به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
10 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
درباره Sabaya
- تاریخ تولد 12/05/2009
آخرین بازدید کنندگان نمایه
20 بازدید کننده نمایه
دستاورد های Sabaya
-
Sabaya شروع به دنبال کردن رمان سفر در تاریخ ایران زمین | sabaya کاربر انجمن نودهشتیا ، مشاعره با اسم دختر ، سرگرمی | یکی رو انتخاب کن! و 2 کاربر دیگر کرد
-
کبابی تکواندو یا کونگفو
- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
دیدم دیدم دستاتو گرفته بود منه احمقو باش فکر میکردم فرشته بود
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت 3 ماشین توی یک جای سبز فرود اومد و هممون پیاده شدیم صبرا:چه خوشگله اینجا حاجی برکه :آره واقعا، خوب الان دقیقا کجاییم چرا هیچ آدمی نیست مهتاب:حالا فعلا بیاین بریم جلوتر همینجوری رفتیم جلو تا به یه سری خانه های چادر مانند رسیدیم و زن و مرد هایی که کار میکردند و بچه هایی که به دنبال بازی کردنشو بودن بلند بلند میخندیدن و از این طرف به اون طرف میدوییدن صبرا:وای اینجا چقدر قشنگه خیلی از اینجا خوشم اومده بزار بریم با مردمش صحبت کنیم رفت سمت یک زن (بیشفعالی بیداد میکنه) صبرا:سل نه یعنی درود بانو خوب هستین (زن برگشت به سمت ما و گفت) زن:درود بر شما بفرماید، کاری داشتید، از کجا آمدید چرا حالتان اینگونه است برکه با ذوق و شوق گفت برکه :خانوم ما از ایران اومدیم زن خندید و گفت زن:دختر جان اینجا ایران است دیگر چه میگویی برکه :عه ببخشید اصلا کلا حواسم نبود زن:به شیوه عجیبی صحبت میکنید حال بگوید ببینم از کجای ایران آمده اید برکه دوباره با ذوق گفت برکه:از تهران زن اینبار اخم هاش رو توهم کردو گفت زن:آیا شما من را مسخره کرده اید تهران دیگر کجاست یدونه زدم پس کله برکه گفتم مهتاب:خانوم ایشون زیاد حرف میزنن ما از همین چند دیار پایین تر آمده ایم مثلا میخاستم مثل خودشون صحبت کنم که انگار موفق نبود زن:چند دیار من که نمیدانم چه میگویید ولی مهم نیست حال بگویید چیکار دارید مجید:یه بنشینیم میگوییم زن:بسیار خوب بفرمایید داخل شوید من که از شما چیزی نفهمیدم ولی شاید گرسنه باشید بفرمایید یه تیکه نان را باهم شریک میشویم زن جلو رفت و ما هم پشتش رفتیم مجید آروم گفتم مجید :خیلی مهربون نیستن، ولی خوبه ها اینا هم مثل ما میگن یی چی که هست با هم میخوریم زن :پسرم چیزی گفتی شما مجید:نه والا (زن سری تکون داد و وارد چادری شد ما هم پشتش وارد چادر شدیم توی چادر 3 بچه بودن که داشتن بازی میکردن زن بهمون گفت که بشینم ما هم یه گوشه نشستیم پرسیدم) مهتاب:ببخشید شما اسمتون به ما نگفتین زن:دخترم اسم من آتوسا هست شما هم خودتونو معرفی نکردین مهتاب:من مهتابم دوستام صبرا و برکه و مجید و پارسا اتوسا:اسم های دل نشینی داریید و همینطور اسم بعضیاتون تا حالا نشنیده بودم صبرا:ممنون از شما اسم بچه هاتون چیه اتوسا:این دخترک کوچکم آذین اون دختر وسطم آفر و اون دختر بزرگم ارمیتا برکه:وای چه اسم های قشنگی مخصوصن آفر تا حالا نشنیده بودم اتوسا:ممنون از شما پارسا:آتوسا خانوم اتوسا:این خانوم که شما میگین یعنی چی مهتاب:همون به معنای بانو هست اتوسا:فهمیدم چرا از بانو استفاده نمیکنید صبرا:از این به بعد از بانو استفاده میکنم آتوسا :خوب پسرم بپرس ببینم چه میخواستی بگویی مجید:آها بانو آتوسا میگم الان گروه شما رو چه کسی رهبری میکنه
