-
تعداد ارسال ها
78 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
درباره SETAYESH_KH
- تاریخ تولد شهریور 18
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های SETAYESH_KH
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی_و_چهارم سالن دادگاه هنوز پر از سکوت و هیجان بود. امیرپاشا کنار وکیلش نشسته بود، سرش پایین بود و نگاهش از پرونده برنمیداشت؛ هنوز عصبانیت در چشمهایش موج میزد، اما دیگر هیچ کاری از دستش برنمیآمد. با میرا خداحافظی کردند و جلوی پله ها به همراه دفنه و جاوید ایستاده بودند اصلان رفته بود تا ماشین را بیاورد تلفن همراه دفنه که زنگ میخورد با عذرخواهی از آنها دور میشود؛ جاوید به آرامی گفت: امروز به همه نشون دادی که هیچ کس نمیتونه تصمیم تو رو زیر سؤال ببره. نفس سرش را بالا گرفت، گوشه ی چشمان سمت راستش میسوخت و جاوید میدید که قرمز شده بود، اما لبخندش واقعی بود: - حتی وقتی همه چیز علیه آدم به نظر میرسه، حقیقت خودش راهش رو پیدا میکنه. سکوت کوتاهی بینشان حکم فرما شد. نفس بند کیفش را در دست فشرد و نفس عمیقی کشید: - حالا وقتشه که این فشار و این سایهها پشت سر گذاشته بشن. جاوید سرش را تکان داد: - بله. چشمهایشان به هم دوخته بود. حس رهایی و آرامش، برای اولین بار پس از هفتهها فشار و استرس، هر دو را در بر گرفته بود. اصلان جلوی پایشان ترمز زد هر سه سوار شدند و به سمت شرکت میرفتند. عمه سلین درمیان راه به جاوید چیام داد و نتیجه را پرسید، جاوید هم با یک «به نفع نفس تموم شد» جوابش را داد. دقایقی بعد در شرکت حاضر شدند، چیمن و دنیز و زهرا جلوی در اتاق نفس ایستاده بودند. نگاههای کنجکاو و کمی مضطربشان، حال و هوای فضا را پر کرده بود. دفنه تا دنیز را دید متوجه شد او کیست و زیرگوش نفس پچ زد: - به قول اون آدم معروفه ی ایرانی تون که بهم نشون دادی، مادرناتنی سیندرلا باشه؟ نفس ریز خندید. دنیز، که از قبل مطمئن بود نفس شکست خواهد خورد و پرونده را میبازد، با لبخندی مغرور و کمی تحقیرآمیز گفت: - خب؟ نتیجه چی شد؟ باختی نفس جون؟ جاوید دستش را روی پهلوی نفس گذاشت و نگاهش را مستقیم به دنیز دوخت. نفس، با لبخند کوتاه اما پر از آرامش، پاسخ داد: - نه عزیزم، دادگاه به نفع من تموم شد. سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دنیز برای چند لحظه مات و مبهوت ایستاد، چشمانش گرد شد و لبخندش کمکم جای خود را به تعجب و عصبانیت داد: - چی… یعنی چی؟ این را با لحنی که نه باور میکرد و نه میتوانست فوراً واکنش نشان دهد، پرسید. نفس ادامه داد، آرام اما شمرده: - من بردم، همین. چیمن سرش را تکان داد و لبخندی زد: - خداروشکر. میدونستم. جلو میرود و نفس را در آغوش میگیرد، آرام در گوشش گفت: - خوشحالم که همه چیز درست شد، عزیزم. دنیز لبهایش را به هم فشرد و نگاهش را به جاوید دوخت جاوید اما ذهنش هنوز میان دادگاه گیر بود. اصلان گفت: - حقیقت همیشه روشن میشه دخترخاله، حتی وقتی کسی فکر کنه همه چیز تحت کنترلشه. نفس که حالا از آغوش چیمن بیرون آمده بود