-
تعداد ارسال ها
175 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده
-
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part51 سرش رو برگردوند، نمیدونم چرا ولی احساس کردم سلین از اینکه من با دامون تنها بودم، ناراحت شده. برای همین با کنجکاوی ازش پرسیدم: - سلین تو نسبت به دامون حسی داری؟ یعنی روش کراشی؟ سلین بهت زده گفت: - نه، معلومه چی میگی؟ فقط دوستمه. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. صدای دست و جیغ مهمونها بالا رفت، نگاه کردم دیدم آقا دامون داره تشریف میاره. با قدمهای محکم رفت سمت مهمونها، که همون موقع آهنگ رو عوض کردن و ازش درخواست رقص کردن. بالاخره بعد از کلی اصرار قبول کرد، به سمت سلین اومد و گفت: - مادمازل سلین، با من میرقصی؟ سلین خندهی دلبری کرد و دست دامون رو گرفت به سمت من برگشتو با اشاره گفت: - نمیای بریم برقصیم؟ سرمرو با معنی منفی تکون دادم، اونم بدون جواب رفت و با دامون شروع به تانگو رقصیدن کرد، من دوباره تنها شدم، درست مثل همیشه، حتی تانیا هم با اینکه ناراحت بود، الان وسط درحال قر و شادیه... به کسایی که در حال رقصیدن بودن نگاه کردم که یاد رقصیدن مامان افتادم، شب تولد امسال که همراه بابا سوپرایزم کردن. مامان با خنده کیک رو از اپن برداشت و باخنده کیکرو رقصوند و بابا با عشق به رقصیدن مامان نگاه میکرد. مامان محکم کیک میچرخید، خونه پر ازخنده و شادی بود، بعد از کلی رقصوندن کیک، مامان دست من رو کشید تا همراهش برقصم... منم باهاش رقصیدم و کلی مسخره بازی در آوردم، بعد از کلی رقصیدن رفت و کیکرو روی میز گذاشت و به من اشاره کرد، گفت: - آنا جان بیا کیک تو ببر. خواستم کیک رو ببرم که کل کیک رو مالیدرو صورتم. با اعتراض به مامان گفتم: - عه مامان! کیکی کردیم، آخه تولد بدون کیک میشه؟ مامان با خنده صورت کیکی منرو نوازش کرد و گفت: - چرا بدون کیک؟ تو که کیکی شدی میخوریم، اتفاقا خوش مزهام میشه. چشم غرهای برای مامان رفتم مامان که فکر همهجا رو کرده بود، از یخچال کیکی که با دستهای مهربونش پخته بود، آورد. -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
https://forum.98ia.net/topic/5855-رمان-منکوب-فاطمه-آرمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا -
معرفی و نقد رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
https://forum.98ia.net/topic/5855-رمان-منکوب-فاطمه-آرمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part50 زود چشام رو درویش کردم و با پرویی فراوان که خیلی وقته ازش خبری نبود. دستم رو برای دادن کت جیگری و پیرهن آبی به سمتش دراز کردم. نگاهی به لباس ها انداخت و بعد از مکث کمی با لحن متعجبی گفت: - اینا رو چرا آوردی؟! من چجوری این لباسها رو با شلوار مشکی بپوشم؟!ا صلا استایلم بهم میخوره، برو یه دست لباس پیدا کن که به تیپ الانم بیاد. لبخندی از شدت حرص زدم و با لحن جیغ جیغویی رو بهش گفتم: _ به من چه، من همینا رو هم به زور پیدا کردم. خودت برو یه لباسی پیدا کن که استایلتون بهم نخوره جناب. هول کرده بود، این رو از چهرهاش میتونستم به خونم. - من الان از کجا لباس پیدا کنم. میدونستم من گند زدم به لباسش ولی این تقصیر من نبود، اگه اون مرد بهم برخورد نمیکرد، نوشیدنی نمیریخت. - به من چه؟! من اومدم مهمونی که خوش بگذرونم نه برای تو لباس انتخاب کنم! با حرص و عصبانیت گفت : - خوبه خودت لباس من و کثیف کردی بعد زبون درازی هم میکنی؟! بی صدا فقط مثل بز بهش زل زدم که باعث بیشتر عصبی شدنش شد و با صدای بلند گفت: - برو این و عوضش کن تا اون روی من بالا نیومده. به خاطر تن صدای بلندش یه متر از جا پریدم، پسره نفهم. لباس رو از دستش گرفتم رفتم به سمت رخت کن و یه تیشرت مشکی با کت نسکافه ای برداشتم رفتم بالا تا بهش بدم اما ایندفعه اول در زدم که صداش اومد: - بیا داخل. پام ک نذاشته بودم داخل که با خنده گفت: - اوه چه با ادب شدی. با حرص لباس ها رو به سمتش پرت کردم، بعدم از اتاق بیرون اومدم. همه درحال خوش و بش بودند عدهای حرف میزدن، عدهای میخندیدن و بعضی ها هم میرقصیدن، به سمت مبلی که سلین و تانیا نشسته بودن رفتم و کنارشون نشستم که سلین گفت: - چیکار کردی؟ الان دامون کجاست؟! - هیچی لباس براش بردم که آقا گفت به استایلش نمیخوره برای همین مجبور شدم دوباره به رخت کن برم و براش یه تیشرت مشکی با کت نسکافه ای پیدا کردم بهش دادم. - حقته وقتی کرم میریزی باید خودتم جمعش کنی. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part49 یهو اون خوی پروییم که خیلی وقته گل نکرده بود، گل کرد و گفتم: - حالا که چیزی نشده یکم لباست کثیف شده! و بعد به ناخونام نگاه کردم. متعجب با چشمای اندازه توپ تنیس گفت: - یکم؟! مردد بهش خیره شدم و گفتم: - یکم از یکم بیشتر. آتیشی بهم خیره شد و گفت: - چقدر پرویی تو. پشت چشمی نازک کردم براش که سلین سریع گفت: - حالا اشکال نداره دامون جان، من الان میرم یه دست لباس تمیز برات تهیه میکنم میارم، تو فقط برو اتاق بالا تا من برات بیارم. و بعدش چشم غره توپی برام رفت که خودم و به کوچه علی چپ زدم. خواست بره که دامون گفت: - صبر کن... سلین برگشت و متعجب بهش خیره شد و گفت: - چی شده؟! نگاه خبیثی بهم کرد و گفت: - بده این دوستت، اسمش چی بود؟! آها آنا برام بیاره. آنا رو یه طوری گفت که میخواستم