رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Raiya

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Raiya

  1. - می‌دونی که می‌تونم به زور از ماشین بیرونت بندازم؛ می‌خوای این گزینه رو انتخاب کنی؟! بی‌خیال خندید‌. - مهربون‌تر از اونی که این حرف‌ها بهت بیان! اطمینان عجیب و بدون توجیهی در حرفش بود‌‌. - بیش از حد مطمئنی... سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد. - معلومه، چون زندگی کردمت؛ حس یه گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه رو داشتی! ابروهایم بالا پریدند. سر تا پای حرفش را نفهمیدم‌! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بی‌پناه؟ من؟! بیشتر افرادی که من را می‌دیدند، می‌ترسیدند؛ به ویژه از چشم‌هایم... می‌گفتند زیادی بی‌روح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه تشبیهم کند؟ - مطمئنی در مورد من حرف می‌زنی؟! لبخند دندان‌نمایی زد. - آره، در مورد خودِ خودِ آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت حرف می‌زنم. - جالبه... منظورت چیه که من رو زندگی کردی؟ - نظرت چیه استارت بزنی و به سمت خونه‌ت راه بیفتی تا توی راه ادامه‌ی حرف‌هامون رو بزنیم؟ - نظرم اینه تو آدرس خونه‌ت رو بدی تا سر راه برسونمت! چپ چپ نگاهم کرد. - کوتاه نمی‌آی‌ها! - دلیلی براش ندارم! - صحیح... بیا، این هم آدرس خونه‌م. با لبخند مکش مرگ‌مایی، کارت مهدکودک‌های نیک‌آیین را به خودم برگرداند. بدون این که کارت را از دستش بگیرم، فقط پوکر نگاهش کردم که در کمال پررویی با خنده ادامه داد: - امروز رو این‌جا ساکنم! -نمی‌فهمم چرا انقدر پیش می‌ری... این که مردن یا زنده موندنم برات مهمه، دلیل خاصی داره؟ ناگهانی آرام شد. برگشت، کامل به صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و با لحن خواب‌آلودی گفت: - وقتی رسیدیم بیدارم کن. و به صورت ضایعی شروع به خر و پف روی اعصابی کرد! رسما خودش را به کوچه‌ی چپ زد. از دستش آهی کشیدم و در حال روشن کردن ماشین، با صورت درهم رفته‌ای گفتم: - حداقل خر و پف نکن. صدایش که قطع شد، نفس راحتی کشیدم؛ دست کم اعصابم موقتا می‌توانستند استراحت کنند و پس از آن... فکر کنم امیدوار بودم قاتلم سریع‌تر به سراغم بیاید تا محمدمهدی زجرکشم نکرده! *** - درسته خوش‌حالم کوتاه اومدی ولی باید بگم خیلی احمقی که کسی که ممکنه بکشتت رو به خونه‌ت راه دادی! درک فاز محمدمهدی از حل معادله‌های چند مجهولی ریاضی سخت‌تر بود. - صادقانه ممنون می‌شم اگه قراره بکشیم، به جای این همه حرف زدن، کارت رو شروع کنی؛ دردش کمتره! محمدمهدی گزینه‌ی خوبی برای حمل خرید‌هایم تا خانه بود‌؛ تا جایی که می‌توانستم، پلاستیک خریدهایم را به دستش داده بودم! اسباب‌بازی و لباس برای یکی از شعب خاص مهدکودک‌های نیک‌آیین بود. - می‌تونم یه چیزی بگم؟ - نه.
