-
تعداد ارسال ها
80 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط Raiya
-
متأسفانه وقتی با پای آسیبدیده و مانتوی شاد سبز روشن و روسری رنگین کمانی در گاریای نشسته بود که من هلش میدادم، نمیتوانستم جدیاش بگیرم و تنها عاقل اندر سفیه نگاهش میکردم. حس مردی را داشتم که سرپرست یک بچهی دردسرساز شده است! و به ناچار دارد کالسکهاش را هل میدهد. خوب است اختلاف سنیمان کلا دو سال بود! شمردنش که تمام شد، کاملا جدی سرش را بالا آورد و پرسید: - حالا فهمیدی چرا باید ازم حساب ببری؟ آهم را با تمام تأسف در دل خوردم. مهدیه واقعا یک تختهاش را در درمانگاه جا گذاشته بود. - بله! چپ چپ نگاهم کرد و گویی جایمان عوض شده باشد، شبیه مادری که از دست پسربچهی ناخلفش حرص میخورد، از ته دل آه کشید و با غم عالم گفت: - حداقل وقتی میخوای دروغ بگی، اون قیافهی دلمردهت رو جمع کن! من به همین راضیم... مرز کوتاهی تا عاق شدنم باقی مانده بود! سکوتم که ادامه یافت، مهدیه چشمهای آبی تیرهاش را درشتتر کرد و با براق شدن در چشمهایم و گرفتن انگشت اشاره به سمتم، طلبکار و پر حرص نق زد: - تو شبیه یه توهین متحرک به منی! دو ساعته دارم با حضرت آقا حرف میزنم از قیافه درآد، اونوقت هنوز درگیر حرف یه خانم غریبهای... حداقل من یه سه روزی هست میشناسمت! تا... با قطع شدن ناگهانی صدای مهدیه و چشمهایی که بیمقدمه، خیره به پشت سرم ریز شدند، تک ابرویی بالا انداختم. پیش از این که فرصت کنم چیزی بپرسم، مهدیه پلک زد و زیر لب شکدار زمزمه کرد: - کسی داره دنبالمون میآد؟! ابروهای باریکش درهم رفته بودند. بعید میدانستم از مردم محلی کسی تا این قسمت جنگل پیش بیاید؛ بنابراین لحظهای ایستادم و بدون رها کردن دستههای گاری سر برگرداندم که... با دیدن جسم سیاه نامعینی که به سمتم میآمد، فقط فرصت کردم چشمهایم را ببندم و کمتر از ثانیهای بعد، چنان دردی در گوشهی سرم پیچید که فقط پلکهایم را روی هم فشردم و صورتم درهم رفت. گوشهی سرم میسوخت و بدون باز کردن پلکهایم هم گرمی راه افتاده روی پیشانیام که به پلک چپم میکشید را احساس میکردم. باید خون میبود، ها... خب، فکر کنم مردم محلی برای بیرون کردن مردهنشین تا اینجا پیش میآمدند. احتمالا آن زن کمی پس از خروج از بیمارستان لب باز کرده بود؛ وقتی فشار زیادی به انسان وارد میشود، درون خود نگه داشتنش سخت است. آرام بودم؛ شاید به خاطر ناامیدی، جایی برای تقلا نداشتم... من «مردهنشین» بودم. - نیک... صدای نگران مهدیه باعث شد لحظهای چشم باز کنم. عدهای مردم محلی را دیدم. با خشم عجیبی پیش میآمدند. حتی پیرزنی با عصا را که گریه میکرد هم همراه خود میآوردند. گریه؟! ابروهایم درهم رفتند؛ ترس، عصبانیت و خشونت را درک میکردم، اما گریه نه... چرا باید گریه کند؟! به هر حال باید مهدیه را از این مهلکه دور میکردم. به سمت مهدیه برگشتم. - یه لحظه دیوارههای گاری رو بگیر تا تعادلت رو از دست ندی. مهدیه با وجود این که خوشبختانه حرفم را گوش داد، با تعجب پرسید: - چی؟ چیکار میکنی؟ سرت داره خون میآد... چه خبره... گاری را به سمت دیگر خواباندم. - تو فقط پشت گاری بمون، خودم حلش میکنم؛ بابت این آشفتگیهای پی در پی عذر میخوام. با ناباوری و عصبانیت گفت: - چی داری میگی؟! موقعیت برای کلکل با موجوداتی شبیه محمدمهدی و مهدیه که از زبان کم نمیآوردند، مناسب نبود؛ بنابراین بدون حرف، برگشتم و خواستم با مردم محلی حرف بزنم که هنوز قدمی به سمتشان برنداشته بودم، به خاطر نزدیکتر شدنشان نالههای پیرزن را شنیدم!
-
دستی روی صورتم کشیدم. حواسم به گفت و گو با مهدیه پرت شده بود و دیگر، خبری از بیمار تخت کناری و همراهش نبود. رفته بودند. ماندم اگر همان لحظه از اتاق بیرون میرفتم، آرام میگرفت؟ اینگونه به نظر نمیرسید اما آن لحظه حواسم به این نبود... من حتی نمیتوانستم واکنش درست نشان دهم؛ انقدر به فکر خودم بودم و مات و مبهوت خیرهی صحنهی روبهرویم که... شاید واقعا خودخواه بودم، واقعا نحس... - ببخشید، اصلا نمیدونم یهو چه اتفاقی افتاد. دکتر با صورت گیجی این را موقع ورود به اتاق گفت؛ به نظر میرسید تا بیرون اتاق همراهیشان کرده است. مهدیه هم پیش از این که دکتر از گیجی در بیاید و بخواهد حواسش را به اطرافش بدهد، بالشت را سر جایش گذاشت و با لبخند ملیحی جواب داد: - احتمالا اتفاقی افتاده؛ گاهی پیش میآد. در حین صحبت دکتر و مهدیه، برای برداشتن کیف کارتهایم به سمت تخت کناری که پایینش افتاده بود، رفتم و زانو زدم. این بار، به خاطر پرتاب دوبارهی آن خانم، کیف کارتهایم روی صفحهی کارت ملیام باز مانده بود. نیکآیین آشوبگشت... ها؟... محمدمهدی فقط باید میگذاشت بمیرم، همین! بیمیل، کیف چرمی کارتهایم را برداشتم و در جیبم گذاشتم. من خراب کرده بودم؛ خراب... *** - وقتی هنوز حالت انقدر گرفتهست، حس میکنم داری به حرفهام دهن کجی میکنی! نیمنگاه گذرایی به پای بسته شدهی مهدیه انداختم. دیگر درون کفش نمیرفت. حواسم را به جاده دادم. - قصد دهن کجی ندارم، فقط... دیگه موندم نحسی من تو رو گرفت یا نه... به شک افتاده بودم؛ شکی که داشت همان روح به قول محمدمهدی به درد نخورم را ذره ذره میجوید. مهدیه تک ابرویی بالا انداخت اما حقیقتا جا نخورد. ساده به صندلی ماشین تکیه داد و سریع، گفت: - اوه، نه... نحسی خودم بود؛ نحستر تو، منم! دوباره داشت خودزنی میکرد؛ شبیه شارلاتانی که گفت. - حساب شده حرف میزنی، جواب میدی، میدونم... ولی قرار نیست خودزنیت به من احساس بهتری بده. دیگه نگو. پوفی کرد. دست به سینه زد و کمی کلافه، چپ چپ و با چشمهای ریز شده نگاهم کرد. - وقتی میدونی حالت به اندازهای برای کسی مهمه که به خاطرش خودزنی کنه، نباید به داشتن اون حالت ادامه بدی! با نگاه به جلو ادامه داد: - نحس بودن مثل حرف زدن از شانس خوب و شانس بده؛ اگه یه چیزی به شانس بنده، رهاش کن... خرافات شبیه سمی هستن که میدی روح بخوره، روح بقیه مسمومه... از گوشهی چشم نگاهم کرد. - تو چرا این سم رو به روحت میدی؟ - الان توقع داری باور کنم برای قانع کردنم از مغالطهی مسموم کردن چاه استفاده نکردی؟! - آهان... پس درون تو بهت میگه خرافات خوبه؟ - نه... خرافات بده، ولی نمیتونم مطمئن باشم نحس بودن من از خرافاته، دیگه نه... کلافه سرش را تکان داد و از ته دل آه کشید. پر حرص با چشمهای درشت شده غرید: - اینجا که رمان فانتزی نیست! پدال ترمز را فشردم و ماشین را سر جای سابقش پارک کردم. روستا کوچک بود و برگشتنمان به ابتدای جنگل آن هم با ماشین زیاد طول نکشید. بیتوجه به حرف مهدیه، پیاده شدم. - میرم گاری رو بیارم. در ماشین را پشت سرم بستم و در دلم ماند که آره! دقیقا در یک رمان فانتزی زندگی میکنم، وقتی میتوانم با اجساد حرف بزنم، چرا فانتزی نباشد؟ چرا نحس بودنم واقعی نباشد؟ در تهران، اتفاق خاصی نمیافتاد اما اینجا... شاید برای اینجا نحس بودم، نمیدانستم. به سمت گاریای که پشت چند درخت نزدیک به هم پنهان کرده بودم، رفتم. مامان از این گاری برای حمل مواد غذایی و خریدهایش استفاده میکرد، چوبی بود. گاری را به سمت ماشین بردم. در سمت مهدیه را باز کردم که با چشم غرهی وحشتناکش مواجه شدم؛ از آنهایی که در سکوت میگفت «من که دارم برای تو!». به خاطر بستن پایش، در حرکت راحتتر بود؛ کمتر تکان میخورد و درد میگرفت. کفشی که دیگر در پایش نمیرفت را برداشت و با کمک در ماشین و دیوارهی گاری، خودش را سوار گاری کرد و نشست. با وجود این که شب گذشته یادمان رفت لنگه کفشی که پرت کرده بود را برداریم، خوشبختانه یک جفت کفش دیگر آورده بود. گاری را کمی جلوتر بردم و برای بستن در ماشین برگشتم که نطق خانم باز شد؛ شبیه محمدمهدی دو دقیقه ساکت ماندن را دوام نمیآورد. - وقتی میزنی به فاز لجبازی، رسما داری روی ترسناک من رو دانلود میکنی! از گوشهی چشم نگاهش کردم و در ماشین را بستم. - فکر نکنم چیزی مونده باشه که از روی ترسناک تو به من نرسیده باشه! دکمهی قفل روی سوییچ را فشردم. - هنوز روی کتککاریم رو ندیدی، بادمجون کاشتن از تخصصاتمه! پوکر نگاهش کردم؛ عجب اعتماد به نفسی! - اول بذار پات خوب بشه، بعد... سوییچ را در جیب شلوارم سراندم و دستههای گاری را گرفتم. در حال رفتن به سمت خانه، مهدیه به صورت جدیای با به نوبت بالا آوردن انگشتهایش، تکنیکها و شاید انتخابهایش را نام برد و شمرد. - قطعا پا نقش مهمی توی دعوا داره، خصوصا اگه کفش پاشنه بلند پات باشه؛ از مجازترین سلاحها به شمار میره! ولی اگه پا هم نباشه، مشت زدن با دست هم گزینهی ملسی برای دعواست؛ به ویژه جاهای حساسی مثل شکم که جنبه ندارن، از اون هم که بگذریم، دندونهای تیزی دارم و سرم هم اونقدری محکم هست که با یه کله، طرف به گنجشکهای دور سرش سلام کنه! اگه وزنم بالا بود، کل بدنم میتونست به عنوان اسلحهی انسانی خفه کردن تلقی بشه ولی خب این گزینه فعلا قفله، اوه، زبون هم نقش مهمی داره! اصلا مگه میشه با یه خانم دعوا کرد و نیشت نزنه؟! مهدیه، سرش را پایین انداخته بود و به صورت کاملا جدیای، کارهایی که میتوانست انجام دهد را بررسی میکرد، ابدا شوخی نداشت ولی...
-
همزمان، مهدیه با نگرانی به من نگاهی کرد و تا خواست چیزی بگوید، صدای دکتر در آمد: - خانم، داری چیکار میکنی؟ پات رو هنوز نبستم، یهو چی شدی؟! مهدیه با دستش به دکتر اشاره کرد آرام باشد و بیتوجه، رو به من لب زد: - غلط اضافه بکنن که آتیششون زدم، ولی تو خوبی؟ خوب؟ شاید... تا وقتی که واقعا نحس نبودم، خوب بودم. تا وقتی که میتوانستم اینگونه فکر کنم که اتفاق شب گذشته نه از نحسی من، که یک حادثه بود، خوب بودم؛ به هر حال پیش از هر آسیب جدیای، خودم مهدیه را نجات دادم. پس نحسی من او را نگرفته بود، نه؟! خاله میگفت نحس نیستم، باید راست میگفت. - چیزی نیست... بالاخره با صدای پسربچهاش خانم میانسال به خودش آمد. کیف کارتهایم را وحشتزده روی زمین انداخت و در حالی که پسر بچهاش را عقب میکشید و سعی میکرد نگاهش به من نیفتد، بلند گفت: - خانم دکتر، خانم دکتر بیاین سرم مامانم رو بردارین، ما میریم... نیاز نیست دیگه بمونیم، باید بریم، کار داریم... چرا؟ دوست داشتم بپرسم چرا؟ بیست و سه سال از رفتن من گذشته بود. من با این فرض که هنوز فضا همانگونه است برگشتم ولی هنوز هم... چرا؟ چرا شبیه یک هیولا از من میترسید؟ من خوب بودم؟ نه، فکر نکنم... نه وقتی پسر کوچولوی سبزهی بامزه از آشفتگی ناگهانی مادرش ترسیده بود و چیزی به گریه کردنش نمانده بود، نه وقتی چادر مادرش را میکشید و مادرش، چنان در آغوشش کشید که نکند حضور من بلایی سرش بیاورد، سپرش شد، صحنهی احساسیای از محبت مادرانه بود ولی... من نه مهربانی میخواستم، نه عشقی... مهم نبود؛ فقط دوست نداشتم باعث آزار کسی شوم... چیزی که بینهایت دور به نظر میرسید. خواستهی زیادی بود؟ شاید... برای یک موجود نامشروع، شاید... دکتر با عذرخواهی سریعی به سمت تخت کناری رفت. هم دکتر و هم بیماری که مادربزرگ پسربچه بود، از رفتار یک دفعهی آن خانم تعجب کرده بودند؛ به نظر نمیرسید حتی بخواهد اسم من را به زبان بیاورد، فقط ترسیده از دکتر میخواست سرم را قطع کند تا بروند. آشفتگی ناخوشایندی بود؛ فقط به خاطر من... با کشیده شدن ملایم چیز نرمی به دستم با تعجب سرم را برگرداندم که دیدم مهدیه، بالشت درمانگاه را به دستم میمالد! چشمهایم درشت شدند. به خاطر این آشفتگی، دیوانه شده بود؟ به عنوان بیمار به آرامش نیاز داشت، قبول داشتم ولی... - قلمنوریم همرام نیست! چه جملهی مرتبطی! دیگر واقعا داشتم از مهدیه هم میترسیدم. نباید میآوردمشان، همه چیز درهم پیچیده بود. - پس اینجوری نوازشت میکنم! ابروهایم بالا پریدند. جا خوردم. - چی؟! غیرارادی از دهنم بیرون پرید. مهدیه فقط خندید. نوازش؟ دوباره به بالشتی که به دستم میکشید، نگاه کردم. نوازش... خاله همیشه روی سرم دست میکشید، برایم عجیب بود. خیلی وقت بود که دیگر این کلمه را نشنیده بودم، چه رسد به تجربهاش، آن هم به این شکل غیرمعمولی! - تو خیلی خوبی... اونقدری که هر کسی لیاقتت رو نداره. توی آشفتگی خودشون، ولشون کن. شانه بالا انداخت و بیخیال، ادامه داد: - یه مشت احمقن! شبیه آدمهایی که از روح میترسن، در حالی که روحی وجود نداره... همینقدر پوچ. تو مسئول ترس پوچ بقیه نیستی، تو هدیهی منی، نیکآیینی! با لبخند دنداننما و اعتماد به نفس عجیبی، دقیقا شبیه محمدمهدی حرف میزد. - شبیه برادرتی... لبهایش را غنچه کرد و درون لپهایش با حرص باد انداخت. - این همه حرف زدم، فقط همین؟! - نه... میخواستم بگم ممنونم؛ این که این اتفاق افتاد، احتمالا تو و محمدمهدی رو هم درگیر میکنه، باید سریعتر بریم، یا حداقل شما برید... تک ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگاهم کرد. در نهایت کجخندی زد و جدی گفت: - میدونی؟ اگه الان عزرائیل هم بیاد سراغت، اول باید من و محمدمهدی رو ببره، بعد تو رو... تک ابرویی بالا انداختم. - و به نظرت این درسته؟ بدون مکث جواب داد: - آره! آهی کشیدم. - یه نویسندهی هتلدار با این همه ذوق و شوق انقدر راحت زندگیش رو دور میندازه؟ خندید. - به نویسندهی هتلدار، سوژهی رمانش رو تا برزخ هم دنبال میکنه! - سوژه زیاده... موکدانه گفت: - ولی مردهنشین یکیه! - آره... باید هم یکی باشه! یکی دیگر شبیه من؟ تصورش هم ناخوشایند بود.
