رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

شکوفه فدیعمی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    112
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط شکوفه فدیعمی

  1. که ناگهان در عمارت به آرومی باز شد و یه خانم مسن جلوم ظاهر شد. زنی حدودا چهل و پنج ساله‌ای با پوست گندمی و موی سفیدی بود که به طرز شیکی موهاش رو گوجه‌ای بالای سرش بسته بود. پیرهن دکمه‌ای سفید تمیز و دامن مشکی کوتاه بدون جوراب شورتی پوشیده بود. از فرم لباسش مشخصه که خدمتکار عمارت بودش. با دیدنش سری تکون دادم، لبخندی زدم و گفتم: - سلام من شیوا سعیدی هستم. زن مسن لبخند مهربونی به‌هم زد و گفت: - خوش اومدی دخترم... بیا تو. با ورودم به داخل، نگاه تعجب‌آمیزی به دور تا دور عمارت انداختم. داخل عمارت حتی از بیرون هم مجلل‌تر بود. سمت راست پله‌‌های مارپیچی و سقف بلند با لوستر کریستالی عظیم بود. دیوارهای پوشیده شده از تابلوهای نقاشی قدیمی و فرش‌های دستباف تیره که صدا رو می‌بلعیدند. وسط عمارت، یه دست مبل سلطنتی گذاشته بودن که کنارش یه مجسمه عتیقه زن بود. یه میز ناهارخوری گنده دوازده نفره هم همون گوشه عمارت چپونده بودن. با آنالیز کردن اطرافم حس عجیبی کردم؛ چون سکوت عمارت برای من زیادی سنگین و پرابهام بود، انگار خودِ بنا نفس اینجا رو حبس کرده بود تا هر صدایی رو به وضوح بشنوه. با حرص از این افکار ترسناکم دست کشیدم که زن مسن من رو به سمت آشپزخونه برد. اونجا سه‌تا دختر درحال آشپزی کردن بودن و حسابی سرشون شلوغ بود. با همون فرم لباس و مدل موی که زن مسن داشت... دخترها با دیدنم نگاهی تعجب‌آمیزی به‌هم کردن و یکشون که پوست سفید، چشم و ابرو مشکی بود و موهاش رو به رنگ بلوند کرده بود. ابروی بالا انداخت و گفت: - نیروی جدیده؟! زن مسن لبخندی زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: - بله دخترها... از این به بعد شیوا سعیدی به جمع ما خواهد پیوست. دختر مو بلوند با لبخند به سمتم اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت: - سلام شیوا جان، من محدثه بیست و دو ساله هستم. با مهربونی دستم رو توی دست‌هاش گذاشتم و گفتم: - خوشبختم. دومی که حدودا بیست و هشت ساله به‌نظر می‌رسید. پوست سفید و موهای مشکی داشت. پوزخند صدا‌داری زد و با لحن مسخره‌آمیزی گفت: - محدثه؟! به پیر به پیغمبر فهمیدیم تو جوجه‌ی این جمعی... ول کن تو رو جون جدت. محدثه با این حرف خند‌ه‌ی شیطونی کرد و گفت: - حسودی نکن مریم جون. امروز حوصله چشم خوردن رو اصلا ندارم. مریم با حرص سیب قرمز رو به سمت محدثه پرت کرد و گفت: - مرده شوره خودت و سنت رو ببرم. محدثه سیب رو توی هوا قاپید و گاز بزرگی ازش زد و گفت: - چشم حسود بترکه الهی.
  2. درِ آهنی عمارت با صدای کشیده و عمیقی باز شد؛ صدایی که انگار ورودم رو اعلام می‌کرد، یا شاید هم هشداری بود برای چیزی که قرار بود شروع بشه. ماشین به‌ آرومی داخل عمارت شد که چشم‌هام بی‌اختیار با دیدن فضای داخل از حدقه بیرون زدند. این عمارت زیادی قشنگ بود. حیاط داخل بیشتر شبیه یه باغ سلطنتی بود تا حیاط یه خونه... راه سنگ‌فرش سفید اون‌هم خیلی صاف و براق که از میون چمن‌های کوتاه و بی‌نقص عبور می‌کرد. دو طرف مسیر، ردیف درخت‌های بلند مثل سربازهایی منظم ایستاده بودند. فواره‌ی مرمر وسط حیاط با صدای یک‌نواخت و آرامش‌بخشش آب رو به هوا می‌پاشید؛ اما برای من حتی اون صدا هم اضطراب‌آور بود. همه‌چیز زیادی مرتب… زیادی تمیز… زیادی ساکت بود. ماشین مقابل پله‌های عریض ورودی توقف کرد. عمارت از نزدیک حتی باشکوه‌تر بود؛ ستون‌های سفید بلند، پنجره‌های قدی با شیشه‌های دودی و پرده‌های ضخیم که پشتشون هیچ‌چیز معلوم نبود. اینجا خونه نبود که قفس طلایی بود. این همون عمارتی که توش مهمونی گرفته بودند، نبود. یعنی اون عمارت برای جشن و مراسم‌هات بود و این برای زندگی؟! خدایا.. من تو کدوم غار داشتم زندگی می‌کردم؟! حالم داشت از این همه تجلل و فاصله طبقاتی به‌هم می‌خورد. مهری خانم بدون اهمیت دادن به حال بدم‌ از ماشین پیاده شد. من‌هم با کمی مکث در رو باز کردم که ناگهان کف کفشم روی سنگ مرمر صدا داد. چه صدای باحالی... این صدا رو فقط توی کارتون‌های دیزنی می‌شنیدم که از صدای پاشنه‌ی کفش‌هاشون صدای باحالی در می‌یومد. یه لحظه حس پرنسس بودن به‌هم دست داد اما به فکر خودم پوزخند تلخی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم: - پرنسس کجا بود؟! باید بری کلفتیشون رو بکنی دلربا خانم. با پاهای لرزون از ماشین پیاده شدم که راننده پا تندی پایین اومد و چمدونم رو از صندوق عقب ماشین در آورد و به دستم داد. زیر لب تشکری کردم و چمدونم رو از دست‌های راننده گرفتم که مهری خانم گفت: - کار من تا همین جا بود. موفق باشید دلربا خانم. با حرفش لبخندی زدم و گفتم: - خیلی ممنون بابت راهنمایتون. مهری خانم نگاهی به عمارت، سپس به صورتم کرد و گفت: - خواهش می‌کنم. با این حرف مهری سوار ماشین شد و به راه افتاد. حالا من موندم و این عمارت پر از رمز راز. نفس عمیقی کشیدم و به سمت در ورودی عمارت رفت که ناگهان نگهبان نره غولی جلوم سبز شد. نگهبان نگاه سردی به سرتاپام کرد و گفت: - اسم و فامیلتون؟! با این حرف دستی به گردنم از درد کشیدم و گفتم: - شیوا سعیدی هستم. خدمتکار جدید این عمارت. نگهبان با حرفم بی‌سی‌می به داخل زد و شروع به حرف زدن با طرف مقابل کرد. دستور مهری خانم بود؛ چون داوود توی همین عمارت کار می‌کرد. ممکن بود از طریق فامیلیم من رو بشناسن، چون به قول مهری خانم... آقا آرش و کارکنان اینجا زیادی تیز بودند. نگهبان نره غول پس از تایید هویتم، نگاهی به سرتاپام کرد و گفت: - با من بیا. با حرفش سری تکون دادم و به دنبالش راه افتادم که مقابل در ورودی بزرگ سلطنتی طلایی رنگ عمارت ایستادیم.
