-
تعداد ارسال ها
61 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط محدثه مرادی
-
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت دهم تاکیدی سر تکون داد: - جناب سرگرد، من تا حالا کلانتری و اینا نیومده بودم، چه برسه به دیدن جنازه و قتل و... قطره درشت اشکی از جام طلای چشماش روی دستم چکید. شکلات و با اون دستش گرفت و دهنش گذاشت. از اعتمادش و نکشیدن دستش سرشار از حس خوب شدم. یه چند دقیقه که گذشت، حس کردم دستش داره گرم میشه. از جام بلند شدم و یه دستم رو به صندلی گرفتم و دست دیگهام رو روی شونهاش گذاشتم: - بعضی اتفاقا هرچند ناخوشایند، میفته که ما وارد بعد و مرحله جدیدی از زندگی بشیم. یه جورایی حکم بیدار باش داره. صندلیم رو روبه روش گذاشتم و رفتم بیرون که ببینم احمدی اومده یا نه. از دور دیدم دیدم داره میاد، دستشم یه پوشه است. دو قدم آخر رو به حالت دو اومد: - از پزشکی قانونی فرستادن، جواب استعلام تشخیص هویت مقتوله رو هم داخلش گذاشتم . - ممنون، برو داخل دوربینا رو روشن کن. - چشم وارد اتاق شدم و در رو بستم، در حالی که برگههای توی پوشه رو میخوندم، به سمت صندلی رفتم و روش نشستم. چیز قابل توجه و دور از ذهنی توش نبود، فقط اشاره صریح به رابطه وحشیانه، البته به دور از هرگونه درگیری و زور. ظاهراً مقتوله کاملاً موافق بوده. مشخصات زده: «زن، پنجاه و دو ساله، عصمت عبدی، با سابقه حمل مواد و... و...» یه نگاه کلی کردم و پوشه رو بستم. باز خیره چشماش شدم: - خب خانم نکوئی حاضری؟ سر بالا گرفت و محکم لب زد: - بله پوشه رو بستم و به عقب تکیه دادم و دست به سینه نشستم - اول از همه، دیشب اون منطقه چهکار میکردین؟ -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت نهم سکوت و دستای لرزونش عمق ترس و استرسش و نشون میده. یه لیوان اب میریزم و دستش میدم. -بخور، یهکم آروم شی. رو به اتاق کنترل میچرخم و کاملاً برخلاف قوانین و شیوه کارم، صدا بلند میکنم: - بچهها چند دقیقه خاموش کنید تا ایشون آروم بشه. هنوز خیلی از حرفم نگذشته که با صدای در زدن و ورود مهرداد و اشارهاش بیرون میزنم. جلوی در آروم پچ میکنم: - بله ؟ - جناب سرگرد کسی اتاق کنترل نیست، تجهیزات و خاموش کردم، من یه چند دقیقه برم و بیام؟ واجبه. نگاهی به صفحه بزرگ و مشکی ساعتم میکنم: - برو، پنج دقیقه دیگه اتاق باش. - چشم . با رفتن مهرداد به داخل برگشتم. در رو بستم و درحالی که از پشت، دستم هنوز به دستگیره بود، بهش تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. آروم سمت میز قدم بر میدارم. صندلیم رو سمت راست میگذارم و کنارش میشینم. برخلاف اصول کاری، دست لرزونش رو توی دستم میگیرم. لرزش ناگهانیش رو متوجه شدم. نرمشی به صدام میدم: - نترس دختر خوب، منم یه خواهر هم سن تو دارم که وقتی میترسه و استرس داره دستاش یخ میکنه و فشار خونش میافته. خیره به چشماش لبخندی زدم و یه شکلات از جیبم در آوردم و بازش کردم و جلوش گرفتم: - بخور که شکر گیر بشی و کمکمون کنی. خنده بیجونی روی لباش نشست: - ببخشید جناب سروان... باد به غبغب انداختم و مغرور لب زدم: - سروان نه، سرگرد؛ سرگرد شایان آقایی. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هشتم نگاهش هرجایی به جز چشمم میچرخید، لبای لرزونش رو باز کرد و باصدای پایینی که به زور به گوشم رسید، زمزمه کرد: - خوشبختم، عسل... عسل نکوئی از ذهنم گذشت که اسمشم بهش میاد، «جام عسل» - خب، خانم عسل نکوئی چند سالتونه؟ صدای نرم و مخلی و ضعیفی گوشم رو نوازش کرد: - بیست و پنج سال نگاهم ناخودگاه بازم بهش خیره شد. هر جور نگاه میکنم، سنش بهش نمیخوره، نهایت بیست تا بیست و دو. ترجیح میدم به بهونه بازجویی بهش خیره بشم. - دانشجویی؟ لباش میلرزید: - بله، ارشد عمران هستم ابرو بالا میندازم، اینم بهش نمیخوره. - موفق باشی! سری تکون داد و توی سکوت با انگشتاش بازی میکرد، با زبون لبم رو تر کردم: - خب راجع به صحنهای که دیدی متاسفم، اما ازت میخوام مو به موی اتفاقات دیشب و دیدهها و شنیدههات از محیط اطراف رو، هرچند از نظر خودت بدرد نخور و بیارزشه برام بگی. تاکیدی انگشت اشاره دستم راستمو تکون دادم: - با جزئیات کامل. مشخصه یادآوری تصویر پای جنازه منزجرش میکنه و به منمن میندازدش: - دیشب... دیشب... -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت هفتم با رفتن مهرداد لیوان نسکافهام رو خوردم و جلوی آینه داخل کمدم وایستادم. موهام رو یه دستی کشیدم و یقه لباسم رو مرتب کردم. بهقول مادر،«مامان مامانم»: مَمَرَ قوربان«قوربون خودم برم من» خدا چی آفریده؟ ای دمت گرم خدا راضیم ازت. هیکل و قدمم که نگو قشنگ باید برای خودم صدقه بدم. بیخود نیست هیچ دختری به چشمم نمیاد. خودم از حرف خودم خندهام گرفت. اینا رو وقتی مادر و مامان گیر میدن زن بگیر، میرم جلو اینه باب مسخره میگم. مادر جدی میگیره و میگه: «ممر قوربان، هیچم قشنگ نیستی با اون چشمات که تو تاریکی برق میزنه ادم میترسه، والا شب به شب دختر مردم به جای اینکه کیف کنه میترسه وحشت میکنه». منم میخندم و «اون موقع چشمام خماره کمتر برق میزنه، بعدم اون لحظات با کاری که میکنم نمیتونه چشم باز کنه که...» هربار با داد مامان و خنده نگار ورپریده بحث جمع میشه. لبخندم با دلتنگی برای مادر جمع میشه. لباسم و مرتب میکنم. چندتا برگه و پوشه پرونده رو از روی میز برداشتم میدارم، راهی اتاق بازجویی و دیدار با شاهد شاشو شدم. نگاهی به در اتاق رو به روم انداختم. با فونت بزرگ روی تابلوی کنار در نوشته شده اتاق «بازجویی یک». بی هدف پوشه دستم رو باز و نگاهی گذرا به محتویاتش میکنم. قدم جلو میگذارم و دست به دستگیره در میبرم و با قدمی بلند داخل میشم، در و محکم پشت سرم میبندم. با ورودم به اتاق، چشم به میز و صندلی وسط اتاق میدوزم. اول دستای کشیده و ناخنای بنفش لاک خوردهاش رو میبینم که سرش رو محکم گرفته و موهاش توی صورتش ریخته. چهقدر کوچیک و ظریفه، نکنه بچه است؟ لابد بچه است که وسط بیابون برای دستشوی نگهداشتن و جنازه پیدا کرده. با نشستنم روی صندلی جلوش، سرش رو بالا میاره. توی یه لحظه اتفاق افتاد. با دیدن چشمای غرق در اشک طلاییش، یه آن شوکه فقط خیره نگاهش میکنم. بیخیال زمان و مکان و با مغزی تهی خیره دو جام عسل جلوم میشم. با چکیدن یه قطره اشکش، انگار یه چیزی توی دلم خالی شد. نفس عمیقی کشیدم، سریع خودم و جمع میکنم. نفس عمیقی میکشم و پلکام و محکم روی هم فشار میدم تا به خودم مسلط بشم. برای جلوگیری از خیره شدن و سکوت دوباره، سرم و گرم پرونده توی دستم میکنم و با یه سلام زیر لبی و بی جواب شروع میکنم. - سرگرد شایان آقایی هستم، بازپرس پرونده قتل صورتی -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت ششم صبح روز بعد