-
پارت 2 پارسا:بچه ها پیدا کردم با منبع انرژیمونم میخونه صبرا :خداوکیلی شوخی نکن برکه:نه بابا راست میگه منم کنترلش کردم پیداش کردیم همین فردا میتونیم بریم مهتاب:برووو، اوکی پس پاشین آماده شین که فردا حرکتیم مجید:خیلی خوب الا برین دیگه خدافظی کردیم من که از ذوق و هیجان خابم نمیبرد و مطمعن بودم بقیه بچه ها هم همینه وضعشون سوار ماشین شدیم مهتاب:خوب بچه ها بگین ببینم آماده این صبرا :خیلی وقته تو خاطرات اینجا رو ذخیره کردی مهتاب:الان که نمیشه باید وقتی مجید دکمه رو زد بزنم برکه :اوکی بزن مجید که بریم مجید دکمه سفر رو زد همون لحظه من خاطراتو ذخیره کردم. خوب بزارین براتون از هدفمون بگم ما میخایم به تمام تاریخ های ایران از اولین سلسله تا هرجایی که بتونیم سفر کنیم الان تاریخمون روی پیشدادیان گذاشته شده بود ولی نه از اولش چونکه اگر به اون موقعه میرفتیم امکان اینکه در تاریخ اختلال وارد کنیم بیشتر بود هرچند به هرجا که بریم امکانش هست ولی امکانش نسبت به اونموقع کمتره حتی اگر به اون موقع میرفتیم امکان اینکه از کیومرث دو دانه نر و ماده رشد کنه کم میشد خوب بزارین حالا که میخایم به اونجا بریم داستانشو براتون تعریف کنم کیومرث نام نخستین نمونهٔ انسان در جهانشناسی مزدیسنا نخستین پادشاه ایران و نخستین پادشاه پیشدادی در اسطورهشناسی ایرانی است که برپایه شاهنامه فردوسی سی سال پادشاهی کرد. برخی از پژوهشگران کیومرث را با آدم، نخستین انسان در جهانشناسی دینهای ابراهیمی یکسان میدانند کیومرث نخستین بشر را اهورامزدا آفرید کیومرث به مدت سی سال تنها در کوهساران بهسر برد در هنگام مرگ از او نطفهای خارج شد و به وسیله اشعه خورشید تصفیه شد و در خاک محفوظ بماند پس از چهل سال از آن نطفه گیاهی بهشکل دو ساقه ریواس بهم پیچیده در مهرماه و مهر روز از زمین روئیدن پس از آن از شکل گیاهی به صورت انسانی تبدیل شدند که در قامت و چهره شبیه هم بودند که اسم آنها مشی و مشیانه بود یکی نر موسوم به مشی و دیگری ماده موسوم به مشیانه پس از پنجاه سال آن دو با هم ازدواج کردند و بعد از نه ماه از آنها یک جفت نر و ماده پدید آمد از این یک جفت هفت جفت پسر و دختر متولد شد یکی از ان هفت جفت موسوم بود به سیامک و زنش نساک از سیامک و نساک یک جفت متولد شدند به نامهای فرواک و زنش فراواکیین از آنان پانزده جفت پدید آمد که کلیه نژادهای همه کشورها از پشت آنان است که یکی از ان پانزده جفت هوشنگ و زنش گوزنگ نام داشتند ایرانیان از پشت آنان میباشند. خوب حالا که از دوران کیومرث گفتم ما میخاین به دوران بعدی کیومرث سفر کنیم یعنی هوشنگ نوه کیومرث
