رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

لیدی ویستلدوان

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    57
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط لیدی ویستلدوان

  1. بعضی از ما ادمها هم انتخاب شدیم تا نه تنها سرنوشت بدی داشته باشیم بلکه زندگی بدی هم داشته باشیم دوست داشته نشیم،کافی نباشیم و باعث آزار دیگران باشیم خانوادم منو اینطوری توصیف میکنن بارهای بارها و من هم هر بار با خودم فکر میکنم که چرا آدم بدی هستم؟ و هر بار نتیجه یکسانه چون اون ها هم آدم بدی بودن کسی که دوست داشته نشه بلد هم نیست کسی درست دوست داشته باشه شاید اگه منم کودکی خوبی داشتم الان شادتر بودم قدر پدر و مادرتون بدونید اگر که آدم های خوبی هستن اینها هم خیلی کارا برام میکننا خیلی...با تمام دارایی و نداریشون اما هیچ وقت تو یه چیز موفق نبودن دوست داشتن من پس اگر فقط هم دوستتون دارن بدونید که خیلی خوشبختید...خیلی
  2. در جستجوی خدا بودم خود را یافتم به جستجوی خود رفتم خدا را یافتم؛
  3. زندگی با عشق تو رنگ دیگه داشت برام تو رفتی و بدون تو تلخ شده روز و شبام آقای معین بچه تر که بودم اهنگ های شما صرفا یه موزیک بود که منتظر بودم تموم شه الان که بزرگ شدم؛بازگوی صدای قلب من شده مرور زمان،به من ثابت کرد توی این دنیا نشد نداره چه توی زندگی چه در عشق دیدین بعضی اتفاقا بعضی ادمها بعضی رابطه ها باعث میشن روزات پر رنگ تر دیده شه؟انگیزت بیشتر شه؟ من با اینکه نداشتمش هم ،تونستم این احساس داشته باشم به خاطر حضورش من برای تویی که هرگز این حرف هارا نمیشنوی مینویسم و برای توی خواننده ای که شاید حال من را روزی داشته باشی هنوز هم در دلم،امید اینکه تو بیایی و بمانی را دارم من تا آن روز برای تو مینویسم ،به عشق تو حتی اگر تا ابد طول بکشد؛یار من.
  4. مرا به او به خواهانید آن شخص که مرا نمی خواهد...))
  5. زنی را میشناسم من، که شعرش بوی غم دارد؛ ولی می خندد و میگوید: که دنیا پیچ و خم دارد
  6. شاید در زندگی بعد آرزوهایم را داشته باشم من تلاشم را میکنم اما بن بست روزگار خیلی جاها راهم را میبندد شاید در زندگی بعدی روزگار دستش را به دستم دهد و به این صورت کل عمرم را شاید و ای کاش و دنیای بعد فرا گرفت الان من ماندم و زندگی که اگر همین الان هم تمام شود باختی وجود ندارد چون ثمری نداشته!
  7. حالا مگر چه می شود؟ مگر چه کسی درد مرا دیده بود؟ پس بگذار هرچه می خواهند بگویند،بگویند.
  8. بخشی از آنها سخن از برتری میزدند مردمی که خودشان هم در این مهلکه بویی از خوشبختی نبرده بودند...))
  9. به کجاها برد این امید ما را؟ به جاهای دور و دراز آن ور حقیقت تلخ جایی که صدای زمزمه باد لابه لای موهای بلندم میپیچد و از شبنم روی شکوفه ها موهایم خیس میشوند امید در آن سوی زندگیم آرام مرا نگاه میکند و میخندد با خود حرف میزند و میشنوم که می گویید: به دنبالم بیا که شاید جایی برای زیستن باشد؛ من امید را دارم تا آنجا که میگویند: تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد...))
  10. شب ها گذرند جانا رویارا چه کنم؟ خیال است و سراب اما تا نیمه شب که چشمانم بی جان شوند در یادند رویا را زندگی میکنم در رویاها در آنجا من کلبه کوچکی دارم پر از شادی و مهر میان همان کارتون های بچگی در آنجا عطر کیک وانیل و پرتغال خانه ام را پر کرده مینشینم و آرام گذر عمر میبینم در اینور خیالم نشسته ام و در بی رنگی هوا به کنش ثانیه ها مینگرم من میگذرم هر لحظه از مرداب مرگ فقط میگذرد و میگذرد در زندان تن در اینجا اسیر این جسم شده ام زمان شمار میگذرد و ما خوشحال به پوچی مینگریم میدونی حس چی داره؟لحظه بینگ بنگ میدونی یعنی چی؟یعنی که تو هیچی نیستی هیچی جز یک لحظه لحظه ای که شاید اگر در رویا بود،خوش تر بود
  11. دیدی بهار مارو؟ خنده و شادی و غم و گریه دست هم دادن و من رو ساختن وجودم در شاخه ای از درخت گیلاس شکوفه زد و گلبرگ هایم مثل قاصدک در هوا پر پر شد و بر روی برکه افتاد در این بهار هم جان گرفتم،هم پر پر شدم در این بهار من دیدی از زندگی گرفتم که شاید برای دانستن آن باید سی سال زندگی میکردم من در این بهار در زیر بارون تند آسمان که بر روی برگ نحیفم میریخت کوهی از صبر شدم به خاطر همینه که من،مثل یه شکوفه این بهار رو زیستم