لبخندی زد که هم آرامش و هم پیروزی را با هم داشت. بالاخره فشار هفتهها، ترس و استرس، جای خود را به حس سبک بالی و رهایی داد. اصلان، با نگاهی رضایتمند، گفت: - حالا که همه چیز مشخص شد، وقتشه که کمی آرامش بگیریم و دوباره روی زندگی خودمون تمرکز کنیم. فضا پر از حس آرامش و سکوتی مطمئن بود، اما نگاههای دنیز هنوز پر از ترکیبی از تعجب و عصبانیت بود، گویی هنوز نمیتوانست با واقعیت کنار بیاید. نفس، دفنه و چیمن وارد اتاق نفس شدند و دنیز دنبال جاوید رفت اصلان هم به دنبال کارهایی که جاوید به او سپرده بود. امیرپاشا پشت فرمان، با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر تلفن را. خیابانها برایش واضح نبودند؛ همهچیز از پشت یک مهِ عصبی میگذشت. از دادگاه به سمت خانه اش میراند، او از همان لحظهای که نفس آنطور محکم شروع کرده بود به حرف زدن، فهمیده بود که زمین دارد از زیر پایش کشیده میشود، از کی آن دختر ترسو آنقدر بلبل زبان شده بود؟ شمارهی فرهاد را گرفت، میدانست سفر است اما باید زنگ میزد و کارش را انجام میداد. زنگ اول، دومی. و بعد صدای فرهاد بالاخره آمد: - بله؟ امیرپاشا نفسش را آرام بیرون داد، طوری که صدایش خستهتر از همیشه به نظر برسد: - سلام فرهاد جان… مزاحمت شدم. فرهاد مکث کوتاهی کرد: - سلام امیرپاشا، اتفاقی افتاده؟ لبخند کجی روی لب امیرپاشا نشست؛ دقیقاً همان لحظهای که میخواست: - نمیدونم از کجا شروع کنم… راستش نمیخواستم زنگ بزنم. ولی گفتم شاید حق با تو باشه که بدونی. فرهاد محتاط شد: - بدونم چی رو؟ امیرپاشا سرعت ماشین را کم کرد. صدایش را پایین آورد، آرام، اما سنگین: - دربارهی نفس… و اون مردی که اسمشو گذاشته شوهر. سکوت آنطرف خط، طولانیتر از قبل شد: - جاوید؟ فرهاد این را با تردید گفت. امیرپاشا حتی از شنیدن اسمش عصبی میشد: - آره… همون. امیرپاشا عمداً آهی کشید گفت: ببین فرهاد، من نمیخوام پدر یه دختر رو نگران کنم. ولی بعضی چیزا هست که اگه الان گفته نشه، بعداً خیلی دیر میشه. فرهاد صدایش کمی جدیتر شد: - منظورت چیه؟ امیرپاشا جملهها را شمرده چید: - من جاوید رو میشناسم. نه از امروز، نه از دیروز. از سالها قبل. اون روز هم گفتی نباید چون فقط تو کارش خوبه بهش دختر میدادی وقتی گذشتش رو نمیدونی. دروغ که شاخ و دم ندارد، دارد؟ فرهاد جا خورد: - یعنی چی؟ - یعنی گذشتهای داره که خیلی تمیز نیست. آدمی نیست که بیدلیل، بیسابقه، یکهو وارد زندگی یه دختر بشه. با طعنه میگوید: - تو فکر میکنی جاوید دخترت و خوشبخت میکنه؟ فرهاد نفسش را شنید: - امیرپاشا، نفس خودش تصمیم گرفته… امیرپاشا نرم خندید: - تصمیم؟ فرهاد… تو بهتر از من میدونی دختری که تحت فشاره، تصمیم نمیگیره؛ هل داده میشه. صدایش جدیتر شد: - تو میدونی جاوید تو چه پروندههایی درگیره؟ چه دعواهایی پشت سرشه؟ چه آدمهایی دنبالشن؟ فرهاد چیزی نگفت. امیرپاشا ادامه داد، آرام و سمی: - من نمیگم آدم بدیه. میگم آدمِ امنی نیست. مخصوصاً برای دختری مثل نفس. بعد، تیر آخر: - و میدونی بدترین بخشش چیه؟ اینکه نفس فکر میکنه داره از خودش دفاع میکنه، در حالی که داره ابزار یه بازی بزرگتر میشه. من نمیگم مجبور… میگم هدایت. بعضی آدما انقدر خوب بلدند شرایط بسازن که طرف فکر کنه انتخاب کرده. فرهاد گفت: میدونی لان نفس کجاست؟ امیرپاشا: - با به اصطلاح همسرش. فرهاد آهی کشید گفت: من الان مسافرتم. ولی وقتی برگردم، با نفس صحبت میکنم. خودم. لبخند امیرپاشا عمیقتر شد: - همینو میخواستم بشنوم. فقط خواستم پدرش بدونه… که اگه فردا روزی اتفاقی افتاد، نگه «کاش زودتر فهمیده بودم». مکث کرد و آرامتر گفت: من هنوزم نگرانشم، فرهاد. با اینکه دیگه نامزدم نیست. فرهاد چیزی نگفت، فقط: - ممنون که گفتی. تماس که قطع شد، امیرپاشا تلفن را روی صندلی کنار دستش انداخت. نفسش را با رضایت بیرون داد. او بلد بود چطور شک را بکارد؛ بقیهاش را زمان انجام میداد. ماشین دوباره راه افتاد. دادگاه شاید به نفع نفس تمام شد، اما جنگ؟ جنگ تازه داشت شروع میشد. -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی خوب شد مچکرممم -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی_و_سوم جاوید و اصلان هم بلند شدند پله ها را بالا که میرفتند اصلان گفت: الان میری اتاق دنیز؟ جاوید «نچ» تحویلش میدهد: - برو کارات و بکن نه و نیم بریم سمت دادگاه. اصلان «باشه»ای میگوید و راهشان از هم جدا میشود جاوید وارد اتاق میشود، باز هم بدون در زدن! نفس با تلفن حرف میزد و از مخاطبش مشخص بود دفنه است، قبل آمدن جاوید گزارش شرح حال شب قبل را داده بود و دفنه را حسابی متعجب کرده بود و با هر جمله ای که نفس میگفت یک «نه!» کش دار میگفت. حالا داشتند درمورد دادگاه حرف میزدند قرار بود او هم با نفس برود و داشتند هماهنگی ها را انجام میدادند جاوید از داخل کمدش کت شلوار آبی نفتی تیره و پیراهن مردانهی آبی نفتی روشنش را برداشت دستش به پایی لباسش میرود خواست لباسش را در بیاورد که نفس تندی به پشت چرخید، جاوید نیشخند میزند و لباسش را تعویض میکند بعد از تعویض به سمت میزشان که نفس پشت به او ایستاده میرود دستش را از کنار نفس رد میکند و نفس با تصور اینکه او لباسش را هنوز تعویض نکرده کمی کنار میکشد اما با دیدن دستش و آستین کت او که به سمت ادکلنش میرود خیالش راحت میشود جاوید پوزخندی میزند و ادکلن دیویدف چمپیوناش را برمیدارد نفس چپ چپ نگاهش میکند و رو برمیگرداند. بعد از نیم ساعت کارهایشان را کردند و از اتاق بیرون زدند و چیمن با دلی مضطرب آنها را راهی کرد. در اوایل بهار مشخص نبود که هوا سرد بود یا نفس از سر استرس یخ کرده بود. اصلان ماشین را پارک کرد و پیاده شدند وکیلش سر پله های دادگاه ایستاده بود نزدیکش رفتند و سلام علیک کردند و نفس با او دست داد وکلیش دختری تپل اما فرز و کاربلدی بود چشم و ابروی عسلی، گونه ی پری داشت، بینی اش عملی بود لبانش صورتی کوچک، موهای بلند شلاقی که همیشه بافته دیده میشد. تیپش کت شلوار نوک مدادی اداری بود با پاشنه بلند بود و اصلان در عجب ماند که یک دختر به تپلی میرا چگونه پاشنه بلند پایش بود! پله ها را بالا میروند. سالن