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت 1 وارد کارگاه مخفی شدم مثل همیشه بچه ها درحال کار کردن بودن. صبرا:سلام مهتاب خوش اومدی مهتاب:مرسی عزیزم خسته نباشی (صبرا سری تکون داد با بقیه بچه ها احوال پرسی کردم و رفتم سر کارم) راستی بهتون نگفتم که ما کییم و میخایم چیکار کنیم من مهتابم و من به همراه گروهم داریم یک ماشین زمان طراحی میکنیم که بتونیم به تاریخ های مختلف سفر کنیم الان بیشتر راه رو رفتیم دیگه چیزی نمونده تا این ماشین آماده بشه خوب بزارین اول بچه هارو معرفی کنم بعد بریم به سراغ بقیه داستان صبرا: طراح زمان اصلا کسی که ایده این پروژه رو داد صبرا بود، اون مسئول طراحی و برنامه ریزی ساختار ماشین هست یه دختر به شدت مغرور و از خود راضی ولی خوب دیگه همونقدر که از خود شیفته هست همونقدر حقم داره چون خیلی تو کارش خوبه بی اعصاب و بی حوصلمون صبراست اسم صبرا هستا ولی اصلا صبر نداره مجید:راهنمای زمان اون وظیفه اینه که زمان رو کنترل کنه و اینکه کی در چه موقعه به مقصد میرسم و چقد زمان داریم تا به زمان بعدی سفر کنیم که یه وقتی توی زمانی که هستیم گیر نکنیم. اون پسر جدی هست ولی در مواقع حساس وگرنه ماشالا ماشالا صحرای نمکه پارسا :آفریننده زمان اون مسئول ایجاد و مدیریت نیروهای زمانی هست اون با خلاقیتی که داره و ایده های جذاب و نو ماشین زمان رو به بهترین شکل ممکن راهاندازی میکنه. حالا اگر شوخ رو دیدید بگید وایسه تند نره که ما یکی داریم رو دست شوخ طبعی زده برکه :به عنوان جستجوگر زمان مکان های دقیق که قراره بهشون سفر کنیم رو برسی میکنه و تجزیه و تحلیل میکنه تا سفر خوبی داشته باشیم این دختر ما یه زره کم داره البته خوب دیگه چیکار میشه کم خواهر پارساست دیگه هعی خواهر و برداری دیونمون کردن و در آخر خودم :من به عنوان حافظه و شاعر زمان مسئول نگه داری تجربه ها و خاطره ها هستم چونکه زمانی که داریم از این زمان به اون زمان سفر میکنیم خاطره ها پاک میشن و من باید تمام خاطره هارو توی یک فلش در عرض 30 ثانیه ذخیره کنم وگرنه تمام خاطره های اون بازه از زمان رو فراموش میکنیم منم که دیگه تعریف از خودم نباشه یه آدم عالی و دانا هستم با اجازه همتون،دیگه چه میشه کرد همگی کم داریم میگن درو تخته میگردن همو پیدا میکننا ما پنج تا هم گشتیم همو پیدا کردیم. البته بزارین به توضیح راجب به اسم هایی که بهشون دادم بگم اونا لغباشونه با هم مثلا نشستیم فکر کردیم به هم این لغب ها رو دادیم. خوب این بود از معرفی بچه ها البته بخش کوچیک و کلی بود حالا جلوتر که بریم بیشتر با هم آشنا میشیم صبرا:بابا چرا نمیتونم یه منبع خوب انرژی پیدا کنم دوماه هست که گرفتار این منبع انرژی هستیم داره میره رو مخم دیگه برکه:آروم باش صبرا همینجوری که دوماه هست گیداش نکردیم الان گیدا نمیشه مهتاب:برکه برکه:ها مگه دورغه مهتاب :ساکت شو پارسا:مجید سیستم رو تنظیم کردی چرا داره خطا میده مجید:بابا این که تا همین دو دیقه پیش سالم بود بزار الان حلش میکنم مجید رفت سمت سیستم