نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
234 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط bahare
-
#پارت190# سیاوش بعد از آنکه در برابر شرکای عرب حساب راشد را کف دستش گذاشت، دستم را محکم گرفت و بدون فوت وقت، با خداحافظی کوتاهی از سنان، مرا به سمت خروجی عمارت برد. هنوز هیاهوی نخلستان پشت سرمان بود که سوار لکسوس شدیم. سیاوش دکمهی قفل مرکزی را زد، صدای «تِق» سنگین درها بلند شد و با آرامشی سرد و مسلط پایش را روی پدال گاز گذاشت. مسیرِ کمربندی ساحلی به سمت ویلا، خلوت، تاریک و پر از پیچهای تند میان نخلهای پراکنده بود. نور مهتاب روی موجهای دریا میافتاد و تنها صدای یکنواخت موتور لکسوس سکوت سنگین داخل کابین را پر میکرد. هنوز چند کیلومتر از عمارت دور نشده بودیم که متوجه شدم نگاه سیاوش با تمرکزی خاص روی آینهی وسط و آینهی بغل قفل شده است. هیچ نشانی از ترس در چهرهاش نبود؛ فقط فکش با خشمی غلیظ منقبض شده بود و پنجههایش با اقتدار دور غربیلک فرمان سفت میشدند. با دلشوره پرسیدم: «چیزی شده سیاوش؟» بدون اینکه حتی نگاهش را از جاده بگیرد، با صدایی کاملاً خونسرد اما با تحکمی فولادین گفت: «دستگیرهی بالای سرت رو محکم بگیر هایرون... سرت رو هم بیار پایینتر.» قلبم در سینه فرو ریخت. سرم را چرخاندم و از پنجرهی عقب نگاه کردم؛ در تاریکی مطلق جاده، دو نورِ کشیده و زنون از یک شاسیبلند مشکی، مثل دو چشم گرگ در شب، با سرعتی جنونآمیز داشت به ما نزدیک میشد و روی سپر لکسوس افتاده بود. «سیاوش... اینا کین؟!» سیاوش پوزخند سرد و خشنی زد، دندهی معکوس کشید و نعرهی موتور لکسوس در جاده پیچید: «نوچههای راشدن! فکر کرده جزیره بیصاحبه!» شاسیبلند مشکی ناگهان گاز داد و با بیعقلی خودش را به پهلوی سمت راست ماشین ما کوبید! **بومب!** صدای برخورد فلز با فلز و صدای خرد شدن آینهی بغل در گوشم زوزه کشید. ماشین تکان شدیدی خورد، جیغ خفهای کشیدم و داشبورد را چنگ زدم. آنها میخواستند ما را به سمت شانه خاکی و درختان نخل حاشیهی جاده منحرف کنند. اما سیاوش رادمنش کوهی نبود که با این بادها تکان بخورد. با خونسردیِ مرگبار و تسلطی بینظیر روی فرمان، ترمز ناگهانیِ سنگینی زد؛ شاسیبلند که تعادلش را از دست داده بود رد شد، و سیاوش بلافاصله با یک فرمانِ تند و گاز پرقدرت، از مسیر فرعیِ شهرک به داخل پیچید. در کسری از ثانیه شاسیبلند را جا گذاشت و لکسوس را با صلابت جلوی درِ ویلا متوقف کرد. پیاده شد، با قدمهایی شمرده و مقتدر آمد، درِ سمت مرا باز کرد و بازویم را گرفت. وارد سالن ویلا شدیم. درِ ورودی را بست، قفل کرد و سوییچ را روی میز پرتاب کرد. کوچکترین نشانهای از اضطراب در هیکل درشتش نبود؛ فقط غرور و خشمی کنترلشده در نگاهش زبانه میکشید. کتش را درآورد و روی مبل انداخت. گوشیاش را بیرون کشید، بدون مکث شمارهای را گرفت و با صدایی محکم و آمرانه گفت: «نیکان! همین الان دو نفر از بچههای حراست پروژه رو بفرست ورودی خیابون ساحلی... یه لندکروز مشکی بینمره توی این مسیره. آمارش رو دربیارید و تا صبح پای هیچ غریبهای نباید به این کوچه باز بشه. قضیه با راشده... تا فردا ظهر حسابش رو صاف میکنم.» تماس را قطع کرد و گوشی را در جیب شلوارش گذاشت. من که هنوز از تنش جاده و صدای برخورد ماشینها شوکه بودم و پاهایم روی پامپهای مجلسی سستی میکرد، با قدمهایی لرزان خواستم به سمت اتاق همکف بروم که صدای بم و باصلابتش مرا درجا میخکوب کرد: «کجا میری؟» ایستادم، شال را روی شانهام جابهجا کردم و با چشمهایی مضطرب نگاهش کردم: «به اتاقم... برم لباسم رو عوض کنم.» سیاوش با گامهایی بلند به سمتم آمد. قامت بلند و استوارش با آن پیراهن مشکی، کاملاً روبهرویم قد کشید. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی قاطع و نفوذناپذیر گفت: «پایین نمیمونی. اون اتاق پنجرهش به حیاط خلوت باز میشه و کنترلش سخته. امشب میری بالا... توی اتاق من میخوابی.» ابروهایم از تعجب بالا پرید: «چی؟! امکان نداره! ما صبح سر این موضوع قانون گذاشتیم سیاوش...» سیاوش یک قدم دیگر نزدیکتر شد؛ آنقدر نزدیک که حرارت تنش و عطر تلخش تمام فاصلهها را محو کرد. دست درشتش بالا آمد، به آرامی اما محکم بازویم را گرفت و با صدایی بم، قاطع و غیرتی که از تکتک کلماتش میبارید، گفت: «قانون برای روزهای عادیه، نه وقتی که بیرون یه مشت کفتار پرسه میزنن! امشب جات توی اتاق بالاست؛ بدون چونوچرا... بحث هم نکن هایرون!» سیاوش نگاه قاطع و جدّیاش را لحظهای از چشمانم برنداشت. وقتی دید با بهت و ناباوری به او خیره شدهام و دهانم برای مخالفت نیمهباز مانده، قبل از اینکه اعتراض دیگری بکنم، دستش را آرام از روی بازویم برداشت و با صدایی محکم، پر از صلابت و اطمینانبخش گفت: «من پایین روی مبل سالن میخوابم... تو برو توی اتاقِ بالا.» کلماتش مثل آبی روی آتشِ تردیدهایم نشست. یک ثانیه سکوت بینمان حاکم شد؛ مردی با این همه غرور، قدرت و جایگاه، بدون حتی یک لحظه فکر به راحتی خودش، تمام سالن پایین و ورودی ویلا را مثل یک نگهبانِ مسلط زیر نظر میگرفت تا من در امنترین و دورترین نقطهی خانه، با خیال راحت سر روی بالشت بگذارم. سیاوش دستش را به سمت پلههای چوبی اشاره رفت و با لحنی که در عین آمرانه بودن، رگههایی از مراقبت خالص در آن موج میزد، اضافه کرد: «برو بالا هایرون. درِ اتاق رو هم از پشت قفل کن تا خیالت راحت باشه... من تا صبح همینپایین حواسم به همه چیزهست قلبم از اینهمه مردانگی و غیرتِ محافظتگرانهاش آرام گرفت. نگاهم را برای لحظهای در چشمان تیرهاش دوختم، نفس عمیقی کشیدم و بدون هیچ لجبازی یا بحث اضافهای، آرام گفتم: «باشه... ممنون.» پامپهای مشکی را از پایم درآوردم و در دست گرفتم تا صدای پاشنهها روی پارکت نپیچد. با قدمهایی آرام، پلههای چوبی را بالا رفتم. وقتی به پاگرد طبقه بالا رسیدم، ناخودآگاه برگشتم و نیمنگاهی به سالن پایین انداختم. سیاوش دو دکمهی بالاییِ پیراهن مشکیاش را باز کرده بود، با ابهت و طمأنینه روی مبلِ تکنفرهی چرمی، درست روبهروی درِ ورودی نشسته بود و نگاه تیز و هوشیارش در تاریکی سالن، مثل سدی نفوذناپذیر همهجا را میپایید. درِ اتاق طبقه بالا را باز کردم، وارد شدم و کلید را از پشت چرخاندم. فضای بزرگِ اتاق، عطر تلخ و آشنای سیاوش را در خود داشت؛ عطری که حالا برخلاف گذشته، برایم نه نشانهی خطر، بلکه خودِ حسِ «امنیت» بود.
-
#پارت189# سکوت سنگینی روی میز سایه انداخت. صدای قلقل قلیانهای دوردست و خشخش برگهای نخل در باد خنک شب، تنها صداهایی بودند که به گوش میرسیدند. پسر ارشد سنان—که حالا میدانستم نامش «راشد» است—با همان دشداشهی سفید ابریشمی و چفیهی مشکیطلاییاش، حتی نیمنگاهی به پدرش نینداخت. چشمهای ریز و صیقلیاش مثل دو تیغِ زهرآلود روی صورت من، امتداد گردنم و یقهی قایقی پیراهن آبی درباریام سر میخورد. لبخند کج و چندشآور گوشهی لبش، پر از پیامی آشکار بود: *«تلافیِ تحقیر اون روز رو از نقطه ضعفت درمیارم.»* سنان با صدایی بم و ابروهایی درهمکشیده، با تندی به زبان عربی چیزی به پسرش تذکر داد که معنایش کاملاً روشن بود: *«اینجا جای این حرکات نیست!»* اما راشد بیاعتنا به تحکم پدر، یک گام دیگر جلو آمد. فاصلهاش با صندلی من به کمتر از نیممتر رسید؛ بوی تند و سنگین ادکلن عربیاش با عطر بخور نخلستان قاطی شد و نفسم را تنگ کرد. دستش را با خونسردی بالا آورد، فنجان قهوهخوریِ پایهدارِ نقرهای را از روی میز برداشت و به زبان انگلیسی با لهجهای غلیظ و لحنی کشدار و موذیانه رو به من گفت: «بانوی زیبا... نشنیده بودم مهندس رادمنش برای مذاکرات سنگین، چنین همراهِ خیرهکنندهای با خودش بیاره. حیف که جلسه قبلی فرصت نشد بیشتر با هم آشنا بشیم...» سرمای ترسی لرزان از ستون فقراتم پایین ریخت. انگشتانم دور کیف کلاچ مشکیام آنقدر فشرده شد که بند انگشتانم به سفیدی زد. هنوز هجای آخر کلمهی راشد تمام نشده بود که... سیاوش تکانی به بدنش داد. نه با داد و فریاد، بلکه با حرکتی چنان برقآسا، سنگین و تهدیدآمیز از جا برخاست که پایهی صندلی چوبیاش روی سنگفرش نخلستان صدای خشنی تولید کرد. تمام قد، با آن شانه و سینهی ستبر و کت و پیراهن سرتاسر مشکیاش، مثل دیواری پولادین درست میان من و راشد حائل شد. قد بلند و هیکل ورزیدهی سیاوش، هیکل راشد را کاملاً زیر سایهی تاریک خود برد. سیاوش حتی یک میلیمتر فاصله نگذاشت. دست چپش را با آرامشی هولناک و مسلط روی لبهی پشتی صندلی من تکیه داد—حرکتی که کاملاً مالکیت و خط قرمز بودنِ این حریم را به رخ تمام بزرگان دور میز میکشید—و با دست راست، دکمهی میانی کتش را باز کرد. نگاه سیاوش به صورت راشد دوخته شد؛ نگاهی آنچنان سرد، برّنده و آکنده از خشمی مهارشده که حس میکردم هوای دور میز چند درجه افت کرد. فک سیاوش قفل شده بود و رگ قطور کنار شقیقهاش به وضوح نبض میزد. با صدایی به غایت بم، شمرده، اما با لحنی که تکتک کلماتش مثل گلولهی سربی شلیک میشد، به زبان انگلیسی گفت: «ایشون به عنوان مغز محاسباتی و حسابرس ارشد این پروژه اینجان، نه برای سرگرم کردن نگاههای هرزه. دفعهی پیش فکر میکردم درسی که گرفتی برای حفظ ادبت کافی بوده... اما انگار حافظهت ضعیفتر از حد تصوره، راشد.» سکوتِ محض، نخلستان را بلعید. چند تاجر عرب مسن با چشمانی گشادشده به سیاوش و راشد خیره شدند. بردن نام پسر سنان بدون هیچ پیشوند احترامی و با آن لحن تحقیرآمیز جلوی بزرگان، یک سیلیِ حیثیتی تمامعیار بود. رنگ از صورت راشد پرید و بلافاصله به سرخیِ خون گرایید. دستش روی فنجان نقره لرزید، نگاهش میان چشمهای برزخی سیاوش و جمع سرمایهداران چرخید. غرورش جلوی پدر و شرکا خرد شده بود، اما ابهت و تاریکیِ نگاه سیاوش چنان او را عقب رانده بود که جرأت نکرد حتی یک کلمه پاسخ دهد. سنان با ضربهای محکم به دستهی شاهنشین چوبیاش، از جا نیمخیز شد و با غرش تند عربی به راشد دستور داد فوراً میز را ترک کند. راشد فنجان را با غیظ روی میز کوبید، نگاه پر از کینهاش را برای ثانیهای آخر به سیاوش دوخت و با قدمهایی عصبی به سمت تاریکی نخلستان عقب نشست. سیاوش بیآنکه حتی رفتن او را تماشا کند، نفس عمیقی کشید تا خشم جوشانش را پنهان کند. آرام برگشت، سرش را خم کرد و نگاه تیرهاش با نگاه مضطرب و نفسبریدهی من گره خورد. در همان تاریکروشن نور ریسهها، دست درشت و داغش از روی پشتی صندلی سر خورد و روی شانهام نشست؛ فشاری آرام و پر از اطمینان داد و با نجوایی بم و فقط مخصوص گوشهای من زمزمه کرد: «آروم باش... تا وقتی من اینجام، هیچ احدی حق نداره حتی چپ نگات کنه.» با همان یک جمله و حرارت دستش، تمام تپشهای دیوانهوار قلبم فرو نشست و زیر نگاه احترامآمیزِ دوبارهی سنان و بزرگان، نفسی لرزان اما آرام بیرون داد. گرمای دست سیاوش از روی پارچهی لطیفِ پیراهن آبی درباری، درست روی استخوان شانهام نفوذ میکرد. یک وزنِ سنگین، یک حرارتِ قاطع که انگار تمام لرزشهای ریزِ ماهیچههایم را در خود میبلعید. چشمهایم را برای چند ثانیهی کوتاه بستم و هوای خنک و آمیخته به عودِ نخلستان را با تمام وجود فرو دادم. درونم طوفانی برپا بود؛ یک کشمکشِ غریب و دیوانهکننده که هیچ منطقی برایش نداشتم. از یک طرف، دلم میخواست به خاطر آن همه خودرأیی و دستورهای بیامانش، به خاطر کشاندنم به این ضیافتِ پرخطر و پر از گرگهای نقابدار، تا ابد با او سر جنگ داشته باشم... اما از طرف دیگر، این دیوارِ محکمی که در کسری از ثانیه مقابلم چیده بود، این حصاری که از شانه و نگاه و اعتبارش برای محافظت از من ساخت، تمام بنیانهای نفرتم را سست میکرد. چقدر این حسِ در امان بودن زیر سایهی او، وحشتناک و شیرین بود. ترسناک بود، چون میدانستم اگر به این تکیهگاه عادت کنم، فرو ریختنش بندبندِ وجودم را متلاشی خواهد کرد؛ و شیرین بود، چون در این شهر غریب، میان چشمهای حریصی مثل راشد، هیچ پناهگاهی مطمئنتر از این شانههای عریضِ سیاهپوش وجود نداشت. سنان با دستپاچگیِ پنهان و برای اینکه آبروی پیشآمده جلوی شرکا را جمع کند، دستی به نشانهی عذرخواهی روی سینهاش گذاشت و با لحنی ملایم رو به سیاوش گفت: «معذرت میخوام مهندس رادمنش... جوانی است و خامی. مهماننوازی ما هرگز این نبوده. لطفاً بنشینید، ضیافت تازه آغاز شده.» سیاوش نگاه سنگینش را از مسیرِ رفتهی راشد برید. لبخند بسیار کمرنگ، سرد و شکیلی گوشهی لبش نشاند که نشان میداد کنترلِ همهچیز دوباره دست خودش است. آرام روی صندلی کنار من نشست. اما دستش... دستش از روی دستهی صندلی من جدا نشد؛ فاصلهمان حالا آنقدر کم بود که بوی تلخ و دودی ادکلنش، بوی زنندهی عطر راشد را کاملاً از مشامم پاک میکرد. چند دقیقهی بعد، برای اینکه اضطراب را از چهرهام پاک کنم، کمی آب از گیلاس کریستال نوشیدم. سیاوش در حالی که سرگرم پاسخ دادن به سوال یکی از تاجران دربارهی زمانبندیِ بتنریزیِ برجهای ساحلی بود، آرام سرش را به سمت گوشم متمایل کرد. بدون اینکه چشمش از صورت آن شیخ عرب برداشته شود، با صدایی چنان آهسته که فقط من و باد میان نخلها میشنیدیم، گفت: «خوبی؟ رنگت هنوز پریده.» نگاهم را به بشقابِ مقابلم دوختم، چنگال را بیهدف تکان دادم و زیر لب، با همان لجبازیِ همیشگیام که میخواستم ضعفی نشان ندهم، زمزمه کردم: «خوبم... فقط متوجه شدم که جناب مهندسِ همهفنحریف، غیر از مدیریت پروژه، استعداد فوقالعادهای توی دشمنتراشی هم داره!» گوشهی لب سیاوش از این حاضرجوابیِ بیموقع تکان خورد؛ همان پوزخندِ محو و آشنا. رگههای آن خشمِ سیاه جایش را به نوری آرامتر داده بود: «دشمن اگر جرأت نفس کشیدن داشته باشه خطرناکه، نه حیوونی که با یه اخم غیبش میزنه... غذا بخور، از ظهر لب به چیزی نزدی، بعدش برمیگردیم.» لحنش هنوز همان رگههای آمرانه را داشت، اما اینبار پشت آن پوسته، چیزی مثل مراقبت پنهان شده بود؛ چیزی که قفلِ لجاجت مرا شکست. تسلیم شدم، لقمهای کوچک برداشتم و زیر سنگینیِ نگاهِ مراقب و پنهانیاش که هر چند لحظه یکبار آرام به سمتم میچرخید، اجازه دادم این شبِ پرحادثه در میان زمزمههای سرمایهداران و نسیمِ شرجیِ نخلستان پیش برود.
