رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

HOTNON

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های HOTNON

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Reacting Well
  • Collaborator
  • Week One Done
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

21

اعتبار در سایت

  1. پارت 15# فردا اون روز. مهروی از پدرش خداحافظی کرد و با تیگل راه افتادند. از کلبه آروم آروم دور میشدند... کلبه با یک فاصله ای از روستا قرار داشت. تیگل گفت: «اینجا رو هم باید رد کنیم..» مهروی به خیابون روستا نگاه میکرد. مردم با رنگ پوست های متفاوت. مغازه ها. بچه ها که بازی میکردند. گفت: «یعنی شهر چطور جاییه؟..» تیگل با خنده و شوخی گفت: «از این دهات کوره که خیلی بزرگ تره...» به خروجی روستا رسیدند. تیگل ایستاد. مهروی گفت: «چی شد؟» تیگل گفت: «میدونستی قراره برای اولین بار از اینجا خارج شی و از اینجا جلو تر بری؟.» مهروی پیاده شد و به روستا نگاهی انداخت... «من حتی کل کوچه های این روستا رو هم ندیده بودم..» چرخید و به مسیر نگاه کرد. تیگل گفت: «زندگی تو تازه شروع شده دختر. این مسیر، مسیر اول راهته.» مهروی سوار شد و زیر لب گفت: «این شروعه.» کم کم که خارج میشدند، مهروی به اطراف نگاه میکرد. باد ملایمی می‌وزید و تا پایین تپه ها مشخص بود. چند ساعتی گذشت... نزدیک های ظهر رسید... تیگل گفت: «اگه دقت کنی میبینیش.» مهروی گفت: «چی رو...» به اطراف نگاه کرد. تیگل اشاره کرد و گفت: «دربازه شهر رو.» مهروی کمی چشمانش را جمع کرد... گفت: «ارهه، اره میبینمش..» شهر مرزی گاردن. دیوار های بلند و خاکستری، با یک دربازه بزرگ آهنی. به دربازه شهر رسیدند. مهروی مات دیوار های بلند دور شهر شده بود. با خودش میگفت: «یعنی چطوری این دیوار ها رو ساختن به این بلندی.» تیگل گفت: «مهروی، آروم بشین سر جات. باید از ایست رد بشیم.» مهروی سر جاش نشست. کالسکه ایستاد... نگهبان جلو اومد. رو به تیگل گفت: «مجور عبور.» تیگل دست کرد داخل آستینش و یک صفحه آهنی کوچیک بیرون آورد. روش نوشته ای وجود داشت... نگهبان علامت را نگاه کرد و گفت: «مشکلی نیست.» نگهبان دیگری جلو آمد و داخل کالسکه رو نگاه کرد. مهروی بود، ساکت نشسته بود. نگهبان نگاهی به مهروی کرد... صدا زد: «هی، بیا این رو ببین.» نگهبانی که پیش تیگل بود آمد و گفت: «چی میگی؟ چی رو ببینم؟» چشمش به مهروی افتاد. با صدای بلند گفت: «هی پیر مرد، بگو بیاد پایین.» تیگل گفت: «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟.» نگهبان گفت: «بهت گفتم بیارش پایین.» مهروی متعجب شده بود و استرس داشت. تیگل در کالسکه رو باز کرد و گفت: «خیلی آروم بیا پایین.... نگران نباش..» مهروی پیاده شد. نگهبان خیلی سریع گفت: «اسم.» مهروی به تیگل نگاه کرد. نگهبان فریاد زد: «اسم.» تیگل دست روی شونه مهروی گذاشت... و گفت: «اسمش مهروی هست....» نگهبان با چهرهی بدی گفت: «از خودش پرسیدم پیر مرد. خودش مگه زبون نداره؟» رو به مهروی گفت: «اسم.» مهروی گفت: «مه... مهروی سوکیا.» نگهبان گفت: «سوکیا؟ این دیگه چه فامیلی هست. کارت شناسایی..» مهروی کاغذی به نگهبان داد. نگهبان کاغذ را نگاه کرد... کاغذ را انداخت زمین. به نگبان دیگر نگاه کرد و گفت: «باید بگردیمشون.» تیگل عصبانی و دست پاچه شد. «چیی؟ اخه چرا.» نگهبان گفت: «همینی که هست.» شروع کردن وسایل را پایین ریختن و یکی یکی گشتن. مهروی ترسیده بود و ناراحت بود و با خودش میگفت: «چه اتفاقی داره میافته... چرا اینطوری شد؟.» نگهبان صدا زد: «هی، اینجا رو ببین.» شمشیر رو به نگهبان دیگه نشون داد... نگهبان گفت: «حمل سلاح غیر مجازه..» تیگل گفت: «از کی غیر مجاز شده.» نگهبان گفت: «شما کارت انجمن دارید. یا مجوز حمل سلاح...» تیگل گفت: «نه.. ولی اون میخواد توی آزمون ارتش شرکت کنه. به این میاز داره..» نگهبان اما کوتاه نمی امد. «این سلاح باید توقیف بشه.» تیگل جلو رفت و شمشیر را گرفت. نگهبان گفت: «چی کار میکینی.» تیگل گفت: «این یک کادو از طرف پدرشه. نمی تونی بگیریدش.» مهروی ماتش برده بود. ناگهان نگهبان با پشت دست ضربه ای به سر تیگل زد. تیگل پخش زمین شد. مهروی گفت: «تیگل... حالت خوبه..» تیگل را از روی زمین بلند کرد. نگهبان گفت: «برام مهم نیست باباش کدوم خریه. لابد یه آدم بی مصرف دیگه مثل خودشه.» عصبانیت مهروی منفجر شد و یک جهش به سمت نگهبان زد و نگهبان رو بلند کرد و کوبید به زمین. نگهبان دیگر گفت: «چی کار میکنی... در گیری با نگهبانا جرم نا بخشودنی هست.» نگهبان از زمین بلند شد... کمرش رو گرفته بود و گفت: «نمیزارم جایی بری. همین جا سزای کارتو میبینی.» شمشیر کشید و جلو اومد. نگهبان دیگری هم شمشیر کشید... مهروی حالت مبارزه ایستاد و گفت: «نمیزارم کسی به بابام چیزی بگه.» ناگهان صدای یلندی آمد: «هی، اونجا چخبره؟».
  2. پارت 14# مهروی لحظه‌ای به خودش اومد، سایه‌ی نگران جلویش به‌آرامی دم تکون می‌داد. دست به‌روی سرِ سایه گذاشت. ... فردای اون روز آماده، پیشِ کاروان رفت... کنارِ کاروان، الیزا و جان کنارِ هم ایستاده بودند. مهروی جلو رفت و از کنارِ آن‌ها رد شد. الیزا نگاهی بد به مهروی دوخت و نچ کرد. مهروی پیشِ تادیلو رفت و گفت: «کاروان کی راه می‌افته؟» تادیلو جواب داد: «به‌موقع اومدی. همین الان راه می‌افتیم.» با صدای بلند گفت: «راه می‌افتیم!» کاروان راه افتاد. (کاروان متشکل از یک کالسکه و یک گاری آهنی بود که اعضای اون شامل مهروی، تادیلو، جان، الیزا و آلوینلوین (سرباز) بود.) نزدیک‌های غروب بود. کاروان مسیر خوبی رو از «وردین» گذرونده بود. مهروی در کنارِ سایه، در حالِ راه رفتن کنارِ گاری آهنی بود. جان به‌آرامی کنارِ مهروی آمد. مهروی یک چهره‌ی بی‌روح به خودش گرفت و به جلو نگاه می‌کرد. جان گفت: «سوکیا، بابت گذشته... راستش...» مهروی گفت: «من با تو حرفی ندارم.» جان گفت: «خب، راستش می‌خواستم یک موضوع مهم رو بهت بگم... درباره‌ی پدرت.» ناگهان مهروی از کوره در رفت. فریاد زد: «اسم بابام رو نمیاری هاااا... فهمیدی، کثافت!» الیزا فریاد رو شنید و سریع دوید پیشِ جان. الیزا داد زد: «هووو، چته زنیکه‌ی غولِ بیابونی؟» مهروی حالا از کوره در رفته بود، گفت: «تو خفه شو هرزه‌ی بدرد نخور!» جان گفت: «بس کنید! دعوا رو ادامه ندید... الیزا، تو کوتاه بیا...» اما الیزا هم گوش شنوا نداشت. گفت: «حروم‌زاده‌ی بی‌ریختی مثل تو... یتیمِ کثافت!» مهروی کاملاً از کوره در رفت و گلوی الیزا رو گرفت. الیزا دستِ مهروی رو گرفت، داشت خفه می‌شد. جان می‌گفت: «مهروی، ولش کن...» دستِ مهروی رو گرفت و از گلوی الیزا آزاد کرد. الیزا چند بار سرفه کرد. جان گفت: «تو چه مرگت شده؟ می‌خواستی به‌خاطر حرف، زنم رو بکشی؟!» مهروی به خودش اومد، چند قدم عقب رفت... تادیلو از کالسکه بیرون اومد: «چه اتفاقی افتاده؟» جان نگاهی به مهروی کرد و گفت: «هیچی قربان، فقط درگیری ساده بود.» الیزا فریاد کشید: «چی؟ کجا ساده بود؟ این زنیکه می‌خواد منو خفه کنه!» جان گفت: «ولش کن الیزا...» جان آلوین رو صدا زد، گفت: «برو یه پوشن هیل بیار، یه‌کمم آب بیار.» آلوین گفت: «بله قربان.» تادیلو گفت: «دلیلِ این اتفاق‌ها چیه؟ جان، توضیح بده.» جان گفت: «نه قربان، اون‌طور که فکر می‌کنید نیست. در اصل همش تقصیر منه.» تادیلو گفت: «جان، از تو انتظار نداشتم. به‌عنوان نایب‌رییسِ دسته‌ی چهارم گارد سلطنتی...» جان زانو زد و عذرخواهی کرد. الیزا گفت: «آخه چرا همش تقصیرایـ...» جان خیلی جدی گفت: «زانو بزن و عذرخواهی کن.» الیزا با اکراه زانو زد و گفت: «ببخشید، قربان.» تادیلو گفت: «بعد از رسیدن به پایتخت، به این موضوع رسیدگی می‌کنم.» به مهروی نگاه کرد و گفت: «تو به‌خاطر این اینجایی که با همکاری کردن با ما کمک کنی این محموله سالم برسه. نباید این‌طوری دعوا راه بندازی.» مهروی هنوز ناراحت بود ولی پشیمون بود. گفت: «دیگه تکرار نمی‌شه.» . ‌ شب، کاروان گوشه‌ای برای استراحت ایستاد. مهروی با فاصله از بقیه، برای خودش و سایه آتشی روشن کرده بود و کنارِ آن نشسته بود. تادیلو بلند گفت: «فردا به جنگل می‌رسیم؛ استراحت کنید که باید جنگل رو قبل از فردا شب رد کرده باشیم.» مهروی با خودش در فکر بود… چند سال بود که مهروی این‌طوری از کوره در نرفته بود… چادر کوچکی زد و خوابید… سه سال پیش. آقای تیگل امشب خونه نمیرن؟ پدرِ مهروی پاسخ داد: «نمی‌دونم. تیگل امشب خودش رو مهمون کرده.» تیگل گفت: «بابا، امروز کلاً جشن گرفتیم. الانم که دیگه تاریک شده؛ فردا برمی‌گردم.» مهروی گفت: «به نظر من که دنبال یک جای مفتی که بخوابی.» تیگل بلند گفت: «جای مفت چیه؟ صد تا بهتر از این جا خونمه!» پدرِ مهروی گفت: «البته بد هم نشد؛ فردا تیگل می‌تونه تورو برسونه به پادگان. مگه نه تیگل؟» تیگل گفت: «چییی؟ پادگان نیم روز با خونم فاصله داره، دیاکو...» مهروی گفت: «یعنی این کارم برای ما نمی‌خوای بکنی؟» تیگل گفت: «پدرِ دختر، واقعاً رو مخ می‌رین ها... باشه، می‌رسونمش.» ... خمیازه‌ای کشید و گفت: «پس من می‌رم بخوابم.» مدتی گذشت. مهروی و پدرش در اتاقِ اصلیِ کلبه نشسته بودند. پدرش گفت: «فردا روز بزرگه، مگه نه؟» مهروی با خوشحالی پاسخ داد: «آره.» ... یکمی سکوت شد. مهروی گفت: «پدر...» پدرش گفت: «بله دخترم.» «۱۸ ساله که توی این جنگل بیرونِ شهر زندگی می‌کنیم. تو هم هر روز بهم آموزش دادی... دیگه دارم توی خشم هم ماهر می‌شم... چرا... چرا تا الان نخواستی که توی شهر باشی؟ چرا ما این‌طوری زندگی کردیم؟» حالتِ چهره‌ی پدرش کمی مضطرب و گرفته شد. پاسخ داد: «قبلاً هم گفتم که من فقط یک بازنشسته‌ی ارتشی‌ام. بعد از جنگ، دیگه نتونستم زندگیِ قبلیم رو قبول کنم. واردِ پوچی شده بودم... تا اینکه تورو پیدا کردم. تو... تو یک نور توی تاریکیِ من بودی.... من می‌خوام که تو قوی باشی. کسی باشی که از خودش دفاع می‌کنه و به بقیه کمک... از بچگی که بهت گفته بودم ارتشی بودم تا همین الان رویای این رو داشتی که وارد ارتش بشی.» مهروی گفت: «آره.» پدرش گفت: «الان از تو می‌پرسم؛ دلیلت چیه؟ ... توی این سال‌ها یک روز هم از تمرین‌هات فرار نکردی. . چرا؟» مهروی گفت: «من می‌خوام... کسی باشم که انقدر قویه که از....» صورتش سرخ شد و گفت: «از... از تو دفاع کنه.» پدر متعجب شد و خندید... مهروی گفت: «بابا خنده ندارهههه!» پدرش گفت: «ببخشید... ببخشید... این واقعاً یک هدف بزرگه...» جلو اومد و پیشانیِ مهروی رو بوسید. و گفت: «ممنون دخترم.» مهروی کمی خجالت‌زده شد. پدرِ مهروی به سمتِ اتاق رفت تا بخوابه... برگشت و گفت: «فقط اینو بدون دنیای بیرون خیلی فرق داره... اما می‌دونم که تو موفق می‌شی...» و رفت داخل اتاق. مهروی عزمی رو جمع کرده بود. با خودش گفت: «... من ناامیدت نمی‌کنم بابا.»
  3. پارت 13# سه سال قبل… مهروی به‌آرامی درِ کلبه را باز می‌کند و وارد می‌شود. شمشیر تمرینی خودش را کنار دیوار تکیه می‌دهد و صورتش را با دستمال خشک می‌کند. موهای بلندش را باز می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. ـ حتی امروز هم رفته بودی تمرین؟ مهروی پاسخ داد: ـ اوه، بابا. فکر کردم هنوز خوابی. ببخشید بیدارت کردم. مردی با موهای جوگندمی و پوست سفید و قدی متوسط، با چشمانی که زیرشان گود افتاده بود، گفت: ـ نه دیگه، خودم بیدار شده بودم… خب، بالاخره فردا روز بزرگیه و ما باید آماده باشیم. مهروی گفت: ـ آره، فردا برای گزینش ارتش می‌رم… بالاخره می‌تونم از این جنگل برم بیرون... پدرش با لبخندی گفت: ـ اوو، یعنی این‌قدر من خسته‌کننده‌م؟ مهروی سریع جواب داد: ـ نه نه بابا، منظورم این نبود. پدرش گفت: ـ می‌دونم، داشتم سر به سرت می‌ذاشتم. همان موقع صدای یک کالسکه آمد و بعد صدای در. مهروی گفت: ـ کیه؟ صدای پیرمردی بود: ـ آهای، خونه‌اید؟ مهروی جواب داد: ـ آه! آقای تیگل. در را باز کرد. پیرمردی با یک لباس تر و تمیز و با زیورآلات بود. تیگل گفت: ـ مهروی، تو هم خونه‌ای؟ فکر کردم هنوز توی جنگل داری تمرین می‌کنی. مهروی گفت: ـ نه، امروز زودتر رفتم، برای همین زودتر هم برگشتم. کمی به هم نگاه کردند. ـ اوخ، ببخشید، بفرمایین داخل. تیگل گفت: ـ اه، ممنونم. تیگل داخل شد و گفت: ـ دیاکو، می‌بینم تو هم اینجایی. پدر مهروی گفت: ـ آره، امروز کار خاصی ندارم… تو هم خیلی زود نیومدی. تیگل گفت: ـ چی می‌گی؟ خودت گفتی بیام. مگه اونو سفارش ندادی؟ مهروی با تعجب به پدرش نگاه کرد: ـ بابا، چیزی از آقای تیگل سفارش دادی؟ پدرش گفت: ـ آره. می‌خواستم فردا بهت بدمش، اما الان دیگه لو رفت. مهروی متعجب شد: ـ بهم بدی؟ چی؟ تیگل گفت: ـ خب، حالا این‌قدر نچسب نباش دیاکو. همین الان بده بهش، بذار بچه یه‌کم حال کنه. مهروی گفت: ـ بچه چیه؟ من الان ۱۸ سالمه! تیگل گفت: ـ برای ما تو هنوز همون بچه‌ی قنداقی هستی که خودش رو خیس می‌کرد. مهروی گفت: ـ تیگل!!! تیگل گفت: ـ دیدی هنوز همون‌قدر ساده می‌شه عصبیت کرد؟ پدر مهروی گفت: ـ تیگل، این‌قدر اذیتش نکن. نا سلامتی امروز تولدشه. مهروی گفت: ـ چیی؟ اصلاً یادم نبود! بابا، تو یادت بوده؟! پرید بغل پدرش. پدرش گفت: ـ هی، می‌دونی که دیگه زوری ندارم، یه‌وقت می‌میرم! مهروی گفت: ـ عههه بابا، دوباره اینو گفتی. خدا نکنه… پدرش گفت: ـ باشه باشه، ببخشید. امروز تولدته، باید خوشحال باشی. تیگل گفت: ـ هی، دیاکو، کادوی بچه رو بده. پدر مهروی گفت: ـ اه، درسته، وقت کادو رسیده. مهروی گفت: ـ چیه؟ چیه؟ چیه بابا؟ پدرش گفت: ـ آروم باش، الان خودت می‌بینی. ادامه داد: ـ تیگل، می‌شه بری بیاریش؟ تیگل گفت: ـ آره، الان میارمش. رفت به سمت کالسکه‌اش. مهروی با خودش می‌گفت: ـ یعنی چی می‌تونه باشه… چند لحظه بعد، تیگل دوباره وارد کلبه شد و گفت: ـ آی‌ای، واقعاً سنگینه. یک چیزی داخل پارچه پیچیده بود. مهروی رو به پدرش کرد و گفت: ـ یعنی… یعنی ممکنه… بابا، این همون چیزیه که فکر می‌کنم؟ پدرش گفت: ـ برو نگاهش کن. مهروی دوید سمت تیگل و سریع آن را از دستش گرفت. تیگل گفت: ـ هی، چقدر عجله می‌کنی! مهروی پارچه را باز کرد. یک شمشیر بزرگ بود. در چشمان مهروی می‌درخشید. شمشیر را بلند کرد و گفت: ـ وزنش واقعاً عالیه… شروع کرد به چرخاندن شمشیر. تیگل گفت: ـ هی هی، مراقب باش، خطرناکِ! پدر مهروی گفت: ـ مبارکت باشه دخترم. می‌دونم که می‌تونی توی آزمون قبول بشی، برای همین به تیگل گفتم این رو برات آماده کنه. مهروی خیلی خوشحال بود. با خوشحالی گفت: ـ ممنون بابا. پدرش گفت: ـ با تمرین‌هایی که تا الان بهت دادم، تو الان آماده‌ای. مهروی گفت: ـ ممنونم، این همش به خاطر توئه بابا. تیگل گفت: ـ وایستید، منم یه کادو دارم برات. مهروی متعجب گفت: ـ چی؟ تو هم؟ از توی خسیس انتظار نداشتم. تیگل گفت: ـ هی، کی گفته من خسیسم؟ من بودم که تا اینجا سالم رسوندمت! پدر مهروی گفت: ـ باشه بابا تیگل، قهر نکن. مهروی گفت: ـ حالا بیار ببینم چی هست اصلاً. تیگل گفت: ـ یه‌کم ممنون باش. با لجبازی به سمت کالسکه رفت. وقتی برگشت، یک کیک بود. مهروی گفت: ـ وایی، این چیه دیگه؟ چقدر عجیبه… تیگل گفت: ـ حالا که تولدته، منم برات یه کیک تولد آوردم. کیک با خامه و تمشک تزئین شده بود. مهروی گفت: ـ واقعاً خوشگله. تیگل گفت: ـ حالا چی؟ بازم خسیسم؟ مهروی گفت: ـ این دفعه رو… شاید نه. تیگل گفت: ـ خب، الان وقتشه جشن بگیریم. پدر مهروی گفت: ـ تو این موقع روز؟! تیگل گفت: ـ برای جشن، هیچ‌وقت خیلی زود یا خیلی دیر نیست…