  2. - متوجه‌م، پس پیاده شو و تلاشت رو برای نجات دادنم بکن! با چهره‌ی طلب‌کاری به سمتم برگشت؛ ابروهای پر پشتش درهم رفته بودند. - قبول نیست؛ داری گرو کشی می‌کنی! - مطمئن نیستم اسم مناسبی برای نحوه‌ی اداره‌ی اموال خودم باشه. - خیلی پررویی! با دهان باز مانده‌ای، فقط چپ چپ نگاهش کردم که خندید. - چشمات خیلی ترسناک دارن می‌گن رو که نیست، سنگ پای قزوینه! - بابت این که بهم خبر دادی، ممنونم... به هر حال، از این‌جا به بعدش رو خودم مدیریت می‌کنم؛ لطفا پیاده شو. با شیطنت سرش را تکان داد و نزدیک آورد. - درسته که خیلی مودبانه حرف زدی ولی قبول نمی‌کنم! پایی روی پای دیگرش انداخت و دست به سینه زد. شبیه خاله آه کشید و با حرص، صورتش را جمع کرد‌. رسما خاله‌وار غر زد: - تو رو به حال خودت ول کنم، از صد درصد، صد درصد احتمال داره سر جات بشینی تا بیان بکشنت ولی دویست درصد احتمال داره قبل از اون‌ها، خودت، خودت رو به عزرائیل تسلیم کنی! اوه... باید اعتراف می‌کردم من را خوب می‌شناخت! - خب... حتی اگه عزرائیل هم باشه، بیشتر از تو دوستش دارم. چنان ناباورانه با چشم‌های درشت شده نگاهم کرد که گویا از پشت خنجر خورده است! هر چند به فاصله‌ی کوتاهی دلنشین و کودکانه خندید. - خیلی مهم نیست. دستش را مشت کرد. با خنده‌ی شیطانی و لحن حماسی‌ای گفت: - خودم سر زندگیت با عزرائیل کل می‌ندازم! سرش را پایین انداخت. لبخندش رفته رفته کم‌رنگ شد و انگار، دوباره تغییر مزه‌ی عجیبی به تلخی داد. با کنجکاوی نگاهش کردم که خیره به کف ماشین، با دست‌هایش بازی می‌کرد. با آرام‌ترین صدایی که از او سراغ داشتم، گفت: - من نمی‌تونم تو رو به عزرائیل ببازم! این گرفتگی‌های ناگهانی‌اش عجیب بودند؛ نه به لحظه‌ای که با خنده گفته بود امشب می‌میرم و نه به گرفتگی‌هایش... درکش سخت بود. - من بازی نیستم که بخوای ببازیم. از گوشه‌ی چشم، چپ چپ نگاهم کرد. - واقعا توی این موقعیت این اولین حرفیه که به ذهنت می‌رسه بزنی؟! - آره. با درماندگی دستی روی صورت گردش کشید. - ای کاش حداقل خجالت می‌کشیدی! تک ابرویم بالا پرید. چه کسی هم این را می‌گفت! - شک دارم اگه می‌کشیدم هم می‌تونستی تشخیصش بدی‌. - جواب سنگینی بود. - پس پیاده می‌شی؟ با ابروهای درهم به سمتم برگشت و قاطعانه گفت: - نع! داشت حوصله‌ام را سر می‌برد‌‌؛ ترجیح می‌دادم وقت باقی‌ مانده‌ام را با آرامش سپری کنم. خوش‌بختانه برای چنین روزی وصیت‌نامه‌ام‌ را پیشاپیش تنظیم کرده بودم و از این لحاظ، دغدغه‌ای نداشتم؛ مهدکودک‌هایم را به خانم تهمتن، مدیر شعبه‌ی اصلی سپرده بودم و اموالم را وقف همان مهدکودک‌ها کرده بودم. این‌گونه، بدون پشیمانی و وابستگی‌ای به این دنیا می‌توانستم بمیرم.