یه بادمجون بکارم زیر اون چشمای خوشگلش آما فقط به لبخند کوچیک اما حرص داری اکتفا کردم. سلین باشهای گفت و بهم اشاره کرد که دنبالش برم. نیشگونی از بازوم گرفت و گفت: - آنا آبروم رو بردی پیش دامون خدا نگم چیکارت کنه! خدا الان چطور تو روش نگاه کنم؟! پوفی کشيدم و عذرخواهی کردم. با این که ناراحت بودم، ولی این تولد روحیم رو عوض کرد، درسته باعث فراموشی اون راز نشد ولی حالم رو ترمیم کرد. بالاخره بعد کلی زور یه دست لباس مردونه پیدا کردم. البته فقط یه تک کت جیگری و یه تیشرت آبی چون شلوارش تمیز مونده بود. سلین لباس ها رو به سمتم گرفت که گفتم: - نمیشه من نبرم؟! باز نیشگونی از بازوم گرفت و دندون هاش رو روی هم سایید و گفت: - اعصابم همین جوریش خورده، خورد ترش نکن آنا. با تردید لباس ها رو گرفتم و به سمت پلهها رفتم. با تعجب به دور و بر نگاه کردم. چه خوشگل بود! به سمت همون اتاقی رفتم که سلین گفته بود. بدون در زدن وارد شدم که صدای از داخل سرویس تو اتاق اومد که میگفت: - علاوه بر دست و پا چلفتی و پرویی... صداش نزدیک شد و از داخل سرویس بیرون اومد که هینی کشيدم و لباس ها از دستم افتاد. - بدون اجازه به حریم دیگران هم وارد میشی؛ شاید من کاملا لخت مادر زاد بودم تو باید سر رو مثل... پوفی کشيد و گفت: - حالا عب نداره لباس ها رو بده. زیر چشمی به هیکلش نگاه کردم و متوجه حرفش نشدم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part48 به چشماش نگاه کردم چشماش سیاه بود، درست مثل زندگی من، خوشگل بود، پسره جذاب بود، ولی جوری نبود که من و تحت تاثیر قرار بده، من هیچ پسری جز کامیار به چشمم نمی اومد، من کامیار و خالصانه مثل برادر دوست داشتم، حتی ممکنه این پسر یعنی دوست سلین، خیلی خوشتیپ تر از کامیار باشه، ولی برای من نه. سلین به طرف من اومد و اشاره به دامون کرد و گفت: - دختر داییم که مثل خواهرمه آنا. بعد به من اشاره کرد و گفت: - دوستم دامون. میخواستم دستم و به سمتش دراز کنم که بهش بگم" خوشبختم" یه پسر که نوشیدنی خورده بود و گیج میزد، محکم بهم برخورد کرد منم تعادلم از دست دادم محکم خوردم به پسری که حالا فهمیده بودم اسمش دامونه اونم تعادلش و از دست داد و محکم افتاد زمین و منم افتادم روش، چون تو دستش نوشیدنی داشت، کل نوشیدنیش ریخت رو لباسش و لباسش که سفید بود، به کل به گند کشیده بود، به وضعیتی که الان توش بودم نگاه کردم وضعیت خیلی ناجور بود چرا نمیتونستم تکون بخورم، هنگام برخوردمون بهم اینقدر صدا ایجاد کرده بودیم که همه توجهشون به ما جلب شده بود، همه با تعجب به ما نگاه میکردن، به خودم اومدم سریع از روش بلند شدم، که اونم سریع بلد شد، قیافش به کبودی میزد با عصابی که معلوم بود داغونه موهاشو چنگ زد، من با استرس و حالی خراب دستم و بردم خواستم لباسش که نوشیندی ریخته بود تمیز کنم و دستم کشید و خواست مانع بشه که باعث شد تمام دکمه های لباس سفیدش کنده بشه، باحیرت اول به چشماش بعد به بدن برهنه اش نگاه کردم، هیکله مردونه اش، خیلی تو چشم بود، برای منی که هیچ پسری به چشمم نمیاومد، ولی ممکنه این هیکل خیلی از دخترا رو از خودبیخود کنه، دستم فوری عقب بردم خواستم چیزی بگم که دامون باصدای عصبی و رو به سلین گفت: - این دوستت عادت داره به این که گند به زنه به خوشی های آدم؟ با خجالت به سلینی نگاه کردم که به خاطر من شرمنده شده. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part47 بعد از یه ربع با کلی گاز دادن بالاخره به تولد دوست سلین رسیدیم سلین ماشینش رو جلوی یه عمارت فوق لوکس پارک کرد از ماشین پیاده شدیم، به عمارت روبهروم نگاه کردم خیلی چراغونی بود، از عمارت لوکس فهمیدم که دوست سلین خیلی پولداره، جلوی در ورودی چندتا نگهبان بود؛ خواستیم وارد بشیم که یه نگهبان مانع ورودمون به عمارت شد و به ترکی گفت: - لطفا کارت ورودتون رو نشون بدین تا اجازه ورود بدم. سلین با اخم دلخوری کارت ورود و به نگهبان نشون داد و به ما دوتا اشاره کرد و گفت: - این دوتا هم همراهای منن. بعد عمدا پای نگهبان و محکم له کرد که صدای داد و فریاد نگهبان بلند شد، سلین رو به ما دوتا لبخند و چشمکی زد، من هم در جواب بهش خندیدم ولی از جنس مصنوعی، خنده فیک، من همین بودم ظاهر شاد ولی از درون پوسیده، درسته بعد از یک ماه از حبس بالاخره اومدم بیرون، بعد از یک ماه بالاخره لباس سیاهم رو دراوردم ولی چه فایده، من هنوز همون آنای یه ماه پیشم فقط با یک تفاوت اونم اینه که الان تظاهر به خوب بودن میکنم ولی یه ماه پیش همه از حال بدم باخبر بودن، پوزخندی زدم، پوزخندی نه از غرور از بدبختی به زندگی خودم، زندگیم جوری بود که حتی خودمم دلم به حالم میسوخت، تو این یک ماه اینقدر گریه کرده بودم که دیگه، اشکی برام نمونده بود. یه خدمتکار اومد و لباسامون و چیزهای اضافه رو ازمون گرفت. سلین اشاره به میزی کرد و همگی باهم به سمت اون میز رفتیم. صدای آهنگ گوشم رو کرد کرده بود اینقدر زیاد بود که احساس میکردم هر لحظه در حال کر شدنم، با اومدن کسی کنار سلین سرم رو بلند کردم یه پسر بود، سلین پسر رو بغل کرد و رو بهش گفت: - تولدت مبارک، پسر بمونی برام پسره که حالا فهمیده بودم دوست سلینه امروز و همونیه که امروز تولدشه. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part46 بعد از نیمساعت بالاخره آرایش تموم شد. از سلین یه لباس مجلسی کوتاه شایندار قرمز گرفتم و پوشیدم، موهام رو به سلین سپردم تا درست کنه، اون مشغول شونه کردن موهام و من در حال چک کردن گوشیم، چیز خاصی توی گوشیم نداشتم. بعد از کلی شونه کردن وقته درست کردن بود؛ بالاخره کار موهام تموم شد، به آینه نگاه کردم، شال و از روی آینه برداشتم چون سلین گفت آینه رو نباید ببینی تا بعد از آرایش کردن با دیدن خودت سوپرایز بشی. واقعا سوپرایز شدم؛ سلین ماهرانه چشمهام و آرایش کرده بود و زیبایی چشمم دو برابر شده بود، چشمم برق میزد، ولی نه برق ناامیدی از زیبایی زیاد برق میزد، درسته من از اولش چهرهی خوشگلی داشتم، اما چند ماه بود خوشگلیم از بین رفته بود، ولی حالا من واقعا خوشگل شده بودم. موهام فر بود، موهام رو صاف کرده بود. در کل همه چی خوب بود لباسمم به پوست سفیدم میاومد. تانیا و سلین با دیدنم لبخندی زدن و با خوشحالی من و بغل کردن، بعد از نیم ساعت اوناهم آماده شدن، اوناهم مثل من واقعا خوشگل شده بودن. به ساعت نگاه کردم ساعت نه شب بود، سلین زد تو سرش و گفت: - خاک توسرم! خیلی دیر کردیم، بهتر سریع بریم. من رو به هردوشون گفتم: - شما ماشین نیارین، با ماشین من بریم چون من بعد از مهمونی میخوام برگردم خونهامون. اونا بدون توجه از خونه زدن بیرون، از سلین چون لباس نداشتم، علاوه بر لباس مجلسی کفش سی سانتی مشکیم قرض گرفتم، بعد از پوشیدن کفشهام سوئیچ و گوشیم رو برداشتم و سوار بنزم شدم؛ سلین جلو و تانیا پشت نشست. بعد از یه ربع با کلی گاز دادن بالاخره به مهمونی تولد دوست سلین رسیدیم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part45 با گریه ادامه داد: - من عاشق کارنم، من عاشقشم، حتی باهاش رابطهام دارم، ولی... صدای گریهاش دیگه نذاشت ادامه حرفش رو بگه من اصلا نمیدونستم تانیا یه رابطه داره و عاشق دوست پسرشه! اشکهاش رو پاک کردم و گفتم: - باشه-باشه! اگه حالت بد میشه نگو! اصلا نظرتون چیه مهمونی نریم؟ چون تو حالت بده؟ با اخم دستش رو از تو دستم در آورد و گفت: - خفهشو! بعد از یک ماه از تو اتاق در اومدی بعد نریم مهمونی؟ بعد اشکهاش رو پاک کرد به طرف دستشویی رفت تا صورتش و بشوره. بعد از ده دقیقه از دستشویی اومد بیرون. بعد از اینکه اون از دستشویی زد بیرون من رفتم دستشویی، به آینه نگاه کردم، من که آرایش داشتم پس چرا دوباره آرایش کنم؟ خواستم بدون شستن صورتم از دستشویی بزنم بیرون که سلین با صدای بلند گفت: - صورتت و بشور مهمونی خیلی بزرگه باید بدرخشی، اصلا صورتت رو بشور خودت و به من بسپر! کلافه دوباره به سمت روشویی رفتم و صورتم و شستم، به آینه نگاه کردم از چهره خودم ترسیدم، و اشک داخل چشمهام جمع شد؛ من این بودم! آنای بیروح، با دیدن چهره بیآرایشم بعد از یک ماه، ناراحتیمهم برگشت، چرا خودم و گول میزنم و خودم رو به بیخیالی میزنم سعی کردم صدای هق-هقم و خفه کنم تا صدام به بیرون نره و بچهها رو بیشتر از این ناراحت نکنم، بعد از شستن دوباره صورتم، برای اینکه بچهها متوجه گریه کردنم نشن از دستشویی زدم بیرون، قبل از اینکه به خودم بیام سلین من و کشید و نشوند رووی صندلی. روی آینه روبهروم شال انداخت تا چهره خودم و نبینم و سوپرایز بشم بعد از آوردن وسایل آرایشهاش، شروع کرد به آرایش کردن من. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part44 بعد از فشردن زنگ در باز شد رفتم داخل، دیدم عمه خونه نیست خدمتکار خونه، من و به طرف اتاق سلین هدایت کرد. در اتاق سلین و زدم بعد از اینکه گفت بیا داخل در و باز کردم، دیدم تانیا زودتر از من اومده چشمکی بهش زدم و گفتم: - تو زرنگتر از منی! با اینکه من تو راه بودم، ولی تو زودتر از من رسیدی! تانیا لبخندی زد و گفت: - اولن سلام، دومن از خوشحالی شاخ در آوردم چون بعد از یک ماه بالاخره از تو اتاقت زدی بیرون، سومن خونه ما نزدیکه خونه سلین ایناست. بدون جواب دادن بهش، رو به سلین گفتم: - مهمونی کدوم دوستته؟ پسره یا دختر؟ سلین با شک و تردید بهم خیره شد و گفت: - پسره! چشمکی زدم و با لبخند گفتم: - خوشگله، تورش بکنم؟ با اخم از من رو گرفت و گفت: - نمیخواد تور کنی، اون خیلی خودخواهه! این حرف و با حرص گفت که متوجه شدم پسرمون چقدر سلین و حرصی کرده، خواستم برم دستشویی که دیدم تانیا سخت تو فکر و ناراحته! من تاحالا تانیا ناراحت و ندیدم، الان تانیا ناراحته؟ یعنیچی باعث شده تانیایی که هیچ موقع خنده از روی لبش کنار نمیره الان ناراحت باشه؟ من باخودم چی فکر کردم، من خیلی خودخواهپ که فکر کردم فقط خودمهستم که ناراحتم، تانیام آدمه ممکنه ناراحت بشه. به طرفش برگشتم و گفتم: - چته دپرسی؟! چی حال تو رو گرفته؟ بگو بدونیم، بلکه ماهم بتونیم نقطه ضعفت رو پیدا کنیم و به اون روش بتونیم دپرست کنیم! با این حرفم بغض تانیا شکست؛ با تعجب به دختری نگاه کردم که از ته دل گریه میکرد، من تا حالا ناراحتی تانیا رو ندیده بودم قبل از اینکه من حرف بزنم با جیغ و صدای بلند گفت: - من عاشقم! من خیلی عاشقم. رفتم کنارش نشستم و دستم و روی سرش کشیدم و شروع به نوازش کردنش کردم با اینکه من بیشتر از هر کسی به آروم کردن نیاز داشتم. رو به تانیا گفتم: - خب این کجاش بده؟! من که عشق و واسه خودم ممنوع کردم چیشده؟! من که از عشق میترسم چیشده؟! منی که فکر میکنم همه به خاطر پولم به من نزدیک میشن چی شده؟! توکه باید خوشحال باشی که حداقل از عشق نمیترسی. