-
تعداد ارسال ها
175 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده
-
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
# پارت۱۴ با دستانم گلویم را چنگ زدم تا از این خفگی، از این باتلاقی از جنس عشق، خلاص شوم. چشمهای زدوده از اشکهایم را بهم فشردم و خدایم را زیر لب صدا زدم و حال عشق دیرینهام را که اکنون نزد اوست جویا شدم. با صدای زنگ گوشیم، با دستانی که از غم دوری عشق میلرزید، اشکهایم را پاک کردم و با همان دست گوشی را جواب دادم. ـ سلام آتوسا، خوبی؟ کلمه خوب چه بود؟ من حالم معرکه است. حال پرندهای را داشتم که در قفس به سر میبرد؛ بیرون قفس پرندهی دیگری بود. آن پرنده قفس در تلالم رسیدن به پرندهی بیرون بود، اما قفس مانع وصال بود. من هم پر میزنم، تلاش میکنم اما یارم را نمیبینم. ـ مرسی، تو خوبی؟ دست از راه رفتن برداشتم و به دیوار نوشته شده تکیه دادم. با دست مانع افتادنم شدم. - هیچ خبری ازت نیست دختر، زنگ زدم ببینم به خودت اومدی یا نه. حال خوب بعد مرگ شاهین، به خودم اومدن است؟ پروانه به دلیل عشقش به شمع سوخت اما دم نزد زیرا سوختن را لذیذ میدانست. من بعد نبود عشق اگر به قول این دیوانهها به خودم بیایم، این بیخیالی من را میکشد. من از این درد و رنج لذت میبرم، زیرا نمایان عشق من به شاهین است. - خوبم مرسی، تو خوبی؟ راستی، آره به خودم اومدم. از طرز حرف زدن من خوشش نیامد؛ از پشت گوشی به خوبی میتوان آن را حس کرد. کاش مانند پادشاه جمشید جامی داشتم که دلبری تو را در آن دنیا میدیدم. مردم نامرد میگویند: "خیلی دلت شاهین را میخواهد." خب، تو هم برو پیش او. خودکشی؟ اما این کنار من بودن را شاهین نمیپسندید. - ببین آتوسا جان، ما تصمیم داریم دوباره اکیپی دور هم جمع شیم؛ از توام میخوایم بیای. نبود او میان آن جمع آشنا چشمک میزند درست مانند ستارهی دلم. آن پنج ستاره در نبود او که روشنایی ایجاد نمیکنند در دلی که فقط دلش او را میخواهد. چگونه به این راحتی با نبود او کنار آمدن؟ درست است که میگویند آدمها بی وفا هستند؛ ای یار زیبا روی من، من را چگونه میان این بیمعرفتان تنها گذاشتی؟ - نه، من خستم؛ ایشالا یه روز دیگه. نفس بلندی کشید جوری که صدای نفسهایش پشت خط شنیده میشد. - آتوسا، میشه به خودت بیای؟ فکر کردی گفتی خوبم باورم شد؟ میدونی که شاهین چقدر دوست داشت. به نظرت اون از این همه ناراحتی، افسردگی و داغونیت خوشحال میشد؟ لعنتی! تو با این کارت اونو تو گورش میلرزونی. با این حرف، دستم رو روی بلندگوی گوشیم گذاشتم و آروم آروم از دیوار سر خوردم و نشستم. اشک ریختم و دستم را روی دهنم فشردم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۳ هق هق کنان از جایم برخواستم و دستانم را بیجان بالا آوردم. - خداحافظ شاهینم، دوباره میام کنارت. فکر نکنی فراموش میکنم. قدم در عقب کشیدم و لنگان لنگان از خانه کنونی عشقم دور شدم. دستانم را مشت کردم و روی قلبم کوباندم. قلب ویران شدهی من، به دیدن یارت آمدی، پس چرا دلتنگیت برطرف نشد؟ چرا اینگونه بیقراری؟ شاهین، ای کاش زنده بودی. من اینقدر خودخواه نیستم که بگویم به خاطر من، به خاطر مادری که در نبود پسرش افسرده شده. نمیگویم من بی تو حالم خوب است، این حرف دروغی بیش نیست. نمیگویم من به تو نیاز ندارم، زیرا این سخن کذب است. اما من دیگر مهم نیستم، اما مادرت، خواهرت به تو خیلی نیاز دارند. با هر قدمی که جلو میگذاشتم، قبرستان بیشتر از من فاصله میگرفت. در حال قدم زدن بودم که با دیدن موتوری که لبالب من حرکت کرد و سبب شد نسیم خنکی صورتم را نوازش کند، یاد آن روز نحسی که قرار بود زیبا شود، افتادم. کمد را باز کردم و از درونش یک شال برداشتم و با پوشیدن دمدستیترین مانتو، در کمد را بستم. به آینه نگاه کردم. خاک تو سرت آتوسا، عشقت در حوالی است و قرار است بیاید و تو اینقدر بیروحی؟ فورا رنگ و لعابی به خود زدم. خواستم از اتاق بیرون بیایم که محکم دستی بر سرم کوبیدم. ای دختر سر به هوا، اصلا قصدش دیدن تو نیست که داری میری و اصل کاری رو فراموش کردی. دوباره به اتاق بازگشتم و با هزار زحمت شناسنامهام را پیدا کردم. دوباره به آینه نگاه کردم و از شدت هیجان جیغ کشیدم. باورم نمیشد، یعنی بالاخره زمان وصالمان رسید؟ البته ما جدا نبودیم، اما شاهین قرار بود به محضر برود و وقت بگیرد تا به طور رسمی مال هم شویم. شاهین به من قول داده بود امروز برود محضر، دوباره بازگردد و من را به آلونک عشقمان ببرد. باورش برایم خیلی سخت بود، یعنی من و شاهین و خانهای که با محبت آبادش میکنیم. آی دختر، باز دیر کردی! دویدم و با دو خودم را به در رساندم. بعد از باز کردن دروازه، اندام ورزیده و مردانهای که با ژست خاصی روی موتور نشسته بود را دیدم. در دلم قربان صدقهاش رفتم. - سلام عزیزم. من دهان باز در حالی که از شادی و مات بردگی آب دهانم میرفت، خیره او شده بودم. - عزیزم خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ با تکان دادن دستش جلوی صورتم به خودم آمادم، من تمام مدت غرق تماشای او شده بودم. - آتوسای من! کجا ماتت برده بود؟! از این حرفش خجالت کشیدم، این مرد قرار بود همسرم شود، جدا از اینها ما سه سال در تب هم میسوختیم، پس چرا اینقدر خجالت میکشم. با عشق لبخندی زدم و دو دستی شناسنامه را تقدیم او کردم. - آتوسا چه حسی داری؟ دارم میرم محضر تا نوبت رسیدن بهممون و بگیرم میدونی یعنی چی؟ یعنی من و تو قرار خوشبختترین زوج دنیا بشیم. با حرفش اشک در چشمانم حلقه زد، با دیدن اشکهایم اخمهایش را درهم کشید او اصلا طاقت اشکهای من را نداشت، با انگشت بر دماغم زد و لپم را کشید. - عزیزم نبینم اشکهات رو! اشکهای تو سیل میشه و کل زندگیم رو ویران میکنه میدونی یا نه؟ با سخنش اشکهایم به خنده تبدیل شد با صدای بلند خندیدم، دستم را بالا بردم و خداحافظی کردم او به موتورش استارت زد و گاز داد. بیرون کوچهی ما به خیابان میرسید شاهین موتورش را گاز داد و به خیابان رسید اما ناگهان ماشینی با سرت بر موتورش کوبید. با دیدن صحنه روبهرویم جیغ بلندی کشیدم، با دو خودم را به پیکر غرق در خون شاهین رساندم، سرش را روی پاهایم گذاشتم و با فریاد از اهالی کمک خواستم، دستم را روی صورتی که اصلا زیبایش پیدا نبود و خون آلود بود، کشیدم دستان من هم پر از خون شد. باورم نمیشد در آنی تمام آرزوها رویا ها و در آخر بهترین روزم به بدترین روز تبدیل شد، شاهین نمیتوانست آتوسایش را رها کند، او مرد بد پیمانی نبود. سرم را به صورت غرق خونش تکیه دادم و فریاد کشیدم. - خدا. با اشک از فکر آن روزشوم دست برداشتم، تو مگر به من نمیگفتی گریه تو زندگی من را همچون سیل ویران میکند، من یکسال است آه و بساط ندارم پس چرا مثل همیشه برای حال ویرانم مرهم نشدی؟! من جلوی چشمانم، عشقم پرکشید و به آسمان پرسه زد و من ماندم و هزاران رویا و آرزوی سوخته! -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۲ اطراف را وارسی کردم. عشقم، چرا اینجا را به آلونک عشقمان ترجیح دادی؟ سالانهسالانه بیجانتر از قبل به سمت مزار او حرکت کردم. با دیدن عکس بزرگش بغضم ترکید. بالاخره در قاب اصلی خودم بودم، بالاخره دست از وانمود به خوب بودن برداشتم. با زانو افتادم و دستانم را نوازشوار به عکسش کشیدم. خم شدم و از گونههایش بوسیدم. سنگ قبرش سرد بود و این سرما به درونم نفوذ کرد. اما عکسش که دلتنگیام را برطرف نمیکند، من دلم میخواهد او را ببینم و خود را در بغلش دار بزنم. اشکهایم دانه به دانه به سنگ قبر برخورد میکرد. صدای نالههای دردمندم با اشکهایم تلفیق شد. باری دیگر حریصانه، با سراسر دلتنگی خم شدم و از پیشانیاش بوسیدم و به چشمانش رسیدم. او عاشق این بود که از چشمانش ببوسم. دست از بوسیدن برداشتم و به نوازشش ادامه دادم. - شاهین، چرا ولم کردی؟ تو که از خاک بدت میاومد، پس چرا الان توی خاک خوابیدی؟ دماغم را کشیدم و به اشکهایم اختیار باریدن دادم. من فقط در کنار او خودم بودم و تظاهر نمیکردم. خم شدم و پیشانیام را به عکس بزرگ شاهین نزدیکتر کردم. - عکسی که این جاست اصلا جذاب نیست، چهره واقعی تو خیلی قشنگ تره! در حالی که شانههایم به واسطه گریه میلرزید، ادامه دادم. - مگه دستم رو نگرفتی و خونهی آیندهمون رو نشون ندادی؟ پس چرا به جای اونجا، خونهات اینجاست؟ گریهام شدت گرفت. سرم را خم کردم و به سنگ سرد چسباندم. - لعنتی، من خیلی دلم برات تنگ شده. من به شوخی میگفتم نباشم چیکار میکنی و تو عصبی میشدی، ولی الان تو نیستی. فریادهایم رفته رفته بلندتر میشد. دوباره بلند شدم و به چشمانی که عکسی پیش نبود خیره شدم. - برای من دلت نسوخت، حداقل دلت برای مامانت میسوخت. هق هق کنان اشکهایم را پاک کردم، اما دوباره قطرهی بعدی چشمانم را خیس کرد. - به خاطر خودم نمیگم، ولی ای کاش به خاطر مامانت که مرگ پسر جوون دیده، زنده بودی. بااین حرفی که زدم، احساس کردم که گوشهایم سوت میکشد و زبان به نایام جسبیده است. زیرا توان گفتن کلمهای را نداشتم. پس ترجیح دادم سکوت کنم و فقط به عکسش خیره شوم. قلبم تکه تکه و روحم از بدنم خارج شده بود، من فقط جسم بیروحم را حمل میکنم. آدم مگر میتواند بدون کسی که همهی زندگیش است، زندگی کند؟ با درد دستهایم را روی پاهایم کوبیدم. خدایا، چرا او را از من گرفتی؟ ای عشق دیرینهی من، ای سنگ صبورم، ای کسی که باعث شدی احساس بااهمیت بودن بکنم، الان کجایی؟ -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۱ گلدان را به سمتم گرفت. - وای، خیلی خوشحالم کردی. نمیدونم چی بگم، من عاشق گلم. دستانش را درون جیبش فرو کرد و جعبهی صورتی مخملی بیرون آورد. در ماشین را بست و در کنارم زانو زد. - گفتم که حرف نیست، گفتم که تو بانوی منی. ای زیباترین بانو، با من ازدواج میکنی؟ دستانم را جلوی دهانم گذاشتم. پس این گل به جای دسته گلی بود که من علاقهای به آن نداشتم. الان یعنی مستقیم از من خواستگاری کرد؟ باورم نمیشد. با دیدن سکوت من، لبانش را جمع کرد و ادامه داد. - یعنی این پسر عاشق رو به همسری قبول نمیکنی؟ با حرفش قهقهه زدم. امروز را باید در دفتر به عنوان بهترین روز ثبت کنم. با احساس خیسی در چشمانم دست از مرور این خاطرات برداشتم، طعم شوری اشک کل دهانم را پر کرده بود. منی که حتی یک دقیقه نمیتوانستم از او غافل شوم، جلوی چشمم او را خاک کردند و من اکنون یک سال است از او غافل بودم. پس منی که یک دقیقه بی او وجودم سراسر اندوه میشد، الان یک سال است چه بر سرم آمده؟ چه سوال مسخرهای، چه کسی مانند من دیوانه از خود سوال میکند. بعد از آب دادن به گل خواستگاریم، با اشک از گلها جدا شدم. از دور به آن گل خیره شدم. او هم همانند من از نبود او رنجیده، زیرا آراستگی اول را ندارد. #دو روز بعد دو روز بود که مادرم من را مجبور کرده بود استراحت کنم بعد از چند روز خوابیدن بالاخره از روی تخت برخواستم. خیلی دلتنگ جانانم شده بودم. با احساس دلتنگی به سمت کمد رفتم و لباس مشکیم را برداشتم. بهتر بود برم و به عشقم سر بزنم. بعد از بستن دکمههای مانتوی مشکی، شال سیاهی به رنگ زندگیام سر کردم. اگر دلدادهی من بود، این مشکی بد نبود زیرا رنگ به رنگ شب چشمانش بود. اما اکنون زندگی من تیره و تباه شده، درست به رنگ سیاه. از اتاق بیرون زدم و مادرم با چشمان سوالی به من خیره شد. - مامان، من میرم سرخاک بیام. با شنیدن کلمه "سر خاک" از جانب من، چشمانش غمگین شد، اما به روی من نیاورد. به نشانهای تایید سرش را تکان داد. بعد از خداحافظی از مادرم، از خانه بیرون زدم. هنگامی که به بیرون رسیدم، باد ملایمی صورتم را نوازش کرد. آهسته و بیجان قدم میزدم. با هر قدم احساس میکردم به محبوب نزدیکتر میشدم. رقمی در پاهایم نبود، فقط به زور کش میدادمشان. بعد از نیم ساعت به خانه جدید عشقم رسیدم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۱۰ باید برای عشق جان آماده میشدم؛ باید در حد لالیگا به خودم میرسیدم تا عشقم مرا ببیند و هزاران بار برایم فدا شود، همانند من! هنگامی که پیراهن دکمهدار مردانهای میپوشید و چشمان ریز بادامیاش را پشت عینک دودی پنهان میکرد دل میبرد. بعد از بستن چارقد، مانتویی به رنگ شکوفههای روسریام پوشیدم. او سرخ و سفیدآب را دوست نداشت؛ نه به خاطر غیرت! بلکه میگفت تو همین جوری زیبایی و با این حرف اعتماد به نفسم را قوت میبخشید. او از لوازم آرایشی که معلوم نیست چگونه ساخته شده، چندشش میشد، اما خب، من گاهی اوقات برخلاف او دلم آرایش میخواست و آرایش میکردم. دخترم دیگر! کیف سنتی که برایم خریده بود را برداشتم و با دیدن ساعت جیغی کشیدم. زمان به سرعت در حال گذر بود و من باید هرچه سریعتر خودم را آماده میکردم. قلبم تندتر میزد؛ نه تنها از هیجان، بلکه از اضطراب. وای بر تو آتوسا، باز دیر کردی! دستم را بر سرم کوبیدم و با عجله در را باز کردم. کتانیهای مشکی اسپرتم را برداشتم و لنگان لنگان پا برهنه به دروازه رسیدم. با عجله کفشهایم را پا زدم و دویدم تا تاکسی بگیرم و به دیدنش بروم. اما با دیدن او که سر کوچه ایستاده بود، با دو خودم را به او رساندم. چشمانم برق میزد و قلبم محکم به خود میکوبید، اما زبانم برخلاف اینها گفت: - دیونه شدی؟ الان همسایهها میبینن و حرف در میارن برام. لبخند محبتآمیزش که بوی مردانگی میداد، دلم را برد. - اولاً سلام، دوما حرف؟ آتوسا، این حرف نیست، واقعیته. تو قراره بشی بانو خونهام! این کجاش شایعپراکنیه؟ با هر سخنش دانه دانه قند در دلم آب میشد. از اینکه من را همسر خود میدانست، خیلی لذت میبردم. - فعلا که خانم خونت نیستم، مردم ببینن بد راجبم فکر میکنن. با دستانش دستان من را اسیر کرد و دنبال خودش کشاند. - مردم که مهم نیستن! من حاضرم به پاک بودنت قسم بخورم، خوشگل من. لپهایم قرمز شد و خجالت کل وجودم را پر کرد. تا انگشت شست پاهایم گز گز میکرد. دوباره با دستانش من را دنبال خودش کشاند و به سمت ماشینش برد. هنگامی که به ماشینش رسیدیم، دستانم را ول کرد و در ماشین را گشود. یک گلدان صورتی با گلهای آویخته و براق به رنگ بنفش! به راستی که رنگ صورتی و بنفش ترکیب خوبی بود، من هم که عاشق رنگ صورتی! با چشمانی که از خوشحالی برق میزد، دستانم را به هم کوبیدم. او خیلی خوب معشوقش را میشناخت. من به گل مصنوعی و دست گل علاقهای نداشتم؛ من عاشق گلهای رنگارنگ بودم. دوست داشتم در آینده خانه من و این مرد پر از گلهای در گلدان باشد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۹ من طبق عادتی ناپسند اما همیشگی، گوشهایم را تیز کردم. - سلام. پس از مکثی کوتاه، پدر ادامه داد: - احمد، نمیدونم چطور ازت تشکر کنم. من رو مدیون خودت کردی. فهمیدم پدر با احمد آقا، همسایهی دلسوز و جوانمردمان صحبت میکند. کنجکاویام برانگیخته شد. چه کار نیکی انجام داده بود که پدر را چنین قدردان کرده بود؟ غرق در افکارم، متوجه نشدم که بقیهی مکالمه را از دست دادهام. آه، آتوسا! باز هم ذهن پر سؤالت مانع شنیدن ادامهی گفتگو شد. لبهایم را با زبان تر کردم و در حالی که با انگشتانم بازی میکردم، با تردید پرسیدم: - چرا به احمد آقا مدیونی؟ پدر از آینهی ماشین نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت که باعث شد از خجالت سرم را پایین بیندازم. عیب من این است که موقع تلفن حرف زدن دیگران، کنجکاوی میکنم. چه کنم؟ ترک عادت موجب مرض است. پدرم خمیازهای کشید و میان آن، با لحنی شوخ گفت: - دخترم، باز با گوشی حرف زدیم؟ این حرف پدر کافی بود تا از خجالت سرخ و سفید شوم. پدرم که من را خجالت زده دید لبخندی زد و با مهربانی توضیح داد: ـ احمد بود. چون تو رو آورد بیمارستان، ازش تشکر کردم. پس احمد آقا من را به بیمارستان رسانده بود. چرا چیزی به خاطر نداشتم؟ حالا یک تشکر به آن مرد نیکوکار بدهکار بودم. در ذهنم تصمیم گرفتم به زودی برایش حلوا بپزم، زیرا میدانستم عاشق حلواهای من است. هنگامی که به خانه رسیدیم، با خستگی از ماشین پیاده شدم. در را باز کردم و از راهروی باریک گذر کردم تا به اتاقم برسم. اتاق من سمت چپ راهرو بود. در را باز کردم و خودم را روی تخت قهوهای با روتختی کرمی که حریر، ساده و نرم بود، پرت کردم. چشمانم را بستم تا کمی بخوابم تا شاید این فشار، خستگی که در بیمارستان بر جانم نفوذ کرده بود کمی کاسته شود. با احساس سنگینی چیزی روی جسم نهیف و ریزهام چشمانم را با ترس باز کردم. احساس میکردم یک بختک روی سینهام نشسته و از گلویم گرفته و سعی در کشتن من دارد. با ترس چشمانم را باز کردم و از خواب بیدار شدم. مثلا قرار بود با خوابیدن خستگیم را بدر کنم. روی تخت نشستم و تختم را برانکارد کردم. کنار تخت خوابم پنجرهای بزرگ بود. من عاشق ویو حیات بودم؛ این اتاق برای من ساخته شده بود. پردههای حریر کرم را کنار زدم تا آفتاب ویرانه بر خانه بتابد و نور ملایمش فضای اتاق را پر کند. دمپاییهای صورتی پشمیام که با فضای کرم، قهوهای اتاقم تضاد زیبایی پیدا کرده بود را پا زدم و انگشتهایم را دورانی چرخاندم تا از نرمی کفشها لذت ببرم. من در این یکسال نبود یار، سعی میکردم چیزهای جزیی لذت ببرم و بشود دلخوشی کوچک روزهای تنگ من! چند قدم جلو رفتم تا به میز تحریرم برسم. کشو را باز کردم و اسپره آب را برداشتم و دوباره به سمت پنجره رفتم تا به گلهای روی طاقچه آب دهم. با رسیدن به گل عشق (اکسالیس)، آب دهانم را قورت دادم. این هدیه محبوبم بود. چگونه یاری را فراموش کنم که با دیدن هر چیزی یاد او میافتم؟ یاد خاطرات گذشته افتادم یاد آن روز که این گل را به من هدیه داد. آواز خوان، چارقد مشکی با شکوفههای بزرگ را سرم کردم به آیینه نگاه کردم و ریملی به چشمانم درشت آهوییام کشیدم بعد زدن رژ صورتی بر لبهای کشیدهام، سریع موهای وز و خوردهای که جلوی پیشانیم را پوشانده بود را داخل روسری کردم و دستی روی گوگنهایم کشیدم. دو دل بودم و در زدن یا نزدن رژگونه شک داشتم. گونههای من لاغر بود و احساس میکردم وقتی، آنها را رنگی میکنم لاغریش پیشتر خودش را نمایان میسازد، اما زدن رژگونه را خیلی دوست داشتم. بعد این پا و اون پا کردن فراوان بالاخره تصمیم گرفتم چیزی به گونههایم نزنم. دلم برایش پر زده بود؛ من حتی یک دقیقه هم نمیتوانستم از یادش غافل شوم. ندیدن او مساوی با اندوه بود، اندوهی سراسر درد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۸. در دل فریاد زدم: "خدایا، حق من این نیست. من با کدام درد بسوزم؟ با درد یارم یا عذاب وجدانی که به خاطر حال ویران دو کوه پشتوانهام دارم؟ صدای فریاد جگرسوز مادرم و دیدن اشکهایش که چون مرواریدهای شکسته یکی پس از دیگری بر سرامیک میچکید، جانم را به آتش کشید. دستانم را محکم بر گوشهایم فشردم. با صدایی که از شدت بغض میلرزید، فریاد زدم: - بس کنید! تو رو خدا بس کنید! میبینید که الان حالم خوبه. با این کارتون فکر میکنید زخمهای من خوب میشه؟ شما با این کار به زخمی که خونریزی داره نمک میپاشین. با صدایی که از شدت گریه میلرزید، ادامه دادم: - آخه مگه اون زخم جایی برای زخم جدید داره که شما زخمیترش میکنید؟ چنان فریاد میزدم که گویی میخواستم صدایم از دیوارهای اتاق عبور کند و به گوش پدرم که پشت در ایستاده بود، برسد. ناگهان، در با صدای بلندی باز شد و پرستاری با چهرهای نگران و هراسان وارد شد. نگاهش بین من که غرق در اندوه بودم و مادرم که همچنان با زانو بر زمین افتاده بود، در گردش بود. با لحنی آمیخته به نگرانی و سرزنش گفت: - اینجا چه خبره؟ خانم محترم، مریض باید استراحت کنه. این چه وضعیه که براش درست کردین؟ مادرم با پاهایی لرزان از جایش برخاست. در حالی که سعی میکرد لباسش را مرتب کند، پرستار بدون انتظار برای پاسخی از او، با لحنی قاطع ادامه داد: - لطفاً بیرون باشید. مادر غمزدهام با قدمهایی سست و آهسته به سمت در حرکت کرد، گویی تمام دنیا بر شانههایش سنگینی میکرد. اکنون فریادم به سکوتی دردناک تبدیل شده بود. بالاخره پس از ساعتها انتظار، لحظهی طلایی فرا رسید. پرستار با دستانی ماهر و مطمئن، سرم را از دستم جدا کرد. نفسی عمیق کشیدم؛ پدر با چهرهای نگران اما مصمم وارد اتاق شد و دستم را با محبت گرفت. به کمک او، قدمهایی لرزان اما مشتاق به سمت آزادی برداشتم. با رسیدن به حیاط بیمارستان، هوای تازه و مرطوب را با ولع به ریههایم کشیدم. ناگهان چشمم به بوفهای افتاد که در دورترین نقطهی حیاط خودنمایی میکرد. دلم ضعف رفت؛ اشتیاقی وصفناپذیر برای چشیدن طعم شکلات در وجودم شعله کشید. با خجالتی آمیخته به امید، به سمت پدر چرخیدم. - بابا، میشه برام یه شکلات بگیری؟ صدایم آمیزهای از خواهش و شرم بود. پدر با شنیدن درخواستم، لبخندی مهربان بر لب نشاند که چینهای دور چشمانش را عمیقتر کرد. بیدرنگ به سمت بوفه راهی شد، در حالی که من با نگاهی مشتاق، حرکاتش را دنبال میکردم. دقایقی که به اندازهی یک عمر گذشت، بالاخره پدر با دستانی پر از بوفه خارج شد. با دیدن شکلات تختهای در دستانش، برقی از شوق در چشمانم درخشید. پدر عزیزم، چه خوب سلیقهی دخترش را میشناخت! با قدردانی عمیق، شکلات را از دستش گرفتم و با اشتیاق بازش کردم. اولین تکه را که در دهان گذاشتم، چشمانم را از سر لذت بستم. شکلات آرام آرام در دهانم ذوب میشد و طعم تلخ و گیرایش، حسی از رضایت بیحد و مرز را در تمام وجودم پراکنده میکرد. این تلخی برایم نه تنها ناخوشایند نبود، بلکه طعم زندگی میداد؛ طعم زندگی من! این شکلات برایم حرمتی خاص داشت. نباید با بیاحترامی گاز زده میشد. باید با احترام روی زبان نگه داشته میشد تا آرام آرام با بزاق دهان ترکیب شود و خود به خود آب شود. تا تلخیاش، همچون جریان حیات، در تک تک سلولهای وجودم نفوذ کند. دوباره دست گرم و حمایتگر پدر را گرفتم و به سمت ماشین راه افتادیم. وقتی به ماشین رسیدیم، در را باز کردم و نشستم. اما با دیدن مادرم که در صندلی جلو نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود، حرفهای تلخ پدرم به او در بیمارستان زد، در ذهنم زنده شد. اخمهایم ناخودآگاه در هم رفت. در طول مسیر، سکوتی سنگین بر فضای ماشین حاکم بود. این سکوت آزاردهنده تنها با صدای زنگ تلفن پدر شکسته شد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۷ - خوبی؟ به این حال میگن خوب بودن. من با درد چشمانم را بستم. - باشه! خوب نیستم اما قول میدم که بهتر بشم. حق با او بود، من اصلا حالم خوب نبود. از نایلون لباسی درآورد و به رویم گرفت. - دخترم خیس آبی، بیا لباس برات آوردم، لباسهات رو بپوش، باهات حرف دارم. بعد از زدن این حرف از اتاق بیرون رفت تا من لباسهایم را با لباسهای خیس شده تعویض کنم. بعد چند دقیقه پدرم در زد. - بابا عوض کردم، میتونی بیای! با وارد شدنش لبخندی زدم. - دستت درد نکنه! اگه یکم میگذشت قول نمیدادم که دخترت سرما نخوره. به مادرم که اکنون فقط تماشاگر بود اشاره کردم. - الان من سرما نمیخورم اما دومین عزیز دردونت مریض میشه، چون اونم خیس آبه.، کاش برای اونم لباس میآوردی. لبخند پدرانهای به رویم زد و با عشق به مادرم خیره شد. با نگاهش یاد زیباترین نگاه دنیا افتادم؛ نگاهی سرتاسر عشق مرد زندگیم هنگامی که در حال غذا پختن بودم به من خیره میشد. یادم افتاد و شکستم اما دم نزدم. مادر و پدرم یک سال بهم محبت نمیورزیدند تا مبادا من یاد خاطرههای شیرینم بیفتم، این هم مرا شکست. مادر و پدرم بعد آن حادثه باید پیشتر به هم محبت میکردند و برای زخمی که دخترشان به آنها زد، باید برای هم مرهم میشدند اما آنها ترسیدند که دخترشان دلتنگ آن روزها شود. با حرف بعدی پدرم از این فکرها دست برداشتم. - سارا، توام لباست خیس بود! الان مریض میشی زن، میگفتی برات لباس بیارم. از نگرانی پدرم لذت در رگهایم جاری شد؛ این احساس گرما بخشید، گرمایی که همچون خورشید در دل زمستان سرد زندگیام میتابید. مادرم با لبخند و سکوت پاسخش را داد. بعد پنج دقیقه خاموشی که میان ما سه نفر حاکم بود، پدرم از این سکوت رنجید زیرا با حرفش این خاموشی را شکست. - خب دخترم، بگو ببینم علت حالت چیه؟ چیشد دوباره بیماریت عود کرد؟ با حرفی که زد رنگ از رخم پرید؛ ترس مانند یخ در رگهایم جاری شد. با ترس به مادرم خیره شدم؛ من نمیخواستم به خاطر من، مادر و پدرم بحث کنند. مادرم با زانوانی لرزان بر زمین سرد بیمارستان فرود آمد. نگاهم را با هراس از چهرهی رنجکشیدهی مادر به سوی پدرم چرخاندم که با نگرانی آشکار به سمت همسرش میشتافت. مادرم هق هق کنان نالید: - من... من باع...ث شدم. من داش...تم دخترم رو میکش...تم. کلم...های رو که نباید میگفتم زمزم...ه ک...ردم." با این اعتراف تلخ، سکوتی سنگین و پر از تنش بر فضا حاکم شد. تنها صدای گریههای سوزناک مادرم این آرامش طوفانی را در هم میشکست. پدرم که کنار مادرم زانو زده بود، ناگهان با خشمی آشکار از جا برخاست. پدرم با صدایی که از فرط خشم میلرزید، غرید: - چی؟ میفهمی چی داری میگی سارا؟ پدرم بیتوجه به حال زار مادرم، با لحنی که سردیاش استخوان را میسوزاند، ادامه داد: - به چه جرأت این بلا رو سر دخترم آوردی؟ اگه یه تار مو از سرش کم میشد هیچ وقت نمیبخشیدمت. و با این کلمات زهرآگین، من و مادرم را در دریایی از اندوه رها کرد و از اتاق بیرون رفت. قلبم از این بیرحمی فشرده شد. مگر من دختر مادرم هم نبودم؟ این چه سخن ناعادلانهای بود؟ پس از خروج پدرم، گریهی مادرم شدت گرفت. دستان ظریفش را مشت کرد و با تمام قوا بر زمین سرد و بیروح سرامیکی کوبید. دیدن این صحنهی دردناک، روحم را در هم شکست. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۶ بعد از پنج دقیقه بالاخره از بغل کردن دست برداشتیم. مادرم کنار من، روی تخت نشست. دماغم را بالا کشیدم و با آرنج اشکهایم را پاک کردم، مادرم هم کار من را تکرار کرد. - دختر! نمیگی سارا بدون تو... با دستش بر لبهایش زد، آخ مادر، باز هم میخواست از نبودن حرف بزند، باز از مرگ. او که میداند من به اندازه کافی کمرم شکسته و روحم مرده است. - مامان میبینی که من خوبم! دخترت به این راحتیها چیزیش نمیشه. لبخند تلخی زدم و ادامه دادم: - این که چیزی نیست، آتوسا بدتر از این رو چشیده. مادرم برای عوض کردن جو دستی به صورتش کشید. - ول کن اینا رو دختر، به بابات زنگ زدم گفتم بیاد یه دستم برات لباس بیاره، لباست خیس آبه. با لبخند بیجان به لباس تن خودش اشاره کردم: - نه که لباس خودت خشکه، نمیخواد بگو نیاره، الان میریم دیگه. مادر ابروهایش را درهم کشید و اخمی غلیظی که هرکس را به غلط کردن میانداخت کرد: - دختر با این حالت میخوای سرما هم بخوری؟ حقیٰ که درست میگویند: بهشت زیر پای مادران است. این زن فقط مادر من نبود؛ خواهرم بود، رفیقم بود، دفتری بود که در آن خاطراتم را مینوشتم، او برای من مادری میکرد، همانند دوست با من صمیمی و درست مثل خواهر همدم بود. اطرافیان به من میگفتند چرا دوست صمیمی نداری؟ چرا نداشتم پس این زن چه بود؟ به چهره معصوم مادرم خیره شدم، لبخندی زدم و به ظاهر سازی یک ماه پیش برگشتم. بهتر بود وانمود کنم خوب هستم تا در این گلآلود دیگران را هم غرق نکنم. مادرم دستان من را گرفت و نوازش کرد. بعد از حرف زدن تقهای به در خورد و با انتظار به در چشم دوختم. در باز شد و مردی با کمر شکسته و با موهای سفید نمایان شد. یک مرد چگونه میتواند در یک سال اینگونه پیر شود؟ پدری که هیکل ورزیده و درشت داشت، پدری که یک تار موی سفید در سرش پیدا نبود، پدری که جوانتر از سنش دیده میشد و همه خیال میکردند برادرم است، کجاست؟ چرا اینگونه ژولیده و هراسان است؟ با دیدنش قطره اشکی از چشمانم پایین ریخت. پدرم با حال داغون خودش را به من رساند و من را در آغوش گرفت. - آتوسا، بابا جان خوبی! من خوب بودم؟ من یک سال است که نمیدانم حال خوب چگونه است. گویی حال خوش من به همراه عشقم خاک شده. با دیدن چهره افتاده پدرم باز خودم را نفرین کردم و به خودم لعنت دادم. چقدر دیگر باید برای من زجر بکشند؟ من حال خرابم را باید در خود دفن کنم. من از پدرم به خاطر بیحیا بودنم خجالت میکشم؛ حتی او هم میداند من دیوانهی یاری شدهام که زیر خاک است. - بابا جون، من خوبم! از آغوش سرتاسر امنیتش مرا به بیرون کشید. پدرم با شنیدن کلمه "خوبم" چشمانش را بهم فشرد. برای یک پدر سخت بود که دخترش در این حال و روز باشد. پدرم به سرتاپایم اشاره کرد. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۵ آتوسا چشمهایم را گشودم، اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود. اطرافم را نگریستم و با دیدن دستم و سرم پیشم، فهمیدم که در بیمارستانم. باز هم نمرده بودم، گویی یار من دلش نمیخواهد کنارش بیایم. پرستاری کنارم بود و با لبخند بیرمقش به من نگاه میکرد. - مادرت خیلی نگرانته دختر! با گفتن این حرفش، یادم آمد که چه بر سرم آمده بود. بیماریام دوباره عود کرده بود. با شنیدن حرف بعدی پرستار، رشته افکارم پاره شد. - خوب دختر خانم، بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاد. یادآوری آن اتفاق، برایم عذابآور بود اما چارهای نداشتم. قطره اشکی از چشمانم چکید و با انگشتانم بازی کردم. بالاخره سکوت بینمان را شکستم. - من مبتلا به بیماری تاناتوفوبیا هستم، ترس از دست دادن عزیزانم رو دارم. با فکر کردن به این که یکی از عزیزانم بمیره، اینجوری میشم. با گفتن این حرف، دستان یخزدهام را بالا بردم و اشکهای مغموم را از روی صورتم پاک کردم. پرستار لبخند غمگینی به رویم زد و مرا با خدایم تنها گذاشت. تصاویری تار از صحنه امروز در خاطرم نقش بست؛ به یاد دارم مادرم حال من را دید و ویران شد. بهتر بود میآمد و با دیدن من خیالش راحت میشد، دوباره در باز شد و با امید اینکه مادرم است لبخندی زدم، اما با دیدن پرستار لبخندم ماسید. پرستار نزدیک شد و بعد از گرفتن فشار و تبام قصد داشت راهش را به پیش بکشد و برود که دستانش را در دستانم جای دادم. - لطفا به مامانم میگی بیاد؟! پرستار به نشانه بله سرش را تکان داد. بعد از پنج دقیقه انتظار، در باز شد و چهره با مهر مادرم که همچون خورشید نورانی بود، نمایان شد. با دیدن من اشکهایش جاری شد، سمت من دوید و قبل از شنیدن حرفی، من را به آغوش کشید. من هم دستانم را دورش حلقه کردم و با بیقراری به آغوشش پاسخ مثبت دادم؛ بدون هیچ حرفی حریصانه از شدت دلتنگی در آغوش هم غرق شده بودیم. مادرم اشک میریخت و من هم در این کار کم نمیآوردم و او را در گریستن همراهی میکردم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۴ از گونههایم دست برداشتم و به موهایم دست بردم و جنونوار موهایم را کشیدم. هر بار که انگشتانم در موهایم گره میخورد، احساس میکردم که بخشی از درد درونم را آزاد میکنم. مادرم که دید با دست نمیتواند مانع من شود، مرا در آغوش کشید و با صدایی لرزان گفت: - دخترم، من رو ببخش! نباید اون کلمه رو به کار میبردم. با دستانش به آرامی موهایم را نوازش کرد و ادامه داد: - من همیشه پیشت هستم، من نمیرم... نفس کشیدن برایم سخت بود. دیگر نتوانستم ادامه حرف مادرم را بشنوم؛ قلبم محکم میکوبید و تند تند نفس میکشیدم تا شاید از مرگ نجات پیدا کنم. عرق سرد صورت داغ من را پوشانده بود، نفسم در حال کم آوردن بود و این احساس غریب، مانند یک چنگال سرد بر قلبم داغم فشار میآورد. در این اوضاع آشوب، مادرم که تک دخترش را در پاهایش خوابانده و به حال دخترش گریه میکند، سرتاپا خیس شده بود. لبخند بیرمقی زدم و بیجان دستانم را بالا بردم تا اشکهای مرواریدگونه مادرم را پاک کنم، اما دستانم به چشمانش نرسید و از شدت شوک و فشار، چشمانم بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدم. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
#پارت۳ چشمان مادرم خیلی چیزها را برایم یادآوری کرد آن گذشته نه چندان دور را که همسایهها و آشنایان مرا دیوانه میخواندند و به مادرم خطاب میکردند: «دخترت دیوانه است، این خانه دیگر جایی برای او ندارد؛ جای او تیمارستان است.» اما مادرم دهن همه آنها را بست و با قاطعیت گفت: «این خانه برای او ساخته شده تا ناراحت است، آشیانهای برای دردهایش باشد و اگر شادمان است محلی برای سرور و جشن. پس اگر غمگین است، این جا خانه اوست و مکانی برای آرامش یافتن نه تیمارستان. پس لازم نیست نظر بیهوده دهید.» من در این یک سال پیر شدم، اما مادرم من را دید و زنده به گور گشت. در این مدت که رو به رویم بود سکوت در لبانم جاری بود و اشک در چشمانم! ناگهان مادرم دستانش را بر دستانم کشید و همین ترقه بود تا او را به آغوش بکشم. گریههای بیصدایم حال به فریاد تبدیل شده بود. با صدای بلند میگریستم و سکوت لبانم برای درد و دل وا شد. و با صدای بلند برای خالی شدن با همراه اشک زمزمه کردم: - مامان، من چطوری فراموشش کنم؟ وقتی با هر چیزی یاد اون میافتم؟ یه لحظه به اون فکر میکنم اما برای اینکه دست بردارم میرم خودم رو با گل مشغول میکنم، یهو میبینم همین گل یادآور اونه. به بارون پناه میبرم تا فراموشش کنم، اما همین قطرات کوچیک بارون پر از خاطراته که من با اون تجربه کردم. وقتی به همه چی نگاه میکنم، اونم اونجاست. خب چطوری فراموشش کنم؟ مادرم با شنیدن سخنان تلخ من گریهاش را که در چشمانش پنهان کرده بود، آزاد کرد. - الهی بمیرم برات دخترم اما نبینم اینجوری عذاب میکشی. مرگ واژه ترسناکی است؛ همین مرگ بود که یار من را از من گرفت. با شنیدن این حرف از مادرم از آغوشش بیرون آمدم، دستانم را بر گوشم گذاشتم و جیغ زدم، فریاد کشیدم. اما حال ویرانم به جیغ و فریاد بسنده نکرد. خودم را به کتک کشیدم. با هر کشیدهای که بر صورتم میزدم، یک حرف میزدم: - نگ...و، م...ردن نگو، نمیخ...وام تو هم بری! با دستانم بر سر و صورتم چنگ میزدم و بیوقفه اشک میریختم مادرم با دستانش سعی در مانع شدن من داشت، بعد از رفتن او، هرگاه نام مرگ را میشنیدم، این چنین به جنون میرسیدم. من نسبت به کلمه مرگ حساس شده بودم، زیرا آن چیزی بود که عشقم را از من گرفت، آن هم درست روزی که قرار بود بهم برسیم. پدرم دستم را گرفت و مرا پیش روانشناس برد تا برای شوریدگی من نامی بگذارد. مشاور به من گفت که مبتلا به بیماری تاناتوفوبیا شدهام. مگر گریه و زاری بعد از رفتن عشق، بیماری است؟ این مردم فضول و بدسرشت هستند که باید بیمار باشند، نه من. آن روانشناس هم بیمار است که حال داغون من را بعد از دوری عشق، بیماری میپندارد. اگر او جای من بود، چه میکرد؟ میخندید و قهقهه میزد؟ این حال من نامش مریضی نیست. -
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
چشمکی به مادرم زدم و در را باز کردم. وقتی به حیاط خانه رسیدم، قطرات باران بر سر و صورتم چکید و سرمای جانسوزش گونههایم را قرمز کرد. دستانم را از هم باز و سعی کردم قطرات باران را بگیرم، گویی هر قطره باران یک یادآوری از او بود، یادآوری از روزهایی که با هم زیر باران میرقصیدیم و میخندیدیم. سرم را بالا بردم تا قطرات زیبای باران مستقیم بر صورتم بخورد و من را بیدار کند، تا دست بردارم از فکر دلربایی که دیگر نیست. سر بالا بردهام را پایین آوردم و نگاهی به دستانم که از شدت سرما شیله شده بود انداختم. آنها را به سوی صورتم بردم و رخسارم را با دستان کوچکم پنهان کردم. ناگهان زانوهایم خمیده شد و به زمین افتادم. اشکهایم مانند باران بر زمین میچکیدند. دستانم را از چشمانم برداشتم و آزادانه اشک ریختم. چرا وانمود میکردم که فراموشش کردهام؟ مگر میشود آن حس و خاطرات شیرین همانند عسل را فراموش کرد؟ به پشت خوابیدم، باران بیرحمانه به جسمم هجوم میآورد. در این لحظه، رقص زیر باران با یار و خنده و شادی بی پایانمانم یادم افتاد و خرد شدم. با دیدن مادرم که با دستانش بر صورتش چنگ میزند، آشفتهتر شدم. چهرهاش پر از نگرانی و درد بود و من نمیتوانستم تحمل کنم که او هم به خاطر من رنج بکشد. من انسان مغروری نبودم که به خاطر ویرانی و سرگشتگی خود دیگران را به منجلاب بکشم. بیحرف از مادرم رو برگرداندم و به آسمان خیره شدم. با فرود آمدن زانویی در کنار من، سرم را چرخاندم و مادرم را دیدم که اشک حوالی چشمانش را پوشانده بود. چشمانش، درخشش طلایی خورشید را داشتند، اما اکنون غم و اندوهی عمیق در آنها موج میزد. - دخترم، عزیزم، توروخدا دست بردار! این سخن مادرم، سخنی بود که یک سال در گوشم نجوا میشد. درست است یک سال بودکسی که دیوانه وار عاشق هم بودیم و رفته من را با هزاران خاطرات در این دنیا تنها گذاشته بود. مادرم، درست از فردای آن اتفاق شوم تا امروز با این سخن من را تسلی میداد. او همیشه تلاش میکرد. با کشیده شدن دستم توسط مادرم از خواب بارانزده دست برداشتم اکنون من و مادرم رو به روی هم بودیم. با نگاهی سرتاسر شرمساری به او خیره شدم. مادرم برای بهبود من رنجها و سختیهای زیادی کشیده بود، اما من به خانه اول برگشتم. چگونه چهرهاش را ببینم و خجالت نکشم؟- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
روی صندلی نشسته و سرم را روی میز گذاشته بودم. خستگی تمام وجودم را فراگرفته بود و حتی توان برخاستن و رفتن به سمت تخت را نداشتم. چرا انقدر خسته بودم؟ نه سر کار میرفتم و نه در خانه مشغول به کار بودم. پس چرا همیشه خوابآلود بودم؟ گویی در دنیای خوابهایم منتظر رویایی بودم، رویایی از جنس او! صدای قطرات باران، مثل نغمهای آشنا، مرا از افکار پریشانم بیرون کشید. تنبلیام مانع میشد، اما باران نقطه ضعف من بود. عاشق باران بودم؛ خواب نتوانست در جدال با تنبلی پیروز شود و مرا به سمت تخت بکشاند، اما صدای باران پیروز این نبرد شد و مرا به سوی پنجره کشید. بالای تخت من، پنجرهای بزرگ بود. پرده حریری که مادربزرگم برایم دوخته بود را کنار زدم تا بهترین صحنه زندگیام، یعنی باران را ببینم. با باز کردن پنجره، شلاقی از باد بر صورتم خورد. باران بیقرار بر زمین میکوبید و زمین پوشیده از آب شده بود. نفسی عمیق کشیدم تا بوی خاک بارانخورده را استشمام کنم؛ اما وجدان درونم به من گفت: خوشبوترین چیز دنیا، بوی عطر تن او و بعد بوی خاک نمدار بود. عطری که یکسال بود از آن محروم بودم. چقدر دلم میخواست دوباره در آغوشش پناه بگیرم، جایی که میتوانستم تمام غمهایم را فراموش کنم. با دیدن بارش باران چشمانم پراز اشک شد. به این دلیل باران را دوست دارم؛ زیرا او نیز همانند من عاشق است. با بلند شدن صدای وحشتناک رعد و برق از فکر به عشق دست برداشتم. گویی ابر از اینکه من باران را عاشق پنداشتم، خشمگین شد و فریاد برآورد. قطرههای اشکم دانه دانه پایین میچکیدند. دستانم را به سمت چشمانم بردم و اشکهای دیرینهام را پاک کردم. پنجره را بستم و از تخت برخاستم و دوباره به سمت میز رفتم. خواستم بنشینم که چشمم به آینه بالای میز افتاد. تصویر خسته و محزون خود را در آن دیدم؛ چشمان قهوهایم غروب آفتاب را در خود حمل میکرد زیرا از شدت گریه فراوان قرمز شده بود. لبهای نازکم را که به شدت خشک بود را با زبانم تر کردم. باید خواب و خستگی را کنار میگذاشتم. از میز قهوهای دور شدم و چارقد سرخابیام را برداشتم و سرم کردم. بعد از بستن چارقد، به سوی حیاط قدم گذاشتم، اما با دیدن مادرم که با ابروهای کشیده و نگران به من زل زده بود، یک قدم عقب رفتم. اکنون من بودم که با سوال به او خیره شدم. - تو این هوا کجا شال و کلاه کردی داری میری؟ اونم با این لباس! به مادرم نگاهی انداختم، او که در سختترین روزهای زندگیام پشتم بود. دستی به صورت تپل و سفیدش کشیدم و احساس گرمی و محبتش را در دلم حس کردم. چهرهاش مانند آفتاب در روزهای سرد زمستان، گرما و نور را به وجودم میبخشید. - مامان جون، دارم میرم هوا بخورم. دستان گرم و کمی چروکش بر دستانم که روی صورتش جا خوش کرده بود، زد. - من بهت چی بگم؟ چیزی هم بگم گوش نمیدی که! دخترم برو اما سرما بخوری من دیونه میشم، میدونی دیگه؟ چهره مادرم برایم تداعیگر خیلی چیزها بود؛ حرفهای مردم که من را ناسزا مینامیدند، اما مادرم مثل همیشه قهرمان زندگیم شد و با تمام وجودش در برابر آنها ایستاد.- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، رئالیسم جادویی داستان کام کلام | فاطمه ارمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