-
#پارت188# نزدیک صدر مجلس در همان سالن پرزرقوبرق و باشکوه، سنان با آن عبای فاخر سرمهایاش که زردوزیهای شکیلش زیر نور چلچراغهای کهربایی میدرخشید، به محض دیدن سیاوش، با وقار و احترامی چشمگیر از روی شاهنشین مخمل بلند شد. حتی پیش از آنکه کاملاً به سکو نزدیک شویم، چند گام محکم به سمت سیاوش پیش آمد. سنان با گرمی و به رسم اشراف عرب، دست سیاوش را در میان دستانش فشرد، شانه به شانهاش زد و با لبخندی که از زیر سبیلهای جوگندمیاش پیدا بود، با لحنی رسا گفت: «أهلاً و سهلاً یا مهندس رادمنش! خوش آمدی مرد بزرگ… جمع امشب ما بدون حضور تو انگار چیزی کم داشت. اعتبار و وزن این ضیافت با اومدنت کامل شد.» سیاوش با همان پرستیژ خاص، لبخندی شکیل و کنترلشده به لب نشاند، سرش را با احترامی مقتدرانه خم کرد و گفت: «ممنونم سنان عزیز، افتخاری بود که امشب در جمع شما باشم.» سنان نگاه نافذ و کنجکاوش را با لبخندی روی من چرخاند. سیاوش با اعتمادبهنفس و لحنی رسمی و بینقص، بدون اینکه ذرهای مکث کند، مرا معرفی کرد: «و ایشون خانم حسابرس ارشد پروژه و همراه امشب من هستن.» سنان سرش را به نشانهی تکریم تکان داد و به ما خوشآمد گفت. درست در همان لحظه، صدای کوبندهی طبلها و موسیقی پرشور عربی اوج گرفت؛ مردان عرب شمشیرهای نقرهگون را در هوا به چرخش درآوردند و رقص باشکوه شمشیر، وسط سالن را پر از هیاهو و ابهت کرد. سنان ما را با دست به سمت درِ پشتیِ چوبی و منبتکاریشدهی سالن هدایت کرد؛ دری بزرگ که به نخلستانی طویل، خنک و نورپردازیشده با ریسههای طلایی باز میشد. اینجا فضایی کاملاً اختصاصی برای سرمایهگذاران تراز اول و کلان بود. پشت یکی از میزهای چوبی و فاخر نشستیم و پیشخدمتها سینیهای مجللِ کبابهای معطر بره، برنج زعفرانی با خلال پسته و خرماهای تزیینشده با ارده را چیدند. وقتی همه سر جایشان مستقر شدند، سنان با وقاری خاص گلویش را صاف کرد تا جلسه معارفهی غیررسمی اما به شدت مهمِ امشب را شروع کند. نگاهی به چند مردِ عربِ مسن و قدرتمندی که دور میز نشسته بودند انداخت؛ کسانی که هرکدام نبضِ بخشی از بازار تجارت و ساختوسازِ خاورمیانه را در دست داشتند. سنان دستش را به سمت سیاوش دراز کرد و با صدایی رسا و پر از احترام گفت: «دوستان و شرکای عزیز… باعث افتخاره که امشب، مغز متفکر و ستون اصلیِ پروژهی بزرگمون رو در جمع خودمون داریم. مهندس سیاوش رادمنش!» با شنیدن اسم «رادمنش»، زمزمهی تحسینبرانگیزی بین آن مردانِ پرنفوذ پیچید. انگار آوازهی قدرتِ مدیریت، سرسختی در قراردادها و هوش اقتصادیِ سیاوش خیلی پیشتر از خودش به این جمع رسیده بود. یکی از شیوخ که عبای سفید و طلایی به تن داشت، با لبخندی عمیق سر تکان داد و به زبان عربیِ دستوپاشکستهای که رگههایی از فارسی داشت گفت: «آوازهی شما در جسارت و تسلط بر بازار املاک، زبانزد مجامع ماست، مهندس. خرسندیم که شریک قدرتمندی چون شما در کنار ماست سیاوش با پرستیژی که مو بر تن آدم سیخ میکرد، لیوان کریستالِ آب را روی میز گذاشت. نه هول شد، نه ذوقزده؛ با همان خونسردی و ابهتِ همیشگیاش، به زبان انگلیسیِ فوقالعاده سلیس و تجاری شروع به صحبت کرد. از برنامههای آیندهی پروژه، تضمینِ سودِ سرمایهها و چشماندازِ بیرقیبِ کارشان گفت. کلماتش چنان برّنده، دقیق و حسابشده بود که تمام آن مردانِ کلهگنده و مغرور، با دقت و سکوتِ محض به دهانش خیره شده بودند و مدام سر تکان میدادند. من که در سکوت روی صندلیام نشسته بودم، با دیدن این صحنه، قلبم از یکجور افتخارِ پنهان و هیجان تپید. تازه داشتم میفهمیدم این مردی که در ویلا با من سرِ شستن ظرف و پختن ماکارونی کلکل میکرد، در دنیای بیرون چه غولِ بیرقیب و قدرتمندی است! اما این فضای پر از احترام و اقتدار، دیری نپایید. درست در لحظهای که پیشخدمتها برای ریختن قهوهی تلخِ عربی به میز نزدیک میشدند، سایهای سنگین و بلند روی میز ما افتاد. سیاوش که تا آن لحظه با طمأنینه به حرفهای یکی از تاجران گوش میداد، ناگهان جملهاش را قطع کرد. دیدم که چطور فکش در یک ثانیه منقبض شد و عضلاتِ شانهاش زیر کتِ مشکیاش مثل سنگ سفت شد. سرم را چرخاندم و با دیدن چهرهی مردی که بالای سرمان ایستاده بود، خون در رگهایم یخ بست. او… او همان مردی بود که چند وقت پیش، به خاطر مزاحمت و نگاههای هیزش به من، سیاوش در یکی از جلسات حسابی از خجالتش درآمده بود و نقشههای قراردادش را با خاک یکسان کرده بود! و حالا، از زمزمهی اطرافیان و نگاهِ پر از اخمِ سنان فهمیدم که او کسی نیست جز پسر ارشد سنان! پسر سنان با همان چشمان بادامی، سرد و درندهاش جلوتر آمد. هیچ توجهی به پدرش یا بقیهی سرانِ دور میز نداشت که از این گستاخیِ بیموقع جا خورده بودند. نگاه وقیح، خیره و کینهتوزش را یکراست روی من، سرتاپای پیراهن آبی و صورتم قفل کرد. آن لبخند کج، مغرور و پر از انتقامی که روی لبهایش نشست، بند دلم را پاره کرد. ترسی گزنده و دلشورهای تلخ به جانم افتاد. او درست کنار صندلیِ من ایستاده بود، بیآنکه کلمهای به سیاوش بگوید، فقط و فقط به من خیره شده بود… و من حس میکردم هوای خنکِ نخلستان، ناگهان مثل یک طناب دار دور گلویم سفت شده است.
-
#پارت 187# سیاوش پایین پلهها ایستاده بود؛ یک کتوشلوار دستدوز مشکیرنگِ فوقالعاده شیک با **پیراهن مشکیِ ابریشمی** و دکمهسردستهای نقرهای پوشیده بود. تیرگی یکدستِ استایلش با آن قد بلند و هیکل ورزیدهاش، ابهتی سرد، دستنیافتنی و بینهایت جذاب به او میداد که آدم را ناخودآگاه وادار به سکوت میکرد. با صدای تقتق پاشنههای من روی سرامیکها، سرش را آرام بالا آورد و نگاهمان تلاقی کرد. درجا نفسش حبس شد. مردمکهای تیرهاش روی صورتم، فرم یقهی قایقی لباس، انحنای کمر و برق نقرهدوزیهای آبی درباری لغزید. نگاهش ثابت و خیره ماند؛ نه پلک زد و نه حرفی از دهانش خارج شد. از سر تا پایم را با چنان دقتی برانداز کرد که داغی و شرم به گونههایم دوید. ناخودآگاه انگشتانم را دور کیف کلاچ مشکی محکمتر فشردم و نگاهم را کمی دزدیدم تا بار این نگاه خیره و مسخشده سبکتر شود. سیاوش گلویش را صاف کرد، دکمهی کتش را با طمأنینه بست و در سکوتی عمیق و پر از راز، بدون اینکه کلمهای بر زبان بیاورد، درِ سالن را برایم باز کرد و راهی شدیم. *** خودروی اختصاصی جلوی عمارتی مجلل و شبیه به کاخهای امیران عرب توقف کرد. درهای چوبیِ کندهکاریشده و عظیم عمارت که گشوده شد، موجی از بوی غلیظ عود، بخور صندل، عطر تند گلاب و رایحهی زغال قلیان به صورتمان خورد. سالنی بینهایت عریض و طویل پیش چشمانم قد کشید که کف آن از سنگهای یشمیِ براق پوشیده شده و چلچراغهای غولپیکر با کریستالهای کهربایی، نوری طلایی و سنگین روی فضا میریختند. دور تا دور سالن، روی شاهنشینهای مخمل و ترمهدوزِ زردرنگ، تاجران و سرمایهداران بزرگ عرب با دشداشههای سفیدِ فاخر، عباهای زردوزیشده و چفیههای بسته به «عقال» نشسته بودند. جلوی هرکدام قلیانهای بلند و سر به فلک کشیدهای از جنس نقره و برنج قرار داشت که دودِ رقصان و معطرشان در هوای سالن معلق بود. زنان اشرافی عرب با عباهای ابریشمیِ سنگدوزیشده، نقابهای توریِ ظریف و آرایشهای فوقالعاده غلیظ و چشمگیرِ خلیجی با خطچشمهای پهن و سرمهکشیده، با طلاهای سنگینی که از گردن و مچهایشان آویزان بود، در رفتوآمد بودند و با سینیهای نقره از میهمانان پذیرایی میکردند. درست در بالای مجلس و روی بلندترین شاهنشین، سنان نشسته بود؛ با همان عبای فاخرِ سرمهایاش که زردوزیهای چشمنوازی داشت. به محض ورود ما، نگاه نافذ سنان روی هر دوی ما ثابت ماند و لبخند پرمعنایی گوشهی لبانش نقش بست. اما در همان چند ثانیهی اول، نگاه خیره، حریص و سنگین چندین مرد عرب که به خاطر قد و ظاهر و رنگ آبی پیراهنم مرا نشانه رفته بودند، پوستم را مثل آتش سوزاند. حس ناامنی عجیبی در تمام جانم رخنه کرد و ستون فقراتم تیر کشید. سیاوش بلافاصله متوجه این نگاههای چسبنده شد. از انقباض فکش و رگهای برجستهی شقیقهاش کاملاً پیدا بود که در آن نقطه از آوردن من و قرار گرفتنم زیر این نگاههای بیپروا تا چه حد پشیمان، برزخی و برآشفته شده است. بدون حتی یک ثانیه معطلی، دست درشت و گرمش جلو آمد و پنجههای لرزان و سرد مرا به شکلی مقتدرانه و محکم در قاب دستانش گرفت. انگشتانش را میان انگشتانم قفل کرد تا حریمی نفوذناپذیر دورم بکشد. من که تمام بدنم از ترس و فضای سنگین آنجا میلرزید، این بار کوچکترین تلاشی برای عقب کشیدن دستم نکردم و به گرمای محکم دستش پناه بردم؛ اما دندانهایم را روی هم فشردم و با صدایی که از لای لبهای بستهام بیرون میآمد، با حرص زیر لب گفتم: «اگه من ویلا میموندم... خطرش از این چشمهای حریص خیلی کمتر بود مرتیکهی ازخودراضی!» گوشهای تیز سیاوش در آن همهمهی عربی این نجوا را گرفت. دستم را محکمتر فشرد، اما حتی سرش را هم نچرخاند تا موضعش نشکند. در میانهی سالن و روی فرشی از ابریشم، دو زن رقاصهی عرب با لباسهای برهنه، شالهای حریرِ رقص شکم و آرایشهای غلیظ و براق، همراه با ریتم تند عود و دف عربی، پیچوتاب میخوردند و توجه همه را جلب کرده بودند. ناخودآگاه و از سر کنجکاوی، سرم را کمی کج کردم و به سیاوش نگاه کردم تا ببینم نگاهش آنها را شکار کرده یا نه. اما چشمهای تیره و برّندهی سیاوش حتی میلیمتری منحرف نشد؛ با آن کت و پیراهن سرتاسر مشکیاش مثل یک کوه سنگین و باصلابت، نگاهش کاملاً صاف، متمرکز و با غرور روی صدر مجلس و به سنان دوخته شده بود. با قدمهایی محکم، سنگین و استوار، دست مرا در دستش میفشرد و به سمت سکوی اصلی پیش میرفت...
-
#پارت186# حصارِ بازوانش با مکثی کوتاه و نفسگیر، آرامآرام شل شد. انگار دستهای خودش هم برای رها کردنِ من تردید داشتند، اما در نهایت قدمی به عقب برداشت. سرمای بادِ کولرِ گازیِ مغازه که به کمرم خورد، تازه فهمیدم چقدر در آن چند ثانیه در آغوشش داغ شده بودم. سریع و با قدمهایی نامطمئن خودم را به پوف چرمی رساندم و رویش آوار شدم. دستهایم هنوز لرزش خفیفی داشتند. سرم را پایین انداختم تا سرخیِ گونههایم و آشوبی که در چشمهایم موج میزد را نبیند. با عجله و کلافگی به جان بندهای نقرهایِ آن کفشِ جهنمی افتادم و آنها را از دور مچ پایم باز کردم. پسرکِ فروشنده، در حالی که رنگش هنوز به حالت عادی برنگشته بود و مدام لبهایش را با زبان تر میکرد، با دو جعبهی مخملِ مشکی در دست، تقریباً دواندوان از انبار بیرون آمد. این بار جرأت نکرد زیاد نزدیک بیاید. با فاصلهی ایمن از سیاوش، جعبهها را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی که سعی میکرد لرزش نداشته باشد، گفت: «قـ... قربان، این همون چیزیه که فرمودید. پامپِ کلاسیک، پاشنهی هفتسانتیِ کاملاً استاندارد و طبیِ ایتالیایی. جنسش جیرِ مشکیه و یه سگکِ ظریفِ نقرهای داره که دقیقاً با اون پیراهنِ آبیِ رویال که گفتید سِت میشه. اینم کیفِ کلاچِ دستیش.» بدون اینکه منتظرِ تعارفِ او باشم، کفشها را از جعبه بیرون کشیدم. برخلاف قبلی، به محض اینکه پایم را درونشان سُر دادم، احساس راحتی و ثباتِ فوقالعادهای کردم. ایستادم و چند قدمِ کوتاه جلوی آینه برداشتم. قدِ کفش دقیقاً به اندازهای بود که استایلم را رسمی کند، بدون اینکه خطرِ شکستنِ گردنم را به همراه داشته باشد! سیاوش از گوشهی چشم نگاهی به کفشها و قدم برداشتنم انداخت. وقتی مطمئن شد که تعادلم کاملاً حفظ شده و دیگر قرار نیست زمین بخورم، اخمهایش کمی باز شد. بدون اینکه کلمهای با فروشنده حرف بزند، کارت بانکیاش را روی شیشهی پیشخوان انداخت و با لحنی سرد گفت: «همین رو میبریم.» پسرک که انگار از دستِ عزرائیل جانِ سالم به در برده بود، با سرعتی باورنکردنی کارت را کشید، فاکتور را داخل پاکت گذاشت و جعبهها را در یک شاپینگبگِ شیکِ مشکی به دست سیاوش داد. *** مسیرِ برگشت به ویلا در سکوتی سنگین و کشدار گذشت. باران کاملاً بند آمده بود، اما هوای شرجی و سنگینِ کیش از لای شیشهی نیمهبازِ لکسوس به داخل میخزید. سیاوش با یک دست فرمان را گرفته بود و نگاهش مستقیم به جادهی خیس بود، اما انقباضِ فکش نشان میداد که هنوز رگههایی از عصبانیتِ آن اتفاق در وجودش باقی مانده. من هم سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به درختهای نخلِ خیس خیره شده بودم، اما تمامِ حواسم پیشِ نقطهای از کمرم بود که هنوز انگار از حرارتِ دستِ او میسوخت. آن حسِ امنیت، آن حمایتِ بیقیدوشرط و مردانه، چیزی نبود که بتوانم به این راحتیها فراموشش کنم. وقتی ماشین جلوی ویلا توقف کرد، سیاوش موتور را خاموش کرد، اما قبل از اینکه پیاده شود، به سمتم چرخید و با صدایی که حالا آرامتر شده بود گفت: «مهمونی ساعت هشت شروع میشه. ماشینِ شرکت ساعت هفت و نیم میاد دنبالمون. تا اون موقع استراحت کن و آماده شو.» فقط سرم را تکان دادم، پاکتِ لباس و کفشها را برداشتم و بدون کلمهای پیاده شدم. *** ساعت هفت عصر بود. نورِ غروبِ آفتاب از پنجرهی اتاقم به داخل میتابید. جلوی آینهی میز آرایش نشستم. موهایم را که حالا موجهای درشت و طبیعیِ زیبایی به خود گرفته بود، با حوصله سشوار کشیدم و نیمی از آنها را بالای سرم جمع کردم تا یقهی قایقی و زیبای لباس کاملاً خودش را نشان دهد. بقیهی موهایم را روی شانههایم رها کردم. آرایشم را برخلافِ همیشه کمی غلیظتر انجام دادم؛ خط چشمی کشیده که حالتِ چشمهایم را گیرا و خمار نشان میداد، با یک رژِ لبِ مات به رنگِ گوشتیِ تیره که با رنگِ پوستِ روشنم تضادِ زیبایی میساخت. از روی صندلی بلند شدم و به سراغِ کاورِ لباس رفتم. پیراهنِ ماکسیِ آبی درباری را با احتیاط پوشیدم. وقتی زیپش را بالا کشیدم و کمربندِ مرواریدیاش را بستم، نگاهم در آینهی قدیِ اتاق خشک شد. پارچهی سنگینِ کرپ حریر، مثل آبشاری به رنگِ اقیانوس روی تنم ریخته بود. رنگِ تیره و سلطنتیِ لباس، سفیدیِ پوستم را به شدت به رخ میکشید و برشهای ظریفِ نقرهدوزی شده در سرشانهها، زیر نورِ اتاق برق میزد. پامپهای جیرِ مشکی را پوشیدم که قامت و فرم ایستادنم را بینقص کرده بود. چند قطره از عطرِ تلخ و شیرینِ فرانسویام را روی نبضِ گردن و مچِ دستم اسپری کردم. شالِ حریر و کارشدهی ستِ لباس را با ظرافت روی موهایم انداختم تا حالتِ رسمی و پوشیدهاش حفظ شود. کیف کلاچ را در دستم گرفتم، نفسِ عمیقی کشیدم تا ضربانِ قلبم که از استرسِ روبهرو شدن با سیاوش در این ظاهر بالا رفته بود را کنترل کنم. دستگیرهی درِ اتاق را پایین کشیدم و با قدمهایی شمرده وارد سالنِ بزرگِ ویلا شدم...