کنترل تا ببینه چرا داره خطا میده مجید: ببخشید اینجارو یه کوچولو اشتباه محاسبه کرده بودم پارسا:اوکی (یهو صبرا داد زد) صبرا:پیداش کردم البته توانایی زیادی نداره برکه :خوب بدش به من بهش دستور بدم ببینم میتونه اصلا دستور رو قبول کنه یا نه صبرا:باشه بیا فقط خراب نکنی برکه:صبرا خواهر یه جوری میگی انگار پرنده هست مه از دستمون در میره یا میکشیم نخیر یه منبع انرژیه فقط که حالا که گیداش کردیم گم نمیشه طبیعتا صبرا:اوکی حالا بیا منو بخور مجبد:دخترا دخترا کوتاه بیاین (برکه بهش دستور دقیق مقصد رو فرستاد) برکه:خوب باید بگم که خوشبختانه دستور رو میگیره ولی خیلی توانایی نداره برای باز کردن یک میدان گرانشی پارسا:ببین من یه سیستم ناوبری پیدا کردم مهتاب: دستت در نکنه فقط اگر مثل دفعه های قبله زحمت نکش نصبش نکن لطفا پارسا:نترس بابا با من برکه:دفعه های پیشم همینو گفتی. ببین جدی میخای بیخیال بشی پارسا:بابا میگم اینبار فرق داره بزارین بزارمش دیگه (رفت جلو تا سیستم رو نصب کنه اینشالا که اینار همه چیزو خراب نکنه) هممون همینجوری وایساده بودیم تا ببینم این بچه دوباره میخاد چیکار کنه جایگذاری کرد هممون منتظر پوکیدنش بودیم که دیدییم کاملا سالم عمل کرد پارسا:خوب نظر هممون پوکر فیس نگاش کردیم صبرا:خوب شود موشک هوا نکردی یه سیستم جایگذاری کردی نهایتش پارسا :بشکن این دست که نمک نداره (همون رومونو از این انسان نخستین برگردوندیم) مجید:مهتاب بگو ببینم تونستی برای گوشی ها برنامه بنویسی که بتونه تو اون زمان دوم بیاره مهتاب:آره اونو حلش کردم میتونه دوم بیاره پارسا:مطمعنی؟ و اگر مطمعنی تا چقد وقت دوم میاره مهتاب :بابا نمیپوکه تو دستمون که نهایتا کار نمیکنه که مهم نیست، طبیعتا تو اون زمان هیچی نبوده دیگه پس گوشی باشه یا نباشه خیلی فرقی نداره ولی بازم حداقل میتونیم ازش توی دوماه استفاده کنیم که این خیلی خوبه ما اگر گوشی رو خاموش کنیم و ازش استفاده نکنیم هرکدوم از گوشی ها رو که روشن کنیم تا دوماه ازش میتونیم استفاده کنیم صبرا :اوکیه، پس من دیگه میرم خونه امروز داییم اینا اومدن دیگه قبل از اینکه گوشیم اونجا نابود بشه مامانم نابودش کرد (هممون خدافظی کردیم ازش و رفت به ترتیب تا چند ساعت بعدش پارسا و برکه و مجید خدافظی کردن منم موندم تا یه زره از کار هارو انجام بدم و بعد برم ما سه سال بود که داشتیم رو این پروژه کار میکردیم منو برکه و صبرا از دانشگاه همو میشناسیم الان 10ساله که دوستیم از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدیم بعد اینکه تصمیم گرفتیم رو این پروژه کار کنیم پارسا که برادر برکه هست اومد توی اکیپمون و بعد مجید مجید دوست پارسا بود من و برکه مهندسی کامپیوتر خوندیم صبرا فیزیک خونده شاید بگین چه ربطی داره اینا به هم اما بعضی از درسامو مشترک بود برای همینه که هم دیگرو میشناختیم پارسا مهندسی برق خونده و در آخر مجید ریاضیات خونده بود و اینجوری شد که ما باهم آشنا شدیم راجب به این ماشین زمان غیر خودمون هیچکس خبر نداره