  3. با حرف آخرش انگار زمین زیر پام خالی شد. چطور ممکنه آخه؟! قراره من از یه آدم خطرناک مراقبت کنم، بعد هم‌زمان باید نقش نامرئی عمارت رو هم بازی می‌کردم؟! با صدایی که از شدت استرس کمی می‌لرزید گفتم: - یعنی… یعنی من باید پنهونی ازش مراقبت کنم؟! مهری خانم شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: - دقیقاً... شما این‌جا مراقبید، نه مهمون. هیچ‌کس نباید بدونه برای چی این‌جایید. مخصوصاً خدمتکارهای دیگه. دست‌هام یخ کرده بود. ناخودآگاه انگشت‌هام رو توی هم قفل کردم و پرسیدم: - ولی… چرا؟ مگه چه اتفاقی می‌افته اگه بفهمن؟ مهری خانم لحظه‌ای به صورتم نگاه کرد، بعد اخم بزرگی کرد. کمی به جلو خم شد و با صدای آهسته گفت: - این‌جاش دیگه به شما مربوط نیست. آقا آرتام از آدم‌های که زیاد سوال می‌پرسن اصلا خوشش نمیاد. با این حرف غیر مستقیم توی صورتم سیلی زد. یعنی خفه‌شو و کارت رو بدون چرا و اما انجام بده. با اسم آرتام یک لرزش ریز از ستون فقراتم رد شد. اون مرد… با نگاه سرد و جدی‌اش… فقط تصور اینکه هر شب دفترچه رو می‌خونه کافی بود که اضطرابم چند برابر بشه. یعنی من هر شب باید دفترچه رو براش ببرم تا بخونه؟! وای... من تحمل اون نگاه سنگینش رو ندارم. کی این عذاب تموم میشه؟! بی‌اختیار با کنجکاوی پرسیدم: - و… من تا چه مدت باید این کار رو انجام بدم؟ مهری خانم ابروهاش رو بالا داد، انگار این رو دیگه باید خودم می‌فهمیدم. - تا وقتی آقا آرتام صلاح بدونند. جوابش مثل پتک روی سرم خورد؛ چون فهمیدم این مسیری که می‌خوام توش وارد بشم؛ هیچ حد و مرزی و پایان مشخصی نداشت. نفسم به شماره افتاده بود که مهری خانم با لحن ملایم‌تری گفت: - نگران نباشید. آقا آرش آدم بدی نیست. فقط… دنیاش با ما فرق داره. اگه شما آروم باشید، اون‌هم آرومه... فقط کافیه به طور پنهونی توی غذاهاش دارو بریزید، همین. با این حرف با ترس نگاهش کردم و کمی مکث کردم که مهری خانم در ادامه گفت: - فقط یادتون نره… فاصله‌تون رو با آقا آرش حتما حفظ کنید. با حرفش سرم رو پایین انداختم و دست‌هام رو آروم مشت کردم تا لرزش دست‌هام معلوم نشه. توی ذهنم هزار تا تصویر ترسناک از آقا آرش شکل گرفته بود. آرشی که نیمه‌شب با چشم‌های خیره توی تاریکی حرف می‌زد. آرش که بدون هیچ دلیلی به‌هم نزدیک می‌شد. آرشی که… با استرس سرم رو با دوتا دست‌هام گرفتم و زیر لب آروم زمزمه کردم. - آروم باش دلربا، تو می‌تونی دختر. مهری خانم از جاش بلند شد و کیفش رو از روی مبل بلند کرد و گفت: - وقت رفتنه دلربا خانم، بفرمایید. با این حرف آب دهنم رو با استرس قورت دادم و از جام بلند شدم. چمدون کهنه‌ام رو از روی زمین بلند کردم و به دنبال مهری خانم رفتم. برای آخری بار نگاهی به دور تا دور خونه‌ام انداختم و با درد چشم‌هام روی هم بستم و در خونه رو قفل کردم. ***
  4. بدون اهمیت دادن به نگاه مهری خانم، با بی‌بیخیالی روی مبل نشستم و گفتم: - خب می‌شنوم مهری خانم؟! مهری خانم نفسش رو با حرص بیرون داد. حس می‌کنم از من همچین زیادی خوشش نیومد. خب نیاد... به درک والله. همین کم مونده این زن کج‌کوله از من خوشش بیاد. مهری خانم دوباره نگاهی به‌هم کرد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت: - آقا آرتام گفتند قوانینی هستند که باید حتما رعایتشون کنید. مخصوصاً موقع مراقبت از آقا آرش. با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - بله اطلاع دارم که آقا آرش از بیماری اسکیزوفرنی رنج می‌برن. مهری با حرفم لحظه‌ای مکث کرد، بعد با سری که به نشونه‌ی تأیید تکون می‌داد، در ادامه گفت: - بله خانم. ولی لطفاً هیچ‌وقت جلوی خودشون این کلمه رو به زبون نیارید. آقا آرتام خیلی تاکید کردن. با حرفش به تندی دست‌هام رو بالا آوردم و گفتم: - نه‌نه خیالتون راحت باشه. مهری خانم با حرفم دهن کجی کرد و نگاهش رو سمت پنجره‌ی کوچیکم گرفت، سپس دوباره نگاهش رو روی من ثابت کرد و گفت: - آقا آرش بیشتر وقت‌ها آرومن؛ حتی مؤدب؛ ولی بعضی وقت‌ها... مخصوصاً شب‌ها، ممکنه صداهایی بشنوه، یا با کسی حرف بزنه که اصلا وجود واقعی نداره. با این حرف چشم‌هام از حدقه بیرون زدن و با ترس گوشه‌ی مانتوم رو با دست مچاله کردم. مهری خانم بدون اهمیت دادن به ترسم در ادامه گفت: - اون موقع فقط کافیه در اتاقشون رو قفل کنید و به هیچ عنوان نزدیکش نشید، حتی اگه صداش گریه یا التماس بود. مهری خانم نگاه گیجم رو که دید و پی برد که چقدر ترسیده بودم، چون این‌بار آهسته‌تر گفت: - اون موقع‌ها خودشون نیستند دلربا خانم. با این حرف بی‌اراده قلبم فرو ریخت و از تعجب دهنم باز موند؛ اما کلمه‌ای برای وصف حالم پیدا نکردم. - هر روز ساعت هفت صبح باید براش آب پرتقال بیارید، بعدش صبحونه‌ی مخصوص خودشون. ولی مراقب باشید چیزی دوروبرش نباشه که بشه بهتون آسیب زد. تیغ، آینه شکسته، سیم برق خام و چاقو میوه خوری و... با دقت به حرف‌هاش گوش می‌دادم، اما ذهنم آین‌قدر درهم ریخته بود که هر جمله مهری خانم مثل صدای زنگ هشدار به گوشم می‌رسید. - یه دفترچه روی میز کوچیک کنار تختون قرار می‌زاریم. هر چیزی دیدید. حتی چیزهای کوچیک مثل لرزش دست، بی‌خوابی یا عصبانیت ناگهانی، کار و رفتار مشکوکش رو باید توی اون دفترچه بنویسید؛ چون آقا آرتام هر شب اون دفترچه رو نگاه می‌کنن. اسم آرتام که اومد، بی‌اختیار دلم فشرده شد. تصویر نگاه سرد و صدای قاطعش دوباره مثل سایه روی ذهنم افتاد. مهری خانم لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با لحنی جدی‌تر اضافه کرد: - حتی وقتی با تلفن حرف می‌زنه هم باید یواشکی به حرف‌هاشون گوش بدی. هیچ‌کدوم از کارهاش نباید از قلمت بیفتن. متوجه شدید خانم دلربا؟! با حرفش سری تکون دادم و گفتم: - بله مهری خانم. با این حرف، ناگهان انگشتش رو روی لبش گذاشت و گفت: - یه چیز دیگه هم هست خانم. بعد از گفتن این حرف مهری خانم ساکت شد. از تردیدش به‌قدری کنجکاو شدم که به جلو خم شدم و گفتم: - چی؟! مهری خانم بی‌اراده لبش رو گاز گرفت و آهی کشید. - هر کاری بکنید، اما هیچ‌وقت نذارید بهتون نزدیک بشه. هیچ‌وقت دلربا خانم… چون اون موقع ممکنه از شما خوشش بیاد و عاشق شما بشه. یعنی در کل بگم خیلی خشک و جدی باید باهاشون رفتار کنید. حرفش مثل تکه‌ی یخ توی سینه‌ام نشست. برای لحظه‌ای فقط بهش خیره موندم، بعد آروم پرسیدم: - و اگه خوشش اومد و نزدیکم شد چی؟! مهری با حرفم چشم‌هاش رو به زمین دوخت و گفت: - اون موقع باید دعا کنید آقا آرتام نزدیکتون باشه و به دادتون برسه. با این حرف تموم بدنم شروع به لرزش کرد. یا خدا... من قرار از چه آدم خطرناکی مراقبت کنم؟! الان چیکار کنم؟! چه خاکی توی این سرم باید بریزم. با ترس و استرس شروع به کندن پوست لبم شدم که مهری خانم با لحن آرامش‌بخشی گفت: - دلربا خانم نیازی نیست بترسید. فقط دوز دارو‌ها رو با دستور آقا آرتام باید بهشون بدید. کم و زیادش خودشون به وقتش بهتون میگه. این رو بدون اگه دختر خوب و حرف گوش کنی باشی. حال آقا آرش براتون بی‌خطر میشه. با ترس سرم رو به نشونه تایید تکون دادم که مهری در ادامه گفت: - فقط آقا آرتام تاکید کردن با کارکنان عمارت اصلا نباید صمیمی بشی و هیچ بوی از کارتون نبرن. با گیجی نگاهش کردم و گفتم: - یعنی چی؟! مهری خانم با حرفم چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت: - یعنی کسی نباید بفهمه شما به آقا آرش دارو می‌دید. به هیچ‌عنوان نباید کسی متوجهتون بشه.
  5. *** یک هفته از اومدن آرتام گذشته بود. هنوز بوی تلخ عطرش و لحن تهدیدآمیزش دور سرم می‌چرخید و نمی‌ذاشت درست حسابی نفس بکشم. اما من قبول کرده بودم. اون‌هم نه از روی رضایت، نه از روی انسانیت، نه حتی از روی دلسوزی. قبول کرده بودم چون بدجور گیر افتاده بودم و دیگه راهی برای فرار هم نداشتم. زندگیم، آبروی خانواده‌ام و حتی زندگی یوسف بیچاره، همش توی دست‌های آرتام ستوده بود. با حرص از افکار مزخرفم روی تخت نشستم و صورتم رو بین دست‌هام گرفتم و از لای دندون‌هام غریدم: - گند زدی دلربا، بدجور هم گند زدی. با یاد‌آوری حرف‌های آرتام و تهدید‌های ترسناکش از حرص و عصبانیت دست‌هام رو بی‌اراده مشت کردم. دلم می‌خواست جیغ بکشم، چیزی رو بشکنم یا از همین پنجره فرار کنم و دیگه هیچ‌وقت برنگردم؛ اما واقعیت مثل طناب دور گردنم پیچیده بود. با درموندگی از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه‌‌ی اتاق ایستادم. دختر رنگ‌پریده‌ای توی آینه نگاهم می‌کرد؛ با چشم‌هایی خسته، لب‌هایی خشک و موهایی که از شدت کلافگی نامرتب روی شونه‌هاش ریخته بود. با دیدن این دختر با ظاهر شکسته‌، پوزخند تلخی بهش زدم، چون خوب می‌دونستم صاحب این تصویر توی آینه کسی جز من احمق نبود. چه‌قدر حال و روزم ترحم انگیز بود. نزدیک آینه شدم و با دقت به صورتم خیره شدم. آخ دلربا... آخ... تو قراره از یه مرد مریض مراقبت کنی؟! تو؟! با این فکر لبخند کم رنگی روی لبم نشست و به خودم گفتم: - معلوم نیست توی اون عمارت خراب شده چی در انتظارمه؟! با این حرف زیر لب آهی کشیدم که ناگهان زنگ خونم به صدا در اومد. با تعجب ابروی بالا پروندم و به سمت گوشیم رفتم، ساعت رو چک کردم. ساعت شانزده و نیم دقیقه بود. کی بود این وقت روز؟! پا تندی کردم و به سمت در رفتم و در رو آروم باز کردم. زنی حدوداً سی و ساله با قد متوسط، پوست برنزه به همراه کت و شلوار زرشکی رنگ مرتب شده رو دیدم. با تعجب نگاش کردم و با صدایی آرومی گفتم: - بفرمایید؟! زنه لبخند کم‌رنگی به‌هم زد و گفت: - من مهری خانم دستیار شخصی آقا آرتام هستم. اومدم نکات مهم رو قبل از رفتن به عمارت براتون بگم. با این حرف با گیجی چند لحظه فقط نگاش کردم. بعد ناگهان به خودم اومدم و لبخند پر از استرسی زدم و گفتم: - آها بله بفرمایید. در رو کامل باز کردم که مهری خانم با قدم‌های آروم وارد خونه شد. نگاهی به دور تا دور خونه‌ام انداخت بعد به سمتم من برگشت و گفت: - کارتون رو از همین امشب شروع می‌کنید دلربا خانم. با این حرف ناگهان سرجام خشکم زد و با تعجب گفتم: - یعنی از همین امشب باید برم توی عمارت و... مهری خانم با بی‌حوصگلی سری تکون داد و حرفم رو برید گفت: - دستور آقا آرتامه. الان هم برید اول حاضر شید و لباستون رو جمع کنید. بعد حرف می‌زنیم. با این حرف سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم و شروع به جمع کردن لباس‌های کهنه‌ام توی چمدون کوچیکم شدم. بعد یه مانتو و شلوار سبز رنگ ساده پوشیدم و و موهام رو با کش‌مو بستم. از اتاقم بیرون زدم که مهری نگاه چپ‌چپی به‌ سر تا پام انداخت.