-
به سمت ماشین برگشتم. محوطهی پارکینگ کوچک درمانگاه چندان شلوغ نبود. در سمت مهدیه را باز کردم و ویلچر را جلو بردم که با کمک در، ایستاد و روی ویلچر نشست. - ممنون... مشکلی که پیش نیومد آقا شیر ملوس؟! لبخند دنداننمای مهدیه برای من به نوعی طعنهآمیز محسوب میشد. آقا شیر ملوس، اسم ناهنجاری بود که به جای نیکآیین، رویم گذاشته بود. در روستا نمیتوانست و نباید به نیکآیین صدایم میزد. - نه، فقط به جای کارت ملی تو، تلفن همراهم رو گرفتن. با تعجب ابرو بالا انداخت. - هوم... خوبه! *** کار مهدیه بیش از آنچه تصور میکردم، طول کشید. پس از ویزیت عمومی، برای عکس گرفتن رفتیم که مسئولش هنوز نیامده بود و یک ساعتی شد تا بیاید؛ البته جای شکرش باقی بود که به خاطر فاصلهی زیاد روستا تا نزدیکترین شهر و پیشرفتش، اساسا چنین امکاناتی داشت و برای عکس گرفتن مجبور نبودیم تا خود شهر برویم. پس از عکس گرفتن هم مشخص شد به خاطر باریکی چوب، نیازی به اقدام خاصی اعم از جراحی و... برای بیرون آوردنش نیست و دکتر به سادگی بیرونش آورد و مشغول بخیه زدن شد. من هم در طول بخیه زدن پای مهدیه، از آنجایی که حضورم فایدهای نداشت، به داروخانهی کنار درمانگاه رفتم و باند کشی، قوزکبند و داروهایی که دکتر نوشته بود را خریدم. وقتی برگشتم، مهدیه با دیدن پلاستیک خریدهایم، خندان و بیخیال دست تکان داد و گفت: - ممنون، آقا شیر ملوس! و همین برای گرد شدن چشمهای پیرزن و همراه میانسال تخت کناریاش کافی بود. پیرزن که گویی عقاید سنتیتری هم داشت، دستی به صورتش کوبید و بیصدا لب زد: - خدا مرگم بده! نفسم را آه مانند بیرون دادم. هزاران هزار اسم مستعار آدموار وجود دارد، چرا آقا شیر ملوس؟! به خاطر رنگ موهایم، خود مهدیه گفته بود. به هر حال، خدا به پیرزن رحم کرده بود که مهدیه به من نگاه میکرد و حرفش را لبخوانی نکرد و گر نه... فکر کنم در بهترین حالت یک نمایش گیس و گیس کشی، در منطقیترین حالت یک دعوای مستلزم حضور نیروی انتظامی و در بدترین حالت، یک قتل واقعی و مرگ قسمتش میشد. مهدیه رحم نمیکرد... دکتر که با اینجور صدا زدن مهدیه آشنایی داشت، در حالی که سعی میکرد خندهاش را بخورد، دستش را برای گرفتن خریدها جلو آورد که بیحرف، پلاستیک را به دستش دادم. خانم جوانی بود که ظاهر آزادش به جو روستا نمیخورد؛ حدس میزدم برای طرحش به روستا آمده باشد. پایین تخت، رو به مهدیه پرسیدم: - بهتری؟ پر انرژی جواب داد: - عالیم! خوب بود. انرژیاش را دوست داشتم، احتمالا کمی درد را داشت ولی... یک لحظه بود؛ در یک آن از گوشهی چشم سایهی سیالی را دیدم و پیش از آن که درست بفهمم چه اتفاقی میافتد، پسربچهای به خاطر سرعت زیادش به پایم برخورد و رد شد. هنوز ثانیهای از این اتفاق نگذشته بود که صدای افتادن کیف کارتهایم روی سرامیکهای سفید درمانگاه، روح از تنم پراند. - متین، مامان نباید این... به سرعت برای برداشتن کیفکارتهایم برگشتم اما خانم میانسالی که گویا مادر آن بچه بود و کیفکارتهایم جلوی پایش پرت شده بود، سریعتر از من برای برداشتنش خم شده بود و در حالی که کیف کارتم باز شده در دستش مانده بود، ناگهان حرفش را خورد و خشکش زد. این، بد بود؛ خیلی بد... من، شبیه خودم نبودم اما هنوز هم آدم عجیبی بودم که در آن ویلا زندگی میکرد، اگر میدانستند؛ به علاوه، کیف کارتهایم دقیقا روی گواهینامهام باز مانده و گر چه تصویرم سیاه و سفید بود، مشخصات حک شده واضح بودند؛ نیکآیین آشوبگشت، نامی غیرمعمول که فراموش نشدنیاش میکرد و نامخانوادگیای که گویی نظری به نفرین شدگی داشت، کسی که آشوب حول محور او میگشت. و سن آن زن، قطعا مردهنشین را به خاطر داشت... لبهایم را روی هم فشردم و دستهایم را مشت کردم. نباید کیف کارتهایم را میآوردم، لعنت به من و عادتم! هنوز آن زن واکنشی نشان نداده بود که از گوشهی چشم، خیز برداشتن مهدیه را دیدم؛ به حدی که دکتر هم تعجب کرد... سریع راست ایستادم و دستم را جلوی مهدیه گرفتم که متوقف شود. ترسیده بود؛ رنگش پریده بود... بابت نگرانیاش ممنون بودم اما... آهسته، در گوشش لب زدم: - از بیدقتی من بود. عذر میخوام. تهدید کردن بده و تهدید کردن یه مادر جلوی پسربچهش، بدتر... پس لطفا آروم باش. پسر بچه هم جا خورده بود. با ترس و تعجب به مادر خشک شدهاش نگاه میکرد و چادرش را تکان میداد. - مامانی، مامانی چی شد؟
-
سرم درد گرفت؛ به میز تکیه زدم و لحظهای پلک روی هم فشردم. حس میکردم آرامش موقع صبحانه خوردنمان، آرامش پیش از طوفان بوده. - حداقل میتونیم سهتایی... هنوز حرفم تمام نشده بود که محمدمهدی در حال پوشیدن دستکشهای ظرفشویی جواب داد: - اومدن من فایدهای نداره؛ حداقل توی خونه میتونم ظرفها رو بشورم و ناهار آماده کنم، با اجازه میخوام یه کم هم خونه رو دنبال اون مدارک بگردم. تا همینجا هم زیادی دست دست کردیم... با نگاه جدی و گرفتهای به ظرفی که کفیاش میکرد، آرامتر ادامه داد: - باید زودتر این داستان رو تموم کنیم. و در یک تغییرفاز سریع، با لبخند دنداننمایی سمتم برگشت و گفت: - پس درمانگاه بردن مهدیه دست خودت رو میبوسه، نیکین جان! همان لحظهای که نفسم را با درماندگی شبیه آه بیرون دادم، احساس کردم گوشهایم میگویند به خاطر امروز، روز قیامت نزد خدا شکایتم را میکنند! *** - پس لطفا چند لحظه اینجا بشین تا من یه ویلچر بگیرم. - حله... فقط زود برگرد. با پیاده شدن از هایلوکسی که تا همینجا، چشمها را خیرهی خودش کرده بود، سنگینی نگاه مردم را روی خودم هم احساس کردم. گریمم را انجام داده بودم، پس قرار نبود از حضور مردهنشین بترسند، عصبانی شوند یا بخواهند به خشونت رو بیاورند. با ایستادنم، نسیمی که میوزید، موهایم را به همان سمتی که از لحظهی ورودم به روستا ته دلم مانده بود، راهنمایی کرد. دوست داشتم فکرش را نکنم اما دست خودم نبود که لحظهی کوتاهی، خیرهی همان سمت ماندم. دلم میخواست بروم اما... یک مانع لمسنشدنی وجود داشت؛ شرم خودم، خواستهی مامان، حرف خاله و... در نهایت، من به عنوان نیکآیین آشوبگشت در این روستا حضور نداشتم. سنگین بود اما نفس عمیقی کشیدم. چشمهایم را بستم و در حال مرتب کردن موهای کلاهگیسم، سرم را برگرداندم. گذاشتم با تمام سنگینیاش در دلم بماند و گذشتم... نباید معطل میکردم. بهترین انتخابی که میتوانستم بکنم، هر چه سریعتر تمام کردن کارهایم و دور شدنم از این فضا بود. ساختار درمانگاه نسبت به چیزی که به یاد داشتم، تغییر زیادی کرده بود. بزرگتر شده بود و از روی نمای براقش میشد حدس زد نوساز است. با راهنمایی گرفتن از حاضرین، به بخش امانت دادن ویلچر رفتم. در راه متوجهی پچ پچ عجیب میان برخی از آدمهایی که میدیدم، شدم؛ نگرانی و تأسف هم در صورتشان واضح بود اما نمیتوانستم حرفهایشان را بشنوم و علاقهای هم نداشتم... به نظر نمیرسید در مورد من باشند. با این که به عنوان غریبه عجیب نگاهم میکردند، از من فاصله نمیگرفتند و نمیترسیدند؛ پس بحث شناختن من نبود. به قسمت امانت گرفتن ویلچر که رسیدم، سر مسئولش پایین بود؛ بنابراین ضربهای با انگشت اشارهام روی میز زدم و گفتم: - ببخشید، یه ویلچر میخواستم. - برای چی؟ مرد جوان لاغر اما قدبلندی بود. نمیتوانستم تشخیص دهم تازهکار است یا نه... - پای بیمارم آسیب دیده. - کارت ملی لطفا... میدانستم مدرک هویتی میخواهند. مهدیه هم حواسش به این موضوع بود که هنوز متوقف نشده، کارت ملی و کارت بانکی خودش را داد. صرف نظر از مردهنشین، میترسید قاتلم هم ردم را روی کارکرد کارت بانکیام بزند. کارت ملی مهدیه را روی میز گذاشتم. با دیدن عکس دختر روی کارت، با تعجب نگاهم کرد که توضیح دادم: - کارت خود بیماره... کارت ملی خودم همراهم نیست. دروغ میگفتم. مدارک هویتیام در جیب شلوارم بودند. فقط محض احتیاط برشان داشتم. کیف کارتهایم از روی عادت همیشه همراهم بود و... ترک عادت نکردم. چشمهای قهوهایاش ریز شدند. مشکوک نگاهم کرد. - باید کارت خودتون باشه آقا. - گفتم که... کارتم همراهم نیست و بیمارم آسیب دیده؛ اگه باید چیزی متعلق به خودم باشه، میتونم تلفن همراهم رو بذارم؟ با حالت ناخوشایندی سر تا پایم را نگاه کرد اما با مکث کوتاهی پذیرفت. - بفرمایید آقا. عملا از تلفن همراهم استفادهای نمیکردم. برای ردیابی نشدن، روی حالت پرواز بود. - لطفا رمزش رو بزنید. بدون این که او ببیند، رمزش را زدم و فقط صفحهی باز شدهاش را نشانش دادم که سری به نشانهی تأیید تکان داد. تلفن همراهم را مجددا قفل کردم و تحویل دادم؛ چون تلفن همراه خودم آنجا میماند، برای اطلاعات تماس، شمارهی مهدیه را دادم و یک ویلچر امانت گرفتم.
-
با دیدن ساختمان از دور، نیمنگاهی هم به مهدیه انداختم. سرش روی شانهام بود. پس از چهل دقیقهی تمام غرغر کردن، رسما غش کرد؛ و گر نه که میخواست به ادامهی غرغرهای رمانیاش برسد. شالش در خواب شل شده بود و موهای مشکی کوتاهش کمی بیرون ریخته بودند؛ شبیه محمدمهدی، موج داشتند. مهدیه هم با وجود موهای مشکی، پوست گندمی روشن و چشمهای آبی تیره، دختر جذابی بود؛ شبیه همان شخصیتهای رمانی که میگفت. تازه ده دقیقه بود که غش کرده بود و در خواب، بیش از حد بیآزار میرسید؛ شبیه دروغ میماند... در حال رفتن به سمت ساختمان، زیر لب گفتم: - مهم نیست با کی، وقتی با یه پسری و آسیب هم دیدی، نباید انقدر بیدفاع بگیری بخوابی! البته که مهدیه نشنید. خواب بود. باید بعدا تذکر میدادم، فکر کنم... مهدیه احتمالا میتوانست در خواب هم ملت را به غلط کردن بیندازد ولی... نگرانی طبیعی بود. بدون بیدار کردن مهدیه، خم شدم تا در را باز کنم. موقتا یکی از پاهایش را رها کردم تا دریچه را کنار بزنم و پس از اسکن و باز شدن در، دریچه را بستم و دوباره دستم را زیر زانویش انداختم. حیاط را رد کردم. پیش از ورود به خانه، با تکان سر پالتوی خیسی که با خوابیدن مهدیه روی سرم مانده بود را پایین انداختم و به همان ترتیب، وارد خانه شدم. خوشبختانه، نزدیک خانه از شدت باران کاسته شده بود و با وجود پالتوی بارانی بلند مهدیه، آب از قسمتهای خونی چکه نمیکرد که کل خانه را به فنا بدهد. مهدیه را با احتیاط روی تخت مامان خواباندم که به کل شالش افتاد. مدل موهایش پسرانه و کپی برابر اصل مدل موهای محمدمهدی بود؛ نزدیک به نظر میرسیدند. تا بالا آمدن آفتاب نمیشد به سراغ ماشین رفت اما پایش باید حداقل ضدعفونی میشد. دیگر دلیل موجهی برای شکاندن مرزها نمیدیدم، آن هم وقتی خواب بود! بنابراین ترجیح دادم برای ضد عفونی کردن زخمش، خود محمدمهدی را بیدار کنم. *** لقمه گرفتن محمدمهدی برای مهدیه را که تماشا میکردم، برایم سوال شد اگر من خواهر یا برادری داشتم، چیزی فرق میکرد؟ حقیقتا، صحنهی دوست داشتنیای بود. داشتنش... احتمالا تجربهی لذتبخشی به شمار میرفت. محمدمهدی از وقتی بیدارش کردم و ماجرا را فهمید، شبیه پروانه دور مهدیه میچرخید. پس از بیدار کردن محمدمهدی و توضیح شرایط، به حمام رفتم و کمی خوابیدم. محمدمهدی دیگر به اتاق من برنگشت، کنار مهدیه ماند و برای صبحانهیمان... گوشتچرخی با سیبزمینی سرخ کرده بود! تقویت کردن مهدیه را شروع کرده بود. مهدیه هم در کمال تعجب آرامتر به نظر میرسید و به جای تهدید و دعوای لفظی، اجازه میداد محمدمهدی نازش را بکشد؛ فضا به حدی سر میز صبحانه آرام و صلحآمیز بود که عجیب به نظر میرسید. خوردن صبحانهیمان که تمام شد، خواستم ظرفها را برای شستن جمع کنم که محمدمهدی، دست پیش گرفت. با تعجب که نگاهش کردم، فقط لبخند ملیحی زد. - این کارها رو بسپار به من، تو مهدیه رو ببر درمانگاه! ابروهایم بالا پریدند. - من اینکارها رو میکنم، بهتره خودت ببریش... به هر حال تو برادرشی! حرف محمدمهدی اصلا منطقی نبود؛ با عقل جور درنمیآمد. اگر برادر بیتفاوتی بود، میگفتم شاید مهدیه را اسباب زحمت میبیند، برایش مهم نیست یا هر چیز دیگر اما... تا همینجا هم از صبح چنان دور مهدیه چرخیده بود که به نوعی میتوانستم بگویم روی مهدیه وسواس دارد! - خودم گفتم میخوام با تو برم! - چی؟! با تعجب سمت مهدیه برگشتم که بیگناه، شانه بالا انداخت. - دیشب غرغرهام تموم نشد! با جوابش، جیغ کشیدن گوشهایم را رسما احساس کردم. ناباورانه و شوکه نگاهم روی محمدمهدی چرخید که با نیشخند پیروزمندانهای نگاهم میکرد و ظرفها را روی هم میچید. - خب... میتونی برای محمدمهدی هم غر بزنی! مهدیه لجبازانه سرش را محکم به نشانهی منفی تکان داد. - اون غرغرهام رو حفظ شده، نق زدن براش دیگه حال نمیده. - میتونی بعدا... سرتق، پای سالمش را روی زمین کوبید و با اخم به سمتم خم شد. شمرده گفت: - من، میخوام الان، برای تو، توی راه درمانگاه نق بزنم! روی حرف صاحبت، حرف نزن!