اداره آگاهی وقتی بیدار شدم نگار به هوای دانشگاه رفته بود. این نشون میده هنوز نمیخواد حرف بزنه. مامان بابا هم طبق معمول به پیادهروی صبحگاهی رفته بودن. زود حاضر شدم و از سکوت خونه فرار کردم. با ورودم به اداره مهرداد با موی پریشون و چشمانی گود از بیخوابی و پوستی رنگ پریده، جلوم سبز و مثل کش بند تنبون بهم وصل شد. مدام من من میکرد، اصلا به روی خودم نیوردم میدونم چه حالی داره؛ حالا حالاها براش دارم . کلافه از پر حرفی و آسمونریسمون بافتنی بین حرفش پریدم. -خب پس قتل بعد تجاوز رد میشه، مساله یا ناموسی هست یا انتقام. این دختر شاشوعه حاضره برم یه صحبتی باهاش بکنم؟ خندهای روی لبای مهرداد اومد که با نگاه من، در دم جمعش کرد. -بله قربان خیره نگاهش کردم. لباس رسمی تنش بود و ته ریش مشکیش با موهای رو به بالای مشکی و چشم و ابروی درشت مشکیش، ازش یه جوان برازنده ساخته. حالا وقت تیکه انداختن و گوشه و کنایه زدن بود -میگم مهرداد، تو نمیخوای زن بگیری؟ دستی توی کاکولش کشید و با لبخند شل و ولی لب زد -کسی زنش رو به من نمیده؟ جدی نگاهش کردم که حساب کار دستش بیاد. -ههه نمکدون، جدی گفتم، قیافهت خوبه، کارم داری، جنم و جربزهتم، اِی بدک نیست؛ من اگر دختر داشتم حتما بهت میدادم چشماش چراغونی شد. مدتاس متوجه شدم وقتی میاد دنبالم، چشمش سمت پنجره اتاق نگار میچرخه. یه بارم گفتم خواستگاری خواهرم بود، دستش مشت و رفت. از نگاهای دزدکی نگار و رد کردن خواستگارای به اون خوبی که هر بار در جا رد میکنه هم معلومه نگار چشم و دلش رفته. هرچند به نظر من، باهم از همه لحاظ در تضاد هستن، اما مهم نظر و دل نگاره. -به فکرش هستم قربان -منم یه مورد خوب سراغ دارم، خواستی بگو تا معرفی کنم زمزمه زیر لبیش رو شنیدم: - مورد فقط نگار خانم تند اخمام و توی هم کشیدم و نگاهش کردم. -چیزی گفتی؟ هول شد و دست پاچه به در اشاره کرد. -نه قربان، شما بفرمایید اتاق بازجویی تا دختر شاش... شاهد رو بیارم خیره نگاهش کردم. -برو، منم میام لب گزید و احترام گذاشت و رفت. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت پنجم من بودم و صحنه جرمی که با چراغهای روشن ماشینم زیر نظرش داشتم. دست به کمر دور خودم چرخیدم. سوار ماشین شدم و ماشینم رو روی رد لاستیک قاتل پارک کردم. پیاده و کنار لاستیک خم شدم . لاستیک رو با رد لاستیک ماشین قاتل مقایسه کردم. لاستیکش پهنتر از لاستیک ماشینم هست. ایستادم، نگاهی به دور تا دور انداختم. به سمت صندوق رفتم. روی زمین علائم پرت شدگی و بعد کشیدگی رو دنبال کردم. دست چپم به کمرم زدم و با دست راستم چونهام رو ماساژ دادم. با توجه به ظرافت مقتول، قاتل یا زن هست یا از قصاوت جنازه رو از صندوق پرت کرده و روی زمین کشیده. با صدای پیامک گوشیم، از جیبم بیرون آوردمش و با دیدن اسم نگار به سمت ماشین رفتم . -داداش نمیای؟ میخوام باهات حرف بزنم. به سرعت تایپ کردم. -میام، ولی تو بگیر بخواب قبل از اینکه گوشی به جیبم برسه مجدد پیام آمد. -میمونم تا بیای سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم. -مگه جز جواب ردت حرف دیگهای هم داری؟ در جواب سریع نوشت. -از کجا فهمیدی؟ نیشخندی ناخودآگاه زدم. -از حواست که پرت چیز دیگهای هست. سوار ماشین شدم و گوشی رو روی صندلی کناری پرت کردم. مطمئنم نگار طوری شکه شده که دیگه پیام نخواهد داد. استارت زده و به سمت خونه حرکت کردم. تمام مدت داشتم به نگار فکر میکردم. با رسیدن به خونه ریموت در رو زدم و ماشین رو توی حیاط پارک کردم. متوجه پرده کنار رفته اتاق نگار شدم. با بی صداترین حالت ممکن قدم بر داشته و از سه پله حیاط بالا میرم. کفش از پا میکَنم. آروم و بی صدا در ورودی رو باز میکنم و با نیم چرخی دوباره آروم و بی صدا میبندمش. نگاهی به فضای خاموش خونه میکنم. از دوتا پله کنار راهرو وارد هالچه میشم . دیوار کوب وسط راهرو، راه رو روشن کرده. آروم به سمت اولین اتاق سمت راست قدم برمیدارم، اما دستم نرسیده به در، توقف میکنه. روی پاشنه میچرخم و به سمت اتاق روبرویی میرم. توی تاریکی داخل میشم و خودم رو با لباس روی تخت پرت میکنم. فکر میکنم بهتره بذارم خودشون به حرف بیان. چشم بستم و دستم و به کمربندم رسوندم و آزادش کردم . اینبار پا روی هشدار مغزم گذاشتم و بیخیال چروک لباس پلوخوریهام شدم تا خستگی از تن بیرون کنم. -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت چهارم با سرک کشیدن سربازی به سمت جنازه کاور رو بستم، دستکشم رو بیرون کشیدم و ماسکم و کندم. هر دو رو توی جیب راستم چپوندم. ایستادم و به سمت دکتر که مشغول یادداشت توی برگه توی دستش بود قدم برداشتم. -میگم دکتر رنگ رژش پخش شده بررسی کن ببین با چی پخش شده، شاید دی ان ای پیدا کردی سر بلند کرد و از بالای عینک طبیش عمیق نگاهم کرد -چشم بررسی میکنم ولی تجربه خودم میگه در اثر لب مب نیست نیشخندی از تجربهاش روی لبم جا خوش کرد -چه طور؟ سرتکون داد و خودکارش رو توی جیب جلوی لباسش گذاشت -پسر عذب، برو یکم تجربه کسب کن، نگاه کن رژش کامل سرجاشه و خورده نشده فقط پخش شده، این یعنی که موقع قتل یا حمل جایی مالیده. چرخیدم یه نگاه به کاور بسته انداختم. با یاد آوری نگاهی که به گردن و نقاط حساس بدنش کرده بودم، یاد رد کمرنگ کبودی زیر گوشش افتادم. -کبودی زیر گوشش چی؟ این که دیگه رد سایش نیست . سر تکون داد. -درسته، اما تازهام نیست چون به زردی میزنه، این یعنی چند روزی ازش گذشته برای تمرکز بیشتر چشم بستم، نفس عمیقی کشیدم و هفت ثانیه نگهش داشتم بعد آروم آروم بازدمم و بیرون فرستادم. روی پاشنه پای راستم چرخیدم -خیل خوب، تا اینجا شش تا شاهد شاشو داریم که گند زدن به صحنه. یه مقتول با دست بریده و لباس و تیپ انچنانی و یه قاتل که سعی داشته انگیزه قتل رو سرقت جلوه بده، در صورتی که گوشواره توی گوشش هست، تجاوز هم با تیپ مقتول رد میشه انگشت اشاره اش رو تاکیدی تکون داد -یه پابندم توی پاش بوده ابرهام تا خط رویش موهام بالا رفت. با نزدیک شدن احمدی چرخیدم. -احمدی چیزی پیدا کردی؟ -بله قربان، این رو هم بچههای صحنه پیدا کردن کنار پای مقتول ظاهرا به جایی یه چیزی گیر کرده پاره شده بوده از جیبش یه دونه کیسه دراورد و داد دست دکتر تا بررسی کنه. دوباره سوالی نگاهش کردم -منظورم از اون شش نفر بود لب گزید و دستی به پشت گردنش کشید. -نه قربان همون چیزی که قبلا گفته بودن -خیل خوب، بفرستشون همراه بچهها اداره تا بیام بازجوییشون کنم -چشم قربان احترام نظامی گذاشت و رفت. کمتر از یک ربع بعد همه رفتن . -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت سوم همراه دکتر به صحنه نزدیک شدیم. به سمت راستم اشاره کرد. -اینجا ماشین قاتل پارک شده بوده، رد لاستیکش و کشیدن جنازه مشخصه یه نگاه به رد لاستیک و رد کشیدگی انداختم. خون خشک شده روی خاک و سنگ مشخصه که جنازه رو کشیده قدم به قدم صحنه رو تا رسیدن به جسد داخل کاور مشکی بررسی میکنم زیپ کاور و باز میکنم و با دیدن موهای طلایی و بد رنگِ، به قول نگار زرد عقدی چشم توی صورتش میچرخونم. جالبه لب و گونه و... تزریقی. کلی خرج صورتش کرده، حیف کخ زود مرد. رو به دکتر جوادی که مشغول یادداشت توی دفترچهاش هست میکنم. -دکتر میگم عزرائیل چطور شناختتش با این همه جراحی؟ کوبیده از نو ساخته قهقه بلند و بی ربطی به مکان کرد که توجه همه رو جلب کرده بود. -نمیدونم، به نظرم همین سر و ریختش عزرائیل و کشونده نزدیکش از لحن منظور دارش گیج شدم. -چه طور؟ -کاور و باز کن یکم زیپ کاور رو پایین کشیدم و با انگشت اشاره کاور رو کنار زدم. متوجه لباس خواب عجیب غریب صورتی جیغش شدم زنی با آرایش و لباس صورتی قتل صورتی یا قاتل صورتی؟ -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی برای محدثه مرادی ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت دوم با رفتن احمدی، از توی جیب کت اسپرتم یه ماسک و دستکش لاتکس در اوردم. وجودشون توی جیبم عادت همیشگیم شده. با نزدیک شدن به صحنه متوجه دکتر جوادی شدم، مردی لاغر و قد بلند، با مو و ریش جو گندمی که از زمانی که یادم میاد میگفت پنجاه سالشه. البته از آشناییمون حدود ده سالی میگذره. با ماسک و دستکش و روپوش مخصوص صحنه خم شده و در حال بررسی جسد بود. با صدای من به طرفم قدم برداشت. -سلام دکتر -سلام گل پسر عذب، چه عجب دیر رسیدی ؟ تکخندی زدم و با شیطنت ابرو بالا انداختم. -وسط مراسم خاستگاری بودم . -اع، پس داری عقلت و از دست میدی. -نه. خاستگاری برای خواهرم بود، من دم به تله نمیدم چشمکی زد. -خوب کاری میکنی. تا میتونی استفاده کن. سری به تایید حرفش تکون دادم. -چشم، خوب چه خبر؟ -مقتول خانم، حدودا پنجاه سال رو رد کرده. گردنش شکسته، دستهاش بریده شده، گوشش به خاطر گوشواره پاره شده و رد کشیدگی گردنبند هم دور گردنش هست. ظاهرا هدف دزدی بوده، اما چیزی که عجیبه گوشواره دومی هست که وزن کمی نداره و هنوز توی گوشش هست. ظاهرا یا دیده نشده که بعیده، یا قاتل وقت نداشته برشون داره. البته صحنه قتل خیلی آشفته هست و از زمان قتل زمان زیادی نگذشته، ولی خب وجود رد پاهای مختلف و حضور شش، هفت نفر موقع کشف جسد کار رو سخت میکنه -آلت قتاله رو پیدا نکردین؟ -نه تقریبا کل رد پاها و صحنه بررسی شده، هیچ چیزی همراهش نیست. فقط یه رد لاستیک ماشین و یه رد پا مردونه اضافه بود که چیز زیادی ازش نمونده اون هم بخاطر وجود خون روی خاک جاش محو مونده. لازم به ذکر هست که ماشین هم سواری بوده -خیل خوب بریم خودمم یه نگاهی بندازم -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
#پارت اول ساعت ده شب صحنه جرم نور چراغ گردون ماشینهای پلیس کل محوطه بیابون تاریک و وهم انگیز رو گرفته بود. با توجه به سکوت و تاریکی هوا برای جنایت و قتل محل خوبی بود. ماشینهای پلیس به صورت پراکنده دور تا دور صحنه جرم، با فاصله قرار گرفته بودن و نور چراغهاشون رو، روی قسمت مرکزی که جسد بود انداخته بودن. سه تا نور افکن هم روشن و متمرکز نورشون روی صحنه افتاده بود. جسدی داخل کاور مشکی، کنار چالهای کم عمق روی زمین بود. اطراف جسد تل کوچکی از خاک بود و مامورهای آگاهی و پزشکی قانونی در حال بررسی صحنه جرم بودن. از