  6. می سپارم به خودتون یه جلد قشنگ و تو چشم درست کنید👌❤️
  7. ببین کدوم قشنگه میشه رمان آوای دورغین ماه نویسنده شکوفه فدیعمی
  8. آرتام با دیدن کلافگیم نگاه نافذی به‌هم انداخت و گفت: - گاهی وقت‌ها فکر می‌کنه غذاش سمیه و اون غذا رو یا می‌ریزه یا نمی‌خوره؛ حتی گاهی با خودش هم حرف می‌زنه‌. با حرف آرتام بی‌اراده استرس تموم بدنم رو فرا گرفت. آخه من رو چه به آدم مریض روحی؟! فکر نکنم بتونم از پس همچین آدمی بر بیام. آخه من برای انتقام گرفتن مثل احمق‌ها رفتم برادر طرف رو زدم‌. الان بیام از یه آدمی که سر و تهش معلوم نیست مواظبت کنم؟! با استرس نفسم رو از دهنم بیرون دادم و گفتم: - شرمنده من واقعا نمی‌تونم... یعنی نمی‌تونم انجامش بدم. آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و از جاش بلند شد و دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و گفت: - ببین دخترخوب، جواب نه و نمی‌تونم تا حالا وارد دایره‌ی لغات آرتام ستوده وارد نشده و نخواهد شد‌. با این حرف انگشتش رو به نشونه‌ی تهدید به سمتم بلند کرد و گفت: - یا انجامش می‌دی یا باید انجامش بدی. با این حرف، اخمی کردم و از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم. من کی زیر بار حرف زور رفتم که این بار دومم باشه؟! حالم داشت از رفتار زورگورانه‌اش به‌هم می‌خوره. چشم توی چشم‌های طوسی رنگ آرتام گذاشتم و بدون ترس گفتم: - آخه از بین این همه دختر چرا من؟! آرتام با حرفم لبخند مسخره‌ی زد و گفت: - چون تو دختر خوبی هستی و می‌دونم رازم رو تا ابد پیش خودت نگه می‌داری. با این حرف با تعجب نگاهش کردم و در جواب لبخندش من‌هم لبخند مسخره‌تر از اون زدم و گفتم: -عه؟! اگه انجامش ندم مثلا چی میشه؟! آرتام با حرفم پوزخند صدا داری زد و با آرامش چند قدم نزدیکم شد. دهنش رو نزدیک گوشم کرد و با لحن ترسناکی گفت: - شاهد عینی و چاقوی که من رو باهاش زدی. هنوز اثر انگشت خوشگلت روش مونده دلربا خانم. بعد دستش رو مثل هواپیما جلوی چشم‌هام نمایشی حرکت داد و گفت: - بعد هم تو رو هم اون یوسفی که بهت توی این نقشه کمک کرده رو می‌ندازم زندان که راحت آب خنک بخورید. با این حرف بی‌اراده سرجام خشکم زد. خاک عالم برسرم... به کل فراموش کرده بودم مسئله‌ی چاقو رو. آخه دختره‌ی احمق چطور تونستی مدرک به این مهمی رو جا بذاری؟! با حرصی شدن از خنگ بازی‌های خودم، دست‌هام رو پنهونی مشت کردم‌. که آرتام با همون لحن ترسناکش این‌بار صورتش رو نزدیک صورتم کرد. نگاهش برای یه لحظه‌ی کوتاه بین چشم‌هام و لب‌هام چرخید و آروم گفت: - این هم می‌دونستی آرش قصد داره شکایت رو رسانه‌ای کنه. اگه این اتفاق بیفته، اسم خانوادتون برای همیشه نابود میشه. حتی اگه داوود مرده باشه، لکه‌اش هیچ‌وقت پاک نمی‌شه. با شنیدن کلمه‌ی رسانه‌ای بی‌اختیار دلم فرو ریخت. نه‌نه من دیگه تحمل این یکی کار رو نداشتم. آخ... لعنت به این زندگی که من داشتم. لعنت بهت داوود که من رو گیر این آدم‌های عوضی و بی‌رحم انداختی. با خشم، چشم توی چشم آرتام گذاشتم و با لب‌های لرزونی گفتم: - می‌تونی جلوی برادرت رو بگیری؟! آرتام با حرفم چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: - می‌تونم قانعش کنم که قضیه همون‌جا تموم بشه. بدون دادگاه، بدون رسانه، بدون کش دادن ماجرا. با حرفش نفس حبس‌شده‌ام رو بیرون دادم. که آرتام نگاه شیطانی به‌هم انداخت و گفت: - البته اگه قبول نکنی. باید منتظر همچین عواقب ترسناکی هم باشی دلربا خانم. قلبم از ترس فرو ریخت. حس می‌کردم بین دو تا پرتگاه ایستادم. یه طرف زندگیم و آینده‌ی که در حال نابودی بود. طرف دیگه، اعتماد کردن به مردیه که نمی‌دونستم نجات‌دهنده‌‌ی منه یا شکارچی. - چقدر… طول می‌کشه؟ آرتام با حرفم شونه‌ی بالا انداخت و گفت: - بستگی به خودت داره. چند لحظه سکوت بینمون کش اومد. بعد با دست پیشونیم رو فشار دادم و با کلافگی آروم گفتم: - باشه… قبول می‌کنم. با این حرف ناگهان چیزی شبیه به پیروزی توی نگاهش برق زد. لبخند کجی زد و از من دو قدم فاصله گرفت و گفت: - آفرین دختر... تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی. با این حرف با اکراه نگاهم رو ازش گرفتم و توی فکر فرو رفتم. من‌هم دارم کار داوود رو تکرار می‌کردم. شاید هم اشتباه بزرگ‌تری از داوود باشه… فقط شکلشون فرق داشت.