-
دردناکتر از پس زده شدن توسط بچهها چه بود؟ پس زده شدن توسط بچهی خودم! به علاوه، من تمایلی به بدبخت کردن کسی نداشتم. - نمیخوام کسی رو بدبخت کنم! مهدیه با تأسف نچ نچی کرد. - اعتماد به سقفت رو برم! از کجا معلوم اون تو رو بدبخت نکرد؟ - ها؟! از روی شانهام خم شد و چپ چپ نگاهم کرد. - نگو که به این فرض حتی فکر هم نکردی! حقیقتا... نکرده بودم! توانایی من در بدبخت کردن دیگران بیشتر نبود؟! سوال مهدیه کمی پیچ و دندههای مغزم را خراب کرده بود، به هم گیر کرده بودند و مدام درجا میزدند. کمی طول کشید تا به جواب رسیدم. لحظهای پلکهایم را روی هم فشردم و گفتم: - خیلی مهم نیست، به هر حال به ازدواج فکر نمیکنم. - صدی نود شخصیتهای رمان، به ویژه مردها چنین حرفی رو میزنن و آخرش میدونی چی میشه؟ مثل سگ عاشق میشن، اونقدر که قلب عالمی خواننده رو به تاپ تاپ میندازن! با چه اعتماد به نفسی هم گفت! حقیقتا حرفی برای گفتن نداشتم. زندگی من به مسخرگی و پر چالشی یک رمان بود، فکر کنم... از کودکیام به تنهایی یک تراژدی دست اول درمیآمد اما... این یکی را نبود و نمیشد. سکوتم که ادامه یافت، مهدیه با چشمهایی که از گوشهی چشم ریز شدنشان را دیدم، خیرهام شد و گفت: - تو که گردن نگیر ولی امیدوارم یه جوری عاشق شی که کاسهی چه کنم چه کنم دست بگیری، دختره هم محلت نذاره، من هم بشینم یه رمان قیلی ویلی کننده از زندگیت بنویسم. - حس نفرین میده! - قطعا دعای خیر نیست! البته تو یه جورایی در عین نوآوری، رمانم رو کلیشهای میکنی؛ هم خوشگلی، هم خوشتیپ، هیکل ورزشکاری هم که داری، پولدار هم که به میزان لازمی، سرد هم که هستی، البته مغرور نیستی! این یه کم کلیشهی شخصیتت رو کنترل میکنه. از یک جایی به بعد، مهدیه دیگر با من حرف نمیزد؛ بیشتر با خودش داشت مشخصات شخصیت رمانش بر اساس واقعیت را تحلیل میکرد. دلم میخواست گوشهایم را بگیرم اما دستهایم بند گرفتن خانم بود و... در نهایت مجبور بودم با وجود چهرهی پوکرم به حرفهای مهدیه گوش بدهم. - تازه، اسمت هم با بیست و هشت سال سن نیکآیینه، نیکآیین! یه اسم باکلاس که به دورهت نمیخوره؛ انگار از دل رمان پریدی بیرون... خوشحالم حداقل فامیلیت تهرانینسب نیست و گر نه فکر میکردم یکی دستم انداخته! شغلت البته کلیشهای نیست. مدیر یه سری مهدکودکهای گسترده... شغل نرمیه برای یه آدم سرد. الان باب شده ملت از خلافکار و مأفیا خوششون میآد، غش و ضعف میکنن برای آدمکش! بنرهای تلگرام رو ندیدی... سر آدم سوت میشه، همه فکر میکنن زنشون خیانت کرده، یه نفرم پیدا نمیشه عین آدم به زنش اعتماد داشته باشه! یکی نیست بگه خب مرتیکه مجبوری زن بگیری وقتی نه عرضهی تشخیص دروغ داری، نه عرضهی عین آدم اعتماد کردن رو، نه عرضهی بخشیدن رو... چه جوری شخصیتهای زن باید عاشق همچین احمق نفهمی بشن؟ من جاشون بودم از پوستشون پادری گاوداری رو درست میکردم، مناسب همونجان... فقط میتوانستم بگویم مهدیه شکار است، واقعا شکار. از بررسی ویژگیهای من به حرص خوردن از دست محتوای عجیب و غریب تکراری رمانها رسیده بود، چندان درکی نداشتم، آدم رمانخوانی نبودم اما حرص درون مهدیه به حدی شدید بود که حس کردم اگر نویسندهی آنجور رمانها دم دستش بودند، خودش یک قاتل سریالی میشد! ***
-
پایم که به زمین رسید، کمی جلوتر از شاخهای که مهدیه نشسته بود، ایستادم و دستهایم را برای گرفتنش بالا بردم. - حواست باشه پای آسیب دیدهت به شاخهی پایینی نگیره. حالا بپر... دست کم از ارتفاع نمیترسید که بدون تردید خودش را روی شاخه جلوتر کشید و بیمکث، پرید. نرسیده به زمین، زیر بغلش را گرفتم که پای آسیب دیدهاش باز ضربه نبیند و با احتیاط، روی زمینش گذاشتم. تقریبا تمام وزنش را روی پای سالمش انداخت اما همچنان با خنده گفت: - مگه شیشهم که انقدر احتیاط میکنی؟! - شیشه هم انقدر احتیاط نمیخواد، اگه شکست، فقط یه دونه دیگهش رو میخرم اما... انسان فرق داره. با نگاهی به پای آسیب دیدهاش ادامه دادم: - نمیتونی اینجوری تا ویلا بیای؛ احتمالا خوشایند نباشه اما بهتره سر کولم شی... جایی برای مخالفت نبود، پس بدون حرف برگشتم و پشت به مهدیه زانو زدم. چهرهی مهدیه را نمیدیدم اما با لحن مرددی پرسید: - سنگین نیستم؟ - نه. مشکلی نیست، پس راحت باش. - اوه... باشه... با اجازه و ممنون! پس از مکث کوتاهی، دستهایش را دور گردنم احساس کردم. نزدیک شده بود. زیر زانوهایش را گرفتم و در حال بلند شدن گفتم: - حواست باشه حتی اتفاقی هم پای زخمیت به پام نگیره، اذیتت میکنه. - مراقبم... تو هم هوای جلوی پاهات رو داشته باش، راستی سر راه خم شو من چراغ قوه رو بردارم، با این تاریکی نیازش داریم. درست میگفت. چراغ قوه همانجایی که انداخته بودم، هنوز روشن بود و فضا را روشنتر میکرد. با خروج از زیر سایهی درخت و قطرههایی که برخلاف تصورم به جای شدت یافتن، اصلا روی سرم نریختند! لحظهای سرم را با تعجب بالا بردم که لبخند مهدیه، شکارم کرد. پالتویش را در آورده بود و شبیه چتری بالای سرمان گرفته بود. دیگر دستهایش دور گردنم نبودند که هنوز کمی درد میکرد. - ممنون... سردت نیست؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. به شوخی گفت: - حد آدم تبدار گرمم! در حال رد شدن از کنار جنازهی گرگی که خودم کشته بودم، لحظهای نگاهم رویش ماند؛ بیجان بیجان... جسدش شبیه انسانها صدایی برای شنیدنم نداشت، شاید هم من نمیفهمیدم ولی... در دل ازش عذرخواهی کردم؛ بیش از آن کاری از دستم برنمیآمد. نزدیک چراغقوه خم شدم و مهدیه، چراغقوه را برداشت. همزمان پرسید: - میدونی از کدوم سمت باید بریم؟ - آره، مسیر یادمه... یه کم طولانیه ولی کمتر از یه ساعت دیگه میرسیم. مهدیه پوفی کرد. - خوبه... من وقتی گرگها زدن دنبالم و مجبور شدم فرار کنم، دیگه نتونستم حواسم به مسیری که میرم هم باشه؛ پس هیچی یادم نیست! - مشکلی نیست، من هستم. - وقتی اینجوری میگی باز هم آقامون جنتلمنه جنتلمنه توی گوشم پلی میشه؛ حیف تبلتم به فنا رفت، نیست بذارم. با صورت پوکری جواب دادم: - واقعا نیاز نیست. مهدیه شروع نکرده بود، در واقع هیچ وقت متوقف نشده بود که بخواهم بگویم باز شروع کرد؛ این، حتی بدتر بود. - یه سوالی عجیب ذهنم رو درگیر کرده! از گوشهی چشم نگاهش کردم. چنان با شوق و ذوق منتظر بود بپرسم چه سوالی که حد نداشت. پوفی کردم... - بهت نمیآد برای پرسیدن منتظر تأیید من باشی! گلهمند لب زد: - وقتی فهمیدی تأییدت رو میخوام، فقط باید تأیید میکردی؛ بگذریم... وقتی انقدر بچهها رو دوست داری، چه جوری تایپ مورد علاقه نداری؟ نباید به ازدواج فکر کنی که بچهدار شی؟
-
مهدیه برای لمس قطرههای نم نم باران، دستش را جلو برد و سعی کرد از سایهی برگهای درخت خارجش کند. - از تهران هواشناسی اینجا رو چک کردم؛ گفته بود احتمال بارش هست... زیر چشمی، نگاهی به گرگ مردهای که چتر تا اندامهای درونیاش را دریده بود، انداختم؛ سختتر و کمتر دیده میشد. هجوم ابرها جلوی همان نور کوچک نصفه نیمهی باقی ماندهی مهتاب را هم گرفته بود. پس برای همین چتر آورده بود! دلم برای گرگ میسوخت اما... خدا را هم شکر میکردم که بلای بیشتری سر مهدیه نیامده است. - میگن دعا زیر بارون مستجابه؛ باید دعا کنیم. بدون دیدی به صورت مهدیه، نگاهم ابتدا روی دستهای زیر بارانش گشت و سپس، خیرهی آسمان تیره شد؛ دعا... هم... آهسته جواب دادم: - فکر کنم. با خنده و نشاط گفت: - من دعا میکنم توی جشن ۱۲۰ سالگیم بهم هدیه بدی! به نوعی دعا برای زنده ماندن من بود؛ تا جایی که متوجه شده بودم، اگر قرار بود تا ۱۲۰ سالگی مهدیه زنده باشم، خودم باید ۱۲۲ ساله میشدم! مهدیه با کنجکاوی نگاهم کرد. - تو چه دعایی میکنی؟ چه دعایی؟ دقیق نمیدانستم. من دوست داشتم مامان و خاله را ببینم اما با وجود التماس محمدمهدی، نمیتوانستم برای مردنم دعا کنم. قول داده بودم زنده بمانم؛ پس... - همه... خوشحال باشن، خیلی خوشحال... خندیدن همه زیبا بود. مهدیه با صدای گرفتهای پرسید: - باشن؟! چرا خودت رو جزو همه نمیگیری؟ چرا نمیگی همه خوشحال باشیم؟! من اصلا میتوانستم خوشحال باشم؟ حقش را داشتم؟ خوشحال بودن چه شکلی بود؟ دقیق یادم نمیآمد. - دیدن خوشحالی همه رو دوست دارم، فکر کنم همین برای خوشحال کردن من کافی باشه! مامان و خاله هم از همه بودند. نسبت به رفتنشان حسرتی نداشتم. هر دو با لبخند رفتند. مامان از این که خاله پیدایم کرده بود، احساس آرامش داشت و با خوشحالی درون قبر قرار گرفت. خاله از تنهاییام میترسید، نگران بود اما اطمینان دادم مشکلی نیست و او هم با لبخند میتواند به خاک سپرده شود؛ پس جسد خاله هم لبخند زد. فقط دوست داشتم ببینمشان، نیازی نبود زنده شوند، اگر میتوانستم شبیه آنها بمیرم، بدون این که کسی کارم داشته باشد، فکر کنم کافی بود. احتمالا جسد من هم لبخند میزد، البته شک داشتم کسی بتواند جسدم را بخواند. - محمدمهدی میگفت؛ تو بیش از حد و افراطی برای بقیه مهربونی، پس خودت چی؟ خودم؟ فکر نمیکردم نیازی به مهربانی داشته باشم. من مهربانی مامان و خاله را داشتم. فوت شده بودند ولی خاطراتشان که بود... خب، البته دوست داشتم بچهها بدون گریه اجازه دهند در آغوششان بکشم، نوازششان کنم یا لپهایشان را بخورم ولی... اساسا این یک جور مهربانی محسوب میشد؟ - خودم... من مهربونی خودم رو برای خودم نمیخوام ولی... با صدای آرامتری ادامه میدهم: - فکر کنم مهربونی بچهها رو دوست داشته باشم. دوست دارم... لمسشون کنم؛ اون لپهای گوگولی و صورتهای ریزشون رو... یا اون دستهای کوچیکتر از انگشتشون که وقتی نوزادن توی دهنشون میکنن... بچهها واقعا شگفتانگیزن و... بغل کردنی، فکر کنم. - میدونستی وقتی از بچهها حرف میزنی، شبیه اون شکلکه میشی که به جای چشمهاش، قلب داره؟! با بیرون آمدن از فکر و دیدن مهدیهای که دوباره برای دیدنم خم شده، ابروهایم درهم رفتند. - فکر کنم گفتم درست بشین! بیخیال، لبخند دنداننمایی زد. - خشک میشم خب! با تأسف دستی به پیشانیام کوبیدم. امان، امان از دست مهدیه! نگاهی به اطراف انداختم. شدت باران بیشتر شده بود و صدای حیوانات یا حتی تکان خوردن سبزهها شنیده نمیشد. احتمالا حیوانات به لانههایشان برگشته بودند. - بیا برگردیم، احتمالا الان امنه؛ به نظر نمیرسه بارون به زودی بند بیاد و حیوونها هم انگار به لونههاشون برگشتن. با دست «ok» نشانم داد. - قبوله! با در نظر گرفتن وضعیتمان، در حال پایین آمدن از شاخه گفتم: - من اول میرم پایین، تو فقط بعدش بپر... میگیرمت. مات و مبهوت زمزمه کرد: - بپرم؟! و ناگهان، غیرعادی ساکت شد و سرش را پایین انداخت. در حال پایین رفتن از درخت، چهرهاش را دیدم. دوباره سرخ شده بود؛ این بار تقریبا مطمئن بودم از خجالت است. برخلاف زبان بیپروایش، گویی در این مسائل کمی خجالتی میشد. من هم راحت نبودم ولی وقتی چارهی دیگری نیست، نیست!