  3. - دروغی برای گفتن ندارم... اگه واقعا قراره بمیرم، ممنونم که بهم خبر دادی! عنبیه‌های آبی پررنگ محمدمهدی که ناگهان لرزیدند، بالاخره متوجه شدم با این که محمدمهدی، خودش شروع کرده بود، حرف‌هایش نقطه ضعف خودش شده بودند! به مرگم یا دانستن او که اشاره می‌کردم، عجیب واکنش نشان می‌داد. در سکوت پیش آمده، دستم را عقب کشیدم و پیاده شدم. محمدمهدی هم‌چنان حرفی نزد؛ فقط از گوشه‌ی چشم، دیدم که سرش را برگرداند و به پایین خیره شد. دستی که لبه‌ی صندلی تکیه گاهش شده بود، نامحسوس می‌لرزید. در خودش فرو رفته بود. نمی‌دانستم چرا، پس نمی‌توانستم درکش کنم یا حرف مناسبی بزنم؛ بنابراین بی‌حرف به سمت مزدای کرمی رفتم. در راه، حتی وقتی چند تقه به شیشه‌ زدم تا دخترک به خودش بیاید و پیاده شود، دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی فکر کردنم به حال عجیب محمدمهدی را بگیرم. ترجیح می‌دادم بخندد، حتی اگر شادی‌اش از مرگم می‌بود! *** - سر خسارت به توافق رسیدین؟ هنوز کامل روی صندلی ننشسته‌ بودم که محمدمهدی با لبخند این سوال را پرسید. خوش‌بختانه حالش از قبل هم بهتر به نظر می‌رسید! تک ابرویی بالا انداختم و برای مدت کوتاهی، عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. - نیازی به خسارت نبود... مردد و آرام ادامه دادم: - برای کسی که قراره امشب بمیره، کار بی‌معنی‌ایه. نمی‌خواستم دوباره ناراحتش کنم، منتها حقیقت تغییری نمی‌کرد؛ با این حال، برخلاف تصورم این بار درهم نرفت، حتی با نیشخند ابرو بالا پراند و جواب داد: - چه راحت قبول کردی! چشم‌هایم را ریز کردم‌. - دوست داری هنوز بهت شک داشته باشم؟ خندید و سری به نشانه‌ی منفی تکان داد. - البته که نه... بیشتر دوست دارم ازم بپرسی چه جوری می‌میری؟ و چه جوری می‌تونی نجات پیدا کنی... لحظه‌ای مکث کردم. در سکوت، در ماشین را بستم و چند ثانیه‌ای، نگاهم بی‌هدف میان دایره‌ی فرمان ماند. من کجا بودم؟ چرا نفس می‌کشیدم؟ برای چه زندگی می‌کردم؟ نمی‌دانستم! با توجه به گذشته‌ی درخشانم، افسردگی‌ای که منجر به خودکشی‌ام شود، طبیعی بود ولی... خودکشی بد بود. چرا این فکر را می‌کردم؟ دقیق نمی‌دانستم. شاید برمی‌گشت به کودکی‌ام، به تربیت مامان و خاله، به امید ته قلبم برای وجود داشتن بهشت و احتمال دوباره دیدن مامان و خاله، نمی‌توانستم با خودکشی‌ای که گناه نابخشودنی‌ای محسوب می‌شد، روی این احتمال ریسک کنم ولی... به قتل رسیدن فرق می‌کرد؛ نه کار بدی بود و نه گناه... پس مشکلی نداشت! - تا ساعت چند وقت دارم؟ با اعتماد به نفس جواب داد: - تا بی‌نهایت، چون قراره نجاتت بدم! برای همین می‌خندید؟ می‌خواست زیر پای حرف‌های خودش را بزند؟ نیازی نبود... - نجاتم بدی؟ با چشم‌های ریز شده به سمتش برگشتم و ادامه دادم: - اگه خودم چنین چیزی رو نخوام؛ چی؟ حالت چهره‌اش دوباره گرفته شد ولی تعجب نکرد! - فکر نکنم خواسته‌ی تو خیلی مطرح باشه. نفس عمیقی کشیدم.
