رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Nil

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    304
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil

  1. پارت سوم با صدای لرزون پرسیدم: -چی ﺷﺪﻩ ﺯﺭﯼ ﭼﺮﺍ ﻧﮕﺮﺍنی؟ بعد یکم دو دلی گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻴﻼﺩ رﻭ ﺩﻳﺪﻡ. ﺍﻩ از نهادم بلند شد،وای خدایا ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﺷﻚ بی اختیار ﺍﺯ ﭼﺸﺎﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. -ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،حتی ﺑﺎ شنیدن ﺍﺳﻤﺶ همچی ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﻴﺸﻪ،ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﻣﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺍﻏﻮنی ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻢ،ﺍﻭﻥ موقع ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ،ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ بی محبتی ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ به سمت دوستی با ﭘﺴﺮ غریبه ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻡ،ﺍﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﭘﺴﺮﯼ،ﻳﻪ ﻋﻮضی همچی ﺗﻤﻮﻡ که ﻛﻢ ﺑﻼ ﺳﺮﻡ نیاورد،بخاطرش دوست هامو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ،ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﺧﺎذﻳﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮرﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻋﻜﺲ ازم داشت تازه اونم ﺑﺎ ﺣﺠﺎب تحدیدم میکرد که عکس و شمارمو پخش میکنه اگه باهاش بهم بزنم،اخرش چی شد؟ﺍﻭﻥ ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﻋﻜﺴﻤﻮ ﺁﺑﺮﻭﻣﻮ همه چیزم رو ﭘﺨﺶ ﻛﺮﺩ. ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺿﺮﺑﺸﻢ ﻭقتی ﺯﺩ ﻛﻪ موقع ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﮔﻔﺖ که ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ،ﻣﻦ ﺷﻜﺴﺘﻢ،ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ خیلی ﺍذﻳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻥ و ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺎ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻢ ﺗﻮ ﺑﺪ بختی و ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻣﻌﺘﺎﺩﻩ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺗﻢ ﺩﺍﺭﻥ از هم ﺟﺪﺍ ﻣﻴﺸﻦ،ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻴﺪﺍ نمیکنی،ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺑﻴﻢ ﻣﻴﺪﻳﻢ. ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ هق گریم ﻛﻮﭼﻪ ﺭﻭ برداشت. ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻮﭼﻪ ﻣﺎ ﺧﻠﻮﺗﻪ. ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭی خونمون یه ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺑﺘﺪﺍیی که فقط شیفت صبح داره و ﺩﻭﺭ ﻭﺭﻡ ﺧﻮﻧﻪای ﻧﻴﺴﺖ،ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺎﻳﻢ ﺯﻫﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻛﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺩ. ﺯﻫﺮﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺍﺭﻭﻡ،ﻫﻴﺶ. -ﺯﻫﺮﺍ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻣﺪﻩ چی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺻﻼ ﻧﺮﻓﺘﻦ،ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻬﺖ ﺭﻓﺘﻪ. -ﭼﺮﺍ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻛﺎﺭﻳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ؟ -ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﺮﺳﻴﺪه ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺑﮕﻴﺮی. پوزخندی زدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم. -ﻫﻪ ﺟﺎﻟﺒﻪ،ﻭﻟﺶ ﻛﻦ بی ﺧﻴﺎﻝ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺍﻗﺎﺗﻮﻥ؟ -ﻧﻴﺴﺘﺶ،ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ. -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍشی؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﺸﻜﻞ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﭼﻴﻪ ﺍﺧﻪ؟ -هیچی ﺑﻪ ﺧﺪﺍ،ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻬﺖ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻪ. -ﺗﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺩﻳﺪﯼ ﺍﺯﺵ ﻧﻪ؟ -ﺷﺎﻳﺪ. -ﺑﮕﻮ ﺧﻮﺏ ﻣﻨﻢ ﺑﺪﻭﻧﻢ. -بیخیال ﺩﺧﺘﺮ،ﻓﺮﺩﺍ ﻣﻴﺮﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻪ؟ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ. -ﺍﺭﻩ ﺟﺎﺕ ﺧﺎلی،ﺗﻮ کی ﻣﻴﺮﯼ ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭ؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ،ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ،ﺭﺍستی ﺁﮔﻴﺮ کجاست؟ ﺗﻮ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ؟ -ﺍﻭﻑ ﺧﻮﻧﺴﺖ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻧﻴﺎﺭ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﺩها. (آگیر داداش زهرا و آگیر دو مامان میکاست) ﻣﻦ بی ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺁﮔﻴﺮ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺍﺩﺍﺵ. -ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﮕﻪ … ﺻﺪﺍﻣﻮ ﻛﻠﻔﺖ ﻛﺮﺩم: -ﺯﻫﺮﺍ ﺑﺪﻭ گم ﺷﻮ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﺎﺯ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺮﻭ ﻛﺮ. یه دفعه دیدم ﺯﻫﺮﺍ ﺍﺑﺮﻭ داره میاد. -ﻫﺎﻥ ﭼﻴﻪ؟ به پشت سرم اشاره کرد که وقتی برگشتم و پشتم رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ که ﻳﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺧﻮﺷﮕﻞ و ﻧﺎﺯ ﻛﻪ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﺷﻌﻠﻪ ﺍﺗﻴﺶ پشتم واستاده. ﭼﺸﺎﺷﻢ ﺯﺩﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ و ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻓﻮﺭﺍﻧﻪ. تو دلم ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﻣﻌﻜﻮﺱ ﺑﺮﺍ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭش ﻛﻪ ﻳﻚ رو ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺍﺩﺵ ﺩﻳﮕﻪ ﮔﻮﺷﺎﻣﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻜﺮﺩﻡ. خدایی خیلی ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺍﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺯﻫﺮﺍ ﺩﻫﻨﺶ ﻳﻪ ﻣﺘﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﻮﺩ و ﺗﺎ ﺯﺑﻮﻥ ﻛﻮﭼﻴﻜﺸﻮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ،ﻋﻴﻦ ﺍﮊﺩﻫﺎ ،ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺗﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ ﺩﻭﺩ ﺩﺭ میومد. ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﮕﻴﺮﻣﻮ پغی ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪ،ﺣﺎﻻ ﻧﺨﻨﺪ کی ﺑﺨﻨﺪ. نفسم از خنده زیاد بند اومده بود، ﺯﻫﺮﺍ هم ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﺍیی ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ. یک ﺩﻓﻌﻪ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺳﻮﺧﺖ و ﺻﺪﺍ ﻫﺎ ﺑﺮﮔﺸﺖ،ﺯﻫﺮﺍ داشت با حرص نگام میکرد. -ﺍﯼ ﺩﺭﺩ،ای ﺣﻨﺎﻕ،ﭼﺘﻪ هی ﻫﺎﻫﺎ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ خیلی باحال بود از دادش شنوایم رفت،ﻧﻤﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﻭﺍ ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻴﺮ ﻛﻮ؟ -ﻫﻴﭽﻲ ﺍﻧﻘﺪ خندیدی ﺍﺯ ﺧﻨﺪه هات ﺣﺮصی ﺷﺪ ﺭﻓﺖ پی ﻛﺎﺭﺵ. -ﻭﺍﯼ ﭘﺎﺷﻮ،ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﺍﻻﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻴﺎﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻓﻌﻼ ﺑﺎﯼ. -ﺑﻮﺱ عزیزم،ﺑﺎﯼ. ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺭﻡ ﺑﺴﺘﻢ.
