ها بیدار بشن بعد بعد مشغول خوردن صبحانه شدیم
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتم تا دریا زیاد فاصله نبود و حدود ده دقیقه باید میرفتم که به دریا برسم. کنار دریا یک پل چوبی بود که اون رو اقای ادوارد دیکنز عموی من ساخته بود. رسیدم به دریای آلمادو ولی پدرم رو پیدا نکردم با خودم گفتم شاید روی پل باشه برای همین به سمت پل راهی شدم. وقتی رسیدم روی پل یک پسر روی اون بود چند قدم نزدیکم اومد و گفت ـ سلام شما خانم مرکل دیکنز هستید؟ گفتم ـ بله لبخند کوچکی زد و دستش رو طرفم گرفت و گفت ـ من مارین کروز هستم پدرتون منو فرستاده گفته بود میخواید غذای سرباز ها رو بدید. دستم رو بهش دادم و گفتم ـ خوشبختم حدود چند ثانیه به چشماش خیره موندم چشماش ابی بود بعد به خودم اومدم و سریع پارچه رو بهش دادم و گفتم ـ ببخشید آهسته به عقب قدم برداشتم و داشتم دور میشدم که اقای کروز صدام کرد و برگشتم و گفت ـ دوشیزه مرکل از دیدنتون خوشحال شدم. و رفت من دست تکان دادم و رفتم. به خانه رفتم هوا کم کم داشت تاریک میشود ساعت پنج بود. در باز شد و پدرم داخل شد و گفت ـ سلام ـ سلام ـ بابا این کی بود امروز اومده بود غذا رو بگیره؟ ـ این پسر یکی از سرباز ها بود و من کار داشتم گفتم اون بیاد. ـ اهان من میرم میزو بچینم تا تو بیای. خب دیگه برای امشب بسه برید بخوابید. جین گفت ـ مامان بزرگ راست میگه بریم بخوابیم فردا صبح ادامشو بشنویم. الیزابت و اوریانا گفتن ـ شب بخیر مامان شب بخیر مامان بزرگ. و رفتم توی اتاق و سکوت خانه را فرا گرفت.
-
پارت ششم من اون موقع برای کسایی که میجنگیدن غذا درست میکردم. از خونه بیرون رفتم و به سمت مغازه ستکو رفتم؛ اونجا فقط مغازه نبود اونجا یک اتاق کوچیک داشت و من از اقای ریفل صاحب مغازه خواهش کردم که بزاره من توی اون اتاق اشپزی کنم و اون مخالفتی نکرد. در مغازه رو باز کردم و گفتم ـ سلام اقای ریفل اقای ریفل نگاهم کرد و لبخند زد و گفت ـ سلام مرکل دستم رو شستم و اقای ریفل گفت ـ شنیدی توی روزنامه صبحگاهی چی نوشته؟ ـ نه چی نوشته اقای ریفل روزنامه رو برداشت و خوند ـ جنگ سن دیگو با مکزیک همچنان ادامه دارد، ادوین ام کپس(شهردار) گفته است که ـ هیچ کشوری با شهری جنگ نمیکند و مکزیک با سن دیگو در جنگ است ما همه سعی و تلاش خود را میکنیم که تجهیزات مناسب برای این شهر بفرستیم به زودی این جنگ تمام میشود. آقای ریفل روزنامه رو گذاشت روی میز و گفت ـ شاید هم جنگ ادامه داشته باشه گفتم ـ شاید به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود من باید تا ساعت سه غذا رو درست کنم و به پدرم بدم و ببره برای سربازها از آقای ریفل پرسیدم ـ بنظرتون چی درست کنم؟ ـ خوراک لوبیا با نون تازه ـ فکر خوبیه به سمت آشپزخونه رفتم و همه موارد لازم رو از یخچال برداشتم. حدود ساعت دو و نیم که زیر گاز رو خاموش کردم و پارچه ای برداشتم و نان های تکه شده و خوراک لوبیا را داخل ان گذاشتم و به اقای ریفل گفتم ـ من میرم اینا رو به پدرم بدم خدافظ. ـ باشه خدافظ. پدرم همیشه بهم میگفت که اگه کاریش داشتم یا میخواستم بهش غذا ها رو بدم برم ساحل سونار یا اگه اونجا پیداش نکردم برم دریا آلمادو روی پل چوبی منتظرش باشم. فکر کردم و گفتم اول برم دریای آلمادو اگه پدرم اونجا نبود بعد برم ساحل سونار برای همین به سمت دریای المادو قدم برداشتم.