رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

لیدی ویستلدوان

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    57
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط لیدی ویستلدوان

  1. صدایم میکنی،میدانم آن وقت که زندگی برای من جز لحظه ای بیش نیست تو خواهی آمد به پهلوی من مینشینی میدانم طرواتم پخش میشود و از من چیزی جز درد نمی ماند دردی که توهم خواهی کشید میدانم
  2. یسریام دو قطبی ضعیف درونشون دارن مثلا بهت نزدیک میشن بعد که وابسته شدی دور میشن شاید خودمم همین باشم ولی اخه پسر خوب نه با یه دختر...یا حداقل تو یکی نه
  3. غمگینت خواهند کرد، بسیار هم غمگین آن وقت حتما، مرا، به خاطر خواهی آورد...
  4. متاسفانه این جسم برای تحمل این روح مناسب نیست...من چطوری قرار تا پیری این دختر همراهی کنم؟
  5. بعضی وقتام تنها کار اینه برقارو خاموش کنی ،پرده هارو بکشی، اهنگ قطع کنی، گوشی خاموش کنی ، دراز بکشی و به سقف خیره بشی...به هر حال آدمیزاده دیگه
  6. مگر دست ما بود؟دل عاشق بود و ارباب نه کسی را میدید نه چیزی را میشنید،فقط او را می خواست...او
  7. دو استکان چای ریختم،کمی به طلوع خورشید خیره شدم...افکار عجیبی بود،روز دیگری برای من سحر شد شاید برای دیگری تمام ،دم دم های صبح که به آسمان خیره میشی انگار همه چی سبک و ارومه انگار زندگی چیزی جز آرامش نداره،در همین حوالی کبوتر ها به پرواز در میان و نمایش روزگار با رقص اونها شروع میشه،در دلم میگویم که شاید اونقدر را هم سخت نیست...به خودم میایم میبینم چای سرد شده،نگاهی میکنم و وقتی دو استکان میبینم،درد و سختیش یادآور میشه
  8. , رهایش کردم بی آن‌که برایِ آخرین بار در چشمانش غرق شوم ! انگار از جنگ برگشته‌ام ، تمامِ روح و تنم خسته‌ست ، من برایِ داشتنش به اندازه‌ی کافی زخم برداشته بودم ، اما نشد ؛
  9. و ما شکست میخوریم و دوباره سر پا میشیم گویا زندگی همینه پر از عبرت و تکرار! اما نمیدانم چرا تو برای من درس نمیشوی؟
  10. تو از درون سینه ام قلب مرا ربودی تو نیم دیگرم که نه:) تمام من تو بودی نفس نمیکشم ببین هوای من تو بودی گفتی خداحافظ ولی خدای من تو بودی...
  11. اشک میریزی و می گویی: پس رویاهایمان چه؟ می بوسمت و می گویم: بخواب؛در خاورمیانه رویا داشتن،خودش رویاست...
  12. باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل قلمی دست من افتاد به اصرارِ غزل . . مبحث هندسه و یک ورق کاغذ و بعد، محور عشق من و چرخش پرگار غزل!
  13. خیلی قشنگ خونده؛ (بیا و نگذر از منی که واسه ی تو هر دری زدم اما مرا ندیدی بیا به لب رسیده جان قسم به اشک بی امان مردم برای تو ندیدی...)
  14. ‏همه‌ خودشون رو تو یه تایمی از زندگیت ثابت میکنن، که آدمه رفتنن یا آدمه موندن! ‏اون موقعست که میفهمی چه قدر اشتباه میکردی که با اصرار آدما رو تو زندگیت نگه میداشتی! تجربه ی زندگی به من ثابت کرده؛ اونی که بخواد بمونه هر طور شده میمونه و اونی که بخواد بره اگه هزار تا دلیل هم برای موندن داشته باشه؛ باز میره...
  15. میانِ هیاهویِ شهر، من در پیِ بهانه‌ای برایِ ماندن و تو در پیِ بهانه‌ای برایِ رفتن بودی… چقدر سخت است که تمامِ شعرهایِ عاشقانه را برایِ کسی بنویسی که حتی یک بار هم در چشم‌هایِ خیسِ تو دنبالِ دلیلی برایِ ماندن نگشته است.