-
#پارت185# لباس آبی درباری با کارتِ مشکی و بیحدومرزِ جناب مهندس حساب شد؛ آنهم با مبلغی که وقتی صفرهایش را روی مانیتور دستگاه پوز شمردم، نزدیک بود شاخ دربیاورم! با یک کاورِ شیکِ مشکی از مزون بیرون آمدیم و چند مغازه پایینتر، وارد یک بوتیکِ بزرگ و برندِ کیف و کفشِ ایتالیایی شدیم. فضای بوتیک با دکوراسیون چوب گردو و نورپردازی متمرکز روی قفسهها، بوی تند و اصیلِ چرم طبیعی میداد. به محض ورود، فروشندهی مغازه که یک پسرِ جوانِ لاغراندام با موهای بیش از حد ژلزده، شلوار کتانِ تنگ و پیراهنی بود که سه دکمهی بالایش را به شکلی جلف باز گذاشته بود، با لبخندی کشدار و لحنی که سعی میکرد زیادی صمیمی باشد، جلو آمد. نگاه پسرک با یک پرروییِ خاص سر تا پای مرا برانداز کرد و با صدای نازکشدهای گفت: «سلام عزیزم... سلام قربان! خوش اومدین. دنبال چه سبکی هستین بانوی زیبا؟» از گوشهی چشم دیدم که فک سیاوش منقبض شد. با قدمی بلند خودش را حائلِ نگاهِ پسرک کرد و با صدایی بم و پر از تحکم، طوری که زهرِ هشدار در تکتک کلماتش بود، گفت: «یک جفت کفش و کیفِ کلاچِ سِت، به رنگ نقرهایِ مات یا مشکیِ کارشده میخوایم؛ برای یک پیراهنِ ماکسیِ آبیِ رویال. لطفاً یه چیزِ "سنگین" و درخور بیار.» پسرک که انگار متوجه نگاه برزخیِ سیاوش نشده بود، با چشمکِ ریزی به من گفت: «اوه، آبی رویال! پس باید یه چیزی بپوشی که قدت رو حسابی بکشه بالا و پاهات رو کشیدهتر نشون بده... یه لحظه اجازه بدید!» پسرک رفت و چند دقیقه بعد با یک جعبه برگشت. درِ جعبه را که باز کرد، چشمهایم از تعجب گرد شد! یک جفت کفشِ بندیِ نقرهای که تمام بندهایش پر از نگینهای درخشان بود... اما پاشنهاش؟! یک پاشنهی سوزنیِ استیل که حداقل بیست سانتیمتر ارتفاع داشت! شبیه چوبپا بود تا کفشِ یک دورهمیِ رسمی! پسرک با ذوق کفش را جلوی پوفِ چرمیِ گردی که رویش نشسته بودم گذاشت و خواست خم شود تا کفش را پایم کند که سیاوش مثل عقاب بالای سرش ظاهر شد و با لحنی که مو بر تن آدم سیخ میکرد، غرید: «خودشون میپوشن... شما فاصلهت رو حفظ کن!» پسرک جا خورد و چند قدم عقب رفت. من با اکراه و در حالی که به پاشنههای میخی و دلهرهآورِ کفش نگاه میکردم، بندهای نقرهای را دور مچم بستم. کفش به طرز عجیبی قالبِ پایم بود، اما شیبِ داخلش آنقدر زیاد بود که احساس میکردم روی پنجههایم ایستادهام. نفس عمیقی کشیدم. دستم را به دستهی پوفِ چرمی گرفتم و یاعلیگویان بلند شدم. یک ثانیه... دو ثانیه... به محض اینکه خواستم قدمی به سمت آینهی قدی بردارم، پاشنهی نازکِ کفش روی سرامیکهای صیقلی سُر خورد. مچ پای چپم به شدت به سمت داخل پیچید. مرکز ثقلم کاملاً از دست رفت و دنیا جلوی چشمم چرخید! با یک جیغ خفه، تعادلم را از دست دادم و در حالی که دستهایم هوا را چنگ میزدند، با شتاب به سمت عقب و لبهی تیزِ پیشخوانِ شیشهای پرتاب شدم. آمادهی برخورد دردناک با زمین بودم که ناگهان... قبل از اینکه حتی کمرم به شیشه نزدیک شود، یک جفت دستِ قدرتمند و مردانه با سرعتی برقآسا از پشت، مثل یک حصارِ فولادی دور کمرم حلقه شد! سیاوش میان زمین و هوا مرا مهار کرد و با یک حرکتِ محکم، مرا به سمت خودش کشید. پشتم با شدتِ ملایمی به سینهی ستبر و عضلانیاش برخورد کرد. دستِ راستِ بزرگ و داغش دقیقاً روی قوس کمرم قفل شده بود و با دست چپش بازویم را سفت چسبیده بود تا مبادا دوباره سُر بخورم. زمان انگار در بوتیک متوقف شد. ضربان قلبم مثل گنجشکی که در تله افتاده باشد، دیوانهوار به دیوارهی سینهام میکوبید؛ آنقدر بلند که حس میکردم سیاوش هم صدای کوبشش را میشنود. حرارتِ کفِ دستش از روی پارچهی نخیِ تونیکم به پوستم نفوذ میکرد و مثل یک جریانِ برقِ صد ولت، تمام تنم را به آتش میکشید. نفسهای داغ و تندش که از سرِ ترسِ افتادنِ من به شماره افتاده بود، از لابهلای شال به تار موهای کنار گوشم میخورد. بوی عطرِ تلخ و خنکِ همیشگیاش، حالا با فاصلهی صفر، چنان در ریههایم پر شده بود که سرم گیج میرفت. یک حسِ عجیبِ امنیت، قاطی با گرگرفتگیِ شدید و شرم، در تمام رگهایم میدوید. بدنم مثل کوره میسوخت و پاهایم روی آن پاشنههای لعنتی میلرزید، اما در آغوشِ سفت و محکمِ او کاملاً بیوزن شده بودم. سکوت خفهکنندهی مغازه با غرشِ وحشتناکِ سیاوش شکست. سرش را بالای سرم بلند کرد و با چشمانی که از خشم به خون نشسته بود، سرِ پسرکِ فروشنده که رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود، داد زد: «این آشغالِ چوبپا چیه دادی دستش؟! میخواستی گردنش بشکنه؟! مگه کوری نمیبینی این پاشنهی لعنتی هیچ استانداردی نداره؟!» پسرک تاتیتاتی به عقب رفت و با لکنت گفت: «قـ... قربان، این ژورنالیه... برای...» سیاوش میان حرفش غرید: «دهنتو ببند! برو یه کفشِ پامپِ هفتسانتیِ آدمیزادیِ مشکی بیار... همین الان!» فروشنده مثل برقگرفتهها به سمت انبار دوید. سیاوش هنوز مرا در حلقهی بازوانش نگه داشته بود. اصلاً متوجه نبود که چقدر سفت مرا به خودش فشرده است. سرش را کمی پایین آورد، نفس داغش کنار صورتم پخش شد و با صدایی که حالا از آن خشمِ وحشتناک خالی شده و رگهای از نگرانیِ عمیق و لرزان در آن بود، دم گوشم زمزمه کرد: «خوبی؟ پات پیچ نخورد؟... هایرون، با توام!» آب دهانم را به سختی قورت دادم. گرمای بدنش داشت هوش از سرم میبرد. فقط توانستم در حالی که هنوز به سینهاش تکیه داشتم، سرم را به نشانهی «نه» تکان دهم و با صدایی که از ته چاه درمیآمد، زمزمه کنم: «خوبم... ولم کن... میتونم بایستم.»
-
#پارت184# با غرغر و کوبیدن پا روی سرامیکها به اتاقم برگشتم. یک مانتوی شومیزیِ گشادِ لیننِ کرم با شلوار جین بگ پوشیدم، شالِ زرشکیام را سرسری دور سرم پیچیدم و با حرص یک رژِ لبِ ملایم زدم. وقتی در را باز کردم و به سالن آمدم، سیاوش پایین پلهها ایستاده بود؛ مثل همیشه بینقص و اتوکشیده. تیشرت طوسیاش را با یک پیراهن نخیِ سرمهایِ شیک و اسپرت عوض کرده بود و عطر تلخ و خنکِ همیشگیاش، فضای خانه را پر کرده بود. سوییچ لکسوس را توی هوا چرخاند و با همان ابروی بالا انداخته گفت: «ده دقیقه دیر کردی خانم حسابرس.» چپچپ نگاهش کردم: «هنوز ناشتاام جناب مهندس، زیاد سر به سرم نذار!» باران موسمی آرام گرفته بود، اما زمینهای کیش هنوز برق میزدند و بوی خاک بارانخورده و رطوبت دریا توی هوا موج میزد. سیاوش به قولش عمل کرد؛ همان اولِ مسیر، جلوی یک کافهنان لوکس نگهداشت، دو تا کروسانِ داغِ شکلاتی و قهوه گرفت و به دستم داد تا حداقل سر و صدای معدهام بخوابد. ماشین بعد از بیست دقیقه جلوی یکی از لوکسترین و مدرنترین مراکز خرید کیش ایستاد؛ ساختمانی با نمای تمام شیشهای و سنگهای گرانیتِ مشکی که برندهای خاص و مزونهای مطرح بینالمللی را در خود جا داده بود. هوای خنک و بوی عطر گرانی که در سالن ورزشی و مرمریِ پاساژ میپیچید، آدم را میخکوب میکرد. چراغهای مخفی و لوسترهای کریستالیِ مدرن، نور طلایی و خیرهکنندهای به راهروهای عریض بخشیده بودند. سیاوش دستش را توی جیب شلوار کتانش فرو برد، با گامهایی بلند و شمرده جلوتر افتاد و من ناچار بودم برای رسیدن به او قدمهایم را تندتر کنم. صاف رفت سمتِ یک مزون بسیار شیک و خلوت در انتهای طبقه دوم. ویترین مزون پر از لباسهای شب و پیراهنهای کارشده بود که روی مانکنهای مخمل مشکی، زیر نور ملایم میدرخشیدند. یک خانم شیکپوش با لباسی سراسر مشکی و آرایشی دقیق با لبخند جلو آمد: «سلام، روزتون بخیر. چطور میتونم کمکتون کنم؟» سیاوش با همان لحن مسلط و لحن سنگینش گفت: «سلام. یه پیراهن پوشیده و شیک برای یک دورهمیِ خصوصی و رسمی با شرکای تجاری میخوایم. ترجیحاً رنگهای سنگین، بدون زرقوبرقِ اضافه، اما کاملاً خاص و بینقص.» زن فروشنده با چشمان ریزشده به من نگاه کرد و با خوشرویی گفت: «البته، سلیقهتون فوقالعادهست. قد و قوارهی خانم هم عالیه، چند تا کارِ خاص از ژورنالهای جدید ایتالیا داریم که دقیقاً مناسب همچین موقعیتیه. بفرمایید این سمت.» ما را به سمت اتاق پروِ ویآیپی در انتهای سالن راهنمایی کرد؛ فضایی مجلل با مبلهای راحتیِ مخمل زرشکی، آینههای قدیِ چراغدار و پردههای ضخیم ابریشمی. سیاوش خودش را روی مبل تکیِ چرمی رها کرد، یک پایش را روی پای دیگر انداخت و در کمال خونسردی منتظر ماند. فروشنده با چند رگال لباس برگشت. تنوع پارچهها و مدلها خیرهکننده بود: اولی، یک پیراهن ماکسی به رنگ سبز زمردی با پارچهی ساتن آمریکایی بود که پشتش چاک عمیقی داشت و یقهاش با نگینهای ریز سواروسکی تزئین شده بود. زیبا بود، اما بیش از حد پر زرقوبرق و باز به نظر میرسید. دومی، یک پیراهن میدیِ مشکی از جنس دانتل فرانسوی و آستینهای حریرِ سهربع بود. مدلش باوقار بود، اما سیاوش با دیدنش فقط یک اخم کمرنگ کرد و گفت: «بیش از حد تیرهست و شبیه لباس عزاداریِ مجلله!» سومی، یک سرهمی (اُوِروول) از جنس کرپ باربی به رنگ سرخابیِ تند با یقهی بلیزری بود. به محض اینکه از اتاق پرو بیرون آمدم، سیاوش سرش را بالا آورد، نگاهی از بالا تا پایین انداخت و با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت: «قشنگه، ولی سنان قراره فکر کنه به جای مهمونی اومدیم افتتاحیه سالن دیسکو!» با حرص دستم را روی کمرم گذاشتم: «آقا رو باش! انگار داور مسابقهی مد شده!» فروشنده با خنده گفت: «صبر کنید، یک کار دارم که مطمئنم هیچکدومتون نمیتونید بهش نه بگید.» چند دقیقه بعد، با یک پیراهن بلندِ ماکسی از جنس کرپ ابریشم و کرپ حریر برگشت؛ به رنگ «آبی درباریِ بسیار تیره» (سرمهای رویال). یقه قایقی بسیار پوشیده و شیک، آستینهای بلند کلوش با برشهای ظریف نقرهدوزی شده در سرشانهها، و کمربندی باریک با سگک مرواریدی که قوس کمر را بینهایت زیبا نشان میداد. پارچهاش روی تن مثل آب میریخت و سنگینی و وقار بینظیری داشت. پیراهن را پوشیدم. زیپ پشتش را با کمی زحمت بالا کشیدم و از اتاق پرو قدم بیرون گذاشتم. جلوی آینهی قدی ایستادم و شال حریرِ کارشدهی ست خودش را روی سرم انداختم. انعکاس سیاوش را در آینه دیدم. تبلت یا گوشی در دستش نبود. از روی مبل نیمخیز شده بود، مردمک چشمان تیرهاش روی تصویرم در آینه قفل شده بود و برای چند ثانیهی طولانی، سکوتِ محض میانمان نشست. حتی صدای نفس کشیدنش را در آن سالن خلوت حس میکردم؛ نگاهی عمیق، شوکهشده و چنان خیره که تمام پوستم از حرارت آن گر گرفت...
-
#پارت183# فنجان چای را آرام روی کانتر گذاشتم و انگشتانم را درهم گره زدم. دلم میخواست سفت و سخت روی حرفم بایستم، اما لحن پر از نگرانی سیاوش طوری دیوارهای لجبازیام را لرزانده بود که دیگر زبانم به تندیِ چند لحظه پیش نمیچرخید. کمی این پا و آن پا کردم، نگاهم را بین چشمان تیره و منتظرش چرخاندم و با تردید و مِنمِن گفتم: «اصلاً... اصلاً نمیشه سیاوش! فکرش رو کردی اگه باهات بیام، اونجا باید بگی من کیام؟ اگه بگی کارمند یا حسابرس شرکتی، میگن چرا بین اینهمه آدم فقط منو برداشتی آوردی وسط یه جمع کاملاً خصوصیِ سرمایهدارها؟! بعدشم... مهمونیِ شرکای کلان و آدمهای کلهگنده، سر و وضع و لباس مناسبِ خودش رو میخواد. من هیچی با خودم نیاوردم؛ چون اصلاً فکر نمیکردم جز کارگاه و حسابکتاب، قرار باشه پام به همچین جاهایی باز بشه!» با هر کلمهای که میگفتم، بهجای اینکه سیاوش عقبنشینی کند، انگار یک بارقهی زنده و نور امید در عمق چشمانش جان میگرفت. لبخند بسیار محو و پیروزمندانهای گوشهی لبش نشست، پشتی صندلی را رها کرد و با لحنی که سعی میکرد کاملاً خونسرد و عادی به نظر برسد، گفت: «خب... میگم... میگم نامزدمی!» چنان برزخ شدم که انگار زنبور نیشم زده باشد یا سگ هار گازم گرفته باشد! چشمهایم گرد شد، یک قدم به عقب پریدم و با صدایی پر از حرص و دادِ خفه جیغ زدم: «چییی؟! فکرشم نکن! اصلاً و ابداً! من با تو هیچ جا نمیام... تموم شد، من پامو از این در بیرون نمیذارم!» سیاوش که دید دوباره رشته کار دارد از دستش درمیرود و آتش لجبازیام گُر گرفته، سریع هر دو دستش را به نشانهی تسلیم و استیصال بالا آورد. با کلافگیِ تمام صورتش را جمع کرد و با لحنی که سعی داشت مرا آرام کند، گفت: «باشه بابا! باشه... اصلاً هر چی خودت دوست داری، هر عنوانی که راحتی همونو بهشون میگیم؛ خوبه؟ اصلاً میگم همکار و مشاورِ ارشد پروژه... قضیهی لباس هم با من! همهچیزش رو خودم حل میکنم، حله؟» نفسنفس میزدم و نگاهش میکردم. آمدم دهان باز کنم و یک «نه»ی محکم دیگر بکوبم توی صورتش، اما نگاهم درست در چشمانش قفل شد. برای اولین بار... درست برای اولین بار در تمام این مدت، در نگاهِ مغرور، دستنیافتنی و همیشه طلبکارِ مهندس سیاوش رادمنش، رگههایی از «خواهش» دیدم. چشمهایش التماسِ پنهانی داشت که نمیخواست تنها بمانم، نمیخواست نگرانم باشد و عجیب به بودنم در کنارش نیاز داشت. این نگاه خلعسلاهم کرد. قلبم لرزید و تمام کلمات تند و دفاعی در گلویم ماسید. تسلیم شدم؛ در برابر آن برقی که ته نگاهش نشسته بود، هیچ راه فراری نداشتم. نگاهم را با حرص از او دزدیدم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی میکردم نشان دهد از سرِ منت قبول کردهام، زیر لب گفتم: «قبوله...» به محض اینکه کلمهی «قبوله» از دهانم بیرون پرید، سیاوش انگار منتظر همین یک کلمه بود. چنان برقآسا و فرز از پشت میز بلند شد که صندلیاش روی سرامیکها صدای خفیفی داد؛ مبادا حتی یک ثانیه بیشتر به من فرصت فکر کردن بدهد و حرفم را پس بگیرم! تبلتش را از روی میز قاپید، با رضایتی پنهان که سعی میکرد پشت چهرهی جدیاش مخفی کند، رو به من گفت: «خیلی خب، پس وقت رو تلف نکنیم! من میرم بالا حاضر بشم، تو هم سریع آماده شو تا بریم مرکز خرید؛ بارون هم کمکم داره بند میاد.» چشمهایم از اینهمه عجله گرد شد. با بهت به میز پر از خوراکیِ دستنخورده و فنجان چای داغم نگاه کردم و با اعتراض گفتم: «کجا با این عجله؟! من که هنوز هیچی نخوردم! سیاوش در حالی که پایش را روی اولین پلهی چوبی میگذاشت تا به طبقهی بالا برود، بدون اینکه حتی برگردد یا سرعت قدمهایش را کم کند، زیر لب و با خونسردیِ مخصوص به خودش گفت: «توی ماشین وقت تلف نمیشه... همونجا توی مرکز خرید یه چیزی میخوریم!» دهانم از فرط حرص نیمهباز ماند. همانطور مات و مبهوت به قامت بلندش که داشت پلهها را دو تا یکی بالا میرفت خیره شدم. دستهایم را مشت کردم، دندانهایم را روی هم ساییدم و در دلم با غیظ گفتم: *«نخییییر! این آدم بشو نیست که نیست! منو بگو که فکر کردم با چهار تا قانون میشه این غولِ خودرأی رو آدم کرد... هنوز جوهر اون قانونهای کذایی خشک نشده، باز سازِ خودشو میزنه!»*
-
#پارت182# سیاوش تبلت را کاملاً روی میز رها کرد. نگاه تیره و عمیقش روی چهرهی برافروختهام قفل ماند، فکش منقبض شد و با صدایی بم، خشک و کاملاً رسمی گفت: «میشنوم.» تمام اعتمادبهنفسم را در مشتهایم جمع کردم. شانههایم را صافتر کردم تا حتی میلیمتری ضعف یا تزلزل در نگاهم نخواند. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی رسا و شمرده گفتم: «اینجا... برای این زندگی موقت و اجباری، باید قانون داشته باشه. قانون سفت و سخت! اول از همه اینکه روابط کاری شرکت، اینکه تو مدیرعاملی و من حسابرس ارشد پروژه، پشت درِ این ویلا تموم میشه! پامون رو که از این چارچوب گذاشتیم تو، فقط و فقط دو تا همخونهی اجباری هستیم که برای حفظ شرایط و پیشبرد کارها باید بدون حاشیه با هم سر کنن. حق نداری با لحن کاری و دستور دادن با من رفتار کنی.» سیاوش ابرویی بالا انداخت. خطوط صورتش کمی نرم شد، حالتی به خودش گرفت که مثلاً حرفم منطقی و معقول است، و سرش را آرام به نشانهی تأیید تکان داد. با دیدن سکوتش، جسورتر شدم و ادامه دادم: «قانون دوم؛ هفتهای سه روز تمیزکاریِ خونه و پختوپز غذا با منه، سه روزِ دیگهش تمام و کمال پای خودت! روزهای جمعه هم آزاده... هر کی به برنامهی خودش برسه و کاری به کار اون یکی نداشته باشه.» چشمهایم را ریز کردم و به چشمانش خیره شدم: «قانون سوم... چون متأسفانه این ویلا سرویس و حموم مجزا برای اتاق همکف نداره و همهچیز مشترکه، وقتهایی که من بخوام برم حموم، باید ویلا رو ترک کنی!» گوشهی لب سیاوش با همان پوزخند حرصدرار و مسخرهاش بالا رفت. با لحنی طعنهآمیز گفت: «اونوقت اگه من برم حموم چی؟ منم باید بگم شما بری توی حیاط زیر بارون دور بزنی؟» چشمغرهای نثارش کردم و چپچپ، با نگاهی تیز و برنده نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاید که وقت شوخی نیست. گلویم را صاف کردم و با تحکمی بیشتر ادامه دادم: «قانون چهارم... اینکه حق نداری پات رو توی حریم من بذاری! اتاق من منطقهی ممنوعهست، بدون در زدن و اجازه، حتی حق نداری سمت دستگیرهش بیای!» با شنیدن کلمهی «حریم»، انگار سطل آب سردی روی سر سیاوش خالی کردند. پوزخند از روی لبهایش ماسید. یک موج غلیظ از شرمندگی و سنگینیِ خاطرهی تلخ گذشته توی مردمک چشمانش دوید؛ نگاهش لرزید و فوراً چشم از من دزدید. دستش را با کلافگی روی میز کشید و با صدایی که از بم بودن همیشگیاش افتاده بود و شرم در آن موج میزد، گفت: «من آدمی نیستم که به حریم کسی دستدرازی کنم... اون شبم فقط...» حرفش مثل کشیدن تیغ روی یک زخم کهنه بود. تپش قلبم در یک آن بالا رفت. نمیخواستم حتی یک کلمه دربارهی آن شبِ لعنتی بشنوم؛ اصلاً طاقت نبشقبر آن خاطرهی دردناک را نداشتم. برقآسا از پشت میز بلند شدم. صندلی کمی عقب رفت. پشتم را به او کردم و به سمت کانتر آشپزخانه رفتم. دستم کمی میلرزید، اما قوری را برداشتم، فنجانم را زیر شیر قوری بردم و در حالی که صدای شرشر چای داغ سکوت سنگین میانمان را میشکست، با لحنی بلند، برّنده و قاطع گفتم: «در مورد اون شب نمیخوام چیزی بشنوم! اصلاً حرفش رو نزن!» سیاوش فوراً به حالت دفاعی رفت و هر دو دستش را به نشانهی تسلیم بالا آورد: «باشه... باشه! اصلاً تموم خواستههات قبوله. یک به یک همهش رو قبول میکنم... ولی فقط یک شرط داره!» با اخم و دستپاچگی چرخیدم. فنجان در دستم خشک شد و با تعجب و ناباوری پرسیدم: «چی؟!» سیاوش تکیهاش را از صندلی گرفت، کمی به جلو خم شد و با نگاهی جدی و بیتعارف گفت: «باید امشب با من به مهمونیِ سنان بیای.» خونم دوباره به جوش آمد. صدایم از کلافگی و عصبانیت اوج گرفت: «باز که شروع کردی؟! باز که داری دستور میدی جناب مهندس؟ هنوز پنج دقیقه نشده گفتم رئیسبازی توی این خونه ممنوعه!» سیاوش دستهایش را دوباره بالا برد و با لحنی ملایمتر اما محکم گفت: «دستور نیست هایرون!» دستم را به کمرم زدم: «پس چیه؟! اسم این اجبار چیه؟» سیاوش نفس سنگینی بیرون داد. با کلافگیِ تمام پنجههای درشت دستش را لای موهای خیس و پرپشتش فرو برد، آنها را به هم ریخت و با صدایی که رگههای آشکاری از نگرانی در آن پنهان بود، گفت: «به خاطر خودت میگم... نمیخوام تنها توی ویلا بمونی! با حساب ماجراهای ویلای قبلی و اون ناامنیها، من نمیتونم با خیال راحت تو رو اینجا تنها بذارم و برم. از اون طرف، این مهمونی هم یکی از مهمترین جلسات کاری با سرمایهدارهای کلان و شرکای اصلی پروژهست؛ نمیشه نرم، اصلاً نمیشه کنسلش کرد... فهمیدی؟» کلماتش مثل شوکی آرام در رگهایم نشست. نگاهم روی خطوط نگران و کلافهی چهرهاش لغزید. در پسِ آن لحن محکم و اخم همیشگی، یک اضطراب واقعی، یک مراقبتِ بیپرده و توجهی غیرقابل انکار لانه کرده بود. قلبم در سینه بیتابانه بالا و پایین شد. فرو ریختن دیوارهای دفاعیام را حس میکردم؛ او به خاطر امنیتِ من، به خاطر نگرانی از تنهاییِ من در این ویلای غریب، داشت اصرار میکرد. تمام لجبازیها و دیوارهای لجاجتم در برابر این حجم از نگرانیِ صادقانهاش، ناگهان ترک برداشت...