  2. پارت دوم شستن ظرف ها که تموم شد ﮔﺎﺯﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻛﺸﻴﺪم و ﺩستمال رو هم شستم و ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮ تلویزیون. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﺏ ﻇﻬﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻛﻢ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼقم رو که ﺍﺯ ﺟﻢ ﺑﺎﻟﻴﻮﺩ پخش میشد ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ،ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻋﺎﺷﻖ صنم بودم. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ که ﺍﻣﺎﺩﻩ بشه برای ﻣﺴﺎﻓﺮ کشی عصر. ﺍﺧﻤﺎم هام رو ﺗﻮی ﻫﻢ کشیدم و ﻟﺒﺎﻣﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻫﺎﻥ ﭼﻴﻪ ﺑﺎﺯ ﺭفتی ﺗﻮﻫﻢ؟ از بی خیالیش دل خور بودم. -ﺍﺧﻪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻝ ﻣﻬﺮﻩ ﺷﺪ،ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻲ؟ﻣﻦ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻡ ﻛﻼﺱ ﻛﻨﻜﻮﺭ،ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﯼ ﺑﺮﻡ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻍ ﻛﺮﺩﻡ. بابا که عجله داشت سرسری جواب داد: -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮم ﻣﻴﭙﺮﺳﻢ ﻛﺠﺎ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻛﻼﺱ ﻫﺴﺖ ﺑﺮﺍﺕ. -ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮن رو ﻫﻤﻴﻨﻮ گفتی،ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺎﺑﺎ سر تکون داد و در خونه رو پشت سرش بست و رفت. ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪگی ﻛﻨﻴﻢ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ اذیتم ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺸﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻢ هم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺗﻮی ﻓﻜﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻧﮓ ﺩر ﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ایفن ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ: -ﺑﻠﻪ؟ -ﺳﻼﻡ ﻣﻴﻜﺎ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ. زهرا بود،دوست و همسایم. باز شیطنت توی وجودم جونه زد. -ﺳﻼﻡ ﺯﺭﺩﭼﻮﺑﻪ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺎﻡ. و سریع ایفن رو گذاشتم ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﻧﻜﻨﻪ. ﺍﺧﻪ بدش میومد که زرد چوبه صداش کنم. زهرا یا همون ﺯﺭﺩ ﭼﻮﺑﻪ خودم ﺍﻧﻘﺪ ﻻﻏﺮﻩ ﻛﻪ ﺍﺩﻡ ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﺑﺸﻜﻨﻪ. سریع ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ. ای ﻭﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ دید. -ذﻟﻴﻞ ﺷﺪﻩ،ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﯼ ﺑﺎﺯ؟ ﺍﻻﻓﻴﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ حالم زار شد. -ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺟﻠﻮ ﺩﺭﻡ جایی نمیرم. مامان طبق معمول داشت از دست من حرص میخورد. -ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺯﻫﺮﺍ از ﺧﺪﺍ بی ﺧﺒﺮ سبک ﺑﺎﺯﯼ در نیارید تو کوچه،ﺍﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻳﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ. ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﻭ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻣﻴﻜﺎ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻟﻪ ﺷﺩﻡ،ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺴﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،نشکستی ﻛﻪ؟ ﺍین رو گفتم و ﻓﺮﺍﺭ کردم. ﺯﻫﺮﺍ ﻫﻢ از حرص ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ افتاد. یک ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺯ پشت ﺷﺎﻟﻤﻮ ﻛﺸﻴﺪ که ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻃﺮﻓﻪ ﺧﻮﻧﻪ -ﺯﻫﺮﺍ ﺟﻮﻥ ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ،ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻻﻥ ﺁﮔﻴﺮ ﺩﻭ(آگیر لقب داداش زهرا و مامان میکاست به معنی کسی که زیاد گیر میده)ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ،ﻗﺒﻞ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﻧﻜﻨﻴﻢ. ﺯﻫﺮﺍ ﺳﺮﻳﻊ دوید و ﺷﺎﻟﻤﻮ ﭘﺲ ﺩﺍﺩ. ﺭﻧﮕﺶ ﭘﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ پغی ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -یعنی ﺍﻧﻘﺪر ازش ﻣﻴﺘﺮسی؟ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻭﻡ ﻳﻪ ﻭﻳﺸﮕﻮﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -ﺍخ ﻣﺮﺽ ﮔﺮﻓﺘﻪ. -ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺑﻴﺎ ﺑﺸﻴﻨﻴﻢ. جلوی در خونه روی سکو نشستم. -ﺧﻮﺏ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ها ﺯﻫﺮﺍ ﺧﻠﻪ ﺧﻮﺩﻡ؟ ﻳﻪ ﺟﻮﺭی ﺑﺎ ﺗﺮﺣﻢ نگاهم کرد که ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺧﺒﺮﺍیی.
  3. پارت اول -میکا …میکا. به سمت قسمت تاریک اتاق که دید خوبی نداشت قدم برداشم و با صدای لرزون از ترس گفتم: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮیی؟ -میکا کمکم کن. -ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ یک دفعه ماهان با صورت سوخته از توی تارکی به سمتم اومد. از ته دل جیغ زدم. -ﻧﻬﻪ. از خواب پریدم تمام تنم از عرق خیس شده بود،قلبم به قدری تند میزد که هر لحظه حس میکردم الانه که از جاش بیرون بپره. ﻭﺍﯼ ﺧﺪایا بازﻫﻤﻮﻥ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی. ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ دیگه ﭼﻪ وضعشه؟ ﺗﺎﻛﻲ ﺑﺎﻳﺪ به ﭘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی ﺑﺴﻮﺯﻡ؟ آهسته از تخت بلند شدم،لباسمو که از خیسی عرقم به تنم چسبیده بود عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و به سمت ﺩﺳﺸﻮیی خونه که توی ﺣﻴﺎﻁ بود رفتم. ﺁﺑﻮ ﺑﺎﺯ کردم و چند مشت اب سرد به صورتم پاشیدم. سرمو بالا آوردم که چشمم به صورت رنگ و رو رفته خودم افتاد. اروم روی ابرو هام دست کشیدم تا بهم ریختگیش درست بشه. خودمو بادقت نگاه کردم. ﻣﻮﻫﺎ ﺧﺮﻣﺎیی ﻓﺮم ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺩﻭﺭم ﺭﻳﺨﺘﻪ بود. ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﻴﺪم که ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮختگی ﮔﻨﺪمی میزد،ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻫﺸﺘﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ،چشم هاﯼ ﺩﺭﺷﺖ عسل ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺰ ﻣﻴﺰند،بینی ﻣﺘﻮﺳﻂ گوشی،لبهای ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ. ﺩﺭ ﻛﻞ ﺩﺧﺘﺮ زیبایی بودم البته ﺍﺯ ﺗﻌﺮﻳﻔﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ،ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩم ﻛﻪ ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩم و ﻧﻪ ﺷﺎﻧﺲ داشتم. ﺍب رو بستم و به ﺍﺗﺎق برگشتم. ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻛﻤﺮ ﻣﻴﺮسید ﺑﺎ ﻛﺶ ﺟﻤﻊ کردم. به سمت آشپزخانه رفتم که متوجه شدم مامانم غذا رو پخته،وای نه الان دوباره تیکه هاشو شروع میکنه. با صدای ارومی گفتم: -ﺳﻼﻡ. که باعث ﻣﺎﻣﺎﻥ شروع غر غر مامان شد. -ﻋﻠﻴﻚ ﺳﻼﻡ ﭼﻪ ﻋﺠﺐ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﺘﺮﺱ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭ هارﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ موقع ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﯼ. نالیدم: -ﺍﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ تورﻭﺧﺪﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﻜﻦ،ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻝ خوشی ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ چی ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺪﺍﺭﺷﻪ ﺍﺧﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍون وﻗﺖ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﻝ ﺧﻮشی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ؟ کلافه دستی لای موهام بردم. -ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺕ باز طوﻣﺎﺭ ﺑﮕﻢ؟ ﺍﺯ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ بحث مساوی بود با ﺑﺎبی ﺣﺮمتی. صدای داد ﻣﺎﻣﺎن رو از ﺍﺷﭙﺰ شنیدم. -ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺘﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭﺗﻮﻧﻮ ﻛﻮﻓﺖ ﻛﻨﻴﺪ،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺨﺘﺖ ﻧﻴﺲ؟ ﭘﻮﻑ!ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ. -ﻧﻪ عزیزم ﭼﻪ زحمتی. تند تند ﭘﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و ﺳﻔﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﻴﺪ. خودم رو براش شیرین کردم. -ﺳﻼﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮنی ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎشی. ﭘﺮﻳﺪم و لپش رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ. بابا با خوش رویی به سمتم نگاه کرد. -ﺳﻼﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻧﺒﺎشی. -ﻣﺮسی ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ. صدای مامان دوبار از آشپزخانه بلند شد. -ﻣﻴﻜﺎ ...ﻣﻴﻜﺎ. -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ -ﺑﺪﻭ برﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻮ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ. ﻭﺍﯼ ﻧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩه،ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﭙﺮﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺎﺯ. ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭ اتاق رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ؟ جوابی ازش نشنیدم. -ﭘﻴﺸﺖ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﺎﻥ،ﭘﺎﺷﻮ ﻧﺎﻫﺎﺭ. -ﻣﺎهی ﺟﻮﻥ. با خوردن ﻣﺘﻜﺎ توی سرم محکم چشمام رو بستم و دستم رو روی محل اصابت گذاشتم. ﺻﺪﺍﯼ عصبی ﻣﺎﻫﺎﻥ از توی تاریکی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ: -ﮔﻢ ﺷﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺣﻤﻖ،ﻣﻦ ﺍﺯدست تو ﻛﻮﻓﺖ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺩﺭ رﻭ ﺗﻮی ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻛﻮﺑﻴﺪ. دلم گرفت،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ چی ﮔﻔﺘﻢ؟ ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍیی ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎ میگن ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ؟ ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺩﺭﻫﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ مامان نگام کرد. -چی ﺷﺪ؟ -ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ،آخه ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ باز من رو هر بار میفرستید دنبالش؟ -ﻋﻴﺐ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺸﻴﻦ ﻏﺬﺍﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭ. ﺑﺎ ناراحتی ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﭘﺎﺷﺪﻡ برم ﻛﻪ با حرف ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ بهش حرصی نگاه کردم. -ﻇﺮف ها ﺑﺎ ﺗﻮ. ای بابا ﻛﺎﺵ حد عقل ﻛﺎﺭﺍیی ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ به چشش میومد،ﺩﻟﺸﻮ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ،ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺪ ﺑﺎﺯ نمیگفت،ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭﻩ. پوفی کشیدم و ﺳﺮ ﮔﺮﻡ ﻇﺮف ها شدم.
  4. نام رمان:سیاه قلب نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،ازدواج اجباری، غمگین. ﺧﻼﺻﻪ:داستان قصه ی ما ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺧﺘﺮی ﺑﻪ نام ﻣﻴﻜﺎست که از لحظه ی به دنیا اومدنش وسیله ی درست کردن اشتباهات خانوادش بوده و الان بعد از هجده سال زندگی کردن برای دیگران میخواد که از حالا به بعد فقط برای خودش زندگی کنه اما با قرار گرفتن پسر داستانمون راستین وفایی که دنیاش کاملاً با میکا فرق میکنه و تنها مشکلات زندگیش انتخاب مدل و رنگ ماشین هر فصلشه،میون ساختن اینده ی خودش غرق کل کل با راستین میشه و برای لحظاتی تمام مشکلات زندگیش رو فراموش میکنه. پارتی از رمان: -چی ﺩﺍﺭﯼ میگی آﺭﻭﻳﻦ؟ﭼﻪ غلطی ﻛﺮﺩﯼ؟ -مگه چی ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺵ ﻣﻴﺎﺭﯼ؟ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ. -یعنی چی الیاس؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺍﺧﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنید که ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پررو ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ؟ﺍﺻﻼ میدونید ﺍﻣﺮﻭﺯ چیکار ﻛﺮﺩﻩ؟ ﻣﻮﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮها. -ﻣﻮﺯﻭ فرو ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ،ﻣﺎﺷﻴﻦ نازم ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﺎ ﺍخم چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﻨﺪ ﻧﻴﺸﺘﻮ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ. ﺧﻨﺪﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ. -ﺍﺧﻪ ببین ﭼﻪ موز ﺑﺰﺭگیه،ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ اینو؟ ﻭ قهقهه ﺯﺩ که باعث شد بقیه ی ﭘﺴﺮها ﻫﻢ که تا الان از ترس خشم من خودشون رو کنترل کرده بودن بزنن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ توی دستم ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺩم هم ﺧﻨﺪم گرفت ﺍﻣﺎ نه ﺍﺯ خوشی خنده ی من از ﺣﺮﺹ ﺑﻮﺩ. ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻩ. آﺭﻭﻳﻦ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻗﺎﭘﻴﺪ،ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻭﺩﻳﻢ ﺷﺪﻩ. موز رو از دستش کشیدم و انداختمش توی سطل آشغال. -احمق مریض میشی. (به صفحه‌ی نقد و نظرات سر بزنید نظرات خودتون رو راجب رمان برای من بزارید) https://forum.98ia.net/topic/5911-صفحه-ی-معرفی-و-نقد-رمان-سیاه-قلب-نیلوفر-صبوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا گالری رمان سیاه قلب
×
×
  • اضافه کردن...