  16. - چه کسی می‌فهمد در دلم رازی هست.؟ مي‌سپارم آن را به خیالِ شب و تنهاییِ خود🩶!
  17. دوست دارم و این دوست داشتن دلیلی برای زنده بودن...))
  18. خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی؛ دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است! سایه ای مانده ز من که در آیینه هم... رنگ خاکستری اش گُنگ ترین تصویر است تارهای نفسم را به زمان میبافم که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است:))🌱
  19. ای که دیارم ز عطرت گرفتار شده دل ز بی‌تابی رویت بیمار شده چشم من از شوق دیدار تو اشکبار شده صبر من از دوری تو دشوار شده نام تو آمد و جانم بیدار شده خانه‌ی دل ز حضورت گلزار شده بی‌تو نفس در سینه ناچار شده هر شب من از غمت تکرار شده پر بزن ای پرستو سوی یارم نامه‌ی دل ز هجران اسرار شده جام شراب تو اگر یارم گردد این دل من ز غمت هوشیار شده گل یاس به راهت نثارم کردم خار فراق تو در دل انبار شده گفتم که صبرم مگر پایدار شود دیدم که بی‌تو جهان آوار شده لیدی وستلدوان♡
  20. اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر و لبخند بزن فهمیدن احساس کار هر آدمی نیست!" _احمد شاملو
  21. پرسیدم از کجا فهمیدی عاشقت شده؟آرام نشست و گفت: ((چشمها)) ناخواسته خنده ام گرفت،همان لحظه بود که فهمیدم نباید بهش سخت گرفت این دختر راه طولانی برای شناخت عشق داره
  22. از خودم دورم اما به رویای تو نزدیکم... هنوزم تنهایم و عاشق، هنوز هم چشم انتظار شاید در آینده این رو برای دخترم تعریف کردم که اولین عشقم،من رو به اعماقم رسوند و سوزوند،گرچه امیدوارم اون این رو تجربه نکنه شاید هم همین روزها رفتم گفتم که من رو باور کن و مثل یه بچه گریه کنم و حرف دلم بگم بدون اهمیت به اینکه اون این رو بخواد یا نه نمیدونم...دیگه میسپارم به خدا به سرنوشت فقط ای کاش من انقدر به این چیز پوچ وفادار نبودم فقط ای کاش عشق کمتر درد داشت فقط ای کاش من انقدر عاشق نبودم فقط ای کاش مهر کسی که قسمتمون نبود به دلمون نمی افتاد فقط ای کاش این سفر تموم میشد که جوانیم در راهش سوخت نمیدونم کسی این رو تا ته خوند یا نه من نوشتم،چون شاید کسی درک کرد چون نوشتن...آرومم میکرد
  23. قبلا ها که خونه ی مادربزرگم جمع میشدیم همیشه عاشق دم دمای غروب و بامدادهاش بودم اذان خیلی قشنگی داشت خواسته یا ناخواسته بهت آرامش میداد حتی برای منی که غروبا همیشه دلم میگیره هم لذت بخش بود همیشه توی حیاط می ایستادم تا اذان تموم شه،طبق معمولم بوی نم خاک و طروات گیاها بلند میشد و بلبلای عزیز تا وقت سحر میرفتن خونه هاشون بعدش که میرفتیم تو خونه نوه ها سر سفره نشسته بودن و بوی غذاهای لذیذی که خانمای خونه زحمت کشیده بودن درست کرده بودن مشامت پر میکرد کل فامیل دور هم جمع میشدیم خنده کنان غذامون میخوردیم یادش بخیر...چه روز هایی بود،حداقل اون موقع ها دلی شکسته نمیشد و پدربزرگ هنوز بود اون موقع ها دنیا هنوز رنگی داشت
  24. <<خانه ات سرد است؟! خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم.ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و برایم روانه کن. بسیار تاریکم...>>
×
×
  • اضافه کردن...