-
تعداد ارسال ها
70 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط نرگس رحیم آبادی
-
معرفی و نقد رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: رمان بانوی خون و جنون نویسنده: نرگس رحیم آبادی ژانر: عاشقانه، تخیلی، معمایی به نام خداوندِ قلبها؛ آنکه عشق را ماندگارتر از مرگ آفرید. خلاصه رمان: شکوفه، دختری شیطون و کنجکاو. است که بهخاطر کنجکاویاش پا به جنگلی میگذارد؛ جنگلی که سر و ته ندارد. با ورود به آن، اتفاقاتی برایش رقم میخورد و با کسانی روبهرو میشود که تا به حال در تمام عمرش ندیده است. اسیر دو قبیله میشود؛ دو قبیلهای که هر کدام خود را مالک او میدانند. دختری هستم با گذشتهای پر از رمز و راز؛ گذشتهای که دستی در آن ندارم و ناخواسته درگیرش شدهام. به واسطهی همین گذشتهی رمزآلود، مقابل کسانی قرار میگیرم که قدرت، تمام وجودشان را خلاصه میکند و مرا به راهی میکشانند که رفتنش با من است و بازگشتنم به دست سرنوشت. من درگیر بازی سرنوشت شدهام؛ بازیای که احساساتم را نشانه گرفت و همهچیز را زیر سؤال برد. عشق یا هوس؟! وابستگی یا دلبستگی؟! ترس یا...؟ https://forum.98ia.net/topic/6196-رمان-بانوی-خون-و-جنون-نرگس-رحیم-آبادی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۴۰》 نیم ساعتی بیبی با کل خانواده صحبت کرد. همه خوشحال بودن و میخواستن حس خوب دوباره کنار هم بودن رو با بیبی شریک بشن. وقتی با بیبی حرف زدم و صدام رو شنید، اونقدر قربون صدقهم رفت که آخرش صدای شروین حسود در اومد. خیلی گشنم بود. از وقتی بیدار شده بودم، هیچی نخوردم، حتی آب. انقدر درگیر خواب و چیزهایی که فهمیدم شدم که کلا گشنگی رو حس نکردم و حالا داشتم صدای اعتراض معدم رو میشنیدم. به مامان که مشغول چیدن خوراکیها توی یخچال بود نگاه کردم و گفتم: - مامانی، گشنمه. یه چیزی میدی بخورم؟ مامان با صدای من سرش رو از یخچال کوچیک اتاق در آورد و گفت: - وای مامانم تو گشنهای؟ خدا مرگم بده تو مگه چیزی نخوردی؟ لبام رو برچیدم و با غصه گفتم: - بهم چیزی ندادن. مامان سریع آبمیوهی پاکتی با کیکی از یخچال برداشت و اومد سمتم. تا نی آبمیوه رو تو دهنم گذاشتم شروین داد زد: _ خاله چیکار میکنی؟ بگیرش، نباید چیزی بخوره. نی تو دهنم خشک شد. هنوز یک قورتم ازش نخورده بودم. مامان از صدای بلند شروین هول کرد و سریع آبمیوه رو کشید عقب. نی روی لب خشک و ترک خوردهم کشیده شد. سوزشی تو کل لبم پخش شد و صدای آخم دراومد. - وای ببخشید. لبتو زخم کردم مامان؟ دستم رو لب زخمیم نشست و در جواب مامان سرم رو به معنی نه تکون دادم. خاله از بازوی شروین نیشگونی گرفت. شروینا و بابا هم با تعجب نگاش میکردن. مامان هم عصبانی از آسیبی که ناخواسته بهم زده بود و مقصرش شروین بود گفت: - شروین چته خاله؟ سگ مگه دنبالت کرده داد میزنی؟ ببین بچم و زخمی کردم. شروین که داشت قسمت ضربه خوردهی سرش رو ماساژ میداد با اخم گفت: - چه خانوادهی خشنی بودین و نمیدونستم! خاله جان دکترش به من گفت تا قبل از آزمایشهای اصلیش به بچت چیزی ندیم. قبل اینکه مامان و خاله بتونن سوال بپرسن، دو تا پرستار جدید اومدن تو اتاق. یکیشون پرونده رو توی دستش گرفته بود و اون یکی چند تا وسیلهی کوچیک همراهش داشت. پرستار اولی بدون توجه به آدمهای داخل اتاق، اومد جای تختم و پروندهی وصل شده به جلوی تخت رو برداشت و خوند. بعد رو به پرستار دیگه گفت: ـ بیمار اتاق ۲۰۱ پنج تا آزمایش داره. با شنیدن کلمهی «آزمایش» ناخودآگاه اخم کردم. با اولین فکر آزمایش خون تو ذهنم اومد. من از خون بدم میومد. حتی از شنیدن اسم خون دلم ریش میشد. برای همینم رشتهی تجربی رو بعد از دیپلم بوسیدم و گذاشتم کنار، به جاش رفتم سراغ کنکور انسانی و شدم دانشجوی ادبیات. ـ الان؟ نمیشه بندازی فردا؟ پرستار اولی لبخند آرومی بهم زد. ـ نه عزیزم. دکتر دستور داده همین الان انجام بدی. نگران نباش، چیز خاصی نیست. فقط باید مطمئن بشن همهچی بعد از این یه هفته بیهوشی رو به راهه. نگام ناخودآگاه به سمت مامان رفت. مثل بچگیهام، وقتی میترسیدم و دنبال راه فرار میگشتم، از مامان کمک میخواستم. مامان اومد کنارم و سریع دستم رو گرفت. ـ نترس مامان منم میام. پرستار سرش رو تکون داد و درحالیکه چیزی رو تندتند توی پرونده مینوشت در جواب مامان گفت: ـ تا جلوی در میتونین بیاین، ولی داخل اتاق آزمایش نه. شروینا که نزدیک در ایستاده بود، کنار رفت تا پرستار تختم رو حرکت بده و از در خارج کنه. تخت که حرکت کرد، مامان دوید پشت سرمون. بابا هم بدون حرف پشت سرش راه افتاد. خاله دست به سینه ایستاده بود و با نگرانی تکتک حرکتهای پرستارها رو زیر نظر داشت. ـ مواظب سرش باشین. تازه بیدار شده. پرستار به نگرانی خاله لبخند زد و گفت: ـ خیالتون راحت خانم، حواسمون هست. تخت آروم از اتاق خارج شد. آخرین چیزی که قبل از پیچیدن تخت توی راهرو دیدم، شروین بود که کنار دیوار ایستاده بود و دست به سینه نگام میکرد. چشمهامون برای چند ثانیه به هم گره خورد و بعد تخت از جلوی چشمش رد شد. نگرانی توی تموم حرکات خانوادم دیده میشد. مگه چقدر از نبود من ترسیده بودن؟ **** آزمایشها یکییکی انجام شدن. فشار خون، آزمایش خون، نوار مغز، چند تست حرکتی و در نهایت تصویربرداری. هر بار که از یک اتاق به اتاق دیگه منتقل میشدم، مغزم بیشتر خسته میشد. هنوز بدنم سنگین بود و سرم انگار داخل مه شناور بود اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد، سؤالهایی بود که توی ذهنم ردیف شده بودن. محافظ، اون صدای مرموز، خلأ سیاه و مهمتر از همه، اینکه چرا دکتر دقیقاً وقتی قلبم ایستاد، صدایی رو توی ذهنش شنید که میگفت به قلبم ضربه بزنه؟ همهشون به هم مربوط بودن یا مغز خستهی من داشت بین چند اتفاق بیربط، ارتباط میساخت؟ بعد از تقریباً یک ساعت، بالاخره تختم رو به سمت بخش حرکت دادن. دکتر دستور انتقال من به بخش رو داده بود. وقتی وارد راهرو شدیم، از دور خانوادم رو دیدم که همگی منتظر ایستاده بودن. مامان تا چشمش به من افتاد، دوید و جلو اومد. ـ دخترم! پرستار از هول بودن مامان خندید. ـ آرومتر خانم، هنوز حال دخترتون کامل جا نیومده. مامان دستش رو روی دهنش گذاشت. ـ ببخشید. اما همین که تخت وارد اتاق جدید شد، دوباره همه ریختن دورم. شروینا دستم رو گرفت. با محبتی که همیشه مثل یک خواهر بزرگتر بهم داشت گفت: ـ چیزیت نشد که؟ ـ نه. خاله خم شد و صورتم رو نگاه کرد. ـ رنگ و روت خوبه. درد که نداری؟ ـ یه کم. بابا بالشت روکش آبی زیر سرم رو مرتب کرد و دستی روی موهای بیرون زده از روسریم کشید. ـ سرت اذیت نمیشه بابا جان؟ ـ نه بابا خوبه. مامان پتو گلبافت رو تا روی شونههام بالا کشید. ـ سردت نیست؟ ـ مامان. ـ جانم؟ ـ نفسم هنوز در میاد. خاله خندید و درحالیکه آبمیوه انبه رو تو لیوان میریخت گفت: ـ ولش کن ناهید، بذار نفس بکشه. برای اولین بار بعد از بیدار شدن، خندهی کوتاهی بینمون پیچید اما این آرامش خیلی طول نکشید. حدود یک ساعت بعد، داشتم سوپی که بیمارستان برای شام بهم داده بود رو میخوردم که صدای در اتاق بلند شد. همون پرستاری که شروین تشرش زده بود، با قیافهای جدی وارد شد. چشمش روی جمعیت چرخید. بعد ابروهاش رو بالا انداخت. ـ خب... فکر کنم باید یه چیزی رو بهتون یادآوری کنم. همه ساکت شدن. شروین از لحظه ورود اون پرستار اخماش توی هم بود. همه منتظر بهش نگاه کردیم. ـ اینجا بخش بیمارستانه، نه سالن دورهمی خانوادگیتون! شروینا لبش رو جمع کرد که نخنده. مامان وقتی فهمید منظور پرستار چی بود، پشت چشمی نازک کرد و برگشت سمتم. - بخور مامان جان... پوست و استخون شدی. خاله دست به کمر ایستاد و گفت: - خب که چی؟ ما خودمون میدونیم کجاییم. پرستار با رفتاری که از مامان و خاله دید، گاردش رو محکمتر کرد و ادامه داد: ـ وقت ملاقات تموم شده. تازه اصلاً وقت ملاقات نبوده که شما اومدین! بابا با تعجب گفت: ـ یعنی چی؟ پرستار دست به کمر زد و با چشمهای ریز شده گفت: ـ یعنی شما چطوری همتون اومدین بخش؟ همه ساکت موندن. سوال منم بود. چطوری اومدن؟ وقت ملاقات جدیدا تابم شب شده بود؟ اینجوری که پرستار گفت اصلا وقت ملاقاتی نبوده. پس چطوری اومدن پیشم. پرستار با نگاه مشکوکی به شروین خیره شد. انگار از قضیهی قبل، شروین براش حکم مجرم رو داشت. هرچی بود و نبود رو زیر سر شروین میدونست. ـ نکنه... شروین از نگاه خیرهی پرستار آهی کشید و گفت: ـ یکی از دوستام لطف کرد و از طرف ما با رئیس بیمارستان صحبت کرد. اجازه مدیر این بیمارستان و دارم. چشمهای شروین برای لحظهای روی زمین افتاد و اخمش غلیظتر شد. نفس عمیقی کشید. انگار جلوی خودش رو میگرفت که نره خرخرهی پرستار رو بجوه. پرستار که فهمید حرف پارتیبازی وسط بود، اخم تندتری کرد و گفت: ـ میرم چک میکنم ولی شما هم از این لطف سوءاستفاده نکنین. بیمار تازه به هوش اومده و باید استراحت کنه. مامان که انگار خیالش راحت شده بود بیرونش نمیکنن سریع گفت: ـ چشم، حتماً. پرستار به جمع نگاه کرد. ـ بیشتر از یه همراه اجازهی موندن نداره. زودتر دیدارتون و تموم کنین. همه شروع کردن به اعتراض. منظورم از همه شروین و مامان و خاله بودن. بابا که آروم نشسته بود و منتظر حکم آخر بود. شروینام اصلا آدم اعتراض کردن نبود. ـ ولی... پرستار حرف خاله رو قطع کرد و با صدای قاطعی گفت: ـ فقط یه نفر. چند ثانیه همه به هم نگاه کردن. آخرش خاله جلو اومد. ـ من میمونم. مامان سریع گفت: ـ نه، تو برو خونه. خودت از صبح اینجایی. خاله دستش رو بالا آورد و به مامان گفت: ـ نه. من میمونم. ـ نهال... ـ ناهید، گوش کن. خاله آروم دست مامان رو گرفت. ـ تو خودت از دیشب یه لحظه آروم نبودی. هر بار تقی به توقی خورد، رنگت پرید. امروز هم اگه دوباره حالت بد بشه، کی قراره مراقب شکوفه باشه؟ مامان خواست چیزی بگه، اما خاله جلوتر رفت و اجازه نداد. ـ شکوفه الان بیدار شده. خدارو شکر زندهست. دکترها بالای سرشن. تو برو یه کم بخواب و استراحت کن. فردا برگرد. مامان با چشمهای خیس نگام کرد. دلش طاقت نداشت از من دور بشه. ـ ولی... آروم لبخند زدم تا آرومش کنم. وضع مامان طوری نبود که استرس و خستگی رو بتونه دووم بیاره. خاله درست میگفت. ـ مامان برو، خاله پیشمه. خاله با رضایت لبخند زد. ـ دیدی؟ دختر گلم از تو عاقلتره. بابا خندید. انگار به پیروزی همیشگی خاله نسبت به خواهر کوچیکش عادت داشت. ـ این یکی رو قبول دارم. مامان بالاخره انگار تسلیم شد. خم شد و پیشونیم رو بوسید. ـ فقط قول بده اگه چیزی خواستی، بهم زنگ میزنی. ـ قول میدم. شروینا هم قبل از رفتن دستم رو فشار داد. ـ خوب استراحت کن . مراقب خودت باش. ـ تو هم همینطور. ـ چشم. بابا آخرین نفر بود که جلو اومد تا باهام خداحافظی کنه. چند لحظه مکث کرد، بعد دستش رو روی سرم کشید. ـ دخترم. ـ جونم؟ ـ خوش برگشتی. لبخندم محو شد. همون لحظه فهمیدم بعضی وقتها لازم نبود که کسی بگه دوستت داره؛ ترس از دست دادنت همهچیز رو لو میداد. ـ ممنون بابا. خاله در رو باز کرد و همه، به جز خودش، یکییکی از اتاق بیرون رفتن. مامان آخرین نگاهش رو قبل رفتن بهم انداخت. با چشماش انگار التماس میکرد که نره. خاله رفت کنارش و آروم بازوش رو گرفت. ـ بیا ناهید. ـ نهال. ـ فردا صبح دوباره میای. قول میدم سالم تحویلت بدم. مامان با تردید سری تکون داد و رفت. در بسته شد. سکوت دوباره اتاق رو گرفت. اینبار فقط من بودم و خالهای که روی صندلی کنار تختم نشست. خسته، اما آروم، نگاهم کرد. بعد، لبخند کوچیکی زد و گفت: ـ خب دختر عزیزم... دستش رو روی دستم گذاشت و فشاری آروم بهش داد. ـ حالا که همه رفتن، بگو ببینم این یه هفته که بیهوش بودی چه خوابی دیدی؟ با تعجب و شوک به چشمهای خاله نگاه کردم. ذهنم یک سؤال بزرگ توی تابلوی ورودیش زد و روش نوشت. «خاله از کجا میدونه؟» -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۹》 شروین انگار زمزمهم رو درست نشنید یا شاید مغزش داشت معنی حرفم رو کنار هم میچید. ابروهاش کمی بالا رفت. چشماش کمی جمع شد و با گیجی پرسید. ـ جن و فرشته چیه؟ چی میگی همشیره؟ صدای آرومش باعث شد نگام از برگه جدا بشه و به سمتش برگردم. چند لحظه فقط نگاش کردم. حالا که بالاخره کسی کنارم بود که میتونستم حرف بزنم، دلم میخواست همهچیز رو براش تعریف کنم؛ از اون خلأ سیاه و بیانتها، از خودم که روبهروی خودم ایستاده بودم؛ همون موجود عجیبی که نمیدونستم همزادم یود یا چیزی خیلی ترسناکتر و از همه مهمتر، از اون صدایی که گفته بود محافظمه. لبام باز شد تا بالاخره گوشهای از ذهن شلوغم رو براش افشا کنم. ـ شروین، من یه خوابی دیدم... هنوز جملهم تموم نشده بود که در اتاق با شدت باز شد. ـ شکوفه! صدای مامان مثل صاعقه توی کل اتاق پیچید. سرم رو به سمت در چرخوندم. مامان، بابا، خاله و شروینا تقریباً با شتاب وارد اتاق شدن. صورتهاشون از گریه سرخ بود و چشمای مامان و خاله هنوز پر از اشک نریخته بود . حتی بابا هم عجیب، نگاش برق داشت. مامان اولین نفر خودش رو به تختم رسوند. ـ شکوفه! مامانم... دخترم. دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با گریه شروع کرد به قربونصدقه رفتن. ـ الهی من بمیرم برات... الهی مامان فدات بشه... بیدار شدی بالاخره! خاله خودش رو به طرف دیگه تختم رسوند و با دستهای لرزون موهام رو نوازش کرد. ـ دخترم... شکوفهی خاله... الهی پیش مرگت بشم عزیزم. اشکاش دوباره سرازیر شد. مامان هم که همدم اشکاش رو دید، گریهش شدیدتر شد و گفت: ـ دردت به جونم دیگه هیچوقت اینطوری منو نترسون. باشه مامانم؟ بابا هم اومد کنار تخت ایستاد. شروین به احترام خانواده عقب رفت و دوباره روی تخت روبهرویی نشست. بابا سعی میکرد خودش رو محکم نشون بده، اما چشمهای سرخش لوش میدادن. توی نگاهش برقی بود که نمیدونستم از خوشحالی بود یا اشک. آروم دستم رو گرفت و پشت دستم رو بوسید. ـ بابا فدات بشه عروسک من... خدا رو شکر. خدا رو شکر که چشماتو وا کردی. انگار دیگه طاقت نیاورد، قطره اشکی از چشمش بیرون چکید. خاله همچنان با گریه کنار مامان بود و خواهرانه دلداریش میداد، هرچند خودش بیشتر نیاز داشت. شروینا آروم اومد و جلوی تخت ایستاد، اینطوری شروین از دیدرسم خارج شد. ـ شکوفه جان، خوبی عزیزم؟ فکر کردیم دیگه... صداش شکست و نتونست جملهش رو تموم کنه. مامان و خاله که تازه آروم شده بودن با حرف شروینا دوباره زدن زیر گریه. من بین این همه دست، صدا، اشک و بوسه، فقط مات و مبهوت نگاشون میکردم. خاله، شروینای گریون رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید. حالا به جای مامان باید دخترش رو آروم میکرد.مامان همچنان قربونصدقهم میرفت و نوازشم میکرد. یک لحظه چشمم به شروین افتاد. روی تخت نشسته بود اما برخلاف بقیه، حواسش کامل پیش من نبود. نگاش روی صورتم ثابت مونده بود، ولی ذهنش انگار جای دیگهای گیر کرده بود. شاید روی همون جملهی نصفهای که چند ثانیه قبل گفته بودم. «شروین، من یه خوابی دیدم...» انگار منتظر بود بقیهش رو بشنوه اما حالا خانواده دورم رو گرفته بودن و وقت حرف زدن دربارهش نبود. شروین انگار از هپروت در اومد که متوجه نگام شد. چند لحظه به من نگاه کرد، بعد خیلی آروم زیر لب گفت: ـ چه خواب دیدی؟ تو هیاهوی خانواده صداش رو نمیشنیدیم، احتمالا زمزمهوار گفت ولی من با لبخونی فهمیدم که چی زمزمه کرد. حدسم درست از آب در اومد، کنجکاویش ذهنش رو مشغول کرده بود. بابا انگار بالاخره طاقتش تموم شد که به سمت دیوار پشت سرش چرخید. شونههاش تکون میخورد، داشت گریه میکرد. قلبم از ناراحتی بابا تیر کشید. چند دقیقهی بعد دکتر دوباره به اتاق برگشت، پشت در ایستاد و با تعجب به جمعیت دورم نگاه کرد. ـ چه خبره اینجا؟! آروم لطفا... دور بیمار و خلوت کنین. خاله و شروینا رفتن کنار شروین ایستادن. بابا به دکتر سلام کرد و گوشهی اتاق رفت تا جلوی کار دکتر رو نگیره. مامان سریع خودش رو جمع و جور کرد، اما باز دستم رو ول نکرد. ـ ببخشید دکتر، فقط... دکتر لبخند کوچیکی به دستپاچگی مامان زد. مامان با دست آزادش سعی میکرد اشکاش رو از صورتش پاک کنه. ـ میفهمم. طبیعیه. فقط اجازه بدین بیمار نفس بکشه. پرستاری که همراه دکتر اومد داخل چند سؤال کوتاه ازم پرسید، اما من دیگه حواسم به هیچکدوم نبود. نگام مدام بین مامان و بابا و شروین میچرخید. حرفی که میخواستم به شروین بزنم، نوک زبونم گیر کرده بود ولی دیگه نمیشد. نه وسط این همه آدم، نه وقتی مامان هنوز دستم رو محکم گرفته بود و هر چند ثانیه صورتم رو نگاه میکرد تا مطمئن بشه واقعاً زندهم. شروین هم انگار همین رو فهمیده بود. برای آخرین بار نگاهم کرد. نگاهی که هنوز پر از سؤال بود و منتظر. بعد دستش رو داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون آورد. همون لحظه گفت: - وای... بیبی رو یادم رفت. پیرزن بیچاره سکته نکرده باشه خوبه. مامانم و خاله همزمان با تشر بهش گفتن زبونش رو گاز بگیره. دکتر با تأسف و خنده سری به شروین تکون داد و بعد از اینکه گفت فعلاً حالم بهتره، از اتاق بیرون رفت. شروین شماره رو گرفت و چند ثانیه بعد صدای خسته و مضطرب بیبی از اون طرف خط بلند شد. پسرهی جلب گوشی رو روی بلندگو گذاشته بود تا ما هم بشنویم. ـ شروین مادرجان؟ چی شده؟ خبری شده؟ دهن وا کن بچه. با صدای بیبی لبخند روی لب همهمون نشست. شروین نگاش رو از روی من برنداشت. برای اولین بار بعد از ساعتها، لبخند واقعی روی صورتش نشست. بیبی باز هم بیصبریش رو نشون داده بود. ـ بیبی... نفسش رو آروم بیرون داد و با محبتی که توی صداش و نگاهش دیده میشد گفت: ـ مژده بده، شکوفه بیدار شده. سکوتی اون طرف خط افتاد. همه نگران شدیم که نکنه بیبی حالش بد شده بود ولی بعد صدای گریهی بیبی از پشت گوشی بلند شد. ـ چ... چی؟! بیدار شده؟! بگو جون من. شروین لبخندش عمیقتر شد. مامان تکیه داد به خاله. شروینا هم رفت و کنار شروین روی تخت نشست. بابا اومد و روی صندلی کنار تختم نشست. همه تمرکزمون روی صحبت این نوهی پسری شیطون با بیبی بود. ـ آره خوشگله من. چشاشو وا کرده. حرفم میزنه، بهتر از بلبل. صدای گریه و خندهی بیبی باهم قاطی شد. نمیدونست از شیطنت شروین بخنده یا از ذوق خبر خوش گریه کنه. از احساسات صادقانهی بیبی همهمون بغض کردیم. این زن بیمنت محبت میکرد. ـ خدایا شکرت. بچمو بهمون برگردوندی. نذرامو باید ادا کنم. وای خدا کلی کار دارم باید انجام بدم. خدایا شکرت. شروین گوشی رو آروم پایین آورد. صدای بیبی، قربون صدقهها و شکرگذاریهاش از خدا هنوز میاومد. نگاهش به نوبت از روی همهی اعضای خانواده توی اتاق چرخید و واکنش هرکس به حرفهای بیبی رو نگاه میکرد تا اینکه چشمش دوباره به من افتاد. سکوت کرده بود ولی سؤال بزرگش هنوز از نگاش معلوم بود. «اون خوابی که میخواستی تعریف کنی... چی بود شکوفه؟» و من نمیدونستم وقتی بالاخره دوباره تنها شدیم، چجوری باید بهش میگفتم که شاید چیزی که توی خواب دیدم، اصلاً خواب نبوده. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۸》 شروین وقتی دید رفتم تو فکر آروم گفت: ـ شکوفه... چیزی یادت میاد؟ نگاش کردم، ولی انگار نمیدیدمش. مغزم توی پروندههای بایگانی شدهش دنبال خاطرات همون شب، قبل از اینکه بیهوش بشم میگشت. ـ آره؟ نگاش دوباره عجیب شد. انگار چیزی میدونست که من نمیدونستم. ابروهام توی هم گره خورد. خاطراتم انگار فقط تا نقطهی بیهوش شدنم بود و بس. ـ فقط یادمه پنجرهی اتاقم شکست. دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم. انگار فشار اون ضربه دوباره روی گردنم برگشته بود. ـ پرت شدم عقب بعد... دیگه هیچی یادم نیست. شروین با کلافگی دستش رو لای موهاش کشید. از روی صندلی بلند شد. چند قدم توی اتاق راه رفت. صدای پاشنه کفشاش روی پارکت سفید اتاق، توی گوشم میپیچید. انقدر رفت تا به تخت روبهرویی رسید، بعد دوباره همون مسیر رو برگشت. اومد و کنار تختم خم شد. یک دستش رو کنار بالشتم گذاشت و مستقیم توی چشمام خیره شد. ـ شکوفه. صداش آروم بود، ولی انگار هر کلمهش چند تُن وزن داشت. ته نگاش ترس رو میدیدم. شایدم چیزی بیشتر از ترس مخفی میکرد. ـ ازم پرسیدی کی مرده. نفسم حبس شد. اینبار مغزم زنگ آماده باش داد. حسم بهم میگفت تیکهی آخر پازلم قرار بود پیدا بشه. ـ آره. چشماش پر از غم شد. تو همین مدت کوتاه دیگه راحت حرفهای نگاش رو میخوندم. چقدر چشماش حرف داشت. ـ جوابش... آرهست. قلبم هری ریخت. فکر کردم گوشام اشتباه شنیدن. گفت آره؟ یعنی واقعا کسی مرده بود؟ مگه نگفت مامان و بابام سالم بودن... پس کی مرده بود؟ لبهام لرزید. چشم راستم تیک گرفت و پرید. ـ یعنی... نفسنفس زدم. انگار مغزم تازه داشت اطلاعات جدید رو ثبت میکرد. قلبم با اولین پیام از طرف مغز چنان تیری کشید که سریع با دستم مشت کوبیدم بهش. شروین ترسیده داشت نگام میکرد. نه جلو میاومد و نه عقب میرفت... خشک شده بود. ـ بابام؟ سرش رو تکون داد. ـ نه. ـ مامانم؟ ـ نه. خداروشکر سالم بودن. پس واقعا راست گفته بود... ولی اگه اونا نبودن، کی مرده بود؟ یاخدا نکنه، بیبی از غصه دق کرده بود؟ ـ بیبی؟ بازم سرش رو به معنی نه تکون داد. سرم و قلبم حالا مسابقه گذاشته بودن. هر دوتاشون پشت سر هم تیر میکشیدن و امونم رو بریده بودن. با ترس داد زدم. ـ پس کی مرده؟ چرا از اول که پرسیدم گفتی نه؟ بنال بگو کی مرده. شروین چشماش رو بست و بلافاصله گفت: ـ تو. گوشم اشتباه شنید یا واقعا گفت من؟ دیوونه شده بود؟ من که زنده بودم! پلک زدم، نه یک بار بلکه پشتسرهم و بدون مکث تا شاید حواسم برمیگشت و زبون این بیچاره رو میفهمیدم. حرفش ترجمه لازم داشت. واقعا نمیفهمیدم چی میگفت. ـ چی؟ لبخند تلخی زد؛ از قهوه تلختر. قهوه رو میخوردی و میفهمیدی تلخ بود، ولی تلخی لبخند شروین رو بدون اینکه بچشی، میشد فهمید. با انگشتم آروم زدم به گونهش. ـ تو مغزت تاب برداشته؟ حالت انگار خوش نیست. خندهی بلندی کرد، ولی خندهش فقط ظاهری بود. خندهش بود، ولی ته صداش هنوز گریه میکرد. ـ خواهر خلم. سکوت کرد. نفس عمیقی کشید. ـ همون شبی که به قول خودت پنجره شکست... سرش رو پایین انداخت. ـ تموم شیشهها با شدت پرت شدن سمتت. انگار دوباره داشت اون صحنه رو میدید. لباش رو فشار داد اونقدر محکم که یک لحظه سفید شد. ـ موج ضربه پرتت کرد عقب. سرت محکم خورد به پایهی تخت؛ انقدر محکم که جمجمهت ترک برداشت. گلوم خشک شد. از خشکی زیاد میسوخت انگار یکی با ناخن میکشید و تا تهش میرفت. شروین کلافه دوباره توی اتاق قدم زد و همونطور ادامه داد. ـ شیشهها تموم صورتت، دستات، بدنت، حتی گلوت و بریده بودن. بیاختیار دستم رفت روی گردنم. درد میکرد ولی جای زخمی حس نمیشد. ـ عمو صدای جیغتو که میشنوه، میدوه سمت اتاقت. خاله هم پشت سرش میاد، خاله وقتی تورو اونجوری غرق خون میبینه فکر میکنه مردی، همونجا از هوش میره. نفسم بند اومده بود. مامان تازه بیمارستان بود. از خطر سکته رد شده بود. دکترش چقدر تأکید کرد که نباید بهش استرس وارد بشه... و حالا من دوباره شده بودم دلیل حال بدش. شروین روی تخت روبهرویی نشست و ادامه داد: ـ به اورژانس زنگ میزنن. خداروشکر خاله با سرم حالش جا میاد، ولی تو رو مستقیم میبرن اتاق عمل. دیدم سیب گلوش تکون خورد. فهمیدم به سختی آب دهنش رو قورت داد. پس فقط من گلوم خشک نشده بود اما من به خاطر کم آبی و بیهوشی اینطور بودم، شروین چه دلیلی داشت؟ ـ خون زیادی از دست داده بودی. ضربهی مغزی داشتی. باید فوری عمل میشدی. دکترا نگران لخته شدن خون تو مغزت بودن. چند لحظه ساکت شد. سرش رو انداخت پایین و کلافه شقیقههاش رو ماساژ داد. پس علاوه بر خشکی گلوش، سرشم درد میکرد. یکم که گذشت بعد آرومتر گفت: ـ اما... وسط عمل قلبت ایستاد. تموم بدنم یخ کرد. قلبم ایستاد؟ من مردم؟ چطور ممکن بود؟ ـ اکسیژن خونت خیلی پایین اومده بود. دکترها هر کاری کردن برنگشتی. رسماً... مرده بودی. سرش رو آورد بالا و به من خیره شد. اشک دوباره توی چشماش جمع شد. حالا داشتم حسهای پنهون تو نگاش رو درک میکردم. رفتاراش، اشکاش، کلافگیش، خستگیش. حتی مطمئن بودم اون خشکی گلوش از داد زدناش و گریههاش بود. مگه میشد به برادری بگن خواهرت مرده و اون داد نزنه؟ صدای پر بغضش رو شنیدم. ـ از خود پرستارا شنیدم. میگفتن هرچی ماساژ قلبی دادن، جواب نداده. همه ناامید شده بودن. دکتر حتی ساعت فوت و ثبت کرده بود، بعد مثل اینکه کسی توی ذهن دکتر حرف زده. با تعجب نگاهش کردم. یعنی چی؟ مگه فیلم تخیلی بود که تو ذهن دکتر حرف بزنن؟ اصلا اگه من مردم پس الان چجوری زندم؟ شروین شونهای بالا انداخت. انگار سوالایی که تو ذهنم بود رو میشنید که گفت: ـ میدونم عجیبه ولی خود دکتره میگفت که یه دفعه یه صدا تو ذهنش گفته: «محکم با مشت بزن رو قلبش.» شروین با همون بغض لبخندی بهم زد که از زهرمار بدتر بود. ـ دکتره میگفت، نمیدونم چرا انجامش دادم. دقیقا همون لحظه که زده به قلبت برگشتی. بیاختیار نفسم لرزید. ذهن سردرگم و شلوغپلوغم یک کلمه رو با تیتر بزرگ بهم نشون داد. «محافظ». صدایی که گفته بود «الان برمیگردی تو بدنت.» شروین بیتوجه به حال پریشون و ذهن مشغولم ادامه داد. ـ بعد از اینکه ضربانت برگشت، عملت و سریع تموم کردن. ولی چون یه مدت اکسیژن کافی به مغزت نرسیده بود، گفتن باید تحت نظر بمونی تا خودت به هوش بیای. یه هفته... تموم این مدت تو خواب بودی. خسته روی تخت دراز کشید و ساعدش رو روی چشماش گذاشت. ـ همون زمان عملت عمو آرمان بهم زنگ زد. همون موقعی که پشت در اتاق عمل بودن، اتفاقی شنیدن که پرستاری به همکاراش گفته دختری که تازه آوردن مرده. باباتم که پشت اتاق عمل منتظر بوده، با همون حال بدش سریع زنگ میزنه به همه تا بیان برای خداحافظی باهات. شوکه بودم از شنیدنش. مو به تنم سیخ شد. فکر اینکه مرده بودم و داشتم برای همیشه این دنیا رو ترک میکردم شوکه کننده بود ولی ترسناک نبود. ترسناک این بود که دیگه فرصتی برای دیدن عزیزانم نداشتم. حتی فکرشم من رو میترسوند. شروین تو همون حال گفت: - من، مامان و شروینا تا نیم ساعت اول اصلا باور نکردیم. بعدش تازه انگار درک کردیم عمو چی گفت. مامان جیغ میکشید. شروینا از اونور گریه میکرد. من هنوز خشک شده بودم و نگاش میکردم. اینهمه اتفاق افتاده بود برام؟ ذهنم توی تموم اطلاعاتی که شنیده بودم میچرخید تا حتی یک نشونه از این چیزایی که شروین گفت پیدا کنه. همون موقع چشمم خورد به برگهی روی پام. انگار اون برگه یک تلنگر بود؛ یهو تموم خواب ترسناکم یادم اومد. اون خلأ، همزاد شکل خودم، محافظ. نکنه من اونجا داشتم میمردم و اون همزاد در اصل عزرائیل بود که شکل خودم در اومده بود تا من رو ببره؟ صدای شروین از یک گوشم وارد میشد. مغزم همزمان داشت دو تا کار میکرد. از یک طرف حرفهای شروین رو پردازش میکرد و همزمان تیکههای خوابم رو کنار هم میذاشت، تا تحلیل خوابم کامل بشه. - به خودمون که اومدیم هر چی زنگ زدیم به عمو و خاله جواب ندادن. مامانم وضعش خیلی بد بود حتی چندبار تا مرز غش کردن رفت. مامان، بابات که جواب ندادن دیگه وسایل و قاطی پاتی جمع کردیم و راه افتادیم. یه کله تا کرمان اومدم فقط برای بنزین نگه داشتم. شب بود رسیدیم کرمان. به عمو زنگ زدم و آدرس گرفتم و مستقیم اومدم اینجا. ذهنم هنوز درحال چیدن پازل هزار تیکهی اون خواب بود. عزرائیل اگه به شکل خودم دراومده بود تا بترسونتم، کاملا حق داشت؛ چون من تو این دنیا بیشتر از هرکس از خودم میترسیدم. اگه چیزی که فکر میکردم درست بود، پس اون محافظ وقتی گفت «بیدار شو»، در اصل داشت میگفت اگه بیدار نشم، میمیرم. شروین از تخت اومد پایین و دوباره روی صندلی کنارم نشست. انگار طاقت نداشت که یک جا بند بشه. ـ از اون روز، هر روز میاومدم کنار تختت. فقط منتظر بودم، یه بار چشماتو باز کنی. - نکنه اون محافظ یه جن نیست... فرشتهست؟ -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۷》 ترسیده خودم رو سمتش کشیدم و با دستم روی شونهی خمشدهش زدم تا سرش رو بلند کنه. ـ شروین... حرف بزن. کی مرده؟ نکنه... یا خدا مامانمه؟ شروین سرش رو سریع بلند کرد، با چشمای غرق خونش بهم خیره شد. ـ نه، نه... هول نکن. خاله خوبه. ـ پس چرا مامانم اینجا نیست؟ امکان نداره رو تخت بیمارستان باشم و اون کنارم نباشه. شروین اشکاش رو سریع پاک کرد و گفت: ـ سالمه، سالمه... خیالت راحت. فقط یکم فشارش بالا و پایین شد که اونم زود با سرم خوب شد. با شک نگاهش کردم. منطقم میگفت شروین داشت چیزی رو ازم مخفی میکرد. ـ شروین... جونِ من راستشو بگو. چیو ازم مخفی میکنی؟ با کلافگی نفسش رو بیرون داد. دستی لای موهاش کشید و گفت: ـ هیچی رو، بابا! خاله خوبه، مامانم پیششه. چهل دقیقه پیش شروینا به زور راضیش کرد بره خونه تا یه کم استراحت کنه. اتفاقاً ولت نمیکرد. داشت از بیخوابی آب میشد کنار تختت. وقتی مطمئن شدم مامان سالمه، نفسم راحت بیرون اومد. منطقی هم بود؛ خاله از وقتی جنازه عمو شهاب رو توی بیمارستان نشونش دادن، دل خوشی از اینجا نداشت. حتماً نمیذاشت مامان بیشتر از این خودش رو اذیت کنه. ولی هنوزم چهرهی کلافهی شروین مشکوک بود. احساس خوبی نداشتم، هرچقدر جلوتر میرفتم پازلم کامل نمیشد، انگار یک تیکهش کم بود. دلیل گریهی شروین همون تیکهی پازلی بود که گمش کرده بودم. اخمام بیشتر تو هم رفت. ـ پس چه مرگت بود گریه میکردی نرهخر گنده؟ سکته زدم، فکر کردم یکی مرده! یهو یاد بابا افتادم. نفس توی سینهم قفل شد. مامان که سالم بود. خاله و دخترشم که باهاش بودن، حتما خوب بودن؛ وگرنه شروین نمیتونست انقدر خونسرد اینجا بشینه. پس فقط میموند... بابا. ـ وای شروین... بابام خوبه؟ چرا اون اینجا نیست؟ نکنه بلایی سرش اومده و تو نمیگی؟ شروین که کاملاً کلافه شده بود، با حرص گفت: ـ اَه شکوفه! خیر سرت تازه چشات باز شده. یه دقیقه دهنتو ببند، استراحت کن. ـ نمیخوام. بگو بابام کو؟ لال نری از دنیا حرف بزن دیگه. شروین با دیدن حال خرابم، کلافه مشتی به پیشونیش زد و گفت: ـ آخه آیکیو! بابات رانندهشونه دیگه. مگه اونا ماشین دارن یا اصلا گواهینامه دارن؟ بابات بردشون خونه. بهشون گفتم من پیشت میمونم. پیرمرد بیچاره هم خیالش راحت شد و رفت یکم بخوابه. با تردید نگاش کردم. بهش نمیخورد دروغ بگه. پس چرا هنوز حس میکردم پازل کامل نشده بود؟ ـ راست میگی؟ لبخند کوچیکی زد. ـ آره، سلیطه جونم... راست میگم. من موندم پیشت که اگه بیدار شدی، تنها نباشی و نترسی. با خیال راحت به بالش تکیه دادم اما همون لحظه یک سؤال مثل برق از ذهنم رد شد. دوباره اخم کردم. همین که تکیهم رو از بالشت گرفتم به سمت شروین چرخیدم، دیدم با تعجب نگاهم میکرد. ـ صبر کن... تو چجوری چند ساعته خودتو از تهران رسوندی کرمان؟ از صبح زودم که خبرت کرده باشن تا وسیله جمع کنی و راه بیفتی، کمِکم با ماشین تا اینجا ده ساعتی تو راهی. لبخندی که از حرکت من روی صورتش خشک شده بود، کامل محو شد. چند ثانیه سکوت کرد، بعد آروم گفت: ـ من تازه نرسیدم. نگاهم روی صورت کلافه و عصبیش چرخید. متوجه شدم نگاهش رو از چشمام میدزدید. زنگ هشدار مغزم روشن شد. ـ یعنی چی؟ ـ من... یه هفتهست اینجام. اخمهام بیشتر تو هم رفت. ذهنم قفل کرد. گوشام چیزی رو میشنیدن که باورش نمیکردن. چشمام برای یک لحظه تیر کشیدن و مجبور شدم فشارشون بدم تا دردشون کمتر بشه. ـ چی؟ بازم نگاش رو ازم دزدید. لبی کج کرد و شروع کرد به شکستن قولنج انگشتاش. صدای انگشتاش روی مغزم خط میکشید. ـ تو یه هفتهست بیهوشی. شوکه خیره نگاش کردم. گوشام درست میشنید؟ ولی من دیشب بیهوش شدم و الان، طبق چیزی که ساعت روی دیوار نشون میداد... ظهر بود. یعنی واقعا یک هفته بیهوش بودم؟ نه... من دیشب بیهوش شدم. مگه اصلا ممکن بود؟ شروین وقتی دید گیج شدم، گوشیش رو جلو آورد. تاریخ صفحه رو که دیدم، انگار زمان یک مشت محکم کوبید توی صورتم. یک هفته... واقعاً یک هفته گذشته بود. با ناباوری زمزمه کردم. ـ یعنی... من یه هفته خواب بودم؟ شروین فقط آروم سر تکون داد. نگام افتاد به ساعت گوشیش. ـ نُه؟ سریع به دیوارهای اتاق نگاه کردم؛ هیچ پنجرهای نبود. کلافه اینبار به شروین نگاه کردم و گفتم: ـ الان شبه؟ شروین ابرویی بالا انداخت. ـ نه پس روزه. خورشید قهر کرده رفته زیر پتو. برای اولین بار بعد از اون کابوس لعنتی، با وجود همهی دردها، گوشهی لبم بالا رفت. با یادآوری ساعت اتاق که ظهر رو نشون میداد، گفتم: - مسخره، ساعته رو دیوار داره نشون میده دو ظهره. سر شروین با شنیدن حرفم چرخید و دنبال ساعت روی دیوار گشت و بعد دیدنش گفت: - آهان اونو میگی. اون ساعت خوابه. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۶》 دکتر بعد از اینکه معاینهم تموم شد، پرونده رو بست و عینکش رو روی بینیش بالا داد. نگاه تندی به دست باندپیچی شدهم انداخت. ـ دفعهی بعد اگه خواستی سرمتو بکنی، حداقل قبلش اینا رو صدا کن. همزمان با این حرف، به پرستارهای کنارش اشاره کرد. بعد اخماش بیشتر تو هم رفت. نوک خودکار توی دستش رو به سمتم گرفت. انگار با شمشیر تهدید میکرد. ـ استراحت مطلق. تا وقتی برای آزمایشای تکمیلی بیان دنبالت، حتی حق نداری از تخت پایین بیای. فهمیدی؟ زیر لب غر زدم. ـ پس دستشویی داشتم چی؟ میترکم که. نکنه توقع داره رو تخت کارمو کنم؟ یهو دیدم چشماش رو ریز کرده بود و داشت لبخونی میکرد. هول شده لبخندی برای ماستمالی زدم و زود گفتم: - بله فهمیدم. انگار فهمید جوابم از روی اجبار بود؛ چون با همون اخم ادامه داد. ـ «بله» یعنی واقعاً بله دیگه؛ نیام ببینم رو تختت نیستی و بیمارستان رو هواست... در ضمن به شما سوند وصله نه میترکی، نه تختو خراب میکنی. همینطور که به پرستارها اشاره میکرد برن بیرون از اتاق، به سمت شروین رفت و گفت: ـ شما هم لطفاً بیمارو تحریک نکنین بذارید استراحت کنه و لطفا پرستارای مارو هم اذیت نکنین. شروین با خونسردی دستش رو آورد بالا و گذاشت رو چشمش. ـ به روی چشم دکتر. دکتر با تردید نگاهش کرد؛ انگار خودش هم مونده بود که چطور اجازه داده بودن یک مرد وارد این بخش بشه. نفس عمیقی کشید و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم، بعد همقدم با پرستارها از اتاق بیرون رفت. شروین بعد رفتنشون اومد داخل و در اتاق رو بست. سکوت دوباره برگشت. احساس کردم ذهنم نفس کشید. آرامشی که اون لحظه تو اتاق موج میزد رو مثل تشنهای که به آب رسیده، با تموم وجودم بغل گرفتم. شروین آروم جلو اومد. صندلی کنار تختم رو کشید و خودش رو روش انداخت. هیچی نگفت. فقط... زل زده بود بهم.یک نگاه عجیبی داشت؛ نگاهی که نمیتونستم معنیش رو بفهمم. با خودم گفتم مشکوک میزد. چند ثانیه گذشت. هیچی... هیچ عکسالعملی نداشت. نگاه خیرهش اذیتم نمیکرد ولی بدجور رو اعصابم یورتمه میرفت. الان نباید سوال پیچم میکرد؟ نباید پا پِیَم میشد تا بفهمه دیشب چیشد که من الان بیمارستانم؟ صبرم تموم شد. کمکم اخمام توهم رفت. ـ چته؟ جوابی نداد. حتی پلکم نمیزد. ـ سرت جایی خورده؟ چه مرگته؟ بازم سکوت. از این متنفر بودم که وقتی از کسی سؤال میکردم، طرفم مثل بز فقط نگام کنه و جواب نده. حرص مثل موریانه تو کل بدنم پیچید. انگشتهای پام از شدت بیقراری جمع شد. ـ چته زل زدی دو ساعته به من؟ نکنه صورتم حاجت میده و خودم خبر ندارم؟ همین که حرفم تموم شد، یهو شروین چنان زد زیر گریه که من همونطور خشک شده موندم. نه بغض بود، نه چند قطره اشک؛ گریهی واقعی بود. شونههاش میلرزید. صورتش بین دستاش گم شد. اشکهاش مثل ابر بهار، پشت سر هم از لای انگشتهاش روی زمین میچکیدن. صدای گریهش دل سنگ رو آب میکرد. هرچند که مردونه گریه میکرد، نه با جیغ و داد، ولی من خشکم زد. دومین بار بود که گریهش رو میدیدم. اولین بار... هفت، هشت سال پیش بود. وقتی عمو شهاب فوت کرد. اون شب، وقتی خبر دادن که عمو تصادف کرده بود و متاسفانه درجا هم تموم کرده بود، بابا و مامان آماده شدن که برای کمک و دلداری به خاله نهال بریم خونهشون. حتی یادم بود تا آخر مراسم هفتم هم پیششون موندیم. شب بعدِ خاکسپاری بود که نزدیکهای ساعت دوازده، تشنهم شد. آروم از اتاق مهمون بیرون اومدم تا برم آب بخورم. همون موقع بود که صدای خیلی ضعیف گریهای از اتاق کار عمو شهاب شنیدم. کنجکاو شدم. آروم در رو باز کردم. اتاق تاریک بود. فقط نور کمرنگ چراغ مطالعهی روی میز، یک گوشه از اتاق رو روشن کرده بود. اول چیزی ندیدم اما چند قدم که جلو رفتم، شروین رو دیدم که کنج اتاق نشسته بود. قاب عکس عمو شهاب رو که برای مراسم، گوشهش روبان مشکی بسته بودیم، محکم بغل گرفته بود. سرش رو روی عکس گذاشته بود و بیصدا گریه میکرد. اون موقع هجده سالش بود؛ جوون و پرغرور. ولی همون چند ساعتِ مراسم فهمیده بود که دیگه از حالا مرد خونهشون اون بود. جلوی همه، حتی یک قطره اشک هم نریخت. تموم مدت حواسش به مهمونا، مراسم، خاله نهال و خواهرش بود. بابا هر کاری میخواست انجام بده، شروین خودش جلوتر میرفت و سعی میکرد انجامش بده؛ انگار غیرتش اجازه نمیداد شوهرخالهش بار مراسم پدرش رو به دوش بکشه. اون شب، تنها جایی که اجازه داده بود خودش باشه، همون اتاق تاریک بود و حالا بعد از سالها برای دومین بار داشت گریه میکرد. اولین بار برای مرگ پدرش بود و حالا... با ناباوری بهش خیره شدم. «الان... کی مرده بود؟» -
شازده کوچولو😍😂
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۵》 در اتاق هنوز کامل بسته نشده بود که یهو با شدت باز شد. سه پرستار خانم و مردی مسن، پشت سر هم وارد اتاق شدن. همه روپوش سفید، مجهز به گوشی پزشکی و برگه به دست اومدن سمتم. صدای برخورد کفشهاشون با زمین، توی اتاق میپیچید. مثل مور و ملخ ریختن سرم. هوای اتاق انگار یهو سنگین شد و احساس خفگی بهم دست داد. مرد مسن فکر کنم همون دکتر بود که اومد کنار تختم و به بقیه پرستارها اشاره کرد و گفت: ـ زود باشین شروع کنین. پرستارها افتادن به جون من و دستگاههای کنار تختم. یکی دستم رو گرفت و شروع کرد به بستن فشارسنج. انقدر فشارسنج رو باد کرد که بازوم سفت و بیحس شد. احساس میکردم هر لحظه ممکن بود دستم منفجر بشه و خون بپاشه روی درو دیوار. ـ فشارشو دوباره بگیرین. دکتر همچنان به اونا دستور میداد. خودشم کنارم ایستاده بود و نظارت میکرد. هرچند بیشتر از نظارت حواسش به پروندهی پزشکی من بود. ـ دستگاه و چک کنین. همه مشغول بودن. دکتر پرونده رو چک میکرد و تند تند دستور میداد. یکی از پرستارها مشغول پانسمان دستم بود چون سوزن سرم رگم رو پاره کرده بود. یکی دیگهشون هم مو به مو دستورات دکتر رو اجرا میکرد و اما آخری... امون از آخری که بهش میخورد کارآموز باشه، فقط دست و پام رو محکم فشار میداد و هی میپرسید«اینجا درد داره؟» همین بین، نگام از لای شونههای پرستارها افتاد به در اتاق. شروین... با همون قد بلند همیشگیش به چهارچوب در تکیه داده بود. دست به سینه بود. موهاش کمی بهم ریخته بود و لبخند کمرنگی هم روی لبش نشسته بود. با خودم گفتم نکنه هنوز بین خواب و بیداری بودم که از شدت تنهایی داشتم شروین رو توهم میزدم. همین که چشمش به نگاه خیرهم افتاد، نفس راحتی کشید و با همون لحن همیشگیش گفت: ـ به خشکی شانس... همشیره! زندهای که. بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبم نشست. پس بیدار بودم. هیچ خواب و توهمی نمیتونست انقدر دقیق اداش رو دربیاره. دکتر اخم کرد و با نگاه تندی بهش خیره شد. ـ آقا... لطفاً سکوت رو رعایت کنین. شروین حتی ذرهای هم از جاش تکون نخورد. این تخس بودن و بیاعتنایی به تذکر انگار به مذاق دکتر خوش نیومد که ابروهای پرپشت سفیدش رو توی هم کرد و با چشم غرهای سرش رو دوباره توی پرونده پزشکیم برد. شروین همچنان تکیه داده بود و با همون نگاه پر از محبت فقط نگاهم میکرد؛ انگار هیچکدوم از نگاههای اخمآلود دکتر و پرستارها براش اهمیتی نداشت. انگار براش به جز من کس دیگهای تو اتاق وجود نداشت . ـ میگم شکوفه وعدهی چی بهت داد عزرائیل که از بهشت و حوریاش گذشتی؟ یکی از پرستارها یهو خندید. قبل اینکه دکتر بهش تشر بزنه، سرش رو پایین انداخت. بیچاره نفهمید بود که فایدهای نداشت و لو رفته بود؛ چون شونههاش از خندهش ویبره میرفت. دکتر فقط با نگاهی پر از تاسف سری براشون تکون داد و دوباره برگشت سمت من. اینبار سرش رو خم کرد سمتم و گفت: ـ شکوفه بودی، درسته؟ صدای منو واضح میشنوی دخترم؟ ـ آره. ـ خیلیم عالی. چراغ کوچیکی رو جلوی چشمم گرفت. همین که نور به چشمم خورد از درد چشمام رو سریع بستم. اشک از چشمم پایین ریخت. ـ اینو میبینی؟ ـ کور شدم. دکتر خندید و گفت: - برعکس گفتی، خداروشکر بیناییت مشکل نداره. سه تا انگشتش رو بالا آورد و جلوم نگه داشت. ـ چندتا انگشته؟ ـ سه تا. پرستار سریع چیزی رو تو پرونده نوشت. ـ مردمکها واکنش طبیعی دارن. دکتر دوباره پرسید. ـ دست راستتو بلند کن. آروم تا نصفه دستم رو بالا آوردم. دکتر منتظر نگام میکرد. انگار تازه داشتم درد اون رگ پاره شده رو حس میکردم. احساس کردم باند روی زخمم خیس شد. دکتر اخم کمرنگی کرد و گفت: ـ خوبه... حالا پای چپ. با درد پام رو چند سانتی از تخت بلند کردم. ولی حس سنگینی پام نفسم رو گرفت. انگار روی پاهام وزن صد کیلویی گذاشته بودن. ـ خیلی خب بسه. باز صدای حرکت خودکار اومد که روی پرونده کشیده میشد. ـ علائم حیاتی پایدار، هوشیاری کامل، پاسخدهی مناسبه... همه با اصطلاحاتی حرف میزدن که نصفشون رو نمیفهمیدم. هر سه پرستار تند تند بین هم اطلاعات رو ردوبدل میکردن. ـ GCS پونزده. - فشار نرمال، اشباع اکسیژن خوبه. ـ سیتی رو دوباره بررسی میکنیم. صدای رد و بدل شدن کلمات پزشکی، مثل همهمهای دور سرم میچرخید. دلم میخواست زودتر برن بیرون از اتاق تا من بتونم یک دل سیر شروینی که عجیب مظلوم و ساکت شده بود رو ببینم. مغزم رو انگار با شن و ماسه پر کرده بودن. گوشام سوت میکشید. باید به دکتر میگفتم ولی حتی حال نداشتم که زبونم رو تکون بدم. تازه اگه دکتر میفهمید که مشکلی داشتم، دوباره موجی از سؤالات روی سرم هوار میشد. نگام مدام بین شروین و اون برگهای که روی پاهام گذاشته بودم، رفتوآمد میکرد. پرستارها هی اینطرف و اونطرف میرفتن. یکیشون اومد و سیم دستگاهها رو جابهجا کرد؛ میخواست از بدنم جداشون کنه اما تا اومد لباسم رو بزنه بالا، چنان زدم رو دستش که صدای تق تو کل اتاق پیچید. دکتر و پرستارها با چشمای درشت شده نگام کردن. پرستاری که زدمش دست قرمز شدهش رو محکم با اون یکی دستش گرفت و گفت: - چته وحشی میخوام سیما رو بکنم. دکتر از لحن بد پرستار شوکه شد و با دهنی نیمه باز نگاش کرد. با خشمی که به خاطر توهین و بیتوجهیش به وضعم کرد گفتم. - وحشی عمته، مگه کوری نمیبینی مرد تو اتاقه. پرستار چشم غرهای بهم رفت و با عصبانیت گفت: - خب مرد باشه مگه میخورنت؟ نه که خیلی تحفهای توقع داری همه نگات کنن؟ دکتر با تشر تندی پرستار رو صدا زد. قبل اینکه پرستار حرفی بزنه شروین صداش در اومد. - زود شَرتو کم کن پرستار کوچولو تا به جای بابات خودم ادب یادت ندادم. هرچند درجوابت... این دخترهی تحفه با قیافهی زخم و زیلیش از تو خوردنیتره. قبل وا کردن دهنت اول به قیافت تو آینه نگاه کن. همه از خشونت و توهین شروین شوکه بودیم. دکتر رفت کنار پرستار خشک شده ایستاد و به شروین گفت: - آروم باش آقا. پرستار اشتباه کرد. من از طرفش معذرت میخوام. شما هم لطفا ادب و رعایت کنید. شروین برگشت سر جاش و دوباره تکیه داد به قاب در. دکتر به پرستار اخمویی که حالا به خاطر توهین و تحقیر شروین اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: - شما برو اتاق استراحت یه آبی هم به صورتت بزن. بعدا به خاطره این رفتارتون حرف میزنیم. پرستار بیصدا و سر به زیر به سمت در اتاق رفت. یک لحظه چشمم خورد و دیدم پرستار چشم تو چشم شروین شد. نگاه شروین هنوز پر از خشم و تحقیر بود. پرستار از نگاش یهو زد زیر گریه و دوید بیرون. شروین بیتفاوت نگاه از پرستار در حال فرار گرفت و به ما نگاه کرد. دکتر سری تکون داد و رو به دوتا پرستار مونده گفت: - برگردین سر کارتون. یکی سرم جدید به دست سالمم زد و چکش کرد. یکی پرونده رو روی تخت گذاشته بود و هی خم میشد روش مینوشت. هر بار که دستی نزدیک برگهی یادداشتم میشد، قلبم هری میریخت که نکنه بیفته، نکنه پاره بشه، نکنه یکی برداره بخونه یا یک وقت قاطی پرونده پزشکی نشه؟ همون برگه، تنها چیزی بود که ثابت میکرد همهی اون اتفاقات فقط کابوس نبودن. یک سؤال دیگه مثل خوره افتاده بود به جونم. مامان و بابا کجا بودن؟ چرا اینجا نبودن؟ مگه وقتی به هوش اومدم، نباید اولین نفر اونا رو کنار تختم میدیدم؟ نکنه... نکنه حال مامان دوباره بد شده بود؟ یا اتفاقی برای بابا افتاده بود؟ نگام دوباره به شروین افتاد. اصلاً اون اینجا چیکار میکرد؟ از تهران تا کرمان راه کمی نبود، اونم برای شروینی که همیشه سرش شلوغ بود و خیلی وقتها شده بود که جمعهها دورهمی نمیاومد، عجیب بود که الان اینجا بود و انقدر سریع خودش رو رسونده بود. مگه اینکه یک اتفاقی افتاده بود. همین فکر باعث شد اضطراب دوباره توی دلم چنگ بندازه. دکتر که متوجه حواسپرتیم شد، جلوی چشمم دست تکون داد. ـ دخترم. نگام رو به زور از شروین گرفتم. ـ بله؟ ـ حواست با منه؟ آروم سر تکون دادم. ـ آره. ـ خیلی خب... فقط چند تا سؤال دیگه و تموم میشه. سعی کردم ذهنم رو جمع کنم. اگه الآن جواب اشتباه میدادم، مطمئن بودم یک هفتهی دیگه هم توی همین خرابشده نگهه م میداشتن و من... بیشتر از هر چیزی باید میفهمیدم اون محافظ کی بود و چرا قبل از اینکه بیدار بشم، منو «روح کوچولوی من» صدا زد. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۴》 هنوز سرم پایین بود و پشت سر هم مینوشتم که صدای قدمهای تندی از راهرو اومد. پرستاری از جلوی در اتاق گذشت، اما یهو ایستاد؛ انگار از گوشهی چشمش چیزی دیده بود، چند قدم برگشت عقب و سرش رو از در نیمهباز داخل آورد. ـ خانم یاوری خوبه دیدمت... خواست چیزی بگه که نگاهش چرخید و روی من ثابت موند. یهو چشماش گرد شد. ـ یا ابوالفضل... تو چرا بیداری؟! با عجله وارد اتاق شد و با اخم برگشت سمت مستخدم که رنگ به صورتش نمونده بود. با تشر گفت: ـ خانم یاوری! چرا خبر ندادی؟! میخوای توبیخ بشی؟ خانم یاوری هول کرد و دستاش رو جلوش تکون داد. نزدیک پرستار رفت و گفت: ـ به خدا نذاشت برم... هرچی گفتم باید دکتر و خبر کنم، نذاشت. پرستار با حرص دستش رو به کمرش زد. چپ چپ نگاهش کرد و گفت: ـ نذاشت یا نخواستی؟! بعد با عصبانیت به بالای سرم اشاره کرد. ـ این بار چندمه که از کار فرار میکنی؟ اون دکمهی لامصب بالای سر بیمار زنگ هشداره. میزدیش، لازم نبود دنبال دکتر بدویی! خانم یاوری با قیافهای مظلوم برگشت سمتم. از تشر پرستار تو چشماش اشک جمع شده بود. ـ ببین دختر... تو چه دردسری انداختی منو. بهش بگو خودت نذاشتی. بدون اینکه حتی سرم رو از روی برگه بلند کنم، درحالیکه مداد همچنان بین انگشتام حرکت میکرد گفتم: ـ من نذاشتم. هردوشون چند ثانیه ساکت نگاهم کردن. پرستار انگار باورش نمیشد. مثل کسی که موجود فضایی دیده بود، یک نگاه به من انداخت، یک نگاه به خانم یاوری. بعد زیر لب غر زد. ـ فقط دعا کن باز به وعدهی چیزی کارتو پشت گوش ننداخته باشی که حسابت با کرمالکاتبینه. همونطور که از اتاق بیرون میرفت، بلندتر گفت: ـ من میرم دکتر و خبر کنم. وظیفهت و انجام بده زود از اتاق برو بیرون. در که بسته شد، خانم یاوری هم نفس راحتی کشید و سمت تخت روبهروم که خالی و بهم ریخته بود رفت. ملافهها رو برداشت که بریزه توی ترولی و برگرده سر کارش. همون لحظه، بدون اینکه نگام از روی برگه جدا بشه، گوشهی برگه رو به طرفش گرفتم. ـ اینجا... خانم یاوری وسط راه خشکش زد. آروم چرخید سمتم و با گیجی نگام کرد. ـ هان؟ ـ شماره کارتتو بنویس، بعد برو. با تعجب پلک زد. سرش چرخید و اطراف اتاق رو نگاه کرد، بعد رو به من گفت: ـ شماره کارت من؟ ـ آره. ـ واسه چی؟ مداد رو چند بار روی برگه زدم. همون قسمتش از نقطههای سیاهی پر شد. درست مثل ذهنم که پر از نقطه سیاه نامجهول بود. ـ سِرُم دستم و کندم، کارتو خراب کردم، توبیخ شدی. پولشو میدم جبران شه. خانم یاوری با دستپاچگی سرش رو تکون داد. خجالتزده و شوکه نگام کرد و گفت: ـ نه نه دختر جون، لازم نیست... وسط حرفش پریدم. برگه رو گرفتم بالا و جلوش تکون دادم. ـ نترس... خودم درستش میکنم. بالاخره سرم رو بلند کردم و مستقیم توی چشماش نگاه کردم. تو نگاهش چیزی بین تعجب و مهربونی موج میزد. ـ تو فقط شماره کارتتو بنویس، برگرد سر کارت. هر کی هرچی پرسید، بگو دختره ترسیده بود، دستم و ول نمیکرد. خانم یاوری چند لحظه مات نگام کرد. بعد لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از روی دلسوزی بود تا خوشحالی. با صدایی که ذوق و ارتعاش داشت گفت: ـ خدا شفات بده دختر... تو با این حالت، هنوز حواست به منم هست! برگه و مداد رو آروم ازم گرفت. شمارهی کارتش رو گوشهی برگه نوشت و بعد، قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، یک نگاه پر از ترحم و دلسوزی بهم انداخت. ـ انشالله هیچوقت محتاج این دکترا نباشی. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۳》 سرم درد میکرد؛ انگار یکی با پُتک کوبیده بود تو سرم. با هر حرکت کوچیکی، درد مثل تیر توی مغزم و جمجمهم میپیچید. صدای بوقبوق منظم دستگاهی، مثل اسب توی سرم یورتمه میرفت. تموم تنم کوفته بود. چشمام رو دوباره محکم روی هم فشار دادم و با کمی تقلا بالاخره بازشون کردم. نور سفید دوباره چشمام رو اذیت کرد و اشک توی چشمام جمع شد. اما چند لحظه بعد، وقتی اشکها روی گونههام سُر خوردن، سوزش و تاری چشمام کمتر شد و تونستم اطرافم رو ببینم. توی یک اتاق ساده با دیوارهای سفید بودم؛ اتاقی پر از دستگاههای مختلف. حس میکردم که چیزهایی به بدن و سینهم چسبیده بود. سوزش خفیفی توی دستم حس میکردم، مخصوصاً وقتی دستم رو بالا بردم؛ انگار پوست دستم کش اومد. یک لحظه آخ از دهنم بیرون پرید. دستم رو که شل کردم، دردش آروم شد. چشمم به انگشتام افتاد. وسیلهای شبیه گیرهی لباس کوچیک به انگشتم وصل بود. همین که خواستم نفس عمیق بکشم، درد از ستون فقراتم تا مغزِ استخونم دوید. نفس توی سینهم گیر کرد. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده حالت تهوعم رو بیشتر میکرد. انگار مایعی تا پشت گلوم میاومد و دوباره برمیگشت پایین. زبونم رو که روی لبم کشیدم، مزهی شوری نمک رو حس کردم. آب دهنم رو محکم قورت دادم. برعکس مزهی لبام، داخل دهنم مزهی ترشی میداد. هنوز درگیر تقلا و دستوپا زدن بودم که در اتاق باز شد و خانمی رو دیدم. ترولی نسبتاً بزرگی رو جلوی در نگه داشت و بعد وارد اتاق شد. از لباسش و وسایل داخل ترولی مشخص بود که توی بخش نظافت و خدمات بیمارستان کار میکرد. همون لحظه... جرقهای توی ذهنم روشن شد. بیمارستان؟ من توی بیمارستان بودم؟ چرا؟ اتفاقات مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته بودن، از جلوی چشمم رد شدن. اتاقم، بیبی، پرده، اون هیولا، پنجره، جیغم، خلأ، همزاد و محافظ. انگار برق ۲۲۰ ولت از بدنم رد شد. یهو از جام پریدم. خانم نظافتچی که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن نشستن ناگهانی من روی تخت، شوکه شد. با هول و ترس جیغ بلندی کشید. اما من توی اون لحظه فقط یک چیز رو میشنیدم. صدای بیبی که توی سرم تکرار میشد. «هرچی خواب میبینیو بنویس... یادت میره.» یادم میرفت! اگه نمینوشتم، همهچیز از ذهنم پاک میشد. چنان گردنم رو سمت زن چرخوندم که بیچاره از ترس یک قدم عقب رفت. ـ خانم، حالت خوبه؟ تو نباید بشینی! وایسا دکتر و خبر کنم. قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، با عجله داد زدم. ـ نه! وایسا... بهم یه برگه و خودکار بده. بدو! زن بیچاره هول کرده بود. هاج و واج مونده بود و نمیدونست باید چیکار کنه. بدنش سمت در بود ولی سرش سمت من چرخیده بود. بین رفتن و موندن مردد مونده بود. ـ خودکار و برگه میخوای چیکار؟ تو تازه بیدار شدی! باید دکتر و خبر کنم. اگه حالت بد بشه چی؟ صدام خشک و ناموزون بود. حالم بدتر از این نمیشد. تو اوج درد و کوفتگی، وسط جایی که میدونستم تا چند لحظهی دیگه دورم شلوغ میشد و فرصت نوشتن خوابام رو از دست میدادم، فقط گیج بازی و خنگبازی این مستخدم رو کم داشتم. ـ هرچقدر بخوای بهت پول میدم، فقط یه برگه و خودکار بده. اصلاً هر چی داری که بشه باهاش بنویسم، بده! زن با کلافگی و استرس دست توی جیب لباس فرم قهوهایش کرد و یک ورق دفترِ تاخورده و یک مداد بیرون آورد. اومد جلو و گذاشتشون توی دستم. همین که گرفتمشون، شروع کردم به نوشتن. چون زیر دستم صاف نبود، خطم ناخوانا و خرچنگقورباغهای شد. اما مهم نبود. مهم این بود که یادم بمونه. یادم بمونه چی دیدم، چی شنیدم و مهمتر از همه، اون محافظ رو فراموش نکنم. زن که کنجکاو شده بود ببینه دارم چی کار میکنم، نزدیکتر اومد. حتما میخواست ببینه چی انقدر واجب بود که بیمار اتاقِ کارش، مثل جنون زدهها دنبال برگه و مداد میگشت. جلوتر که اومد چشمش به دستم افتاد، یهو با وحشت گفت: ـ خاک به سرم! دختر، رگت و پاره کردی! سوزن سرم توی رگت بوده، کشیدیش بیرون، داره خون میاد! بیتوجه به حرفش، به نوشتن ادامه دادم. ذهنم اونقدر درگیر خوابی بود که دیده بودم که سوزش و درد دستم رو ته ذهنم پس زدم. فقط مینوشتم. چون برای اولین بار، میترسیدم اگر چشم از خاطراتم بردارم، محافظ هم مثل خوابام ناپدید بشه. صدایی درست کنار گوشم پیچید. «تو روح کوچولوی منی.» -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۲》 انگار همین فکر مثل جرقهای تو ذهنم منفجر شد. دوباره شروع کردم به جیغ کشیدن. با تموم توانی که داشتم جیغ میکشیدم. اونقدر بلند که حس کردم تارهای صوتیم داشتن پاره میشدن. بازم فایدهای نداشت هیچ صدایی از دهنم بیرون نمیاومد. تموم جیغام فقط توی ذهنم پخش میشدن. اشکام بیوقفه روی صورتم میریخت. ـ نه. نه. ولم کن. اما هیچکس صدام رو نمیشنید. هیچکس نبود. فقط من بودم و اون هیولایی که صورتم رو دزدیده بود. همونجا فهمیدم... این بود معنیِ «از خودم میترسم.» از موجودی که شبیه خودم بود، از لبخندی که روی صورت مشابه خودم نشسته بود، از چشمایی که اگه روزی مال من میشدن دیگه شکوفهای باقی نمیموند، بینهایت میترسیدم. هر چی بیشتر تقلا میکردم، بیشتر میفهمیدم که طعم اسارت چطوری بود. بدنم مثل سنگ، وسط اون خلأ بیانتها معلق مونده بود. نه میتونستم از اون همزاد فرار کنم، نه حتی پلک بزنم. همزادم قدمی به سمتم برداشت. چنگالهای بلندش آروم از کنار پاهاش روی تاریکی کشیده میشد. رعشهای از تیزی اون چنگالها تو تنم افتاد. صدای خندهش هنوزم توی این خلأ میپیچید. درست وقتی میخواست به من نزدیکتر بشه یهو صدایی بم، مردونه و قدرتمند از ناکجا آباد تموم فضای سیاه دورم رو لرزوند. ـ شکوفه. همزادم از حرکت ایستاد. انگار اونم مثل من اسمش شکوفه بود که با شنیدن اسمم ناخودآگاه میچرخید و دنبال صاحب صدا میگشت. من هم با وحشتی که تو جونم لونه کرده بود، سعی کردم سرم رو بچرخونم ولی نتونستم. ـ شکوفه. صدا از همهجا میاومد؛ نه راست، نه چپ، نه بالا، نه پایین، انگار خودِ تاریکی حرف میزد. ـ بیدار شو. پاشو... نذار گیرت بندازه. همزادم یهو با خشم سرش رو چرخوند به سمتم. دندونهای تیزش رو روی هم فشار داد. غرش کوتاهی از ته گلوش بیرون اومد. بعد با نفرت زل زد بهم. اینبار با سرعت به طرفم هجوم آورد. قلبم از حرکت ایستاد. از درون میلرزیدم. ترس تو کل وجودم نفوذ کرد. چیزی تا قبض روح شدنم نمونده بود. تموم وجودم فریاد میزد... «اگه بهم برسه... کارم تمومه.» یهو صدای همون مرد اینبار به جای خلأ مثل رعد توی ذهنم کوبیده شد. چنان نعرهای زد که احساس کردم مغزم منفجر و گوشم پاره شد. ـ بیدار شو، لعنتی! صداش پر بود از خشم و عصبانیت. صاحب این صدای مرموز، بدون شک اگه جلوش بودم خفهم میکرد. اشکام بند نمیاومد. عجیب این بود که داشتم گریه میکردم ولی هیچ اشکی روی صورتم حس نمیکردم. ناخودآگاه از ته دل تو ذهنم جوابش رو دادم و داد زدم. ـ نمیتونم. همزاد لعنتی فقط چند قدم مونده بود که بهم برسه. کینه توی چشمای پوشالیش موج میزد. چرا انقدر ازم متنفر بود؟ یعنی امکان داشت این حس همون حس تنفری که به خودم داشتم باشه؟ صدای داد خشدار و نعرهوارش اینبار بلندتر توی فضا پیچید. ـ بگو الله! بیاختیار اطاعت کردم و تا به خودم اومدم، دیدم کل ذهنم پر شده از صدام که اسم خدا رو زمزمه میکردم. حتی بین صدا زدنهام فاصله و نفسی هم نداشتم. فقط بیوقفه و پشت سر هم اسم خدا رو صدا میزدم. «الله. الله. الله...» پشت سر هم، با تموم وجود. همزاد فقط یک قدم باهام فاصله داشت. چنگالش رو بالا آورد. همین که خواست صورتم رو بدره، غریزی سعی کردم چشمام رو ببندم ولی فایدهای نداشت؛ انگار باید مرگم رو با چشمای خودم میدیدم. یهو حس کردم تموم فضای سیاه دورم لرزید. بعد خلأ دورمون مثل فرفره چرخید. احساس سرگیجه کردم. همزاد یهو جیغ کشید؛ جیغی گوشخراش. انقدر صداش تیز و نازک بود که احساس کردم پردهی گوشم پاره شد. برای یک لحظه فکر کردم این خودم بودم که داشتم جیغ میزدم. اما نه... صدای اون بود؛ همون موجودی که شبیه من بود. حس کردم مایعی خیس از گوشم بیرون اومد. حواسم جمع اون همزاد شد. دیدم مثل مار به خودش میپیچید و جیغ میزد. با چنگالاش به خودش ضربه میزد و خون سیاه از بدنش بیرون میپاشید. صحنهی وحشتناکی بود، مخصوصا که انگار خودم بودم که داشتم به خودم آسیب میزدم. میدیدم که بدن خودم رو تیکهتیکه میکردم. همزاد صورتش از درد جمع شده بود. چشمای سیاهش برای اولین بار رنگ ترس گرفته بود. چشمش که بهم افتاد دستش رو به سمتم دراز کرد. ته نگاهش انگار میگفت که نجاتش بدم. قبل از اینکه بتونم تلاشی کنم، احساس کردم زیر پام خالی شد. انگار از دره پرت شدم پایین. اینبار... واقعا صدای جیغ خودم بود که همه جا پخش میشد. بدنم دوباره جون گرفته بود. انگار از قفل و زنجیر آزاد شده بود. شروع کردم دست و پا زدن. میچرخیدم. میافتادم. میترسیدم. قلبم از زمان که پرت شدم، هری ریخته بود. هر لحظه منتظر بودم با زمین برخورد کنم و له بشم. دوباره صدای همون مرد، ولی اینبار آرومتر از قبل، وسط سقوطم پیچید. ـ آروم باش، نترس... الان برمیگردی تو بدنت. ترسیده و شوکه در حالی که هقهقزنان توی حالت سقوط بودم، پرسیدم: ـ تو... کی هستی؟ چند ثانیه سکوت شد. فکر کردم دوباره تنها شدم که صداش، نرم و غمگین، تو ذهنم پخش شد. ـ محافظتم... محافظِ روحت. هنوز حرفش رو درک نکرده بودم که احساس کردم هر لحظه به سطحی نزدیکتر میشدم. باد با شدت از کنارم رد میشد؛ انگار قرار بود به زمین برخورد کنم. ضربان قلبم بالا رفت. صدای کوبش دیوونهوارش توی گوشم میپیچید. ترس مثل ماری تو بدنم میخزید. حضور عزرائیل رو نزدیکم حس میکردم. آخرین لحظه قبل از برخوردم با زمین، با تموم وجودم داد زدم. ـ پس چرا پیشم نیستی؟ چرا کمکم نمیکنی؟ من میترسم لعنتی. صدایی که از بغض و غم خشدار شده بود توی ذهنم پیچید و مثل تیری از وسط جونم رد شد. ـ تو روح کوچولوی منی... پیدات میکنم، قول میدم هر طور که شده پیدات میکنم. درست وقتی که حرفش تموم شد به شدت به سطحی نامرئی کوبیده شدم. ترسیده چشمام رو بستم و از ته دل جیغ کشیدم. با برخورد جسم سنگینی به سینم هین بلندی کشیدم و چشمام رو با وحشت باز کردم. نور سفید و تندی مستقیم تو تخم چشمام خورد. انقدر شدید بود که واسهی چند ثانیه هیچی جز سفیدی مطلق نمیدیدم. از درد و سوزش، چشمام رو بستم. قطرهی اشکی از چشمای بستهم چکید و گونهم رو خیس کرد. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۱》 همه چیز یهویی سیاه شد. نه درد شیشههای شکسته رو میکردم، نه سرمای اتاق رو. حتی صدای جیغ خودم رو هم دیگه نمیشنیدم. چشمام رو باز کردم... یا شاید فکر میکردم که باز کردم. هیچی نبود. نه سقفی بود، نه زمینی، نه دیواری، نه حتی ذرهای نور، فقط تاریکی بود؛ انگار وسط هیچ معلق بودم. خواستم نفس عمیقی بکشم، خواستم دستم رو بالا بیارم، خواستم حتی پلک بزنم اما... هیچ قسمتی از بدنم تکون نمیخورد. انگار روحم داخل جسمم زندونی شده بود و دیگه ازم فرمان نمیگرفت. وحشت، آروم از نوک انگشتام بالا خزید و توی سینهم لونه کرد. نه. نه. لطفاً نه. قدرت فکر کردنم رو انگار از دست داده بودم. فقط غریزی تلاش میکردم که حداقل ذرهای تکون بخورم. تقلا کردم. تموم زورم رو گذاشتم اما حتی انگشت کوچیکم هم تکون نخورد. اشک از گوشهی چشمم پایین ریخت، اما حتی نتونستم صورتم رو پاک کنم. «خدایا...» صدام حتی از گلوم بیرون نیومد بلکه فقط توی ذهنم پیچید. همون لحظه... صدای خندهای شنیدم. آروم، کشدار؛ خندهای که انگار از همهجا همزمان پخش میشد. موهای تنم سیخ شد. صدای خنده مثل برق تو کل وجودم پخش میشد و رعشه به دلم مینداخت. خواستم اطرافم رو ببینم، ولی هرچقدر تلاش کردم نتونستم سرم رو بچرخونم. میخواستم صاحب اون صدای خنده رو ببینم و ازش کمک بخوام. هرچند که صدایی ته ذهنم هشدار میداد که باید ازش فرار کنم. انگار صاحب خنده، خودش فهمید دنبالش میگشتم که از دل اون سیاهی... آروم نمایان شد. اول دو تا چشم بزرگ، بیشتر از حد معمول بزرگ بود و کاملا سیاه. هیچ کدوم از چشماش مردمکی نداشتن. مثل دو تا حفرهی توخالی بودن. بهشون نگاه که میکردی، حس شکاری رو میگرفتی که شکارچی بهش زل زده بود. کمکم صورتش کامل از دل تاریکی بیرون اومد. نفسم برید. چهرهش آشنا بود، خیلی آشنا. انگار سالها، هر روز و هر ساعت میدیدمش. چند ثانیه بعد فهمیدم... اون خودم بود. همون موها، همون فرم صورت، همون قد، همون لبها... انگار تصویر خودم توی آینه روبهروم ایستاده بود. فقط اندازهی چشماش خیلی درشت تر از مال من بود. غریزی نگام دوباره به اون چشمها افتاد. اون چشمها مال من نبود. ازش حس نفرت میبارید. ازش جنون میبارید. ازش لذتِ شکار میبارید. دوباره صدای خنده پیچید. اون بود که میخندید. اما... لباش اصلاً تکون نمیخورد. صداش مستقیم داخل سرم میپیچید. تقلا کردم. تموم وجودم فریاد میزد که «حرکت کن». «حرکت کن». «فرار کن» ولی هیچ فایدهای نداشت. اون موجود یا هر چیزی که بود، از تقلای من لذت میبرد. سرش رو خیلی آروم کج کرد. مثل شکارچی بود که از ترس شکارش کیف میکرد. بعد اتفاقی افتاد که آرزو کردم کاش هیچوقت چشمام رو باز نمی کردم. لبخند زد. اما لبخندش طبیعی نبود. گوشههای لبش آروم آروم، بیشتر از حد معمول کش اومدن. از دو طرف صورتش رد شدن و تا نزدیک گونههاش رسیدن. لبخندش هنوز ادامه داشت، اونقدر کش اومد که دهنش تا نزدیکی گونههای صورتش شکافته شد. ردی از خون روی شکافها دیده میشد. دندونهای سفید و براقش، یکییکی از دل اون لبخند غیرطبیعی بیرون اومدن. تیز، بلند، درخشان مثل دندونهای حیوونی که سالها منتظر شکار مونده بود. قلبم داشت از سینه بیرون میزد. اشکام بیاختیار سرازیر شدن. هوا انگار غلیظ شده بود. هر نفسی که میکشیدم، مثل قورت دادن قیر داغ پر درد بود. تقلا کردن رو رها کردم. فقط گریه میکردم. -خدایا کمکم کن. خواهش میکنم. نذار این واقعی باشه. اون موجود فقط نگام میکرد. لبخندش عمیقتر شد و صدای خندهش دوباره تموم اون خلأ بیانتها رو پر کرد. انگار قفل شدن بدنم کار اون بود. من اسیرش بودم یا شایدم شکارش. صدایی از عمق وجودم داد زد. «بدترین هیولای زندگیم... شاید خودم بودم.» -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۳۰》 بیبی سکوت کرد. فقط صدای نفسهای آرومش از پشت گوشی میاومد. وقتی متوجه شد آروم شدم و دیگه حرف نمیزنم، خیلی آهسته گفت: ـ یه چیزی ازت میخوام شکوفه. ـ چی؟ ـ از امشب... هر خوابی که دیدی، حتی اگه بیمعنی بود، حتی اگه فقط یه تیکهش یادت موند... همون لحظه که بیدار شدی بنویسش. اخم کردم. بنویسم؟ چرا باید وقت بذارم و خوابایی که ازشون متنفرم رو بنویسم؟ ـ نوشتنشون چه فایدهای داره؟ ـ خواب مثل بخاره... تا چشم باز میکنی کمکم محو میشه. اگه سریع ننویسی، اون جزئیاتی که باید یادت بمونه، از یادت میره. نگام افتاد به دفترچهی بنفش کوچیکی که روی میز آرایش، کنار چندتا کتاب افتاده بود. یعنی امکان داشت که اون خوابهای تکراری چیز مهمی توش بوده و من یادم رفته باشه؟ ـ باشه... مینویسم. بیبی با لحنی محکمتر گفت: ـ یه چیز دیگه هم قول بده بهم. متعجب گوشی رو از خودم دور کردم و نگاه کردم ببینم واقعا مخاطب بیبی بود یا کسی دیگه با صدای بیبی داشت باهام حرف میزد. خیلی داشت ازم قول میگرفت، این رفتار از طرف بیبی که فقط نصیحت میکرد مشکوک بود. ـ چه قولی؟ ـ قول بده هر اتفاقی که افتاد، هر صدایی که شنیدی، هر سایهای که دیدی... حتی اگه فکر کردی مسخرهست، بری پیش مامان و بابات. لبخند تلخی زدم. بیبی حتی با وجود این همه فاصله بین شهرهامون از اونجا من و درک میکرد. فهمیده بود که ترسیدم و روم نمیشد برم پیش مامان و بابا. ـ فکر کنم از این به بعد خوابو کامل حرومشون کنم؛ میدونم کلی اتفاق بد میافته. بیبی با تشر اسمم رو صدا کرد و گفت: - من فقط اگه بفهمم این همه بدبینیو از کی به ارث بردی. نفس عمیقی کشیدم. جوابی ندادم؛ چون جوابی نداشتم. واقعا چرا من این همه بدبین بودم؟ چرا زودتر از هر کسی تسلیم میشدم؟ حتی مامان هم قویتر از من بود اونقدر که دنبال مخفی کردن یا حتی فراری دادنم بود و نقشه میکشید. ولی من پاک مرگم رو قبول کرده بودم. شاید مشکل از من بود که دردسر بهم جذب میشد. چند ثانیه سکوت بینمون نشست. تا اینکه بیبی زمزمه کرد. ـ خدا خودش نگهدارت باشه دخترم. شب بخیر مادر. تماس که قطع شد، چند ثانیه بعد صفحه گوشی هم خاموش شد. برای چند لحظه فقط به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم؛ انگار توی تاریکی صفحهش غرق شدم. نگاهم رو به زور از گوشی گرفتم و تو اتاق چرخوندم. اتاق بزرگتر از قبل به نظر میرسید یا من اینطور حس میکردم. بیبی واقعا نوری توی تاریکیهام بود. سکوت اتاق دوباره برگشته بود. صدای جیرجیرکی از سمت کوچه میاومد. موجود پر سروصدا حاضر نبود حتی برای یک لحظه ساکت بشه. هوا سرد بود، با اینکه شوفاژ روشن بود ولی سرما توی اتاق بیشتر میشد. یا اتاق سرد بود یا من. فکر کنم بازم مشکل از من بود. گوشی رو کنارم گذاشتم. خودم رو مثل جنین روی صندلی ریلکسی جمع کردم. خیلی خسته بودم ولی جرات نداشتم حتی به خواب فکر کنم. تیک... تاک... تیک... تاک... صدای ساعت دیواری توی اتاق میپیچید. هر ثانیهای که میگذشت، انگار من رو به همون آیندهای نزدیکتر میکرد که بلقیس خانم دیده بود. بیاختیار نگاهم به پنجره کشیده شد. پرده کامل کشیده شده بود اما باد آرومی که از لای درزهای دورِ پنجره رد میشد، پردهی حریر رو خیلی آروم تکون میداد. چشمام داشت روی هم میرفت. ذهنم دستور خاموش باش میداد. یکی تو گوشم انگار لالایی میخوند. «بخواب» نه نباید بخوابم. با عجله سرم رو تکون دادم. تند تند پلک زدم تا چشمام از خماری دربیاد. نه... نباید بخوابم. حداقل نه امشب... از جام بلند شدم تا برم یک لیوان آب سرد بخورم تا شاید خواب از سرم بپره. همین که دستم رو دستگیرهی در نشست. تق... صدای آرومی از پشت پنجره اومد. خشکم زد. موهای پشت گردنم سیخ شد. انگار یکی یک سطل آب یخ ریخت روی کمرم که تا مغز استخونم یخ کرد. نفسم توی سینه حبس شد. کنجکاوی به ترسم غلبه کرد و آروم سرم رو برگردوندم. پرده هنوز کشیده بود اما... انگار که کسی، خیلی آروم، از پشت پنجره روی شیشهش ضرب گرفته بود. تق... تق... تق... با قدمهای لرزون به سمت پنجره رفتم. جرئت نداشتم پرده رو کنار بزنم. فقط بیحرکت روبهروش ایستادم. بین کنار زدن و نزدن مونده بودم که یهو جلوی نگاه خشک شدم، پرده انگار با نیرویی نامرئی به کنار کشیده شد و تصویر پشت پنجره درست روبهروم نمایان شد. شوکه به اون چشمای وحشتناک که بهم زل زده بودن نگاه کردم. بدنم خشک شده بود. باورم نمیشد همچین چیزی جلوم وجود داشت. فاصلهی بین من و اون رو فقط یک پنجره حفظ میکرد. پاهام از ترس قفل شده بود. حتی جیغ هم نمیتونستم بکشم. دستش رو به سمتم گرفت. انگار میخواست از شیشهی پنجره رد بشه و بهم چنگ بزنه. همینکه سر انگشتش به پنجره خورد، صدای جیغ بلند و از ته دلم با صدای ترکیدن شیشههای پنجره یکی شد. - پیدات کردم. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۹》 (شکوفه) اتاقم تاریک بود. پرده رو کشیده بودم. نمیخواستم دوباره از بیرون پنجره سایهای ببینم. از وقتی فهمیدم اون موجود مرموز جام رو پیدا کرده بود و داشت میاومد دنبالم، حتی میترسیدم تو اتاقم تنها بمونم. حال بد مامان و نگرانی بابا اجازه نمیداد که برم و مزاحمشون بشم. نور کمرنگ آباژور، گوشهای از اتاق رو روشن کرده بود. میترسیدم لامپ اتاقم روشن باشه و یهو از ناکجا آباد چیزی جلوم ظاهر بشه. حداقل توی تاریکی اگه چیزی هم میاومد، من متوجه نمیشدم. با این فکرهای مسخره داشتم خودم رو گول میزدم تا حرفهای اون دعانویس از ذهنم بیرون بره. روی صندلی ریلکسی نشسته بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم. از زمانی که از بیمارستان برگشته بودیم، حتی لباسام رو هم عوض نکرده بودم؛ جونی تو بدنم نمونده بود. بوی بیمارستان از روی لباسام تو بینیم میپیچید و حالت تهوعم رو بیشتر میکرد. حتی یادآوری اون چند ساعت توی بیمارستان و دکتری که جونش رو انگار میخواستن بگیرن تا از حال مامان خبری بهمون بده، معدم رو فشار میداد. گوشیم چند دقیقه بود که توی دستم میلرزید. از زمان بیمارستان تا الان هر کسی که از حال مامان فهمیده بود با من و بابا تماس میگرفت. بابا جواب میداد. ولی من حاضر نبودم با این اوضاع روحیم و ذهن آشفتهم زیر رگبار بازجوییهاشون له بشم. میخواستم اینبار گوشیم رو کلا خاموش کنم تا راحت بشم که چشمم خورد به اسم مخاطبم... بیبی بود. انگار نور امیدی وسط تاریکی دورم روشن شد. بالاخره دکمهی تماس رو با انگشت لرزونم زدم و کنار گوشم گرفتم. همین که صدای آشنای بیبی توی گوشی پیچید، بغضی که از مطب بلقیس خانم تا خونه قورتش داده بودم، دوباره گلوم رو گرفت. ـ الو. دختر جانم... خوبی دخترکم؟ الو؟ شکوفه؟ مادر میشنوی؟ انگار حالم رو میدونست. انگار خبر داشت بغض بزرگی اندازه سیب تو گلوم گیر کرده بود. کافی بود حرف بزنم تا بترکه و سیل راه بیوفته. - میدونم مادرجان... ترسیدی! هم مامانت، هم اون حرفای ترسناکی که بهت زدن. حق داری جونم. حق داری دخترم... حق داری. ولی اگه تسلیم ترست بشی مامان جان از همون اول بازی رو باختی. نذار دشمن شاد بشی عروسکم... نذار. نفسم رو آروم با فوت بیرون دادم. بغض توی گلوم مثل خنجر زخمیم میکرد. داشت آرومآروم خفهم میکرد. چشمام از اشکهای نریختهم میسوخت. ـ بیبی... با اولین کلمه بغضم چنان ترکید که صدای هول کرده بیبی هم نتونست جلوم رو بگیره. سریع با دستم جلوی دهنم رو گرفتم تا صدام نره بیرون. نمیخواستم مامان و بابا با اون حالشون نگران من بشن. از پشت گریههای دیوونهوارم صدای قربون صدقههای بیبی رو میشنیدم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم انگار اشکام روی هم تلنبار شده بودن و الان که سد راهشون ترکیده بود، میخواستن تو خودشون غرقم کنن. - شکوفهی من... قربون اشکات برم مادر. چه دردی میکشی مادر. اون مامان و بابات به جای اینکه قوی باشن و به تو برسن... ای خدا بزرگیت و شکر. جاها عوض شده، اولاد باید مادر و پدرشو تیمار کنه. بعد از کلی گریه کردن بالاخره چشمهی اشکم خشک شد. چشمام پف کرده بود. سرم تیر میکشید. با اینکه تازه یک دونه آلفن خورده بودم و سر دردم آروم شده بود، به خاطر گریهم باز دوباره شروع شد. با صدایی که از ته چاه در میومد، بدون اینکه چیزی رو ازش پنهون کنم، از اول همه چیز رو براش تعریف کردم. از لحظهی ورودمون به مطب دعانویس تا همین چند دقیقهی قبل که پیش مامان بودم و قرصهای تجویز شده از طرف دکترش رو میدادم. بیبی به هر چیز جدیدی که ازم میشنید واکنش نشون میداد. به قسمت مرگم که رسیدم چنان جیغی کشید که خودم بیشتر ترسیدم. صداش از پشت گوشی فاصله گرفت، انگار تلفنش رو ول کرده بود و دور شده بود. نکنه حالش مثل مامان بد شد؟ ما زنهای خانوادهی مادری، همه دل نازک و حساس بودیم. از مامانی که حتی ناخواسته اگه مورچهای رو له میکرد، میشست براش گریه میکرد و عذاب وجدان داشت چه توقعی داشتم؟ که با شنیدن مرگم فشارش نیوفته؟ که دکترش نگه شانس آوردین زود آوردینش، سکته رو شاخش بود؟ چند ثانیه اون طرف خط سکوت شد. بعد بیبی آه بلندی کشید. ـ شکوفه بلند شو، بلند شو مادر وسایلتو جمع کن، بیا پیش خودم. لبخند تلخی روی لبم نشست. با دست آزادم چشمام رو ماساژ دادم. ـ دلم میخواد بیام بیبی... ولی فکر نکنم بذارن. ـ چرا؟ ـ چون مامان و بابام نقشههای دیگه دارن. گفتم که... از وقتی از بیمارستان برگشتیم، دیگه یه لحظه هم ولم نمیکنن. مطمئنم همین الانشم بابا هر چند دقیقه میاد پشت در اتاقم تا صدام رو بشنوه و خیالش راحت بشه. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به بالشتک پشتم تکیه دادم. ـ حال مامانم خیلی بد شد. فشارش اونقدر افتاده بود که دکتر گفت اگه چند دقیقه دیرتر میرسیدیم، احتمال سکته داشت. خدا بهمون رحم کرد. چند لحظه سکوت کردم. ـ بابامم چیزی نمیگه... ولی میشناسمش. وقتی ساکت میشه یعنی بیشتر از همیشه داره فکر میکنه. با آه جانسوزی که از ته دلم کشیدم ادامه دادم. ـ الانم همش دارن دربارهی من حرف میزنن. بیبی آروم پرسید: ـ چیزی شنیدی؟ ـ آره. نگام به در بستهی اتاقم افتاد. ـ چند دقیقه پیش رفتم به مامان قرصاشو بدم بخوره. نزدیک اتاقشون که شدم، صدای مامانم و شنیدم. با کلافگی دستی لای موهای بهم ریختم کشیدم. ـ داشت به بابا میگفت وسایلمونو جمع کنیم بریم جنوب. میگفت اون هیولا اونجا نمیتونه منو پیدا کنه. تازه میگفت اگه لازم شد، بعدش بریم غرب، شرق، حتی خارج از کشور. خندیدم. عصبی بودم. خسته بودم. میترسیدم. دلم دوباره گریه میخواست؛ اینبار با صدای بلند. انقدر توی دلم به زمین و زمان فحش دادم، که حالم از خودمم بهم میخورد. ـ انگار برنامه دارن کل دنیا ببرنم تا از یه موجودی که معلوم نیست اصلاً انسانه یا نه قایمم کنن. بیبی چیزی نگفت. دوستش داشتم مخصوصا وقتی میدونست کی و چه موقع باید سکوت کنه تا طرفش درد و دل کنه و خالی بشه. ـ ولی من نمیخوام برم. اصلا نظرمو نپرسیدن. ـ چرا دخترم؟ چشمام رو بستم و با ناله گفتم: ـ چون اگه واقعاً قرار باشه بمیرم... صدام خفهتر شد. ـ ترجیح میدم تو خونهی خودم بمیرم. تو کشور خودم، نه یه جای غریبه که حتی خاکشم برام آشنا نیست. نگام روی عکسهای قاب شدهی دیوار چرخید. تخت، پنجره، روی کتابخونه... انگار داشتم با همشون خداحافظی میکردم. بیبی با صدایی که معلوم بود که داشت گریه میکرد گفت: - زبونت و گاز بگیر. زبونم لال مگه اون زنه خداست که تا گفته میمیری باورتون شده و از زندگی بریدین؟ - بیبی مگه خودت همیشه نمیگی مرگ حقه. حقم داره میاد تا ادا بشه. کسی چه میدونه شاید اصلا اون هیولایی که میگن همون عزرائیله؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام درخواست انتقال به تالار برتر رو دارم- 61 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۸》 بابا که هنوز شوک از صورتش نرفته بود با التماس گفت: ـ خانم دکتر... خواهش میکنم. هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدین. حتی اگه یه درصد امید باشه، هر چقدر هزینهش باشه میدم. بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند. نگاهش بین من و بابا چرخید. انگار با خودش میجنگید. حالا توی این اتاق تاریک، من تنها کسی نبودم که ترسیده بود. مامان هم با گریههایی که نمیتونست جلوشون رو بگیره در ادامهی حرف بابا گفت: - من و همسرم همین یهدونه بچه رو داریم. هفت سال نذر و نیاز و دعا نتیجهش شده همین بچه. تروخدا نزار از دستم بره. نذار ازم بگیرنش. بلقیس خانم که معلوم بود، دلش به حال گریههای مامان و صدای عاجز بابا سوخته ، در آخر آه بلندی کشید. ـ باشه... فقط یه بار دیگه امتحان میکنم. ولی اگه اینبار هم جلومو بگیره، دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد. از جاش بلند شد. زیر لب وردی آروم زمزمه کرد؛ کلماتی که نه من فهمیدم چی بود، نه بابا و مامان. سمت کشوی میزش رفت، از داخلش یک گوی شیشهای سفید درآورد و روی سطح صاف میز گذاشت. کف دوتا دستاش رو روی گوی گذاشت و کامل پوشوندش. بعد چشماش رو بست. سکوت اتاق رو فقط صدای زمزمههای نامفهومش پر کرده بود. هر بار وسط زمزمههاش که اخم میکرد، صدای نفسهای بریدهی ما هم بلند میشد. این آخرین فرصت من و خانوادم برای نجات بود. لبهای مامان بیصدا تکون میخورد، فکر کنم داشت آیت الکرسی میخوند. چند دقیقهی سنگین و پر از سکوت گذشت. یهو دیدم گوی سفیدِ زیر دستش کمکم داشت سیاه میشد. اولش فکر کردم تو تاریکی اشتباه دیدم ولی بعد تقـــــــــ! گویِ زیر دستش با صدای بلند و وحشتناکی ترکید. تیکههای شیشه به اطراف پرت شدن. از صدای ترکیدن گوی، مامان جیغ کشید و دستش رو حائل صورتش کرد. بابا هم چرخید و مامان رو توی بغلش قایم کرد تا آسیب نبینه. من شوکه فقط تو جام تکون محکمی خوردم. اگه با چشمای خودم نمیدیدم، فکر میکردم کار خود بلقیس خانم بود. بلقیس خانم با درد دستش رو عقب کشید. خون از کف دستش روی میز میچکید. با صدای آخ بلندش، مامان و بابا به سمتش چرخیدن و نگران از جاشون بلند شدن. همین که جلوی میزش رسیدن یهو گفت: ـ فهمید. همه با تعجب و ترس بهش نگاه کردیم. هنوز توی همون حالت قبلش با چشمای گشاد شده، به فضای روبهروش خیره مونده بود. لبهاش میلرزید. صدای نفسهاش بلند بود. ـ عصبانیه. بابا با نگرانی گفت: ـ کی؟ بلقیس خانم با وحشت زمزمه کرد. ـ اون فهمیده دارم آیندهی شکوفه رو میبینم. دیگه نمیذاره، دیگه نمیتونم. دست خونیش رو محکم روی سینهش فشار داد و با چهرهای که از درد تو هم رفته بود ادامه داد. ـ فقط یه تصویر دیدم. همین... همین یه تصویر... صداش شکست و با درد گفت: ـ شکوفه... روی زمین افتاده بود. دورش پر از خون بود. رنگ صورتش مثل مردهها سفید بود. بعد دیدم... اشکاش پشت سر هم میریختن و به خاطر نور کمی که داخل اتاق میافتاد، برق میزدن. ـ قلبش... نبود. مامان شوکه چند قدم عقب رفت. بابا دستش روی قلبش نشست. - جای قلبش خالی بود. انگار... سینهش و دریده بودن و قلبشو برداشته بودن. اتاق توی سکوت مرگباری فرو رفت. مامان چرخید به سمتم و نگاهی وحشتزده به من کرد. لبهاش تکون خورد، اما هیچ صدایی ازش در نیومد. یهو دیدم چشماش سفید شد و همونجا بیهوش روی زمین افتاد. ـ ناهید! بابا خودش رو بهش رسوند و سر مامان رو توی بغلش گرفت. ـ ناهید... چشماتو باز کن. تا اومدم بدوئم سمتشون، بابا بدون معطلی مامان رو بغل کرد و با عجله از اتاق بیرون دوید. ـ یکی آب بیاره! صدای بابا توی سالن پیچید. من مات و مبهوت پشت سرشون راه افتادم. ذهنم هنوز از شنیدن خبر اینکه با چه وضعی مردم، توی شوک بود. قلبم خیلی سریع محکم میزد. سرم گیج میرفت. نمیدونستم باید چیکار کنم. از یک طرف میترسیدم از حال مامان که یک وقت چیزیش نشده باشه و از طرف دیگه میترسیدم از اینکه قرار بود در آینده قلبم رو در بیارن. تا رسیدم به در صدای بلقیس خانم از پشت سرم بلند شد. ـ شکوفه. سریع برگشتم به سمت صداش و با نگاهی گیج بهش خیره شدم. صورتش رنگ به رو نداشت. دست خونیش رو محکم با دستمال گرفته بود. ـ یه چیزی هست که باید بدونی. نخواستم جلوی پدر و مادرت بگم. با تردید جلوتر رفتم. منتظر بهش نگاه کردم. دیگه خبری براشون بدتر از مرگم مگه بود که نباید میشنیدن؟ ـ آینده... همیشه ثابت نیست. با یه تغییر کوچیک حتی به اندازهی بال زدن یه پروانه، ممکنه همه چیز عوض بشه... پس قرار نیست که حتماً بمیری. نفس توی سینهم حبس شد. قلبی که قرار بود در آینده گم بشه، زیر دستم مثل بمب ساعتی نبض میزد. ـ پس... من چیکار کنم؟ بلقیس خانم چرخید و به تابلوی پشت سرش نگاه کرد. همون جملهی «خوابها، دریچهی اسارت یا آزادیِ جهاناند.» همونطور خیره به تابلو گفت: ـ خواباتو دستکم نگیر. رازها خودشونو توی خوابها پنهون میکنن. حتی مسخرهترین خوابها هم ذرهای حقیقت توی خودشون دارن. اگه راز خواباتو بفهمی ممکنه آزاد بشی یا برای همیشه... اسیر بشی. همینطور بهش خیره بودم و حرفاش رو توی ذهنم مرور میکردم تا بفهمم چی داشت میگفت. سر درد کلافم کرده بود. حالم بد بود و هر لحظه منتظر بودم غش کنم، ولی شانس باهام یار نبود. سرگیجه و درد توی بدنم ادامه داشت اما غرق شدن توی خوابی که لبریز از بیخبری بود نصیبم نمیشد. ـ یعنی برم دنبال خوابام؟ چرخید و به چهرهی گیج و حیرونم لبخند تلخی زد. ـ آره برو. خوابت اشاره به جنگل داره. اگه بفهمی اون جنگل کجاست، شاید بتونی راز همه چیز و بفهمی. یهو ساکت شد. آب گلوش رو قورت داد. انگار تردید داشت اما برای چی؟ ـ و یه چیز دیگه. اون مردی که توی خوابات میبینی... یا همون محافظته یا همون کسیه که یه روز قلبتو از سینهت بیرون میکشه. وقتی دید هیچ واکنشی نشون ندادم به سمتم اومد و دستاش رو دو طرف بازوهام گذاشت. بازوهام رو فشاری داد و گفت: - دخترم، شناختنش فقط دست خودته؛ فقط خودتی که میتونی حقیقتو پیدا کنی. فقط خودت میتونی جلوی مرگت و بگیری. بیحال نگاش کردم. انگار تو فضای دیگهای سیر میکردم. حرفاش رو میفهمیدم ولی ذهنم انقدر خسته بود که درک نمیکردم چی میگفت. ـ ممنون، خانم دکتر ساناز احمدی. واقعاً لایق تموم تعریفهایی که ازتون میکنن هستین. لبخند خستهای بهم زد. با شنیدن صدای بابا که اسمم رو صدا میزد و میگفت برم پیششون، دستاش رو از روی بازوهام برداشت. با قدمهای نامنظمی به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. همین که در باز شد، همهی مراجعه کنندههایی که توی سالن پذیرش بودن چرخیدن به سمتم. بیتوجه به نگاههای کنجکاو، بدون اینکه به عقب برگردم گفتم: - خداحافظ. منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون اومدم. ***** (ماهراز) ماه راز از پشت پنجرهی اتاق بلقیس، رفتن شکوفه رو تماشا کرد؛ دختری که نمیدونست آسمون، بیشتر از چیزی که فکرش رو میکرد، حواسش بهش بود. در که بسته شد، بلقیس چند لحظه بیحرکت به در بسته خیره موند. زیر لب، با صدایی که فقط خودش میشنید، زمزمه کرد. ـ حیف... حیف کاری ازم برنمیاد، وگرنه دوست داشتم کمکش کنم. هوای اتاق ناگهان چند درجه سردتر شد. نور کمرنگی که از پنجره به داخل میتابید، انگار آرومآروم بلعیده شد. سایهای سیاه از گوشهی اتاق مثل دود، روی زمین خزید. لحظه به لحظه قد کشید، پیچید و آروم شکل یک انسان رو به خودش گرفت؛ انسانی که هیچ صورتی نداشت، فقط دو چشم براق از تو دل تاریکی میدرخشید. بیصدا به سمت بلقیس قدم برداشت. تنها صدای برخورد سمهاش با کف سنگی اتاق، سکوت رو میشکست. تق... تق... تق... وقتی پشت سر بلقیس ایستاد، سایهش تموم نور مقابل اون رو بلعید. دست سرد و سیاهش رو آروم روی شونهی بلقیس گذاشت. بلقیس پلکهاش رو بست و بیاونکه برگرده عقب با صدایی لرزون زمزمه کرد. ـ به نظرت اشتباه کردم که بهش نگفتم عجله کنه؟ آخه زمان زیادی تا مرگش نمونده.- 55 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۷》 قبل از اینکه بلقیس خانم فرصت بده کسی حرفی بزنه، با عجله پرسید: ـ شکوفه... خوب فکر کن. نگاهش عجیب جدی شده بود. ـ تا حالا توی خواب... اون مرد کاری باهات کرده؟ اخمام تو هم رفت. منظورش از کاری دقیقا چی بود؟ مامان و بابا با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کردن. بابا مشتش رو گره کرد. مامان رنگش پرید. میشد فهمید از چهرهشون که با این سوال تا کجاها پیش رفته بودن. دندونهای چفت شدهی بابا، بهت و اشکهای جمع شده تو چشمای مامان بیشتر از هر زمانی خجالت زدم میکرد. ـ یعنی چی؟ ـ مثلاً... مکثی کرد و بعد با اشاره به پیشونیش گفت: ـ به پیشونیت دست زده؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم. ـ نه. دستاش رو نشونم داد و توی هم قفل کرد. ـ دستتو گرفته؟ ـ نه. ـ بهت آسیب زده؟ زخمیت کرده؟ جای کبودی یا خراش بعد از بیدار شدن روی بدنت مونده؟ ـ نه. بلقیس خانم کلافه از «نه» گفتنهای پشت سرهم پوفی کشید و اینبار با دقت نگاهم کرد. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چند ثانیه سکوت کرد. انگار نمیدونست چجوری من رو راضی کنه که قفل دهنم رو باز کنم و به جای جوابهای تک کلمهای، قشنگ براش توضیح بدم. مامان و بابا هم منتظر به من نگاه میکردن، انگار هر لحظه منتظر بودن چیزی که تو ذهنشون بود رو بگم و نابودشون کنم. بلقیس خانم خیلی آروم، انگار از پرسیدن سؤال بعدی خودش هم معذب باشه، گفت: ـ تا حالا... نفس عمیقی کشید. با صدای آرومتری پرسید: ـ بوسیدت؟ یک لحظه همهچی توی اتاق متوقف شد. سکوت انقدر سنگین بود که صدای نفسهامون رو میشنیدم. فضای معذب کنندهای بود. خجالت میکشیدم حتی به بغل دستم نگاه کنم. دمای بدنم رفت بالا و معدم مثل دیگ آب جوشید. آب دهنم رو به سختی قورت دادم که بهخاطر خشکی گلوم، مثل خنجر رفت پایین. مامان با تعجب نگام کرد. بابا هم ابروهاش بالا رفت. صورتم یکدفعه سرخ شد. ـ ن. نه... خواستم انکار کنم اما تصویر اون خواب لعنتی مثل برق از جلوی چشمم رد شد. دیشب وقتی توی جنگل خوردم زمین، اون بلندم کرد، بعدم صورتم رو بین دستاش گرفت و لبش نشست روی لبم... پلکهام رو روی هم فشار دادم. تا اون حس برام زنده نشه. هنوز داغی لبش رو روی لبم حس میکردم. ـ من... مامان با نگرانی گفت: ـ شکوفه؟ لب پایینم رو گاز گرفتم. از خجالت جرئت نمیکردم حتی به بابا نگاه کنم. با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم: ـ یه بار. صدای هین مامان تو صدای سرفههای بابا گم شد. - تو خواب. لبم و بوسید... هنوز جملهم تموم نشده بود که صدای نالهی بلقیس خانم بلند شد. ـ وای. دستش رو محکم روی سینهش گذاشت. رنگش پرید. ـ نه. نه... این نباید اتفاق میافتاد. مامان هراسون از جاش بلند شد. بابا انگار آماده بود همون لحظه یقهی یکی رو بگیره. از شانس قشنگم بابام روی من حساس بود و الان یکی تو خواب به دخترش دست زده بود. با اینکه بابا فرد صبور و منطقی بود ولی همونقدر روی خانوادش غیرت داشت و حساس بود. تموم نگرانیش این بود که خانوادش آسایش داشته باشن. حالا یکی آسایشش رو بهم زده بود و بدون شک دشمن شمارهی یک بابا شده بود. ـ چی شده؟ بلقیس خانم با دست لرزون به من اشاره کرد. ـ مهرت کرده. قلبم انگار یک ضربه جا انداخت. دهنم خشک شد و ناخودآگاه لبام رو روی هم فشار دادم. نفس توی سینهم حبس شد. انگشتام بیاختیار مشت شدن و سرمایی از ستون فقراتم بالا رفت. بابا با اخم گفت: ـ یعنی چی مهرش کرده؟ بلقیس خانم نفسش بند اومده بود. ـ اون بوسه... بوسهی معمولی نبوده. اگه چیزی که من فکر میکنم درست باشه، اون مرد با اون بوسه مُهرشو روی روح شکوفه گذاشته. مامان با ناباوری سریع گفت: ـ مهر... یعنی چی؟ بلقیس خانم با صدایی که هنوز میلرزید گفت: ـ یعنی دیگه فقط توی خواب دنبالش نمیگرده... دیگه جای شکوفه رو پیدا کرده. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه. دستهای لرزونش و شونههای خمیدهش من رو میترسوند. ـ تا قبل از اون بوسه، فقط ردّ روحش رو حس میکرده. اما بعد از اون بوسه... راهش باز شده. بابا با صدای خشداری پرسید: ـ یعنی؟ بلقیس خانم آهسته سرش رو تکون داد. ـ یعنی داره میاد دنبالشو این بار... ممکنه فقط توی خواب نباشه به محض اینکه جملهش تموم شد، انگار تموم جونش خالی شد. بیرمق روی مبل نشست، دستهای لرزونش رو به هم قفل کرد و چند لحظه فقط به نقطهای نامعلوم خیره موند؛ انگار خودش هم از چیزی که به زبون آورده بود، وحشت داشت. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۶》 بلقیس خانم حتی پلک هم نمیزد. انگار دو تا خاطرهای که مامان و بابا براش تعریف میکردن، تیکههای گمشدهی پازل زندگی ما بود که دنبالشون میگشت. بعد از اینکه مامان بابا خاطراتشون رو تعریف کردن و تموم شد، آروم گفت: ـ نه. بعد سرش رو تکون داد. انگار داشت چیزایی که فهمیده بود رو بالا و پایین میکرد تا برامون به زبون ساده و قابل فهم بگه. ـ این دیگه نمیتونه اتفاقی باشه. مامان با نگرانی که توی حرکاتش مشخص بود پرسید: ـ یعنی چی؟ بلقیس خانم دستاش رو توی هم قفل کرد. هر وقت میخواست چیزی که ذهنش رو درگیر کرده بود توضیح بده، همیشه دستاش رو توی هم قفل میکرد. ـ توی هر دو اتفاق... یه نفر قبل از اینکه دیر بشه، شکوفه رو نجات داده. بابا سریع گفت: ـ ولی ما که کسی رو ندیدیم. ـ لازم نیست دیده باشین. بعد نگاهش رو به من دوخت. انگار چیزی رو میدونست که من از شنیدنش قرار نبود خوشحال بشم. ـ بعضی موجودات، تا وقتی نخوان، دیده نمیشن. نفسم بند اومد. برای بار هزارم تنم لرزید. معدم تیر کشید. استرس و ترس بالاخره به معدمم رسید. واکنش ترسیدهی من رو که دید ادامه داد: ـ چیزی که من حس میکنم اینه که اون موجود، سالها اطراف شکوفه بوده. نه از وقتی خوابها شروع شده... خیلی قبلتر. شاید... از همون روزی که به دنیا اومده. مامان با وحشت دستش رو روی گلوم گذاشت و گفت: ـ یعنی از نوزادی کنار دخترم بوده؟ ـ احتمال داره. بابا کمکم اخماش تو هم رفت. خودش رو روی مبل جلو کشید و دستاش رو روی زانوهاش قفل کرد. ـ یه دقیقه... اگه اون موجود این همه سال محافظ دخترم بوده... پس چرا الان این خوابای وحشتناک شروع شده؟ اصلا مگه نگفتین اون داره دنبال دخترم میگرده؟ چجوری از تولدش کنارش بوده؟ بلقیس خانم چند لحظه تو سکوت فکر کرد. از حرکت لباش میشد فهمید جواب رو میدونست ولی مونده بود چجوری برای ما بگه که ما بفهمیم. ـ ببینین، من گفتم دنبال دخترتونه. وقتی پیداش کنه، خب مسلما سریع میاد دنبالش. تا اینجاش کاملا درسته ولی دلیل اینکه چرا از تولد پیشش بوده و یهو شکوفه رو گم کرده یا به هر دلیلی ازش دور افتاده رو منم نمیدونم. فقط میدونم چون یه چیزی این وسط تغییر کرده الان شکوفه داره خواب میبینه. ـ چی تغییر کرده؟ ـ نمیدونم. اما هر طلسمی یه زمانی ضعیف میشه. هر عهدی یه زمانی شکسته میشه، هر موجودی بالاخره تصمیم میگیره خودشو نشون بده. بعد نگاهش رو از بابا گرفت و مستقیم به من نگاه کرد. ـ شکوفه... اولین باری که چشماشو دیدی کی بود؟ کمی فکر کردم. اولین باری که چشماش رو دیدم، همین شب قبل بود. شبهای قبلش فقط صداش رو میشنیدم. ـ اگه اشتباه نکنم اولین بار همون دیشب بود ولی من الان به همهچی شک دارم. شاید قبلا هم دیدم ولی یادم نیست. ـ عیبی نداره. بگو ببینم قبل از اون فقط حسش میکردی؟ ـ آره. یعنی اول فقط فرار میکردم. بعد صداش اومد. بعد چشماشو دیدم. بعد... ذهنم شروع به یادآوری خوابام کرد. برای یک لحظه حس کردم داخل همون جنگلم. مامان و بابا که دیدن من ساکت شدم، چرخیدن و منتظر نگاهم کردن. لب خشک شدهم رو با زبونم خیس کردم و گفتم: ـ بعد کمکم نزدیکتر شد. بلقیس خانم آروم زیر لب گفت: ـ دقیقاً همون چیزیه که میترسیدم. بابا کلافه شد. هم از تاریکی اتاق که با گذشت زمان بیشتر میشد و هم از گرههای کوری که هی اضافه میشد. ـ خانم محترم، لطفاً واضح حرف بزنین. بلقیس خانم اینبار بدون مکث گفت: ـ اون موجود، هر بار یه قدم به شکوفه نزدیکتر شده. اول فقط حضورش، بعد صداش، بعد چشماش، بعد لمسش... نگاهش روی صورتم ثابت موند. ـ و مرحلهی بعد... یک دفعه سکوت کرد. مامان با صدایی لرزون گفت: ـ مرحلهی بعد چیه؟ وای جون به لب شدم بگین دیگه. بلقیس خانم جواب نداد. انگار دلش نمیخواست اون جمله رو به زبون بیاره. بابا عصبانی از حال مامان و استخاره گرفتنهای زیاد خانم دکتر محکمتر پرسید: ـ خانم احمدی... مرحلهی بعد چیه؟ بلقیس خانم آه بلندی کشید. ـ دیدن کامل چهره. قلبم هری ریخت. یعنی من قرار بود امشب یا چند شب دیگه کامل صورتش رو ببینم. یعنی قرار بود بالاخره چهرهی صاحب اون چشمای عسلی برام رونمایی بشه. با اینکه باید از دیدن اون موجود مرموز میترسیدم، ته دلم کنجکاو بودم بدونم صاحب اون چشمای عسلی چه شکلی بود. ـ بعد از اون... نگاهش رو از من گرفت. دور اتاق تاریک چرخوند. ـ معمولاً دیگه فاصلهای بین دو طرف باقی نمیمونه. مامان خسته و ترسیده گفت: ـ یعنی میاد؟ ـ اگه چیزی جلوشو نگیره... بله. یک سرمای عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت. برای اولین بار، اون جنگل لعنتی، اون چشمای زردِ عسلی، اون صدای بم... دیگه فقط یک کابوس به نظر نمیرسیدن. بلقیس خانم دوباره کارتهای تاروت رو جمع کرد اما درست لحظهای که آخرین کارت رو برداشت دستش لرزید. انگار که یک تصویر دیگه دیده باشه. رنگش دوباره پرید. خیلی آروم، طوری که انگار با خودش حرف میزد، زمزمه کرد. ـ نه. این امکان نداره. مامان که کنجکاویش جلوتر از خودش اعلام حضور میکرد فوری پرسید: ـ چی شده؟ اون چیه؟ بلقیس خانم به هیچکدوم از ما نگاه نکرد. از چیزی که فهمیده بود انگار میترسید. پام بیاختیار روی زمین ضرب گرفت. چشمام برای دیدن صورت بلقیس خانم ریز شدن. توی اون تاریکی سخت میشد چیزی دید. نور بیرون هم کمک زیادی نمیکرد. بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. بالاخره صداش توی اتاق پیچید و بعد خیلی آرام گفت: ـ اون... انگار شکوفه رو پیدا کرده.- 55 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام خسته نباشید رمان منم نقد میکنید مخصوصا از نظر پاراگراف بندی و نگارشی خیلی نیازه ممنون -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۵》 قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، صدای در بلند شد و سر منشی اومد داخل. چشماش توی اتاق چرخید تا نگاهش به خانم دکترش افتاد گفت: - خانم دکتر یه آقایی اومده تو نوبته، دیوونه کرد منو انقدر که داد و قال راه انداخت. - مشکلش چیه؟ منشی در رو بیشتر باز کرد و جوری جلوی در ایستاد که داخل اتاق برای آدمهای بیرون قابل دید نباشه. پوف کلافهای کشید و با حالت گریهوار گفت: - عجوله. میگه من سر وقتی که گفتی اومدم چرا دوساعته منو منتظر گذاشتین... خانم دکتر یارو چرت میگه، کلا تایم خانم راد یه ساعت و نیم بوده که هنوز نیم ساعتش مونده. بعد با شیطنت بامزهای رو به ما لبخند زد و صداش رو آورد پایینتر و گفت: - دَکِش کنم بره؟ یا خَرش کنم تا نوبتش بشه؟ بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند و فقط نگاهش کرد، بعد آروم با دستش اشاره کرد که بره و هم زمان گفت: - بگو اتاقم پر از جادو و موکل شده. اگه نمیترسه بمونه که الان نوبتش میشه، اگه هم عجله داره یه وقت برای فردا بده بهش. منشی با گفتن چشم بیرون رفت و در اتاق رو بست. صدای بسته شدن در با صدای منشی که داشت مراجعه کنندهی عجول رو صدا میزد، یکی شد. بلقیس خانم بیتوجه به مکالمهی پشت در، دستش رو سمت جعبهی چوبی روی میز برد و دستهای از کارتهای تاروت رو بیرون آورد؛ همون کارتهایی بود که قبلا از روی میز جمعشون کرد و مرتب داخل جعبه گذاشت. کارتها رو بین دو دستش گرفت، چشماش رو بست و زیر لب چیزهایی رو زمزمه کرد که نه من فهمیدم چی بود، نه مامان و بابا. چند ثانیه بعد چشماش رو باز کرد و کارتها رو مقابلم گرفت. ـ شکوفه... بدون فکر کردن، فقط با کمک حست... سه تا کارت بردار. با تردید نگاهش کردم. همهی کارتها پشتشون به من بود و تصویرشون رو نمیتونستم ببینم. تمرکز نداشتم. سردرد و تپش قلبم بدتر ذهنم رو بهم میریخت. دهنم خشک شده بود؛ انقدر تو حقیقتهای جدید غرق شدم که حتی وقت نکردم یک لیوان آب بخورم. نگاهم بین کارتها میچرخید؛ انگار انتخاب کارتها حکم مرگ و زندگیم رو میداد. ـ همینطوری فقط بردارم؟ ـ آره... هر کدوم دستت رفت سمتش. فکر نکن فقط بردار. نفسم رو بیرون دادم و بدون فکر اضافه سه تا کارت از وسط دسته بیرون کشیدم. بلقیس خانم یکییکی کارتها رو از دستم گرفت. اولی رو برگردوند، ابروهاش کمی توی هم رفت. دومی رو برداشت... رنگ صورتش کمکم عوض شد. سومی رو که برگردوند... یک دفعه انگار برق گرفتش، هر سه کارت از دستش افتاد روی میز. هر سه ناخودآگاه از جا نیمخیز شدیم. آماده بودیم هر لحظه اگه غش کرد، بپریم و بگیریمش. ـ خانم دکتر...؟ هر چی صداش کردیم جوابی نداد؛ اصلاً انگار صدای ما رو نمیشنید. چشماش به کارت آخری که برگردوند خیره مونده بود. لباش آروم تکون خورد. ـ اون؟ یهو سکوت کرد؛ سرش رو به سمتی از اتاق کج کرد، انگار داشت به حرف کسی گوش میداد. بعد خیلی آروم گفت: ـ نه... من فقط... دوباره ساکت شد. رنگش لحظهبهلحظه بیشتر میپرید. بابا با تعجب گفت: ـ با... با کی حرف میزنین؟ بلقیس خانم اصلاً جوابش رو نداد. چند ثانیه بعد نفسش لرزید و با صدایی گرفته گفت: ـ داره... تهدیدم میکنه. مو به تنم سیخ شد. چرا و کی تهدیدش میکرد؟ اینجا که فقط ما بودیم؟ یعنی حدسم درست بود و از اول ورودمون، یک نفر دیگه هم اینجا بود؟ اون نگاهها، گوش دادنها و ساکت شدنهای یهوییش بهخاطر اون چیز توی اتاق بود؟ تنم لرز آنی گرفت. دستام خیس عرق شد. انگار حسی از تموم وجودم داد میزد «فرار کن». منطق عقلم با اون صدا موافق بود ولی حسی از ته قلبم میگفت « اگه الان بری بیرون دیگه به جوابت نمیرسی.» مامان ترسیده و با وحشت پرسید: ـ کی؟ بلقیس خانم با دست لرزون به کارتهای روی میز اشاره کرد. ـ ببینین. یکییکی کارتها رو به سمت ما برگردوند. به کارت اول اشاره کرد و گفت: ـ این کارت... نماد خطره. بعد دومی رو نشون داد و با انگشت زد روش. ـ این... مرگه. کارت سومی رو که نشون داد انگار بغض جلوی صداش رو گرفت که با خفگی گفت: ـ و این... قدرت. نفس عمیقی کشید و آب دهنش رو قورت داد. با سرفهای خشک و کوتاه گفت: ـ جدا از هم معنی مختلفی دارن اما کنار هم... سرش رو آروم تکون داد. با نگاهی وحشتزده بهمون نگاه کرد. ـ میشن یه هشدار. از هرچی هشدار، راز و عهد بود حالم بهم میخورد. با بیحوصلگی که به جونم افتاده بود، بیاختیار پرسیدم: ـ هشدار... به من؟ سریع دستاش رو تکون داد و گفت: ـ نه. بعد با ترسی که تو حرکاتش مشخص بود ادامه داد. ـ هشدار به منه. همه ساکت موندیم. نمیدونستیم چی بهش بگیم. بدون شک اون هشدار به خاطر دخالت و سرک کشیدنش توی گذشتهی من بود. ـ اون موجود داره بهم میگه اگه بیشتر از این توی گذشته یا حال تو سرک بکشم... آب دهنش رو قورت داد. با وحشتی که از لرزش مردمکاش و ویبره رفتن انگشتهای بیقرارش معلوم بود گفت: ـ کارم تمومه. مامان ترسیده گفت: ـ یعنی... میکشتت؟ بلقیس خانم بدون مکث جواب داد. ـ نابودم میکنه. مامان شوکه یا خدایی گفت. بابا از واکنش مامان زیر لب استغفرالله گفت و دستی به موهای خاکستریش کشید. انگار تازه چشمم داشت میدید که بابام چقدر پیر شده بود. تا به حال دقت نکرده بودم که تارهای خاکستریش بیشتر از مشکیهاش بود. قطرهی عرقی از کنار شقیقهی بلقیس خانم سر خورد و به سمت چونهش رفت. صورتش کمکم سرخ شده بود. انگار که حرارت بدنش هر دقیقه زیادتر میشد. با اینکه کولر اتاق روشن بود، معلوم بود که صورتش از گرما سرخ نشده بود... از ترس بود. ـ شکوفه... اون موجود نسبت به تو حساسه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی. حتی اجازه نمیده من چیزی ببینم. هر بار که میخوام بیشتر وارد گذشتهت بشم، حضورش قویتر میشه. انگار... با حرفهای رگباری بلقیس خانم چشم از صورتش گرفتم انگار تازه ذهنم به اتاق برگشت. منتظر بهش خیره شدم تا جملهش رو کامل کنه. اونم منتظر بود عکسالعمل من رو ببینه. صورتم احساسی نشون نمیداد؛ چون دیگه قدرتی برای نشون دادن حس شوک و ترس نداشت. بلقیس خانم وقتی واکنشی که انتظار داشت رو از من ندید، لحظهای مکث کرد. ـ انگار بخشی از قدرتش داخل وجود تو پنهون شده. بابا که تا اون لحظه فقط گوش میداد، اینبار با ناباوری پرسید: ـ ولی مگه خودتون نگفتین هنوز دخترمو پیدا نکرده؟ ـ آره. ـ پس چطور میتونه انقدر ازش محافظت کنه؟ بلقیس خانم با درماندگی شونهای بالا انداخت. با خستگی دستی روی پیشونیش کشید. از نگاهش بهم معلوم بود براش تبدیل به یک معمای لاینحل شدم. به قول خودش من اولین موردی بودم که چنین شرایطی داشتم. به عنوان یک دعانویس، زیادی صبر و وقت گذاشته بود. هر کس دیگهای بود با چندتا جمله، سر و ته داستان رو الکی در میاورد. آخرشم با چهارتا دروغ ردمون میکرد بریم. ـ همین باعث شده این پرونده با همهی پروندههایی که تا امروز دیدم فرق داشته باشه. سوال بابا رو که جواب داد، سرش رو چرخوند سمت ما و مستقیم به مامان نگاه کرد. ـ یه سؤال... تا حالا توی زندگی شکوفه، اتفاقی افتاده که نزدیک باشه جونش و از دست بده؟ فرقی نمیکنه تو بچگیش بوده یا همین چند سال اخیر. مامان که یهو مستقیم مخاطب قرار گرفته بود، اونم بعدِ کلی سوال که از بلقیس خانم پرسیده بود، هول کرده گفت: - نه... نه یعنی آره. چند لحظه تو فکر رفت و در حالی که دستهای عرق کردش رو با مانتوش خشک میکرد گفت: ـ یه... یه اتفاق یادم اومد. همه منتظر نگاهش کردیم. یعنی من تو خطر بودم و تا الان برام تعریف نکرده بودن؟ عجیب بود. اونم مامانی که جیک و پوک خانواده، قوم و خویش رو برام روی آب میریخت. ـ مال خیلی قدیمه؛ وقتی شکوفه تازه غلط زدن یاد گرفته بود، یه شب که ما خواب بودیم... نفسش لرزید. انگار داشت خاطره رو مرور میکرد. ـ شکوفه تو خواب چرخیده بود روی شکمش. اشک توی چشماش جمع شد و لباش لرزید. ـ هنوز گردنش اونقدر جون نداشت که سرشو بالا نگه داره. صداش از بغض و گریه شکست. اشک از گونههاش سر میخورد و زیر چونش گم میشد. بابا آروم اشکهای مامان رو پاک کرد. ـ صورتش کامل چسبیده بود به تشک. داشت خفه میشد. رنگش کبود شده بود. دستم ناخودآگاه مشت شد. باورم نمیشد من تو بچگیم داشتم میمردم. دربارهی کلی اتفاق هر روز میشنیدم از دور و بریهام، ولی فکرشم نمیکردم روزی هم وجود داشته که خودمم جزو اون اتفاقها بودم. مامان نفس عمیقی کشید و دست بابا رو بین دستاش فشار داد. انگار استرس و غمش رو توی اون فشار خالی میکرد. ـ نمیدونم چرا... ولی یه نفر انگار توی خواب با داد صدام زد. همون لحظه از خواب پریدم. دویدم سمت گهوارهش. وقتی بغلش کردم... دیدم داره خفه میشه. اگه یه لحظه، فقط یه لحظه دیرتر رسیده بودم بچم مرده بود. بابا با تعجب گفت: ـ تو همیشه میگفتی اون شب من صدات کردم. مامان آهسته سر تکون داد و گفت: ـ آره... فکر میکردم تو بودی ولی بعداً یادم اومد وقتی که بیدار شدم... تو هنوز خواب بودی. اونقدر هول کرده بودم که دیگه بهش فکر نکردم، فقط شکوفه رو نجات دادم. تو هم که باصدای جیغ من بیدار شده بودی و مثل خودم هول کرده بودی برای همین یادم رفت تو اون اوضاع. بابا شوکه و حیرتزده به مامان نگاه میکرد. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت: ـ منم یه چیزی یادم افتاد. همه نگاش کردیم. بلقیس خانم بلند شد و لیوان آبی برای مامان آورد. مامان تشکر کرد و یک جا آب رو سر کشید. منم احساس تشنگی کردم ولی تو اون اوضاع و وسط بحث مهم، روم نمیشد برم آب بخورم یا درخواست آب کنم. بدتر از اون میترسیدم جایی از اتاق برم و اون موجود نامرئی هم اونجا باشه. بابا انگار دیگه تو اتاق ما رو نمیدید. بیتوجه به رفت و آمد بلقیس خانم و تشکر مامان حرفش رو ادامه داد. ـ شکوفه حدود چهار سالش بود. از سر کار اومدم خونه. ناهید نبود؛ دانشگاه بود. قرار بود پرستاری که گرفته بودیم مراقب شکوفه باشه. یهو دیدم شکوفه یه گوشه نشسته و گریه میکنه. رفتم بغلش کردم. گفتم: "چی شده بابا؟" با زبون بچگونهش هی میگفت: "دادا بده... میگه دست نه." اول اصلاً نفهمیدم منظورش چیه. بعد چشمم افتاد به پریز برق کولر. درپوشش افتاده بود و سیمها کلا لخت بودن. بابا نفسش رو با صدا بیرون داد. ـ شکوفه دوباره خواست همونطور که تو بغلم بود بهش دست بزنه. خم شد سمت پریز و دست دراز کرد سیمها رو بگیره. خواستم دستش رو بگیرم و اجازه ندم که دیدم خودش دستش و عقب کشید بعد لب چید. چند بار دیگهم تکرار کرد اما هر بار که دستش و نزدیک میبرد، یهو خودش عقب میکشید و گریه میکرد. بابا اخمی کرد. دستش رو مشت کرد و زد به وسط پیشونیش. - اگه دست میزد... مطمئنم همونجا برق میگرفتش. من اون موقع فکر کردم از برق ترسیده. اما... آروم سرش چرخید و به من نگاه کرد. ـ تا مدتها تو ذهنم مونده بود که اون "دادا"یی که میگفتی... کی بود. چون فقط یه جمله رو تکرار میکردی... "دادا میگه دست نه..." موهای تنم سیخ شد... من هیچ برادری نداشتم. پس اون «دادا» کی بود؟ -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۴》 بلقیس خانم با لبخندی آروم گفت: - نه شکوفه جان. من که قبلا گفتم فقط تصویرهای یهویی و خیلی کمی میبینم؛ تازه اونم سریع محو میشن. ولی اون عهد هرچی هست بستگی به هویت اون مرد داره. عهد، طلسم، مرد، جنگل، روح، درختِ انگور... همه و همه توی هم گره خورده بودن و عقل با منطقم رو از کار انداخته بودن. ذهنم اصلا تمرکز نمیکرد. مردمک چشمام توی حدقه میچرخیدن و نمیدونستن کجای اتاق رو نگاه کنن. تاریکی اتاق انگار فشار بیشتری روی سرم میآورد. سردردم انقدر زیاد شده بود که احساس میکردم به جای مغز توی سرم بمب درحال انفجار گذاشتن. ـ اگه... فقط اگه فرض کنیم چیزی که من دارم میبینم واقعاً درست باشه و به گذشتهی شکوفه مربوط باشه، اون وقت مشکل اصلی اینه که ارتباط اون مرد با شکوفه اصلاً مشخص نیست. بابا گردن دردش بدتر شده بود. پشت سرش رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. درد داشت کمکم از گردنش به سمت سرش میرفت. مامان شونههای بابا رو ماساژ میداد و با صدای آروم در گوشش چیزی رو زمزمه میکرد. با درد چشمام رو بهم فشار دادم و پرسیدم: ـ یعنی چی مشخص نیست؟ مگه نگفتین به من حس داره؟ نفس عمیقی کشید و با خستگی که تو چهرهش نشسته بود گفت: ـ یعنی نمیتونم بگم اون مرد دقیقاً چه نسبتی با روح قبلیت داره. من گفتم یه حسی بهت داره ولی مشکل همینه که نمیدونم تو براش کی بودی. به چشمای گیج و خستهم نگاه کرد و چند ثانیه مکث کرد. شاید تو ذهنش دنبال جواب درست برای سوالم میگشت.از سکوت بلقیس خانم بابا سرش رو بالا آورد. مامان هم منتظر نگاهش کرد. بلقیس خانم پیشونیش رو ماساژ داد و گفت: ـ ممکنه توی اون زندگی پدرت بوده باشه. ممکنه برادرت بوده باشه. ممکنه پسرت بوده باشه. نگاهش بین ما سه نفر چرخید و با لبخند گفت: ـ ممکنه همسرت بوده باشه... یا حتی فقط مردی که عاشقت بوده و هیچوقت بهت نرسیده. هر چیزی ممکنه. معدم لحظهای تیر کشید و حالت تهوع بهم دست داد. همه تو فکر بودن. حرفهای بلقیس خانم کاملا منطقی بود. نسبتهای زیادی برای توجیح حس اون مرد بود... عشق فقط یک گزینه بود نه قطعیت. بلقیس خانم درست میگفت براساس گفتههاش حتی اون مرد میتونست پسرعمو، پسردایی، پسرخاله، پسرعمه و... من بوده باشه و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، بیشتر به بنبست میخوردم. مامان با چهرهای شوکه خندید و گفت: ـ یعنی ممکنه هر کدوم از اینا باشه؟ اینجوری که کلی نسبت میتونه داشته باشه. بلقیس خانم آروم سر تکان داد. ـ بله، درسته... هرچند هنوز نمیدونم اصلاً تناسخی در کار بوده یا نه. من فقط تیکههایی از گذشته رو میبینم، نه همهی حقیقتو. برای همین هیچوقت نمیگم قطعی اینو دیدم. بابا با تردید پرسید: ـ پس همهی این چیزایی که گفتین... قطعی نیست؟ ـ نه. بلقیس خانم خیلی جدی رو به بابا ادامه داد. ـ اگه قطعی بود، همون اول بهتون میگفتم. من چیزی رو که دروغ باشه به زبون نمیارم. راز شلوغی مطب من همینه. من هرچی ببینم همونو میگم ولی اینم میگم که قطعی نیست، ممکنه باشه یا نباشه. اگه همون که دیدم شد، خب مشتری راضی میشه. اگه نشد هم اعتراضی نمیکنه چون من قبلا آب پاکی رو روی دستش ریختم. بعد نگاهش چرخید و دوباره روی من ثابت موند. ـ تنها چیزی که تقریباً ازش مطمئنم اینه که اون مرد، شکوفه رو برای اولین بار توی این زندگی ندیده. نفسم بند اومد. این جواب قطعی یعنی حرف اون مرد توی خوابام درست بود. لحظهای صداش توی گوشم پیچید.《میشناسی... بیشتر از چیزی که فکر میکنی. 》 سرم رو تکون دادم تا صداش از ذهنم بره و برگردم به جمع توی اتاق. برای تمرکز بیشتر پرسیدم. ـ یعنی... قبل از اینکه من به دنیا بیام، منو میشناخته؟ ـ اگه این ارتباط به گذشتهی روحت برگرده... بله. صدای مامان لرزید. ـ یعنی بعد از این همه سال هنوز دنبالش میگرده؟ شکوفه الان دیگه دختر ماست. با اون ارتباطی نداره، چرا ولش نمیکنه؟ بلقیس خانم با نگاهی پر از دلسوزی و تاسف به مامان گفت: ـ بعضی از پیوندها... با مرگ از بین نمیرن. دوباره چشماش رو بست؛ انگار دوباره چیزی رو میدید یا میشنید. بعد تو همون حالت گفت: ـ اما این که اون پیوند از روی عشقه، از روی نفرت، از روی عذاب وجدان یا یه عهد قدیمی... آهسته پلکهاش رو باز کرد. ـ هنوز نمیتونم تشخیص بدم. فقط میدونم این ارتباط، خیلی قدیمیه... خیلی قدیمیتر از چیزی که شما تصور میکنین. صدای زنگ تلفن و همهمه از بیرون اتاق شنیده میشد و با صدای ماشینهای توی خیابون که از پنجره میومد قاطی میشد. بلقیس خانم هم انگار با این صداها نمیتونست تمرکز کنه، ناخودآگاه اَهی گفت و موهاش رو با دستش بالا داد. بعد با صدایی پایینتر گفت: - اونقدر قدیمی که میتونه با سن اون مرد برابری کنه. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۳》 ذهنم بدجور درگیر بود. از یک خواب تکراری رسیده بودیم به موجودی که انسان نبود و از بچگیم من رو میخواسته. ذهنم توی معادلاتش به یک نقطهی گم شده رسیده بود. قرار بود دنبال ایکس بگرده ولی حالا که ایکس رو پیدا کرده بود انگار ایگرگ رو گم کرده بود. ـ یه چیزی هست... ولی خودمم مطمئن نیستم. با صدای بلقیس خانم، هم من، هم مامان و بابا با دقت بهش خیره شدیم. نگاهش از روی هممون رد شد و دوباره روی من ثابت موند. ـ روح اون دختر خیلی شبیهته. انگار... خود خودتی، فقط کوچیکش کردن. تازه جسم نداره فقط روحه. قبل اینکه بتونیم از شوک حرفهاش در بیایم، خیلی آروم سر تکون داد. انگار داشت دوباره به صدایی نامرئی واکنش نشون میداد. بابا خیلی وقت بود اخماش توی هم گره خورده بود و این نشون میداد که قضیه برای بابا جدی شده بود. رو به بلقیس خانم گفت: ـ منظورتون چیه؟ یعنی اون دختری که دیدین دخترمه ولی مُرده؟ بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. دستهاش رو توی هم قفل کرد. ـ بله روح اون دختر شکوفهست ولی اینکه مُرده یا نه رو نمیدونم. عجیبترش اینجاست که هرچی عقبتر رو میبینم، از اون تصاویر تیکهتیکه حس میکنم اون مرد، قبل از اینکه شکوفه به دنیا بیاد هم روحشو میشناخته. سکوت سنگینی بینمون افتاد. صدای اذان مغرب از سمت پنجره توی اتاق پیچید. هوا کاملا تاریک شده بود. نور نارنجی چراغهای خیابون، توی اتاق نسبتا تاریکی که بودیم میافتاد و فضا رو راز آلود میکرد. عجیب بود که بلقیس خانم... هنوز لامپ اتاق رو روشن نکرده بود. مامان با صدای لرزونی گفت: ـ یعنی... قبل از اینکه شکوفه به دنیا بیاد؟ مگه میشه همچین چیزی؟ ـ بله. از نظر علمی چیزی دربارهش ثابت نشده، اما در بعضی باورها و مکتبها چنین اعتقادی وجود داره. بعد مکثی کرد و با چشمایی ریز شده نگاهمون کرد و ادامه داد. ـ انگاری از خیلی قبلترها... اون بچه روح ... یعنی شکوفه رو میخواسته. قلبم تندتر زد. گوشام برای ثانیهای زنگ زد. انگار صداها تو گوشم با صدای بلند میپیچیدن. صدای وِزوِز مگسی که از پنجره اومده بود داخل رو درست بغل گوشم میشنیدم. بلقیس خانم سرفهش گرفت و با دست اشارهای کرد که یعنی چند لحظه بهش فرصت بدیم. بعد بلند شد و رفت سمت گوشهی اتاق کنار میزش، یک آبسردکنِ کوچولو بود که به خاطر زاویهش اگه دقت نمیکردی قابل دید نبود. کمی آب که خورد صداش رو با سرفه صاف کرد و گفت: ـ نمیدونم چرا... ولی این حس شیشمم میگه که ارتباطش با شکوفه، از زمانی که شکوفه به دنیا اومده شروع نشده. همینطور که قبلا هم گفتم مربوط به خیلی قبلتر از تولدشه. بابا گیج شده بود. این رو از فشردن گردنش با دستش فهمیدم. هروقت گیج و کلافه میشد با دستش گردنش رو فشار میداد. انگار درد عصبی بود. ـ یعنی ممکنه... بلقیس خانم حرف بابا رو کامل کرد. ـ ممکنه قبل از اینکه اون روح وارد جنین بشه و بعد بشه شکوفهی شما... اون مرد باهاش ارتباط داشته. بله منظورم دقیقا همین بود. مامان ناباورانه بهش خیره شد. انگار دیگه نمیدونست چه واکنشی نشون بده. شاید اگه بلقیس خانم همون اول از اطلاعاتی که دربارهی ما میدونست و بهمون گفت استفاده نمیکرد، مامان باور میکرد که بلقیس خانم دروغگو و فریبکار بود ولی الان که هر چی دربارهمون میگفت تقریبا همهش درست بود، مامان دیگه هیچ شکی بهش نداشت. ـ یعنی... روح دختر من قبل از تولدش وجود داشته؟ بلقیس خانم آهسته و خسته نفسی بیرون داد و گفت: ـ از نظر خیلی از باورها... بله، روح قبل از تولد وجود داره. بعد همینطور که به سمت میزش رفت و بهش تکیه داد اضافه کرد. ـ اما هنوز از نظر علمی تایید نشده. این اطلاعات امروزه نسبتا رایج شده. با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، پرسیدم: ـ یعنی... تناسخ؟ بلقیس خانم چند ثانیه نگام کرد و لبخند زد. ـ بله احتمالش هست... اما نمیتونم با قطعیت بگم. بابا ابروهاش بالا رفت و گفت: ـ تناسخ یعنی چی دقیقاً؟ بلقیس خانم هر دو دستش رو توی هم قفل کرد و توضیح داد. ـ تناسخ یه باوره؛ باوری که میگه بعد از مرگ، روح از بین نمیره و ممکنه دوباره توی جسم دیگهای متولد بشه. بعضیا معتقدن روح میتونه بارها زندگی کنه و هر بار با هویت جدیدی برگرده. نگاهش از بابا دوباره به من افتاد. ـ اگه این فرض درست باشه... اون روحی که من میبینم، ممکنه زندگی دیگهای قبل از اینکه شکوفه بشه، داشته .. و خب اون مرد هم از همون زمان، اون روحو میشناخته. مامان با ترس دستی روی لبش گذاشت و زمزمه کرد: ـ یعنی اون روح دخترم و میخواد؟ بلقیس خانم خیلی آروم جواب داد. ـ دقیقاً همین چیزیه که منو نگران کرده. بعد با صدایی پایینتر انگار که نمیخواست صداش رو کسی به غیر از خودمون بشنوه ادامه داد. ـ چون چیزی که حس میکنم... شبیه یه عشق یا دلبستگی معمولی نیست. پاشنهی کفشش رو با صدا روی زمین زد و تکیه از میز برداشت بعد اومد و روی مبل روبهرویی ما نشست. ـ مثل این میمونه که یه عهد قدیمی بین اون و روح شکوفه وجود داره؛ عهدی که حس میکنم هنوز تموم نشده. بیاختیار آب دهنم رو قورت دادم. میگرنم بدتر از قبل شده بود. فشار و درد توی سرم نمیذاشت حرفهاش رو درک کنم. گوشام هر چند دقیقه هوا میگرفت و صدایی که میشنیدم رو ضعیف میکرد. ـ ممکنه اون منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشه؟ بلقیس خانم سرش رو به آرامی تکان داد. ـ نه... نگاهش عمیقتر شد. ـ از نظر اون... تو همون روحی. فقط با یه زندگی جدید. دلم میخواست بگم دروغه... دلم میخواست همین الان بلند شم، از اون اتاق بزنم بیرون و وانمود کنم هیچکدوم از این حرفها رو نشنیدم ولی یک جای وجودم این حرفها رو انگار باور داشت. با گلویی که از خشکی داشت میسوخت و صدام رو خش دار کرده بود پرسیدم: - تونستین بفهمین با روحم چه عهدی بسته؟ -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۲》 بلقیس خانم چند لحظه ساکت شد تا ما با حرفهاش کنار بیایم. انگشتاش آروم روی لبهی میز ضرب گرفته بودن؛ ضرب ناخنهای مانیکور شدهش تنها صدای توی اتاق بود. انگار خود بلقیس خانم هم داشت با چیزی که دیده بود کنار میاومد. چند دقیقه بعد زیر لب گفت: ـ تا حالا... هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم. بابا اخماش توی هم رفت. استاد فلسفه بود و صبر بالایی داشت ولی اینجا و این زمان انگار صبرش رو داشت از دست میداد که سریع پرسید: ـ یعنی یکی نمیذاره شما گذشتهی دختر منو ببینین؟ بلقیس خانم خیلی آروم سر تکون داد. انگار با جواب ما داشت خودش رو قانع میکرد. ـ آره؟ مکثی کرد و با ناخنش گوشهی ابروش رو خاروند. ـ انگار هر بار که میخوام برگردم عقبتر و ببینم... یه نفر یا یه چیزی، جلوی دیدنم و میگیره. مامان در حالی که به بابا تکیه داده بود با نگرانی پرسید: ـ یعنی اون مرده؟ اونه که نمیذاره؟ ـ نمیدونم. مامان دستش رو روی شقیقهش گذاشت و چشماش رو بست. ذهنش خسته شده بود و احتمالا میگرنش عود کرده بود. ـ فقط میدونم قدرتش از هر موجودی که تا حالا دیدم بیشتره. چند لحظه سکوت بینمون افتاد. بعد بلقیس خانم دوباره چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. اینبار حتی دستاش هم میلرزیدن. انگار داشت تمرکز میکرد... چند ثانیه بعد، با اخم چشماش رو باز کرد. ـ یه تصویر... همه بیاختیار جلوتر خم شدیم. انگار چشمامونم گوش شده بود. ـ فقط یه لحظه دیدمش. آرومتر ادامه داد. ـ یه دختر کوچیکه. دلم فرو ریخت. انگار از بلندی داشتم پرت میشدم پایین. ـ حدود چهار... شایدم پنج سالشه. مامان دستش رو روی سینهش گذاشت و با تعجب گفت: ـ دختره شکوفهست؟ بلقیس خانم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد. همین تایید کافی بود تا اشک دوباره تو چشمهای مامان جمع بشه. ـ لباس سفید تنش بود. لحظهای چشماش رو ریز کرد؛ انگار داشت تصویر رو دوباره بهخاطر میآورد. ـ کنار یه درخت نارنج بزرگ ایستاده بود. یک دفعه ساکت شد. صورتش توی هم رفت. ـ نه... درخت نارنج نبود. کمی تو فکر فرو رفت و گفت: ـ فکر کنم شبیه... تاک انگور بود. بیاختیار به مامان نگاه کردم. توی حیاط خونهی قدیمیمون، درست کنار حوض، یه درخت انگور بزرگ داشتیم. بلقیس خانم بیتوجه به حال ما ادامه داد. ـ دختره تنها نبود. قلبم تندتر زد. صدای نفسام رو میشنیدم. بیاختیار نگاهم روی پدر و مادرم نشست. انگار اونا هم شک کرده بودن به درخت انگور خونه قبلیمون. ـ یه نفر کنارش ایستاده بود. بابا با هیجان پرسید: ـ کی؟ بلقیس خانم لبش رو گاز گرفت. دوباره چشماش رو بست؛ انگار برای دیدن گذشته نیاز بود که چشماش رو ببنده. تعدادش از دستم در رفته بود که چند بار این کار رو تکرار کرده بود. اخماش که توی هم رفت پیشونیش خط افتاد. ـ نمیشه... نمیبینمش. فقط تیکههایی از تصویر بهم میرسه... بقیهش انگار عمداً پاک میشه. چشماش رو باز کرد و با ناراحتی سرش رو تکون داد. ـ هرچی سعی میکنم صورتشو ببینم، انگار یه مه سیاه جلوش و میپوشونه. هوف کلافهای کشید و با صدایی آرومتر گفت: ـ فقط دستش معلومه. بیاختیار پرسیدم: ـ دستش؟ ـ آره. چند ثانیه خیره به یک نقطهی میز موند. ـ دستش روی سر دختره بود؛ انگار داشت موهاش و نوازش میکرد. مامان با امیدی که توی صداش موج میزد گفت: ـ یعنی باباشه؟ ممکنه آرمان باشه؟ بلقیس خانم بلافاصله جواب نداد. چشماش هنوز به جایی نامعلوم خیره مونده بود. بعد خیلی آهسته گفت: ـ نه... اون حس... حس پدر نیست. بابا و مامان هر دو مات نگاش کردن. انگار تا الان امید داشتن تصویر مرد نامعلوم بابا باشه. بلقیس خانم ادامه داد. ـ حس عشق هم نیست. این حس بیشتر شبیه... مکث کرد و لبش رو به دندون کشید. ـ مالکیت بود. تنم یخ کرد. اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت. صدای تیکتاک ساعت و هوهوی باد از پشت پنجره، سکوت اتاق رو سنگینتر کرده بود. بیرون، مردی توی سالن انتظار با صدای بلند داد میزد، اما ذهنمون اونقدر درگیر حرفهای بلقیس شده بود که هیچکدوم بهش توجه نمیکردیم. بلقیس خانم نگاهش رو آروم از من گرفت. بعد به مامان و بابا نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد. ـ به نظر میرسه... از همون بچگیِ دخترتون، اونو برای خودش میدونسته. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۱》 مامان هنوزم تو شوک کلمهی «طلسم» بود. اول فقط نگاهش خالی شد. بعد پشت سر هم پلک زد. انگار میخواست چیزی بگه، اما صداش در نمیاومد. نفسش کوتاه و بریده شد، دستش روی سینهش نشست و کمکم رنگ صورتش از سفیدی هم گذشت. لباش رو به سمت کبودی میزد و بدنش آروم میلرزید. ترسیده خودم رو کشیدم سمتش. ـ مامان... مامان جان. منو ببین. نفس بکش... خواهش میکنم. داری کبود میشی، تروخدا نفس بکش. صدای بغضآلود و هولزدهی من باعث شد بلقیس خانم از جاش بپره. تقریباً دوید سمت در اتاق و با صدای بلند فریاد زد. ـ نسترن! زود یه لیوان آب قند بیار... سریع! حال خانم راد خوب نیست! انقدر ترسیده بودم که توجهای به اینکه بلقیس خانم فامیل مامان رو اشتباه گفت نکردم. دست و پام رو گم کرده بودم. مدام شونههای مامان رو ماساژ میدادم و صداش میکردم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. ـ مامان... تو رو خدا چشماتو باز کن... تقصیر منه... من نباید میگفتم. همون لحظه در اتاق با شدت باز شد. منشی با یک لیوان آب قند دوید تو و پشت سرش بابا که صدای بلقیس خانم رو شنیده بود، بدون توجه به منشی خودش رو داخل انداخت. تا چشمش به مامان افتاد، رنگ از صورتش پرید. ـ ناهید! با عجله خودش رو رسوند کنار مبل، روی زانوش نشست و صورت مامان رو بین دستهاش گرفت. ـ عزیزم... ناهید. نگام کن. آروم نفس بکش... من اینجام... چیزی نیست. با من نفس بکش. بلقیس خانم لیوان آب قند رو از منشیش گرفت و اومد سمتمون. آروم سر مامان رو بالا آورد و لیوان رو به لباش نزدیک کرد. ـ یکم بخور. فقط یه کم... آروم. مامان به زور چند جرعه آب قند خورد. بعد از چند لحظه پلکهاش لرزید و نفس عمیقی کشید. با نفس مامان انگار نفس ما هم باهاش برگشت. بابا با نگرانی موهای بهمریختهی مامان رو کنار زد. ـ خدا رو شکر. بعد محکم و با خشم گفت: ـ بسه... دیگه ادامه نمیدیم. بلندشو شکوفه به مامانت کمک کن بریم. زیر بغل مامان رو گرفتم. خواستم به بابا کمک کنم که مامان رو بلند کنه ولی مامان با وجود بیحالیش مچ دست بابا رو گرفت. ـ نه. بابا متعجب نگاهش کرد و گفت: ـ ناهید... یعنی چی نه. ـ من... از اینجا... نمیرم. بابا کلافه زل زد بهش. مامان نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ـ میخوام... هرچی میدونه بهمون بگه... هرچی... حتی اگه تلخ باشه. بلقیس خانم که خودش هم از حال مامان ترسیده بود و معلوم بود استرس گرفته، با عجله گفت: ـ اول یه چیز رو روشن کنم... دستی به پیشونیش کشید و عرق سردی که از ترس روش نشسته بود رو پاک کرد. ـ من غیبگو نیستم. فقط میتونم چیزایی از گذشته و حال ببینم... از آینده هم نمیتونم چیزی بگم، چون آینده همیشه در حال تغییره. بابا که هنوز کنار مامان نشسته بود، با صدایی آروم اما درمونده گفت: ـ خانم... هرچی که فکر میکنین میتونه کمکمون کنه، لطفاً بگین. خانومم از روی ناچاری اومده اینجا. بلقیس خانم با کلافگی رفت و پشت میزش نشست. چند ثانیه ساکت موند، بعد نگاهش رو به من دوخت. ـ دختر شما... اولین مورده. بابا اخم کرد. ـ یعنی چی؟ بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. انگار داشت بین چیزی که دیده بود و چیزی که باید میگفت، یکی رو انتخاب میکرد. ـ توی این سالها آدمهای زیادی پیش من اومدن. نگاهش بین من و مامان چرخید. چشمهاش پر از اضطراب بود. انگار هنوز میترسید حال مامان وخیم بشه. ـ بعضیا فقط حضور یه موجود رو حس میکردن. بعضیا صداشو میشنیدن. بعضیا سایهشو میدیدن... بعضیا هم ادعا میکردن که خودشو از نزدیک دیدن. نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ـ اما مورد دختر شما... با همهشون فرق داره. بابا با ناباوری فقط نگاهش میکرد. معلوم بود هنوز نصف حرفهایی که شنیده بود براش قابل باور نبود. اگه همهچی رو از اول میشنید فکر کنم مثل مامان پس میافتاد. بلقیس خانم نگاهش رو به ساعت روی دیوار دوخت و ادامه داد: ـ اون موجود ... با اون قدرتی که من ازش حس میکنم، نمیدونم چیه و نمیدونم چطور باید از زندگیتون بیرونش کرد. نگاه از ساعت گرفت و رو به مامان گفت: ـ حالتون بهتره؟ مامان آهسته سر تکون داد. هنوزم رنگش مثل گچ سفید بود. ـ خوبم بلقیس جون... فقط بگو چیکار کنیم... دیگه دارم دیوونه میشم. این بار بلقیس خانم حتی به صدا زدن اسم قبلیش واکنشی نشون نداد. انگار خودش هم ذهنش بدجور درگیر این موضوع شده بود. بابا از رو زانوهاش بلند شد و کنار مامان روی مبل نشست. دست مامان رو توی دستش گرفت و نوازش کرد. بلقیس خانم انگشتهاش رو روی میز به هم قفل کرد و گفت: ـ تا الان از زمان حال شکوفه براتون گفتم. چند لحظه سکوت کرد. ـ حالا میخوام کمی از زمان گذشتهی شکوفه بگم. بلقیس خانم اینبار به من نگاه کرد. انگار چیزی توی صورت من بود که فقط خودش میدید. ـ هر بار میخوام گذشتهی شکوفه رو ببینم... چند ثانیه سکوت کرد و چشماش رو ثانیهای بست. وقتی دوباره نگاهم کرد گفت: ـ یه روح میبینم. دستم ناخودآگاه مشت شد. از بچگی ترس عجیبی از ارواح و موجودات ناپیدا داشتم. ـ روح یه دختر. صدای بلقیس خانم آرومتر شد. انگار میخواست رازی سر به مهر رو فاش کنه. ـ دختری که... دقیقاً شبیه خود شکوفهست. مامان و بابا شوکه فقط نگاهش کردن. منم از اطلاعات دیوونهواری که تو این مدت کوتاه فهمیدم دیگه بیحس شده بودم. بلقیس خانم اخماش توی هم رفت و دستی لای موهاش کشید... یادم اومد این نشون از کلافگیش بود. ـ اما هر بار که میخوام بیشتر از این ببینم یه چیز.. سرش رو آروم تکون داد و انگشتش رو روی صفحه چوبی میزش کشید. آسمون تاریکتر شده بود و این از سایهای که از سمت پنجره، توی اتاق کمکم میافتاد پیدا بود. ـ نه... یه نفر... نفسم توی سینه حبس شد. عرق از پشت گردنم تا تیغهی کمرم سر خورد. سر دردم داشت شروع میشد و اولین نبض زدنهای میگرنم شروع شده بود. ـ جلومو میگیره. انگار نمیذاره حقیقت گذشتهی شکوفه رو ببینم... هر بار که نزدیکتر میشم، تصویرها محو میشن. انگار کسی هست که نمیخواد راز گذشتهی دخترتون فاش بشه. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۲۰》 آروم زمزمه کردم. ـ دیشب حس کردم یه سایه تو کوچمون دیدم... ولی یهو غیب شد. رفتم پنجره رو بستم، انگار یکی با ناخن کشید روش. مامان ترسیده صورتش رو چنگ زد. بلقیس خانم خیلی با دقت گوش میکرد. انگار از این اتفاقات زیاد شنیده و دیده بود. ـ صبح که بیدار شدم ولی دیدم پنجره بازه. مطمئنم دیشب پنجره رو بسته بودم. تازه رد دست روی پنجرهم افتاده بود. شبشم خواب همون جنگلو دیدم، ولی اینبار فرق داشت. وقتی افتادم زمین، اون مرده سرزنشم کرد... بعدم گفت قلبشو پس بدم. خانم دکتر بهش گفتم نمیشناسمش، ولی بهم گفت خیلی خوبم میشناسمش. مامان انگار آخر دنیا رو جلوی چشماش دیده بود. رنگش مثل دیوارهای اتاق سفید شده بود. دیگه از اول صحبتهامون تا الان از اون پرستیژ استادی خبری نبود. لرزش دستاش خبر از حالش میداد. دیدن اون حالش، بیشتر از هر چیزی عذابم میداد. انگار تموم این سالها، بار ترسهای من روی دوش مامان افتاده بود. بلقیس خانم خیلی حرفهای و خونسرد گفت: ـ پس درست حدس زدم... اون قلب به اون مرد مربوط میشه. اون سایه هم احتمال داره خود همون مرد باشه... ولی ممکنه نباشه، چون هنوز چهرهش و کامل تو خواب ندیدی. به احتمال زیاد اون سایه همون خطریه که احتمال میدادم. مامان دیگه بی مهابا گریه میکرد. با ترسی که تو جونم افتاده بود، پرسیدم: ـ یعنی... میمیرم؟ لبهای مامان از شنیدن حرفم لرزید. با شوک و وحشت سرش رو چرخوند و بهم نگاه کرد. بلقیس خانم سری تکون داد. ـ خطر از طرف اون سایه شاید باشه... ولی از اون مردِ توی خوابت، نه. از چیزی که میبینم مشخصه بهت حسی داره. اون نمیخواد تو بمیری. شاید حتی دنبالته تا نجاتت بده... یا ازت محافظت کنه. با کلافگی گفتم: ـ اصلاً چرا من؟ من که حتی یه بارم ندیدمش. بلقیس خانم دستی به لبش کشید و با لبخند خیلی کمرنگی گفت: ـ دختر خوب... تو ندیدیش، ولی اون تو رو دیده. چیزی که میبینم... بیشتر شبیه علاقهست تا دشمنی. بزنم به تخته... دختر خوشگلی هم هستی. مامان که تا اون لحظه رنگش پریده بود، با خشم گفت: ـ غلط کرده خوشش اومده... از ما بهترون و چه به دختر من؟ بلقیس خانم نگاهش رو از من گرفت و با چشمهای درشت شده به مامان نگاه کرد. انگار مامان براش مسئله حل نشده بود. ـ بگو ببینم ناهید خانم... دخترت خواستگار داره؟ مامان با صدایی که هنوز لرزش و خش توش مشخص بود گفت: ـ داره... گفتنی زیاد گفتن. ـ خواستگاراش اومدن تو خونتون؟ دختر و پسر تا به حال همدیگه رو دیدن؟ مامان سرش رو تکون داد. از چهرهش مشخص بود میگرنش دوباره گرفته بود. ـ نه... یعنی قرار میذاشتیم بیان، ولی هر بار تو راه یه اتفاقی میافتاد، نمیرسیدن. بلقیس خانم کمی خودش رو جلو کشید. انگار چیز مهمی کشف کرده بود که با کنجکاوی گفت: ـ خب؟ بیشتر برام تعریف کن... تازه داره دستم میاد. مامان با گیجی نگاهی به من و بعد خانم دکتر کرد و گفت: ـ یکی خواست بیاد، تو راه تصادف کرد. یکی دیگه اومد ولی جلوی در، اشتباهی رفت خونهی همسایه و همونجا موندنی شد، دخترشون و گرفت. یکی دیگه هم قرار بود شب بیان، همون شب مادربزرگش فوت کرد و نیومدن. هر جملهای که مامان میگفت، بیشتر گیج میشدم. یعنی واقعاً هیچ خواستگاری نتونسته بود حتی قدم توی خونهمون بذاره؟ تا حالا چرا بهش فکر نکرده بودم. واقعا مامان بابای من با خودشون نگفته بودن این مسئله چقدر عجیب و مشکوک بود. بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی آروم گفت: ـ عجیبه. نگاهش رو به مامان دوخت و با تعجبی که تو صداش مشخص بود پرسید: ـ و شما هیچوقت به این اتفاقا شک نکردین؟ مامان سریع جواب داد: ـ نه... فقط برامون مهم بود که خواستگاری به هم خورد، نه اینکه چرا. بلقیس خانم کمی تو فکر رفت و بعد گفت: - از اون خواستگارا کسی بوده که آسیب ببینه یا حتی مرده باشه؟ مامان که انگار به کلمه مردن هم آلرژی داشت با چهرهی درهم جواب داد. - الان خبر ندارم... ولی همون موقع که سالم بودن. ـ پس اون مرد توی خواب، احتمالا موجود بدی نیست... یعنی ظالم نیست. مامان با نگرانی پرسید: ـ یعنی چی بد نیست؟ اصلا اون چیزه تو خواب شکوفه، چه ربطی به خواستگاراش داره؟ بلقیس خانم نگاهش رو بین من و مامان چرخوند و خیلی آروم گفت: ـ متأسفانه اینجور که نشون میده... دخترتون از خیلی قبلتر از اینکه این خوابها شروع بشه، طلسم شده.- 55 پاسخ
-
- 1
-