-
سرم را به تنهی درخت تکیه دادم. - همه میدونن مردن ترسناکه ولی تا وقتی از نزدیک در شرف مرگ قرار نگیری، نمیفهمی واقعا چهقدر ترسناکه... حس پیش از مردن، وقتی مرگ رو توی یه قدمی خودت میبینی، از اون هم ترسناکتره!... وقتی اون گرگها بهم حمله کرده بودن، من... من ترسیده بودم، خیلی... و اون... اون... آزار خیلی بیرحمانهای برای تکرار شدن بود! مرگ، ترسناک است؟! گزارهای نبود که خیلی بتوانم درکش کنم. تبدیل شدنم به جنازه، برای من فقط جالب بود و... حس عجیبی داشت اما ترس نبود. جملهی آخر مهدیه هم عجیب بود. آزار بیرحمانهای برای تکرار شدن؟ خب... زیادی منطقی به نظر میرسید ولی احتمال تکرار شدنش صفر نبود! دستهایم را روی پاهایم مشت کردم. شاید ترسناک بودن مرگ را درک نمیکردم اما حال بد مهدیه را میفهمیدم، گریهاش را دیده بودم و متأسفانه در این تجربهی ناخوشایند او، بیتقصیر نبودم؛ نه... من تمام تقصیرش را برعهده داشتم. - امیدوارم هیچ مورد مشابهی برات پیش نیاد و این حس بد، این آزار، برات تکرار نشه... این اتفاق هم تقصیر من بود! دیروز توی ماشین به محمدمهدی گفتم شبهای این جنگل خطرناکه و دیدم فکرت مشغول به نظر میرسه ولی احتمال ندادم اونقدر مشغول باشه که متوجه نشده باشی، یه جورایی حواسم نبود؛ بابتش عمیقا متأسفم و عذرمیخوام، به خاطر حواسپرتی من مجبور شدی این اتفاق رو پشت سر بذاری و... من نمیتونم این تجربه رو برای تو پاکش کنم! فقط میتونم تأسفم رو نشون بدم و ازت بخوام من رو ببخشی. صدای خندهی مهدیه را شنیدم. بیمهابا چنان خم شد که چهرهاش از پشت تنهی درخت جلوی چشمهایم آمد. نگران، تکان خوردم. - چیکار میکنی؟! درست... بیتوجه، حرف خودش را زد: - چه بخششی؟ من از تجربهی امشبم خوشحالم! خوبه که تونستم درکش کنم... برام ارزشمنده! پس بیخیال نیکآیین... و یک جوری که گویا به تأیید حرفش دعوتم کند، پلکهایش را روی هم فشرد. لبخند و حال خوب عجیبش صادقانه به نظر میرسیدند اما توجیهاش را نمیدانستم. درک نمیکردم؛ چرا باید خاطرهی کشتن یک گرگ، به فنا رفتن یک پا و در معرض خورده شدن قرار گرفتن ارزشمند باشد؟ واقعا چرا؟ فقط نگاهش کردم. نمیتوانستم روی لبخندش حرف بزنم. با مکث کوتاهی عقب کشید و درست سر جایش نشست که بازدمم را راحت بیرون دادم. بیپروا بود. - من رمانهای هیجانی زیادی نوشتم و خوندم ولی... فکر نمیکنم هیچ کدومشون چنین حس واقعی استرس و ترسی رو ایجاد کرده باشن؛ موندم یعنی یه روزی میتونم تموم این استرس و ترس و هیجان رو انتقال بدم؟ دوست دارم بتونم طبیعی توضیحش بدم، جوری که خوانندهها زندگیش کنن! ناراحت کنندهست که تا حالا به این درجه نرسیدم... بر خلاف ترس از مرگ، این یکی موضوع پرتی برای حرف زدن در این موقعیت بود! داشتم عمیقتر منظور محمدمهدی را از نویسندهی جان بر کف بودن مهدیه درک میکردم. - من خیلی سر در نمیآرم ولی امیدوارم توی هر حیطهای که علاقهمندی، موفق بشی. - همچنین. با مکث کوتاهی، کمی شیطنتآمیز پرسید: - میدونی اگه توی یه رمان نسبتا کلیشهای عاشقانه بودیم، این موقعیت چه جوری پیش میرفت؟ - نه... کنجکاویای هم برای دانستنش نداشتم اما وقتی مهدیه گفت، فقط شنیدم. - به جای درخت، توی یه غار گیر میفتادیم و انقدر هوا سرد بود که برای نمردن از سرما، باید به هم میچسبیدیم تا همدیگه رو گرم کنیم! سکوتم که ادامه یافت، مهدیه باز خم شد و پرسید: - نظر تو چیه؟ این بار با ابروهای درهم نگاهش کردم و جدی گفتم: - درست بشین سر جات! خوبه گفتم حواست به تعادلت باشه... با خنده برگشت. - باشه، باشه حالا... تو جواب سوالم رو بده. با صورت درهم رفته جواب دادم: - سناریوی... نخوندنیایه! ریز خندید. - میدونستم این رو میگی! هنوز حرف مهدیه کامل نشده بود که با احساس افتادن قطرهای روی شانهام، نگاهم از روی شانهام تا آسمان کشیده شد. انگار باران امشب داشت شروع میشد؛ از نم نمی ساده که به سوی شدت یافتن میرفت.
-
و میان شاخههای ریزتر منشعب شده از دو شاخهی بزرگی که رویشان نشسته بودیم، به دنبال دو شاخهی راست و با ارتفاع و ضخامت مناسب گشتم. پس از پیدا کردن و کندن شاخههای مناسب، به ابتدای شاخه برگشتم. برای بستن زخم مهدیه و چوبهای دو طرف پایش، به چیزی نیاز داشتم؛ خوشبختانه زیر پیراهنی پوشیده بودم، پس خود تیشرت آبی کمرنگی که مهدیه خریده بود، بیرون آوردم و از روی خط دوخت پارهاش کردم. با یک تکه، زخم مهدیه را بستم و پس از پاره کردن متعدد تکهی دیگر به اندازهای که پهنایش در حد نوار دو الی سه سانتیمتری و طولش بیشتر شود، دو تکه چوب را دو طرف پایش محکم کردم که تکان نخورد. اقدامات عالی بهداشتی-درمانیای نبود اما بهترین کاری بود که در آن شرایط از دستم برمیآمد. گرهی آخر را که زدم، با افتادن پالتوی گرم مهدیه روی شانههایم که رویهی بارانی داشت و دستهایی که زیر گلویم اولین دکمهاش را میبستند، نگاهم با تعجب از روی پاهای مهدیه تا چهرهاش بالا رفت. با لبخند دنداننمایی رویم خم شده بود. - هوا سرده، دوست ندارم مالم خراب شه! حتی در این موقعیت هم بیخیال نمیشد، نه؟ از دستش آهی کشیدم. - من یه مال نیستم... اما حتی اگه باشم هم، مگه یه مال در جهت راحتی صاحبش نیست؟ نه این که... با اشارهی چشم به پالتو ادامه دادم: - صاحبش در جهت راحتی مال باشه! مهدیه خندید. - مگه نشنیدی میگن حیف نون آیفون توی جیب پشتش بود و وقتی با نشستنش صدای تقی اومد، دعا کرد ان شاءالله صدای شکستن ستون فقراتش باشه! کار پای مهدیه تمام شده بود. در حال ایستادن روی شاخه، دکمهی اول پالتویش را باز کردم و گفتم: - خوبه انقدر خوب شدی که میتونی جک بگی! و بیهوا، پالتو را روی خودش انداختم و بدون حتی رد کردن دستهایش، به زور مشغول بستن دکمههایش شدم. - اما محض اطلاعت تا جایی که من میدونم حیف نون نماد حماقته! اولویتبندی باید به درستی صورت بگیره. تا همین لحظه انقدر درگیر بودم که سرمای هوا رو احساس نکنم و همچنان سردم نیست. کسی که اینجا رنگ به رو نداره، تا چند دقیقهی پیش بدنش دو لیتر آب از دست داده، زخمی شده و هنوز کماکان خون داره از دست میده، تویی! پس بهتره خودت رو گرم بگیری. همزمان با بستن آخرین دکمهی پالتو، حرفم تمام شد و سرم را که بالا آوردم، دیدم مهدیه با لبخندی ملیح در حال تقلای شدیدی برای رد کردن دستهایش از آستینهای پالتو است؛ انگار از خر شیطان پایین آمده بود. نگاهی به اطراف انداختم. حیوانی دیده نمیشد ولی... - احتمالا بهتره تا صبح... با نگاهی به آسمان تیره که هنوز رگههای باریکی از مهتاب را عبور میداد، ادامه دادم: - یا حداقل تا وقتی که بارون بیاد، همینجا بمونیم. بوی خونت میتونه بیشتر از قبل حیوونهای وحشی رو به سمتِ... با کلاهی که بیمقدمه روی سرم کشیده شد، حرفم را خوردم و با تعجب به سمت مهدیه برگشتم. موفق شده بود دستهایش را از آستین پالتو رد کند و خندان، در مقابل ابروهای بالا پریدهی من، شال گردن بافتنیاش را هم دور گردنم انداخت. - در این حد رو باید قبول کنی... نگاهی به کلاه و شالگردنی سفید دخترانهی روی سر و گردنم انداختم. معاملهی منطقیای به نظر میرسید. - ممنون. به شاخهای روبهروی شاخهی مهدیه، سمت دیگر درخت، اشاره کردم. - من اونجا میشینم... موکدانه ادامه دادم: - مراقب باش تعادلت رو از دست ندی و بهتره نخوابی، میترسم توی خواب غلت بزنی و... فقط حواست به حفظ تعادلت باشه! سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - حواسم هست... خودم را تا آن شاخه کشیدم و رویش نشستم. به خاطر تنهی قطور درخت به خود مهدیه دید نداشتم اما پای سالمش را میدیدم که کودکانه، دوباره تاب خوردن در هوا را شروع کرده بود. - یه چیزی رو میدونی، نیکآیین؟ بیمقدمه بود و وقتی نمیگفت چه چیزی را، طبیعتا نه! احتمالا فقط میخواست حرف بزند. خوب بود؛ دست کم خوابش نمیبرد. - نه، تو بگو.
-
عصبی و بیتوجه، زمزمه میکرد: - چرا؟ چرا؟ چرا؟ و وقتی زمزمهاش متوقف شد، صدای گریهاش جنگل را برداشت! اشکهایش پشت سر هم میسریدند و صورتش را با شوریشان میشستند. چهرهام درهم رفت. این حالش... خب... قلبم را میفشرد؛ مورمور شدن را ترجیح میدادم! به گمانم امشب، برای مهدیه سنگین بود. سعی کردم روی شاخه بنشانمش، گریه میکرد و بدون مقاومت شبیه مومی در دستهایم تکان خورد. میدانستم مهدیه سختش هست، خودم هم سختم بود، هیچکدام آدم بیدینی نبودیم ولی... موقعیت عادیای نبود؛ بنابراین با وجود شک و تردید، تصمیم گرفتم. سرش را به شانهام تکیه داده و آرام با دست چپم کمرش را مالش دادم. مقاومتی نکرد، فقط گریه میکرد و بدنش نامحسوس میلرزید... - چیزی نیست، دیگه چیزی نیست. برای چیزی که تموم شده که گریه نمیکنن، دختر خوب! آروم باش... آروم... نفس عمیق بکش... هیش... صادقانه به کسی که تهدید کرد قاتلم رو جوری تیکه تیکه میکنه که راحت الهضم بشه که گریه نمیآد! به علاوه، مگه قرار نبود یه داستان هیجانانگیز با پایان خوش بنویسی، نباید الکی تراژدیش کنی... اتفاق خاصی نیفتاده، همه چیز درست میشه... درست شدنشون شروع شده... هیش... من آدم مناسبی برای حرف زدن و دلداری دادن نبودم؛ در واقع احتمالا بدترین آدم روی زمین برای این کار بودم اما... شاید خاله، وقتی در آغوشم میکشید و نازم میکرد، وقتی با مهربانیاش نگرانی خرجم میکرد و دلداریام میداد، ناخوداگاه کمی آدم بودن یاد گرفتم. نمیدانم چهقدر گذشت، چهقدر در گوش مهدیه حرف زدم و «هیش هیش» گفتم که کم کم آرام شد؛ دیگر نه صدای گریهاش شنیده میشد، نه بدنش میلرزید... با این حال، سکوتش مانع از این شد که رهایش کنم. شاید به این آرامش هم نیاز داشت، به این سکوت نصفه نیمه با وجود جیرجیر جیرجیرکها و بادی که میان درختها میپیچید و زوزههایی که از دور شنیده میشدند، گرگ هم بیخیال شده و رفته بود. - مگه بچهم که هی هیش هیش به دلم میبندی؟! بغ کرده این را گفت و سرش را از روی شانهام برداشت. جملهی جالبی برای شکاندن سکوتش بود! بهتر به نظر میرسید. با احتیاط، عقب کشیدم و کمرش را رها کردم. سرش را پایین نگه داشته بود و زیر چشمی، با حرص نگاهم میکرد. لبهایش را غنچه کرده بود و گونههایش سرخ شده بودند؛ از گریه، عصبانیت یا خجالت... نمیدانستم. - نه... و ترجیح دادم با این جمله که «شیطان مگر بچه و بزرگ هم دارد» در آن موقعیت روی اعصابش نروم! هیش هیش را خاله یادم داده بود، شاید چون بچه بودم در گوشهایم میگفت و ناخوداگاه همراهم ماند. به عنوان یک بزرگسال، تجربهای از دریافت دلداری نداشتم که بزرگانه، بخواهم دلداری بدهم. - پات آسیب دیده؟ ابروهایش بالا پریدند اما به فاصلهی کوتاهی، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. - اول پیچ خورد که خوردم زمین و یه شاخه کوچولوی تیز هم توی پام نشست... - میتونم آسیبش رو چک کنم؟ سرش را کج و با تعجب نگاهم کرد؛ گویی حرف عجیبی زده باشم. - اوه... البته، ممنون میشم. در حال رها کردن شاخهی بالایی و نشستن روی پایینترین شاخه که بیش از یک متر زیر شاخهای بود که مهدیه رویش نشسته بود، به حدی که پاهای مهدیه به شاخهی پایینی نمیرسیدند، گفتم: - پس حواست به تعادلت باشه... شاخه رو از پات بیرون آوردی؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - نه... وقت نشد! حق داشت. مچ پایش را گرفتم و همزمان، نگاهم به چهرهاش هم بود که موقع لمس کجا و چهقدر درهم میرود. پارگی پایش را چک کردم، خونریزی به نسبت شدیدی داشته بود، تقریبا کل قسمت بالاتر از مچ پایش تا پایین کفش خونی شده بود اما دیگر از شدتش کاسته شده بود؛ با این وجود، نمیتوانستم تکه چوب را لمس کنم، بیش از حد فرو رفته بود. - انگار کامل توی زخمت فرو رفته، فکر کنم بیرون آوردنش الان خطرناک باشه و احتمال خونریزی رو بیشتر کنه... مچ پات هم به نظر در رفته که با وجود چوب توی زخمت، فکر کنم بهتره الان جا نندازمش، مشخص نیست درست جا بیفته یا نه... نفسم را آه مانند بیرون دادم. وضعیت پایش واقعا بد بود، همین که آرام گرفته بود و دیگر گریه نمیکرد، جای تعجب داشت! هر چند همان گریهاش هم... به نظر نمیرسید به خاطر زخم پایش باشد، بیشتر انگار از شوک بود! و گر نه آن قدر بیپروا برای تهدید گرگ تکان نمیخورد. - متأسفم اما فعلا فقط میتونم ببندمش که کمتر تکون بخوره تا کمتر اذیت بشی. لبخند کوچکی زد. - ممنون میشم، همین هم کمک بزرگیه! زیر لب، آرام جواب دادم: - خواهش میکنم.