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part43 اولین کاری که باید بکنم، خریدن خونه مجردیه من برای مثل قبل شدن نمیتونم با بابا زندگی کنم، پس به طرف املاکیها حرکت کردم، بعد از کلی گشتن بالاخره خونه مورد علاقهام رو پیدا کردم، خونه ویلایی لب ساحل و نقلی کوچیک درست مثل خونه تو رویاهام، بعد از یک ماه بالاخره لبخندی از ته دل زدم، به صاحب املاکی گفتم که خونه رو برام نگه داره، باید فردا از بابا چک بگیرم، شاید بهم اجازه نده مستقل زندگی کنم، ولی من اگه آنا باشم اونم ردیف میکنم آدرس خونهای که میخواستم توش زندگی کنم و گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم و به طرف خونه آینده حرکت کردم؛ حتی با فکر کردن بهش حالم خوب میشد... بعد از چهل دقیقه بالاخره رسیدم، به خونه نگاهی انداختم درست مثل عکسش زیبا بود بعد از کلی دید زدن و شادی که خودم تعجب کردم تصمیم گرفتم برگردم. دوباره سوار ماشین شدم و به طرف خونه راه افتادم یهو فکری به ذهنم رسید، بهتر بود امروز و خونه نباشم به ساعت نگاه کردم با دیدن ساعت چشمام برق زد ساعت هفت عصر بود، با گوشی شماره سلین و گرفتم که بعد از کلی بوق زدن برداشت قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: - سلام خوبی؟ - سلام عزیزم مگه میشه صدای تو رو بشنوم و بد باشم؟ - حالا پرو نشو، پایهای امروز خوش بگذرویم؟ بعد از پنج دقیقه سکوت که فهمیدم تعجب کرده با صدای لرزونی گفت: - درست شنید... م؟! شوخی که نمیکن... ی؟! - به نظرت صدام به کسایی میخوره که شوخی میکنن؟ با جیغی که کشید گوشم سوت کشید. - ایول، چقدر خوششانسی تو دختر، همین امروز دوستم یه مهمونی(پارتی) دعوتم کرد، پس من با تانیا هماهنگ میکنم. - من الان بیرونم دیگه خونه نمیرم مستقیم میام خونه شما! بعد بدون اینکه منتظر جوابی از اون باشم گوشی و قطع کردم و ماشین و گاز دادم و بالاخره رسیدم خونه عمه. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part42 پس مجبور بودم به آینه نگاه کنم، روی صندلی میز آرایشم نشستم، چشمهام بستهام رو باز کردم، من تو این یک ماه حتی به آینه نگاه نکردم، باورم نمیشد این من نبودم، کورسوی ناامیدی به دلم اومد، ولی نه من جز خودم به مامان قول دادم که قوی باشم! کرم پودر رو از روی میز برداشتم و زدم به صورتم، بعد از زدن رژ و خط چشم به آرایشم خاتمه دادم، با دیدن چهرهی خودم تو آینه لبخندی به چهرهام زدم، حالا شد، شاید چهره اصلی من تو این یک ماه افسره بود و زرد، ولی خوشحال شدم از اینکه تونستم این افسردگی و با لوازم آرایشی بپوشونم. حالا وقته لباس بود؛ به طرف کمد رفتم مانتویی در آوردم با فهمیدن اینکه اینجا ترکیه است مانتو رو گذاشتم سرجاش و یه بالای ناف لیمویی برداشتم و شروع به عوض کردن لباسم شدم، از تو کشوی کمد لباسم، شلوار لی قد نودی برداشتم و پوشیدم، بعد از یک ماه بالاخره لباس مشکیم و در آوردم. شونه رو از میز برداشتم و شروع به شونه کردن موهای لختم شدم، تصمیم گرفته بودم امروز موهام و دم اسبی نبن دمو باز بزارم، به طرف آینه قدی اتاقم رفتم؛ من الان کاملا آماده بودم، دستم و به طرف آستین سه ربع و یغه بالای ناف بردم و صاف کردم، فقط یک چیزی کم بود ساعت، ساعت مچی مشکیم و برداشتم و به دستم بستم و دوباره تو آینه قدی به خودم نگاه کردم؛ بالاخره آماده شدم! بعد از زدن عطر از اتاقم خارج شدم سوار آسانسور شدم و دکمه یک رو فشردم بعد از رسیدن به طبقه اول آسنا با دیدن من اول تعجب بعد لبخندی ملیحی زد، پوزخندی زدم و طرف آسنا رفتم ازش سوئیچ و گرفتم و بیحرف از خونه زدم بیرون، بابام ماشین بنزم تو ایران فروخت منم به لج گفتم جفت همون ماشین و میخوام و واسم گرفته بود. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part41 #یکماهبعد یک ماه گذشت، یک ماه از مرگ مامان، یک ماه از روزی که" آسمون قلبم بی خورشید شد میگذره" یک ماه از فهمیدن اون راز، یک ماه از بدبختی من گذشت. تو این یک ماه نه غذا خوردم نه درست و حسابی خوابیدم، فقط به عکس مامان که بالای سرم بود نگاه میکردم و بغض میکردم حتی توان گریه کردنهم نداشتم، بهادر دیگه بهم زنگ نزده بود، فکر کنم فهمیده به اندازه کافی من رو عذاب داده، دیگه ولم کرده به حال خودم، خدا آخه نمیشه تا کی میخوام اینطوری باشم؟ تا کی مثل افسردهها باشم؟ من افسردگی نگرفتم پس مشکل من چیه؟ آدمی که قرص آرامشبخش میخورده مشکلش چیه؟ خدا فقط من دارویی برای درمانم میخوام، حتی تو این یک ماه با بچهها(سارینا، مارینا و کامیار) حرفمهم نزدم و با سلین و تانیا که همش تو این یک ماه بهم اصرار میکردن برم بیرون، باهاشون بیرون نرفتم. دیگه بسه دیگه باید به خودم بیام، من با افسردگیم مامان رو تو گورش میلرزونم، مامان همیشه غمگین بود. حداقل با مردن از این زندگی راحت شد. من با افسردگیم اون و تو اون دنیاهم راحتش نمیذارم، من میشم همون آنای دو ماه پیش، باید قوی باشم، باید امید به زندگی داشته باشم من نباید آنایی باشم که یک هفته پیش میخواست خودکشی کنه، امروز یهذره حالم بهتر از قبله، من نمیخوام آنای چند سال پیش بشم شاد و شوخطبع من فقط میخوام آنای دوماه پیش بشم، شاید دیگه شوخطبع نبودم ولی بهتر از حال الانم بود. من قویم! من سر پا میشم! بعد از یک ماه بالاخره از روی تخت بلند شدم، رفتم دستشویی به آینه نگاه نکردم، چون میدونستم با نگاه کردن به آینه، بازم