-
#پارت181# صدای شلاقمانند و سنگین دانههای درشت باران به شیشههای سرتاسری اتاق، سکوت صبح را در هم شکسته بود. بارانهای موسمی و سیلآسای جنوب شروع شده بود؛ آسمان خاکستری و سنگین کیش، انگار بغض چندماههاش را روی تن جزیره خالی میکرد و پشت شیشهها پردهای کدر از آب و بخار کشیده بود. چند بار چشمهایم را باز و بسته کردم تا سوزش خوابآلودگی از سرم بپرد. شرجی شدید و دمکردهی هوا حتی از درزهای محکم پنجره هم حس میشد و تنها باد خنک و ملایم اسپیلیت بود که فضای داخل اتاق را قابل تحمل نگه میداشت. با این حال، یادآوری صحنهی مضحک دیشب، مثل یک شوک، خواب را از سرم پراند. ناخودآگاه لبخند کجی روی لبم نشست؛ تصویر سیاوش با چنگال معلق روی قابلمهی ماکارونی و آن چشمهای از حدقه بیرونزدهاش درست جلوی چشمم جان گرفت. آخ که چقدر دلم خنک شده بود! نگاهی به ساعت مچیام روی پاتختی انداختم؛ نزدیک ساعت ده صبح بود. جمعه بود و به خاطر این باران سیلآسا و تعطیلی، حداقل خیالم راحت بود که امروز از جلسات سنگین و هماهنگیهای کارگاهی و ساختمانی خبری نیست. کشوقوسی به بدنم دادم و از روی تخت بلند شدم. دستم را به سمت موهایم بردم و با کلیپس بالای سرم جمعشان کردم. یک تونیک نخی راحتِ سرمهای با شلوار گشاد پوشیدم و شال طوسیرنگی را سرسری دور گردنم انداختم. دستگیرهی در را به آرامی پایین کشیدم. کلید را دیشب باز نکرده بودم؛ تقی صدا داد و قفل چرخید. سرم را پاورچین از در بیرون آوردم و نیمنگاهی به سالن انداختم. بوی عطر نان تست و رایحهی غلیظ قهوهی تازهدم در تمام فضای ویلا پیچیده بود و در آن هوای سنگین و بارانی، حسابی وسوسهانگیز به نظر میرسید. قدمی به جلو گذاشتم و ناگهان درجا خشکم زد. پشت میز ناهارخوریِ چوبی و بزرگ وسط سالن، سیاوش نشسته بود. انتظار داشتم بعد از افتضاح دیشب یا حداقل به خاطر خستگی مفرط این چند روز، تا لنگ ظهر تخت بخوابد؛ اما نه تنها بیدار بود، بلکه یک پیراهن آستینکوتاه یقهدار کتانِ طوسی به تن داشت، موهای خیس و مرتبشانهشدهاش نشان میداد تازه از حمام بیرون آمده و تبلت به دست، در حالی که فنجان سفیدی را به لب نزدیک میکرد، با اخمهای درهمرفته مشغول مطالعه بود. روی میز، بساط یک صبحانهی شیک و کامل چیده شده بود: کرهی قالبی، مربا، پنیر و ظرف میوهی خردشده. ابروهایم ناخودآگاه از تعجب بالا پرید. یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. چشمانش مثل شب قبل غافلگیر نبود؛ بلکه یکجور خونسردیِ ساختگی و نخنما پشت نگاه سنگینش موج میزد که انگار میخواست بگوید «من هیچوقت دیشب ماکارونی نمیخوردم و همهچیز توهم تو بوده!» من هم بلافاصله حالت صورتم را جمع کردم، ابرویم را بیتفاوت صاف کردم و نگاهم را با خونسردیِ تصنعی از او گرفتم. انگار نه انگار که اصلاً موجود زندهای روی آن صندلی نشسته است! مسیرم را کج کردم تا بروم دست و صورتم را بشویم، اما همزمان زیر لب به زمین و زمان ناسزا میگفتم. چقدر فاجعهبار و بد بود که این اتاق خوابِ همکف، سرویس بهداشتی و حمام اختصاصی نداشت! یعنی هر بار برای یک شستن دست یا یک کار ساده، باید از خلوتت بیرون میآمدی و وسط سالن، درست جلوی چشمهای موشکاف این مرد رژه میرفتی. همین نبودِ حریم خصوصی اعصابم را سوهان میکشید. درِ سرویس کنار راهرو را باز کردم، وارد شدم و پشت سرم بستم. آب خنک را به صورتم پاشیدم. قطرههای آب که پوست داغم را لمس کردند، ذهنم شروع کرد به جوشش. تصویر چهرهی خونسردش پشت میز مدام جلوی چشمم رژه میرفت. حوله را برداشتم و آرام صورتم را خشک کردم. به تصویر خودم در آینه خیره شدم: *«امروز جمعهست، هوا هم خرابه و هیچ جا نمیره... بهترین وقته هایرون! دیشب تا صبح توی ذهنت بالا و پایین کردی که چی بگی، پس جا نزن. این مرد اگه لگامش رو دستت نگیری، تا پسفردا حریمت رو کاملاً قورت میده. باید بدونه اینجا هتل نیست و اونم پادشاه این عمارت نیست! قانون... این خونه به قانون سفت و سخت نیاز داره!»* شالم را مرتب کردم، نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم آرام بگیرد و با قدمهایی محکم و شمرده از سرویس بیرون آمدم. صاف رفتم سمت آشپزخانه. بدون اینکه کلمهای حرف بزنم، یک فنجان سرامیکی کرمرنگ از آبچکان برداشتم. قوری چای را که انگار از قبل آماده روی کتری غلغل میکرد، برداشتم و برای خودم یک چای داغ و تازهدم ریختم. بخار خوشعطرش بلند شد. فنجان به دست، چرخیدم و با قدمهایی باصلابت به سمت میز ناهارخوری رفتم. درست روبهروی سیاوش، صندلی چوبی را با یک کشیدگیِ صدادار عقب کشیدم و نشستم. تکیهام را به پشتی صندلی دادم، فنجان داغ را میان هر دو دستم گرفتم، نگاهم را دقیق و نفوذپذیر روی چهرهاش قفل کردم و با لحنی کاملاً جدی و خالی از تعارف، برای باز کردن سرِ صحبتی که قرار بود مرزهای این سقف مشترک را خطکشی کند، دهان باز کردم...
-
#پارت180# بخار غلیظ و معطرِ سس، با عطرِ سرخکردهی گوشت و فلفل سیاه در فضای آشپزخانه چرخید. درِ قابلمه را برداشتم؛ ماکارونی حسابی دم کشیده، رشتههایش طلایی و خوشرنگ شده و تهدیگ سیبزمینیِ زعفرانیاش از کنارهها بوی برشته و وسوسهانگیزی میداد. بشقابی پر از ماکارونی داغ کشیدم و پشت همان کانتر چوبی نشستم. لقمههای اول چنان به جانم نشست که تازه فهمیدم از ظهر تا الان جز هوای فشردهی هواپیما و حرص خوردن از دست سیاوش، چیزی توی این معدهی بینوا نرفته بود. بعد از اینکه دلی از عزا درآوردم و حسابی از خجالت شکمم درآمدم، ظرفها را خیلی بیصدا شستم، روی شعله را خاموش کردم و باقیماندهی ماکارونی را با همان قابلمه روی اجاق گاز گذاشتم. گوشی را از جیبم درآوردم و برای اینکه خیال مامان راحت شود، پیامی کوتاه فرستادم: *«مامان جان من رسیدم ویلا، همهچیز عالیه، نگران نباشید. خستهام و میخوابم، صبح زنگ میزنم. شب بخیر.»* وارد اتاق روبهروی آشپزخانه شدم. در را تا نیمه بستم، چراغ خواب ملایم را روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم تا خستگی راه از ساق پاهایم بیرون برود. هنوز ده دقیقه هم از آمدنم به اتاق نگذشته بود و در سکوت کامل سالن به صدای نفسهای خودم گوش میدادم که ناگهان... یک صدای ریز و نامحسوس از سمت آشپزخانه بلند شد! صدای جابهجا شدنِ بسیار محتاطانهی پایهای روی سرامیک، و بعد، تقّهی فلزیِ بسیار خفیفِ یک قاشق یا چنگال به لبهی قابلمه! ابروهایم بالا پرید. برق از سرم پرید و مثل فنر از روی تشک بلند شدم. با پای برهنه، بدون کمترین صدایی پاورچینپاورچین به سمت درِ اتاق رفتم. دستم را لای در گذاشتم و آن را فقط به اندازهی دو بند انگشت باز کردم تا دید کاملی به محوطهی اوپن و گاز داشته باشم. سالن در تاریکیِ کامل و غلیظی فرو رفته بود، اما باریکهی نورِ کمرمقِ ماه که از پنجرهی بزرگ تراس به داخل میتابید، سایهی درشت و کشیدهی مردی را نشان میداد که بالای سر اجاق گاز ایستاده بود. خودش بود... سیاوش! با همان شلوار راحتی و تیشرت مشکی، کاملاً خم شده بود روی قابلمه! با چنان احتیاط و ظرافتی چنگال را درون ماکارونی فرو میکرد و لقمههای پرملات را بدون نان و مستقیماً از قابلمه در دهان میگذاشت که انگار داشت بزرگترین عملیات سرقت قرن را در سکوت مطلق پیش میبرد! حتی با دست دیگرش درِ قابلمه را طوری در هوا نگه داشته بود که کوچکترین تماسی با بدنه پیدا نکند و صدایی تولید نشود! یک لبخند خبیث، شیطانی و پیروزمندانه درست روی لبهایم نشست. چشمانم در تاریکی برقی زد. *«آهاااان! پس اینجوری بود جناب مهندس رادمنشِ ازخودراضی؟! اون دفعه هم ته قابلمهی قورمهسبزی منو همینجوری با خاک یکسان کرده بودی و به روی مبارکت نیاوردی؟! حالا نوبت منه... وقتشه قشنگ حالت رو جا بیارم و بهت بفهمونم که چطور دستپخت من عقل و ادعای بیخیالیت رو با هم زایل کرده!»* با دستپاچگی اما بیصدا شالم را روی سرم انداختم و موهایم را زیرش جمع کردم. لباسهایم را مرتب کردم، دستم را روی دستگیره گذاشتم، یک نفس عمیق کشیدم و... **بوم!** درِ اتاق را با یک حرکت ناگهانی چهارتاق باز کردم، با دو گام بلند خودم را به کلید برق سالن رساندم و دستم را روی کلید کوبیدم! چراغهای هالوژن و مهتابیهای سالن با درخششی کورکننده روشن شدند و تاریکی را در کسری از ثانیه دریدند. سیاوش که مطمئن بود من در اتاق در خواب هفت پادشاه را میبینم و دنیا را آب برده، درست در حالی که چنگال پر از رشتههای ماکارونی دقیقاً تا نیمسانتیمتری دهانش بالا آمده بود، درجا خشکش زد! مثل یک مجسمهی سنگی، چنگال بین زمین و هوا معلق ماند. مردمکهای چشمش از غافلگیریِ محض گشاد شد و تا چند ثانیه حتی پلک هم نزد! رنگ چهرهاش در سفیدیِ نور چراغها دیدنی بود؛ ترکیبی خندهدار از شوک، گیر افتادن در صحنهی جرم و ابهتی که در یک آن به فنا رفته بود! من اما با خونسردیِ شیطنتآمیز و چهرهای کاملاً عادی، طوری که انگار اصلاً متوجه حضور یک غول صد و نود سانتیمتریِ ماکارونیبهدست نشدهام، با قدمهایی آرام و بیخیال از کنار اوپن رد شدم. حتی نیمنگاهی هم مستقیم به صورتش نینداختم تا کیفِ خرد شدنش بیشتر شود! سیاوش که مانده بود در آن وضعیت فاجعهبار و رسواکننده چه خاکی به سرش کند، با دستپاچگیِ تابلویی چنگال را آرام درون قابلمه برگرداند، گلویش را با یک سرفهی خشک و ساختگی صاف کرد، دستهایش را تکیهگاه کانتر کرد و سرش را طوری پایین انداخت که انگار دارد با دقت زاویهی هود یا درجهی خاموشِ گاز را مهندسی و بررسی میکند! تمام هیکلش داد میزد که دارد از خجالت و ضایع شدن آتش میگیرد. درِ کابینت را با طمأنینه باز کردم، یک لیوان شیشهای برداشتم، زیر شیر آب پرش کردم و با آرامش تا قطرهی آخر نوشیدم. صدای بلعیدن آب تنها صدایی بود که در آن برزخِ سنگین و مضحک شنیده میشد. لیوان را داخل سینک گذاشتم. پشتم را به او کردم و به سمت راهروی اتاق راه افتادم. درست لحظهای که به چارچوب درِ اتاقم رسیدم و پشتم کاملاً به قامتِ معذب و میخکوبشدهاش بود، بدون اینکه برگردم، گوشهی لبم با پوزخندی عمیق و پر از کنایه بالا رفت و با صدایی رسا و لحنی کشدار گفتم: «آرومتر بخور... خفه نشی یه وقت!» هنوز هجای آخر کلمهام تمام نشده بود که مثل باد پریدم توی اتاق، در را محکم کوبیدم و کلید را از پشت دو دور در قفل چرخاندم: **تِق! تِق!** پشتم را به در تکیه دادم، دستم را روی دهانم گذاشتم و از ته دل با خندهای خفه و پیروزمندانه نفس راحتی کشیدم: *«آخییییش! حالت جا اومد آقا سیاوش؟! اینم جوابت!»*
-
#پارت175# ### از زبان هایرون با رفتن سیاوش و بسته شدن درِ اتاقِ بالا، دهانم همانطور نیمهباز ماند. مات و مبهوت به پلههای خالی خیره شدم. حرص و خشم مثل یک موج داغ در تمام تنم دوید؛ طوری که دلم میخواست با دو دستم گلویش را بگیرم و آنقدر فشار دهم تا این بیخیالیِ لعنتی و خونسردیِ اعصابخردکن از سرش بپرد! مردکِ خودرأی! بدون اینکه حتی نظر مرا بپرسد، همهچیز را بریده و دوخته بود و بعد هم مثل یک پادشاه خسته رفته بود لالا کند! اما... درست در پسِ این خشم و حرصِ شدید، یک حس عجیب، مرموز و کلافهکننده در اعماق قلبم زبانه میکشید. هرچقدر هم که به خودم دروغ میگفتم، نمیتوانستم انکار کنم که درست در همان ثانیهای که قامتِ سیاوش را در میان تاریکیِ حیاط دیدم، انگار تمام سنگینیِ راه، دلشورهها و بیقراریهای این چند روزم فرو ریخت. بودن در کنارش یک جور آرامشِ مسموم و ناخواسته به جانم میانداخت؛ چیزی که از آن وحشت داشتم. با تمام این حرفها، بعد از آنهمه اتفاقات گذشته، آن تنشها، آن سوءتفاهمها و مرزهایی که بینمان کشیده شده بود، همخانه شدن با سیاوش رادمنش آخرین چیزی بود که دلم میخواست! اصلاً عقلم نمیپذیرفت دو نامزد قلابی، با آن بارِ سنگینِ احساساتِ مبهم و نامعلوم، زیر یک سقف نفس بکشند. ولی چه میشد کرد؟ ساعت نزدیک نیمهشب بود، جزیره را سکوت گرفته بود و از فرط خستگی پرواز و دوندگی، پاهایم دیگر وزنم را نمیکشیدند. ناچار بودم شرایط را بپذیرم؛ حداقل برای امشب. با اکراه و غُرغُرهای زیرلبی، دستهی چمدان سنگینم را گرفتم و آن را روی سرامیکهای براق سالن کشیدم. به سمت اتاق روبهروی آشپزخانه رفتم؛ درست در سالن پایینی و کنار درِ ورودی. دستگیره را پایین کشیدم و در را باز کردم. چشمهایم را در اتاق چرخاندم؛ اتاقی دلباز، با یک تخت دونفرهی چوبی، کمد دیواری بزرگ و پنجرهای که به حیاط خلوت باز میشد. حتی از اتاق ویلای قبلی هم بسیار بزرگتر، دلبازتر و البته به شکلی وسواسگونه تمیز و برقافتاده بود. نفس عمیقی از سرِ خستگی کشیدم. پالتو و شالم را روی صندلی کنار میز انداختم، نشستم و جورابهایم را درآوردم. پاهای داغ و ورمکردهام را درون صندلهای راحتیام سُر دادم که سوزش خستگی کمی تسکین پیدا کند. زیپ چمدان را باز کردم. وسط لباسها، چشمم به بستههای محکمپیچیدهشدهای افتاد که مامان با عشق و اصرار توی چمدان چپانده بود: شیشههای مربای خانگی، آجیل، لواشک، زعفران و کلی خرتوپرت و خوراکی که فکر میکرد دخترش در غربت از گرسنگی تلف میشود! لبخند محوی روی لبم نشست. خوراکیها را بیرون کشیدم، چمدان را گوشهای مرتب گذاشتم و با بستهها به سمت آشپزخانه راه افتادم. فضای آشپزخانه بیش از حد تمیز و استریل بود؛ بوی ملایم تمیزکننده میداد و همهچیز سر جای خودش برق میزد. بستهها را در کابینتها و یخچال جا دادم. قابلمهای برداشتم، پر از آب کردم و روی شعلهی گاز گذاشتم. همزمان کتری قوری را هم پر کردم تا یک چای قندپهلو و تازهدم درست کنم؛ شاید این سردرد لعنتی و کوفتگی پرواز را بشوید و ببرد. همانطور که پیاز را زیر تیغهی چاقو خرد میکردم، دوباره چهرهی خونسرد سیاوش جلوی چشمانم آمد و زیر لب شروع به بدوبیراه گفتن کردم: «مرتیکهی ازخودراضیِ مغرور! "دست من نبوده هایرون... انقدر سوال نپرس هایرون!" انگار طلبکارِ باباشه! اصلاً مردها همهشون لنگهی همان؛ بیخیال، سنگدل، بیاحساس! فکر کرده همهچیز توی این دنیا طبق فرمان و میلِ جناب مهندس میچرخه...» صدای جلزولز پیازها با صدای سوت ملایم کتری درهم آمیخت. رب گوجه و گوشت چرخکرده را با ادویههای تند تفت دادم و بوی خوشِ سس ماکارونی در فضای سرد آشپزخانه پیچید. اسپاگتیها را درون آب جوش ریختم و درِ قوری چای را گذاشتم تا روی بخار کتری آرام دم بکشد. کفگیر را در تابه چرخاندم و با خودم با تحکم گفتم: «اینجوری نمیمونه آقا سیاوش! فکر نکن چون زیر یه سقفی هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی. فردا صبح اولِ وقت حالیت میکنم... این همخونگی باید قانون داشته باشه، چهارچوب داشته باشه! خط قرمز میکشم برات از اینجا تا سر کوچه! حق نداری حتی بدون در زدن به محدودهی من نزدیک بشی!» با خیالِ این نقشههای خطونشان کشیدن برای فردا، لبخند خبیثانهای زدم. درِ قابلمهی ماکارونی را گذاشتم تا دم بکشد، فنجانی چای آلبالوییِ خوشرنگ برای خودم ریختم، به کانتر تکیه دادم و در حالی که اولین قلپِ داغِ چای گلویم را گرم میکرد، اجازه دادم این خستگیِ سنگین، کمکم از تنم بیرون برود.