  4. پارت 12# مهروی از مهمان‌خانه خارج شد و با قدم‌های عصبانی به سمت کاروان رفت. با خودش می‌گفت: «تو موجود لعنتی… من مطمئنم که خودت باشی…» سایه با نگاه‌هایی متعجب به مهروی نگاه می‌کرد و دنبالش می‌رفت. مهروی به کاروان رسید. سه سرباز با لباس‌های فلزی و مجهز، با پارچه‌های سفید و زرد، کنار یک کالسکه ایستاده بودند. مهروی از دور، صورتش را تشخیص داد و جلو رفت. یکی از سربازها، مردی جوان بود. او رویش را برگرداند و مهروی را دید. لبخندی زد و گفت: «آه، سوکیا، خیلی وقت می‌شـ—» مهروی یقه‌اش را گرفت و او را به کالسکه چسباند و گفت: «فکر کردی می‌تونی همین‌طوری برگردی تو زندگیم و دوباره خرابش کنی؟» یکی دیگر از گاردها، مردی دیگر، شمشیر کشید و گفت: «چطور جرأت می‌کنی دست روی گارد سلطنتی بلند کنی؟!» مهروی نگاهی پر از خشم به او انداخت و گارد برای چند لحظه شوکه ماند. گارد جوان لبخندی زد و گفت: «سوکیا… همون سوکیای قدیمی…» مهروی پیچش دست‌اش را بیشتر کرد. گارد سوم، زن جوان زیبایی بود با صورت تمیز و آراسته؛ اصلاً شبیه یک مبارز نبود. موهای بلند نارنجی داشت. او گفت: «این همون دختریه که ازش تعریف می‌کردی؟» سوکیا از دیدن او شوکه شد. یقه را رها کرد، چند قدم عقب رفت و یک تف به زمین انداخت. سایه در حال غرغر کردن بود. مهروی گفت: «پس برای اینه که من رو بیشتر تحقیر کنین… جان، تو لیاقتت همین هرزه‌ی به‌دردنخوره. تو یه پول‌پرست بی‌همه‌چیزی…» مهروی رو به الیزا کرد و گفت: «تو… خوب می‌دونم چه موجود کثیفی هستی.» الیزا پاسخ داد: «نه به کثیفی تو، رعیت بدبخت بیچاره…» موهایش را با پشت دست کنار زد و نگاهی پر از تحقیر به مهروی انداخت. جان گفت: «هی، هی، بیاین دوست باشیم…» مهروی نگاهی به جان انداخت و گفت: «هه… با تو؟ نه… دیگه همچین اشتباهی نمی‌کنم.» الیزا جلو آمد، دست جان را بغل کرد و دست خودش را بالا آورد و به مهروی نشان داد. یک حلقه داخل انگشتش بود. بعد رو به جان گفت: «راست می‌گه… بیچاره دیگه نمی‌تونه مثل قبل باشه، مگه نه، جان؟» و ناگهان از جان یک بوسه گرفت. مهروی چند ثانیه ماتش برد، بعد چرخید، روی برگرداند، لبش را گاز گرفت و شروع کرد به دور شدن. الیزا با صدای بلندتر گفت: «بودی حالا! چه با عجله…» مهروی گفت: «فقط بدونید توی این سفر من با اجبار میام، و شما خوک‌های کثیف رو محافظت نمی‌کنم…» … مهروی در اتاق مهمان‌خانه، با عصبانیت وسایل خودش را جمع می‌کرد. در اتاق مهمان‌خانه نشسته بود. سایه کنار تخت دراز کشیده بود و مهروی را می‌دید که با خشم وسایل را توی کیف می‌چپاند. مهروی گفت: «کثافت بی‌همه‌چیز… اگه توی مسیر کُشتمت، گردن من ننداز… و اون هرره… اون که قطعاً می‌میره…» مهروی خشم خودش را با فریاد خالی می‌کرد. خاطراتش دوباره برایش زنده شد ...
  5. پارت 11# بخش سوم : یک آشنا مهروی حدود چهار ماه در شهر ماند و کارهای کوچیک می‌گرفت؛ مثل محافظت از گله یا رسوندن نامه. در کنارش هم تمرین می‌کرد. مهروی زیر لب گفت: «باید قوی‌تر بشم… اون موجود واقعاً قدرتمند بود. من شانس آوردم؛ اگه ناقص احضار نمی‌شد و خشمم پیشرفت نمی‌کرد، حتماً مرده بودیم…» مهروی در جنگل مشغول تمرین بود. سایه زیر سایه‌ی یک درخت، چرت می‌زد. بعدازظهر بود و مهروی داشت از بیرون شهر برمی‌گشت. مهروی به سمت مهمان‌خانه رفت و یک آبجو سفارش داد. آرام نشسته بود که یک بازرگان نزدیکش شد؛ مردی میانسال با ریش کوتاه، موهایی که رو به بالا داده بود و کمی از موهای کنار چانه‌اش سفید شده بود. مرد گفت: «تو باید مهروی باشی.» مهروی نگاهی از بالا تا پایین به بازرگان انداخت و گفت: «خودمم. کاری داری؟» بازرگان گفت: «شنیدم کارت خیلی خوبه… می‌خوام برای اسکورت کردن کاروانم تا پایتخت، همراهم بیای.» مهروی یک قلپ از آبجو خورد و گفت: «می‌دونی که تنهایی نمی‌شه از یه کاروان محافظت کرد…» بازرگان گفت: «نگران نباش، به‌جز تو سه نفر دیگه هم هستن. یکی‌شون تو رو پیشنهاد داده.» مهروی گفت: «من رو؟» بازرگان: «آه، بله، تو رو پیشنهاد داده. مگه تو مهروی سوکیا نیستی؟» مهروی ماتش برد؛ کمی عرق سرد کرد، چشمانش را کمی ریز کرد و با جدیت به بازرگان نگاه کرد و پاسخ داد: «خودمم.» بازرگان گفت: «خیلی هم عالی. پس اگه می‌شه همراه من بیاید، مبلغ خوبی همـ…» مهروی وسط حرف بازرگان پرید و گفت: «قبول نمی‌کنم.» بازرگان شوکه شد و گفت: «آخه… آخه چرا؟ مبلغ خوبی رو می‌پردازم…» مهروی گفت: «کسانی که همراه هستن، گارد سلطنتی‌ان، مگه نه؟» چشم‌های بازرگان باز شد و با تعجب گفت: «بله… از کجا فهمیدی؟» مهروی با نگاهی جدی و ناراحت به بازرگان خیره شد و گفت: «تو بازرگان نیستی، مگه نه؟» بازرگان شوکه شد. صندلی جلوی مهروی را کمی عقب کشید و نشست. حالت چهره‌اش تغییر کرد و لحنش هم همین‌طور. یک حکم روی میز گذاشت، نگاهی به مهروی کرد و گفت: «می‌دونی این چیه؟» مهروی چند لحظه ساکت ماند. در ذهنش گفت: «یک حکم سلطنتی…» سپس پاسخ داد: «پس محموله خیلی جدیه، مگه نه؟… ولی چرا من؟ چرا من باید همراه شما بیام؟» مرد خودش را معرفی کرد و گفت: «من سِر تادیلو کافلا هستم، از فرماندهان سپاه سلطنتی. ما در حال برگردوندن یک محموله‌ی سری هستیم. نمی‌تونم بگم چیه، ولی خیلی مهمه. و این…» حکم را برداشت و باز کرد. «این حکم از طرف پادشاهه.» مهروی شوکه شد و لبخندی استرس‌وار زد و گفت: «همم… پس خیلی باید مهم باشه. ولی نگفتی چرا من باید بیام…» تادیلو دست به سینه شد و نگاهی معنادار به مهروی کرد: «فکر کردی ما نمی‌دونیم تو با یک شیطان رده‌بالا مبارزه کردی و شکستش دادی؟… برای همینه که باید بیای.» مهروی نگاه عمیقی به او کرد و گفت: «از کجا می‌دونی؟» با خودش گفت: «یعنی کایل چیزی گفته…؟» تادیلو پاسخ داد: «یک جادوگر سیاه در روستای شمالیِ این شهر توسط گارد دستگیر شده. انگار در حال فرار بوده. اون تو رو دیده بوده و گفته که اگه تو از اون تالار بیرون اومدی، باید یک شیطان رده‌بالا رو شکست داده باشی…» مهروی ماتش برد. با خودش فکر کرد: «فکر کنم اینم یکی دیگه از دلایل احضار ناقص بوده.» دندان‌هایش را به لبش فشار داد و گفت: «خب… این‌طوری هم نیست که بخوام بیام، و نمی‌تونی مجبورم کنی…» تادیلو به حکم اشاره کرد و گفت: «من از پادشاه اختیار تام دارم. در کل مسیر، من هر کاری که لازم باشه می‌تونم بکنم. تو باید تا پایتخت، همراه ما برای محافظت از محموله بیای.» مهروی راهی جلوی خودش ندید و گفت: «قبوله… ولی باید قبلش آماده بشم.» تادیلو بلند شد و گفت: «کسی هست که می‌خواد تو رو ببینه؛ کنار کاروان منتظره.» و از مهمان‌خانه خارج شد. مهروی یک مشت روی میز کوبید، آبجو را نصفه رها کرد و از مهمان‌خانه خارج شد…
  6. پارت 10# تالار ساکت می‌شود و دیواره‌های آتش از بین می‌روند. کایل به جلو می‌دود و سایه، پارس‌کنان، به سمت مهروی می‌رود. مهروی به‌سختی از جایش بلند می‌شود؛ متعجب است و نمی‌داند چطور هنوز ایستاده است. کایل جلو می‌آید و می‌گوید: «مهروی، حالت خوبه؟ اون شیطان… تو… تو شکستش دادی!» مهروی می‌گوید: «نمی‌دونم چی شد، ولی اون الان دیگه مرده. گمونم ناقص احضار شده بود.» همان لحظه، سایه روی مهروی می‌پرد، او را زمین می‌زند و شروع می‌کند به لیس زدنِ صورتِ مهروی. مهروی می‌خندد و می‌گوید: «بس کن! ههه، باشه، باشه، من سالمم!» کایل می‌گوید: «هوف… واقعاً هم عجب ماجرایی بود.» تالار در سکوت فرو رفته است. کایل به مهروی کمک می‌کند و زخم‌هایش را پانسمان می‌کند. مهروی با خودش فکر می‌کند: «نمی‌دونم چی شد، اما خشمم تغییر کرد. جلوی اون موجود، یک لحظه حسِ گرمای عجیبی کردم. حس می‌کنم تغییر کردم…» هنوز در فکر بود که کایل گفت: «امم… به‌نظرم دیگه بعد از یک مبارزه‌ی طولانی، وقتِ لوت کردنه!» مهروی متعجب می‌شود، می‌خندد و می‌گوید: «لوت؟ عجب آدمی هستی تو!» آن‌ها شروع می‌کنند به گشتنِ تالار. در تالار، ۱۰۰ سکه‌ی طلا پیدا می‌کنند که در طاقچه‌ای کنار دیوار، داخل کیسه‌ای بود. از روی لباسِ جادوگرها هم یک خنجر خونی برمی‌دارند. مهروی به خنجر نگاه می‌کند و می‌گوید: «اون خودش رو با همین کشت.» جنازه‌ها همگی در اثر آتش سوخته بودند و قابل‌تشخیص نبودند. مهروی و کایل بیشتر می‌گردند و یک کتاب شیطانی پیدا می‌کنند. کایل کتاب را باز می‌کند. مهروی می‌گوید: «نگاه کن، این‌ها تمام علامت‌های شیطانی هستن که برای احضار استفاده شده.» تنها عبارت قابل‌خواندن در کتاب «سربازانِ میزیل» بود. کایل کتاب را می‌بندد، آن را داخل یک پارچه می‌پیچد و می‌گوید: «این خیلی خطرناکه، باید به کلیسا تحویلش بدم.» مهروی در باقی‌مانده‌ی لباسِ یکی از جادوگرها، کلیدی پیدا می‌کند؛ کلیدی با نقوش عجیب که زنگ‌زده بود و رگه‌های طلایی داشت. کمی به آن نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید: «یعنی این کلید برای ورودیه یا برای یک صندوق؟» آن‌ها تالار را باز هم می‌گردند. مهروی دنبال اتاق یا صندوقی برای کلید می‌گشت، اما چیزی پیدا نکرد. کلید را هم همراه خودش برمی‌دارد. با کایل و سایه، به همراهِ گوسفندهای باقی‌مانده، از تالارِ آسیب‌دیده خارج می‌شوند و به سمت روستا می‌روند تا گوسفندها را تحویل بدهند و جایزه را بگیرند. وقتی به روستا می‌رسند، گوسفندها را تحویل می‌دهند، اما به‌خاطر تلفات، روستایی‌ها از مبلغ جایزه کم می‌کنند. کایل و مهروی تصمیم می‌گیرند موضوع جادوگرها را بین خودشان نگه دارند. ۴۰۰ سکه می‌گیرند؛ کایل طبقِ قرارداد نصف پول را برمی‌دارد، اما خنجر را به مهروی می‌دهد و می‌گوید: «این جور وسایل حسِ خوبی بهم نمیده.» مهروی با کنایه و شوخی می‌گوید: «ولی انگار پول حسِ خوبی داره برات!» کایل می‌خندد و می‌گوید: «آره…» آن شب را جشن می‌گیرند و یک دلِ سیر از عزا درمی‌آورند. سایه هم حسابی گوشت می‌خورد. مهروی و کایل هم حسابی خوش‌حال بودند. صبحِ روز بعد، هر دو آماده شدند تا به شهرِ خودشان برگردند. دو روز بعد به شهر می‌رسند. حالا کایل و مهروی دوستانِ خوبی برای هم شده بودند. کایل به مهروی می‌گوید: «می‌خوام به عنوانِ ماجراجو خودم رو ثبت کنم.» و با خنده به شوخی اضافه می‌کند: «پولش از شکار بهتره!» مهروی لبخندی می‌زند و می‌گوید: «تو جنگجوی خوبی هستی، خوش‌حال می‌شم باز هم بعداً باهات کار کنم.» کایل با صدایی محکم می‌گوید: «ممنون می‌شم.» و آرام‌تر ادامه می‌دهد: «الان که می‌دونم این کثافت‌ها وجود دارن، دیگه نمی‌تونم آروم بشینم.» مهروی دستش را روی شانه‌ی کایل می‌گذارد و می‌گوید: «روی من حساب کن.» کایل لبخندی می‌زند و می‌گوید: «ممنون.» سایه دمش را تکان می‌دهد و پارس می‌کند. کایل، سایه را نوازش می‌کند و می‌گوید: «مراقبت خودتون باشید.» خداحافظی می‌کنند و از هم جدا می‌شوند.
  7. پارت 9# توده‌های خون و مردار به هم می‌چسبند. بوی خون همه‌جا را فرا می‌گیرد و فشار سنگینی در هوا حس می‌شود. شیطانی شبیه یک مجسمه، شاید شبیه یک گارگویل، شکل می‌گیرد. چشم‌های قرمزی دارد و دهانش باز است. پوستش شبیه سنگ بود، اما پر بود از ترک‌های بزرگ. مهروی فریاد می‌زند و کایل را به کنار هل می‌دهد. در همان لحظه، گارگویل شیطانی حمله‌ی آتشینی می‌کند و مهروی در آتش می‌ماند. آتش مانند دیواری عمل می‌کند که کایل و سایه را بیرون نگه می‌دارد و مهروی را داخل نگه می‌دارد. حالا مهروی و گارگویل شیطانی در اتاق آتشیِ میانِ دیوارهای شعله‌، تنها هستند. کایل فریاد می‌زند: «نههه…» سایه شروع به پارس کردنِ مداوم می‌کند، اما کاری از دستشان برنمی‌آید. مهروی عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کند و به حالتِ مبارزه می‌ایستد. شروع به حمله می‌کند. ناگهان گارگویل شروع به صحبت می‌کند و می‌گوید: «شما… شما انسان‌ها موجودات ناقص…» مهروی فریادزنان حملاتِ پیاپی می‌برد و گارگویل را وارد حالتِ مبارزه می‌کند. مهروی با خودش فکر می‌کند: «شکی توش نیست، این شیطان رده‌بالاست. اون می‌تونه حرف بزنه.» گارگویل شیطانی یک جهش به عقب می‌برد و می‌گوید: «میزیل… تو ما رو برای این‌ها رها کردی…» نعره‌ای می‌کشد و شروع به حمله می‌کند. مهروی می‌بیند که گارگویل ناگهان خیلی عصبانی شده، برای همین «خشم» را فعال می‌کند و با خودش می‌گوید: «فقط ۱ دقیقه! فقط همین قدر فرصت دارم…» مهروی شروع می‌کند و حملاتِ پی‌درپی می‌برد. گارگویل با دست‌های سنگی‌اش شروع به دفاع از خودش می‌کند. مهروی یک ضربه‌ی محکم از بالا می‌زند و ترکِ بزرگی روی دستِ گارگویل ایجاد می‌کند. گارگویل لحظه‌ای عقب می‌کشد و عصبانی می‌شود و با پنجه‌هایش ضربه‌های بسیار سریعی را به سمت مهروی پرتاب می‌کند. یک مبارزه‌ی تن‌به‌تن شروع می‌شود؛ با هر ضربه‌ی مهروی، گارگویل هم ضربه می‌زند. مهروی زخم‌های زیادی برمی‌دارد و گارگویل ترک‌های بیشتری… مهروی با خودش می‌گوید: «فقط ۳۰ ثانیه مونده!» و فریاد می‌زند و یک ضربه‌ی مستقیم به سمت سینه‌ی گارگویل می‌برد. پوستِ سنگیِ سینه‌ی گارگویل ترک برمی‌دارد و می‌ریزد و مهروی چشمانش گرد می‌شود؛ قلبِ جهنمی را در سینه‌ی گارگویل می‌بیند… گارگویل فریاد می‌زند و شروع به غرغر کردن می‌کند. عقب می‌کشد و دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «لعنتی! جادوگرای بی‌مصرف! منو ناقص احضار کردن!» مهروی جلو می‌آید و با خودش می‌گوید: «فقط ۴ ثانیه…» و یک حمله‌ی دیگر به قلب می‌برد. با خودش می‌گوید: «اگه ازش دفاع کرده، باید نقطه‌ی ضعفش باشه…» حمله‌ی مستقیمِ مهروی به دستِ گارگویل که روی سینه‌اش از قلبش محافظت می‌کند، می‌خورد؛ اما حمله تا وسطِ دستش می‌رود ولی به قلب نمی‌خورد. مهروی می‌گوید: «این… این دیگه آخرش بود! خشمم تموم شده…» گارگویل یک ضربه به پهلوی مهروی می‌زند و او را پرتاب می‌کند. گارگویل فریاد می‌زند، دست‌هایش را باز می‌کند و آرام جلو می‌آید. مهروی شمشیرش را تکیه می‌دهد و با دردِ ناشی از خشم و زخم‌های شدید، بلند می‌شود. گارگویل با دست‌های باز، آرام‌آرام جلو می‌آید و می‌گوید: «شما… انسان‌ها… هیچ‌وقت لیاقتِ… میزیل رو ندارید…» مهروی نگاهی سنگین و خشمگین به گارگویل می‌کند و ساکت می‌ماند. گارگویل می‌گوید: «به خاطر شما ما طرد شدیم… رها شدیم… و شما موجودات ضعیف و ناقصین… ما قبل شما کامل بودیم…» مهروی می‌گوید: «کی می‌خوای بس کنی؟ من هنوز وایسادم!» گارگویل می‌گوید: «هممم…» دست‌هایش را بالا می‌برد و شروع به ساختنِ یک گویِ آتش می‌کند. مهروی خشمگین و ناامید، فقط داشت نگاه می‌کرد. ناگهان گرمایی درون بدنش حس کرد؛ مثل یک نوازش، مثل لمس شدن با پَر. انرژی زیادی را حس می‌کند. موهای سفیدش کمی برق می‌زند. متعجب می‌شود؛ تا حالا چنین چیزی را تجربه نکرده بود. با خودش می‌گوید: «چخبره؟» ولی می‌گوید: «الان موقع این حرف‌ها نیست!» حمله می‌کند و یک حمله‌ی مستقیم به قلبِ گارگویل می‌برد. گارگویل نگاهی به مهروی می‌اندازد و شوکه می‌شود و می‌گوید: «چطوووور… تو همین الانشم مرده‌اییی…!» مهروی یک جهش می‌کند و با سرعت و قدرت فوق‌العاده‌ای به سمت قلبِ گارگویل حمله می‌برد. خودِ مهروی هم شوکه شده. گارگویل گویِ آتشین را جلو می‌آورد، ولی دیگر… همین الانشم شمشیرِ مهروی داخلِ قلبِ گارگویل فرو رفته. گارگویل می‌گوید: «چ.. چطور ممکنه… تو باید به حد رسیده باشی…» مهروی با فریاد می‌گوید: «فقط بمیر!» گارگویل فریاد می‌زند: «انساااااان!» و نابود می‌شود. موجِ شدیدی ایجاد می‌کند و منفجر می‌شود… مهروی می‌گوید: «ب… بالاخره…»