  4. - اوه! - بی‌ام‌دبلیو سری ۷ سدان مشکی... بهت میاد پسر! نمی‌دانستم آن «ok» که پر رو پر رو، با لبخند دندان‌نمایی با دست نشانم می‌داد را کجای دلم بگذارم. ای کاش یکی این دردسر را جمع می‌کرد! در سمت خودم را بستم که او هم با پررویی تمام، پشت سر من نه تنها در سمت خودش که کمربندش را هم بست. - فکر کردی داری چی‌کار می‌کنی؟ با اعتماد به نفس بی‌نظیری گفت: - کار درست! و با نشان دادن ساعت مچی‌اش، چند ضربه با انگشت اشاره به صفحه‌اش زد و ادامه داد: - در ضمن ده ثانیه فرصت داری حرکت کنی و گر نه سلامت ماشینت رو تضمین نمی‌کنم. تک ابرویم بالا پرید و صورتم درهم رفت. - چی؟ با خنده سر تکان داد. - همین که شنیدی، فقط استارت بزن. - و تو قبلش... با صدای بلند گاز دادن افراطی یک ماشین و ضربه‌ی شدیدی که ناگهان از پشت به ماشینم وارد شد، حرفم نیمه‌ تمام ماند. او که کمربندش را بسته بود اما خودم به جلو پرت شدم که با گذاشتن دستم روی فرمان، مانع برخورد سرم با فرمان یا شیشه شدم و برای لحظه‌ی کوتاهی با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم. لبخند فاتحانه‌ای روی لب‌هایش داشت. چشم‌های درخشانش بی‌صدا می‌گفتند «من که بهت گفتم!». بی‌حرف سرم را برگرداندم تا ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده است؛ مزدای کرمی‌ای که پشت سرم پارک کرده بود، به خاطر خروج یهویی از پارک با ضرب به پشت خودروی من برخورده بود. راننده‌اش که دخترک جوانی بود، انگار قبض روح شده باشد، رنگ به رو نداشت و به فاصله‌ی کوتاهی یک دفعه زیر گریه زد؛ با این اوصاف به نظر نمی‌رسید یک تصادف برنامه‌ریزی و هماهنگ‌ شده باشد. نگاهم روی چهره‌ی پسرک دیوانه برگشت؛ هنوز آن نگاه حق به جانب «من که بهت گفتم، می‌خواستی گوش کنی!» را داشت. برای هضم اتفاقی که افتاده بود، نفس عمیقی کشیدم. خم شدم تا چند شکلات از داشبورد ماشین بردارم، احتمالا فشار دخترک افتاده بود؛ در همان حال، تسلیم شده، لب زدم: - می‌تونی بشینی، برای حرف زدن برمی‌گردم؛ جناب... خندان میان حرفم پرید: - محمدمهدی دریادل هستم. - می‌خواستم بگم جناب پیش‌گو. خنده‌ی روی لب‌هایش بی‌هوا تبدیل به زهرخند شد. نگاهم رویش ماند که سرش را پایین انداخت و با چهره‌ی گرفته‌ای، آرام گفت: - هم... پیش‌گو... آره... ترجیح می‌دادم نباشم. دستم دور فرمان محکم شد. احساس بدی گرفتم. قصد نداشتم این‌گونه ناراحتش کنم. - دیگه این‌جوری صدات نمی‌زنم، جناب دریادل! سرش را برگرداند و به محض این که چشم در چشم شدیم، دوباره خندید. - تو واقعا مهربونی! بگو محمدمهدی. حداقلش اینه که از آشنایی با تو خوش‌حالم. نگاهی به دست جلو آمده‌اش انداختم. دستم را در دستش گذاشتم. - من هم از دیدنت خوشوقتم، محمدمهدی! با شیطنت ابروهای باریکش را بالا انداخت و چشم‌هایش را ریز کرد. - چه ریلکس دروغ‌های مودبانه می‌گی!