  12. کی رود ز یادم آن سیمای تو؟ تا به کی به همه عالم گویم این رویای تو؟ تا به کی مرا چشم انتظارم میزاری؟ تا به کی چشم مرا در حسرت خود میزاری؟ تا به کی عشق تو داستان این شعر منه؟ کندم از همه عالم بخدا از یاد تو بیا و لطفی بکن به حال این مجنون خود نگه دار کمی دل را در آغوش خودت جهان میخندد اگر بغل کنی این تن من به جان جهان و به جان عاشق قسم گر تو بیایی میخندد کل هستی یک نفس
  13. گه گاهی با خودم فکر میکردم که شاید اگر در میان آن مرداب روی برگی بپرم و به نیلوفر آبی برسم خوشبخت ترینم اما روزی پر زدم و به اون نیلوفر زیبا رسیدم آنجا بود که فهمیدم نیازی به پریدن نبود اگر کمی خودم را بالا می کشاندم و پر میزدم میرسیدم زندگی هم همینه خیلی اوقات فکر میکنیم برای رسیدن به هدف،باید یه راه رفت،با اینکه شاید اگر متفاوت باشی حتی آسان تر هم باشه این مایم که خودمون محدود میکنیم شاید همه بپرن؛اما تو پرواز کن اگه درست بال بزنی نیلوفرم نصیبت میشه!
  14. و عزیزِ مدت هایِ طولانی ام ؛حسود میشوم وقتی کسی از تو سهمی می برد، حتی به جسارت یک نگاه.
  15. خیلی چیزا میتونه باعث شه از زندگیت خسته شی و خیلی چیزا هم میتونه باعث شه زندگیت دوست داشته باشی مثلا هر وقت دوستم میبینم حس میکنم زندگیم ارزشش داره،وجود این آدمارو تو زندکی تک تک تون آرزو میکنم
  16. ای کاش میشد برای یک روز به عقب برگردم به اون بهار های قدیمی،درسته الان اوضاع بهتری دارم،اما آدمایی رو ندارم که بدون اونها با وجود هر چیزی تو زندگیم،احساس کمبود دارم ای کاش کنارم بودید و ای کاش روزگار اونطور نمیگذشت دلم برای کنار شما بودن لک زده و باز هم اونی که غم تنهایی و دوری رو میکشه ((منم))
  17. من را در تاریکی هایت صدا کن در همان انزواهای سرد بی پایانت در همان پوچی وجودت،با اینکه هیچم مرا بخوان، نگاه نکن به تهی این صدا گر تو بخواهی خلا را مملو میکنم از جان این عمق صدا آه سردی بکش و دردت را به گوشم برسان من می آیم خودم را میرسانم کنارت مینشینم و غم هایت را به آغوش میکشم تو کافی است بخواهی کافی است بخواهی تا بیایم تا از همان هیچم برایت پر شوم
  18. کافی است یک بار مرا ببوسی قول میدهم بعد از آن دیگر در دنیایت دیده نشوم))
  19. در شور و نشاط زندگی چه دم زنم از غم تو؟ چه کسی باور کند جانم وصل است به جان تو؟ پس قرار بود که تو بیایی و این بود حال ما؟ می خواهی بیایی از نزدیک ببینی سوزش این جان ما ؟ نکن جانم نکن اینک چرا؟ از آن همه لحظه برای حضورت اینک چرا؟ نگاه کن به این حالم،ببین که چه لبریزم بیای که آتش زنی به جان طلب خیزم؟ تا حقیقت را در سراسر تن پخش کنی؟ نابودم کنی بعد چه؟بعد سفر کنی؟ مردم و زنده شدم در راه تو به کجا روم دیگر نیاید یاد تو؟ فراموش کی کنم این عشق تو؟ شده من هم بیایم لحظه ای در یاد تو؟ گناه ما چه بود ایزد که این شد درد ما؟ میسپارم به خودت اینک این تو و این هم جان ما
  20. خیلی سخته؛ دلتُ به کسی خوش کنی که یه دلخوش دیگه داره...))
  21. دقیقا اونجایی از زندگیم که داریوش میگه: وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی ...)) یاور همیشه مومنم تو برو،سفر سلامت غم من نخور که دوری،برای من شده عادت))
  22. درست میشود؟دقیقا کی؟ وقتی موهایم سفید شد؟وقتی جوانیم تمام شد؟ وقتی شوقش را ندارم،اتفاق نیفته بهتره البته عشق را نمیگم،او نه اون بر سر قبر هم که بیاد جایش روی چشمه
  23. من باور دارم که عشق از تنفر هم قوی تره چطور میشه با آن همه زجری که کشیدم باز هم دوستت داشته باشم؟ تو برای من ناخواسته خدایی شریکی قرار نمی دهم اما جانم،حال من را نگا به عشق توی نوشته هایم نگاه کن به روزگار و زندگیم نگاه کن مگر میشود با تو خداحافظی کنم تو خود جان و خدای منی مگر میشود آدم با جانش خداحافظی کند؟ مگر میشود عابدی باشم و معبودم را رها کنم؟...))
  24. (پرواز) من هم روزی پرواز خواهم کرد به آن ور دشت های سرخ و سفید با همین دو بال خونینم من هم پر خواهم گرفت آنقدر می روم که به افق برسم تا آنجا که جهان تمام شود تا وقتی که کهکشان ها به پایان برسند و بعد با همین دو بال خونینم روی یک ستاره می نشینم و آنگاه لانه میکنم من هم روزی پرواز خواهم کرد به آن دور دور ها آنقدر بالا می روم تا هفت آسمان را در بر شوم با همین دو بال خونینم خودم را به تمام هستی میرسانم منم روزی پر خواهم گرفت من هم با تمام کوفتگی شوق پرواز خواهم گرفت
  25. امروز هم سر می شود،درست مثل روز های دیگه من فقط میگذورنم،طوری که انگار در انتظار روزیم که تو را ببینم فعلا فقط میگذره ولی میدانم روزی می اید که من هم زندگی را زندگی می کنم ای کاش برسه...همراه با تو
×
×
  • اضافه کردن...