  8. پارت 8# اما جادوگرها بدون حتی لحظه‌ای تردید به خواندنِ ورد ادامه می‌دهند… زیرِ قفس نور شدیدی می‌زند. کایل خطر را احساس می‌کند و سریع از قفس می‌پرد پایین و فرار می‌کند، و بعد — بوووم — تمام گوسفندهای باقی‌مانده توی قفس درجا منفجر می‌شوند؛ اما خونِ آن‌ها در هوا معلق می‌شود و به اطراف پاشیده نمی‌شود. سایه می‌پرد تا گلوی جادوگر را بگیرد، اما یک سپر جادویی از جنس خون جلویش را می‌گیرد و سایه را به عقب پرت می‌کند. اما همین حرکت باعث می‌شود مهروی متوجه شود که با حمله‌ی سایه و فعال شدن سپر، نورِ محرابی که جادوگرها دورش هستند، کمی و برای لحظه‌ای کم می‌شود. مهروی سریع چند ضربه به جادوگرِ نزدیکش می‌زند، اما هر بار دفاع می‌شود. کایل در همان لحظه از طرفی دیگر تیری به سمت چشم جادوگر پرتاب می‌کند و تیر به چشمش برخورد می‌کند. جادوگر فریاد بلندی می‌زند و سپر کاملاً از هم می‌پاشد، و در همان لحظه سایه پای جادوگری که تیر در چشمش است را گاز می‌گیرد و مهروی یک ضربه از سمت پهلوی او وارد می‌کند. جادوگر از پا درمی‌آید. دو جادوگر دیگر وردها را باز هم ادامه می‌دهند؛ انگار نه انگار که یکی از آن‌ها جلوی چشم‌شان مرده باشد… ناگهان تمام خون‌های معلق در هوا به سمت محراب کشیده می‌شوند و موجی مهروی و سایه را به عقب پرت می‌کند. حتی خونِ جادوگرِ مرده هم معلق می‌شود و به محراب می‌پیوندد… کایل سه تیر پشت سر هم به سمت یکی از جادوگرها پرتاب می‌کند. جادوگر دو تیر در دست و شکم می‌خورد، ولی ادامه می‌دهد؛ اما تیر سوم به گلویش می‌خورد و همان‌جا روی زمین می‌افتد. مهروی و سایه سریع بلند می‌شوند و شروع می‌کنند به دویدن به سمت جادوگر آخر و محراب. جادوگرِ زخمی نگاهی به جادوگر دیگر می‌اندازد و جادوگر دیگر نگاهی پر از غم و درد به او می‌کند… جادوگر زخمی یک چاقو از آستینش درمی‌آورد و شکم خودش را پاره می‌کند و روی زمین می‌افتد، و خون بدن او هم شروع می‌کند به پیوستن به محراب. کایل و مهروی از این حرکت متعجب می‌شوند، اما وقتی برای تعجب نیست. جادوگر آخر بلندبلند و با فریاد شروع می‌کند به خواندنِ ورد، و صدای او در کل تالار می‌پیچد… سایه می‌پرد و پای جادوگر را می‌گیرد، ولی جادوگر به کارش ادامه می‌دهد. خون‌هایی که دارد از دست می‌دهد هم به سمت محراب می‌روند. مهروی یک حمله از چپ به راست برای گردن جادوگر می‌برد، اما در همان لحظه جادوگر می‌نشیند و دو دستش را روی زمین می‌گذارد. به‌خاطر جای مهروی و سایه، کایل نمی‌تواند تیراندازی کند؛ برای همین می‌دود تا زاویه‌ی بهتری پیدا کند. مهروی سریع برمی‌گردد، شمشیرش را بالا می‌برد و فریاد می‌زند. جادوگر هم هم‌زمان فریاد بلندی می‌زند، ولی مهروی سرِ جادوگر را قطع می‌کند. تمام فضا به حالت عادی برمی‌گردد و خون‌های معلق در هوا روی زمین می‌ریزند… مهروی در حال نفس‌نفس زدن است و کایل کمانش را پایین می‌آورد. مهروی هنوز نفس‌نفس می‌زند و سایه در حال پارس زدن است. کایل جلو می‌آید و می‌گوید: «کی فکرش رو می‌کرد این‌ طوری تموم بشه؟» بعد حالش به هم می‌خورد و کمی بالا می‌آورد. مهروی، خسته و با یک لبخند ترحم‌آمیز، از روی خستگی به کایل نگاه می‌کند و می‌گوید: «آره… واقعاً هم عجب ماجرایی شد…» سایه همچنان پارس می‌کند. مهروی رو به سایه می‌کند و می‌گوید: «سایه، تموم شد… دیگه چیزی نیست که بخوای بجنگی.» و با خودش می‌گوید: «حالا که فکر می‌کنم، گوسفندهای زیادی مردن… ولی حداقل یه‌سری‌شون زنده موندن…» توی همین فکرها بودند که کایل سرش را بالا می‌آورد، بعد از آن تهوع، و داد می‌زند: «مهروییی! هنوز تموم نشدههه!!» مهروی بی‌تاب می‌شود و ناگهان زمین شروع می‌کند به لرزیدن، و خون‌های روی زمین و محراب به هم می‌پیوندند و شروع می‌کنند به ساختن یک موجود شیطانی... .
  9. دوست عزیز سطح اثرت ضعیفه، باید بیشتر کتاب بخونی.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. HOTNON

      HOTNON

      دلیل اصلی اینکه ادبیاتش ضعیف هست و جزئیات داستان کمه یکی به این دلیله که نکات کلی و مهم رو درش جا بدمو دیگری اینکه کلا از دیالوگ های بی مصرف و کاراکتر های احمق و غیر منطقی بدم میاد .

    3. HOTNON

      HOTNON

      باز هم ممنون از شما دوستان که این نکات رو بهم گوش زد کردید . 

    4. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      درود، بله بهترین کار اینکه تمومش کنید و بعد ویرایش نهایی رو انجام بدید. این روش خیلی خوب و حرفه ایه، مطمئنم با تلاش قطعا موفق میشید. بی‌صبرانه منتظرم ویرایش نهایی این اثر رو بخونم.

  10. پارت 7# مهروی با فریاد به کایل گفت: «اون قمقمه رو بده!» کایل گفت: «آخه می‌خوای‌ش چیکـ…» مهروی گفت: «زود باش، وقت نداریم!» کایل قمقمه را پرت می‌کند. مهروی آب را روی شمشیرش می‌ریزد و از روی گدازه می‌پرد و یک ضربه به سر شیطان وارد می‌کند و شیطان را می‌کشد. شیطان خاکستر می‌شود و فرو می‌ریزد؛ همراه او گدازه هم غیب می‌شود. کایل جلو می‌آید و به مهروی می‌گوید: «این ایده… واقعاً عجیب بود… ولی کار کرد.» مهروی می‌گوید: «ممنون.» کایل محتاطانه راه می‌افتد. خیلی آرام در داخل راهرو حرکت می‌کردند. مهروی سکوت را می‌شکند و می‌پرسد: «کایل… از کجا این‌همه درباره‌ی این… این گروه هِلمیز می‌دونی؟» کایل می‌ایستد، سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: «اون‌ها مادرم رو کشتن.» مهروی متعجب می‌شود. کایل ادامه می‌دهد: «وقتی بچه‌تر بودم، مادرم یه راهب بود و پدرم یه کماندار. هر دوتاشون ماجراجو بودن. من رو هم با خودشون می‌بردن…» لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «آره، شاید برای یه پدر و مادر این کار درست نباشه… من کلاً توی مسیر بزرگ شدم، با یه گروه ماجراجو…» کایل دوباره شروع به حرکت می‌کند و آرام راه می‌رود. «اما یه روز، نمی‌دونم چرا، من رو توی وردین گذاشتن و گفتن که برمی‌گردن… وقتی برگشتن… فقط مادر من نبود. همشون بدجور زخمی بودن. هرچقدر از پدرم درباره‌ی مادرم پرسیدم، جوابی نداد. از اون روز اون هم تغییر کرد… ماجراجویی رو کنار گذاشت و شکارچی شد… زندگیش کلاً عوض شد.» مهروی گفت: «واقعاً متأسفم…» کایل گفت: «فقط یه شب، که حالش خیلی بد بود، ازش پرسیدم: "چی شد؟ اون روز چی شد؟" خیلی عصبانی شد… عادت نداشت دعوام کنه یا داد بزنه… از خونه رفت بیرون. قبلِ رفتن، دمِ در گفت: "جادوگرای هِلمیز…" دیگه هم بعد از اون، در این باره باهام صحبت نکرد… چند روز بعد، دیگه ندیدمش… اون من رو رها کرده بود. مدت زیادی دنبالش گشتم، اما پیداش نکردم… بعد از اون با خودم می‌گفتم که اون یه آدم مزخرفه که حتی نتونسته از مادرم دفاع کنه… و خودم افتادم دنبال این فرقه‌ی هِلمیز. مهارت‌های جست‌وجوی زیادی به‌دست آوردم، اما هیچ‌وقت این‌قدر به اونا نزدیک نشده بودم. تا الانم با شکار، خرج زندگی رو می‌گذروندم…» کایل یک مکثِ کوتاه کرد، مشتش را گره کرد و گفت: «من اون جادوگرا رو پیدا می‌کنم و می‌کشم.» مهروی به کایل خیره شده بود. با خودش گفت: «همه‌ی آدما برای خودشون مشکلاتی دارن… نمی‌تونم در این باره باهاش هم‌دردی کنم، پس بهتره ساکت باشم.» مهروی و کایل و سایه راهرو را رد می‌کنند و به یک تالار بزرگ می‌رسند. از جایی که هستند، تقریباً در عقبِ تالار، یک محرابِ پرخون و یک قفسِ بزرگ که گوسفندهای زیادی در آن وجود دارند، دیده می‌شود؛ و سه جادوگر دور تا دورِ محراب در حالِ آماده‌سازی یک مراسم هستند. آن‌ها با عجله در حال کشیدنِ خطوط و نقوشِ خاصی هستند و حسابی حواس‌شان پرته. رداهای قرمز و سیاه و صورت‌های پوشیده‌شان باعث می‌شد مرموزتر هم به‌نظر برسند. کایل به مهروی گفت: «اون‌ها از اومدنِ ما باخبر شدن. برای همین این‌قدر عجله دارن. باید زودتر دست به کار شیم.» مهروی به کایل می‌گوید: «درسته… من یه نقشه‌ی یهویی دارم، اما چون وقت نداریم، تنها نقشه‌مون همینه. من سایه رو از یه طرف می‌فرستم تا اون‌ها ببیننش. اگه حواس‌شون پرت شد، تو به سمت قفسِ گوسفندا برو و گوسفندا رو آزاد کن تا یه هرج‌ومرج ساده شروع بشه. بعد از بالای قفس، با تیر بهشون شلیک کن، و من و سایه از پایین کارشون رو می‌سازیم.» سایه از گوشه‌ی تالار حرکت می‌کند و مهروی از یک ستون به ستون دیگر، خیلی محتاط حرکت می‌کند و کایل خودش را به قفسِ گوسفندا می‌رساند. در یک لحظه، یکی از جادوگرا سرش را بالا می‌آورد و سایه را می‌بیند و فریاد می‌زند: «اونا رسیدن!» و سریع‌تر شروع می‌کنند به خواندنِ وردی عجیب که صدایی تاریک دارد. فضا به تیرگیِ خون می‌رود و نشانه‌ها شروع به روشن شدن می‌کنند و زیرِ قفسِ گوسفندا هم ناگهان نور سرخی می‌درخشد. کایل با خودش می‌گوید: «لعنتی… اونا می‌خوان تمام این گوسفندا رو یک‌جا قربانی کنن!» کایل که روی قفس بود، سریع درِ قفس را باز می‌کند و گوسفندا شروع به دویدن می‌کنند. مهروی که می‌بیند نقشه تقریباً شکست خورده، شروع می‌کند به دویدن به سمت جادوگرا...