دادگاه، با پنجرههای بلندش که نور پررنگ صبح را به داخل میریخت، پر از صندلیهایی بود که مراجعان متفاوتی روی آن نشسته بودند. سمت راستش جاوید و سمت چپش اصلان و سمت چپ اصلان هم میرا ایستاده بود وارد شدند؛ قدمهایش محکم اما دستانش لرزان بودند. کت مشکی کوتاهی به همراه شلوار راسته نوک مدادی پوشیده بود، کفش پاشنه بلند ورنی مشکی پایش بود کیف کوچک دستیاش را محکم در دست گرفته بود. چشمهایش آرام، اما گوشهشان از اضطراب پر بود، در دلش انگار رخت میشستند. امیرپاشا به همراه وکیلش روی صندلی فلزی نشسته بود، با نگاهی مسخره و برنده و پروندهای که در دست وکیلش بود نشسته بود، صفحههایش پر از ادعاهای رسمی علیه نفس. دقایقی بعد نوبتشان میشود و در سالن حاضر میشوند. جاوید همانجا در بین چند نفری که حاضر بودند نشسته بود؛ نگاهش تیز و آماده بود روی امیرپاشا بود. اوضاع سنگین بود. چشمانش خیره به پروندهای که روی میز قاضی رفت شد، پرونده ای که پر از ادعاهایی علیه نفس مانند خیانت، فریب، ازدواج صوری و اجبار جاوید برای ازدواج نفس با او. نفس در جایگاه متهم ایستاده بود و امیرپاشا در جایگاه شاکی و وکیل هایشان کنارشان ایستاده بود. قاضی، مردی میانسال با ریش کوتاه و عینک ضخیم، پرونده را نگاه کرد و بعد دستور داد که به جلو برود و در چایگاه بایستد. نفس در جابیگاه ایستاد قاضی از بالای عینکش آنها را نگاه کرد: - خانم نفس، شما متهم هستید به نقض تعهدات نامزدی و ارتکاب به خیانت و فریب، چرا که در دوران نامزدی با شاکی، یعنی آقای امیرپاشا دمیر با شخص دیگری ازدواج کردهاید. آیا آماده پاسخگویی هستید؟ نفس، نفس عمیقی میکشد: - بله جناب قاضی. وکیل امیرپاشا پرونده را باز کرد و مدارکی شامل پیامها، عکسها و اسناد رسمی ازدواج امیرپاشا با نفس را که امضا نشده بود را به قاضی نشان داد: - شاکی میگه شما، در زمانی که با او نامزد بودید، با شخص دیگری ازدواج کردید و این اقدام، موجب آسیب جدی روحی و اجتماعی و نقض اعتماد و تعهدات شما شده است. همچنین ادعا شده که این ازدواج طبق گفته ی شما به شاکی صوری هستش و توسط همسر شما، آقای جاوید، اجبار شدهاست. جاوید به سرعت اخم هایش درهم رفت، یعنی چه که نفس به او گفته که این ازدواج صوری است؟ اصلان هم یکه میخورد نفس در ثانیه چشمانش گرد میشود کیفش را که روی میز بود در میان دستش فشرد نگاهش را به جاوید دوخت که با اخم خیره به او بود، میرا به تندی رو به قاضی میکند و میگوید: - دروغه آقای قاضی، هرجا که این آقا بودند موکل من همراه همسرشون بودند و هیچ مکالماتی با ایشون نداشتند. حتی شب جشن ازدواجی که به صورت مختصر و کوچیک گرفتند هم دعوت نبودند. من خودم اونجا حضور داشتم آقای دمیر بدون اجازه و دعوت وارد مراسم شده بود. نفس مکث کوتاهی کرد. سپس با صدای واضح، اما کنترلشده گفت: - هیچ یک از این ادعاها صحت نداره آقای قاضی. ازدواج من با آقای تهرانی، یعنی همسرم هیچگونه اجبار یا فریب نداشت. هیچ اقدام من، عمدی برای خیانت یا آسیب رساندن به شاکی نبوده. قاضی دفترش را نگاه کرد. سکوت سنگینی سالن را پر کرد. نفس ادامه داد: - تمامی مراحل قانونی و مدارک ازدواج موجود است و من آماده ارائه مدارک و شاهد هستم. حتی میتونین تلفن همراهم و چک کنید ببینید که من حتی شماره ایشون و سیو ندارم. امیرپاشا نگاهش رنگ باخت، شماره ی او را نداشت؟ به سرعت نگاهش تبدیل به یک نگاه خصمانه شد و نفس را نشانه گرفت اما نفس دیگر ترسیده نبود. او محکم ایستاده بود، آماده بود تا در برابر اتهامات ظالمانه بایستد. جاوید دستش را روی زانویش گذاشت. میدانست که این بار حرفها کمکی نمیکنند؛ تنها حقیقت و شجاعت نفس بود که میتوانست او را از فشار بیرون بیاورد. قاضی نوشت و سپس به همه گفت: - جلسه ادامه دارد. هر دو طرف فرصت دارند تمام مدارک و دفاعیات خود را ارائه کنند. نفس نفس عمیقی کشید و نگاهش را به پرونده روی میز دوخت. قلبش میتپید، اما میدانست که آماده است و تنها نیست. جاوید کنار او بود و این کافی بود تا با اطمینان در برابر امیرپاشا بایستد. طبق درخواست قاضی شاهد ها وارد میشوند و نفس تلفن همراهش را به دادگاه ارائه میدهد. دفنه کنار جاوید مینشیند و زیرلب میگوید: مردک عو*ضی چجوری میتونه انقدر پست باشه؟ نفس اصلا تو این مدت اینو ندیده. اگر دیده بود به من میگفت. نفس، نفس عمیقی کشید، میرا گفت: - آقای قاضی موکل من با خواست درونی خودش و علاقه واقعیاش با آقای جاوید ازدواج کرده. هیچ اجبار یا فریبی در کار نبوده است. و درمورد ازدواج با آقای دمیر حتما این رو میدونید که، طبق قانون ایران اگر یکی از طرفین راضی نباشد و نخواهد ازدواج کند، ازدواج باطل هست. بنابراین این ادعاها از اساس نادرست هستند. وکیل امیرپاشا با لحنی تند پرسید: - پس شما ادعای شاکی مبنی بر اجبار را تکذیب میکنید؟ میرا مستقیم نگاه کرد و گفت: - بله، تکذیب میکنم. هیچ فشاری نبوده و تصمیم شون کاملاً شخصی و قانونی بوده. امیرپاشا لبخندی سرد زد، اما نفس آرام ایستاده بود. نگاهش به جاوید افتاد؛ او با سر، حمایت و آرامش داشتن را نشانش داد. نفس نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - هر آنچه که رخ داده مطابق قانون و میل درونی من بوده و هیچکس، حتی شاکی، حق نداره ادعای اجبار یا فریب کنه. قاضی دستش را بالا برد و جلسه را آرام کرد: — جلسه ادامه دارد. با توجه به دفاعیات متهمه، یعنی خانم نفس، و توضیحاتی که درباره میل درونی، رضایت شخصی و مشروعیت قانونی ازدواج ارائه شد، لازم است منشیها و دستیاران دادگاه مدارک و ثبتها را بررسی کنند. دو منشی که کنار قاضی نشسته بودند، اسناد را ورق زدند، دفنه به عنوان شاهد همه چیز حتی اینکه سه هفته پیش امیرپاشا به شرکت میرود و او را تهدید میکند و نفس به او پیام داده و گفته است که او را تهدید کرده وجود دارد، حاضر شد. نفس گوشه ی لبش را گزید. دستیاران قاضی فیلم های مداربسته ی شرکت از ورود امیرپاشا همان روزی که او را تهدید کرد، تلفن همراه نفس و مدارک ثبت رسمی ازدواج و قوانین مربوطه به ایران را نگاه کردند و سپس سر تکان دادند. قاضی سرش را بلند کرد و با صدای محکم گفت: - از اونجایی که خانم نفس ساراچ اوغلو اهل ایران هم هستند و بر اساس قانون ایران، ازدواج بدون رضایت یکی از طرفین باطل است، به اضافه با توجه به مدارک و توضیحات خانم نفس، ازدواج او با آقای تهرانی کاملاً قانونی و با میل شخصی انجام شده است. امیرپاشا از عصبانیت بلند میشود و صدایش را بلند میکند: - اقای قاضی عکس هایی که بهتون دادم و نگاه نکردید؟ قاضی با تمسخر او را نگاه کرد: - آقای دمیر من روزانه با تعداد زیادی از شاکی و متهمین در ارتباطم، سی ساله که قاضی هستم و این چیزها زیاد دیدم. تشخیص عکس اصلی از فتوشاپ برای من سخت نیست جوان! در ادامه، او پرونده را مهر زد: - بنابراین، اتهامات شاکی مبنی بر خیانت، فریب، ازدواج صوری یا اجبار رد میشود و رأی دادگاه به نفع خانم نفس صادر میشود. و سه بار چکش را روی میز میزند و دفعه ی آخر محکم تر میکوبد. همگی نفس نفس عمیقی کشید، قلبش آرام شد و نگاهش به جاوید افتاد. جاوید لبخند کوتاهی زد قاضی پرونده را بست و جلسه به پایان رسید، و نفس با حس سبکبالی و رهایی از فشار دادگاه، از سالن بیرون رفت. به سمت آنها رفتند اصلان گفت: نفس این روی با اعتماد به نفست رو ندیده بودم. واقعا متعجبم کردی. نفس لبخند مضطرب میزند: - ولی کم مونده بود غش کنم. ولی حالا میدونم حقیقت همیشه راه خودش رو پیدا میکنه. جاوید سرش را تکان میدهد و میگوید: واقعا بهش گفته بودی اون حرف رو؟ نفس او را خیره نگاه کرد: - تو اصلا گذاشتی با من هم کلام بشه؟ جاوید اما نمیدانست چرا نمیتوانست باور کند، شاید موضوع آن جمله ی «هیچ چیزی از هیچکسی بعید نیست» بود! -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مچکرم عزیزم -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم اسم رمان خانم و آقای بازیگر هستش نه آقا و خانم بازیگر -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی_و_دوم صدای موتور قایقها دور میشد و خیابانهای اطراف بندر کمکم جای خودشان را به کوچههای خلوتتر میدادند. مسیر بازگشت، ساکتتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتند. نه از آن سکوتهای سنگینِ شب قبل؛ از جنس احتیاط. شهر بیدار شده بود؛ کافهها کرکرهها را بالا میدادند، آدمها با لیوانهای کاغذی قهوه از کنارشان رد میشدند. زندگی، بیوقفه. نفس شیشه را پایین داد. باد صبحگاهی صورتش را نوازش کرد. حس میکرد اگر پنجره بسته بماند، خفه میشود. جاوید چیزی نگفت. گذاشت. به خانه رسیده بودند و از ماشین پیاده شدند، نفس کنار جاوید راه میرفت، نگاهش به زمین، قدمهایش شمرده. جاوید بیآنکه نگاهش کند، گفت: - اگه خواستی توی دادگاه، جلوشون من حرف میزنم. نفس مکث کوتاهی کرد: - نه. لازم نیست. و بعد، آرامتر: - خودم بلدم چی بگم. و با کمی مکث گفت: - جاوید… او نگاهش میکند که نفس ادامه میدهد: - برای دیشب… نفس جمله را قورت داد: - ممنونم. جاوید لبخند نزد. فقط سرش را تکان داد: - از سر وظیفه نبود، خودم خواستم. رک بودن از خصلت های او بود. در خانه که باز شد، فضا تغییر کرد. سکوتِ عادی نبود؛ از آن سکوت هایی که خبر میدهند همه منتظرند. چیمن در سالن ایستاده بود. نگاهش اول روی نفس نشست، بعد روی جاوید، اما به طرف نفس رفت و او را در آغوش کشید، نفس لبخندی میزند و دستش پشت کمر چیمن میکشد برای راحت کردن خیالش: - حالت خوبه؟ نفس آرام زمزمه کرد: - خوبیم. عمه سلین از آشپزخانه بیرون آمد. چشمهایش روی صورت جاوید مکث کرد؛ بیشتر از حد معمول. اما چیزی نپرسید. فقط گفت: سرتون سلامت. دنیز اما حسادت زیر پوستیاش را نمیدانست کجا بیرون بریزد. همه سر میز نشستند. فنجانها جابهجا شد، قاشقها صدا دادند. سؤالها در هوا معلق بودند. نفس لقمهای کوچک برداشت، نتوانست بخورد. عمه با اجازه ای میگوید و از پشت میز بلند میشود و به بالا میرود، بالاخره چیمن سکوت را شکست: - نفس دادگاهت و یادت نره. نفس سرش را بالا آورد. نگاهش ثابت بود، صدایش آرام: - حواسم هست، ساعت ده دارم. کسی چیزی نگفت. فقط نگاهها ردوبدل شد. جاوید فهمید: این شروعِ مرحلهی تازهای بود. جایی که دیگر هیچچیز دقیقاً مثل قبل نمیماند. و نفس، برای اولین بار بعد از مدتها، حس کرد شاید لازم نیست همهچیز را توضیح بدهد تا حق داشته باشد نفس بکشد. دنیز با افادهی در رفتارش از پشت میز بلند شد و گفت: جاوید کارت دارم، بالا دم در اتاقت منتظرتم. جاوید بدون اینکه او را نگاه کند لقمهای که گرفته بود را به طرف نفس گرفت و گفت: اونجا واینستا، برو اتاق خودت میام ببینم چیکار داری. اصلان برای اینکه نخندد لب روی هم میفشارد و سرفهی مصنوعی میکند وقتی چیمن و نفس یکه خورده را میبینند که او را نگاه میکنند، برای اینکه جلوی خندهاش را بگیرد کف دستش را روی دهانش میگذارد، والله حق هم داشتند، جاوید برای نفس لقمه گرفته بود؟ از عجایب دوران خودشان بود. انگاری زن گرفتن جاوید رویش زیادی اثر داشت یا اینکه از پا قدم دنیز او اینگونه رفتار میکرد. دنیز را انگار آتش زده باشند مشت دستانش آنقدر سفت بود که به سفیدی میزد و صورتش کبود شده بود. با حرص به طرف پله ها میرود و از آن بالا میرود. نفس لقمه را از دست او گرفت و در دهانش گذاشت و یک جرعه از چایاش خورد. چیمن ابرو بالا میدهد و کمی سرش را به طرف راست میچرخاند و اصلان را نگاه میکند، اصلان ریز میخندد، نفس با گفتن «من میرم اتاقم» بلند میشود و میرود. اصلان تند میگوید: داداش وقتی میخواین برید دادگاه منم میام. جاوید سرش را تکان میدهد: - بیا بعدش میریم شرکت. چیمن تو بعد از صبحانه برو شرکت تا ما بیایم دنیز هم ببر تو خونه نمونه. چیمن دهن کج میکند: - حتماً باید اینو بندازی به جون من؟ جاوید: - آمار امیرپاشا رو درآورده ازش بپرس ببین چی میدونه بگو جاوید بهم گفته بپرسم برای فکر هایی که داره. چیمن سرش به اجبار تکان میدهد و به مرور او هم میرود. -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