ناامید میشم، پس فقط صورتم و شستم و زدم بیرون، من میخوام برم بیرون باید آرایش میکردم تا صورتم از رنگ پریدگی در بیاد. # -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part40 صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم، یادم افتاد به خاطر زنگ زدن بهادر، شب چقدر کابوس دیدم رفتم دستشویی و بعد از کارهای مربوطه به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود امروز مراسم تشبیع جنازه مادرم بود. از اتاقم زدم بیرون سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه اول با دیدن آسنا که داره خونه رو جارو برقی میکشه ناخوداگاه لبخندی به لبم نشست، صبحبخیری گفتم و با لبخند جوابم و داد بابا طبقمعمول شرکت بود و داداشهام هم به قولی دست راست بابا، با صدا کردنم توسط آسنا که میگفت: - صبحونت رو حاضر کردم تو آشپزخونه است. تشکری کردم و به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن میز رنگارنگ مثل گذشته چشمهام برق نزد، منی که تو خانواده لقبم شکمو بود ولی الان اشتها خوردن صبحونه رو نداشتم اشتهام کور شده بود همش با یاد اینکه مامانم پیشم نیست روانی میشم. من بدون مامانم نمیتونم قطره اشک سمجی که از گوشه چشمم روان شد و پس زدم و از آشپزخونه خارج شدم و طرف آسانسور رفتم و دکمه طبقه سوم و فشردم بعد از رفتن به اتاقم شروع به عوض کردن لباسخوابم با لباس عزاداری مشکی شدم که صدای در نشون دهنده اومدن مهمونهای مراسم و میداد. بعد از چند ساعت مراسم تموم شد مراسم رفتن مامان از پیش ما! به عکس بزرگ مامان که با میخ به دیوار چسبیده شده بود خیره شدم، مامان کجایی ببینی تک دخترت داره نابود میشه؟ حالم خیلی بد بود احساس حقارت میکردم، احساس بچهی یتیم بودن داشتم، شاید یه بابا دارم، ولی من فکر میکردم که اون بابامه، الان فهمیدن این بابا همون مردیه که بلاهایی وحشتناکی سر مامان آورده. جز مامان، بابامهم مرد و من یتیم شدم من آدمی درون گرام دردام رنجهام بروز نمیدم ولی دیگه اینقدر ریختم تو خودم کم مونده فوران کنه دیگه چقدر سختی خواستم به سمت اتاقم برم سرگیجه گرفتم میخواستم بیافتم زمین که، با نشستن دستی روی شونم تعادلم و حفظ از فکر به زندگی زهرماری که داشتم در اومدم دیدم سلینه که با لبخند حال من و میپرسه منم با گفتن کلمه خوبم از سرم بازش کردم. هه چی توقع داشت خوب باشم؟ کسی که مامانشو از دست میده خوبه؟ -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part39 از حالت پرواز خارجش کردم دیدم دو تماس بی پاسخ از کامیار و یک تماس بی پاسخ از سارینا بهشون زنگ زدم بعد از کلی ابراز دلتنگی و حرف زدن در مورد آینده گوشی و قطع کردم. تقریبا ساعت سه و نیم شب بود؛ کتابی رمانی رو که تا نصف خونده بودم و برداشتم از روی تخت بلند شدم و روی صندلی نشستم برق اتاق رو خاموش کردم و چراغ مطالعه رو روشن کردم، عینک مطالعه رو هم از روی میز برداشتم و شروع کردم به خوندن ادامه رمان، همین که میخواستم ورق بزنم گوشیم زنگ خورد با تعجب که کی میتونه تو این ساعت بهم زنگ بزنه گوشی رو برداشتم اینقدر غرق کتاب خوندن شده بودم که چشمام میسوخت. به شمارهای که بهم زنگ زد نگاه کردم ناشناس بود، یاد شماره بهادر که با خط ناشناس بهم زنگ میزد افتادم. نکنه خودش باشه دقیق به شماره نگاه کردم، نه این شماره شبیه به اون شماره نبود، پس زدم رو دکمه سبز که صدای کلفت و خش دار مردی به گوشم رسید که گفت: - سلام، فکر کردی از دستم خلاص شدی، گفتم که من میشم کابوس زندگی تو بهادر، رهات نمیکنه... با گفتن کلمه بهادر لرزی به بدنم وارد شد، دیگه بقیه حرفهاش رو نفهمیدم و فوری گوشی رو قطع کردم این مرد روانی از چند تا سیمکارت واسه ترس و کابوس شدن تو زندگی من استفاده میکنه؟! این شمارشم گذاشتم توی لیست سیاه، وقتی که بهادر زنگ زد ذوق کتاب خوندنمهم از بین برد. گوشی و گذاشتم روی میز و چراغ مطالعه رو خاموش کردم. خودم و انداختم روی تخت و با فکر کردن به آینده نامعلوم و اینکه این بهادر این سری چطوری میخواد عذابم بده و بشه کابوس زندگی من خوابم برد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
منکوب #part38 بعد از کلی احوالپرسی و رفع دلتنگی سمت عمو رفتم و اون رو هم بغل کردم. روی مبل، کنار سلین و تانیا نشستم و رو به همشون گفتم: - مراسم تشبیع جنازه مامانم کیه؟! قرار نیست که فراموش بشه؟! با این حرفم همه اخمهاشون رفت توهم بابا با لبخند مصنوعی گفت: - عزیزم این چه حرفیه؟! معلومه که فراموش نمیکنیم مگه میشه؟! بعد بدون اینکه کسی بشنوه زیر لب گفتم، آخه راحت با مرگش کنار اومدین انگار هیچی نشده و فراموش کردین، به یه نقطه خیره شده بودم که عمه گفت: - آنا جان! الان وقت این حرف بود؟ ما دور هم جمع شدیم که خوشحال باشیم! یه ابروم و انداختم بالا و به حالت تمسخر و تعجب رو به عمه گفتم: - عمهجون، من مامانم و از دست دادم، قرار نیست خوشحال باشم، مثلا عزادارم، مثل اینکه شما زود با مرگ مامان کنار اومدی! عمه جوابی نداد. بعد از کلی حرف زدن خدمتکار ما رو صدا کرد و گفت شام حاضره، بعد از خوردن شام کمی گپ زدن همه رفتن خونهشون، ساعت یک شب بود و من اصلا خوابم نمیاومد. میخواستم برم اتاقم که صدای آیفون بلند شد، وایستادم تا خدمتکار در و باز کنه دیدم آرین و آریا خسته و کوفته از در اومدن تو، کلا فراموش کرده بودم که داداشهام امشب تو دورهمی نبودن، این وقت شب از کجا میان، بدون سوال کردن رفتم سمت آسانسور داداشهام هم با من اومدن تو آسانسور یادم افتاد که اتاق خواب اوناهم تو طبقه سومه، سلام ریزی بهشون کردم آریا فقط سر تکون داد و آرین هیچ جوابم و نداد، بعد از صدای خانم که اعلام کرد طبقه سوم از آسانسور خارج شدم. رفتم طرف اتاقم، خدمتکار لباسی که امروز عوض کرده بودم و برداشته بود، فکر کنم انداخته لباسشویی، خودم و انداختم روی تخت، ولی هر کاری کردم خوابم نبرد. چون تو هواپیما خوابیده بودم، پس بهتر بود یه دوش بگیرم، لباسهای خوابم و گذاشتم روی تخت و رفتم طرف حموم، بعد از یک ساعت دوش خودم و با حوله خشک کردم و لباس خواب خرگوشیم رو پوشیدم، ولی بازم خوابم نگرفت، از روی پاتختی گوشیم رو برداشتم، گوشیم از وقتی که توی هواپیما بودم، حالت پرواز بود -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part37 داداشهام دوقلون، ولی هر کدومشون اتاقهای جدا یی برای خودشون دارن. به اطراف بالکن نگاه کردم، نما از بالکن خیلی قشنگ بود و جا توی دلم باز کرد، با وجود زیبایهاش، تهران توی دلم یه چیز دیگهایِ! اومدم تو اتاق و در بالکن رو بستم، لباسهایی که تو چمدون داشتم و گذاشتم توی کمد و خودم رو انداختم روی تخت، اینقدر خسته بودم که با همون لباسها خوابم برد! *** با صدا کردنم توسط کسی چشمهام رو باز کردم دیدم سلینِ که داره صدام میکنه و تانیا بهش میگه بزار بخوابه! با لبخند بهشون نگاه کردم، بیخیال اون دوتا از تخت بلند شدم رفتم دستشویی اتاقم، صورتم رو شستم و از سرویس بیرون زدم. دیدم تانیا و سلین روی تخت نشستن، بدون توجه به اون دوتا در کمد و باز کردم. لباسهای میخواستم بپوشم از تو کمد بیرون اوردم روی تخت انداختم. واز تو کمد بالای ناف و شلوار تنگ مشکی بود که برداشتم و در حضور تانیا و سلین لباسها رو پوشیدم. سلین عاشق شونه کردن مو بود، به خصوص موی بلند! از تو کشو میز آرایشم شونه رو برداشت من هم بیحرف رفتم نشستم روی زمین و اون دوباره روی تخت نشست تا راحتتر بتونه موهام و شونه کنه، با شونه کردن موهام حسابی حال کردم، ولی هر از گاهیم سلینخان موهامرو میکشید... وقتی شونه کردن موهام تموم شد از روی میز آرایشم تل حدیم رو برداشتم و زدم به سرم تا موهای جلوم بره بالا، موهام با کش نبستم چون تانیا گفت:«باز بزاری قشنگتره» با هم از اتاقم زدیم بیرون، دکمه یک رو فشار دادم، چون اتاق پذیرایی و مهمون طبقه اوله، وقتی آسانسور وایستاد، اول من بعد اون دوتا(سلین، تانیا) از آسانسور بیرون اومدیم. من یه دونه عمه و یه دونه عمو دارم، وقتی رفتیم تو پذیرایی سرم و بلند کردم دیدم، عمه(مامان سلین) روی مبل نشسته، داره با ناخونهای مانیکور شدهاش بازی میکنه و عمو و بابا سخت در حال حرف زدن هستن باصدای بلند به همشون سلام کردم که همه سرشون و بالا بردن عمه با دیدنم لبخندی زد رفتم کنارش و بغلش کردم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
. #منکوب #part36 هه چقدر منتظر بود تا مامان بمیره تا بیاد اینجا و با من زندگی کنه؟ اینجا اصلا باب میل منم نبود... تا به خودم اومدم زن میانسالی اومد و چمدون و ازم گرفت و بهش دقیق نگاه کردم، روپوش سفید تنش بود، این زن خدمتکار بود؟ بابام کی این همه برنامه ریزی کرده؟ مامان من دوست نداشت یه خونه خدمتکار داشته باشه! کی وقت کرده خدمتکار استخدام کنه؟ زن میانسال به آسانسور اشاره کرد. باهم وارد آسانسور شدیم. زن میانسال دکمهی طبقه سومو فشار داد، پس اتاق من طبقه سوم بود؟ خوشحال بودم که اتاق من بالکن داره. من ترکی بلد بودم بابام من و به اجبار فرستاده بود کلاس تا ترکی استانبولی یاد بگیرم، به ترکی به زن گفتم: - سلام من آنا هستم شما؟ زن لبخند مهربونی زد و به فارسی گفت: - خانم من آسنات هستم، خوشبختم. از اینکه این زن فارسی بلد بود تعجب کردم و گفتم: - شما ایرانی هستید؟ - بله خانم من ایرانیم ولی واسه درمان مریضی بچم، به ترکیه اومدیم. با عصبانیت گفتم: - اینقدر بهم نگو خانم، من اسمم آناست اصلا عادت ندارم بهم بگی خانم فهمیدی؟ بعدشم انشالله پچهتون به زودی خوب بشه. زن میانسال که حالا فهمیده بودم اسمش آسناست با خجالت گفت: - اما خانم من... قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: - همین که گفتم. بعد بدون توجه به اون از آسانسور زدم بیرون دنبال آسنا حرکت کردم یه سالن خیلی بزرگ بود که داخلش سه تا اتاق داشت. آسنا دری رو باز کرد که فهمیدم اتاق منه، اتاقم خیلی بزرگتر از اتاقی بود که ایران داشتم، بابام حتی تا تختمهم خریده بود. تخت دو نفره کنار تختم پنجره و در بود، در و باز کردم، این در رو به بالکن بود، لبخندی زدم، جز این در سه تا دره دیگه تو بالکن بود که فهمیدم، اتاق داداشامهامه -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part35 من الان بیست سالمه، همیشه پچه بودم و بچگونه رفتار میکردم، ولی با فهمیدن راز خونوادگی تازه دارم احساس بزرگی میکنم حتی الان احساس بیست ساله بودنم نمیکنم حس میکنم چهل سالمه، من اون آنایی که همیشه چشماش برق میزد نبودم، چشمای من از گریه زیاد قرمز شده و برق چشمم به برق ناامیدی تبدیل شده. - تانیا وقت این حرفاست؟ من تازه دو روزه مامانم و از دست دادم، توسط قاتل مامانم دزدیده شدم، امروز میخواییم مراسم تشبیع جنازه مامانم و بگیریم تو به فکر لباسی؟ محیطی که الان بودم خفه کننده بود، احساس میکردم که نمیتونم نفس بکشم، شاید چون من هیچ جا رو به تهران ترجیح نمیدم، از اونه. تانیا ناراحت دستم و گرفت و گفت: - قسم میخورم نمیخواستم ناراحتت کنم، درد و بلات بخوره تو سرمن. تو همین حین صدای سلین اومد که گفت: - الان وقت این حرفهاست بریم خونهی جدیدت رو ببین. بدون جواب دادن بهش باهم راه افتادیم، بالاخره رسیدیم قبل از وارد شدن به خونهم به نمای بیرونیش نگاه کردم، نمای خونه دو برابر زیباتر از نمای بیرونی خونهمون تو ایران بود، سه طبقه بود، طبقه آخر یا همون سوم بالکنی داشت، و روی بالکن پر از گلهای رنگ و رنگی بود، که مامانم با عشق گلها رو کاشته بود هر طبقه دو سه تا پنجره داشت، دیوارهی خونه با کاشی طلایی، نمای بیرون خونه رو روشنتر کرده بود. اینجا خونه نبود عمارت بود، بی توجه و بیخیال با کلیدی که بابا تو هواپیما بهم داد در و باز کردم رو به تانیا و سلین گفتم بیاین تو، ولی اونا گفتن بهتره تنها باشی ما شب میام پیشت، الان ساعت پنج بود، خودمم دوست داشتم تنها باشم، به خاطر همین سری تکون دادم و وارد خونه شدم. این خونه خیلی عجغ-وجغ بود، مامانم همیشه ساده بودن و دوست داشت، چون قرار بود منم بیام ترکیه بابام خونه قبلی و فروخت و خونهی که داشت میساخت و ساختش تموم شد اسبابکشی کرد. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part34 بعد دستشرو وسط گذاشت و من و تانیا هم دستهامون رو روی دست سلین گذاشتیم رو به بچهها گفتم: - یک، دو، سه، همیشه با هم. با گفتن همیشه باهم همه دستهامون رو بالا بردیم که بابا رو به ما سه تا گفت: - بچهها راه بیافتین بقیه حرفهاتونرو توی خونه میزنین. من و تانیا و سلین بیتوجه به بابا راه افتادیم تو خونه، خونهای که نمیدونم چطوری میخوام زندگی کنم، به اطراف نگاه کردم، ترکیه! ترکیهای که بابا اصرار میکرد باهاش بیام اینجاست. بابام چقدر میتونه بد باشه؟ با کاری که با مامانم کرده منم میخواست ازش جدا کنه؟ کو آنایی که هیچ وقت قرار نبود تهران رو ترک کنه، درسته چندبار برای دیدن عمه و عموهام به ترکیه اومدم، ولی نه به قصد زندگی بلکه قصد تفریح، با تکون دادن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم. دست سلین بود، که گفت: - کجایی پس یک ساعته دارم صدات میکنم. - ببیخشید فکرم درگیر بود، نفهمیدم، چیزی میخواستی بگی؟ - بیخیال، مهم نیست! سری تکون دادم. به راهم ادامه دادم، بابا اصرار کرد که با تاکسی بریم خونه جدید، ولی من دوست داشتم کشور عزیزی که یه جورایی مهمون ناخونده محسوب میشم رو ببینم؛ درسته قبلا دیدم ولی نه به صورت دقیق هیچ وقت دقت نکردم چون نمیدونستم قراره سرنوشتم عوض بشه. تا به خودم بیام کسی از پشت شالی که بسته بودم تا موهام رو بپوشونه رو از سرم کشید برگشتم پشت دیدم تانیاست. چشم غرهی بهم رفت و گفت: - اینجا ایران نیست که حجاب کردی ترکیه است، از فردا باید تاب شلوار بپوشی! به سرخوش بودنه تانیا حسودیم میشد، خوش به حالش که همیشه شاده من تاحالا اون و ناراحت ندیدم. بیفروغ، بیحس بهش نگاه کردم، من اون آنای نبودم که همیشه با خنده جوابش و میداد، من بزرگ شدم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part33 به دورور فرودگاه نگاه کردم، یعنی سرنوشت جدید و اصلی من از اینجا شروع میشه؟ خدا چه سرنوشتی دارم؟! من دیگه شومترین راز زندگیم و میدونم چطوری به زندگی ادامه بدم؟ محل دفن ناراحتیهام تو تهران بام تهران بود، الان چطوری ناراحتیم رو فروکش کنم؟ با کشتن خودم؟ با خودکشی، با قرار گرفتن دستی توی چشمم، تعجب کردم، دستها رو لمس کردم، دستی نرم و لطیف، به ناخنهاش دستم زدم، ناخنهای بلند و نوک تیز این دست مال دختر بود، یا متعلق به تانیا یا متعلق به سلین، اسم هر دو رو باهم بیان کردم، که صاحب دست ، دستش رو از چشمم برداشت، نگاه کردم ببینم صاحب اون دست نرم کیه؟ درست حدس زده بودم، اون دست متعلق به تانیا بود. بغلش کردم ولی نه مثل وقتی که من برای تعطیلات یا مهمونی به ترکیه میامدم، با جیغ بغلش میکردم، الان بغل کردم، ولی سرد، خسته درسته من تانیا رو خیلی دوست داشتم و دارم، باعث حال خوب منه، ولی نه تو زمانی که عزیزم و از دست دادم، با این برخوردم تعجب کرد و گفت: - آنا، خودتی؟! چرا اینقدر بیفروغ؟! چرا اینقدر افسرده؟! چشمات گود افتاده رنگ پوستت زرد شده! هر وقت من و میدیدی اطرافیانت واست مهم نبود میپریدی بغلم و جیغ میزدی! با بیحسی نگاهش کردم. درسته من اولش شاد بودم بعد خونسرد و بیحس، الان افسرده. من هنوز بیست سالمه وقتی بزرگ شدم حالم چی میشه؟ رو به تانیا گفتم: - درسته من شاد بودم خندون بودم، شلوغ کار بودم، ولی اینا تو گذشته بود. نکنه توام میخوای ترکم کنی؟ چه انتظاری از من داری؟ من مامانم و از دست دادم. تو بغل کسی فرو رفتم دیدم سلین اون بدون اینکه بهم چیزی بگه، بغلم کرد و گریه کرد من هم بغلش کردم و با هم گریه کردیم که تانیا گفت: - عزیزم، میدونم مامانتو از دست دادی، ولی من بهت قول میدم هیچوقت تنهات نزارم. همیشه اخلاقش خوب بود، عوض اینکه من و تحط فشار بزاره، بهخاطر این حرفم گلایه کنه، بهم امید داد که عزیزانی دارم که من و ترک نمیکنن، بعد تانیا هم من و سلین که هم و بغل کرده بودیم بغل کرد. بغل سه نفره و گفت: - من هیچوقت شما رو ترک نمیکنم، شما دوتا خواهرای من هستین! سلین میون گریه با خنده گفت: - بیاین یه قولی بدیم، که هیچوقت، هم و تنها نمیزاریم، حتی تو شرایط سخت، حتی تو شرایطی که مجبور باشیم هم و ترک کنیم، ولی بمونیم و بسازیم، شاد باشیم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part32 با تعجب بهش نگاه میکردم، چون احساس میکنم داداشهام من و دوست ندارن، ولی داداش آریا داره با لبخند نگاهم میکنه... به خودم اومدم دیدم تو بغل گرم داداشمم. - چه خبره؟ چیشده؟ اینقدر بدبختم که تو اومدی پیش من؟ من بعد مامانم به محبت هیچکس احتیاج ندارم! - من همش از تو فاصله میگرفتم، میخواستم طوری وانمود کنم که از تو متنفرم، ولی وقتی دزدیده شدی قلبم تیکه-تیکه شد، غرورم تیکه-تیکه شد چون نتونستم برای تو برادری کنم. من و ببخش آنا. با چشمای اشکی بهش خیره شدم، چرا باید از من متنفر بشه؟ من چه گناهی کردم؟ - مگه چیکارت کردم؟ من چه بدی در حقه تو کردم؟ - علتش رو نمیدونم، ولی تنها کسی که من و آرین و دوست داشت، بابام بود ولی تو نور چشم مامان بودی. با پوزخند گفتم: - نیازی به محبت هیچکدوم ندارم، مامان هم تو رو هم داداش دوقلوت(آرین) رو دوست داشت، ولی شما بیلیاقتین نفهمیدن، آخه چطور میخوای مامان شما رو دوست داشته باشه؟ شما از بین مامان و بابا، بابا رو انتخاب کردین. آریا از اینکه کلمه بابا رو این همه با نفرت بیان میکنم تعجب کرد، حق داره اینها هیچکدوم نمیدونن، ولی بابام برای من مرد. - چرا اینقدر با نفرت اسم بابا رو صدا میکنی؟! درسته بابا تو رو مامانو ول کرد، ولی واستون کم نزاشت! همه چی واستون تعمین کرد! بعد بیتوجه به من پیش آرین رفت، محبتش همین قدر بود؟ همین که اومد کافیه، شاید باهاش بد برخورد کردم، ولی من اینقدر بدبختم و کم بود محبت دارم که با یه ذره حرف داداش آریا دلم شاد شد، شاید نفرت آریا نسبت به من کم بشه، ولی آرین چی؟ اون هیچ وقت باهام خوب نمیشه؟ با یاد آوری کردن تنها بودنم اشکام جاری شد، از شیشه هواپیما بیرون رو نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد. * با صدا زدنم توسط کسی چشمام رو باز کردم، دیدم بابا داره صدام میکنه: - دخترم، رسیدیم پیاده شو. با گفتن رسیدیم مثل سیخ وایستادهم، یعنی به همین راحتی از ایران دلکندم، بابا که هعی من رو تکون میداد پس زدم چمدونم و برداشتم و از هواپیما زدیم بیرون. تا برسم خونه جدید و اونجا بخوابم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#part31 عقربههای ساعت، چهار رو نشون میداد. ما ساعت یازده پرواز داشتیم، چمدونم رو باز کردم و شروع به پر کردنش کردم. بعد از جمع کردن چمدون به سمت حموم رفتم و بعد از یک ساعت از حموم خارج شدم. اینقدر خسته و بدنم کوفته شده بود که توان هیچ چیز رو نداشتم، الان فقط به خواب احتیاج داشتم. با فکر کردن به مامان مهربونم، مامانی که برام مثل خواهر و رفیق بود، درسته شاید بیشتر اوقات دانشگاه بود ولی همیشه کنارم بود مثل بابا ما رو ول نکرد مثل بابام فقط تو روزای سخت یا شادی کنارم نبود، مامانم همیشه پیشم بود، مامانم کسی بود که با ذوق و شوق به حرفام گوش میداد من از رازام براش میگفتم یا موقعی که ناراحت یا دلگیر بودم باهاش درد و دل میکردم و آرومم میکرد، مامانم یه فرشته بود که من بهش خیلی وابسته بودم و مامانم من رو کامل میکرد. حالا بدون اون کامل نیستم لبخند تلخی زدم و به خواب رفتم. * با تکون خوردنم چشمام رو باز کردم که دیدم بابام داره صدام میکنه. - دخترم، دخترم بلند شو ساعت دهه! یه ساعت دیگه پرواز داریم. بدون جواب دادن به بابا رفتم دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. وقتی از دستشویی زدم بیرون با جای خالی بابا مواجه شدم. لباسهایی که حاضر کردم رو پوشیدم و چمدون به دست از خونه خارج شدم و سوار ماشین بابا شدم. بابا گفت هریچی مربوط به ایرانه اینجا میمونه تا خاطرات بد هم تموم بشه. تو دلم به این حرف بابا حسابی خندیدم چون مشکلات ما وسیلهها نبودن! مشکل اصلی خود بابا بود... حتی نذاشت من ماشینم رو بیارم به خاطر همون سوار ماشین بابا شدم. وقتی رسیدیم فرودگاه، پرواز ما رو اعلام کردن، قبل از پرواز از بهترین دوستهام که هیچوقت تنهام نذاشتند، مارینا، سارینا و کامیار خداحافظی کردم، قهر بودیم، ولی هر چیزی جای خودش. میخواستم سوار هواپیما بشم ولی قبلش از پشت شیشه فرودگاه به تهران نگاه کردم، من همیشه عاشق تهران بودم؛ باورم نمیشه دارم از اینجا دل میکنم، نه تنها از تهران، بلکه از دوستهام. خاطرههام، سرنوشت اصلی من تو ترکیهس؟ سرنوشت من چطوری میشه خدا؟ وقتی متوجه تلخترین راز زندگیم شدم. اشکهام رو پاک کردم و سوار هواپیما شدم. هواپیما شروع به حرکت کرد و از زمین بلند شد، از شیشه هواپیما به تهران بزرگ نگاه کردم، با بلند شدن هواپیما تهران کوچیک و کوچیکتر میشه. تهران من از دور قشنگه، درست مثل بعضی از آدمها، درست مثل بابام، من از بابام هیچی نمیدونستم به خاطر همون دوستش داشتم و برام زیبا بود ولی وقتی از نزدیک شناختمش و رازهاش رو فهمیدم ازش متنفر شدم! بابای خوشگل من برام زشت شد... الان دیگه مثل پدر بهش نگاه نمیکنم مثل یک متجاوز بهش نگاه میکنم، تو حال خودم بودم که دستی به شونم نشست، با دیدن داداش آریا متعجب بهش خیره شدم. -
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/topic/5855-رمان-منکوب-فاطمه-آرمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درخواست کاور رمان- 14 پاسخ
-
- 1
-