-
#پارت174# بعد از رفتن کارگرها، فضای ویلا از تمیزی برق میزد. بوی ملایم شویندهها و هواکشهای روشن، هوای شرجی و خفقانآور را از در و دیوار شسته بود. با وسواس همهچیز را چک کردم؛ ویلایی که هایرون در این مدت در آن مستقر بود، کاملاً مرتب، بینقص و آمادهی تحویل شده بود. وقتی مرد املاکی که نیکان با او هماهنگ کرده بود جلوی در حاضر شد، با همان خونسردی و ابهت همیشگی دستهکلید را کف دستش گذاشتم، برگه را امضا کردم و بدون رد و بدل کردن کلمهای اضافه، سوار ماشین شدم. باید سریع خودم را به سالن همایشهای بینالمللی کیش میرساندم؛ جایی که سمینار بزرگ سهامداران جدیدِ پروژهی مارینا در حال آغاز بود و من سخنران اصلیاش بودم. وقتی با کتوشلوار دستدوز دودیرنگ، پیراهن مشکی بدون کراوات و همان استایل خاص و مقتدرانهام قدم به سالن پرنور و مجلل گذاشتم، سنگینی نگاهها در کسری از ثانیه روی من قفل شد. نگاههای خیره، پچپچهای زیرلبی و بهخصوص چشمهای کنجکاو و پر از تحسینِ زنانی که در ردیفهای اول نشسته بودند، همهجا دنبالم میآمد. به محض ورودم، به عنوان مدیر ارشد و چهرهی اصلی مجموعه، حضار و سهامداران به احترامم تمامقد از جا برخاستند؛ احترامی سنگین که در تمام این سالها به دیدنش عادت کرده بودم اما هرگز ذرهای غرورِ توخالی در من ایجاد نمیکرد. روی سن، پشت تریبون شیشهای قرار گرفتم. نورِ متمرکز پروژکتورها بر چهرهام میتابید. با همان صدای بم، رسا و کلمات دقیق و قلمبهسلمبهی اقتصادی شروع به سخنرانی کردم؛ دربارهی سودآوری سهام، مدیریت ریسک، پیشبینیهای مالی و خطمشیهای کلان پروژه. تمام اعتمادبهنفس و قدرتم را در واژهها ریختم تا کوچکترین روزنهای از شک برای سهامداران باقی نماند، اما در پسِ تمام آن لبخندهای حرفهای و محاسبات دقیق، ذهنم خسته و انرژیام تا قطرهی آخر در حال تحلیل رفتن بود. دو ساعت بعد، وقتی از درهای پشتیِ سالن بیرون زدم و سوار ماشین شدم، احساس میکردم کوهی از خستگی روی دوشم سنگینی میکند. رانندگی در امتداد جادهی ساحلی و در آن گرگومیشِ غروب، تنها فرصتم برای چند لحظه نفس کشیدن بود. ماشین را جلوی محوطهی ویلاها نگه داشتم. در را که باز کردم، هنوز پایم به درستی روی سنگفرش ننشسته بود که نگاهم در چند متری ورودی خشک شد. هایرون آنجا بود! با یک چمدان نقرهای بزرگ و خاکگرفته در کنارش، با همان مانتوی تیره و شال رهاشدهاش که نشان از خستگی یک پرواز و راه طولانی داشت، روبهروی همان مرد املاکی ایستاده بود و با حرص و دستهای تکانخورده در هوا بگومگو میکرد. در یک لحظه، تمام ریتم تنفسم به هم ریخت. ضربان قلبم چنان تند و کوبنده به سینهام کوبید که حس کردم صدای تپشش در گوشم میپیچد. دقیقاً سرِ موعد و وقتشناس، همانطور که از غرور و تعهدش انتظار میرفت، خودش را رسانده بود. با دیدنش، آن بیقراریِ مسموم و کلافهکنندهای که در تمام این روزها مثل خوره به جانم افتاده بود، ناگهان در کسری از ثانیه محو شد و جای خود را به گرمایی عجیب و آرامشی عمیق داد؛ انگار گمشدهام درست وسط کویر پیدا شده باشد. اما فوراً خودم را جمعوجور کردم. نباید چیزی لو میرفت. نقاب همیشگیِ سرد، نفوذناپذیر و بیتفاوتم را به چهره زدم، دستهایم را در جیب شلوارم فرو بردم و با گامهایی بلند و شمرده به سمتشان حرکت کردم. مرد املاکی که کلافه شده بود، با دیدن من که از تاریکی غروب بیرون میآمدم، با خیالی راحت به هایرون اشاره کرد: «بفرما خانم! اینم مهندس رادمنش... خودشون تشریف آوردن!» هایرون با شتاب برگشت. در همان لحظهی اول که نگاهِ خسته و تیرهاش به چشمهایم افتاد، برقی از آسودگی و درخشش در مردمکهایش نشست؛ برقی که هرچند خیلی زود جایش را به گیجی و اخم داد، اما از چشمان تیزبین من پنهان نماند. یک قدم جلو آمد و با لحنی که کلافگی و خستگی از تکتک کلماتش میبارید، پرسید: «سیاوش! اینجا چه خبره؟ این آقا چی میگه؟!» پلکهای خستهاش، رنگپریدگی ملایم صورتش و حالت تکیه دادنش به چمدان، همهچیز را از فرسودگی جسمیاش لو میداد. بدون اینکه کلمهای جواب بدهم یا به چهرهی برافروختهاش خیره بمانم، خم شدم، دستهی چمدان سنگینش را در مشتم گرفتم و آن را با یک حرکت از روی زمین بلند کردم. سپس مسیرم را کج کردم و به سمت ویلای خودم—که چند قدم آنطرفتر بود—راه افتادم. همانطور که پشتم به او بود، با صدایی آرام و لحنی شمرده گفتم: «بیا بریم تا برات بگم.» هایرون که هاجوواج مانده بود، تندتند پشت سرم گام برداشت و با تعجب صدایش را بالا برد: «کجا داری میری سیاوش؟! صبر کن ببینم... چمدون منو کجا میبری؟ اون ویلا کلاً تخلیه شده، تو داری میری سمت ویلای خودت!» ایستادم. نیمرخم را به سمتش برگرداندم. با تمام آن جوشش و حرارت پنهانی که درونم شعله میکشید، اما با همان لحن آرام، خونسرد و تسلط بینقصم به چشمان متعجبش خیره شدم و گفتم: «ویلای بغلی فروش رفته هایرون. تحویلش دادم و کاریشم نمیشه کرد... تا اطلاع ثانوی، مجبوریم یک مدت همخونه بشیم.» جملهام را تمام کردم و بدون اینکه منتظر پاسخ یا جروبحثهای تمامنشدنیاش بمانم، دوباره راهم را به سمت درِ ورودی ویلای خودم ادامه دادم. چند ثانیه سکوت سنگین شد و بعد، صدای ناباور و شاکیاش از پشت سرم در فضا پیچید: «سیاوش!... با توأم، صبر کن سیاوش!» چند قدم تندتر برداشت و خودش را درست مقابلم انداخت تامانع حرکتم شود. چشمهایش از ناباوری و خشم گرد شده بود و در نور کمرمق محوطه، برق میزد. با لحنی که سعی میکرد بالا نرود اما رگههای عصبانیت و شوک در آن کاملاً پیدا بود، گفت: «یعنی چی که ویلا به فروش رفته؟! مگه کشکه سیاوش؟ یعنی چی که همخونه باشیم؟! من و تو زیر یه سقف؟ اصلاً عقلت سر جاشه؟!» چمدان سنگین را روی زمین گذاشتم. قامت راست کردم و نگاهم را، که از فرط خستگی و سردرگمی بیرمق شده بود، درست به نگاه ملتهب و تیرهاش دوختم. در برابر آنهمه سوالِ پیدرپی، آن نگاهِ طلبکار و این هجمهی گیجکننده، مانده بودم چه جوابی باید بدهم... نگاهش را رها کردم و چشمانم را به سنگفرشهای زیر پا دوختم. صدایم را پایین و سنگین آوردم؛ آن لحن خستهای که دیگر حوصلهی جنگیدن و توضیح دادن نداشت: «دست من نبوده هایرون. از اول هم نباید روی حرفِ نیکانِ بیمسئولیت حساب میکردم... حالا هم هر کاری شده، شده. الان آخر هفتهست و تموم هتلهای نزدیکِ شرکت هم پره.» سرم را بلند کردم و نگاهم را، که سنگینی خستگی تمام روز از آن میبارید، دوباره به چشمانش دوختم. مچ دستم را آرام رها کردم تا از جلوی راهم کنار برود و قدمی به سمت در برداشتم. «الان من خستهام... میخوام برم استراحت کنم.» یک قدم دیگر. مکث. پشتم به او بود که جملهی آخر را گفتم؛ با همان لحن خسته و بیپیرایهای که خواهش در آن موج میزد: «توام انقدر سوال نپرس هایرون... باشه؟» اما هایرون کسی نبود که به این راحتیها کوتاه بیاید. لجبازی در تار و پودش تنیده شده بود. سد راهم شد، دستبهسینه ایستاد و با ابروهایی که با حرص درهم کشیده بود، گفت: «نخیرم! اصلاً وایسا ببینم... مهسا و خجسته کجان؟ چرا من باید اینجا بمونم؟ منم میخوام برم پیش اونا، تو هتل یا هر خرابشدهای که هستن!» کلافگی مثل یک موج سنگین روی سرم آوار شد. چشمانم را برای یک لحظه فشردم، به سمتش چرخیدم و با کلافگیِ محض گفتم: «اگه منظورت از خجسته و مهسا همون اکبری و نوریه، سمتِ اونا با تو فرق میکنه هایرون! اونا باید هر لحظه پای کار باشن و گزارشها رو لحظهبهلحظه برای سهامدارا ثبت کنن؛ یعنی چشم و گوش ما تو اون منطقهن. جای اونا همونجاست، جای تو هم اینجاست.» هنوز دهانش نیمهباز بود و برق چشمانش نشان میداد که میخواهد سوال بعدی را روی سرم هوار کند، اما من دیگر کشش نداشتم. بیآنکه مجالی برای ادامهی این بازجویی بیپایان بدهم، چمدانش را همان پای پلهها گذاشتم، راهم را کج کردم و پلهها را دوتا یکی به سمت اتاق طبقه بالا رفتم. در را پشت سرم بستم و با همان لباسها خودم را روی تخت پرت کردم. میدانستم اگر یک ثانیهی دیگر آنجا میایستادم، باید تا خود صبح به آن زبان تند و تیز جواب پس میدادم و فلسفهبافی میکردم. دستهایم را زیر سرم گذاشتم و چشمهایم را بستم. با تمام این سردرگمیها، جروبحثها و کلافگیها، یک حس عجیب و ناشناخته در تمام وجودم رخنه کرده بود؛ آرامشی ناب و عمیق، از جنسِ حضورِ دوبارهاش زیر همین سقف. همین حضور کافی بود تا بعد از یک هفته بیقراری و شبهای پر از تنش، بالاخره سنگینی خواب روی پلکهایم بنشیند و آرام و بیدغدغه به خواب بروم.
-
#پارت173# خندههای سرمست و از ته دلِ هایرون، اندام ظریف و رهایش روی آن چهارپایه، و بدتر از همهچیز، آن نگاهِ خیره، قفلشده و سنگینِ **آن مردِ غریبه** در حاشیهی سالن درذهنم بالاپایین میشد، ان نگاه غریبه که نمیشناختمش. فامیل بود، غریبه بود، یا تکهای از گذشتهای که هایرون هرگز به زبان نیاورده بود؟ هر چه بود، آنطور که شانه به دیوار داده بود و بدون پلک زدن، با چشمهایی تیره و گرسنه تکتک حرکات هایرون را در حافظهاش میبلعید، نگاه یک برادر یا فامیل ساده نبود. من یک مردم؛ کشش، تمنا و رگههای مالکیت را در نگاه یک مرد از پشت هزار فرسنگ فاصله هم بو میکشم. حسادت مثل مایعی داغ و مسموم در خونم پمپ میشد و فکّم از شدت فشار دندانهایم روی هم تیر میکشید. سکوت سنگین جزیره روی دیوارهای خانه آوار شده بود. از پنجرهی قدی تراس، شرجیِ کدر و خاکستریِ کیش به شیشهها میماسید. به دوروبرم نگاه کردم؛ نقشههای لولهشده، ابزارها و کاتالوگهای رهاشده، فنجانهای قهوهی تلخِ چندروزه و لایهای از غبار و کلافگی که در این چند روزِ تنهایی روی همهچیز نشسته بود. تا پایان هفته، مرخصی هایرون تمام میشد و برمیگشت. تصویرش پیش چشمم آمد؛ با آن خستگی مفرط بعد از پرواز، چمدانی که همیشه سنگینتر از توان بازوهای ظریفش بود و چهرهای که میدانستم از بیخوابی تحلیل خواهد رفت. هایرون با همهی غرور و زبان سرکشش، نحیفتر از آن بود که به محض رسیدن، بخواهد آستین بالا بزند و این ویرانکده را روبهراه کند. اصلاً چرا باید دستهای او به سیاهوسفید این ویلا میخورد؟ نه؛ تحملِ دیدنِ خستگیاش را نداشتم... بهخصوص حالا که فکرم از تصویر آن مردِ غریبه در خانهشان، مثل خاکستر گداخته داغ بود. اما معضل اصلی فقط تمیزی این چهاردیواری نبود؛ فردا شب، همان مهمانیِ رسمی و حیاتیِ پروژهی مارینا با شرکا و سرمایهگذاران بود. و معادله درست همینجا خطرناک میشد: وضعیت ویلاها. ویلای عمونیکان، که تا سه روز دیگر تخلیه میشد و کارگرهای ناشناس مدام در محوطه پرسه میزدند. ویلای بغلی را هم که موقتاً هماهنگ کرده بودیم، در این نقطهی خلوت و نیمهکارهی ساحل، مثل جزیرهای متروک وسط تاریکی رها شده بود. نه نگهبان درستی داشت، نه امنیت حسابشدهای. «تنها گذاشتن هایرون تو دلِ شب... توی یه ویلای پرت و ناآشنا؟» پوزخند سردی روی لبم نشست. محال بود. حتی اگر آسمان به زمین میآمد، اجازه نمیدادم یک ثانیه در این برهوت تنها بماند. امنیتِ او خط قرمزی بود که هیچ تعارفی سرش نداشتم. برخلاف میلم باید همراه من به آن مهمانی میآمد؛ شایدمهمانی عرب هاچیزخوشایندی نبود،ولی هرچه بودکنارم بود درست در تیررس نگاهم، جایی که بدانم هیچ خطری—و هیچ نگاه هرزهای—به حریمش نزدیک نمیشود. اما هایرون... خوب بلد بودم منطق سرسختش را بخوانم. به محض اینکه اسم مهمانی هتل را میآوردم، دستبهسینه میشد، چشمهای روشنش را ریز میکرد و با همان لحن برندهاش میگفت: *«من برای یه ایونت بیزنسیِ رسمی با شرکای شما لباس نیاوردم آقای رادمنش! لباسهای من مناسب اون فضا نیست.»* بهانهتراشی سلاح همیشگیاش بود؛ اما او نمیدانست من استادِ خلع سلاح کردنم. به سمت گوشی رفتم. ساعت نزدیک ۹ صبح شده بود. قفل صفحه را باز کردم و شمارهی دفتر را گرفتم. بعد از سه بوق، صدای منظم و رسمی منشی پشت خط آمد: «الو، روزتون بخیر آقای مهندس رادمنش.» با همان لحن خشک، شمرده و بریدهام گفتم: «سلام خانم مرجان، مرجان اسم فامیلیش بود . وقت کمه، دقیق یادداشت کنید.» «بله قربان، در خدمتم.» «همین امروز صبح، با یه شرکت خدماتی معتبر تماس بگیرید. دو تا کارگر خانمِ باتجربه و کاملاً مطمئن بفرستید به آدرس ویلای ما. تمام خانه باید بینقص باشه؛ تمیزکاری کامل، گردگیری، آشپزخانه، اتاقها و شستوشوی وسایل. تأکید میکنم تا عصر همهچیز باید برق بزنه و مرتب تحویل داده بشه. هزینهاش هر چقدر شد از تنخواه شرکت پرداخت کنید، اما کار کوچکترین نقصی نداشته باشه. متوجه شدید؟» لحن مرجان با تعجبی نامحسوس همراه شد؛ او خوب میدانست من به این جزییات خانگی اعتنایی نمیکنم: «کاملاً روشنه مهندس رادمنش. همین الان هماهنگ میکنم که تا قبل از ظهر اونجا باشن.» «ممنون. خدانگهدار.» تماس را قطع کردم و گوشی را روی میز انداختم. نفس عمیقی کشیدم. خان اول بسته شد؛ هایرون حتی به یک دستمال هم دست نخواهد زد.