  11. پارت 6# نام روستا «هرس» بود وقتی رسیدند، مردم در وسط روستا جمع شده بودند. مهروی جلو رفت و گفت: «سلام، ما برای مأموریت گم‌شدن گله‌ها اومدیم.» پیرِ روستا جلو آمد. «اوه، بالاخره رسیدید. ما واقعاً بهتون نیاز داریم.» مهروی که جمعیت را دید، گفت: «اتفاقی افتاده؟» پیرِ روستا گفت: «آره. دیشب تمام گوسفندای روستا گم شدن و الان همه حسابی سردرگم شدن.» مهروی متعجب شد و نگاهی به کایل انداخت. کایل گفت: «من هیچ حیوانی رو نمی‌شناسم که همچین رفتاری از خودش نشون بده.» مهروی سر تکان داد و گفت: «آره، این نمی‌تونه کار حیون باشه. بهتره اول منطقه رو بررسی کنیم.» با پرس‌وجو از روستایی‌ها، به محلی رفتند که بیشترین گم‌شدن‌ها آن‌جا اتفاق افتاده بود. وقتی به محل گم‌شدن گوسفندها رسیدند، کایل محیط را با مهارت‌های شکارچی‌گری‌اش بررسی کرد و متوجه شد که گوسفندها توسط یک گروه آدم دزدیده شده‌اند، نه یک حیوان. کایل گفت: «مهروی، درسته این‌جا خون ریخته و تکه‌پشم‌هایی هم وجود داره، اما این گوسفندا هر چی که بوده، به زور و با خشونت از این‌جا برده شدن.» مهروی با جدیت پرسید: «می‌تونی مسیرشون رو پیدا کنی؟» کایل مسیر را بررسی می‌کند و چند ساعت آن‌طرف‌تر به یک تپه می‌رسند. پایین تپه، سمت راست، به یک دره‌طور ختم می‌شود که مهِ سنگی درش وجود دارد. بالای تپه از پایین دیده نمی‌شود و سمت چپ هم یک مرداب هست. کایل محیط را بررسی می‌کند و می‌گوید: «از این سمت باید به طرف دره بریم.» اما سایه به بالای تپه پارس می‌کند. مهروی می‌گوید: «بیا قبل از رفتن به دره، بریم بالای تپه رو چک کنیم. از اون‌جا شاید دید بهتری هم به پایین دره داشته باشیم.» بالای تپه که می‌رسند، با یک صحنه‌ی عجیب روبه‌رو می‌شوند: یک گوسفند خشک‌شده روی زمین افتاده و دور و اطرافش سنگ‌ها به شکل‌های عجیبی چیده شده‌اند. روی سنگ‌ها نمادهایی دیده می‌شود. کایل جلو می‌رود و محیط را بررسی می‌کند. چهره‌اش تغییر می‌کند و با خشم می‌گوید: «اون‌ها جادوگرای سیاه‌ان...» کمی مکث می‌کند و با حرص ادامه می‌دهد: «از یه فِرقه‌ به نام هِلمیز.» گوسفند را چک می‌کند و می‌گوید: «این گوسفند، تمام خونش رفته؛ واسه همینه که خشک شده.» مهروی می‌گوید: «شاید از اون‌چیزی که فکر می‌کردیم پیچیده‌تر باشه. این کار دیگه چقدر می‌تونه عجیب بشه؟» بعد، رو به کایل می‌گوید: «هنوز می‌خوای این کار رو ادامه بدی؟» کایل به مهروی نگاه می‌کند و خیلی کوتاه، در حالی که سرش را پایین انداخته، می‌گوید: «آره.» آن‌ها به پایین تپه و به سمت دره حرکت می‌کنند. کایل منطقه را می‌گردد و سایه شروع می‌کند به بو کشیدن. مهروی هم شروع به جست‌وجو می‌کند و در نهایت، کنار دیواره‌ی یک تپه‌ی سنگی، دری پیدا می‌کنند که با خون، علامت‌هایی رویش حک شده است. مهروی به سمت در می‌رود تا آن را باز کند، اما کایل سریع جلوش را می‌گیرد: «وایسا! این احتمالاً یه تله‌س. باید ببینیم تله‌ی جادویی این‌جا نیست.» مهروی می‌گوید: «نکته‌ی خوبی بود... باید حواسم رو بیشتر جمع کنم.» کایل محیط را بررسی می‌کند و می‌گوید: «بله، روی این در یه تله‌ی خون هست. البته اون‌قدرها هم سخت نیست. مادرم یه روحانی بود، من بلدم چطور اینو خنثی کنم.» سریع قمقمه‌ی آبش را درمی‌آورد، یک دعای کوتاه می‌خواند و از آب روی در می‌پاشد. لکه‌های خون محو می‌شوند و همراه با محو‌شدن خون‌ها، صدای ناله‌هایی خیلی آرام به گوش می‌رسد. مهروی می‌گوید: «اوه... فکر می‌کردم فقط یه شکارچی باشی.» کایل می‌گوید: «آره، زیاد تو این کارا خوب نیستم، اما دعای آب مقدس اولیه، چیزی بود که مادرم با اجبار بهم یاد داده بود.» مهروی می‌پرسد: «مادرت یه روحانی بود؟... پس باید از مادرت ممنون باشم.» آن‌ها خیلی محتاط وارد فضای زیرزمینی می‌شوند. مهروی به کایل نگاه می‌کند؛ صورتش پر از خشم است. می‌پرسد: «چی شده؟» کایل می‌گوید: «این مأموریت، دیگه برای من یه مسئله‌ی جدی‌ه.» مهروی تعجب می‌کند، اما دیگر چیزی نمی‌پرسد. داخل که می‌شوند، یک راهروی باریک جلوشان است؛ دو نفر شاید بتوانند کنار هم بایستند. شروع به حرکت می‌کنند. مهروی شمشیرش را کشیده و آماده است، کایل عقب‌تر می‌آید تا با تیر و کمان پشتیبانی کند و سایه در وسط است. ناگهان کایل می‌گوید: «مهروی، وایسا!» مهروی سریع می‌ایستد و می‌پرسد: «چی شده؟» کایل جلو می‌آید و به سقف اشاره می‌کند. یک دایره‌ی خونیِ جادویی آن‌جاست. کایل می‌گوید: «این یه تله‌ی دیگه‌س. وایسا ببینم، خنثاش کنم.» از قمقمه‌اش آب روی دایره می‌ریزد. چند ثانیه می‌گذرد، اما دایره فعال می‌شود. نور قرمز و غبار خون فضا را پر می‌کند و یک شیطان احضار می‌شود؛ شیطانی پرنده، با پوست تیره، جثه‌ی کوچک، ظاهر زشت و دو شاخ. کایل می‌گوید: «وای، نه... انتظار نداشتم!» شکم شیطان سرخ می‌شود. مهروی فریاد می‌زند: «برید عقب!» از دهان شیطان، گدازه به سمت گروه پرتاب می‌شود. همه سریع جاخالی می‌دهند. مهروی به کایل می‌گوید: «بزنش! با تیر بزنش!» کایل سریع عقب می‌رود. شیطان جلوتر می‌آید. راه جلویشان با مواد مذاب بسته شده است. مهروی شمشیرش را بلند می‌کند تا آن را در هوا بزند، اما آن موجود به‌راحتی جاخالی می‌دهد. کایل تیری به سمت شیطان رها می‌کند و تیر به بالِ شیطان می‌خورد. شیطان تعادلش را از دست می‌دهد و در مواد مذاب می‌افتد. کایل می‌گوید: «خوبه، حالا توی حمله‌ی خودت بمیر، شیطان لعنتی.» شیطان کمی دست‌وپا می‌زند و دوباره بلند می‌شود. مهروی سریع یک حمله به سمتش می‌برد، اما آن‌بار، شیطان سریع به عقب می‌پرد و آن‌طرف گدازه می‌ایستد.