  9. آرتام چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار بین دلسوزی و چیزی که تهِ چشم‌هاش برق می‌زد مردد بود. بعد آهی کشید و آروم گفت: - متأسف بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه. سرم پایین بود که با حرفش، سوالی نگاش کردم و گفتم: - پس چی کار کنم؟! بگو چی کار کنم که یه ذره از این کثافت‌کاری داداشم جبران بشه. آرتام با حرفم پوزخند کم‌رنگی زد. بی‌اراده برق خوشحالی توی چشم‌هاش نشست. نمی‌دونم چرا؟! اما حس خوبی به این برق نگاه نداشتم. آرتام انگار که با حرف‌هام بهش انرژی تزریق کرده بودم. ناگهان تکیه‌اش رو از روی مبل برداشت و به سمت من خم شد. اون‌قدر نزدیک که بوی عطر تلخش توی نفس‌هام نشست. - جبران داره… اما اصلا برات آسون نیست دختر. با چشم‌های خیس اما متعجب نگاش کردم. یعنی چی؟! مگه چه کاری بود که این‌قدر برای من سخته؟! چشم توی چشم‌های طوسیش گذاشتم و با لحن کوبنده گفتم: - هر کاری باشه انجام می‌دم. آرتام با این حرف، لبخند کجی گوشه‌ی لبش نشست. همون لبخندی که نمی‌تونستم بخونمش و خیلی برای من مبهم بود. بعد ابروی بالا پروند و با نگاه‌ پر از حرف گفت: - مطمئنی؟ بدون مکث کردن، سرم رو تکون دادم که آرتام با هیجان دست‌هاش رو به‌هم کوبید و گفت: - خیلی‌خوب پس شروع می‌کنیم. با حرفش لیوان آبی که جلوش بود رو برداشتم و ازش قلپی خوردم. بعد با کنجکاوی نگاهش کردم که آرتام لب‌هاش تر کرد و گفت: - می‌خوام یه مدتی برای من کار کنی. با حرفش ابروی بالا پروندم و گفتم: - مثلا چه کاری؟! - می‌خوام که به عنوان خدمتکار اون‌هم موقتی بیایی عمارتمون مشغول به کار بشی. با حرفش با حیرت نگاهش کردم. جانم؟! بیام توی عمارت ستوده‌ها و مثل بدبخت‌ها کلفتیشون رو بکنم؟! زرشک... با حرفش لبخند کج کم‌رنگی گوشه‌ی لبم نشست که آرتام با حرف بعدیش دقیقا تیر رو مستقیم وسط افکارم پرت کرد. - ظاهرت خدمتکاره اما در اصل کار اصلی تو یه چیز دیگه‌اس. یعنی چی؟! ظاهرم خدمتکاره اما خدمتکار نیستم. پس قراره توی اون عمارت چه غلطی بکنم؟! نکنه نقشه‌های منفی درموردم توی سرش کشیده باشه و من خبر ندارم؟! با تعجب دستم رو سوالی تکون دادم و گفتم: - خب کار اصلی من توی اون عمارت چیه؟! آرتام نگاهی به‌هم کرد. کمی مکث کرد و گفت: - باید به طور پنهانی دارو توی غذاها و نوشیدنی‌های برادرم آرش بریزی. با این حرف نزدیک بود دوتا شاخ بالا سرم در بیاد. من جبران کردن رو این‌جور توی ذهنم خلاصه کرده بودم که از دلشون در بیارم یا توی کاری کمکشون کنم. نه این‌که برم توی غذای پسر مردم دارو بریزم. اون‌هم چه دارویی؟!... خدا می‌دونه‌. با دهن باز نگاهش کردم و می‌خواستم حرفی بزنم که آرتام وسط حرفم پرید و گفت: - می‌دونم کلی سوال توی سرت داره می‌چرخه؛ اما شرمنده... نمی‌تونم بهشون جواب بدم‌. با حرفش ابروی بالا پروندم و بهش خیره شدم. یعنی چی که نمی‌تونه به‌هم بگه؟! من رو واقعا احمق فرض کرده این یارو؟! با چشم بسته براش کار کنم و هیچی نپرسم؟! مگه میشه آخه؟! با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: - آقا آرتام واقعا حالتوت خوبه؟! تو کت من نمی‌ره که برم دارو بریزم توی غذای برادرتون ولی ندونم چرا و به چه دلیل. این میشه بنظرتون؟! آرتام با لحن بیخیالی دست رو به دسته‌ی مبل تکیه داد و گفت: - بنظرم من که میشه. از حرص دندون‌هام رو محکم روی هم ساییدم و گفتم: - تا دلیلش رو به‌هم نگید من هیچ‌کاری رو براتون انجام نمی‌دم. آرتام با حرفم پفی کشید و گفت: - اوکی... چرا زود از کوره در می‌ری دختر؟! بشین سر جات تا بهت بگم به چه دلیل این کار رو می‌کنی. با حرفش روی مبل نشستم و منتظرانه بهش نگاه کردم که آرتام گفت: - برادرم بیماری اسکیزوفرنی داره. سوالی نگاهش کردم و گفتم: - اسکیزوفرنی؟! آرتام با حرفم سرش رو تکون داد و گفت: - آره... برادرم همیشه احساس می‌کنه کسی داره دنبالش می‌کنه. صداهایی می‌شنوه که بقیه نمی‌شنون. گه گاهی حتی به اطرافیانش هم بدبین می‌شه. با این حرف با کلافگی چشم‌هام رو محکم با دستم مالوندم و گفتم: - خب؟!
  10. آرتام با دیدن اشک‌هام چند ثانیه مکث کرد. انگار کلمات روی زبونش سنگین‌تر از قبل شده بودند. - چون اگه بگم دیگه نمی‌تونی مثل قبل به برادرت فکر کنی. می‌دونم الان اون رو توی ذهنت به اسطوره تبدیل کردی. با این حرف، با چشم‌های خیس و متعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم: - منظورت چیه؟! آرتام با حرفم لبش رو به دندون گرفت. بعد با حالت کلافگی دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت: - برادری که هی سنگش رو به سینه‌ات می‌زدی، می‌دونی با ما چیکار کرده؟! با حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام در ادامه‌ی حرفش به سمت من کمی خم شد و چشم‌هاش رو برای یه لحظه از خشم درشت کرد. از لای دندون‌هاش کلید شده‌اش غرید: - برادرت یه متجاوزگره منحرفه. با این حرف بی‌اراده سر جام خشکم زد. چی؟! داوود من، نفس من، یه متجاوزگر منحرف بود؟! الان توقع داره حرفش رو باور کنم؟! با حرف آرتام ناگهان خنده‌ی عصبی سر دادم و بعد با لحن عصبی گفتم: - این‌قدر پست و حقیر شدی که کارت به تهمت زدن به پسر بی‌گناه رسیده؟! آرتام با حرفم سری از تأسف تکون داد و گفت: - می‌دونستم حرفم رو باور نمی‌کنی. آرتام با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد. بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه، فیلمی رو پلی کرد و به سمت من گرفت و گفت: - خب به این فیلم نگاه کن. این فیلم توسط دوربین‌های امنیتی ویلای شمالمون گرفته شده. با چشم‌های متعجب بهش نگاه کردم که آرتام با ابروهاش به گوشیش اشاره کرد و گفت: - بگیر ببین دختر. با دست‌های لرزون، گوشی رو از دست‌‌های آرتام به آرومی گرفتم و با ترس نگاهم رو روی صفحه‌ی گوشی انداختم. دختری خوشگل، پیرهن و شلوار جین پوشیده و موهای بلوندش رو دم‌اسبی بسته بود. توی آشپزخونه داشت برای خودش نوشیدنی می‌ریخت که ناگهان داوود با قدم‌های نامتعادل سر میرسه و شروه به آزار و اذیت کردن دختره میشه و... در اینجا آرتام گوشی رو از دست‌هام می‌قاپه و میگه: - ادامش رو دیگه درست نیست ببینی دختر. با دیدن این فیلم انگار دنیا روی سرم خراب شد. داداش من؟! داوود من؟! همچین آدمی از آب در اومد؟! داوودی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، چطور تونست به دختری که هم‌سن سال منه رحم نکنه؟! با چشم‌های پر از اشک به نقطه‌ی کور خیره شده بودم. شرمندگی رو می‌تونستم با تک‌تک سلول‌های بدنم احساسش کنم. تو چیکار کردی داوود؟! با خودت و زندگیت و آینده‌ات چیکار کردی؟! با لب‌های لرزون بدون چشم توی چشم گذاشتن با آرتام گفتم: - من... من یه جور دیگه این ماجرا رو تصور کرده بودم. من خبر ندا... آرتام با حرفم سری تکون داد. حرفم رو برید و گفت: - می‌دونم دختر. اشک‌هام روی گونه‌هام بی‌اختیار ریزش کردن. صورتم رو با دست‌هام با قایم کردم و زیر گریه زدم. آرتام با دیدن حال بدم و شرمندگیم نفس عمیقی کشید و با لحن ناراحت‌کننده‌ی گفت: - دوست دختر آرش بود، رفته بودن شمال که حال و هواشون عوض بشه؛ اما آرش براش کار پیش میاد و مجبور میشه ویلا رو ترک کنه. با شنیدن حرف‌هاش بیشتر دلم آتیشی می‌شد؛ اما آرتام برای اینکه حقیقت رو کامل برای من روشن کنه در ادامه گفت: - و آرش وقتی به ویلا می‌رسه با دیدن اون صحنه‌ی دل‌خراش، کار برادرت رو با یه تیر تموم می‌کنه. با حرفش فقط گریه می‌کردم. حسابی دلم شکسته بود... از داوود... از این زندگی نکبت‌واری که داشتم. اشک‌هام رو با دست‌های لرزونم پاک کردم و گفتم: - حال دختره... چ... چطوره؟! آرتام لب‌هاش رو تر کرد و گفت: - برادرت به‌جور بهش آسیب جسمی و روحی وارد کرده. آرش برای عوض کردن حال روحیه‌اش اون رو مسافرته خارج از کشور فرستاد. با این حرف با چشم‌های پر از اشک و شرمندگی به آرتام نگاه کردم و گفتم: - متأسفم.
  11. آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم: - متاسفم. آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت: - اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم. با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم دادم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت: - قشنگ به دسته گلی که روی سینه‌ام کاشتی نگاه کن و بگو. برای چی و به چه دلیل این‌کار رو کردی؟! با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت: - روزه‌ی سکوت گرفتی؟! اون‌ شب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چی‌شد؟! موش زبونت رو خورده؟! با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بی‌رحمش‌ داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان برادر دیگه‌اش پررو پررو نشسته و داره از من حساب پس می‌گیره. خودم رو جمع کردم و نگاهم رو با جدیت توی نگاهش گذاشتم و گفتم: - اون شب برات بلبل زبونی نکردم. فقط حقیقت رو برات روشن کردم آقای ستوده. آرتام با حرفم پوزخندی زد. شروع به بستن دکمه‌های پیرهنش کرد و با لحن مسخره‌‌ کننده‌‌ای گفت: - عه؟! حقیقت؟! میشه بگی کدوم حقیقت؟! با این حرفش بی‌اختیار گیج نگاهش کردم و سکوت کردم. وا؟! چرا سعی داره با کلمات بازی کنه؟! آرتام حق به جانب نگاهم کرد و گفت: - یالا... منتظرم دوباره حقیقت رو برای روشن کنی دلربا خانم. با این حرف پا روی پا انداخت و به مبل تکیه داد و گفت: - خب می‌شنوم؟! با تعحب نگاهش کردم. یعنی خبر نداره یا داره خودش رو به کوچه علی چپ می‌زنه؟! رفتار و حرف زدن آرتام حسابی روی مخم بود. شیطونه میگه بزنم لت و پارش کنم مرتیکه‌ی رو مخ. با حرص اخمی کردم بهش کردم و گفتم: - این‌که برادرت آرش... آرتام به سرعت دستش رو به معنی بسه بالا آورد و گفت: - دلربای فتحی که برای انتقام خون برادرش اومده توی مهمونی VIP ما و می‌خواسته آرش ستوده رو به قتل برسونه تا روح برادر معصومش رو به آرامش ابدی برسونه... درسته؟! مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام کوبنده گفت: - درسته؟! با حرفش بی‌اراده اشک توی چشم‌هام جمع شد و با لب‌های لرزونی گفتم: - آخه آدم چقدر می‌تونه عوضی و بی‌رحم باشه؟! آرتام با حرفم لبخند کجی زد و گفت: - یعنی آدم بی‌گناه این داستان فقط برادر عزیزت بود و من و برادرم شارلاتانیم. درست فهمیدم؟! با این حرفش سیم‌های مخم بی‌اراده اتصالی پیدا کردند و با داد گفتم: - اون مگه باهاتون چی‌کار کرده که حقش مردن بود. هان؟! آرتام خنثی نگاهم کرد که من در ادامه گفتم: - به چه دلیل اصلا؟! چرا داداش من رو کشتید؟! چرا؟! چرا؟! چرای آخر رو با داد گفتم که آرتام دستش رو به معنی آروم باش بالا آورد و گفت: - آروم باش دختر. دیگه خونم به جوش اومده بود. بدون کنترل روی رفتارم، از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم: - چطور می‌تونم آروم باشم وقتی داداشم رو پرپر کردید و به زور رو زیر خاک سرد فرستادینش؟! با این حرف ناگهان زیر گریه زدم و صورتم رو با دوتا دست‌هام قایم کردم. دست خودم نبود. جلوی آرتام هق می‌زدم و گریه می‌کردم، چون دلتنگ داوودم بودم اون‌هم خیلی زیاد. آرتام با دیدن گریه‌هام، از جاش بلند شد. من رو روی مبل نشوند و نفس عمیقی از کلافگی کشید. با لحنی جدی گفت: - نمی‌تونم دلیلش رو بگم، چون دوست ندارم لحظه‌ی آخری تصویر بدی از برادرت داشته باشی. با چشم‌های خیس از اشک نگاهش کردم و گفتم: - یعنی چی؟! - یعنی نمی‌تونم بهت بگم. با تعجب اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم: - چرا؟!