-
#پارت172# سیاوش هوای کیش امشب سنگینتر از همیشه بود؛ رطوبتی چسبناک که به دیوارهای ویلا هم نفوذ کرده بود و حس خفگی عجیبی به قفسهی سینهام میداد. پنجرهی تراس باز بود، اما دریغ از یک نسیمِ خنک. فقط صدایِ مداوم و یکنواختِ موجهای خلیج فارس بود که انگار داشتند با ضربآهنگی عصبی، به ساحل میکوبیدند. گوشی روی میزلرزید، نامِ «نیکان» روی صفحه افتاد. با تنی کوفته و ذهنی که از چند روزِ بیخبریِ مطلقِ کاری کدر شده بود، گوشی را برداشتم. - بگو نیکان. _چطوری سیاوش اوضاع خوب پیش میره صدای نیکان، برخلاف همیشه، یک جای کار میلنگید. لرزشِ خفیفی در جملاتش بود که فوراً حسش کردم. چیزی شده - سیاوش... راستش، همین الان از دفترِ وکیلِ عمو بهم زنگ زدن. ویلا رو فروختن خیلی وقت بودبرای فروش گذاشته بودندولی.. چشمهایم را بستم و لبهی میز را چنان چنگ زدم که بند انگشتانم سفید شد. «فروختن؟ وسطِ این همه کار؟» نیکان سعی کرد با لحنی که بوی استیصال میداد، قضیه را جمع کند: - میدونم، میدونم. اصلاً فرصت نشد چک کنم. خریدار برای همین آخر هفته قرارداد رو بسته، خیلی هم عجله دارن. تا سه روزِ دیگه باید ویلا رو تخلیه کنی. البته... من با صاحبِ ویلای بغلی صحبت کردم، اونها گفتند میتونن تا هر وقت که بخواین بمونید، اونجا اوکییه... صدایِ سرد و بریدهبریدهام در گلویم پیچید: - ازاولم نبایدبه توگوش میکردم، بایدمیرفتیم هتل صدایِ نیکان از پشت گوشی ضعیف شد، مثل کسی که در محاصرهی طوفان گیر کرده باشد: - سیاوش، بخدا منم همین الان فهمیدم... عمواونجاروخیلی وقته برایذفروش گذاشته مثل اینکه پاقدم هایرون برای همه اومدداشته - بسه! - کلامش را قطع کردم، نه با فریاد، بلکه با خشمِ کنترلشدهای که از سکوتِ طولانیام برندهتر بود. - همینه دیگه. همیشه وقتی فکر میکنی اوضاع رو کنترل کردی، از یه جایِ غیبی همهچیز خراب میشه. گوشی را روی میز رها کردم. آنقدر بدبیاری پشتِ هم تلمبار شده بود که حس میکردم هوایِ اطرافم در حال غلیظتر شدن است. برای اینکه حداقل برای چند دقیقه از این چاردیواریِ لعنتی و افکارِ سمیاش فرار کنم، انگشتانم بدونِ اجازه از مغزم، روی آیکونِ اینستاگرام لغزید. صفحه باز شد. در میانِ پستهای پیشنهادی، ناگهان آن نیمرخِ آشنا، آن خطوطِ تیز و مغرورِ صورتِ هایرون، مقابلم سبز شد. نفسم در سینه حبس شد. عکسش بود؛ خیره به افق، با آن نگاهی که انگار هیچکس را نمیدید، نگشتانم لرزیدند. پایینتر رفتم... تابلوهایی که کشیده بود؛ آن رنگهای تند و عصیانگر، درست شبیه به خودش. و بعد، کلیپِ سنتور زدنش. صدایِ برخوردِ مضراب روی سیمها را در ذهنم بازسازی کردم. آن تمرکزِ بینقص، آن آرایشِ ملایمِ صورتش که با هر تکانِ سر، در نور میدرخشید. چشمم به دایرهی قرمز و بنفشِ دورِ پروفایلش افتاد. استوری گذاشته بود. تمامِ عقلِ سلیمی که داشتم، فریاد میزد: *نرو سیاوش. این جاده تهش به هیچکجا نمیرسه.* اما انگشتم... انگشتم با یک نیرویِ مغناطیسی به سمتِ آن دایرهی نورانی کشیده شد. تا مرزِ لمس کردنِ شیشه رفتم. آنقدر نزدیک که حس میکردم گرمایِ استوریاش را حس میکنم. اما در آخرین لحظه، مثل کسی که دستش را از شعلهی آتش میکشد، عقب پریدم. پشیمانی، تلخ و سوزان، در گلویم نشست. با یک حرکتِ عصبی، گوشی را از خودم دور کردم و با شدت روی تخت پرت کردم. صدای برخوردش با بالش، تنها صدایی بود که در اتاقِ خالی پیچید. تمامِ این تلاشها برای فرار بیمعنی بود. اما قلبم... آن تکه گوشتِ لعنتی، طاقت نیاورد. دوباره برخاستم، گوشی را از روی تخت چنگ زدم.استوری بایک عصیان پرتنش بازکردم هایرون روی آن چهارپایهی لعنتی ایستاده بود. با آن اندامِ ظریف که زیر لباسش مثل یک غزلِ ناتمام بود. دیدم چطور سوزن را در بادکنک فرو کرد؛ دیدم چطور با آن شیطنتِ کودن و معصومانه، برفِ شادی را روی سرِ انهامیریخت... آنقدر زیبا بود که دلم خواست تمامِ آن صحنه را در مشتم بگیرم و خرد کنم. چقدر میخندید. چقدر آن خوشحالیِ بیپروا، واقعی بود. لبخندی تلخ روی لبهایم نشست؛ لبخندی که نه از سرِ شادی، بلکه ازاینکه اوراخوش حال میدیدم اما بعد، کلیپ دوباره تکرار شد. و این بار، نگاهم روی حاشیه چرخید. پسری دربین خانواده نگاهش فقط متمرکزهایرون بود، این دران کلیپ3دقیقه ای به خوبی مشخص بود، ایستاده در میانِ جمعیت، اما نه با جمعیت. نگاهش... آن نگاهِ تیرهرنگ و سنگینش روی هایرون قفل شده بود. آن نگاهِ شکارچی را خوب میشناختم؛ نگاهی که مالکیت را فریاد میزد، نگاهی که میگفت این زن، این روح، متعلق به اوست. حالم بد شد. طوری که حس کردم معدهام در هم پیچید. حسادت، مثل زهرِ مار، در تمامِ رگهایم تزریق شد. چطور میتوانست آنقدر بیپروا به او خیره شود؟ چطور میتوانست آنقدر به او نزدیک باشد، در حالی که من... من اینجا، در تبعیدگاهِ خودم، حتی حقِ تماشایِ عکسهایش را هم نداشتم؟ دوباره کلیپ را پلی کردم... باز هم همان نگاه. این بار، دیگر گوشی را پرت نکردم. آن را با هر دو دست، چنان فشردم که حس کردم شیشهاش زیرِ فشارِ انگشتانم در حالِ ترک خوردن است. از شدتِ خشم، از شدتِ اینکه چرا آنجا نبودم، از شدتِ اینکه چرا این فاصله را انتخاب کردم، گوشی را به گوشهی اتاق پرت کردم. به سمت حمام دویدم. هوا سنگین بود؛ سنگینتر از همیشه. انگار آسمان هم میدانست قرار است چه طوفانی در دلم به پا شود. شیرِ آب را تا آخر باز کردم؛ آبِ سرد، ضربههای سنگین و کوبندهای بر سرم میزد، اما حتی آن هم نتوانست آتشِ درونم را خاموش کند. زیرِ دوش، در حالی که آب از صورتم میچکید، به دیوار تکیه دادم. مدام به خودم نهیب میزدم: *«چته سیاوش؟ چته پسر؟ تو نباید کم بیاری. تو اون آدمِ ضعیفِ سابق نیستی. یادت رفته؟ تو به خودت قول دادی. به هیچکس، به هیچچیزی اجازه نمیدی که روحت رو آلوده کنه. هایرون... هایرون نقطه ممنوعهی توئه. این اولین و آخرین قانونِ زندگیِ توئه. بشکن، ولی اجازه نده اون روحِ لعنتی دوباره اسیرِ چشمهای اون بشه.»* اما در میانِ صدایِ شرشرِ آب، تپشِ قلبم هنوز هم نامِ او را فریاد میزد. بیرون که اومدم یادم افتادصبوحی توراه برگشت ازاسکله به سمت ویلابود، سریع شمارشوگرفتم _جانم مهندس _یک اتاق توهتل نزدیک شرکت به حساب شرکت رزروکن، ویلاروبایدتحویل بدیم _چشم مهندس
-
#پارت171# آرمان با پیرهن کرم سنگین و کت اسپرت نسکافه ای، شیک و آرام کنار بابا و عمو ایستاده بود. لیوان شربت را آرام در دست میچرخاند. بعد از باز شدن کادوها و گرفتن ادکلنش با لبخندی محترمانه تشکر کرده بود. گهگاه نگاهش را از میان شلوغی جمعیت به سمت من میچرخاند؛ نگاهی سنجیده و بافاصله، اما آکنده از دقتی عمیق. دیگر جلو نمیآمد و حریمم را رعایت میکرد، اما سنگینیِ نگاهش هنوز هم در فضا حس میشد. من اما اجازه ندادم هیچ فکری، هیچ گذشتهای و هیچ نگاهی حالم را کدر کند. گوی جادوییام را با احتیاط روی میز کناری گذاشتم، بهترین لباس سرمهایام را مرتب کردم، لبخند پر از راز و پیروزمندانهام را روی لب نشاندم و به سمت جعبهی اسرارآمیز جنسیت رفتم. نفس عمیقی کشیدم و با لحنی کاملاً جدی و دستوردهنده، رو به هانا و امیر که روی مبل کنار هم نشسته بودند و از شدت هیجان دستهای هم را میفشردند، گفتم: «خیلی خب، وقتشه! پاشید برید بیرون از درِ ورودی… بدویید!» هانا چشمهایش را گرد کرد و با بهت گفت: «چی؟! بریم بیرون توسرمای حیاط؟ دیوونه شدی هایرون؟ سرمای پاییزه!» امیر هم هاجوواج بلند شد و کتش را صاف کرد: «هایرونخانم، رحم کن به ما! داریم از استرس سکته میکنیم، حالا بیرون هم بریم؟» با اخم ساختگی و دستبهکمر ایستادم: «حرف نباشه! ورود پرنسس و شاهزاده خانم به صحنه باید با تشریفات کامل باشه. برید پشت در، وقتی صدای آهنگ اوج گرفت و در باز شد، با هم میاین تو. تا نگفتم هم هیچکدومتون حق ندارید سرک بکشید!» امیر با خنده دست هانا را گرفت و هر دو را با شوخی و غرولند از درِ سالن به سمت پاگرد فرستادم و در را محکم بستم. سالن در سکوتی پر از تعلیق و هیجان فرو رفت. چراغهای اصلی سالن را خاموش کردیم و فقط ریسههای زرد و نور ملایم گوی شیشهای دایی سپهر فضا را روشن نگه داشته بود. بنفشه با گوشی آیفونش درست در زاویهی مناسب ایستاد، نور فلاش را تنظیم کرد و با هیجان زیر لب گفت: «هایرون، ریکوردم! همهچیز حاضره…» من با احتیاط بالا رفتم و روی چهارپایهی چوبی، درست زیر طاق ورودی ایستادم. یک بادکنک مشکیِ غولپیکر و مات—که داخلش با گاز هلیوم و کوهی از خردهکاغذهای متالیک پر شده بود—درست بالای سرمان به سقف متصل بود. در دست راستم یک سوزن تهگرد براق و بلند گرفته بودم و در دست چپم اسپری برف شادی، آمادهی شلیک. مریم دکمهی پلی را زد. صدای ریتمیک، هیجانانگیز و اوجگیرندهی یک موزیک مخصوص جشن تعیین جنسیت در فضای خانه پیچید. تمام نگاهها در نیمهتاریکی سالن به سمت درِ بسته قفل شده بود؛ مامان دستهایش را زیر چانه به هم قلاب کرده بود و نفسش بالا نمیآمد، عزیز تسبیحش را با صلواتهای تند میچرخاند و آرمان با لبخندی محو و دستهایی در جیب، تکیه داده به دیوار، با دقت این نمایش جنونآمیز مرا تماشا میکرد. از آن طرف در، صدای مشت و لگدهای ریز هانا بلند شد که جیغ میزد:هایرووون! یخ زدیم اینجا! زود باش باز کن اون لامصبو!» خندهام را جمع کردم، سوزن را بالا بردم و فریاد زدم: «یک… دو… ســـه! بیاین تووو!» مریم دستگیره را پایین کشید و در با شتاب باز شد. هانا و امیر، پا به تاریکی سالن گذاشتند و نگاهشان با گیجی و استرس به بالا دوخته شد. درست در همان صدمثانیه، با تمام قدرت سوزن را در شکم بادکنک مشکی فرو بردم بـــوووم! صدای مهیب ترکیدن بادکنک با جیغ کشیدن دستهجمعی مریم و بنفشه درهم آمیخت. بارانی از خردهکاغذهای اکلیلی و درخشان در هوا معلق شد؛ اما صحنهای که روی سر امیر و هانا فرود آمد، همه را میخکوب کرد. خردهکاغذها فقط یک رنگ نبودند… نیمی از آنها آبی براق و نیمی دیگر صورتی متالیک و درخشان بودند که با ظرافت در هوا میرقصیدند و روی موها و لباسهایشان مینشستند! همزمان، من با هر دو دست اسپری برف شادی را روی سرشان خالی کردم و برفهای سفیدِ فومی تمام سر و شانهشان را پوشاند. موزیک در حال پخش بود، وبنفشه مشغول فیلم برداری، اما سالن برای چند لحظه در بهت و سردرگمی مطلق غرق شد. امیر با چشمهای گردشده به کاغذهای صورتی و آبی که کف دستش ریخته بود نگاه میکرد و هانا با حرص و خندهای عصبی، کاغذها را از روی موهایش تکاند و رو به من فریاد زدم گمکنی کدومه خنگولها؟! دوقلوئــــه! یه دختر و یه پسرررر!» سکوت یکثانیهای سالن، ناگهان مثل یک کوه آتشفشان منفجر شد! «چییییی؟!» صدای فریاد پر از جنون و ناباوری امیر در سالن پیچید. رنگ از چهرهاش پرید و در کسری از ثانیه، اشک از چشمانش سرازیر شد. هانا دستهایش را روی دهانش گذاشت، پاهایش سست شد و اگر امیر او را نگرفته بود، روی زمین میافتاد. امیر هانا را چنان در آغوش کشید و از زمین بلند کرد که گویی تمام دنیای عالم را در میان بازوانش داشت. صدای هقهق گریهی ذوق هانا با خندههای دیوانهوار امیر یکی شد. مامان با نالهای از سر شوق و اشک روی صورتش نشست و «خدایا شکرت» گویان به سمتشان دوید. بابا عزیز وبه اغوش کشیدوبوسه ای به دست عزیزنشاند، عزیز با چشمهایی خیس از خوشحالی مدام برایشان اسفند دود میکرد و دعا میخواند. عمووزن عموازخوش حالی به وسط رفتندوهاناوامیروبقل گرفتند، ارمان هم بانگاه تحسین بارمرانگاه میکرد. من همانجا کنار چهارپایه ایستاده بودم، نفسنفس میزدم و با چشمهایی که خودشان هم از اشکِ شوق تار شده بودند، به این صحنهی بهشتی نگاه میکردم. برای نخستین بار در تمام این روزهای پر از تلاطم و تنش، حس میکردم قلبم از سنگینی آزاد شده است؛ عشقی خالص و گرم در خانه جریان داشت و دیدن اشک شوق خواهرم، زیباترین پاداشی بود که میتوانستم در تمام زندگیام بگیرم.
-
#پارت170# همان لحظهای که به خانه برگشتیم، یک طوفانِ رنگی و پر از همهمه در خانهمان به پا شد. با مریم و بنفشه تماس گرفتم و ساعتی بعد، هر دو با کیسههای پر از روبانهای صورتی، آبی، نقرهای و بادکنکهای هلیومیِ براق وسط سالن مستقر شده بودند. من تصمیم گرفته بودم برای یک شب، فقط برای همین یک شب، تمام دغدغههای عالم را پشت درِ خانه جا بگذارم. میخواستم سایهی سنگین دلتنگیهای عجیبم، آشوبهای پنهان درون سینهام و حتی سنگینیِ نگاه پر از گذشتهی آرمان را فراموش کنم. میخواستم مثل روزهای بیدغدغهام، فقط در خوشحالیِ خواهرم نفس بکشم. عطر وانیل، پودر شکر، هل و دارچین فضای آشپزخانه را تسخیر کرده بود. مامان با پیشبندی گلدار، مثل یک فرماندهی خستگیناپذیر، از اینسو به آنسو میرفت؛ داشت دسرها و فینگرفودهای رنگارنگ را در دیسهای بلورین میچید و روی کیک خامهایِ بزرگِ دوطبقهای کار میکرد که نیمی از آن با خامهی آبی فیروزهای و نیم دیگر با صورتی چرک تزئین شده بود. سالن پذیرایی، بنفشه با دستهایی که بادکنکهای متالیک را گره میزد، به مریم دستور میداد: «اون ریسهی طلایی رو بالاتر بزن مریم! کجه… سمت راستت افتاده!» مریم که بالای چهارپایه ایستاده بود، با خنده نق میزد: «اگه این بچه بعداً خاله بنفشهش رو بیشتر از من دوست داشته باشه، خودم تکتک این بادکنکها رو توی گوشش میترکونم!» و من… وسط اینهمه شلوغی، اتاقم را تبدیل به یک منطقهی کاملاً محرمانه کرده بودم. جعبهی بزرگ سورپرایز و وسایلی را که خریده بودم داخل کمد پنهان کرده و در اتاق را قفل کرده بودم. هانا دو بار آمد و به در کوبید تا سرک بکشد، اما من حتی اجازه ندادم یک میلیمتر لای در باز شود. غروب، درست یک ساعت قبل از شروع رسمی مهمانی و زمانی که همه در تبوتاب آخرین آمادهسازیها بودند، زنگ در به صدا درآمد. مامان صدا زد: «هایرون، مامان دستم بنده، ببین کیه دم در!» شالم را روی سرم انداختم و در را باز کردم. یک مأمور پست با اونیفورم مخصوص، جعبهی پستیِ بسیار بزرگ و بستهبندیشدهای با تمبرهای خارجی و هولوگرام بینالمللی در دست داشت. روی کارتن با خط لاتینِ درشت نوشته شده بود: از پاریس، فرانسه – فرستنده: سپهر. با دیدن نام دایی سپهر، جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم: «وای خدا! مامان… هانا… بستهی دایی سپهر رسید!» امضا زدم و جعبهی سنگین را با کمک بنفشه کشانکشان به داخل سالن آوردیم. این اتفاق مثل یک معجزه، شگون و شادیِ روزمان را صد برابر کرد. همه دور جعبه حلقه زدند. چسبهای قطور کارتن را با قیچی بریدیم. بوی عطرهای ناب فرانسوی از لای لفافهها بیرون زد؛ دایی سپهر مثل همیشه سنگتمام گذاشته بود و برای تکتک اعضای خانواده یادگاری فرستاده بود. روی هر بسته کارتتپستالی کوچک چسبانده شده بود: برای مامان، یک شال ابریشمین با طرح اصیل فرانسوی و یک ست شمعهای دستساز معطر فرستاده بود. برای هانا، دو دست لباس نوزادیِ پنبهای و بسیار ظریف با مارک معروف پاریسی که از دیدنشان اشک در چشمان هانا حلقه زد (انگار دایی با حس ششمش حدس زده بود که یک دست کم است!). برای بابا و امیروآرمان، عطرهای کلاسیک و شیکِ چ یک کلید کوچک زیر پایه، چراغهای باریک و زرد خیابان و روشناییِ مغازههای ریزملی بود که وقتی بازش کردم، نفسم بند آمد. یک گوی شیشهایِ کریستالیِ فوقالعاده ظریف و دستساز! داخل گوی، ماکتِ مینیاتوری و دقیقی از برج ایفل و خیابانهای سنگفرششدهی پاریس در دل شب طراحی شده بود. با یک کلید کوچک زیر پایه، چراغهای باریک و زرد خیابان و روشناییِ مغازههای ریز داخل گوی روشن شد، نوری طلایی و دلنشین به شیشهی کریستال پاشید و همزمان یک ملودی رمانتیک و ملایم فرانسوی، با صدایی جادویی در فضا طنین انداخت. ذرات ریز و درخشانِ شبنما داخل گوی مثل ستارههای معلق در هوا چرخیدند. از شدت زیباییاش قلبم فشرد شد؛ انگار تکهای از شبهای رویایی پاریس را کف دستم گذاشته بودند. بنفشه_وااااااای چه نازه مریم_خیللی ام رمانتیک همه باهیجان نگاه میکردن، مامان دوباره احساسی شدوشروع به باریدن اشک چشم هایش کرد عزیزجون که باچادرگل گلی نشسته بودگفت_سیماجان امشب شگون نداره امیر، با چهرهای که نیمی از آن ذوق خالص بود و نیمی اضطراب شدید، کنار هانا نشسته بود و مدام دستهای او را میگرفت.