-
ک پایم روی شاخهی پایینی بود، پای دیگرم را خم شده، کنار مهدیه به شاخهی میانی تکیه داده بودم، دست راستم برای نگه داشتن تعادل شاخهی کوچکتر بالا را گرفته و دست چپم، دور کمر مهدیه مانده بود. به نحو وحشتناکی، نفس نفس میزدم. از دهان که نفسم را بیرون میدادم، گلویم میسوخت و در کل، گردنم به ویژه سمت راستش به خاطر فشار دست مهدیه درد میکرد. اگر کبود میشد، تعجب نمیکردم. قلبم هنوز ریتم منظمش را پس نگرفته بود و ناجور میزد؛ به قفسهی سینهام فشار میآورد. بدنم تازه فرصت کرده بود عوارض آن چند ثانیه را بیرون بریزد؛ پیش از بالا آمدن، فقط به فرار فکر میکردم و حواسم به واکنشهای طبیعی بدنم نبود. لحظهای پلک روی هم فشردم و بعد، برای دیدن وضعیت گرگ سر چرخاندم. پایین درخت ایستاده بود و با پنجه کشیدن روی تنهی درخت میخواست بالا بیاید که نمیتوانست... با خشم، زوزه میکشید و دندان نشان میداد. با این وجود، تناسب عجیب قسمت خاکی میان صورت گرگ و لنگه کفش اسپورتی که دورتر افتاده بود، توجهام را جلب کرد. کامل کردن پازل اتفاق افتاده، سخت نبود؛ قسمت راست گردنم بیشتر درد میکرد چون مهدیه بیشتر با دست چپش از گردنم آویزان بود و تکان خوردنش وقتی میدویدم، احتمالا به این خاطر بود که کفشش را در بیاورد و به صورت گرگ بکوبد. شاید اگر این کار را نمیکرد، گرگ بهمان میرسید... در نهایت، دختر تیزی بود. خواستم سرم را برگردانم تا حال مهدیه را بپرسم که بیمقدمه، از میان آغوشم بالا پرید و چنان رو به جلو خم شد که اگر محض احتیاط، شاخهی بالایی را نگرفته بودم و دست دیگرم هنوز دور کمرش نبود، هر دو به پایین پرت میشدیم! حرفم را پس میگیرم؛ جدا... چه تیزیای؟! دستم را دور کمرش محکمتر کردم. چه کار میکرد؟ میترسیدم بیفتد... نمیتوانستم شاخهی بالایی را هم رها کنم. - مه... - هان؟ چیه؟ برای کی داری زر زر میکنی؟ زوزه میکشی گرگ لعنتی؟ خودم میفرستمت سینهی قبرستون... دندونهات رو توی دهنت خورد میکنم... سگ کی باشی دندونهات رو نشون من بدی! مات و مبهوت، با چشمهای گرد شده خیرهی مهدیه ماندم. رفتارش عجیب بود! صورتش درهم رفته بود و آزرده، تقلا میکرد و با عصبانیتی که انگار خون جلوی چشمهایش را گرفته، غیرعادی برای یک گرگ کری میخواند. برای یک گرگ؟! انگار دیوانه شده باشد، جنون افسارش را دست گرفته بود. جیغ و داد میکرد و همزمان، بدون این که حواسش باشد، عصبی به شانههایم مشت میزد! تهدیدهایش بدون آرامش و اعتماد به نفس همیشگی، از درماندگی بودند. وقتی اینجوری با یک گرگ درگیر میشد، یک جورهایی رقتانگیز به نظر میرسید و در عین حال، نمیتوانستم نگاهم را از صورت آزردهاش بگیرم. - تک تک اون دندونها رو میکنم... از پوستت پالتوی امسالم رو میدوزم... اصلا آتیشت میزنم، پس خفه شو و گورت رو گم کن تا شبیه اون یکی خودم به حسابت نرسیدم! اون یکی؟! ابروهایم بالا پریدند و چشمهایم ریز شدند. حال مهدیه بیش از حد بد بود. تنها یکی بودند که آن یکی هم متأسفانه من کشتم اما... نگاهم مسیری که مهدیه ناخوداگاه همراه تهدیدهایش نشان داده بود را دنبال کرد... باز هم مات شدم! در فاصلهی به نسبت دورتری که از روی درخت، به لطف نور کم ماه دست و پا شکسته پیدا بود، جسد یک گرگ مرده افتاده بود! چتر تا دسته در دهانش فرو رفته بود و لبهی تیز صفحهی شکستهی تبلت مهدیه هم در پهلویش نشسته بود. نیمهی دیگر تبلت گوشهی دیگری افتاده بود. صحنهی دلانگیزی برای دیدن نبود. پلکهایم را روی هم فشردم. رقتانگیز؟ بیشتر ترسناک بود؛ فراموش کرده بودم مهدیه یک تریلر ترسناک از زندگیام مینویسد، نه یک تراژدی... با ساکت شدن مهدیه، متوقف شدن ضربههایی که به شانهام میزد و به جایش، احساس فشرده شدن لباسم، دوباره به سمت مهدیه برگشتم که باز... چهرهی جدیدی نشانم داد؛ چهرهای که ترجیح میدادم نبینم! بیحرف، آستین کوتاه لباسم را در میان مشتهایش میفشرد و با غم عجیبی، اشک میریخت؛ بیوقفه و تند... چهرهاش درد داشت؛ خیلی زیاد!
-
ریسک بود؛ قماری بدون امکان تعیین درصد احتمال هر چیزی... با این حال، فقط مچ پایم را چرخاندم و به همان سمت دویدم. گر چه عمیقا امیدوار بودم و آرزو میکردم مهدیه در آن مهلکه نباشد. سعی کردم بلندتر صدایش بزنم: - مهدیه... مهدیه اینجایی؟ صدام رو میشنوی؟ این بار مهدیه جیغ جیغ کنان جوابم را داد: - چرا صدات داره نزدیک میشه؟ مگه احمقی؟! برگرد... با دیدنم، حرف در دهان او ماند و نفس من، حبس شد... به فضایی با تراکم درخت کمتر رسیده بودم. مهدیه با فاصلهی قابل توجهی از من روی زمین افتاده بود. نگاه او روی من مانده بود و نگاه من، روی گرگ خشمگین روبهرویش که داشت برای دریدنش خیز میگرفت! در یک لحظه، شاید هم کمتر اتفاق افتاد! چراغ قوه را روی زمین انداختم، گرگ پرید، شلیک کردم، اسلحه به خاطر نیروی ناشی از انفجار پوکهی گلوله به شانهام ضربه زد و... تیر به گردنش خورد! به گوشهای پایین پای مهدیه پرت شد. دست و پایی زد و با خرناسهای بیجان و دردمند، از حرکت ایستاد. چشمهایم درشت شده بودند. من زدم، خواستم که زدم، به قصد کشت زدم، جدی بودم ولی... اولین بار بود که یک جاندار را میکشتم، نه؟ اولویتبندی غیرقابل اجتناب است، میدانستم اولویتبندیام درست بود، طبیعی بود اما هنوز... تصویر دست و پا زدنش کمی ماتم کرده بود. نمیتوانستم جوری بزنم که با درد کمتری بمیرد؟ چنان آنی که حتی درک نکند دارد میمیرد؟ داشتم فانتزی فکر میکردم؟ شاید... - پشت سرت رو بپا! با جیغ بلند مهدیه، نگاهم روی او برگشت. به زحمت به سمتم خیز برداشته بود و با وحشت و چشمهای درشت شده بالای سرم را نگاه میکرد؛ بالای سرم؟! نگاهم به دنبال نگاهش کشیده شد. سرم را بالا بردم که برق سفیدی دندانهای یک گرگ، زیر نور ماه، چشمهایم را درشتتر کرد و آب دهانش، گوشهی صورتم را خیس... فقط یکی نبود؟ چرا حواسم نبود گرگها گلهای زندگی میکنند و طبیعی است تنها نباشند؟ آن هم وقتی چندین صدای زوزه شنیده میشد، هرچند به فاصلههای مختلف جغرافیایی ولی... وقتی برای برگرداندن لولهی تفنگ نداشتم؛ پیش از این که در حالت مناسبی برای شلیک قرار بگیرد، سرم لقمه شده بود! بنابراین، اسلحه را همانطور به پهنا بلند کردم و وقتی دهان گرگ پیش از سرم به آن گرفت و دندانهایش به اسلحه نشستند، به زور به دورترین گوشهای که میتوانستم، پرتش کردم؛ گر چه برای مردن و دفع خطرش کافی نبود. - درخت... از درخت برو بالا... مهدیه بود که با اشاره به درخت کناریام داد میزد؛ به اندازهای بلند که احتمال پاره شدن تارهای صوتیاش برود... لحظهای سرم برگشت. پیشنهاد منطقیای میداد. گرگ به زودی میایستاد و دوباره حمله میکرد اما... چرا خود مهدیه تکان نمیخورد؟! از وقتی مهدیه را دیده بودم، یک جا نشسته بود و نهایتا، تنها با چرخاندن کمرش به سمتم برگشته بود! پایش... پایش آسیب دیده بود، نه؟ مهدیه به تنهایی نمیتوانست فرار کند. به سمتش دویدم. دستهایم را باز کردم و در حالی که بالاتنهام را نزدیک زمین نگه میداشتم، داد زدم: - من رو محکم بگیر... از گوشهی چشم تکان خوردن گرگ را دیدم. دندانهایش را از اسلحه بیرون کشیده بود و به گوشهای، پرتابش کرد. لحظهای که مهدیه را در آغوش کشیدم و دستهایش، محکم دور گردنم حلقه شدند، گرگ به سمتمان خیز برداشت. تکان خوردن مهدیه در آغوشم کمی آزارم میداد ولی با حداکثر سرعت دویدم. نگاهم میان درختها برای پیدا کردن درخت مناسبی میچرخید که نزدیکترین درخت با بزرگترین تنه و شاخههای قطور مقابلم را انتخاب کردم. فرصتی برای برگشتن، چک کردن اوضاع یا هر چیز دیگری نداشتم؛ فقط با پریدن و کوبیدن پایم به تنهی درخت، به سمت بالا خیز برداشتم و در عین حال که مواظب بودم با نزدیکی زیادم به درخت، مهدیه را بین خودم و درخت له نکنم، دست دور یکی از شاخهها انداختم و با فشار پایم روی یکی دیگر از شیارهای درخت، به کمک شاخهها بالا رفتم تا به ارتفاع مناسبی برای در امان ماندن رسیدم. روی یکی از شاخههای محکم درخت که توانایی نگهداشتن وزنمان را داشت، ایستادم و مهدیه را روی شاخهی ضخیمتر بالاییاش نشاندم.
-
فکر نمیکردم دیگر خوابم ببرد، پس بیصدا دستی روی صورتم کشیدم و سرجایم نشستم. زیر چشمی نگاهی به محمدمهدی انداختم که انگار غش کرده بود، در خواب عمیقی به سر میبرد. دستم تا روی گردنم آمد که با لمس زنجیر متوقف شد. تشنهام بود، به گمانم به یک لیوان آب خنک پس از این خواب نیاز داشتم. آب خنک، هم... تضاد مسخرهای با آبجوش داشت. بلند شدم و بیصدا، از اتاق خارج شدم. چراغهای تزئینی کوچک سالن روشن بودند. به سمت آشپزخانه رفتم. لیوانی برداشتم، آب کردم و در حال نوشیدنش، به در یخچال تکیه زدم که دیدن اتفاقی کاغذی روی میز غذاخوری، توجهام را جلب کرد. تک ابرویی بالا انداختم و به سمتش رفتم. در حال نوشیدن آب، تایش را باز کردم... «از اونجایی که اینجا آنتن نداشت، به جای پیام دادن، نامه مینویسم:) من دارم میرم تنها یه گشتی توی جنگل بزنم، برای نوشتن رمانهای ترسناکم مفیده! مهدیه:)))))) خوب بخوابید😁» چنان آب در گلویم پرید که وحشتناک به سرفه کردن افتادم. خفه شدنم به جهنم، مهدیه چه کار کرده بود؟! چشمهایم کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند و کمتر از میت، رنگ به رویم مانده بود. دخترهی دیوانه! من که گفته بودم شبهای جنگل خطرناک است و حیوانهای وحشی بیرون میآیند... در حال مشت زدن به سینهام بودم که تصویر فشردن قلمنوریاش جلوی چشمهایم آمد و قالبم را تهی کرد. یعنی انقدر فکرش درگیر بود که متوجهی حرفم نشده بود؟! وای من، وای من... باید دنبالش میرفتم، بدون فوت وقت... اصلا نفهمیدم چگونه لیوان آب لعنتیام را روی میز گذاشتم و از روی ردیف پایین کابینتها بالا رفتم تا جعبهی اسلحهی شکاری مامان را بردارم. هیچ وقت ندیده بودم مامان شبها از خانه بیرون برود اما هر از گاهی میدیدم اسلحه را تمیز میکند. نمیدانستم کلیدش کجا است، پس تنها با گوشکوب قفلش را شکاندم و چک کردم که تیر داشته باشد. کار با اسلحه را کم و بیش به لطف خدمت سربازیام بلد بودم. چراغقوهای که مامان همیشه دم دست نگه میداشت، از کابینت بالای گوشهی آشپزخانه برداشتم و روشن کردم، باطریاش هنوز کار میکرد. به دو به سمت ورودی رفتم که لحظهای، میان راه ماندم و چشمهایم روی در اتاق خشک شدند. محمدمهدی برادر مهدیه بود، حق داشت بداند مهدیه در خطر است؛ باید صدایش میزدم؟ منتها آمدن محمدمهدی هم به جنگل خودش یک نگرانی مستقل میساخت، برای محمدمهدی هم خطرناک بود... به سرعت تصمیم گرفتم و به سمت در خانه دویدم. همان بهتر بود محمدمهدی در خانه بماند. اگر میآمد، باید همزمان نگران او هم میبودم که احتمالا فقط کندم میکرد. در را که پشت سرم بستم، چراغ قوه را روی سبزههای دم در چرخاندم. چشمهایم را ریز کردم، تشخیصش سخت بود و دقت زیادی میخواست اما توانستم رد پای مهدیه را بزنم؛ سبزههایی که رویشان پا گذاشته بود، فرو رفته و خم شده بودند. دنبال رد پاهایش دویدم. بیشتر از چیزی که فکر میکردم دور شده بود. گاهی رد پاهایش برای مسیر کوتاهی محو میشدند و دوباره، ظاهر... گویی سبزهی برخی جاها کمتر فشرده شده بودند یا سریعتر، صاف... شاید هم مهدیه پریده بود، نمیدانستم. هم زمان، از هر جا رد میشدم، با نگرانی نگاه میچرخاندم و به داد، صدایش میزدم: - مهدیه... مهدیه... مهدیه کجایی؟ دویدن نه... ولی نگرانی به نفس زدنم انداخته بود و داشت زهره ترکم میکرد! چشمهایم درشت شده بودند. دل دل میزدم که بلایی سرش نیاید... در دل التماس خدا را میکردم و به زبان، از ته حنجره نامش را فریاد میزدم: - مهدیه... مهدیه... تا کجا مگه پیش رفته؟! و بعد... یک جایی، رد پاهایش محو شدند؛ برای من شبیه سقوط میماند. لحظهای ناباورانه به آخرین سبزههای خمیده نگاه کردم و بعد... فقط پلک زدم. ایستادم و همان جا، بلندتر از پیش داد زدم: - کجایی؟ مهدیه... صدایی نیامد! این میان، صدای زوزهی گرگها که از دور و نزدیک بلند میشد و درهم میپیچید، صدای خش خش برگها که نمیدانستم از چیست، جیرجیر جیرجیرکها و... همه و همه به آتش نگرانیام دامن میزدند و تپش قلبم را تند و تندتر میکردند. قطرههای عرق سرد روی صورتم سر میخوردند و کف دستهایم را نم کرده بودند. به سرعت سری به اطراف گرداندم، شاید سرنخ دیگری از مهدیه باشد ولی... نبود! هیچ چیزی نبود... سرم نبض زد و با حرص، لبهایم را روی هم فشردم. چارهای نمانده بود، دیگر باید کورمال کورمال و از روی شانس دنبالش میگشتم، شانسی که هیچ وقت نداشتم، مگر خدا رحم میکرد... بدون هیچ دلیل خاصی، به سمت راست دویدم. هنوز خیلی دور نشده بودم که از پشت سرم، صدای زوزهی گرگی بلند شد که حالت عادی نداشت؛ نه شبیه زوزههای گرگ دیگری که اصولا شنیده میشد. ابروهایم بالا پریدند. لحظهای تیز برگشتم. چیزی برای دیدن نبود اما مطمئن بودم صدا از آن سمت میآمد؛ گاهی به جای زوزه، حالت خرناسه داشت.