  12. با دیدن آرتام شوکه شدم. آرتام زنده بود؟! نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم. پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق مشکی، استایلش رو کامل‌تر می‌کرد. بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت، چون دیدنش از نزدیک برای من یه چیز دیگه‌ای بود. اون ماسک مسخره و فضای پر استرسِ مراسم اون‌ شب، باعث شده بود اصلاً چهره‌اش رو درست و حسابی نبینم؛ اما حالا همه‌چیز یک‌دفعه، یه‌ جا رو‌به‌رویم ایستاده بود. موهای حالت‌دارش رو بالا زده بود؛ صورت مردونه‌اش با ته‌ریش کم و لب‌های قلوه‌ایش جذابیتش رو دو برابر کرده بود. اما نمی‌دونم چرا، رنگ چشم‌هاش این‌قدر برای من خاص بودن. چشم‌هاش به رنگ طوسی بودن، کمی درشت، با مژه‌هایی که به اندازه‌ی کافی بلند بودن. واقعاً چشم‌هاش برای خودشون خدایی بودن. دهن باز کردم و می‌خواستم حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید. آرتام با دیدن قیافه‌ی متعجبم لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زد و گفت: - تموم شد؟! با حرفش ناگهان به خودم اومدم و با گیجی گفتم: - چی؟! آرتام با بی‌حوصلگی نگاهی به صورتم کرد و گفت: - نمی‌خوای تعارف کنی بیام تو؟! با حرفش لبم رو از خجالت گاز گرفتم و در رو کامل براش باز کردم و گفتم: - ببخشید... بفرمایید تو. آرتام بشکنی توی هوا زد و با لحن مغرورانه‌‌ای گفت: - آفرین... حالا شدی دختر خوب. آرتام با زدن این حرف، با قدم‌های آروم وارد خونه شد. نگاه بی‌تفاوتی به خونه‌ی درب و داغونم کرد، اما هیچ واکنشی توی صورتش نشون داد. خیلی آروم روی مبل زرد رنگم نشست‌. استرس تموم وجودم رو گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم؟! چایی بیارم براش یعنی؟! زرشک، آرتام ستوده که همش با قهوه و کاپوچینو و ... سر و کار داره. بیاد چایی خاک‌برسر من رو بخوره؟! با درموندگی به سمتش رفتم و می‌خواستم دهن باز کنم و حرفی بزنم که خودش زودتر از من دست به کار شد و گفت: - ممنون، هیچی نمی‌خورم. فقط بی‌زحمت یه لیوان آب برای من بیاری کافیه. با حرفش سریع به سمت آشپزخونه رفتم و قشنگ‌ترین لیوانم رو براش انتخاب کردم. از پارچ آب که توی یخچال بود. لیوان رو پر از آب خنک کردم و به سمت آرتام بردم. آرتام خیلی محترم و با ادب لیوان رو از دست من گرفت و روی میز گذاشت. با استرس دوتا دست‌هام رو بهم قفل کردم که آرتام نگاهی به‌هم کرد و با دست روی مبل اشاره کرد و گفت: - بشین. ‌می‌خوام باهات صحبت کنم. با حرفش روی مبل روبه‌رویش نشستم و آب دهنم رو با استرس قورت دادم. یعنی برای چی اومده بود؟! می‌خواد باهام دعوا کنه؟! نه بابا... با این ظاهر آرومش فکر نکنم. پس برای چی پا شده تا خونه‌ی من اومده؟! نکنه می‌خواد با دست‌های خودش من رو بندازه زندان؟! با این فکر‌های مزخرفم، نفس عمیقی کشیدم. آروم باش دلربا... نباید جلوش باخت بدی. درسته توی دلت غوغایی از ترس و استرسه، اما ظاهرت باید مثل دریا آروم باشه. با آرامش دورغین، چشم توی چشم‌های طوسی رنگ آرتام گذاشتم که در کمال تعجب دیدم نگاه اون‌هم به سمت صورتم بود. داشت حسابی من رو آنالیزم می‌کرد. از نگاه نافذش خجالت کشیدم. سرم رو پایین انداختم و گفتم: - بابت اتفاق اون شب خیلی ناراحت و متاسفم. من نمی‌خواستم به شما آسیبی برسونم آخه من... با این حرفم آرتام ناگهان شروع به باز کردن دکمه‌های پیرهنش کرد. با دیدن این حرکتش با تعجب نگاهش کردم. این چش شد یهو؟! چرا داره دکمه‌های پیرهنش رو باز می‌کنه؟! بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت و با چشم‌های پر از ترس و تعجب نگاهش کردم.
  13. *** سه هفته گذشت. سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید. سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم. منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود. هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم. حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم. هم از حال خودش و هم از حال آرتام... توی این سه هفته حسابی توهمی شده بودم. چون هر بار که صدای زنگِ در می‌اومد قلب بی‌چاره‌ی من بی‌اختیار فرو می‌ریخت. چون تصورِ اومدنِ پلیس، یا شاید خودِ آرتام، یا حتی کسی که خبرِ بدی رو بیاره، دیوونه‌ام می‌کرد. اما سکوت بود و سکوت... سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی، روح و ذهنم رو فشار می‌داد. عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده بود. حتی خواب رو هم از چشم‌هام گرفته بود. نمی‌دونستم اصلا یوسف کجاست؟! چرا خبری ازش نیست؟! معمولا توی این مواقع حتما بهم سر میزد؛ اما نیست که نیست... با کلافگی سرم رو با دو دست گرفتم. احساس می‌کردم در باتلاقی از اشتباهات خودم فرو رفتم و هرچی بیشتر دست و پا بزنم، عمیق‌تر غرق میشم. زندگیم دیگه نه متعلق به خودم بود و نه حتی قابلِ پیش‌بینی. ساعت بیست و دو دقیقه‌ی شب بود. خسته از روزی پر از اضطراب، با بی‌حالی روی مبل لم داده بودم و با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون رو عوض می‌کردم. ناگهان صدای کوبیده شدن شدید در به گوشم رسید. بی‌اراده ضربان قلبم تند شد. کی می‌تونست توی این وقت شب به خونه‌ی من بیاد؟! با تردید به سمت در رفتم و دست‌گیره رو چرخوندم و در رو کمی باز کردم. پیرزن همسایه‌مون که چادر سفید با گل‌های آبی پوشیده بود رو دیدم. با لبخند بزرگ به همراه یه قابلمه‌ی داغ در دست‌های ضعیفش گرفته بود. با دیدن حالش لبخند غمگینی بهش زدم و گفتم: - چرا زحمت کشیدی حاج‌خانم؟! -زحمت چیه دخترم؟! دیدم چراغ روشنه، گفتم شاید یه غذای گرم لازم داشته باشی. خودم قیمه بار گذاشته بودم گفتم که حتما باید برات بیارم. بوی قیمه‌ی خونگی حاج‌خانم بی‌اراده توی هوا پیچید. آخ که چه عطر و بویی داشت این قیمه... سینی غذا رو رو از دستش گرفتم و گفتم: - وای چقدر لطف کردید. خیلی خیلی ممنونم ازتون. حاج خانم دستی به بازوم کشبد و با لحن مهربونی گفت: - پوست و استخون شدی دخترم‌. حتما بخور که از پا نیوفتی. با حرفش بغض شدیدی کردم که حاج خانم در ادامه گفت: - هر وقت خواستی حرف بزنی بهم بگو. باشه دخترم. سرم رو به معنی تایید تکون دادم. حاج خانم با گفتن چند حرف دیگه با من خداحافظی کرد و رفت. با حالی پر از غم در رو بستم و سینی غذا رو روی اپن گذاشتم. با بوی غدا نمی‌دونم چرا ضعف کردم؟! نون رو با دست‌هام بریدم، توی قیمه فرو کردم و می‌خواستم داخل دهنم بزارم که در خونه دوباره به صدا در اومد. از دست تو حاج خانم... بزار دو لقمه بخورم بعد بیا پیگیر کاسه و سینی‌ات باش. با کلافگی لقمه رو توی سینی گذاشتم و به سمت در رفتم و با لبخند ساختگی در رو باز کردم که با دیدن شخص مقابلم، بی‌اراده دستم از روی دستگیره‌ی در سر خورد و پایین افتاد.