  5. «مرده‌نشین»، لقبی بود که زندگی‌اش کرده بودم اما خاله خیلی زود دورش انداخت... وقتی هنوز خاک مامان خشک نشده، برای همیشه از آن‌جا دورم کرد. متوجه نمی‌شدم؛ این لقب را از کجا فهمیده بود؟ چگونه از توانایی حرف زدنم با اجساد خبر داشت؟ و بدتر از آن... هنوز هم به آن می‌گفت توانایی؟! و نه جنون؟! چهره‌ام درهم رفت. چشم‌هایم را بستم. نفس عمیق کشیدم. دور از ذهن بود، ولی مهم نه... وقتی چشم‌هایم را باز کردم، خونسردی‌ام برگشته بود. با چشم‌های ریز شده، ناگهانی به سمتش چرخیدم که جا خورد... تک ابرویی بالا انداخت و از خنده‌اش، فقط یک لبخند باقی ماند. مستقیم، به چشم‌های آبی پررنگش نگاه کردم. - و کسی که قراره امشب من رو بکشه، تویی؟ لبخندش که دوباره به سمت کشیده شدن می‌رفت، در آنی رنگ باخت و لب‌هایش آویزان شدند. رنگش پرید، گویی ترسیده باشد. ابروهایش بالا رفتند و دهانش نیمه باز ماند. مات و مبهوت زمزمه کرد: - چی؟! پوکر نگاهش کردم. صادقانه از پس درک واکنشش برنمی‌آمدم. مگر برای همین نزدیکم نشده بود؟ خودش شروع کرده بود، سرنخ داده بود، ترسیدنش چه می‌گفت؟! مهم نبود... بی‌تفاوت، کارت تبلیغاتی مهدکودک‌های نیک‌آیین که همیشه دست کم یکی در جیب کتم می‌گذاشتم را برداشتم و با خوش‌نویسی که به جیب داخلی کتم آویزان بود، آدرس خانه‌ام را پشت کارت مهدکودک نوشتم. در حال نوشتن بودم که سرش را به چپ و راست تکان داد و بالاخره دوباره لب باز کرد: - وایسا ببینم! می‌خوای بگی چیزایی که گفتم درست بودن؟! یا خودش دیوانه بود، یا گوش‌های من را مخملی دیده بود! اطلاعاتش برای شانسی درست درآمدن بیش از حد جزئی، دور از ذهن و غیرمحتمل بودند. با همان چهره‌ی بی‌تفاوت، کارت مهدکودک را درون جیب روی سینه‌ی کتش سراندم. - اگه واقعی پرسیدی، آره، درست بودن... نیک‌آیین آشوب‌گشت هستم. چشم‌هایش هر لحظه درشت‌تر می‌شدند و رنگش، هر لحظه پریده‌تر... بی‌توجه به واکنشش، با چشم به کارت درون جیبش اشاره کردم و ادامه دادم: - آدرس خونه‌م رو روش نوشتم، می‌تونی امشب برای کشتنم بیای! حالا خودت، کارگرت یا کارفرمات... خیلی فرقی نداره. خوش‌نویسم را درون جیب کتم گذاشتم و در حالی که رو برمی‌گرداندم تا سوار ماشین شوم، گفتم: - در ضمن تنها هستم؛ از این لحاظ می‌تونی راحت باشی! دوباره، هنوز فرصت نکرده بودم دستگیره‌ی در ماشین را کامل بکشم که ناگهان بازویم را گرفت، برم گرداند و به ضرب به ماشینم کوباند! به حدی سریع کارش را انجام داد که فقط توانستم چهره‌ام را درهم بکشم، بدون شانسی برای مقاومت و تا به خودم بیایم، داشت با چهره‌ی سراسیمه‌ای در صورتم می‌غرید: - مگه عقلت رو از دست دادی؟ اگه واقعا می‌خواستم بکشمت، چی؟ مگه زندگی علف خرسه که حراجش می‌کنی؟! دلم می‌خواست سرم را به ماشین بکوبم! رنگی به صورتش نمانده بود که بخواهد بیشتر بپرد و به وضوح، ترسیده و نگران به نظر می‌رسید؛ صادقانه‌تر از آن بود که بازیگری باشد ولی... آه کوتاهی کشیدم و پیش از همه، دست‌هایی که دو طرفم به ماشین چسبانده بود را عقب زدم. - باشه، باور کردم تو نمی‌خوای بکشیم. برای بار سوم برگشتم تا سوار ماشین شوم؛ از قدیم گفته‌اند تا سه نشود، بازی نشود، بنابراین وقتی موفق شدم بی‌هیچ دردسری پشت فرمان بنشینم، نفس راحتی کشیدم! منتها خیال خوشم دوامی نیاورد؛ وقتی خواستم در ماشین را ببندم، پسرک دیوانه به صورت فرز و چابکی در چشم برهم زدنی روی سقف ماشینم پرید، از آن طرفش به پایین سر خورد که تا گردنم را به سمتش بچرخانم، روی صندلی کمک راننده نشسته بود! فقط توانستم با تعجب پلک بزنم.