-
مامان داشت نگاهم میکرد؛ یک جور عجیب... با بالشت، در درگاه اتاقم ایستاده بودم و نگاه مامان، مسخم کرده بود! سر جا خشکانده بودم. چشمهای مامان عجیب شده بودند و... ترسناک. کار بدی کرده بودم؟ عسلیهایش دیگر گرم به نظر نمیرسیدند. برای اولین بار، مامان روی زمین سالن دراز کشیده بود و خیره شده بود به در اتاق من... تکان نمیخورد، پلک نمیزد. خیره نگاه میکرد. بالشتم را محکم فشردم. تازه از خواب بیدار شده بودم. داشتم از مامان میترسیدم. آرام زمزمه کردم: - صبح به خیر... کار بدی کردم مامان؟! مامان جوابی نداد! با تردید نزدیکش شدم. دوباره صدایش زدم. سکوت... مامان با من قهر کرده بود؟ سابقه نداشت، فقط از توی یکی از کتاب داستانهایم میدانستم قهر چیست. کنار مامان نشستم. - مامان، با من قهری؟! مامان نه پلک زد، نه رو برگرداند، ولی جواب هم نداد. - مامان، بگو... دیگه تکرارش نمیکنم، ببخشید. سکوت... خم شدم، خواستم مامان را ببوسم تا آشتی کنیم، در کتاب داستانم بچه خرس برای آشتی پس از عذرخواهی مادرش را بوسیده بود ولی... لبهایم که به پوست مامان گرفتند، فهمیدم مامان سرد است؛ سرد سرد... با ترس و چشمهای گرد شده پرسیدم: - مامان، تو مریض شدی؟! بالشتم را انداختم و بدو بدو به سمت اتاق مامان رفتم. پتویش را برداشتم و دنبال خودم کشیدم. روی مامان انداختم و مطمئن شدم تا گردن مامان را بپوشاند. - نگران نباش مامان، زودی گرم میشی، خوب میشی. تا به حال مامان مریض نشده بود. نمیدانستم چه کار کنم. ناگهان یادم آمد وقتی من مریض میشدم، مامان چیزهای گرم میداد بخورم؛ آبجوش، سوپ، غذاهای داغ... - الان یه چیز داغ برات میآرم مامان! بدو بدو به آشپزخانه رفتم. چهارپایه را روی زمین تا زیر سینک کشیدم. خیلی وقتها مامان را تماشا میکردم، پس میدانستم کتری چیست. سوپ نمیتوانستم بپزم ولی آبجوش چرا... کتری را پر آب کردم و داد زدم: - مامان، معذرت میخوام ولی باید برم سراغ گاز! وقتی خوب شدی دیگه سمتش نمیرم. مامان همیشه میگفت نباید به گاز نزدیک شوم، خطرناک است ولی وقتی سکوت کرد، فهمیدم حالش خیلی بد است. با نگرانی نگاهش کردم که پشتش به آشپزخانه بود. - خوبت میکنم مامان، خوبت میکنم و پسر خوبی میشم... کتری را روی گاز گذاشتم. کار با کبریت را بلد بودم. آتش دوست داشتم و مامان، وقتهایی که خیلی بیتابی میکردم، خودش با من بازی میکرد، بدون این که اجازه دهد به کبریت دست بزنم ولی یاد گرفته بودم. زیر گاز را روشن کردم و بهش خیره شدم! مامان گفته بود وقتی بخار کرد، یعنی جوش آمده است... تماشایش کردم تا بخار کرد. میانش با مامان هم حرف میزدم، هر چند مامان جواب نمیداد. میدانستم کتری داغ است و خطرناک... باید دستگیرهی آویزان بالای گاز را برمیداشتم. با احتیاط روی پنجههایم ایستادم و سعی کردم بدون برخورد با کتری دستم به دستگیره برسد که... یک لحظه بود. میان تلاشهایم، یک لحظه پایم سرید، تعادلم را از دست دادم، سینهام به کتری گرفت و همراه با زمین خوردن، کتری رویم خالی شد و فریادم، بلند... با صدای بلندی که در گوشهایم پیچید و سوزشی که به صورت عصبی در سینه و دستهایم احساس کردم، پلکهایم باز شدند. بدون تکان اضافهای، لحظاتی خیره به سقف ماندم. انگار برگشتم به آن خانه کاملا بیتأثیر هم نبود! خیلی وقت بود که دیگر خواب آن چهارماه را نمیدیدم. درد سوزشش را تقریبا فراموش کرده بودم؛ گر چه آن زمان، خیلی گریه کردم و بیتابی اما نه مامانی بود که به دادم برسد، نه خودم تصوری از دنیای بیرون داشتم که کمک بخواهم و نه از پزشکی سر در میآوردم... تازه باید به داد مامان هم میرسیدم. مامان مرده بود ولی من پنج سالهی از دنیا جدا، چه چیزی از مرگ میدانست؟ مامان برایش فقط مریض و بد حال بود. حتی میان گریهاش، وقتی دید مامان نیامد، بلند شد و با همان درد، دوباره دستگیره را برداشت. آب جوش ته کتری را درون لیوانی ریخت و برای مامان برد ولی مامان، هیچ وقت خوب نشد.
-
اتاق من به نحو عجیبی از اتاق مامان هم بزرگتر بود. تختخواب بزرگی به طرح ماشین داشتم و طول یک دیوار اتاقم را فقط دکورهایی از انواع و اقسام اسباببازیها پر کرده بودند؛ ماشین و مجسمه و هواپیما و... ماشین شارژی، موتورشارژی و دوچرخهام گوشهی اتاق، در فضایی شبیه پارکینگ ساختگی قرار گرفته بودند. من برای پنج سال تمام پایم را از این خانه بیرون نگذاشتم اما همه چیز داشتم، همه چیز... چمدان محمدمهدی را گوشهای به کتابخانهام تکیه دادم و مشغول تماشای کتاب قصههای کودکانه، رنگآمیزی، ست مداد و آبرنگ و مداد شمعی، رنگهای گواش و وسایل تحریری قدیمیام شدم. اکثرا رنگهایشان خشک شده بود. به گمانم... تماشای اتاق سابقم را دوست داشتم؛ در این خانه، دنیای کوچکم، به زیبایی بزرگ بود. *** برای خوردن شیرکاکائو داغ، به پیشنهاد مهدیه روی تخت به اصطلاح حیاط سرپوشیده نشسته بودیم. خب... حیاط سرپوشیده اساسا حیاط محسوب نمیشد، نه؟ پس از فوت خاله، هیچ وقت در همچین فضاهایی قرار نگرفته بودم. همیشه تنها بودم. وقتی ده سال داشتم، خاله به خاطر سرطانش در گذشت و خانوادهی مامان به صورت کلی از فرزند نامشروعش استقبال نمیکردند؛ بنابراین من ماندم در آن خانهی بزرگ و با اموالی که حداقل نیازهای مالیام را تامین میکردند و وکیل خالهای که خوشبختانه، قصدی برای بالا کشیدن اموال یک پسربچهی ده ساله نداشت اما مهربانیای هم خرجش نمیکرد. وکیل خاله، فقط مسئولیتهایش را انجام میداد و بس... بنابراین از زمان فوت خاله، از اولین بارهایم بود که به صورت رسمی شبهایم را تنها سپری نمیکردم و تنها، شیرکاکائو نمیخوردم. شب گذشتهاش با مهدیه و حالا، محمدمهدی هم اضافه شده بود. هر چند در یک اقدام پسرخالهوار، بالشتک سنتی خوشرنگ را به پای من تکیه زده بود و با گذاشتن سرش روی آن، راحت دراز کشیده بود. مهدیه هم لبهی تخت نشسته بود و با نگاه شیفتهای به آسمان مصنوعی، کودکانه پاهایش را تاب میداد. محمدمهدی هم دست کمی از او نداشت و من، دستهایم را دور ماگ قدیمیام که گرم شده بود، حلقه کرده بودم و بخارش را تماشا میکردم. سکوت عجیب و در عین حال دلانگیزی بود. - مامانت... خیلی دوستت داشته! هنوز ثانیهای از فکرم نگذشته بود که محمدمهدی آرام، سکوت را به فنا داد. نگاهش کردم. جدی به سقف خیره شده بود اما با دیدن نگاهم، خندید. - فکر کنم... قلپی از شیرکاکائویم را فرو دادم. مامان دوستم داشت، اما از وجودم هم خجالت میکشید که در اینجا، پنهانم کرد؛ دور از چشم تمام دنیا... بعضی وقتها تعجب میکردم که چگونه برایم شناسنامه گرفت! منع قانونی نداشت اما این که با وجود خجالتش از من چنین کاری کند. آشوبگشت، نام خانوادگی مامان نبود ولی مامان خواست چنین نام خانوادگیای داشته باشم. بعدها فهمیدم برای داشتن این نام خانوادگی، تا تشکیل جلسهی دادگاه و دفاع هم پیش رفته بوده! برخلاف نامم، نام خانوادگیام معنای جالبی ندارد؛ چرا مامان آشوبگشت را انتخاب کرد؟ نمیدانستم. با صدای ریز خندیدن محمدمهدی دوباره نگاهم رویش برگشت. این بار، خیره به همان آسمان با لبخند زمزمه کرد: - اصلا کی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟! استفهام انکاری واقعا عجیبی بود. جوابش هیچکس نبود، خیلیها بود، خیلیها... با این حال، مهدیه با لبخند شیطانیای برگشت و جواب داد: - هیچکس! اگه کسی بخواد دوستش نداشته باشه، مطمئن میشم قبل از کامل شدن تصمیمش، عزرائیل رو ملاقات کنه. محمدمهدی لایک نشانش داد. - خواهر خودمی! و وقتی مهدیه عقب کشید، مشتهایشان را به هم کوبیدند. دیگر داشتم به تماشایشان عادت میکردم... پس در سکوت، شیرکاکائویم را نوشیدم. ***
-
کوله و چمدان مهدیه را به اتاق مامان بردم. خانه کلا دو اتاق داشت و فکر کردم اتاق مامان برای مهدیه مناسبتر است. برنامه داشتم خودم در اتاق کودکیهایم بمانم و محمدمهدی، میتوانست ماندن در کنار هر کداممان را که میخواست، انتخاب کند. اتاق مامان از آخرین باری که به یاد داشتم، هیچ تغییری نکرده بود. تصویر جوانیهایش با ربان مشکی که خاله برای مراسم ختمش گرفته بود، کنار آینهی روی میز توالت، زیبا میخندید. مامان موهای قهوهای و چشمهای گرم عسلی داشت؛ برخلاف من بور و سرد... با وجود اخطار روانشناس برای این که به این خانه برنگردم، فکر نمیکردم بدحال شده باشم؛ فقط احساس خاصی داشت، شبیه نوستالژی. همه چیز قدیمی و در عین حال، سالم و دستنخورده باقی مانده بودند. به لطف نبود کوچکترین روزنه، حتی رویشان خاک ننشسته بود. از انباری به خاطر گذشتن تاریخ کپسولهای گاز، دو پیکنیک بیرون آوردم؛ فکر کردم امنتر باشند. ظرفهای آشپزخانه را محض احتیاط دوباره آب کشیدم و چمدان مواد غذایی را میان آشپزخانه باز کردم. در کمال تعجب، تمام مواد پلومکزیکی با وجود این که غیرمعمولتر بودند درونش بود. مهدیه برای خرید رفته بود و... باید ازش تشکر میکردم و برای جبران میپرسیدم غذای مورد علاقهی خودش چیست و درست میکردم. دستکشهایم را عوض و آشپزی را شروع کردم... چیزی تا شب نمانده بود و به احتمال زیاد، آن روز دیگر فرصتی برای گشتن میان میراث مامان نبود. *** - از این لحظه غذای مورد علاقهی من هم پلو مکزیکیه! این را مهدیه پس از فرو دادن اولین قاشق غذایش با چشمهای ستاره بارانی که با عشق به بشقابش نگاه میکردند، گفت. محمدمهدی هم با خنده قاشقش را تاب داد و مفتخرانه لب زد: - آشپز بهشت رو بهت هدیه دادم! و هر دو همزمان با نگاه به من، خندیدند. این بار پوکر نگاهشان نکردم. خوب بود، هر دو بهتر به نظر میرسیدند و عادی شده بودند. حتی مهدیه پیش از شام مجبورم کرد تنظیمات خانه، سیستمهایش، انبارها و... را نشانشان بدهم و اثر انگشتهایشان را به عنوان فرد مجاز برای ورود ثبت کنم! ثبت اثر انگشتهایشان را خودم هم منطقی میدانستم. هر چند برای مدت کوتاهی اما به هر حال ساکن آن خانه شده بودند و... وقتی این داستان به پایانش میرسید، اثر انگشتهایشان را حذف میکردم. میزغذاخوری آشپزخانه، گرد و شیشهای با طرح حروف انگلیسی بود. مامان روی این میز، زبان یادم میداد. بچه که بودم، بهش فکر نمیکردم اما حالا... میدانستم روی تک تک اجزای این خانه از نظر کودکانه بودن و آموزشی، کار شده است. همانگونه که محمدمهدی گفته بود، پشت ساخت این خانه، فکر بود... با این افکار، بر خلاف علاقهام چندان مزهی پلومکزیکی را احساس نمیکردم. در نهایت، میان پیشانیام را کوتاه مالش دادم و تصمیم گرفتم بیخیال شوم. غرق شدن برایم خوب نبود، زهر بود... و در آرامش، با خنده و سربهسر هم گذاشتنهای مهدیه و محمدمهدی شام به پایان رسید. مهدیه در حالی که بیانعطاف برای جمع کردن ظرفها خیز برداشته بود، گویا اگر کسی مزاحم کارش شود، شبیه بچه گربهای پنجول میکشد، اعلام کرد: - ظرفها با من... محمدمهدی هم با لبخند گفت: - شیرکاکائو داغ هم با من! و آستینهایش را بالا زد. - وسایل مهدیه رو توی اتاق بغلی گذاشتم، برای مامان بود؛ پس فکر کردم برای یه خانم مناسبتر باشه... مهدیه در حال آبکشی ابتدایی ظرفها گفت: - ممنون. - خواهش میکنم. رو به محمدمهدی ادامه دادم: - تو توی کدوم اتاق میخوابی؟ بدون بیرون آوردن سرش از چمدان مواد غذایی که تا کمر درونش خم شده بود، گفت: - پیش تو! بیزحمت... - پس من ساک تو رو میبرم توی همون اتاق. - دستت طلا! در واقع تنها دنبال کاری بودم که انجام دهم و برای خودم آن کار را ایجاد کردم. بیکار نشستن وقتی محمدمهدی و مهدیه هر کدام کاری را برعهده گرفته بودند، کمی معذبم میکرد. به سالن رفتم و چمدان محمدمهدی را تا اتاق قدیمی خودم کشیدم. از وقتی آمده بودیم، اولین بار بود که واردش میشدم.
