رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

selin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط selin

  1. درخواست انتقال رمان به متروکه دارم رمان سلطنت گرگ‌ها| celin کاربر انجمن نودهشتیا
  2. پارت اول فریاد کشید: همشون باید بمیرن، خاندان تو لیاقت ندارن جیمز ! جیمز با زانوهایی سست شده نزدیک شد، می دانست آرتور قدرت هر کاری را دارد و پودر کردن او و خاندانش برایش مثل یک شوخی بی مزه بود. _ التماس می کنم آرتور، از اشتباهشون بگذر.. یا مجازات کن اما بزاره زنده بمونن.. تنش می لرزید و این ترس و آشوب قلب سیاه آرتور را می خنداند. لبخند زد و با ظاهری ساختگی گفت: خب میتونی خواهرت رو برام بیاری جیمز.. منم از خانوادت میگذرم... ! چشم هایش خندید، می‌دانست جیمز چقدر خواهرش را دوست دارد، دختری با چشم‌هایی خمار که تمام زندگی خود را کنار انسان ها گذرانده بود . به جیمز نگاه کرد؛ عجیب سکوت کرده و به زمین خیره شده بود. ادامه داد: اوه جیمز.. دوست قدیمی من، بخشش خاندانت میتونه با الماس کوچیکترم برابری کنه.. نه؟ اینطور فکر نمی‌کنی؟ بازگشت و بی توجه به چهره‌ی درمانده جیمز به سمت درب خروجی رفت، تصمیم خود را گرفته بود و حال برای خاندان موریس و فرزندانش نقشه ها می کشید. دوست داشت مرگ و نابودی آنها را با چشمان خود ببیند. - قبول می‌کنم آرتور پاهایش قفل شد، باور نمی‌کرد جیمز همینقدر راحت از خواهرش دست بکشد. ارام و پرسوز خندید. بازگشت و به چشم‌های های پرتردد جیمز خیره شد، مطمئن بود جیمز از هیولای درون او خوب خبر دارد و تقدیم کردن خواهرش اصلا برایش خوب تمام نمی‌شد. سری تکان داد و پاسخ داد: یادت بمونه جیمز، قرار نیست خواهرت رو.. حتی یکبار ببینی و همینطور حقیقت ورود به قلمرو من رو نداری! ارام و عمیق نفس‌ کشید، ادامه داد: اما اگه بخوای جون خودت و زندگی خواهرت رو نجات بدی، تو کار من و نابودی نسل و خاندانت دخالت نکن! صدای ضربان قلب جیمز که با شدت بر سینه اش می کوبید، شنید. دهانش باز و بسته شدن و رو به آرتور گفت: هر چی شما امر کنید فرمانروا - سی دقیقه وقت داری اون رو بیاری، و زمانت از حالا شروع میشه جیمز ! منتظر ادامه رمان باشید :-)
  3. " به نام آغازگر " نام رمان: سلطنت گرگ‌ها ژانر: فانتزی درام عاشقانه نویسنده : celin | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: گرگ‌ها با رحم شناخته نمی شوند، آن‌ها با عصیان و خشم زاده شدند؛ نمی توان رام کرد و برایشان تصمیم گرفت زیرا آنها خالقان دوم زمین هستند و برای اشراف زادگان و خان زاده ها تصمیم بقا می گیرند. و شاید او برای فرمانروایی گله ی خود بیش از حد در قلب تاریکی غرق شده بود.
×
×
  • اضافه کردن...