  14. با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. - دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت. با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی خونی بود. اما اون یکی دستم در حد چند لکه بود. با غم روسری رو روی خودم انداختم و آدرس خونم رو بهش دادم که این وقت‌ شب الکی دور خودمون نچرخیم. با دادن آدرس، سرم رو با غم روی شیشه‌ی ماشین تکیه دادم. چراغ‌های خیابون از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کردن و صورت پر از اشکم رو روشن می‌کرد. ذهنم خیلی آشفته بود. نمی‌دونم آرتام زنده می‌مونه یا نه! با اون زخم عمیقی که من احمق روی سینه‌اش کاشته بودم... فکر نکنم زنده بمونه. با این فکر از ترس و نگرانی زیر گریه زدم، چون من… من در آستانه‌ی فروپاشی بودم و خودم خبر نداشتم. راننده تاکسی با دیدن گریه‌هام، با چهره‌‌‌ای خسته، نگاهی به من انداخت و گفت: - خانم، حالتون خوبه؟! رنگتون پریده. با حرفش سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: - بله… خوبم. راننده‌ی تاکسی با حرفم سرش رو تکون داد و گفت: - دخترم نمی‌دونم مشکلت چیه، اما هر چی بوده فقط باید بسپاریش به اون بالا سری. با حرفش با چشم‌های گریون به آسمون تاریک نگاه کردم. خدایا... ازت خواهش می‌کنم که هیچ بلایی سر آرتام ستوده نیاد. تو رو به بزرگیت قسمت میدم، حالش رو خوب نگه‌دار؛ چون خودت می‌دونی اگه چیزیش بشه من از عذاب‌ و وجدان قطعا می‌مردم. با درد چشم‌هام رو بستم. حس می‌کردم در گردابی از ترس و پشیمونی غرق شده بودم و توی مسیر آینده‌ی نامعلومی قرار گرفته بودم. ولی تنها چیزی که خوب می‌دونستم این بود که زندگیم دیگه از این به بعد، هرگز مثل قبل نمیشه و نخواهد شد. ماشین با لرزش کمی از روی یه دست‌انداز رد شد و من رو از افکار ترسناکم بیرون کشید. چشم‌هام رو به آرومی باز کردم و خودم رو جلوی در خونه‌ام دیدم. راننده کرایه رو اعلام کرد، اما من هیچ پولی نداشتم! صورتم از شرمندگی داغ شد و با تته‌پته گفتم: - ببخشید… من. با خجالت حرفم رو خوردم. راننده که انگار متوجه بدبختی من شد، با خستگی دستش رو تکان داد و گفت: - اشکال نداره دخترم. برو به آمون خدا. با حرفش سریع تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم، به سمت پله‌های کوتاه ورودی دویدم. کلید خونه رو که زیر گلدون گذاشته بودم برداشتم و با دست لرزونم در خونه‌ام رو باز کردم که در باز شد و با بی‌حالی به داخل هجوم آوردم. به محض بسته شدن در، دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و چسبیدم به در سرد چوبی خونه‌ام و از ته دلم زار زدم. گریه‌ای از اعماق وجودم... از ترس، از گناه، از پشیمانی. اشک‌ها بی‌وقفه روی گونه‌هام سرازیر می‌شدن. - آرتام… آرتام. اسمش رو با هق‌هق صدا می‌زدم. - من چیکار کردم… غلط کردم… خدایا. روی زمین سرد سر خوردم و نشستم. زانوهام رو محکم بغل کردم و سرم رو روشون گذاشتم. دیگه نه تنها لکه‌های خون روی دست‌هام که تمام وجودم از گناه و ترس آلوده شده بود. تصویر صورت رنگ‌ پریده‌ی آرتام، زخم عمیقی که خودم روی سینه‌اش گذاشته بودم، مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. اگه بمیره چی؟! یع... یعنی من باید برم زندان؟! نکنه اعدام بشم؟! اگه آرش بود اصلا برام مهم نبود، اما گناه این مرد چی بود که من رفتم زدمش؟! دوباره زار زدم. زار از ترس آینده‌ای که حالا دیگه از نظر من سیاه و تاریک‌تر از هر شبی شده بود.
  15. اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود. - نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی! با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم. با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم. آرتام چشم‌هاش رو کمی باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت. با دیدن نگاه معصومش دلم بی‌اختیار به آتیش کشیده شد. نگاه چند دقیقه قبلش که پر از غرور و شک بود کجا؟! و نگاه بی‌حال و خونین الانش کجاست؟! آرتام با دیدنم سعی کرد حرفی بزنه، اما تنها چیزی که از گلوش خارج شد، ناله‌ای خفه‌ از درد بود. بعد سرش رو با بی‌حالی دوباره روی زمین انداخت. با دیدن این صحنه ترس تموم وجودم رو گرفته بود. من فقط می‌خواستم انتقام داوود رو بگیرم، نه این‌که یه بی‌گناه رو به کشتن بدم. اگه آرتام می‌مرد، من هم قاتلِ یک بی‌گناه می‌شدم و هیچ فرقی با آرش پیدا نمی‌کردم دیگه! صدای نفس‌های بریده‌ی آرتام، حسابی من رو به وحشت انداخته بود. با دیدن پخش شدن خونش روی فرش گرون قیمتشون، با ترس به خودم لرزیدم. با همون لرزش بدنم چاقو رو به سمت زمین پرت کردم و با عجله به سمتش رفتم، سعی کردم جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما دست‌هام چنان می‌لرزیدن که قادر به انجام هیچ کاری نبودم. با درموندگی زیر گریه زدم و با زار صداش زدم: - آرتام؟! آرتام، صدام رو می‌شنوی؟ تورو‌خدا نمیر… من… من اشتباه کردم. با حرفم دوباره گریه‌ام شدت گرفت که ناگهان صدای ضربه به در اتاق بلند شد. با شنیدن صدا با وحشت به سمت در نگاه کردم. بدبخت شدم! یه نگاه به در و یه نگاه به آرتام انداختم. دیگه فرصتی نبود. اگه گیر می‌افتادم قطعا به حسابم می‌رسیدن؛ چون به مهم‌ترین شخص امشب یعنی به آرش ستوده چاقو زده بودم. پس با لرز از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، در رو باز کردم. زنی با موهای مشکی و چشم‌های نگران رو دیدم. این زن دیگه کی بود؟! قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، نگاهش سریع به سمت آرتام که روی زمین افتاده بود، کشیده شد. با دیدن این صحنه چشم‌هاش گرد شدند و جیغ کوتاهی کشید. - آرتام! چی شده؟! زنه با تعجب به سمت آرتام دوید، اما من، با ترس و استرس به دیوار اتاق چسبیدم. زنه که حالا کنار آرتام زانو زده بود، شال دور شونه‌هاش رو در آورد و روی زخم آرتام گذاشت. ناگهان با خشم نگاهش رو به سمت من چرخوند که من برای یه لحظه از نگاهش ترسیدم. توی چشم‌هاش ترکیبی از خشم و نگرانی موج می‌زد. - تو… تو این کا رو کردی؟! قبل از این‌که بتونم جوابی بدم، جلوی لباسم رو گرفتم و پا به فرار گذاشتم. خدای من! من چیکار کردم؟! چه‌قدر احمق بودم و خودم خبر نداشتم. با ترس فقط می‌دویدم، اما وقتی به طبقه پایین رسیدم چون چراغ‌ها خاموش بودن و همگی در‌حال رقص بودن. خون روی دست‌هام زیادی توی چشم نبودن. دست‌هام رو با لباسم قایم کردم و به سمت در خروجی زدم دویدم که خدا رو شکر نگهبان‌ها حواسشون پرت صحبت بود؛ اما با خروج پرسرعت من از سالن، توجهشون رو بی‌اراده جلب کردم که یکیشون محکم داد زد: - خانم؟! ولی من بدون اهمیت دادن به دادش، با سرعت از عمارت بیرون زدم. با یادآوری آرتام که روی زمین از درد به خودش می‌پیچید، دوباره توی چشم‌هام اشک جمع شد و زیر گریه زدم. با همون لباس مجلسیم دستم رو برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار تاکسی شدم. - آقا فقط برو.