-
محمدمهدی لحظهای نگاهم کرد، جدی و سپس لبخند زد. - پس آزاد زندگی کن، پر از خوشبختی! جواب دراماتیکی بود؛ فکر کنم... میان آن فضای سنگین، مهدیه به صورت پرت از مرحلهای پرسید: - برای بیرون رفتن در چه جوری باز میشه؟ به دستگیرهی در اشاره کردم. - بیرون رفتن سادهست. کافیه اون دستگیره رو بکشی! برخلاف ورود، خروج سادهای داشت ولی نه برای بچهها! برای یک کودک، تکان دادن آن در سنگین عملا غیرممکن بود. مهدیه در حالی که به زحمت نگاهش را از در میگرفت، لب زد: - یه جورایی نسبت به ورودش طعنهآمیزه. سری به نشانهی تأیید تکان دادم. - بهتره بریم. با تایید هر دو به سمت سالن قدم برداشتیم. در ورودی مستقیما به یک سالن بزرگ باز میشد که دیوارهایش پر از رنگهای روشن و طرح حیوانات، رنگها، روز و باران و رنگینکمان، رقص حروف و اعداد و... بودند که بیشترشان خیلی ماهرانه و دقیق کشیده نشده بودند اما کاربرد آموزشی داشتند. مامان، اسامی حیوانات، رنگها و حتی خواندن و نوشتن را از روی همین طرحهای دیوار یادم داده بود. مهدیه با چشمهای درشت شده، پیش از همه چیز نگاهش را روی دیوارها سراند و زیر لب زمزمه کرد: - شبیه سرزمین عجایب میمونه! و محمدمهدی در سکوت به سمت یکی از دیوارها رفت که نگاه من و مهدیه، به دنبالش کشیده شد. گویی مسخ دیوار شده بود! سر راه چمدان را به مبلی تکیه زد و تا نزدیکی دیوار پیش رفت. رنگش پریده بود و نامحسوس لرز داشت. با نگرانی نگاهش کردم و مهدیه، دوباره با احتیاط صدایش زد: - محمد... خوبی؟ محمدمهدی دستش را روی نقش ناشیانهی گورخر گذاشت. خیره نگاهش کرد... پشتش به ما بود اما لرزش شانههایش شدت گرفته بود. برای اولین بار، صریحا با صدای لرزانی نالید: - این... خیلی دردناکه! حالش اصلا خوب نبود. چرا؟ چرا خیره به نقش یک گورخر باید این را میگفت؟ چرا باید شبیه چیز مهمی، نقشی ارزشمند، گورخر کج و ناشیانه را لمس میکرد؟ من با جسد پوسیدهی مامان در این خانه بودم، چرا محمدمهدی میلرزید و دردناکش میخواند؟ اصلا به چه چیزی میگفت دردناک؟ سوالهای زیادی برای پرسیدن داشتم اما حال محمدمهدی برای چنین چیزی مناسب نبود. مهدیه، سریع کولههایش را روی زمین انداخت و به سمت محمدمهدی رفت. یک قدمیاش ایستاد و با تردید، دستهایش را روی شانههای محمدمهدی گذاشت و مالششان داد. دست محمدمهدی پایین افتاد و با تأسف، چهرهاش را پوشاند. احتمال دادم به یک استراحت و شاید مکالمهی خصوصیای با هم نیاز دارند؛ بنابراین به سمت مهدیه رفتم. در سکوت با تکان دستم توجهاش را جلب کردم و با چشم، در اتاقم را نشان دادم. بیصدا لب زدم: - ببرش اونجا... هر دوتون استراحت کنید، من کارها رو ردیف میکنم. با لبخند تصنعی، ممنونی زمزمه کرد و بازوی محمدمهدی را گرفت. رفتنشان را تماشا کردم. فضای عجیبی شده بود. دیگر حال مهدیه هم بهتر از محمدمهدی به نظر نمیرسید. به خاطر نگرانی رنگش پریده بود و چشمهایش از محمدمهدی دل نمیکندند؛ رویش دو دو میزدند. آهی کشیدم و دستی میان موهایم فرو بردم. آرزو کردم این داستان پایان خوشی که مهدیه میگفت، داشته باشد. شاید تا همینجا هم نباید پیش میآمدم، نباید به ساز محمدمهدی میرقصیدم ولی... هر چه بود، دیگر شده بود و این چرخ، متوقفشدنی به نظر نمیرسید. ***
-
مهدیه، مات و مبهوت زمزمه کرد: - خدای من... با شگفتی عجیبی به ساختمان خیره ماند. نگاهم روی محمدمهدی برگشت که پس از سوت جانانهاش سکوت کرده بود که... با دیدن چهرهی درهم رفتهاش، ابروهایم بالا پریدند. چشمهایش در حال دیدن ساختمان میلرزیدند و دستش، دور دستهی چمدان بیش از حد فشرده میشد. - محمد... مهدی؟! گویا مهدیه هم متوجهی حال عجیب محمدمهدی شده بود که با احتیاط نامش را صدا زد. محمدمهدی، لحظهای نامحسوس لرزید و بعد... به ظاهر خندید؛ شبیه همان خندهی سر کاری درون ماشینش... چه چیزی را پنهان میکرد؟ - خوبم، فقط ابهتش دامنم رو گرفت. و با نگاه عمیقی به ساختمان، معنادار ادامه داد: - معلومه با فکر زیادی ساخته شده! و آرام، در حدی که شک داشتم درست شنیدهام یا نه، زمزمه کرد: - با عشق! عشق؟! خب... احتمالا مامان اینجا را برای پنهان کردن بچهی لکهی ننگش ساخته بود و در عین حال، نمیخواست برای من کم گذاشته باشد؛ فضای درونی اختصاصا برای پسربچه طراحی شده بود و... روزهای خوبی را درونش گذرانده بودم، پر از مهر و محبت، به غیر از آن چهارماه... نمیدانم! اما علامت تعجب و سوال اصلی، شنیدن چنین چیزی با آن چهره از محمدمهدی بود! فقط... ترجیح دادم سکوت کنم، تا همان روزی که قرار بود بگوید از کجا میدانست قرار است بمیرم و منظورش از زندگی کردن من چیست... به هر حال، به نظر میرسید برای خود محمدمهدی هم سنگین باشد. - نیکین... تو نمیخوای به داخل دعوتمون کنی؟ لحظهای در سکوت نگاهش کردم. با خنده پرسیده بود. سر تکان دادم و دوباره، من و مهدیه پای ادای حال خوب درآوردنش ماندیم. - بفرمایید! نزدیکتر رفتیم، خم شدم و سنگی از ستون کنار در را کنار زدم که صفحهی خواندن اثر انگشت روشن شد. انگشت اشارهام را رویش گذاشتم که پس از چند ثانیه پیام تأیید آمد و در، خود به خود کنار رفت. مهدیه که برای دیدن کارم خم شده بود، با تکیه به زانوهایش در حال دیدن باز شدن در، گفت: - دیدنش حتی شگفتانگیزتره. تکنولوژیش برای اون زمان توی چنین منطقهای شبیه جادو میمونه! شاید... شاید همین بود. پس از ورودمان در خود به خود بسته شد اما کسی با صدای آرام بسته شدنش برنگشت. همه خیره شده بودیم به حیاط سرپوشیدهای که سقفش شبیه آسمان شب، رنگآمیزی شده بود و ماه و ستاره و صورفلکی، به صورت سهبعدی رویش کار شده بودند. لامپ ماه و ستارهاش با ورودمان روشن شده بود و فضا را قابل دیدن میکرد؛ و گر نه کوچکترین روزنهای از نور به درون راه نداشت. حیاط، بر خلاف جنگل قابلیت پرورش گیاه نداشت؛ آفتابی نمیگرفت و خشک خشک... جایش را یک لایه تشکهای نرم زمین بازی و رویشان لایهی دیگری چمن مصنوعی به علاوهی وسایل ورزشی، تاب و سرسره و الاکلنگ، زمین کوچک فوتبال و والیبال، میز تنیس و تخت سنتیای برای نشستن گرفته بودند. خانهی بیش از حد کاملی برای زندانی کردن بود. بعضی وقتها فکر میکنم اگر مامان فوت نمیشد، تا ابد در این خانه میماندم یا اگر خاله پیدایم نمیکرد، نهایتا یک روزی همینجا میمردم؟ نمیدانستم... محمدمهدی با نگاه عجیبی به دیوارهای اطراف، گفت: - اگه بیخیال زندگی اجتماعیت میشدی و اینجا میموندی، قاتلت که سهله، شک دارم دست عزرائیل هم بهت میرسید! زندگی اجتماعی من تعریفی نداشت، شاید یک شکست مطلق بود ولی... من آزادیام را دوست داشتم، خرید هدیه برای بچهها را هم، دیدن خندههایشان از دور و... - به این گزینه فکر نمیکنم.
-
محمدمهدی و مهدیه بین هم نگاهی رد و بدل کردند و هر دو، عمیقا دوقلووارانه همزمان با تأسف نگاهشان روی من برگشت و آه کشیدند. محمدمهدی در حال تأسف خوردنش هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - عجب احمقی هستی! وقتی یه دختر این سوال رو ازت میپرسه، در جواب کافیه مشخصات همون دختر رو بگی! - اوه! رسما نفهمیدم چه میگوید؛ چه ربطی داشت؟ یعنی باید دروغ میگفتم؟ در همین افکار بودم که مهدیه، دستهای آزادش را با انرژی به هم کوبید و «ok» نشانم داد. - حله... به نظر من که این جواب حتی خفنترت هم میکنه! دیوانه بود! با لبخند دنداننمایی ادامه داد: - حالا بیاین سر بطری رو بگردونیم... تو بگو نیکآیین، به نظرت من و محمدمهدی شغلمون چیه؟ نگاه مفرحانهی هر دو که رویم قفل شد، احساس وحشتناکی داشت؛ عجب هزارسوالیای راه افتاده بود... - شغل اداری ندارین و کارمند دولتی هم نیستین! نه نیاز مالی برای چنین کاری داشتند، نه حتی به اخلاقشان چنین کاری میخورد! زمان راه افتادن هم هیچ کدامشان دغدغهی مرخصی نشان ندادند. - با این وجود به نظر میرسه مهدیه، در فضای رسمیتری نسبت به محمدمهدی فعالیت میکنه. مهدیه، تیپ رسمی معقول ساده و عاری از هر گونه اکسسوری اضافهای داشت که انگار تبدیل یه عادتش شده بود اما محمدمهدی گر چه کت و شلوار میپوشید، زنجیر و دستبندش برای فضای رسمی نبودند. - به هیچ کدومتون هم نمیخوره بتونین زیر دست کسی بودن رو تحمل کنین؛ پس زیر دست کارفرمای خصوصی هم نیستین... هر دو چنان با نیشخند دنداننمایی سر به تایید تکان دادند که انگار تعریفشان کردهام. - به نظر میرسه در نهایت کار مهدیه چیزی شبیه کار من باشه؛ مدیریت یه کسب و کار آزاد اما در مورد محمدمهدی... نمیتونم حدس دقیقی بزنم. مهدیه برایم دست زد و محمدمهدی با خنده تشویقم کرد: - دقت خوبی داری! و با لحن معنادار شیطنتآمیزی ادامه داد: - و ذات ما رو هم خوب شناختی! تک ابرویی بالا انداختم. - من نشناختم، رفتارهاتون داد میزنه. - هیهیهیهی... پوکر نگاهش کردم. مهدیه توضیح داد: - من مدیر یه هتلم و محمدمهدی... با چشم، دادن جواب را به خود محمدمهدی پاس داد. نگاهم روی محمدمهدی برگشت. - کارهای مختلفی میکنم اما پایه ثابتش فعالیت توی یوتیوب به عنوان گیم استریمره. ابروهایم بالا پریدند. - شغلهای جالبی دارین؛ امیدوارم هر دو موفق باشید. همزمان جواب دادند: - به همچنین! گروه سرود خوبی میشدند! *** همزمان که محمدمهدی سوت میکشید، نگاه هر سهیمان از فاصلهی نه چندان دوری، خانهی کودکیهایم را رصد میکرد؛ بنایی سنگی، سیاه، بدون روزنه در عمق جنگل که به خودی خود، اگر مامان به آن صورت فوت نمیشد، کسی از وجودش خبر نمیداشت. به شدت امنیتی و به نوعی، خوفانگیز... مهدیه، بدون آن که بتواند نگاهش را از ساختمان بگیرد، سرش را به سمتم متمایل کرد و با شک پرسید: - اینجا آب و برق داره؟! در این حد را به یاد داشتم. مامان اصول زندگی کردن در این ساختمان عجیب و غریب را یادم داده بود؛ با وجود کمسن و سالیام... - موتورخونهی برق مستقل داره، آب از طریق منبع از چاه تأمین میشه. فقط گاز نداره که کپسول گاز و چندتا پیکنیک ذخیره همیشه توی انبار هست. در واقع، با این که بزرگ به نظر میرسه، فضای قابل سکونت کمی داره. بیشترش متعلق به انبار و موتورخونه و... هستن.