توی حالو هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد) مهتاب:الو مامان جانم مامان:کجایی دختر ساعت 9 کی میای میخایم شام بخوریم مهتاب:مامان جان شما بخورین من یه زره دیر میرسم مامان:منتظریم بیا مهتاب :باشه (حرکت کردم تا زودتر برسم سرمایه این پروژه رو خیلی سخت به دست آوردیم یعنی خوب تقریبا هممون پدرامون وضعیت مالی خوبی دارن ولی برای پروژه ای که نمیتونستیم توضیحی راجبش بدیم و همینطور نمیدونستیم تهش چی میشه نمیخواستیم درخاستی از خوانواده داشته باشیم برای همین با وام و کار کردن تونستیم این پروژه رو برسونیم تا اینجا و خوشبختانه دیگه آخرشه اگر یه منبع انرژی و میدان گرانشی پیدا کنیم دیگه کارمون تمومه خوب یه سیستم ناوبری کم داشتیم که اونم پیدا شد رسیدم خونه شام خوردیم و رفتم که بخوابم من یه خواهر کوچیکتر و یه خواهر بزرگتر دارم کوچیکه هنوز داره درس میخونه بزرگه هم توی شرکت بابام کار میکنه. صبح از خونه حرکت کردم و به سمت کارگاه رفتم به بچه ها سلام کردم و رفتم سمت ماشین برکه تازه اومده بود سلام کرد و گفت) برکه:بچه ها ببینین سپر زمانی رو کامل کردم مجید:عه واقعا بده به من تا کار بزارمش مجید رفت و سپر رو گذاشت صبرا:به خدا اینبار پیداش کردم (یه جوری داد زد که هممون پریدیم) مهتاب:آروم باش باشه بده برکه تا چکش کنه صبرا:بیا چکش کن برکه:خوب شروع کنیم (شروع کرد دیگه واقعا اینبار باید میشد چقدر دیگه بگردیم تا پیدا بشه این لعنتی) برکه:بابا این خیلی قویه صبرا:جدی برکه:آره شد بلخره مجید:ای ماشالا بهتون پس فقط یه میدان گرانشی مونده اینجوری که مشخصه صبرا:آره مهتاب:بچه ها حالا که دیگه اینم پیدا شد امشب وقتمون میزاریم رو پیدا کردن میدان گرانشی و اینکه از خوانواده هم دیگه باید یه خداحافظی کنیم شاید دیگه نبینیم شون پارسا:آره هممون وقتمون پای همین میزاریم اینشالا که تا فردا پیداش میکنم وگرنه حالا حالا گیریم و بعدم من که سه ساله از خوانواده گرام هر روز یه خدافظی مفصل میکنم صبرا:منم همینطور ولی لعنت به این میدان گرانشی که چهار ماهه که پیدا نمیشه مهتاب:نمیدونم ولی فکر کنم باید زودتر شروع میکردم به پیدا کردنش ولی بازم مهم نیست پیدا میشه برکه:خیلی خوب جمع کنیم بریم خونه بگردیم مهتاب:آره پاشین (هممون جمع کردیم وسایلامونو و رفتیم خونه هامون نشستم داشتم همینجوری دنبال یه میدان میگشتم که گوشیم زنگ خورد بچه ها بودن تصویری گرفته بودن) مجید:سلام ملیکم مهتاب:سلام بر رفیق های اسکلم چطور مطورین صبرا:والا عصبی، خسته، بیحوصله از وقتی اومدم خونه دارم میگردم ولی نه پیدا نمیشه برکه :خواهرم آرامش خودت رو حفظ کن میدونم خسته ای ما هم خسته ایم اگر تا فردا پیداش نکردیم تا پسفردا پیداش میکنم اگر تا پس فردا پیداش نکردیم تا هفته دیگه پیدا میکنیم صبرا:وای نگو تا هفته دیگه من دیگه تحمل ندارم مهتاب:مریضی برکه نه پارسا:والا مریضه وگرنه چرا باید گند بزنه به اعصاب این بشر بی اعصاب صبرا:خوبه اینجام حالا مجید:عه شما اینجا بودین ما نمیدونستیم (زدیم زیر خنده از حرص خوردن صبرا حال میکردیم بچم خیلی حرص دادنش حال میده دیگه بعد یه ذره صحبت کردن قطع کردیم منم بعد یه زره گشتن دیدم که نمیشه پیدا کرد رفتم خوابیدم. پای سفره نشسته بودیم داشتیم صبحانه میخوردیم مهگل خواهر بزرگم گفت.) مهگل:مهتاب چته تو فکری مهتاب:والا واسه پروژه یه چیز میخایم نمیتونیم پیداش کنیم بابا:دخترم چی میخاین بگو برات جورش کنم هرچند نمیدونم دارین روی چی کار میکنین اگر میگفتی بهتر میتونستم کمکتون کنم مهتاب:مرسی بابا جان راجب پروژه که میدونی نمیشه گفت و راجب کمکتون واقعا ممنونم ولی نمیتونین مدگل:حالا تو بگو چی میخای تا ببینیم میتونیم کمک کنیم یا نه مهتاب:مرسی خواهری ولی هیچ جوره نمیتونین بهم کمک کنین (زدم بیرون به برکه زنگ زدن) مهتاب:سلام برکه خوبی کجایی دده برکه :والا خونم تو کجایی مهتاب:اوکی میام دنبالت بریم بیرون برکه:میدان رو چیکار کردی مهتاب:بابا مگه پیدا میشه ما که چهارماهه داریم دنبالش میگریم پیدا نمیشه حالا یک روز وقفه بندازیم چی میشه مگه آماده باش نزدیکم برکه:اوکی به صبرا زنگ زدم مهتاب:سلام عزیزم چطوری چه خبرا چیکار کردی صبرا:والا خستم خابم میاد مهتاب:نخوابیدی نه صبرا:مگه میتونم مهتاب:صبرا جان آروم باش آماده باش میام دنبالت بریم بگردیم صبرا:برو گمشو بابا من اینجا دارم به فنا میرم شما میخاین برین بگردین مهتاب:قربونت بشم من، ما که روزای اخرمو نه که اینجاییم بیا دیگه خوش باشیم صبرا:نمیدونم اصلا مهتاب:ببین پسرا دارن میگردن باشه ما هم میریم میگردیم صبرا:مهتاب یه تختت کمه ها عزیزوم اگر ما داریم میریم بیرون پارسا میفمه پارسا هم به مجید میگه مهتاب:خو بزار بگه الا آماده باش که اومدم (اول رفتم دنبال برکه بهش گفتم یواشکی بیاد که پارسا نفهمه والا به قرآن این همه اونا استراحت کردن ما زحمت کشیدیم حالا اونا کار کنن ما استراحت کنیم که فعععک نکنم بعدم رفتم سمت صبرا اونم برداشتم رفتیم دور زدیم تو راه کلی گفتیم خندیدم برا اونجا هم که میخایم بریم یه سری چیز ها گرفتم بچه ها رو رسوندم و رفتم سمت خونه یه دوساعتی روش کار کردم ولی بازم چیزی پیدا نشد. سه روز گذشته بود هی میگشتیم هی پیدا نمیشد هی میگشتیم هی پیدا نمیشد از حال روز خودمون بگزریم حال روز صبرا نسبت به ما خیلی بد تر بود خیلی خسته بودم همین که میخاستم بخوابم پارسا زنگ زد)
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
Sabaya عکس نمایه خود را تغییر داد
-
نام رمان: سفر در تاریخ ایران زمین نویسنده: Sabaya | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی خلاصه: زمانی که اکثریت مردممان علاقه ای به خواندن تاریخ ندارن یا آنقدر در هم است که نمیتوانند بخوانند انسان هایی پیدا میشوند که میخاهند تاریخ کشورشان را به رخ همه بکشن پس همون موقع هست که ما میایم من مهتابم و به همراه دوستانم اینجاییم تا شما رو با تاریخ بزرگ کشورمون آشنا کنیم شایدم با افسانه های کشورمون پس با ما و داستان ها و افسانه های ما همراه باشید
- 3 پاسخ
-
- 1
-