  16. - ببخشید اتاق اشتباهی اومدم. با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌. - چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟! نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم. با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی زیاد به صورتش نزدیک کردم و گفتم: - شاید هم از آدم اشتباهی خوشم اومده. با این حرف لبخند کج و پرعشوه‌‌ای زدم که آرش نگاه نافذی به چشم‌هام انداخت و گفت: - از شهامتی که داری خوشم اومده، ولی این‌ها به کنار دخترخانم. با این حرف چونه‌ی صورتم رو با دستش گرفت و گفت: - بگو ببینم کی هستی و برای چی اومدی توی این اتاق؟! چشم توی چشم آرش گذاشتم و با لحن خاصی گفتم: - شاید باورم نکنی، اما تا دیدمت ازت خوشم اومد. تا چشم بهم زدم خودم رو توی این اتاق و در کنار تو دیدم. آرش با این حرف خنده‌ی مردونه‌ای کرد. ناگهان دستش دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند. کنار گوشم با لحن خاصی گفت: - اسمت چیه؟! حالا وقتش بود. من‌ هم دستی که توش چاقو رو توی آستینم قایم کرده بودم رو پشت کمرش گذاشتم و اون یکی دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم. قلبم از هیجان و ترس تند‌تند می‌زد، اما به خودم مسلط شدم و با لبخند کج ناز می‌خواستم اسم واقعی خودم رو بگم. یهو به خودم اومدم و گفتم: - شیوا. آرش با شنیدن اسم مستعارم، من رو بیشتر به خودش فشار داد. اما این‌بار نه خندید و نه پوزخندی زد. فقط بی‌صدا و خنثی به صورتم نگاه کرد. نگاهش به من حسابی مشکوک بود. من‌ هم فرصت رو طلایی دونستم و ناگهان چاقو رو از آستینم بیرون کشیدم. غافلگیرانه محکم توی سینه‌ی راستش فرو کردم. آرش با حرکت ناگهانیم سرجاش خشکش زد. با تعجب به جای چاقو که توی سینه‌اش فرو کرده بودم، نگاه کرد که ناگهان صورتش از شدت درد قرمز شد. اما چون مرد قوی‌ای بود، کم نیاورد و محکم گلوم رو گرفت و فشار داد. از لای دندون‌های کلید شد‌‌ه‌اش غرید: - تو کی هستی؟! با فشار دستش به مرز خفگی رسیده بودم و محکم به دست‌هاش ضربه می‌زدم. اما اون از درد زخم سینه‌اش کم‌کم فشار دستش کم شد و روی زمین افتاد. با ول کردن گلوم، شروع به سرفه کردم. چون حسابی نفس کم آورده بودم. خدا به دادم رسید از درد زخمش، دست از سر من برداشت. اگه ول نمی‌کرد که قطعا من رو اون‌ور دنیا پشت‌سر برادر عزیزم می‌فرستاد. آرش با ضربه‌ی من، روی زمین پخش شده بود و با صورتی قرمز و رگ گردن متورم شده‌، ماسک صورتش رو گوشه‌ی اتاق پرت کرد و باز تکرار کرد و گفت: - ت... تو کی هستی لعنتی؟! با حرفش پوزخندی زدم و گفتم: - آره، آرش ستوده تا همین جا بود. الان مثل برادر بیچاره‌ام این‌قدر از درد به خودت بپیچ تا جون بدی‌. آرش با حرفم چشم‌هاش از تعجب بیرون زدن و با درد گفت: - آر...ش؟! با این حرف بهش نزدیک شدم و با خشم گفتم: - آره لعنتی، خود تو... برادرم داوود رو از من گرفتی و من رو تک و تنها کردی. با این حرف زیر گریه زدم و با چشم‌های پر از اشک گفتم: - یتیم بودم، یتیم‌ترم کردی‌. خدا لعنتت کنه. با این حرفم آرش با درد زخم سینه‌اش، سرش رو به زور به سمتم بلند کرد و گفت: - من این‌... کار رو نکردم. با حرفش عصبی شدم و داد زدم: - کردی، خودت کردی لعنتی. آرش با حرفم چشم‌هاش رو روی هم بست و با بی‌حالی گفت: - من آ‌‌... رتام ستوده‌ام. برا...در آرش. با این حرف ناگهان سرجام خشکم زد. چی؟! آرتام ستوده؟! من... من چی‌ کار کردم؟!
  17. با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم. با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم. نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم: - افتخار رقص رو به من می‌دید، خانم زیبا؟! با دیدن یه پسر کم سن با تیپ جلف حال بهم زنش، چپ‌چپ نگاهش کردم، گفتم: - نه افتخار نمی‌دم. پسر جلف با اون ماسک ترسناکش گردنش رو کج کرد و گفت: - اوی‌اوی، می‌تونم بپرسم چرا؟! با حرص نگاهش کردم و گفتم: - چون از جنابعالی خوشم نیومد. پسره با حرفم دو تا دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت: - فهمیدم‌. گلوت پیش اون بالا بالاها گیر کرده، ولی از من به تو نصیحت خانم زیبا. با این حرف صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت: - این‌جور مردها محل سگ که هیچ، محل خر هم بهت نمی‌دن. با حرفش دوباره چپ‌چپ نگاهش کردم که پسره با گفتن حرفش از من دور شد. حالا کی گفته من می‌خوام بهم محل سگ یا خر بدن؟! عجب هااا؟! روانی بود این بشر... دوباره با چشم، دنبال آرش ستوده گشتم که دیدم با قدم‌های بلند به سمت پله‌ها‌ی طبقه‌ی بالا رفت. فرصت خوبی بود، برای گیر انداختن موش توی تله... با قدم‌های آروم به سمت پله‌ها رفتم، با دیدن آرش که وارد اتاقی شد، لبخند پیروزمندانه‌ی زدم و پشت در ایستادم. راهرو نیمه تاریک و خلوت بود. همه درگیر رقص و نوشیدنی در طبقه پایین بودند. نفسم رو با استرس بیرون دادم و می‌خواستم وارد اتاق بشم که صدای مکالمه تلفنی آرش به گوشم خورد. - تو غلط می‌کنی سامان؟! چطور تونستی بدون خبر دادن به من همچین غلطی رو بکنی؟! بعد از این حرف ناگهان با داد گفت: - خفه‌شو. و با عصبانیت گوشی رو به سمت دیوار پرت کرد که گوشی هزار تیکه شد. بدون اهمیت دادن به عصبانیتش در اتاق رو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم که آرش با شنیدن باز شدن در با سرعت به سمتم برگشت. در اتاق رو پشت سرم بستم و چشم توی چشم آرش ستوده گذاشتم. الان وقت انتقام و حسابرسی بود. آرش با دیدنم سوالی نگام کرد و گفت: - فرمایش؟! با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمتش قدم برداشتم. روبه‌روی صورتش قرار گرفتم که بی‌اراده غرق رنگ چشم‌های طوسیش شدم. نمی‌دونم چرا؟! اما ته چشم‌هاش حس شروری و بدی رو به‌هم انتقال نداد. لب‌هام رو بی‌اراده تر کردم که نگاه آرش به سمت‌ لب‌هام افتاد. بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد و توی چشم‌هام خیره شد. باید خودم رو کنترل می‌کردم که فریب نگاه مسحورش نشم. نفس عمیقی کشیدم. حس‌های مزخرفم رو از سرم دور کردم.
  18. چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم. سالن شلوغ بود و همه ماسک‌های عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمه‌های پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود. حس کردم خیلی بی‌هدف راه می‌ره اما بد نیست کنار گوشش رو چک کنم شاید خود آرش ستوده در بیاد. چون یوسف گفته بود اون مرد خیلی هوس‌باز و بی‌خیالیه.‌‌.. پس با دقت از خوردن انگور دست کشیدم و به کنار گوش اون مرد نگاه کرد که با ناامیدی بزرگی مواجه شدم؛ هیچ تتو نبود. زیر لب آهی کشیدم که ناگهان صدای آهنگ زیاد شد و من‌ هم از همین فرصت استفاده کردم. آروم‌تر از قبل قدم برداشتم و سعی کردم از لابه‌لای جمع رقاص رد بشم و کنار یک ستون بزرگی ایستادم. دوباره شروع به چک کردن گوش‌ها کردم. این بار یه نفر درست روبه‌روم ایستاده بود. همون مرد ستاره‌ی شبی که اون زن رو مخ با ورودش لب و لوچه‌اش آویزون شد. مرد ستاره‌ی شب با ژست شیک، دستش رو دور کمر یه زنه مثل باربی با لباس کوتاه صورتی حلقه کرده بود. جالب این‌جاست سه مرد‌ با ظاهر بوی شدید ثروت و نوشیدنی به دست، دورش حلقه زده بودن و هرهر و کرکر بلندی راه انداخته بودند. حس شیشمم میگه که این خود آرش ستوده‌‌اس، با این حس عجیبم، خیره نگاهش کردم و از دور می‌خواستم ببینم کنار گوشش آیا تتو هم وجود داره؟! که اون مرد سنگینی نگاهم رو حس کرد و ناگهان نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد. با چشم توی چشم شدنمون بی‌اراده ضربان قلبم بالا رفت و کل تنم شروع به لرزیدن کرد. دلربای احمق، با این ترس می‌خوای انتقام برادرت رو بگیری؟! برای آروم کردن خودم نفس عمیقی کشیدم که ناگهان چشمم به تتوی AR کنار گوش یه مرد خورد. خدای من، یعنی پیداش کردم؟! با چشم، مردی که صاحب تتوی AR بود رو دنبال کردم که با دیدن ظاهرش، ابرو بالا پروندم. یه مرد قد بلند با هیکل ورزشکاری اما خوش‌فرم، به همراه کت و شلوار ساده‌ی طوسی مایل به تیره و پیرهن مشکی پوشیده بود که هیکل ورزیده‌اش رو دو‌ برابر جذاب‌تر کرده بود‌. این‌بار نگاهم رو از هیکلش برداشتم و به صورتش قفل کردم. موهای بالا زده‌ی حالت‌دار و یه ماسک طوسی نصف و نیمه تا بینی‌اش، به صورتش زده‌ بود که فک و ته ریش خوش‌فرمش رو حسابی به نمایش گذاشته بود. پس آرش ستوده تویی؟! با نفرت نگاهش کردم که بی‌اراده یاد صورت مهربون داوودم افتادم. الهی خواهرت برات بمیره، چطور دلشون اومد به زندگی مرد جوون معصومی مثل تو پایان بدن؟! با چشم‌های پر از اشک اما با شعله‌های نفرت بهش خیره شدم. مرد ستاره‌ی شب از اون جمع سه نفره دست کشید و به سمت آرش ستوده اومد. مرده ستاره‌ی شب لیوان نوشیدنی‌اش رو به سمت آرش برد که آرش پوزخند بزرگی زد و لیوانش رو به لیوان اون مرد زد. هه... چه خوش‌خیال بودند.