-
در طول راه، مهدیه چنان فرصت را غنیمت شمرد و هزار سوالی راه انداخت که نه تنها من را به خودشناسی عظیمی رساند که خودش هم دکترای نیکآیینشناسی گرفت! محمدمهدی هم کلا به خواهرش نمیگفت بالای چشمت ابرو است، چه رسد بخواهد مانع شود، فقط بیخیال به اسیر شدگی من میخندید و رانندگی میکرد تا به روستا رسیدیم. موقع ورود به روستا، مهدیه نه گذاشت، نه برداشت، نگاه چپی به بیرون انداخت و گفت: - عقب دوتا گالن بنزین گذاشتم، نمیخواد نگران چیزی باشی. نگاهی به بیرون انداختم. ورودی روستا بودیم. هنوز سرسبز بود و تازه... - خب... بیشتر نگران مردم روستا هستم! - وقتی شارلاتان نباشی، همین میشه! مهدیه که به حرص گفت ولی محمدمهدی از ریز خندیدن کم نگذاشت. در حضور مهدیه، محمدمهدی ساکتتر میشد؛ گویی مهدیه نائب زبان او باشد. به هر حال... خیلی مهم نبود. ترجیح میدادم روستا را تماشا کنم و در عین حال، حواسم را از آن قسمت خاک این روستا که محروم بودم، پرت کنم. هر چند... همچنان ته دلم را کمی، فقط کمی میفشرد. خانههای سوخته، بازسازی شده بودند و روستا، به روزتر و گستردهتر به نظر میرسید؛ انگار نه انگار بیست و هشت سال پیش، چه شب فاجعهباری را پشت سر گذاشته بود. خیابانها زنده بودند و مردم، در رفت و آمد... از پیر و جوان و کودک و زن و مرد و وقتی ما رد میشدیم، همگی لحظهای میایستادند و با تعجب به ماشین نگاه میکردند. تویوتا دو کابینهی هایلوکس، ماشین متعارفی برای آنجا نبود! خوشبختانه، به لطف کلاهگیس مشکی، کرمپودر چند درجه تیرهتر از پوست رنگپریدهی خودم و لنزهای مشکی، شخصی من را نشناخت اما مانده بودم وقتی بفهمند به سمت آن ویلا میرویم، چه واکنشی خواهند داشت که در نهایت، به خاطر بزرگتر شدن روستا و تغییر ساختار، نگرانی بیموردی شد! جادهها بیشتر پیش رفته بودند و انتهای جاده که از کنار جنگل میگذشت و گرداگرد روستا دور میزد، کسی برای دیدنمان نبود؛ زمان پیاده شدن، اطراف را دید زدم اما از هیچ موجود زندهای اثری نبود. با این حال، اگر کسی میدید ماشین آنجا پارک شده، احتمالا تا آخر ماجرا را میرفت ولی جنگل فضایی برای ورود ماشین و پنهان کردن ماشین نداشت؛ به هر حال رد ماشین هم میماند. حداقل ورود بیدردسری بود. - وای... عجب جاییه! با صدای متعجب محمدمهدی برگشتم. محمدمهدی و مهدیه هر دو با چشمهای گرد شدهای خیرهی جنگل انبوه و سرسبز بودند؛ با درختهای سر به فلک کشیده و سبزه و خاکی که به خاطر بارش قبلی، بویشان بلند شده بود. مهدیه با ذوق رو به جنگل آغوش باز کرد و گفت: - این از هر تراپیای بهتره! دیدن یه همچین صحنهای رو از نزدیک واقعا به چشمهام بدهکار بودم. و محمدمهدی با نگاه مهربانی به او خندید. - آره... شیطنتآمیز ادامه داد: - و محض اطلاعت تقریبا یک تا یک ساعت و نیمه دیگه باید توی این شگفتی راه بری! مهدیه بدون مخالفت نگاهش را از جنگل گرفت و به سمت ماشین برگشت. - حله، من کولهها رو میآرم. چمدون مواد غذایی با تو و چمدون لباسها با نیکآیین. و در نهایت به هردویمان چشمکی زد. محمدمهدی فرز روی ماشین پرید تا وسایل را بدهد. سری پیش هم پریدنش توجهام را جلب کرده بود اما این بار، از روی نحوهی پریدنش مطمئن شدم پارکور کار میکند. تقسیمبندی مناسبی بود. کولهها که سبکتر بودند، دست مهدیه را بوسیدند؛ حتی اگر روحش شیطانی بود، آخرش بدن یک دختر را داشت! دوتا چمدان لباس سبکتر بودند که من عهدهدارشان شدم و چمدان مواد غذایی، گر چه یکی بود اما به خاطر سنگین بودنش محمدمهدی با دو دست باید آن را میکشید و عقب عقب میآمد. پس از قفل کردن ماشین، با راهنمایی من به راه افتادیم و در آن وضعیت هم، مهدیه بیخیال نشد؛ گویی میخواست پروفسورای نیکآیینشناسیاش را بگیرد! - سوالجوابمون رو ادامه بدیم؟ مهدیه ثابت کرده بود شبیه محمدمهدی جواب رد نمیپذیرد؛ بنابراین سکوت کردم که خندید و ادامه داد: - این جنجالیترین سوالمه! از چه تایپ دختری خوشت میآد؟ ابروهایم بالا پریدند. نه تنها مهدیه، که محمدمهدی هم با کنجکاوی نگاهم کرد. گویی او هم برای جواب این سوال مشتاق بود! لحظهای مکث کردم. تا به حال به این سوال فکر نکرده بودم. چه جوابی باید میدادم؟ - هیچ تایپی... فکر کنم. حقیقتا نمیفهمیدم چرا باید از دختری خوشم بیاید، چه رسد به تایپش... ازدواج؟ چیزی نبود که به زندگی من بیاید.
-
چشمهایم گرد شده بودند. میدانستم مهدیه کار عادیای نمیکند ولی چرا باید تا خرید سفارشی همچین زنجیر عجیبی پیش برود؟! در حالی که سعی میکردم با لمس قفل زنجیر شکل و شمایلش را متوجه شوم، مهدیه بیخیال ادامه داد: - حتی میخواستم بگم روی قفلش حک کنن «اگه به صاحب این زنجیر دست بزنی، مردی!» ولی وقت نشد... حیف! بعدا برات آپدیتش میکنم. اگر همچین چیزی را حک کرده بود، قطعا شبیه که نه، خود نشان بردگی میشد! همین حالایش هم دیالوگ شب گذشتهاش که میگفت برای نگهداشتنم شده زنجیر دور گردنم بیندازد، میاندازد، در سرم تکرار میشد. - من نیازی به آپدیت شدهاش ندارم! از روی لمس قفل، فهمیده بودم حالت مکعب مستطیل برجسته با شیارهای نامعلومی دارد. قفلش احتمالا مشابه کیفهای سامسونت بود. کلافه ادامه دادم: - من اصلا به اکسسوری عادت ندارم و قطعا نمیخوای بگی تا آخر عمرم باید گردنم باشه! شانه بالا انداخت. - البته که نه... وقتی پذیرفتی شخص ارزشمندی هستی، قفلش رو باز میکنم! پوکر نگاهش کردم. احمق نبودم. منظورش را میفهمیدم. خب... قسمش راست بود و قصد بدی نداشت، احتمالا فقط میخواست کمکم کند یا محافظت ولی... نه این راهش بود و نه من، نیازی به این کارها داشتم. نفس عمیقی کشیدم. - شرطت تفسیرپذیر و مبهمه... چه جوری قراره بفهمی خودم رو شخص ارزشمندی میدونم یا نه؟ اگه منظورت به زنده بودنمه، باید بگم همین امروز صبح قول دادم براش تلاش کنم! بیخیال، شانه بالا انداخت و با خندهی شیطانیای توضیح داد: - من ملاک خودم روی برای فهمیدنش دارم! اون هم اینه که وقتی گفتم از اموال منی... دست روی گونهاش گذاشت و سرخوش ادامه داد: - جوری مشت بزنی به صورتم که دندونهام بریزه! حتی با وجود شناختی که از مهدیه داشتم، این مرحله قفل بود! سرم بدجور تیر کشید. با تاسف، دستی گوشهی سرم گذاشتم و با چشمهای ریز شده نگاهش کردم. - تو... مطمئنی خوبی؟ لبخند دنداننمایی زد. - بهتر از توئم! کلافه پوفی کردم. داشت امانم را میبرید. این بار من نزدیکتر رفتم، روی صورتش خم شدم و با جدیت، شمرده شمرده گفتم: - من شاید بچهی نامشروع نحس مردهنشین باشم، حرفی نیست... ولی شارلاتان نیستم! گستاخانه به چشمهایم خیره شد و با حفظ لبخندش، محکم جواب داد: - ولی من هستم؛ و برای فرار از دست یه شارلاتان، باید یه شارلاتان بشی. لحظهای نگاهش کردم. آدم عجیبی بود. مهدیه برای تخریب خودش هم مرز نمیشناخت و به ظاهر، برنامهای برای عقبنشینی هم نداشت. با آه کوتاهی زیر لب، من عقب کشیدم. - نیازی نیست به خودت بگی شارلاتان... - بچهها، مهدیه، نیکین... کجا موندین؟! با آمدن صدای محمدمهدی، موقتا بیخیال شدم. دستهی چمدان مهدیه را گرفتم که داشت داد میزد: - الان میآیم. و آرام که گرفت، لب زدم: - بعدا درموردش حرف میزنیم... وسیلهی دیگهای نداری؟ سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - نه، کولهمه که خودم میآرم. - پس من جلوتر میرم. سری به نشانهی تأیید تکان داد. مهدیه به اتاقش برگشت و من، به سمت سالن رفتم. بالای راهپله که رسیدم، به محض دیدنم، چشمهای محمدمهدی درخشیدند و چنان زیر خنده زد که مجبور شد خم شود تا دلش را بگیرد. پوفی کردم... حدس زدن دلیلش سخت نبود. خندهاش که آرامتر شد، در حال پاک کردن اشک جمع شده در چشمش، گفت: - پس به گردن تو هم طوق بردگی رو انداخت! تشبیه به جایی بود! در ادامه آستینش را بالا زد و دستبند تنگ پلاتینیومیاش را نشان داد. - من هم یه دونه دارم. چه خندان هم میگفت! تازه متوجه شدم قفل دستبندش حالت مکعب مستطیلی شبیه قفل زنجیر من دارد! دستبندش هم به اندازهای تنگ بود که از دستش درنیاید. نگاهم به سمت اتاق مهدیه برگشت. رفتارهایش دیکتاتورانه و غلطانداز بودند اما اگر همین کار را برای برادرش هم کرده بود و محمدمهدی نه تنها ناراضی نبود که خوشحال هم به نظر میرسید، یعنی قطعا قصد بدی پشتش نبود. شاید بار دیگر، جدیتر باید بهش میگفتم شارلاتان نیست! رفتارش را دوست نداشتم اما قدردان محبتی که احتمالا خرج کرده بود، بودم. ***
-
تا مهدیه به خریدش برود و برگردد، نزدیک ظهر شده بود. در آن فاصله، محمدمهدی ساکش را جمع کرده بود و حالا که مهدیه برگشته بود، تا مهدیه چمدانش را جمع کند، در پارکینگ داشت چادر پشت تویوتا را نصب میکرد. من هم برای برداشتن کولهام به اتاق برگشته بودم و میخواستم به پارکینگ بروم که با شنیدن صدای تلق و تولوقی از اتاق مهدیه سر جایم ایستادم. شب گذشته اتاقش را نشانم داده بود، ابتدای راهروی کناری بود. فقط یک کولهی نهچندان سنگین به همراه داشتم؛ پس دستهایم آزاد بودند. به سمت اتاق مهدیه رفتم و با پشت دست در زدم. - نیکآیینم، چیزی هست که بخوای ببرم؟ - هوم... و به فاصلهی کوتاهی با یک چمدان بزرگ در قاب در حاضر شد. آماده شده بود؛ مانتو کتی سادهای تا زانو و شلوار راستهی سرمهای پوشیده بود. کمربند مانتویش را ماهرانه پاپیونی گره زده بود و روسری همرنگی، ساده بسته بود. برخلاف شخصیت هنجارشکنش، در عموم، تیپ رسمیای داشت. دستم را برای گرفتن چمدانش جلو بردم که با گرفتن دستش جلوی دستهی چمدان، مانع شد و با خنده گفت: - اتفاقا دنبالت بودم. میشه چشمهات رو ببندی و سرت رو بیاری پایین؟ ابروهایم بالا پریدند. درخواست عجیب بیمقدمهای بود! اگر میخواست بکشدم، مسئلهای نبود؛ از مرگ نمیترسیدم، احتمالا دوستش هم داشتم اما مهدیه، توانایی داشت بلایی بدتر از مرگ سرم بیاورد. قابل پیشبینی نبود. درنگ کوتاهم را که دید، مظلومانه در خودش جمع شد. به سمتم متمایل شد و با چهرهی گرفتهای لب زد: - طبیعیه به همچین درخواستی از یه غریبه اعتماد نکنی ولی... پلک زد. - به خاک مامانم قسم نیت بدی ندارم! خاک مامان؟ قسم سنگینی خورد! - روحشون شاد. نیاز نیست همچین قسمی بخوری. تجربه کردن چیزی بدتر از مرگ که احتمال کمی داشت، بدتر از زمین انداختن همچین قسمی که نبود، بود؟ فکر نمیکردم؛ پس تنها چشمهایم را بستم و خم شدم. نزدیک شدن دستهای مهدیه را احساس میکردم و به محض این که شیء سردی به گردنم گرفت، مهدیه با خنده گفت: - حالا میتونی راحت باشی! خوب بود که صدایش انرژی قبلش را پس گرفته بود. چشمهایم را باز کردم و راست ایستادم. دستم را روی گردنم گذاشتم و سرم را تا حد امکان خم کردم. همان لحظه که سردیاش را حس کردم، حدس زدم و حدسم درست بود؛ مهدیه، یک زنجیر نقرهای با حلقههای ضخیم به گردنم انداخته بود که بیش از حد تنگ بود! گردنم را اذیت نمیکرد اما به سختی میتوانستم ببینمش... - مبارکت باشه، بهت اومده! و در حالی که ریز میخندید، ادامه داد: - خوشحالم محمدمهدی نقطه ضعفت رو دستم داده بود! یک کلاهبرداری از عواطف و احساسات؟ خب... خیلی مهم نبود! همین که ناراحتی مهدیه یکسوءتفاهم بود، باعث آرامش خیال بود. ناراحتی به هیچ کس نمیآمد. به علاوه، مطمئن بودم هیچ بچهای، خاک مادرش را بیدلیل قسم نمیخورد! حتی اگر به ظاهر فریب باشد، چه کسی میداند حقیقت پشتش چیست؟ - بابتش ممنونم... میتونستی مستقیم به خودم هم بدی! خندهاش یک جورهایی شیطانی بود. - میخواستم مطمئن شم همراهت میمونه و هیچ وقت درش نمیآری. جواب عجیبی بود! من چندان میانهی خوبی با اکسسوری نداشتم، البته به معنای ناسپاسی از هدیهاش نبود. با لحن بدیهیای گفتم: - اگه هدفت این بوده، باید بگم هر لحظه خودم میتونم بازش کنم! و به احتمال زیاد این کار رو بکنم. هدیهت رو ارزشمند میدونم و نگهش میدارم اما حقیقتا چندان با اکسسوری راحت نیستم. مهدیه با خونسردی گوش داد، لبخند دنداننمایی زد و با اطمینان بلاتوجیهی گفت: - درک میکنم ولی نمیتونی بازش کنی، تا من بازش نکنم، در نمیآد. تک ابرویی بالا انداختم. - چرا؟ دست به سینه زد و مفتخرانه توضیح داد: - چون اگه دقت کنی اونقدر تنگه که از سرت بیرون نمیآد و قفل زنجیرش هم یه قفل رمزدار سفارشیه که فقط با زدن رمزش باز میشه که طبیعتا فقط من رمزش رو میدونم! - چی؟!