-
#پارت169# بوی الکل، بتادین و ژلِ خنک سونوگرافی، با صدای بم و ریتمیک دستگاه ضربان قلب جنین درهم آمیخته بود؛ صدایی شبیه تاختن اسبی کوچک و بیقرار در دل تاریکی، که با هر تپشش تمام وجودم را از شگفتی و ذوقی غریب پر میکرد. هانا روی تخت دراز کشیده بود، دستِ یخکردهام را میان انگشتانش چنان محکم میفشرد که رد ناخنهایش روی پوستم میماند. نگاهش به مانیتور روبهرو دوخته شده بود، با چشمهایی که از شدت شوق، پردهای از اشک روی آنها کشیده شده بود. وارد هفتهی اولِ ماه چهارم شده بود. بعد از آنهمه روزهای پر از اضطراب و ویارهای سنگین، حالا لحظهای بود که ماهها انتظارش را میکشیدیم. قبل از اینکه وارد اتاق شویم، جلوی در با کلی التماس و چشمک به خانم دکتر سپرده بودم: «خانم دکتر، جان من، توروخدا جنسیت رو توی اتاق لو ندید! بذارید توی پاکت جداگونه بنویسید بدید دست من… میخوایم مادر بچه رو خانوادگی سورپرایز کنیم!» دکتر که زن میانسال و مهربانی بود، پشت عینک گردش خندیده بود و سری تکان داده بود. حالا بعد از پایان معاینه، در سالن انتظار ایستاده بودیم. هانا تکیهاش را به دیوار داده بود و با دستهایی که از هیجان آشکارا میلرزید، منتظر بود. وقتی متصدی آزمایشگاه پوشهی سفیدرنگ نتایج را به دست هانا داد، هنوز انگشتان خواهرم دور برگه سفت نشده بود که من مثل یک شاهینِ تیزپرواز، دستم را دراز کردم و پاکت را درست از میان چنگش کش رفتم! هایرووون! بده من اون لعنتی رو!» هانا با نالهای سرشار از حرص و التماس، خودش را به سمتم پرتاب کرد، اما من سه قدم به عقب پریدم، پاکت را بالای سرم گرفتم و با نیشخندی سرشار از بدجنسی به او خیره شدم. «نچ! دستت بهش نمیرسه مامانخانم!» «هایرون، اذیت نکن توروخدا! من نُه ماه قراره این بچه رو حمل کنم، من مادرشم، من حق دارم زودتر از همه بدونم توی این شکم چی داره لگد میزنه!» بدون اینکه به التماسهایش کوچکترین بهایی بدهم، چسبِ لبهی پاکت را با ناخن باز کردم. سرم را پشت برگه پنهان کردم، کاغذ ضخیم آزمایشگاه را بیرون کشیدم و چشمانم را روی واژههای لاتینِ پایین صفحه دواندم… تا اینکه نگاهم به کلمهی مشخصکنندهی جنسیت گره خورد. یکهو تمام قلبم از جا کنده شد. نفسم بند آمد. چشمهایم گرد شد و لبخندی چنان پهن و از ته دل روی لبهایم نشست که گونههایم تیر کشید. یک حس بینهایت شیرین، مثل موجی از نور، در تمام رگهایم دوید. هانا که حالت صورتم را دید، طاقتش طاق شد. به سمتم خیز برداشت، دستش را به بازویم انداخت و با بغض و لحنی عاجزانه نالید: «هایرون، مرگِ من بگو! دختره یا پسر؟! جون هانا بگو دارم سکته میکنم!» برگه را سریع تا کردم و در عمیقترین جیبِ پالتویم فرو بردم، دستم را رویش گذاشتم و با پرروییِ تمام گفتم: «اصلاً و ابداً! تا جشن تعیین جنسیت نگیریم، تا خودم دونهدونه تدارکات رو نبینم، و از همه مهمتر تا از آقا امیرِ شوهرت یه مژدگانیِ دندونگیر و درستوحسابی کاسب نشم، عمراً بفهمی این فندق چیه! این راز پیش من تا ابد امانته!» هانا کلافه دستهایش را روی صورتش گذاشت و جیغ کوتاهی در گلو خفه کرد. «تو یه دیوونهی زنجیری هستی هایرون! خب حداقل بذار جشن رو بندازیم آخر هفته… آخر هفته که امیر هم کارهاش سبکتر باشه و وقت داشته باشیم.» ابروهایم را درهم کشیدم و یک قدم به جلو گذاشتم. «چیچی رو آخر هفته هانا؟! حواست کجاست؟ پنجشنبه یک هفتهی من پر میشه… من تا پنجشنبه باید برگردم کیش! کار شرکت روی هواست. فقط فرداشب وقت داریم. همین و بس!» هانا درمانده نگاهم کرد، اما وقتی قاطعیت و آن ذوقِ وصفناپذیر را در چشمانم دید، دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد: «باشه… حریف این زبون درازت نمیشم. فرداشبش میکنیم.»
-
#پارت168# ازپشت میزبلندشدم تاظرفاروجمع کنم، ارمان به سمتم اومدازلبه بشقاب گرفت بزارکمکت کنم همان نزدیکیِ ناگهانی، همان حریمی که داشت ناخواسته میشکست، زنگ خطری را در سرم به صدا درآورد. بیاختیار و با یک واکنش تدافعیِ ناگهانی، دستم را با شتاب عقب کشیدم. حرکتم آنقدر ناگهانی و تند بود که لبهی آستینم به بشقاب چینی گیر کرد. بشقاب از روی میز سُر خورد، در هوا معلق شد و لحظهای بعد با صدای مهیب و تیزی روی سنگهای کف سالن خرد شد. تکههای چینی سفید همراه با برنج و قرمهسبزی به هر طرف پرتاب شدند. آرمان فوراً از جا بلند شد و خم شد روی زمین: «چیزی نیست خاله… تقصیر من بود، دستم خورد به بشقاب… هایرون، تکون نخور پات نره رو شیشهها.» اما من تاب نیاوردم. نگاه سنگین و پرسشگر بابا، بهت مامان و این محافظت افراطی آرمان، دیوارهای خانه را برایم تنگ کرده بود. سرم را زیر انداختم و با صدایی لرزان که به سختی شنیده میشد، زیر لب گفتم: «ببخشید…» قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد یا حرفی بزند، پایم را با احتیاط از کنار خردههای تیز چینی کنار کشیدم و سریع و سراسیمه به سمت راهرو قدم برداشتم. پلهها را دو تا یکی بالا رفتم، خودم را داخل اتاقم انداختم و در را بستم. تکیهام را به چوب سرد در دادم و چشمانم را بستم. صدای مامان که با سرزنش و نگرانی به آرمان میگفت «ولش کن مادر، دستت میبُره» و صدای جاروی بابا که آرام روی سرامیکها کشیده میشد، از طبقه پایین به گوش میرسید. نفس عمیقی کشیدم تا این آشوب لعنتی را در سینهام خفه کنم. چراغ اتاق را روشن نکردم. در تاریکیِ مایل به آبیِ اتاق، به سمت تخت رفتم و لبهی آن نشستم. سکوت خانه کمکم غلیظتر شد. صدای قدمهای آهسته و پچپچهای آرام خبر میداد که خردهشیشهها جمع شدهاند و مامان بالاخره آرمان را به اتاقِ خالیِ «هانا» راهنمایی کرده تا امشب را آنجا بماند. همهچیز آرام گرفته بود، اما من میدانستم این پایان امشب نیست. آرمان را میشناختم. او وکیلی بود که هیچ پروندهای را نیمهکاره رها نمیکرد؛ آدمی نبود که بعد از چنین واکنشی، بدون پرسیدن دلیل، شب را آسوده سر روی بالشت بگذارد. او دنبال شفافسازی بود، دنبال حل کردن سوتفاهمها، دنبال بستن شکافهایی که من سالها سعی کرده بودم بینمان عمیقتر کنم. من نشسته بودم و منتظر بودم. حدود نیم ساعت گذشت. خانه در سکوت کامل نیمهشب غرق شده بود. تنها صدای باد پاییزی بود که به شیشهی پنجره میخورد. تا اینکه صدای آرام دو تقه به در اتاقم بلند شد. «تق… تق…» صدایش نه آنقدر بلند بود که کسی را در خانه بیدار کند و نه آنقدر سست که بشود نشنیدهاش گرفت. بعد، صدای آرام و پر از ملاحظهی آرمان از پشت چوب در آمد: «هایرون؟ بیداری؟ میتونم چند لحظه بیام تو؟» پلکهایم را روی هم فشردم و بعد چشم باز کردم. فرار فایدهای نداشت. این دیواری که میانمان کشیده بودم، باید یک بار برای همیشه تکلیفش مشخص میشد. به آرامی از جا بلند شدم، به سمت در رفتم، دستگیره را چرخاندم و در را نیمهباز کردم. نگاهم در تاریکی راهرو به چشمهای آرام و جستوجوگر آرمان گره خورد. گفتم: «بیا تو.» در را کامل باز کردم و چند قدم عقب رفتم تا راه باز شود. آرمان با طمأنینه پا داخل اتاق گذاشت. در را پشت سرش نبست، فقط آن را طوری نیمهباز رها کرد که هم حریم صحبتمان حفظ شود و هم سکوت شبانهی خانه به هم نریزد؛ همان رفتارهای کنترلشده و محتاطانهی وکیلی که هیچوقت اجازه نمیداد موقعیتی علیهاش تعبیر شود. نگاهش در نیمهتاریکی اتاق چرخید؛ اتاقی که سالها پیش هم بارها دیده بود، اما حالا در سکوت و خلوتش غریبگی موج میزد. من دستهایم را دور قفسهی سینهام حلقه کردم و کنار میز تحریر ایستادم. گارد محکمی که ناخودآگاه دور خودم میکشیدم، از چشمان تیزبین او پنهان نماند. آرمان دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد، فاصلهی دو سه متریاش را با من حفظ کرد و با صدایی بسیار بم و آرام گفت: «نمیخواستم اون پایین بترسونمت… یا معذبت کنم لحنش آرام بود، از آن آرامشهایی که همیشه حس میکردم دارد دادگاهی نامرئی را اداره میکند. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از پنجره به سمت صورتش چرخاندم. «نترسیدم آرمان. فقط… دستم بیهوا خورد به بشقاب.» لبخند بسیار محو و تلخی گوشهی لبش نشست. سرش را کمی کج کرد و با همان نگاهی که انگار داشت تناقضها را توی یک پرونده بررسی میکرد، گفت: «من و تو از بچگی با هم بزرگ شدیم هایرون. واکنش غیرارادی با دستپاچگی فرق داره. تو جوری دستت رو عقب کشیدی که انگار… انگار داشتی از یه تهدید فرار میکردی.» کلماتش دقیق بودند؛ درست به هدف میزدند و همین مرا کلافه میکرد. «تهدید نبودی. ولی من خوشم نمیاد کسی حریمم رو بیهوا رد کنه. حتی اگه تو باشی… حتی اگه فکر کنی همهچیز مثل ده سال پیشه.» آرمان برای چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش عمیق شد و سنگینیاش روی صورتم نشست. بعد، خیلی آرام گفت: «من هیچوقت فکر نکردم همهچیز مثل ده سال پیشه. خیلی چیزها عوض شده… خودت، من، حتی این شهر. ولی فکر نمیکردم حضور من برات اینقدر سنگین و غیرقابلتحمل شده باشه که نتونی حتی یه بشقاب رو مشترک جابهجا کنی.» کمی مکث کرد، انگار داشت سنگینی حرفهایش را اندازه میگرفت. یک قدم جلو آمد، اما وقتی دید عضلات صورتم سفتتر شد، بلافاصله متوقف شد و همانجا ایستاد هایرون، من برگشتم چون اینجا ریشههامه. ولی برگشتم و میبینم تو یه دیوار بتنی دورت کشیدی. اون اتفاق… حرفی که اون سال قبل از رفتنم زدم، قرار نبود تو رو اینطوری تا ابد از من فراری بده. من برات غریبه نیستم. دشمنت هم نیستم.» شنیدن دوبارهی اشاره به آن اعتراف گذشته، قلبم را به تپش انداخت. اما این بار خشم پنهانی جای اضطرابم را گرفت. «مسئله دشمنی نیست، آرمان. مسئله اینه که تو گذشته رو با خودت کشیدی آوردی توی این اتاق، سر اون میز شام، توی تکتک نگاههات! تو فکر میکنی من همون دختربچهایام که هنوز باید لیموعمانیهاش رو براش سوا کنی و هوای تنهاییهاش رو داشته باشی. ولی من دیگه اون آدم نیستم. من دنیام عوض شده… نیاز به مراقبت و دلسوزیِ گذشتهی تو هم ندارم.» آرمان پلک زد. برای اولین بار در نگاهش ردی از شکاف دیدم؛ انگار توقع نداشت با چنین صراحت و خشکیای روبهرو شود. با صدایی که کمی گرفته بود، زمزمه کرد: «دنیات چقدر عوض شده، هایرون؟ اونقدر که حضور من اینطور بههمت میریزه؟ یا پای کس دیگهای وسطه که نگاهت، حتی وقتی روبهرومی، هزار فرسنگ دورتره ضربان قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد. نام «سیاوش» مثل یک جرقهی سوزان در ذهنم درخشید. نگاه طوفانیاش، سیاهیِ چشمانش، آن فاصلهی غریب و کشندهای که در عین دوری، تمام وجودم را تسخیر کرده بود… تمام تلاشم را کردم تا لرزش درونم به نگاهم نرسد. چانهام را کمی بالا دادم و با صدایی سرد و قاطع گفتم: «این به زندگی شخصی من مربوطه، نه به پروندههای تو. امشب هم خستهام. بهتره بری بخوابی… فردا روز شلوغیه.» آرمان لحظهای طولانی نگاهم کرد. در چشمانش مخلوطی از تسلیم، دلخوری و احترامی سنگین دیده میشد. فهمید که راهی برای عبور از این دیوار وجود ندارد؛ حداقل نه امشب. آه بسیار کوتاهی کشید، سرش را آرام به نشانهی تایید تکان داد و به سمت در چرخید. دستش را روی لبهی در گذاشت، اما قبل از اینکه بیرون برود، نیمنگاهی به من انداخت و با همان طمأنینهی سنگینش گفت: «شب بخیر هایرون… ولی یادت نره، آدمهایی که سعی میکنن از گذشته فرار کنن، معمولاً به یه ناکجاآباد خطرناکتر پناه میبرن. مراقب خودت باش.» و بدون اینکه منتظر جوابی بماند، آرام در را پشت سرش بست و صدای قدمهای شمردهاش در راهرو خاموش شد. در اتاق دوباره تاریکی و سکوت مطلق حاکم شد. پشتم را به میز تکیه دادم، دستم را روی قفسهی سینهام گذاشتم و چشمانم را بستم. جملهی آخرش مثل پژواک در سرم میپیچید؛ و در تاریکی همان ناکجاآباد، تنها تصویری که پیش چشمانم جان میگرفت، تصویر مردی بود با نگاهی بیرحم و چشمانی سیاه در جزیرهای احاطهشده با آب…
-
#پارت167# خب، حالا که همه جمع شدن، شام رو آماده کنیم. امشب قرمهسبزی داریم.» بابا با شنیدن این حرف لبخند زد. «قرمهسبزی؟ پس معلومه مهمون ویژه داریم.» «برای آرمان درست کردم.» «برای من نه؟» مامان با شیطنت گفت: «تو که هر شب غذای منو میخوری.» بابا خندید و به سمت میز رفت. صندلی آرمان را کنار کشید و خودش نشست. من روبهروی آنها قرار گرفتم؛ میان پدر و مادرم، با آرمان در سمت دیگر میز. وقتی مامان ظرف قرمهسبزی را وسط میز گذاشت، بابا با رضایت نفس عمیقی کشید. بوی خونه میده.» آرمان لبخند زد. «همین رو به خاله میگفتم. هر جا قرمهسبزی خوردم، آخرش گفتم قرمهسبزی خاله یه چیز دیگهست.» مامان برایش غذا کشید. «تو از بچگی عاشق این غذا بودی.» آرمان قاشقش را برداشت و گفت: «از بچگی عاشقش بودم، چون هایرون لیموعمانیهاش رو جدا میکرد و من میخوردم.» بابا خندید. هنوز هم همینطوره؟» گفتم: «نه، الان دیگه بزرگ شدم.» آرمان نگاهم کرد. «ولی هنوز لیموعمانی دوست نداری.» «نه.» «یادت نیست قاشقت رو میگذاشتی کنار بشقاب و همهچیز رو جدا میکردی؟ من هم مجبور میشدم سبزیها و لیموها رو از بشقابت جمع کنم.» بابا با خنده گفت: «آرمان از همان بچگی هوای هایرون را داشت.» قاشقم در دستم بیحرکت ماند. هوایم را داشت. این جمله، در گذشته برایم شیرین بود؛ اما حالا خاطرهای را زنده میکرد که دوست داشتم دوباره به آن فکر نکنم. من آرمان را مثل برادرم دوست داشتم، اما وقتی از علاقهی واقعیاش باخبر شدم، تمام آن لحظات دوستانه و کودکانه برایم شکل دیگری پیدا کردند انگار کسی خاطراتم را از درون تغییر داده بود. آرمان از علاقهاش سوءاستفاده نکرده بود، اما من احساس میکردم تمام آن سالها را با نگاهی گذرانده که من از آن بیخبر بودم. همین کافی بود تا از او فاصله بگیرم. برای فرار از خاطره، قاشقم را پر کردم. طعم قرمهسبزی در دهانم پیچید؛ گرم، آشنا و کاملاً ایرانی. آرمان با لذت گفت:خاله، واقعاً هیچ غذایی جای قرمهسبزی شما رو نمیگیره. من توی آلمان هر وقت دلم برای ایران تنگ میشد، یاد این غذا میافتادم.» بابا گفت: «فقط غذا؟» آرمان لبخند زد. «نه. یاد این خونه، یاد شما، یاد هانا و…» نگاهش روی من نشست. «یاد هایرون.» چیزی درونم فرو ریخت. همان لحظه، بیاختیار یاد سیاوش افتادم. یاد حرفش دربارهی قورمه سبزی که من پختم وبعدش بااون لذت کل غذاروخورده بود، باخودم گفتم الان لابدتازه رسیده ویلا، یعنی خوشحاله یاناراحت؟! شام خورده یاخوابه؟؛ در جایی که حتی یک بشقاب غذای عجیب و چند جملهی بیاهمیت هم حالا برایم تبدیل به خاطرهای شده بود که نمیتوانستم از آن دل بکنم.