  19. من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشه‌‌ی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد. - تازه واردی... نه؟! با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقره‌ای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده می‌شد، کنارم ایستاده بود. با دیدنش ابرو بالا پروندم و نگاهی به لیوان کریستالیش که توی دستش بود، انداختم و گفتم: - نه همیشه میام. زنه با حرفم خنده‌ی بلندی سر داد و با لحنی که حرف من رو باور نکرده بود گفت: - جوجه کوچولو، مراقب خودت باش عزیزم. بعد بازوم رو گرفت و به مهمون‌ها اشاره کرد و گفت: - این‌جا همه‌شون نقاب روی صورتشونه. بعد در ادامه‌ی حرفش، سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت: - اما بترس از کسایی که پشت نقابشون هم نقاب دارن. با گوشه چشمم نگاهش کردم و لبخند ساختگی زدم، اما قبل از این‌که جواب زن رو بدم، صدای اعلام ورود یه شخص مهم در سالن پیچید. یه مرد قد بلند و سفید پوست وارد سالن شد. کت و شلوار مشکی براق پوشیده بود و یکم لاغر به نظر می‌رسید. موهای بالا زده و ماسک مشکی براق به صورتش زده بود. نگاه همه برای چند لحظه به اون مرد برگشت. زن با لحن بامزه‌ قلپی از نوشیدنی‌اش خورد و زیر لب گفت: - اوه... ستاره‌ی امشب بلاخره سررسید. با حرفش قلبم شروع به تند تپیدن کرد و رو به زن کردم، با کنجکاوی گفتم: - کیه این ستاره‌ی شب؟! زنه با حرفم چشم‌هاش رو با بی‌حوصلگی چرخوند و گفت: - همونی که تو حتی لایق شنیدنِ اسمش هم نیستی. پس زیاد خودت رو درگیرش نکن؛ ستاره‌ها هیچ‌وقت برای آدم‌کوچولوهایی مثل تو نوری ندارن، فقط تو رو می‌سوزونن. با حرفش از حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. منظورش این بود که لقمه‌ی بزرگتر از دهنم بر ندارم. چشم خانم جلف، برنمی‌دارم، با حرص جلوی لباسم رو گرفتم و با قدم‌های تند از اون زنه رومخ دور شدم. کنار میز پایه بلند، بدون صندلی ایستادم و حبه انگوری از کاسه‌ی میوه‌‌ی روی میز برداشتم و توی دهنم گذاشتم. می‌مردی بگی کیه؟! اخه من چطور می‌تونم آرش ستوده رو پیدا کنم، اون‌ هم بین این همه جمعیت؟! حرف یوسف یادم اومد. گفته بود آرش ستوده کنار گوشش اول اسمش AR رو تتو کرده. با این نشونه می‌تونم پیداش کنم. خب آخه چطوری برم دنبالش بگردم؟! با حرص نفسم رو بیرون دادم و یه حبه انگور دیگه‌ داخل دهنم گذاشتم.
  20. یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پله‌های ورودی متوقف کرد. با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بی‌اراده فشرده شد. چقدر آدم‌ها بی‌رحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همین‌قدر معمولی، بی‌صدا، بدون احساس. با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم: - آخ، داوود بیچاره‌ی من. با این فکر می‌خواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت: - من نمی‌دونم قراره چی‌کار بکنی. فقط می‌تونم بگم مواظب خودت باش. با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم. خوب می‌دونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند می‌زنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست. من دلربا‌ی فتحی‌ام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من خود شکارچی‌ام. با این فکر به سمت در ورودی سالن رفتم که صدای پچ‌پچ، خنده‌ها و موسیقی بالماسکه، به گوشم رسید. می‌خواستم وارد سالن بشم که ناگهان دوتا نگهبان هیکل‌گنده جلوم سبز شدن. نگهبان اولی نگاهی به سر تاپام کرد و گفت: - خانم کارت دعوتتون. با این حرف کارت VIP رو جلوی نگهبان گرفتم که نگهبان دوباره گفت: - گوشی همراهتون رو هم تحویل بدید. با این حرف لبم رو بی‌اختیار گاز گرفتم. چی؟! من با چه رویی گوشی مدل پایینم رو تحویل این‌ها بدم؟! - خانم گوشیتون؟! با این حرف با خجالت به سرعت گوشیم رو از کیفم در آوردم. بدون چشم توی چشم گذاشتن با نگهبان گوشیم رو به سمتش گرفتم. نگهبان با دیدن گوشیم پوزخند بزرگی زد و با یه نگاه سریع به همکارش، در بزرگ رو برای من باز کردن. وقتی داخل سالن قدم گذاشتم. ناگهان دنیام عوض شد. با تعجب و دهن باز دور تا دور سالن رو با چشم چک کردم. سقف بلند با لوسترهای عظیم، نور گرم، رقص، زن‌ها با لباس‌های براق و فانتزی، مردها با کت‌ و شلوارهای گرون‌قیمت بودند. بوی عطرهایی که هرکدوم چند میلیون فقط قیمت داشتن. همه‌چیز این‌قدر تجملاتی بود که چند ثانیه‌ای گیج‌ شدم. با گیجی چند قدم به سمت جلو برداشتم که نگاه چند نفر روی من، نه از روی شناخت بلکه از کنجکاوی روی من نشست.
  21. با دیدن پیام، گوشی رو قفل کردم و نفسی عمیق کشیدم. بعد ماسک و کیف کوچیک مشکی‌ام رو از روی میز آرایشم برداشتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم و از اتاقم بیرون زدم. هنگام باز کردن در، یه لحظه دستگیره زیر انگشت‌هام لیز شد و بی‌اراده قلبم شروع به تند کوبیدن کرد. - دلربا… برای امشب خواهش می‌کنم قوی باش، اون‌هم فقط به خاطر داوود بی‌گناهت. با این فکر بی‌اراده حس قدرت درونم تزریق شد. با قدم‌های محکم از پله‌ها پایین اومدم، صدای کفش پاشنه‌بلندم روی سنگ‌ها می‌پیچید. هر قدم برام یادآوری می‌کرد که چقدر دارم از زندگی قبلیم فاصله می‌گیرم. از خونه‌ که بیرون زدم با دیدن چراغ‌های ماشین یوسف که روبه‌روی خونه پارک بود و روشن شدند. جلوی لباسم رو کمی بالا گرفتم و به سمت ماشین رفتم. در ماشین رو باز کردم و عقب نشستم که جلب‌ توجه نکنم. اما با دیدن یوسف ابرویی از روی تعجب بالا پروندم. به‌به چه کرده آقا یوسف! کت و شلوار تیره و پیراهن مشکی ساده پوشیده بود و بوی عطر یوسف و چرم صندلی‌ها، فضا‌ی ماشین رو پر کرده بود. چهره‌‌ی یوسف جدی‌تر از همیشه بود، اما یه لبخند محو گوشه‌ی لبش نشسته بود. - بالاخره آماده شدی، خانم بازیگر؟! با این حرف سعی کردم لبخند بزنم، اما چیزی بین لبخند و مکث شد: - فکر کنم. اما حرفم رو کامل نکردم. با صدای بلند و جدی‌تری سریع حرفم رو اصلاح کردم و گفتم: - آره. آماده‌ام. یوسف با حرفم به سمتم برگشت و نگاه کوتاهی به سر تا پام انداخت؛ نه از روی هوس بلکه از روی ارزیابی. بعد رفته‌ رفته ابروهاش از هم باز شد. - زیبا شدی. با این حرف ناگهان چشمش روی ماسکی که توی دستم بود افتاد. مکث کوتاهی کرد و گفت: - فقط یادت نره دلربا، پشت این چیزی که توی دستاته، تنها چیزی که تو رو نجات میده، نقشه‌‌ات هست نه ظاهر قشنگت. با حرفش سری تکون دادم که ماشین آروم به حرکت افتاد. - الان که وارد مهمونی میشی این‌قدر دختر خوشگل زیاده که دهنت باز می‌مونه، اما دختری برنده‌ میشه که بلده چطور خودش رو تو چشم همه خاص نشون بده. با حرفش پوزخندی زدم و گفتم: - خبر دارم که به خاطر دو قرون پول چطور خودشون رو حراج می‌کنن. یوسف با حرفم سری از تأسف تکون داد و گفت: - حالا دیگه. با حرفش به سمت پنجره‌ی ماشین برگشتم. چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنار نگاهم رد می‌شدن. دستم روی ماسک بود و انگشت‌هام بی‌اختیار روی سطح صافش ضربه گرفته بودن. - امشب، باید طوری باشی که انگار از همون جنسشونی؛ بی‌خیال، خوش‌گذرون، بی‌هدف. در حالی که توی ذهنت، داری خط‌ به‌ خط نقشه می‌کشی. می‌فهمی چی میگم؟! بعد یوسف با این حرف انگشت اشاره‌اش رو بالا آورد و هشدارانه گفت: - یعنی لبخندت واقعی و نگاهت حساب‌شده باشه. مهم‌تر از همه مغزت باید همیشه آماده‌ی فرار باشه. با حرف یوسف سری تکون دادم و گفتم: - باشه. ماشین کم‌کم از شلوغی شهر دور شد. خیابان‌ها خلوت‌تر، ویلاها بزرگ‌تر شدن. یوسف با سر به عمارت بزرگ رو به رو اشاره کرد و گفت: - اون‌جاست. با حرفش نگاهی به سمت عمارت کردم که با دیدنش دهنم نیمه‌باز موند. عمارت ستوده‌ها مثل یه تکه‌ی جدا از این دنیا می‌درخشید. نور طلایی، موسیقی خفه‌ای که از دور به گوش می‌رسید و ماشین‌های خارجی که یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدن. با دیدن این صحنه ناخودآگاه نفسم رو توی سینه‌ام حبس کردم. - ماسکت رو بزن دلربا. با حرفش با دست‌های لرزون، ماسک رو به صورتم زدم و بند ماسک رو از پشت محکم بستم که یوسف در ادامه گفت: - از این لحظه به بعد اسم و دنیای دلربا رو بیرون در میذاری و توی این عمارت اسمت رو هرچی که دوست داری میزاری؛ فقط یه چیز رو هیچ‌وقت یادت نره دلربا. با حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - به خاطر داوود تموم تلاشم رو می‌کنم که موفق بشم. یوسف با حرفم سری تکون داد و کارت ورود VIP مراسم رو بهم داد. من‌هم از دستش گرفتم که یوسف ماشین رو وارد محوطه‌ی ویلا کرد. چراغ‌ها، نگهبان‌های کت‌و‌شلواری، درهای بزرگ، صدای خنده‌های بلند و موسیقی بالماسکه‌ای که توی هوا می‌رقصید.
×
×
  • اضافه کردن...