  12. پارت 5# بخش دوم : ماموریت تغییر می‌کند مهروی و سایه به سمت مهمان‌خانه رفتند. وقتی وارد شدند، دیدند عده‌ای از مردم یک روستا آن‌جا جمع شده‌اند و دنبال یک ماجراجو می‌گردند. مهروی که تازه شمشیرش را تعمیر کرده بود و برای سایه زره خریده و حالا به پول نیاز داشت، جلو رفت و پرسید: «هی، چی شده؟ من یه ماجراجو‌ام، چی کار باید بکنم؟» اهالی روستا نگاهی به مهروی کردند و گفتند: «تو تنها هستی؟ نه... ما به یه گروه نیاز داریم.» مهروی پرسید: «چی؟ مگه چه کاری هست که به گروه نیاز دارید؟» یکی از روستایی‌ها گفت: «چند روزی‌ه که گله‌ی گوسفندامون ناپدید می‌شن. احتمال می‌دیم کار یه گله حیون وحشی باشه. برای همین، تو تنهایی نمی‌تونی کاری کنی. اگه یه گروه بودی، ما ششصد سکه داشتیم که بدیم، اما الان که تنهایی... نه، نمی‌خوایم.» مهروی که عدد را شنید، سریع و با استرس گفت: «من... من گروه دارم!» روستایی‌ها نگاهی به هم کردند و یکی گفت: «ها، خب زودتر بگو!» آن‌ها مکان گم‌شدن گله و نقشه‌ای از مسیر را به او دادند. مهروی گفت: «من فردا صبح زود راه می‌افتم.» و از مهمان‌خانه خارج شد. با صورت جدی در ذهنش گفت: «وای، چی کار کردم؟ حالا چی... اون همه پول چشمام رو کور کرد! یه گله حیون وحشی رو چطوری شکست بدم؟» گوشه‌ای نشست و مدتی با خودش کلنجار رفت. در آخر، نفس عمیقی کشید و رو به سایه گفت: «یالا، باید دنبال یه یار بگردیم...» مهروی در شهر به‌دنبال ماجراجوهای دیگه گشت. اما همه گروه داشتن، یا قبول نمی‌کردن چون می‌گفتن «دونفری احتمال نداره زنده برگردیم». مهروی با خودش گفت: «ای وای، هیچ‌کسی نیست... حالا باید چی کار کنم؟» ناگهان چشمش به مرد جوانی افتاد که تیر و کمان به دست داشت. با خودش گفت: «بذار از اینم بپرسم، شاید قبول کرد. نکنه تازه‌کاره؟ نکنه اونم رد کنه؟ نکنه فقط از تیراندازی خوشش میاد...» همان‌طور که به سمتش می‌رفت، نگاهش را بالا گرفت و گفت: «سلام، من مهروی‌ام. دنبال یه همراه می‌گردم برای یه مأموریت.» مرد جوان ابرو بالا انداخت و با تعجب به مهروی نگاه کرد. مرد جوان گفت: «سلام، من یه شکارچیم. نمی‌تونم مبارزه کنم. ببخشید، اما نمی‌تونم بیام.» مهروی سریع پاسخ داد: «یه شکارچی چه بهتر! چون من دارم می‌رم دنبال شکار حیون‌های وحشی. نظرت چیه؟ می‌خوای تو هم بیای؟» مرد جوان کمی کنجکاو شد .پرسید: «حیوان وحشی؟ چه‌طور حیونی؟» مهروی گفت: «اون رو نمی‌دونم.» و بعد ماجرا را برایش تعریف کرد. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: «هممم... به نظر جالبه. قبوله!» مهروی خوشحال گفت: «واقعاً؟ خیلی هم عالی! می‌تونم بدونم اسمت چیه؟» مرد جوان گفت: «کایل هستم. خوشحالم که در کنارت همراهی می‌کنم. اما باید هزینه رو همین الان پرداخت کنی... صد سکه می‌گیرم. قبول می‌کنی؟» کایل یک نگاه پر از طمع پول به مهروی کرد . مهروی گفت: «الان پولی ندارم که بهت بدم.» کایل کمی تردید کرد. مهروی که چهره‌ی او را دید، گفت: «اگه بیای، تمام جایزه نصف نصف. چطوره؟» چشمان کایل برق زد و سریع گفت: «پنجاه پنجاه؟ عالیه! کی راه می‌افتیم؟» مهروی لبخند زد: «فردا صبح زود.» صبح روز بعد، مهروی، سایه و کایل آماده‌ی حرکت بودند. گروه راه افتاد و به مسیر قدم زدند. دو روز تا روستای موردنظر راه بود. در مسیر، کایل شکار می‌کرد و مهروی غذا را آماده می‌کرد. کایل از خودش گفت ـ اینکه چقدر از مبارزه‌ی رو‌در‌رو بیزار است و به‌جایش تیر و کمان را دوست دارد، و اینکه پدرش هم شکارچی بوده. مهروی هم در مورد آشنایی با سایه صحبت کرد. این دو روز به خوبی و بدون مشکلی رد شد . و این‌گونه، آن‌ها به روستا رسیدند... و ماجراجویی‌شان آغاز شد.
  13. پارت 4# بیرون غار، باران بند آمده بود. لیلیان با دیدن استخوان‌های آویزان به درِ غار، دوباره ترسید و مهروی را بغل کرد. مهروی آرام سرِ لیلیان را نوازش کرد. چیزی به یاد آورد؛ آب‌نباتی را که پیرزن به او داده بود از کیفش بیرون آورد و به لیلیان داد. لیلیان با تعجب به مهروی نگاه کرد. مهروی گفت: «دیگه چیزی برای ترسیدن نیست.» مهروی و لیلیان راه افتادند به سمت شهر، و پشت سرشان گرگ هم راه افتاد. مهروی به گرگ رو کرد و گفت: «تو دیگه آزادی، برو پیِ زندگیت.» اما گرگ همچنان دم تکان می‌داد و دنبالش می‌آمد. لیلیان گفت: «اون شما رو دوست داره، چطوره نگهش داری؟» مهروی رو به لیلیان گفت: «من یه گرگ رو نگه دارم مثل یه حیوان خونگی؟ نمی‌دونم بتونم... و اینکه اون یه گرگه!» لیلیان رو به مهروی گفت: «آره، اون به‌نظر بامزه‌ست.» سپس سرِ گرگ را ناز کرد. گرگ صدای خوشحالی از خودش داد. مهروی با تردید رو به گرگ کرد و گفت: «باشه، ولی من اون‌قدرها هم مهربون نیستما!» گرگ پارسِ محکم و مصممی کرد. مهروی لبخندی زد و گفت: «به یه اسمم نیاز داری.» لیلیان گفت: «سایه چه‌طوره؟ چون نه سیاهه و نه سفید، مثل سایه می‌مونه.» مهروی گفت: «اسم خوبیه، خودت هم دوسش داری؟» گرگ پارسِ خوشحالی کرد و با هم به شهر بازگشتند. کم‌کم آفتاب داشت بالا می‌آمد و آن‌ها به شهر رسیدند. بعد از رسیدن به شهر، به اصرار پیرمرد، هشتاد سکه به مهروی داد و لیلیان یک بوسه از روی تشکر بر گونه‌ی مهروی زد. مهروی چند روز استراحت کرد و سایه هم حالا سرحال و شاداب شده بود. آن‌ها با هم چند مأموریت ساده هم رفتند؛ مثل مراقبت از گله، نگهبانی از خانه و رساندن نامه. دو ماه گذشت. مهروی برای تعمیر شمشیرش پیش آهنگر رفت. آهنگر شهر یک دورف (کوتوله) بود. مهروی گفت: «سلام، می‌خواستم این شمشیرم رو تعمیر کنم.» الدریک گفت: «اه، سلام! بزارش روی انویل، نگاهش کنم.» جلو آمد و نگاهی به شمشیر کرد: «هممم، درست می‌شه... شمشیر خوبیه! بگو از کجا آوردیش؟» مهروی رو به الدریک گفت: «این رو در شهر دیگه‌ای، سال‌ها پیش، از یه بازرگان خریدم.» الدریک گفت: «می‌دونستی می‌تونی روش جادو بذاری؟» مهروی متعجب شد: «چی؟! جادو روی شمشیر؟! یه شمشیر جادویی؟!» الدریک گفت: «آره، این از جنس یه فلز به نام *متالر* هست. این جنس می‌تونه جادو دریافت کنه.» مهروی گفت: «یعنی چه‌طور جادویی؟» الدریک، در حالی‌ که شمشیر را تعمیر می‌کرد، گفت: «بیشتر جادوی نور و الهی روش خوب جواب می‌ده، ولی چیزهای دیگه مثل حرارت و خون هم می‌تونه روش گذاشته بشه.» مهروی گفت: «خب، چطوری می‌تونم روش جادو بذارم؟» الدریک گفت: «باید ببری پیش یه *اینچنتر*. ولی از بخت تو، توی این شهر اینچنتر نداریم؛ باید بری شهرهای دیگه. البته اینچنترها خیلی گرون‌فروشن و خیلی کم‌ان... شاید تو پایتخت پیدا کنی.» الدریک گفت: «اه، راستی! برای دوستِ پشمالوت هم یه چیزی دارم!» مهروی گفت: «چی؟» الدریک یک زره سگ نشان مهروی داد و گفت: «می‌تونم این رو تغییرش بدم و برای دوستت سایز کنم. نظرت چیه؟» مهروی به سایه نگاه کرد و گفت: «ایده‌ی خوبیه، این‌طوری سایه هم می‌تونه بی‌دغدغه حمله کنه و آسیب کمتری ببینه. تو نظرت چیه، سایه؟» سایه پارسِ خوشحالی کرد و آن‌ها زره را خریدند، شمشیر را تعمیر کردند و از کارگاه خارج شدند، و به سمت مهمان‌خانه رفتند. زرهِ سایه از جنس چرم بود، با فلزهای نقره‌ای براق که زیر گلو، سر، کمر و شکم او را پوشانده بود.