-
#پارت166# مشغول چیدن میزبودیم، همان لحظه صدای چرخیدن کلید در قفل، هر دویمان را ساکت کرد. مامان که از آشپزخانه بیرون آمده بود، لبخند زد و گفت: «باباست.» در باز شد و بابا وارد خانه شد. سرمای بیرون همراهش به داخل خزید. پالتوی ذغالی را به تن داشت و شال تیرهای دور گردنش پیچیده بود. صورتش از سرما کمی سرخ شده بود و یک کیف چرمی قدیمی در دست داشت. همین که قدم داخل گذاشت، نگاهش به آرمان افتاد. چند ثانیه بیحرکت ماند. بعد چهرهاش از تعجب باز شد. آرمان؟» آرمان فوراً از جا بلند شد. آن آرامش همیشگیاش برای لحظهای کنار رفت و لبخند واقعیتری روی صورتش نشست. «سلام عمو.» بابا کیفش را روی جاکفشی گذاشت و به طرفش رفت. آن دو همدیگر را محکم در آغوش گرفتند؛ آغوشی طولانی و مردانه که بیشتر از یک سلام ساده، دلتنگی سالهای دور را در خودش داشت. بابا چند ضربه به پشت آرمان زد. «پسر! کِی برگشتی؟ چرا خبر ندادی؟» «امروز صبح رسیدم. گفتم اول بیام اینجا.» «اول؟ یعنی هنوز خونه نرفتی؟» آرمان لبخند زد. «نه. دلم برای خاله و شما تنگ شده بود.» بابا او را از آغوش بیرون آورد و دو دستش را روی شانههایش گذاشت. با دقت نگاهش کرد؛ به موهای مرتب، صورت تراشیده و لباسهای رسمیاش. «چقدر عوض شدی. آخرین بار که دیدمت، هنوز دنبال هایرون راه میافتادی و نمیگذاشتی تنهایی از کوچه رد بشه.» آرمان نگاه کوتاهی به من انداخت. «هنوز هم اگر لازم باشه، نمیذارم تنها بره.» لبخندم روی لبم خشک شد. بابا اما با محبت خندید و گفت خوبه. این دختر از بچگی زیادی بیاحتیاط بوده.» مامان با اعتراض گفت: «بیاحتیاط نبوده، فقط دلش میخواسته همهچیز رو خودش تجربه کنه.» بابا پالتویش را درآورد و به من داد. «سلام دخترم.» «سلام بابا. خسته نباشی.» پیشانیام را بوسید و بعد با نگاهی پدرانه صورتم را بررسی کرد. «تو چرا اینقدر رنگت پریده؟» قبل از اینکه جواب بدهم، مامان گفت: «منم همینو میگم. سه روزه از سفر برگشته، ولی انگار هنوز تنش توی کیشه.»: بابا با همان دقتی که همیشه پشت سکوتش پنهان میکرد، نگاهم کرد. او هیچوقت مثل مامان با سؤالهای زیاد آدم را به حرف نمیکشید. فقط نگاه میکرد و صبر میکرد تا خودم چیزی بگویم. وقتی دیدم هنوز منتظر است، لبخند کوتاهی زدم. من خوبم بابا. فقط یککم خستهام، ارمان: حقداری هایرون، رفت وامدادموخسته میکنه.... سرش را تکان داد، اما معلوم بود کاملاً قانع نشده است. «پس امشب زود بخواب.» آرمان کیف بابا را برداشت و کنار جاکفشی گذاشت. «اجازه بدین من اینو ببرم.» بابا نگاه گرمی به او کرد. «تو مهمونی، پسر. بشین استراحت کن.» «من که غریبه نیستم.» بابا مکث کوتاهی کرد و بعد دستش را روی شانهی او گذاشت. «نه، غریبه نیستی. هیچوقت هم نبودی.» آرمان لبخند آرامی زد، اما نگاهش برای لحظهای پایین افتاد. این خانه برای او فقط خانهی خالهاش نبود؛ بخشی از کودکیاش بود. سالهایی که بعد از مرگ مادرش، بیشتر از هر جای دیگری اینجا مانده بود. مدتی در اتاق هانا میخوابید و صبحها با صدای مامان بیدار میشد. با من سر میز صبحانه دعوا میکرد، با بابا فوتبال تماشا میکرد و شبها تا وقتی هانا مجبورش نمیکرد چراغ را خاموش کند، دربارهی مدرسه و آیندهاش حرف میزد. بابا هنوز همانطور که به آرمان نگاه میکرد، گفت: «مادرت اگه بود از برگشتنت خوشحال میشد.» لبخند آرمان کمرنگ شد. «میدونم.» صدایش پایینتر از قبل بود. برای لحظهای سکوتی سنگین در سالن نشست. مامان نگاهش را از آرمان گرفت و به سمت آشپزخانه رفت
-
#پارت165# کمکت کنم؟» صدای آرمان مرا از فکرهایم بیرون کشید. برگشتم و نگاهش کردم. چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت و همانطور که دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشته بود، منتظر جوابم ایستاده بود. لبخندش آرام بود؛ نه آنقدر گسترده که صمیمی به نظر برسد و نه آنقدر کمرنگ که بشود بیتفاوتی تعبیرش کرد. همان لبخندی که همیشه داشت. لبخندی که زمانی با دیدنش، بیفکر به سمتش میدویدم. گفتم: «نه، خودم انجام میدم.» آرمان سر تکان داد، اما کنار نرفت. «حداقل بذار سینیها رو ببرم.» «چای هنوز آماده نیست.» «پس میتونم منتظر بمونم.» لحنش شوخی نداشت، اما نگاهش انگار داشت گذشته را یادآوری میکرد؛ همان روزهایی که هرجا میرفتم، او هم دنبالم میآمد. اگر میخواستم از پلهها بالا بروم، پشت سرم میآمد. اگر میخواستم چیزی از کابینت بردارم، صندلی را برایم نگه میداشت. آن زمان از این توجهها خوشم میآمد. حس میکردم یک برادر بزرگتر دارم که مراقبم است. حالا همان توجهها، با اینکه ظاهراً تغییری نکرده بودند، در ذهنم معنای دیگری پیدا میکردند. کتری شروع به جوشیدن کرد. دستم را دراز کردم تا خاموشش کنم. آرمان بیاختیار یک قدم جلو آمد. «مواظب باش.» دستم لحظهای مکث کرد. «بلدم با کتری کار کنم، آرمان.» لبخندش کمی جمع شد. «میدونم. عادت کردم حواسم بهت باشه.» همین جمله کافی بود تا چیزی در درونم منقبض شود. استکانها را داخل سینی گذاشتم و از کنارش رد شدم. آرمان کنار رفت و این بار فاصله را رعایت کرد. چای را برای همه بردم و روی میز وسط سالن گذاشتم. مامان از روی مبل بلند شد و گفت: «آرمان، اتاق هانا رو برات آماده کردم. امشب همینجا بمون. اینوقت شب کجا میخوای بری؟» آرمان که داشت فنجان چای را از روی سینی برمیداشت، نگاهش را به مامان داد. «اگر مزاحم نباشم، میمونم. راستش بعد از اینهمه سال، دلم میخواست یه شب توی خونهی خاله باشم.» مامان با محبت دستش را روی شانهی او گذاشت. «تو هیچوقت اینجا مزاحم نیستی. اینجا خونهی خودته.» آرمان لبخند زد. نگاهش برای لحظهای روی من نشست، اما خیلی زود آن را برداشت. «پس ممنونم.» مامان روبهروی من نشست و از آرمان دربارهی سفرش پرسید. او با همان آرامش همیشگی جواب میداد؛ دقیق، شمرده و بدون آنکه کلمهای را بیدلیل به کار ببرد. از آلمان، دفتر حقوقیای که در آن کار میکرد، پروندههایی که پذیرفته بود و تصمیمش برای برگشتن گفت. آرمان حتی هنگام تعریف کردن هم حرکات زیادی نداشت. دستهایش را آرام روی زانو میگذاشت، گاهی فنجانش را بلند میکرد و قبل از جواب دادن، چند ثانیه فکر میکرد. در تمام این سالها همینطور بود؛ کنترلشده، مرتب و دور از هیجانهای آشکار. برخلاف من که اگر خوشحال میشدم، چشمهایم زودتر از زبانم حرف میزدند و اگر ناراحت بودم، سکوت کردنم همهچیز را لو میداد. مامان گفت: «خیلی خوب کردی برگشتی. بالاخره خونه و خانواده یه چیز دیگهست.» آرمان نگاه کوتاهی به پنجره انداخت. «آره. آلمان برای زندگی و کار خوبه، ولی آدم یه جایی دلش برای چیزهایی تنگ میشه که نمیتونه با خودش ببره.» مامان آه کشید. «برای پدرت هم سخت بود که اونجا تنها بمونی.» نگاهش برای لحظهای پایین افتاد. «پدرم همیشه میگفت تا وقتی کاری رو تموم نکردی، حق برگشتن نداری.» صدایش همچنان آرام بود، اما چیزی در آن تغییر کرد. غمی عمیق و پنهان از میان کلماتش گذشت. من نگاهش کردم. آرمان بدون پدر برگشته بود؛ با چمدانهایی پر از لباسهای رسمی، مدرکهای معتبر و خاطراتی که هیچکس از آنها خبر نداشت. مامان روبه ارمان گفت_شام اماده است بعدبه من نگاه کرد_تامامیزوبچینیم مسعودهم رسیده.
-
#پارت164# سکوت سنگینی نشست. من هنوز کنار در ایستاده بودم و نمیدانستم با آمدنش باید خوشحال باشم یا محتاط. خاطرات کودکیمان از یک طرف مرا به سمتش میکشیدند و آن حقیقت قدیمی از طرف دیگر، وادارم میکرد فاصلهام را حفظ کنم. آرمان دوباره به من نگاه کرد. «سفر خوبی بود؟» «آره.» «کیش چطور بود؟» «خوب.» «خیلی تغییر کردی.» ناخودآگاه دستم را روی آستین پالتویم کشیدم. «سه سال گذشته، آرمان. لبخندش کمی عمیقتر شد. بعضی آدمها در سه سال تغییر نمیکنن. تو همیشه همینقدر…» حرفش را نیمهکاره گذاشت. من با احتیاط پرسیدم: «همینقدر چی؟» نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند، اما خیلی زود کنار رفت. «همینقدر متفاوت.» کلمهای ساده بود، اما لحنش خاطرهای قدیمی را در من زنده کرد؛ همان روزهایی که با نگاههایی طولانیتر از حد معمول، حرفهایی میزد که من معنایشان را نمیفهمیدم. قبل از آنکه سکوت میانمان سنگینتر شود، مامان گفت: «برو پالتوت رو دربیار هایرون. آرمان هم برای شام می مونه آرمان با لبخند گفت: «اگر مزاحم نیستم.» «چه مزاحمتی؟ تو که غریبه نیستی.» غریبه نبود. اما دیگر آن برادر سابق هم نبود. پالتویم را درآوردم و روی صندلی گذاشتم. وقتی برگشتم، آرمان هنوز نگاهم میکرد. نگاهش معطوف بود؛ آرام، دقیق و آشنا. برای هایرونِ سالهای دور، شاید فقط نگاه یک دوست قدیمی بود. اما هایرونِ امروز، دیگر آن دختر بچهای نبود که هر توجهی را بیخطر بداند. اما هایرونِ امروز، دیگر آن دختر بچهای نبود که هر توجهی را بیخطر بداند. به آشپزخانه رفتم تا برای مهمان تازهرسیده چای آماده کنم. دستم را روی کتری گذاشتم، اما ذهنم باز به کیش برگشت؛ به مردی که خودش مدام مرا از خود دور میکرد، اما نگاهش چنان به من گره خورده بود که هنوز نمیتوانستم از آن فرار کنم. پشت سرم، صدای آرمان آمد: «کمکت کنم؟» برگشتم. فاصلهمان چند قدم بیشتر نبود. لبخند آرامش هنوز روی لبهایش بود؛ همان لبخندی که زمانی فقط برایم معنای برادری داشت. اما حالا، برای نخستینبار، نفهمیدم باید از آن بترسم یا نه.
-
#پارت163# در راه برگشت، چند بار بیاختیار گوشیام را برداشتم. صفحه را روشن کردم، اما هیچ پیامی نبود. نمیدانستم منتظر چه هستم. شاید یک تماس. شاید یک پیام کوتاه. شاید حتی جملهای سرد و بیاحساس از طرف سیاوش که ثابت کند هنوز به یادم هست. وقتی به خانه رسیدم، هوا رو به تاریکی میرفت. آذر زود شب میشد. خیابان خیس بود و نور چراغ مغازهها روی آسفالت بارانخورده میلرزید. کفشهایم کمی نم کشیده بود و نوک انگشتانم از سرما بیحس شده بودند. جلوی در خانه، چترم را بستم و چند بار تکانش دادم تا قطرههای آب روی پادری نریزد. کلید را در قفل چرخاندم. اما همین که در را باز کردم، صدای خندهی مردانهای از داخل پذیرایی شنیدم. قدمم در همان ورودی متوقف شد. اول فکر کردم امیر آمده است. اما صدا، صدای امیر نبود. آشنا بود.بعد صدای مامان را شنیدم: «هایرو برگشت. حتماً وقتی ببینتش خیلی خوشحال میشه.» چیزی درون سینهام فرو ریخت. آرام وارد شدم و چشمم به سالن افتاد. همان لحظه، او را دیدم. آرمان از روی مبل بلند شد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم؛ انگار ذهنم نمیتوانست تصویر مردی را که روبهرویم ایستاده بود، با پسرکی که سالها پیش کنارم میدوید و برایم خوراکی میخرید، یکی بداند. قدش بلندتر از چیزی بود که در خاطرم مانده بود؛ شانههایش پهنتر و حالت ایستادنش محکمتر. پالتوی خاکستریِ بلند و خوشدوختی پوشیده بود، زیر آن یقهاسکی مشکی و شلوار تیره. همان سبک ساده، مرتب و کمی سردی که انگار از سالهای زندگیاش در آلمان با خودش آورده بود. موهای خرمایی تیره اش را کوتاه و مرتب نگه داشته بود. صورتش کمی استخوانیتر شده بود، تهریش خیلی کوتاهی داشت و عینک باریک با فریم تیره، جدیت خاصی به چهرهاش میداد. اما چشمهایش همان چشمها بود. همان نگاه متمرکز و آرامی که وقتی مرا میدید، انگار تمام شلوغی دنیا را کنار میزد تا فقط من را ببیند. لبخند کمرنگی زد. «سلام، هایرون.» نفسم برای لحظهای بند آمد. «آرمان؟» مامان با ذوق از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: اومدی هایرون، ببین کی اینجاست؟! او پسرخالهام بود؛ پسری که من هیچوقت خالهاش را ندیده بودم و فقط از خلال عکسهای قدیمی آلبوم خانوادگی میشناختم. زنی با موهای پرپشت و لبخندی شبیه آرمان؛ کسی که خیلی زود از دنیا رفته بود و تنها چیزی که از او برای من باقی مانده بود، چند عکس رنگورورفته و خاطراتی بود که دیگران تعریف میکردند. آرمان اما همیشه بخشی از کودکی من بود. با هم بزرگ شده بودیم. با هم دوچرخهسواری کرده بودیم، در راهروهای همین خانه قایمباشک بازی کرده بودیم، سر اسباببازیها دعوا کرده بودیم و شبهایی را به یاد داشتم که یواشکی از ظرف شیرینیهای مامان برمیداشتیم و تقصیر را گردن هم میانداختیم. برای مدتی حتی در اتاق هانا، همین خانه، مستقر شده بود. آنقدر به ما نزدیک بود که هیچکس او را مهمان نمیدانست. من آرمان را مثل برادرم دوست داشتم. شاید به همین دلیل، وقتی بعدها فهمیدم احساسش به من هیچ شباهتی به علاقهی خواهرانه و دوستانه ندارد، همهچیز در ذهنم فرو ریخت. نگاهش، شوخیهایش، توجههایش و تمام لحظههایی که من ساده و کودکانه کنار او خوشحال بودم، ناگهان شکل دیگری پیدا کردند. حس کردم از تمام آن خاطرات سوءاستفاده شده؛ انگار هر آغوش، هر خنده و هر همراهیای که برای من بیمعنا و برادرانه بود، برای او معنای دیگری داشته است حالا بعد از مدتها مقابلم ایستاده بود. آرمان دیگر آن پسر لاغر و پرشروشور دوران کودکی نبود. حالا وکیل نمونهای بود که تازه از آلمان برگشته بود.سبدگل رومیز، کارخودش بود، گل های موردعلاقه ام رامیشناخت، رزابی. بدون پدر برگشته بود. پدرش چند سال پیش فوت کرده بود و حالا، بعد از پایان کار و تحصیلش در آلمان، با سبدی گل برای دیدن خاله و دخترخالهاش آمده بود. به من نزدیک شد، اما برخلاف گذشته دستهایش را دورم حلقه نکرد. فقط دستش را جلو آورد. «خوشحالم میبینمت.» چند ثانیه به دستش نگاه کردم. بعد آن را فشردم. «منم همینطور.» لبخندش آرام بود؛ همان لبخندی که زمانی فقط معنای صمیمیت و برادری برایم داشت. اما حالا دیگر نمیتوانستم به سادگی گذشته نگاهش کنم. مامان از پشت سرم گفت: «آرمان تازه رسیده. چند ساعتیه اینجاست. گفت اول بیاد ما رو ببینه.» آرمان نگاهش را از من گرفت و به مامان دوخت. «دلم برای خاله تنگ شده بود.» مامان او را دوباره در آغوش گرفت و با محبت گفت: «الهی قربونت برم. چقدر بزرگ شدی. خستهای مادر؟» «نه، خوبم.» «پدرت اگر بود، امروز خیلی خوشحال میشد.» برای اولین بار، لبخند آرمان لرزید. خیلی کوتاه، اما دیدمش. نگاهش برای لحظهای روی گلها ثابت ماند. «میدونم.»
-
#پارت162# عزیز استکان کمرباریک چای را آرام روی نعلبکی گذاشت و جلوی من، روی میز کوچک پذیرایی قرار داد. بخار چای بالا میرفت و عطر هل، فضای گرم و سادهی خانهاش را پر کرده بود. کنار استکان، بشقاب کوچکی گذاشته بود که تویش چند حبه قند، دو تکه نبات و خرمایی نرم دیده میشد. با همان لبخند مهربان و خستهی همیشگیاش گفت: «بخور مادر. از وقتی اومدی، فقط نشستی و به پنجره زل زدی. چایت سرد میشه.» نگاهم را از حیاط کوچک خانه گرفتـم و به صورتش دوختم. «حواسم نبود، عزیزجان.» لبخندش کمی محو شد. روی مبل روبهرویم نشست و روسری کرمرنگش را مرتب کرد. دستهایش را روی هم گذاشت؛ دستهایی لاغر، کمی چینافتاده و مهربان که همیشه بوی گلاب، صابون و غذاهای خانگی میداد. «سه روزه از کیش اومدی، نه؟» آهسته سر تکان دادم. «آره. سه روز.» سه روز. فقط سه روز گذشته بود، اما برای من انگار ماهها از آن صبح گذشته بود. از لحظهای که سیاوش، با صورتی سرد و صدایی که هیچ شباهتی به آشفتگی شب قبلش نداشت، خواست همهچیز را فراموش کنم. سه روزی که در تهران بودم، اما هر بار چشمهایم را میبستم، گرمای شرجی کیش را حس میکردم. صدای موجها را میشنیدم. نور ماه روی آب را میدیدم و بعد، بیاختیار، تصویر مردی با چشمهای تیره و خسته میان تمام خاطرههایم شکل میگرفت. دستم را دور استکان حلقه کردم. گرمایش به انگشتهایم نشست، اما سرما هنوز از جایی درون سینهام تکان نمیخورد. بیرون،هوای آذرماه تهران خودش را به پنجرهها میکوبید. هوا از صبح گرفته بود؛ از آن روزهای خاکستریِ آخر پاییز که آسمان پایین میآید و شهر را زیر لایهای از دود، مه و نم پنهان میکند. باران ریزی از چند ساعت پیش شروع شده بود. قطرهها آرام به شیشهی پنجره میخوردند و روی هم سر میخوردند. درخت کوچک حیاط عزیز تقریباً برگهایش را از دست داده بود و برگهای زرد و قهوهای خیس، روی موزاییکها چسبیده بودند. تهران در آذر، همزمان سرد و دلگیر بود. خیابانها خیس، آدمها شتابزده و آسمان همیشه انگار چیزی برای گفتن داشت که هیچوقت نمیگفت. عزیز دستش را جلو آورد و آرام روی زانوی من گذاشت. «چی شده، هایرون؟» چشمهایم را پایین انداختم. «چیزی نشده.» صدایم حتی برای خودم هم قانعکننده نبود. عزیز آه کوتاهی کشید. نه با سرزنش؛ با آن جور صبری که آدم را بیشتر از هر اصراری شرمنده میکرد. «تو از بچگی هم وقتی چیزی شده، همینطوری میگفتی چیزی نشده. بعد میرفتی گوشهی اتاقت مینشستی و با مدادرنگیهات نقاشی میکشیدی.» لبخند کوچکی روی لبم نشست. «هنوزم همین کار رو میکنم.» «میدونم.» چند ثانیه سکوت میانمان ماند. صدای قلقل آرام سماور از آشپزخانه میآمد. عزیز همیشه سماورش روشن بود؛ انگار خانهاش بدون صدای آن، ناقص میشد. «کیش بهت خوش گذشت؟» سؤال سادهای بود. میتوانستم بگویم بله. میتوانستم از ساحل، بازارها، درختهای نخل، شرکت و کارهای جدید تعریف کنم. اما کلمهها در گلویم گیر کردند نمیدونم.» عزیز با آرامش نگاهم کرد. «نمیدونی خوش گذشته یا نه؟» انگشت شستم را روی لبهی استکان کشیدم. «بعضی وقتها خیلی خوب بود… بعضی وقتها هم خیلی بد. انگار همهچیز با هم قاطی شده.» عزیز سر تکان داد؛ انگار دقیقاً میفهمید، حتی اگر نمیدانست ماجرا از چه قرار است. «آدم بعضی وقتها وارد یه راهی میشه که اولش نمیفهمه تهش کجاست. فقط میدونه دیگه دلش نمیخواد برگرده به جایی که ازش راه افتاده.» با شنیدن حرفش، سرم را بالا آوردم. نگاهش به پنجره بود. به باران. به حیاط خیس. «ولی عزیز… اگه اون راه آدم رو بترسونه چی؟» لبخند آرامی زد. ترسیدن بد نیست، مادر. بعضی ترسها فقط به آدم میگن این موضوع براش مهمه.» نفسم آرام لرزید. میخواستم بپرسم اگر آدمی که برایت مهم شده، خودش از تو فرار کند چه؟ اگر تو را نزدیک خودش بیاورد، بعد ناگهان هل بدهد عقب؛ آنقدر محکم که شک کنی تمام آن نزدیکیها فقط خیال تو بوده؟ اما نگفتم. هنوز حتی برای خودم هم اسم این حس را نگذاشته بودم. عزیز قندان را سمت من گرفت. «قند بردار. رنگت پریده.» لبخند زدم و یک حبه قند برداشتم. «همه بهم میگن رنگم پریده.» چون پریده.» «شما هم؟» «من از همه بیشتر حق دارم بگم.» این بار خندهام واقعیتر بود. عزیز هم خندید و بعد بلند شد تا از آشپزخانه ظرف کوچکی بیاورد. وقتی برگشت، آن را مقابلم گذاشت؛ چند تکه کیک خانگی با گردوی خردشده رویشان. «اینها رو هم بخور. خودم درست کردم.» «بازم؟ عزیزجان، من برای دیدنت اومدم، نه برای اینکه ازت پذیرایی بگیرم.» «دیدن من بدون خوردن چیزی که دیدن نیست.» با همان لحن مهربان، اما قاطعش حرف زد و من، مثل همیشه، تسلیم شدم. حدود یک ساعت بعد، وقتی باران کمی تندتر شده بود، از عزیز خداحافظی کردم. شالم را محکمتر دور خودم پیچیدم و چترم را باز کردم. دم در، عزیز دستهایم را میان دستهای گرم خودش گرفت. هر وقت دلت گرفت، بیا اینجا. لازم نیست حتماً حرف بزنی. فقط بیا. اگه اسرارنکردم که بمونی، میدونستم دل ودماغش ونداشتی مادر گلوی من فشرده شد. چشم.» «و مواظب خودت باش، دخترم.» «شما هم مواظب زانوتون باشید.» لبخند زد. «تو بیا، زانوی من خودش خوب میشه راه افتادم و چند بار برگشتم تا برایش دست تکان بدهم. او همانجا، زیر سایهبان کوچک خانه ایستاده بود؛ مثل تکهای از گذشتهی امنم که هنوز سر جایش مانده بود.