ماشین پیاده شدم. توجهم به سه تا پاترول و چند تا جوان جلب شد، که با حال بدی دور سه تا دختر رو گرفته بودن . نگاهم به آمبولانس و برانکارد جلوی درش افتاد. دختری سرم به دست روی برانکارد جلوی امبولانس بود . از باقی دخترها یکی بی حال بود و اون یکی همچنان داشت استفراغ میکرد. کاملا حق رو بهشون میدم. با این همه سابقه کار جنایی هنوز هم دیدن صحنههای قتل و جسد برام سخت و سنگین هست، اما به خاطر کارم، مجبورم تحمل کنم. متوجه مهرداد احمدی شدم که دوان دوان به سمتم آمد. احترام گذاشت و بعد از آزادباش کنارم قدم برداشت. -سلام جناب سرگرد -سلام، احمدی چه خبر؟ -مقتول یک زن میانسال هست -کی پیداش کرده؟ با دست اشاره به پاترولها کرد. -ظاهرا این چند نفر اومدن کمپ بزنن این اطراف، یکی از دخترها همراه دوستش میاد این طرف که بره دستشویی متوجه تل خاک میشن. ظاهرا دختره میشینه که کارش رو انجام بده، که یکدفعه نور چراغ روی انگشت مقتول میافته و جیغ میزنه. یکم صحنه به خاطر حضور و رد پای این چند نفر مخدوش شده و البته یکم رد ادرار هم شاملش میشه. دستی به لبم کشیدم. -عجب! حکایت تازی در وقت شکار شده. نیشخندی زد. -هع، ظاهرا قربان. دستی به کتفش زدم. -خب دختره کجاست؟ با دست به آمبولانس و برانکارد جلوش اشاره کرد. -قربان همونه که سرم بهش وصل شده، از حال رفته بود. چشم از دختر روی برانکارد گرفتم. -خیل خوب برم ببینم چی پیدا میکنم، توام برو اون شش نفر رو سین جیم کن. بگو فعلا بمونن احترام گذاشت. -چشم قربان -
داستان قتل صورتی | محدثه مرادی کاربر انجمن نودهشتیا
محدثه مرادی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
نام داستان: قتل صورتی نویسنده: محدثه مرادی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی، جنایی مقدمه: زندگی صحنه زیبایی است که با تولد شروع و با مرگ پایان مییابد. صحنهای پر از رنگ. رنگ سبز نشانه طراوت و زندگی، رنگ سفید نشانه صلح و صداقت، رنگ سیاه به نشانه تاریکی و تنهایی، رنگ آیی به نشانه آرامش و زیبایی، رنگ قرمز به نشانه مرگ و پایان. رنگ صورتی، با ترکیبی از بهترین رنگها، برای ما نشانهای از قتل خواهد بود، قتلی عجیب که دنیای صورتی را با زندگی مردانه به بدترین شکل عجین خواهد کرد. سخن نویسنده: اسامی و اتفاقات این داستان واقعی نیست که تنها برگرفته از تخیل نویسنده میباشد. هر گونه تشابه ربطی به این داستان نخواهد داشت. « محدثه مرادی »-
- 3
-
-
- رمان جنایی
- عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قتل صورتی
اسامی و اتفاقات این داستان واقعی نیست که تنها برگرفته از تخیل نویسنده میباشد.
هر گونه تشابه ربطی به این داستان نخواهد داشت.
« محدثه مرادی »
مقدمه
زندگی صحنه زیبایی است که با تولد شروع و با مرگ پایان مییابد.
صحنهای پر از رنگ.
رنگ سبز نشانه طراوت و زندگی، رنگ سفید نشانه صلح و صداقت، رنگ سیاه به نشانه تاریکی و تنهایی، رنگ آیی به نشانه آرامش و زیبایی، رنگ قرمز به نشانه مرگ و پایان.
رنگ صورتی، با ترکیبی از بهترین رنگها، برای ما نشانهای از قتل خواهد بود، قتلی عجیب که دنیای صورتی را با زندگی مردانه به بدترین شکل عجین خواهد کرد.
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 12
-
-
هیچی عزیزم اون پارت اول رو داخل همون تاپیکی که خلاصه نوشتی بذار اون یکی دیگه رو بذار باشه اشکال نداره
-