  14. پارت 3# گابلین های نگهبان به خاطر صدا به سمت دیگر غار میروند . مهروی به آرامی به قفس نزدیک می‌شود. یک دختر حدود ده ساله با موهای مشکی و یک لباس زرد و سفید که خاکی و کثیف شده .دختر، که کتک خورده و آسیب دیده، با چشم‌های گریون و به‌آرامی می‌گوید: «اون... اون تو رو فرستاده؟... لطفاً نجاتم بده.» مهروی به دختر نگاه می‌کند و می‌گوید: «می‌تونی راه بری؟» دختر سر تکان می‌دهد: «آره... ولی نه خیلی سریع.» مهروی می‌گوید: «ساکت بمون.» به گرگ نگاه می‌کند. در این فکر می‌رود که اگر گرگ آزاد شود، شاید به همه حمله کند و برای خودش هم دردسر درست شود. یک فکر به ذهنش می‌رسد... نون خشک مادام را از کیف کوچکش درمی‌آورد و آرام به سمت گرگ می‌رود و نان را، به امید اینکه با گرگ ارتباط برقرار کند، برایش می‌اندازد. گرگ متوجه مهروی می‌شود و شروع به غرغر کردن می‌کند. وقتی نان را روی زمین می‌بیند، دوباره نگاهی به مهروی می‌اندازد. مهروی با نگاه دوستانه و جدی به گرگ زل می‌زند و یک قدم آرام به عقب برمی‌دارد. گرگ آرام نان را یک لقمه می‌کند... و بعد از خوردنش، چشمانش برق می‌زند. به خاطر اثر سیری کاذبی که نان داشت، گرگ کاملاً سیر می‌شود و شروع می‌کند به دم تکان دادن برای مهروی. مهروی آرام جلو می‌آید و دستش را روی سر گرگ می‌گذارد. گرگ دوستانه زبانش را بیرون می‌آورد و دم تکان می‌دهد. مهروی طناب را با دستانش پاره می‌کند و گرگ را آزاد می‌کند. مهروی با خودش می‌گوید: «باید اول به هاب‌گابلین حمله کنم تا وقتی خوابه و هوشیار نیست... اگه بیدار شه دردسر میشه.» گابلین‌های نگهبان داشتند از سمت دیگر غار برمی‌گشتند. مهروی باید سریع واکنش نشان می‌داد. سریع به سمت هاب‌گابلین حمله می‌کند و از خشم استفاده می‌کند. چشمانش می‌درخشد و شروع می‌کند به دویدن به سمت هاب‌گابلین؛ گرگ هم همراه مهروی می‌دود... (خشم :یک مهارت مبارزه است که هیچ جادویی استفاده نمی کند و به مدت یک دقیقه اجازه میدهد که فرد قدرت و سرعت فوق العاده ای پیدا کند اما به خاطر آسیب هایی که به اعضای داخلی بدن وارد میکند بعد از اتمام یک دقیقه کاربر با درد شدیدی برای یک ساعت روبه رو میشود .) هاب‌گابلین کمی چشمانش را باز می‌کند. گرگ پارس بلندی می‌کشد و هاب‌گابلین شوکه می‌شود و حواسش به گرگ پرت می‌شود. سرش را برمی‌گرداند تا گابلین‌ها را صدا کند که مهروی را جلوی خودش می‌بیند؛ شمشیر مهروی فاصله‌ای با صورتش ندارد. در چشم‌برهم‌زدنی ضربه به صورت هاب‌گابلین می‌خورد و همان‌جا کشته می‌شود. گابلین‌های خواب بیدار می‌شوند. سلاح‌ها را برمی‌دارند و پنج‌تایی به سمت مهروی حمله‌ور می‌شوند... مهروی با خودش می‌گوید: «اثر خشم فقط یک دقیقه است... همین الانش هم ۲۰ ثانیه‌اش رفته.» او شروع می‌کند به دویدن به سمت گابلین‌ها. گرگ هم شروع به دویدن می‌کند. گابلین‌ها: دو تا نیزه‌دار، دو تا چاقوهای زنگ‌زده، و یکی که جیغ می‌زند و دست می‌برد تا از روی زمین سنگ بردارد. گرگ به گلوی یکی از گابلین‌های چاقودار حمله می‌برد و مهروی از بالا حمله می‌کند تا گابلین چاقودار را بزند. گرگ گابلین را می‌کشد، اما گابلین سنگ‌انداز سنگی به سمت گرگ پرت می‌کند. گرگ ضعیف بود؛ صدایی از درد می‌دهد و نقش زمین می‌شود. مهروی هم گابلین نیزه‌دار را می‌کشد و می‌خواهد شمشیرش را دوباره بلند کند که گابلین چاقویی دیگر می‌پرد تا از بالا به مهروی ضربه بزند. هنوز ۲۰ ثانیه از خشم باقی مانده. مهروی با مشت گابلین چاقویی را می‌زند، اما گابلین نیزه‌ای، نیزه را در کتف مهروی فرو می‌برد. گابلین چاقویی پرت می‌شود و به گابلین سنگ‌انداز می‌خورد... مهروی نیزه را می‌شکند و سریع از کتفش درمی‌آورد و تکه‌ی شکسته را در قلب گابلین نیزه‌دار فرو می‌برد. سپس سریع دست می‌کند در کیفش و دو تا پوشن ارزان‌قیمت را درمی‌آورد و با هم می‌خورد. پوشن‌ها باعث می‌شوند فقط زخم بسته شود، اما درد همچنان شدید است. اثر خشم هم تمام می‌شود و درد وحشتناک وارد تمام بدن مهروی می‌شود. فریاد بلندی می‌زند. گابلین چاقویی حالا بلند شده و در حال دویدن به سمت مهروی است. مهروی شمشیر را به سختی از زمین درمی‌آورد؛ نای بلند کردن ندارد... گابلین به هوا می‌پرد و حمله‌ای به سمت مهروی می‌برد. مهروی لحظه‌ای از شدت درد تعادلش را از دست می‌دهد و تک‌زانو می‌نشیند که ناگهان گرگ هم بالا می‌پرد و دوباره گلوی گابلین را در هوا می‌گیرد. مهروی از فرصت استفاده می‌کند و شروع می‌کند به دویدن به سمت گابلین سنگ‌انداز. گابلین سنگ‌انداز تازه به هوش آمده و روی زمین دراز کشیده؛ سریع دست می‌برد تا سنگی بردارد، اما مهروی بالای سرش می‌رسد. نگاهش پر از خشم، خستگی و درد است. پایش را بلند می‌کند و با فریادی محکم سر گابلین را متلاشی می‌کند. برمی‌گردد تا به گرگ کمک کند، اما گرگ گابلین را کشته بود. «یک ساعت... یک ساعت باید این درد رو تحمل کنم...» مهروی با خود زمزمه کرد. به سمت قفس لیلیان رفت. لیلیان چشمانش می‌درخشید و حیرت‌زده بود. شروع به گریه کردن کرد. مهروی درِ قفس را باز کرد. لیلیان سریع مهروی را بغل کرد. مهروی گفت: «آخخخ!» لیلیان گفت: «ببخشید...» مهروی دستش را روی سر لیلیان گذاشت و به سمت گرگ رفت، او را نوازش کرد و گفت: «ممنون... خیلی کمک بزرگی بودی. حالا تو هم آزادی.» همه با هم راه افتادند به بیرون غار.
  15. پارت 2# در جنگل، باران شدیدتر شد. زمین گل‌آلود و لغزنده بود. مهروی رد پاها را دنبال می‌کرد، اما باران داشت رد پاها را می‌شست. برای همین، از جایی به بعد، در مسیر جنگل و در تاریکی شب، بدون هیچ سرنخی ایستاد. ناامید شد و کنار درختی ایستاد و داشت با خودش فکر می‌کرد: «از همون اولم نباید می‌آمدم. حالا که راه را گم کردم، دختره هم می‌میره. اگه قبول هم نمی‌کردم، دختره می‌مرد، اما الان واقعاً تقصیر من می‌افته.» ناگهان شاخه‌ی درختی استخوانی دید و به سمت همان استخوان رفت. با خودش گفت: «شایدم نه... فکر کنم بتونم.» و در تاریکی راه افتاد و به غاری رسید که با استخوان و اسکلت تزئین شده بود. معلوم بود برای همان گابلین‌هایی است که دختره را دزدیده بودند. جلو رفت... جلوی غار شروع به گشتن کرد و یک راه فرعی دیگر پیدا کرد؛ یک چاک توی دیوار غار بود، اما با وجود شمشیر بزرگ مهروی و جثه‌ی بزرگش، نمی‌توانست از آنجا رد شود. برای همین، راه اصلی غار را انتخاب کرد. جلوی راه اصلی یک تله‌ی ساده بود که با یک طناب به یک سری استخوان وصل بود که اگر به آن گیر می‌کردی، احتمالاً صدا می‌داد. مهروی با نوک شمشیر طناب را برید و تله‌ی ساده خنثی شد. مهروی وارد غار می‌شود. غار تاریک است. دست‌بند کمی می‌درخشد. یاد حرف پدر دانز می‌افتد؛ این دست‌بند وقتی خطر نزدیک باشد، نور می‌دهد. مهروی با احتیاط کنار دیوار حرکت می‌کند، اما به خاطر تاریکی، پایش روی سنگریزه‌هایی می‌رود و صدا در غار می‌پیچد. مهروی با خودش: «آه لعنتی.» دو گابلین با نیزه‌های استخوانی به سمت مهروی می‌دوند و شروع به جیغ زدن می‌کنند. مهروی سریع یک حمله چرخشی می‌زند و گابلین اول را نصف می‌کند، اما گابلین دوم عقب می‌کشد و غرغر می‌کند. مهروی سریع خودش را جمع‌وجور می‌کند. گابلین دوم با نیزه به سمت سر مهروی حمله مستقیم می‌کند. مهروی سرش را کج می‌کند و نیزه را با دست می‌گیرد. یک خراش کوچک روی گونه‌ی مهروی می‌افتد. گابلین تقلا می‌کند تا نیزه را از دست مهروی بیرون بیاورد. مهروی می‌بیند که گابلین خیلی محکم نیزه را گرفته. نیزه را بالا می‌برد و به زمین می‌کوبد و گابلین هم با نیزه بالا می‌رود و محکم زمین می‌خورد. مهروی پایش را سریع می‌گذارد روی گردن گابلین و گلویش را فشار می‌دهد و گابلین چند بار خون بالا می‌آورد و با درد می‌میرد. مهروی سرش را بالا می‌آورد، با چشمانی جدی و صورتی بدون احساس. مهروی باز غار را می‌گردد. روی دیوار یک نقشه ناقص از غار پیدا می‌کند و آن را روی دستش با کمی گِل می‌کشد تا یادش نرود و راه می‌افتد توی غار... مهروی توی غار به یک سه‌راهی می‌رسد. از سمت چپی باد کمی می‌وزد، از وسطی بوی خیلی بدی می‌آید و از سمت راستی صدای یک حیوان وحشی می‌آید. مهروی با خود می‌گوید: «این چپی احتمالاً یک خروجی دیگر است و این وسطی احتمالاً انبار است. ولی از آنجایی که از سمت راست صدای یک حیوان می‌آید، احتمالاً اینجا کمپ کرده باشند. توی نقشه هم اینجا دقیق‌تر کشیده شده.» مهروی به سمت راست می‌رود. مهروی به سمت راست می‌رود. در آنجا یک قفس هست که لیلیان داخلش است و ۵ گابلین که ۳ تاشان خوابیده‌اند و یک هاب‌گابلین روی یک صندلی تخت‌مانند که از جنس استخوان است، در حال چرت زدن است. دوتا گابلین دیگر هم در حال پست دادن هستند و در کنار به یک ریشه، یک گرگ طوسی بسته شده و در حال پارس کردن است و انگار مورد آزار گابلین‌ها قرار گرفته. مهروی یک سنگ از روی زمین برمی‌دارد و به طرف دیگر غار در تاریکی پرتاب می‌کند و به آرامیی به سمت قفس لیلیان می‌رود.
×
×
  • اضافه کردن...