  6. - هی... تو امشب می‌میری! گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داشت آزادانه می‌چرخید و شبیه حیوان شریفی به نام میمون، از گردنم آویزان شده بود! فشار دستی که دور گردنم حلقه کرده بود، خودش به تنهایی می‌توانست خفه‌ام کند؛ گویی از وضعیت هم راضی بود، دندان‌نما می‌خندید و صمیمانه سرش را دم لاله‌ی گوشم نگه داشته بود. برای مفهوم حرفش، ژست بیش از حد خودمانی‌ای داشت. نه که ترسیده باشم، نه... من اگر مردنی بودم، سال‌ها پیش باید می‌مردم و تا الان، هفتمین کفنم را می‌پوساندم؛ منتها انسان خودآزار دردسر دوستی هم نبودم و او، عجیب بوی دردسر و وقت تلف کردن می‌داد! با دست مخالفی که کنار صورت گرد گندمی‌اش گذاشتم، به زور سرش را از لاله‌ی گوشم دور کردم و پسش زدم. قدمی از او دور شدم و دستی به یقه‌ی به هم ریخته‌ی پیراهنم کشیدم. ابتدا با تعجب به کارهایم نگاه کرد، چشم درشت نمود و ابرو بالا انداخت اما به فاصله‌ی کوتاهی، بدون آن که از رو برود، دوباره صمیمانه خندید! در حال درست کردن لبه‌ی آستین دستی که با آن پسش زده بودم، نگاهی به او انداختم؛ در کمال تعجب، با وجود کت و شلوار سرمه‌ای مارک‌دار، کفش چرم مشکی، ساعت، دست‌بند و زنجیر پلاتینیومی، دیوانه‌ی ثروت‌مندی به نظر می‌رسید. بیشتر شبیه دامادی بود که از مراسمش فرار کرده باشد! نفس عمیقی کشیدم و بی‌خیال گزارش دادنش شدم؛ اگر دهانش را می‌بست، ظاهر واقعا معقول و رسمی‌ای داشت. نمی‌خواستم بیشتر از آن وقتم را برایش بگذارم؛ بنابراین بدون حرف چرخیدم تا به سمت ماشینم بروم که هنوز قدم اولم را کامل برنداشته بودم، بلند و خندان از پشت سرم گفت: - ترسیدی؟ لحن شیطنت‌آمیزی داشت، می‌خواست به عمد روی روانم راه برود‌؛ توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم... صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم که پشت سرم می‌آمد؛ اگر چسب بود، حتما چسب با کیفیتی می‌شد. - بذار حدس بزنم، الان داری فکر می‌کنی دارم دری وری، چرت و پرت، چرند و پرند می‌گم، نه؟ با چهره‌ی پوکری به راهم ادامه دادم؛ وقتی به اندازه‌ای عقل داشت که بفهمد حرف‌های مناسبی نمی‌زند، چرا فقط بی‌خیال نمی‌شد؟ گویی می‌خواست سماجت را معنا کند که با وجود سکوتم، خودش جواب خودش را داد‌: - سکوت، علامت رضاست؛ نه؟ پس بذار ثابت کنم دری وری نمی‌گم! فکت‌های جالبی ازت می‌دونم... حتی کنجکاو هم نشدم! بالاخره به خودرویم رسیدم، نوید آزادی گوش‌هایم را می‌داد؛ دست راستم، کلید روی سوییچش را فشرد که قفلش باز شد و دست چپم، روی دست‌گیره‌اش نشست. همین که خواستم دستگیره را بکشم تا در ماشین باز شود، دیوانه‌ی ثروت‌مند پشت سرم، خندان و سرخوش ادامه داد: - اسمت نیک‌آیینه! سرکار آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت، ملقب به نیکین... بیست و هشت ساله و اسم مستعار قدیمیت مرده‌نشینه؛ به صورت عجیبی توانایی حرف زدن با اجساد رو داری که فکر کنم یکی از دلایلی که بهت مرده‌نشین می‌گن، همینه! لقب جالب و گنگیه، ابهتی برای خودش داره... خشک شدم؛ خشک‌تر از مجسمه... «مرده‌نشین»، تک ضرب کاری‌ای برای متوقف کردنم بود؛ ناقوس نحسش در سرم به صدا درآمد، آوایش جسد مادرم را زنده کرد، چنان که گویی از پشت کفنش برایم دست تکان می‌داد!
  7. ~• بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~ ___ نام مجموعه: شناسه (ID) نام جلد اول: مرده‌نشین ژانر جلد اول: فانتزی، جنایی، طنز، عاشقانه نام نویسنده: Raiya | کاربر انجمن نودهشتیا *** خلاصه‌ی رمان: همه چیز برای نیک‌آیین آشوب‌گشت، مردی با گذشته‌ای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع می‌شود: «- هی... تو امشب می‌میری!» به ظاهر سربه‌سر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیک‌آیینی که ملقب به «مرده‌نشین» است و تمام وابستگی‌اش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظره‌ی یک خواهر و برادر عجیب مجبور می‌شود از مرگ فرار کند؛ بی‌خبر از این که قاتلی که دنبالش می‌کند، هم‌خون او است. گذشته‌ای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز می‌کند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر می‌تواند بالاخره وابستگی‌ای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟ *** مقدمه: «همیشه فکر می‌کردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچه‌ی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مرده‌نشین» شدم؟» ***
×
×
  • اضافه کردن...