عنوان داستان : کام کلام نویسنده: فاطمه آرمده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، رئالیسم جادویی خلاصه: او زبانش فال بود و هر آنچه بر زبان میراند، رنگ واقعیت میگرفت. دختری با زبانی جادویی و دلی عاشق، در آستانهی وصال، عشقش را در حادثهای مرموز از دست میدهد، حادثهای که در ظاهر عادیسازی شده بود؛ اما باطنش چیزی فراتر از برونش بود. آیا این بار، دخترک به قدرت زبانش اعتماد میکند یا نفرین کلمات، او را در اعماق تاریکی فرو میبرد؟ سرنوشت این زبان جادویی، به کجا ختم خواهد شد؟ مقدمه: زبان فال، هدیهای از جانب خداوند یا نفرینی ابدی است؟ اطرافیانم اینگونه میپنداشتند، قدرتی که هر کلمه را به سرنوشتی محتوم بدل میکند. اما آیا این توانایی، نعمتی بود یا نفرینی که مرا در دنیایی از وهم و خیال زندانی میکرد؟ از کودکی، هر واژهای که از لبانم جاری میشد، تقدیر کسی را رقم میزد. گاه در گرداب بحرانها، این قدرت راه نجاتی میشد، اما اغلب، چون خنجری زهرآگین، قلبم را نشانه میرفت و عزیزانم را یکی پس از دیگری از من میگرفت. تا اینکه او از راه رسید؛ کسی که با تمام وجود به من عشق ورزید و افسون زبانم، ذرهای از محبتش نکاست. او مرا برای آنچه که بودم، دوست داشت و در نگاهش، روشنایی بیمانندی بود که تاریکیهای زندگیام را پس میزد. در چشم برهم زدنی، او تمام هستیام شد و اینک، من باید هستی او باشم- 34 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
کی در صف نقد قرار میگیره -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part60 بعد از نیم ساعت بالاخره به خونه رسیدم، خونهی درست مثل قصر، اما قصر تو خالی، بیحوصله وارد خونه شدم، ساعت پنج صبح بود و کل خونه تو خاموشی فرو رفته بود، به سمت طبقه دوم خونه رفتم که شامل اتاق من و داداشهام میشد، آروم-آروم از پلهها بالا رفتم که با شنیدن صدای پایی به عقب برگشتم، دیدم آریاست بیحرف به راهم ادامه دادم و وارد اتاقم شدم برق اتاقم رو روشن کردم، اتاقی با دکوراسیون کالبسی درست مثل اتاق باربی، آره، من باربی بودم، باربی داغون، حال اون باربی رو داشتم که نامادریش از سر حسادت موهای بلند دختر خوندهش رو کوتاه کرده، قطره اشکی از چشمهام پایین اومد که باعث ریزش بقیه اشکهام بشه، بیصدا گریه میکردم، بیصدا هق میزدم، من کلا بعد فهمیدن اون حقیقت کذایی بیصدا کشته شدم، منظورم اینه، بدون اینکه کسی رو از این راز باخبر کنم، بدون اینکه همه رو از این زهرماری خبر کنم تا اوناهم شریک راز بشن، فقط خودم بارش رو به دوش کشیدم و باعث شد که بیصدا بمیره، چشمهای اشکیم رو روی هم فشار دادم تا شاید اشکم بند بیاد، بد از فشار زیاد چشمهام رو باز و بسته کردم سرم رو گذاشتم روی بالش و با هزار جرخش به سمت چپ و راست بالاخره خوابم برد. *** با احساس سر درد شدیدی از ناحیه سرم چشمهام رو باز کردم کشی به بدنم دادم و به ساعت روبهروی تختم نگاه کردم، ساعت دوازده ظهر بود، از اون جایی که من ساعت شیش صبح خوابیدم، پس زیادم نخوابیده بودم از تخت پایین اومدم و دمپایی رو فرشیهام رو پوشیدم و رفتم به سمت wc رفتم به آینه نگاه کردم، بهخاطر جشن تولدی که رفته بودم موهای فرم رو اتو کشیده بودم، اما الان اتوی موهام از بین رفته و فقط الان موهای سرم به همه چی شبیه از جمله اسکاج، سیم ظرفشویی و.... جز مو، موهای فِرَم کُلک شده بود و رفته بودن توی هم، موهای منم که فر چطوری کُلکش رو باز کنم؟ واقعا شبیه جن شده بودم، با بسم الله کارم رو شروع کردم، شونه رو برای بار اول به موهام زدم که گیر کرد لای موهام با یه حرکت درآوردمش باعث شد تا استخون مغزم درد کنه. با هزار زحمت تونستم موهام رو شونه کنم، بعد کارهای مربوطه از wc زدم بیرون و دیدم تختم مرتبه، فهمیدم کار آسناتِ، بی حوصله خودم رو دوباره روی تخت انداختم گوشیم و درآورد و رفتم تو گپ، گپی که شامل دو کله پوک و کامیار میشد، چقدر بدون اونها احساس تنهایی میکردم، شاید سلین و تانیا رو داشتم حتی ممکنِ اونارو بیشتر از اینها دوست داشتم باشم، اما به یه چیزی متعقدم، هر کس جایی داره و الان جای اونها کنارم خالی و من حسابی دلتنگشونم و احساس تنهایی میکنم. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part59 یعنی اونقدر حالم بد بود که این دختر فهمید؟ یعنی اینقدر افسردم، قطره اشک سمجی رو پس زدم، پس یعنی آریا اینقدر از من متنفره، متوجه حال بدم نشد. آریا برگشت و نگاه سردی حوالم کرد، دوباره رو به دختر گفت: - خانومم نی... هنوز حرفش تموم نشده بود که چراغ سبز شد و بخاطر چند ثانیه تاخیر برای حرکت، صدای بوق ماشینهای پشت سرمون گوش فلک هم کر میکرد. آریا سریع حرکت کرد و اون دختر خانم هم از بین اون همه ماشین در اومد. فقط لحظهی آخر چهره غمگینش رو دیدم. رو کردم سمت آریا و گفتم: - برگرد، برگرد. شیشه رو بالا کشید و بیخیال گفت: - برای چی؟ پوفی کشیدم. - میخواماز اون دختر گل بخرم. پوزخندی زد. - چه دلسوز شدی! متقابلا پوزخندی زدم و گفتم: - همه مثل تو دلسنگ نیستن، حال من رو بد کردی، لاقل با نخریدن گل باعث ناراحتی یکی دیگه نمیشدی، البته چه توقع دارم، توقع دارم اون دختر بچه رو خوشحال کنی؟ از آدمی که باعث ناراحتی خواهرش میشه چه توقع. حرفم تموم شد که آریا با پشت دست محکم به صورتم زد به خاطر ضربه و انگشتر توی دستش لبم زخم شد، تحقیر، داد و هوار، اینا به کنار، اون روی من دست بلند کرد؟ کسی تا حالا روی من دست بلند نکرده بود، اونوقت برادری که برای من برادری نکرده، جرات میکنه روی من دست بلند کنه؟ برگشت و خشمگین نگاهم کرد. دوباره پوزخندی زدم، دیگه از گریه و زاری خسته شده بودم، ارزشش رو داشت؟ ارزشش رو داشت من که به خاطر برادری که در حقم بد کرده و برای من برادری نکرده گریه کنم؟ بی حرف روم رو ازش برگردوندم. دستم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و زیر چونم گذاشتم و به بیرون زل زدم. به ماشینها و مردمی نگاه کردم که شاد بودن و باهم شادی میکردن. شایدم اونا هم مثل من ظاهرشون شاده ولی از درون پوچ و توخالی، غمگین و مرده، درست مثل من. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#part58 چی میشد بهش بگم؟ این راز تو دلم سنگینی میکرد، دوست داشتم، خالی بشم، دوست داشتم از شر این راز خلاص بشم. اما میدونم با گفتن این راز داداشم افسرده میشه، من میتونم با گفتن این حرف انتقام این همه تحقیرهای که من رو کرد و بگیرم، اما من مثل همه بیرحم نیستم، تنها دلیلی که الان میخوام این راز و بگم اینه که دیگه طاقت نگه داشتنش رو ندارم، دوست دارم خالی بشم فقط همین، از یه جهت هم دیگه تحمل این همه سختی و زخم زبونهای داداشهام رو نداشتم، باز آریا، آرین که هیچ آدمم حساب نمیکنه. چی میشد منم یه داداش مهربون که حامیم باشه داشته باشم؟ من حتی پدرمم حامیم نیست، توقع دارم یه داداش داشته باشم که حامیم بشه؟! بالاخره بعد از دقایقی یکی به دو کردن با خودم تصمیمم رو گرفتم که بهش بگم. لبم و با زبونم تر کردم و با تردید به نیم رخش خیره شدم و لب باز کردم... - داداش... میخواستم درمورد یه چیز خیلی مهم باهات حرف بزنم. صدای ضبط رو کم کرد و شیشهی ماشین رو بست تا یکم سرمای درون ماشین کمتر بشه - امیدوارم چیزی باشه که ارزش شنیدن داشته باشه. موهام رو زیر گوشم هدایت کردم و برای هزارمین بار آب دهنم و قورت دادم. - خب... خب میخواستم بگم... نتونستم! این بغض لعنتی که تو گلوم لونه کرده بود نمیذاشت و سعی بر این داشت که سنگی این راز جز روح، جسم من رو هم بکشه، سرم رو پایین انداختم و دستم رو محکم روی گلوم، فشار دادم. چند تا نفس عمیق کشیدم و نگاهی به آریا کردم که هرزگاهی نگاهش رو بین من و جاده میچرخوند و منتظر شنیدن چیزی که من میخواستم بگم بود. پشت چراغ قرمز رسیدیم. دوباره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - یه حقیقتی که... حرفم با خوردن تقهای به شیشهی پنجره ماشین ماسید. به ساعت نگاه کردم ساعت چهار صبح بود، من تا ساعت چهار آواره بودم؟ به طرف پنجره چرخیدم، نگاهی به دختر بچهی تقریبا هشت سالهایی که با صورت کثیف و لباسهای پاره پوره، دسته گلی رو به دستش گرفته بود کردم، یه دختر تو این سال تو این ساعت تو خیابون چیکار داره؟ شیشه رو پایین کشیدم که چیزی بگم ولی با دیدن آریا، لبخندی زد و چرخید و از پشت ماشین به طرف آریا رفت. آریا شیشه رو پایین کشید و اون دختر خانم با لحن مهربون و لرزش صداش به خاطر خجالتش بود و شروع به حرف زدن کرد: - آقا... آقا، یک شاخه گل بخر! آریا نیمنگاهی به من کرد و رو به دختر و با لحن جدی گفت: - من گل رو میخوام چیکار؟ لازمش ندارم. دختره نگاهی به من کرد و دوباره ناامیدیش رو از دست نداد و گفت: - خب برای خانومتون بخرین دیگه، تا از این بیحالی در بیاد و شاد بشه. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part57 آروم-آروم با حالی که وصف نشدنی بود، دنبالش راه افتادم، حالم بد و آریا بدترش کرد، میگه مامان فقط به فکر تو بود، اگه بهش بگم، مامان اگه به فکر تو نبود به اجبار با کسی که بهش تعرض کرد یعنی بابا ازدواج نمیکرد در حالی که دیونهوار عاشق کس دیگهای بود، دوست داشتم بلند حرفهام رو بهش برنم، دوست داشتم از اون راز کزایی بهش بگم تا کمرش مثل من بشکنه، البته اون با فهمیدن این راز تنها کمرش نمیشکنه، بلکه فلج میشه. - الان داریم کجا میریم؟ نیم نگاه سردی بهم انداخت و به راهش ادامه داد، درحالی که سعی میکردم قدم هام و بلندتر و سریعتر بردارم، باز سکوت وحشتناک کوچه رو شکستم: - چرا جوابم رو نمیدی؟ بخدا اگه تو جواب سوالهام رو بدی منم هی نمیخوام ازت دوباره، یه چیز رو هزار دفعه سوال کنم که توهم آخر سر عصابت قرقاطی بشه و... با دادی که سرم کشید مو به تنم سیخ شد و قطره اشکی از گوشهی چشمم چکید، مگه من چیکارش کردم کخ همیشه باهام سرد مزاجه و حالم و نداره؟! - خفه شو، خفه شو، سرم و به درد آوردی، وقتی خودت میدونی که نه حال تو رو دارم نه میلی به جواب دادن به اراجیف گفتنهات، خب فقط مثل آدم پشت سرم راه بیوفت ببین کدوم قبرستونی میخوام برم. بعد زیر زبون طوری که من نشنوم گفت: - مثل چی پشیمونم بهت گفتم، من دوست دارم و نگرانتم ببخشید که داداش خوبی برات نبودم، کاش این حرفهارو تو هواپیما بهش نمیگفتم تا الان اینجوری پرو نمیشد. با شنیدن این حرف احساس کردم، یکی با چکش به قلبم ضربه زد. اشکهام پس از دیگری روی گونه هام فرود میومدن، اما این که چیز جدیدی نبود، حداقل من قبلا ایران بودم و ایت همه نمیتونست ناراحتم کنه اما الان... بین گریههام لبخند تلخی زدم، که همون موقع صدای تیکی به گوشم رسید، وقتی سرم و بلند کردم ماشینش رو دیدم، هه پس ماشینشم اینجاست! میتونست خیلی ساده بگه داریم میریم جایی ک ماشینم و پارک کردم. - یه تکون به اون تن لشت بده و سوار ماشین شو تا از اینی که هست عصبی تر نشدم. نگاه سردم و هوالهاش کردم، این نگاه از ترس نبود، این نگاه پر حرف بود، حرفهای ناگفته. آروم در ماشینش رو باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم. اونهم بعد از من سوار شد و استارت زد و به سمتی که نمیدونستم کجاست، حرکت کرد. چشمهام رو بستم، که در آنی تحقیرها، عصبانیتهای داداشهم تو مغزم نقش بست. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part56 با شنیدن صدایی از خواب پریدم، از ترس اینکه اون همون مردی بود که نوشیدنی خورده یا بهادر سریع عقب برگشتم، جوری به عقب برگشتم که قلنج گردنم شکست، با دقت به صدا گوش دادم. صدا آشنا بود و این باعث شد که ترسم دو برابر بشه. چون قلنج گردم شکسته بود، گردنم حسابی درد میکرد با دستم آروم-آروم گردنم رو ماساژ دادم. از لبه جدول بلند شدم، از ترس اون مردی که بهم حمله کرد، دقیق محلهای که توش گمشده بودم رو وارثی نکردهم، پس بهتره یه نگاه دقیق ب هش بندازم شاید کمک کنه که بفهمم الان کجام. این محل قدیمی بود و سرتاسر محله خونههای خراب بود، فکر کنم اینجا فقیر فقرا زندگی میکنن، با ترس و نگرانی کاملا آشکار آروم-آروم به سمت صدایی رفتم که به خاطرش از خواب پریدم، کمی محتاط رفتار کردم چون این مرد ممکنه همون مرد یا آدمهای بهادر باشه، کمی که دقت کردم اون مرد با یه مرد دیگه در حال صحبت کردن بود، خواستم به سمتش برم تا موبایل ازش بگیرم که مرد برگشت و من با دیدن قیافه اون مرد تعجب کردم، امکان نداشت با گریه به بغل برادری پناه بردم که تا حالا واسم برادری نکرده. - آریا! دا... داش، تو اینجا چیکار میکنی؟! من و از بغلش بیرون کشید و با اخم و نگرانی پرسید: - در اصل تو اینجا چیکار میکنی؟! حرفهای من رو با اون مرد شنیدی؟! این حرف و با ترس زد، با زدن این حرف مشکوک تر شدم، من برای نجات به این محله پناه آوردم، داداشم برای چی اومده این محله؟ این محله تو پایین شهر بود و آدماش درست حسابی نیستن، معتادن یا حتی ممکنه قاتلهم باشن، با فکر به اینا که داداشم به اینا گرفتار شده مو به تنم سیخ شد شاید اون من و خواهرش نمیدونه ولی هرچیهم باشه آریا برادر منه! با لحن مشکوکی پرسیدم: - داداش، گتد بالا آوردی؟! این محله خرابست، اصلا ممکنه آدمهاش درست حسابی نباشن، اون وقت تو باهاشون صحبت میکنی؟! با عصبانیت ظاهری که خیلی آشکار بود. این عصبانیت فقط برای این بود که خودش و از سوالهای من نجات بده و لو نره گفت: - فکر کردی کی هستی؟ تو برای من همون آنای هستی که مامان همیشه به فکر اون بود، الانم جون حالت رو تو هواپیما پرسیدم پرو شدی؟ بهت گفته باشم من خواهری به اسم آنا ندارم، الانم به جای سوال و جواب کردن من بیا تا گرفتار شغالهای محله نشدی. -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part55 دستم توسط کسی کشیده شد با ترس برگشتم که با دیدن مرد چهارشونهای که لبخند کریهش حالم رو بد میکرد لرزم گرفت! با صدای چندشی به منی که بهت زده بودم گفت: - خانم کوچولو چرا میلرزی من که کاریت ندارم! به خودم اومدم و هلش دادم که به خاطر نوشیدنی که خورده بود تتلو- تتلو خورد و به سمت عقب پرت شد عرق سردی رو کمرم نشست لعنت بهت بهادر اگه تو نبودی من تو این مخمصه نمیافتادم! یک لحظه غفلت نکردم و شروع کردم به دویدن، صدای قدمهاش رو حس میکردم صدبار به خودم رو به خاطر اینکه نصف شب اومدم بیرون لعنت کردم! نفس-نفس میزدم پیچیدم داخل یک کوچه و پشت مبل بزرگی که داخل کوچه ویلون بود قایم شدم! - اه دخترهی چموش! دستم رو روی دهنم گذاشتم که صدای نفسهام بیرون نره بغض کرده بودم آخه چرا انقدر من بدبختم؟ صدای قدمهای مرده که دور میشد رو شنیدم نفس راحتی کشیدم از پشت مبل بیرون اومدم دستم رو روی قفس سینم گذاشتم از استرس دستام عرق کرده بود! تصمیم گرفتم از این محله درندشت بیرون برم تا بلایی سرم نیومده! آروم-آروم با فکر اینکه ممکن بود چه بلایی سرم بیاد راه میرفتم و هرلحظه ابروهام بیشتر بهم گره میخورد! سرم رو بالا گرفتم و خودم رو داخل خیابون نا آشنا دیدم با استرس به دوروبرم نگاه کردم با ندیدن نشانهی آشنایی به بخت خودم لعنت فرستادم! برای منی که، تازه به ترکیه اومده بودم و کامل آنکارا رو نمیشناسم، خیلی بده. با ترس زیاد تصمیم گرفتم به پلیسی یا آتشنشانی زنگ بزنم تا از این مخمصه که گرفتار شدم خلاص بشم. باد میوزید و موهام و باد تکون میداد، جز ترس، سردمم بود. کیفی قرمزی که با خودم به تولد برده بودم و گشتم تا شاید گوشیم رو پیدا کنم. که یادم افتاد، تو که با کامیار حرف میزدم و گوشی دستم بود تو راه وقتی در حال دویدن بودم از دستم افتاد زمین. با فهمیدن اینکه گوشیم نیست، بادم خوابید به عبارت دیگه، ناامید شدم، اگه بخوام کلی حالم رو توصیف کنم، ترس، عصبی، ناامید. مگه میشه آدم همهی این حس ها رو باهم داشته باشه؟ کسی که همهی این حسها رو داشته باشه بدبخت، پس به جای شمردن حسهایی که الان دارم یه کلمه میتونم به خودم بگم اون اینه که من چقدر"بدبختم" روی لبه جدول که تو خیابون ناآشنا بود نشستم تا شاید کسی از اون جا رد بشه و من موبایلی ازشون بیگرم. صدای خمیازم بلند شد که نشون میداد کم-کم داره خوابم میاد که یهو با شنیدن صدایی... -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part54 همونطور که زیر نگاه خیره مرد بودم، خودم رو به بیخیالی زدم و اونجا رو ترک کردم. تصمیم گرفتم برم جایی که بهم یکم آرامش بده. وارد ورودی پارک شدم. نگاهم رو دور تا دور پارک چرخوندم. این وقت شب کی میاومد پارک؟ هه، خنده داره! روی سبزههای نسبتا بلند پارک نشستم و به درختها و وسایل بازیهای زنگ زده خیره شدم و توی فکر رفتم. افکارم حول اتفاقات این چند وقت پیچ و تاب میخوردن. کی اینقدر ضعیف شدم که بهخاطر چند لحظه آرامش، نصف زندگیم رو فدا میکردم؟ دلم میخواست از ته دلم داد بزنم؛ مثل چند دقیقه پیش! یهو اتفاق چند دقیقه پیش جلوی چشمم اومد. بهادر؛ عوضی تو با زندگیم چیکار کردی؟ چهطور یک آدم میتونه اینقدر پست باشه. گناه من چی بود؟ دروغ چرا؟ هنوز از اینکه پیدام کنه و کار نیمه تمومش رو تموم کنه، میترسیدم! من باید کجا برم که آرامش داشتم باشم؟ کجا باید برم که با خودم بگم اینجا دیگه امنه و بهادری نیست، کجا باید برم؟! تصمیم گرفتم به کامیار زنگ بزنم، دلم عجیب براش تنگ شده بود، برادری که تو همهی سختیا پشتم بود، الان تو وضعیت سختم کی قراره پشتم باشه؟ - الو؟ کامیار- آنا، تویی؟ - دلم واست تنگ شده! - من بیشتر دختر، رفتی اونجا دیگه ما رو فراموش کردی اره؟ خندیدم. - مگه میتونم شماها رو فراموش کنم؟ ها؟ بعد یکم حرف زدن با کامیار قطع کردم. به حرف زدن با این پسر نیاز داشتم. بعد حرف زدن با کامیار، آرامشی بهم القا شد که خیلی وقته ازش محرومم. زیر لب شروع کردم آهنگ خوندن؛ آهنگ اراده کن از آرتا رو میخوندم. کم-کم باهاش حس گرفتم. با پاهام ضرب گرفتم و بیخیال اطرافم زمزمه میکردم: - تو فقط اراده کن... یهو صدای خش-خش برگها بلند شد! مطمئن بودم یکی اونجاست؛ جوری نبود که فکر کنم صدای باد بوده باشه! با ترس از جام بلند شدم و خواستم از اونجا دورتر بشم. سایه کسی رو چند متر دور تر از خودم حس کردم. با حس ترس جدید از جام بلند شدم و با قدمهای تند از پارک بیرون زدم که یهو... -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#منکوب #part53 هق هقم اوج گرفت، خوشحال بودم از اینکه بعد یه ماه از خونه بیرون اومدم، ولی ببین حالم درست مثل یه ماه پیشه، فقط یه چیزی تغییر کرده اون هم اینکه الان متظاهرم، خوشحالیم همش فیک، پرو بازیهام همش فیکه، تا به بقیه نشون بدم من قویم و حالم خیلی خوب شده. میگن جیغ زدن حال آدم رو خوب میکنه، با صدای محکم به اندازه دردهام، رنجهام محکم جیغ میزدم و اشک میریختم، شب بود هرکس من و میدید فکر میکرد که من دیونم. در حال جیغ کشیدن بودم که چشمم به مردی خورد با تعجب نگاه کردم، شبیهش بود، شبیه کابوس زندگیم، یعنی بهادره؟ اما اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟ حتی اینجاهم دست از سرم برنداشته کثافت، اون که یه ماه بود دیگه تهدیدم نمیکرد، من فکر میکردم ولم کرده پس چی شد؟ باترس به اطرافم نگاه کردم. خلوت خلوت بود، پرنده هم پرنمیزد. قلبم از ترس محکم به سینم میکوبید، مطمئن بودم... که خودشه. مگه چند تا مرد توی دنیا همچین مدل مویی رو دارن؟! چند نفر مثل اون پست فطرت لباس میپوشن؟ باید فرار میکردم یا میموندم اونجا و تقاص تموم بلاهایی که سرم آورده رو پس میگرفتم؟! گیج بودم! طی یک تصمیم آنی زود از جام بلند شدم و به سمتش با قدمهای آروم و لرزون راه افتادم، دستهام یخ کر ده بود و بدنم سرد بود قلبم محکم خودش رو به سینم میکوبید. سعی کردم قدمهام رو محکم کنم گارد دفاعی گرفتم و در کسری از ثانیه روی شونش زدم و چشمهام بستم تا چهرهای رو نبینم که، باعث بدبختی منه، آروم-آروم لایه چشمهام رو باز کردم و چشمهام طی کسری از ثانیه گردشد! اون... اون بهادرنبود! چطورممکنه؟ ازپشت خیلی شبیه به هم بودن و من فکر کردم این همون بهادره، یعنی اینقدر هراس دارم و هر مردی رو بهادر میبینم؟! آب دهنم رو قورت دادم و به مرد متعجب روبهروم زل زدم. یه مرد تقریبا چهل ساله که صورتش سرخ، سرخ بود و با تعجب خشم به منی که لال شده بودم زل زده بود. با گونههایی که از خجالت سرخ شده بودن لبم و گاز گرفتم و با صدای لرزون معذرت خواهی کردم. از یه طرف دلم میخواست گریه کنم به خاطر اینکه توی هیچ جا آرامش ندارم و از یه طرفم دلم میخواست بخندم، چه اوضاع تاسفناکی، درست مثل یه دیوونه که نمیدونه چیکار بکنه، بخنده یا گریه بکنه! -
عاشقانه، غمگین رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
فاطمه آرمده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#part52 الان دارم به چند ماه قبل فکر میکنم دارم میبینم چقدر ناشکر بودم ، وقتی یاد گذشته میافتم، وقتی یاد وقتی میافتم که با بدبختی به خونه خالی نگاه میکردم، میگفتم خونمون بیروحه، اما بازم قبلنا میدونستم مادری دارم که بالاخره از دانشگاه میاد خونه، بااینکه میدونستم مامانم برای اینکه خودش رو مشغول کنه، کار میکنه، اما با این حال قدرش رو ندونستم، وقتی که کنار من بود درست برعکس بابا، ازش تشکر نکردم، قدرش رو ندونستم بهجاش روزهایی که مجبور بود پیشم نباشه هعی سرش غر میزدم، شاید دارم تاوان ناشکریم رو پس میدم که دارم این همه عذاب میکشم. با صدای سلین که من و صدا میزد، به خودم اومدم، دوره یه میز جمع شده بودن. ولی من انقدر حالم بد بود که اصلا توجهی بهش نکردم و با چشمای اشکی به طبقه بالا رفتم که سلین دنبالم اومد و با لحن گنگی پرسید: - چیشده آنا؟! چشمات چرا قرمزه؟! با صدای گرفتهای دنبال سوییچ گشتم با دیدنش، سریع برش داشتم و روبه سلین گفتم: - سلین، من معذرت میخوام، دوست دارم تنها باشم، مجبورم ماشین و به برم، تو و تانیا با ماشین دامون بر گردین. به سمته خروجی دوییدم و سلین مدام اسمم رو صدا میزد، همه توجهشون به ما جلب شده بود تانیاهم با تعجب هی از سلین میپرسید چیشده. بدون توجه به اونا از این مهمونی کوفتی، که من و به یاد گذشته انداخته بود زدم بیرون و سوار ماشینم شدم، با یه تیکاف حرکت کردم. با دیده تار میروندم، تنها حاله من رو یه چیز میتونست خوب کنه اونم حرف زدن با خدایی بود که دلم خیلی ازش پر بود. دستم و به ظبط ماشین رسوندم و آهنگ (کاشکی میشد بهت بگم چقد صدات و دوست دارم) گذاشتم زیر لب زمزمهاش میکردم. چشم چرخوندم دیدم رسیدم به ساحله Heybeliada واقعا معرکه بود، صدای موجهاش روح آدم و نوازش میکرد ماشین و کنارم پارک کردم و روی شنها نشستم و سرم و رو پام گذاشتم. نفسی کشیدم و شروع کردم با صدای تقریبا بلندی با خدا حرف زدن: - میدونی چقد دلم ازت گرفته بیوفا، میدونی چند وقته دسته نوازش وار مادرم، عطر تنش و مهربونیهاش، از همشون محرومم کردی؟! خسته شدم دارم کم میارم، مگه یه آدم چقدر طاقت داره هوم؟! چقد تو ظاهر خودم و خوب و قوی نشون بدم؟! تو که از دل بندههات خبر داری از دله داغون و خسته منم خبر داری؟! همینجوری که اشکام سرازیر میشد دستی به صورتم کشیدم و به آسمون نگاه کردم رو به ستارهای که میدرخشید و چشمک میزد گفتم: - مامان! میدونی چقد دلم برات تنگ شده کاشکی الان پیشم بودی با حرفات با آغوش پر محبتت آرومم میکردی و میگفتی آنای من، دختر قویه، ولی نه مامان! قوی نیستم بریدم دیگه نمیتونم، طاقت ندارم، بیا من و ببر پیشه خودت.