وای درسته منم به این موضوع دقت نکردم خانم و آقای بازیگر هستش -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی عزیزم 😍❤️- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی_و_یکم نفس با تکانِ خفیفی بیدار شد. نه از صدا، نه از نور؛ باد خنک پیچیده در موهایش و روی صورتش. بوی دریا، صدای آرام آب، نسیم خنکی که لای موهایش میپیچید… و بعد، سنگینیِ شانهای که زیر گونهاش بود. نفس عمیقی کشید بوی ادکلن دیویدف چمپیون زیر مشماش چرخید، تازگی ها این بو را عجیب دوست داشت و برایش تازگی داشت، سرش را بالا آورد و به او خیره شد چشمهایش هنوز خوابآلود بود، جاوید سرش را به پایین خم کرد و در نظرش آمد که شبیه گربهی ملوس اما چموشی شده بود که دنیا برایش خواب های ناجوانمردانه دیده بود، چندین ثانیه به عسلی تیره و روشنش نگاه کرد، طول کشید تا بفهمد کجاست اما وقتی وضعیت را فهمید، گونههایش داغ شد. به سرعت نشست، انگار یک چیز آهنی و داغ را روی صورتش گذاشته باشند و سوزانده باشدش. از فرط دست پاچگی دست برد موهایش را جمع کند، بیقرار، آشفته: - من… ببخشید… نفهمیدم چجوری خوابم برد. صدایش پایین بود، شکسته، آمیخته به خجالت. نگاهش را از جاوید دزدید؛ انگار میترسید اگر چشم در چشمش شود، چیزی لو برود که قرار نبود دیده شود. جاوید تکان نخورده بود. فقط آرامتر از شب قبل نفس میکشید. نگاهش روی دریا ماند و با همان لحنِ آهسته گفت: اشکالی نداشت. نفس مکث کرد. دستهایش را روی زانوهایش فشرد. هنوز نمیدانست کجا بگذاردشان. قلبش تند میزد؛ نه از ترس، از غافلگیری: - نمیخواستم… واقعاً حواسم نبود. جاوید سرش را کمی چرخاند. نه آنقدر که خیره شود: - میدونم. سکوت دوباره برگشت، اما اینبار جنسش فرق داشت. نفس جرئت کرد نگاه کند. جاوید هنوز همانطور نشسته بود؛ انگار آن لحظهی خواب، نه سوءاستفادهای داشت، نه توقعی ساخته بود. فقط گذشته بود. نفس آهسته گفت: تو چرا وقتی بیدار شدی، بیدارم نکردی؟ جاوید مکث کوتاهی کرد. بعد گفت: چون آروم بودی. این جمله، ساده بود؛ اما چیزی در دل نفس تکان خورد. پلک زد. نفس عمیقی کشید و نگاهش را دوباره به بندر دوخت. خجالتش کمکم نشست، جایش را به احساسی نامعلوم داد؛ چیزی بینِ امنیت و سردرگمی. باد صبحگاهی موهایش را تکان داد. نفس کتش را روی شانههایش جمعتر کرد و زیر لب گفت: اذیت شدی، ببخشید. جاوید آرام جواب داد: - نشدم. و برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند. آن شوکِ کوچک، جایش را به آگاهیِ تازهای میداد؛ آگاهیِ اینکه بعضی نزدیکیها، حتی ناخواسته، امن و بیخطرند. کمکم هر دو از جا بلند شدند. چوبِ صندلی با نالهی کوتاهی زیر وزنشان صدا داد. نفس کت را از روی شانهاش مرتب کرد و یک قدم از جاوید فاصله گرفت؛ همان فاصلهی محتاطانهای که انگار حالا دیگر آگاهانه انتخاب میشد. جاوید هم ایستاد، کشوقوسی کوتاه به شانهاش داد و نگاهش را از دریا کند. وقتِ رفتن بود؛ بازگشت به جایی که همهچیز دوباره سؤال داشت. چند قدمی بیشتر نرفته بودند که گوشیِ جاوید لرزید. اسمِ چیمن روی صفحه افتاد. مکث کرد، بعد تماس را جواب داد: - الو؟ صدای چیمن مضطرب بود: - جاوید آقا چه عجب هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی دلم هزار راه رفت از نگرانی… چیشد؟ نفس رو پیدا کردی؟ جاوید نیمنگاهی به نفس انداخت؛ ایستاده بود و به قایقهای بندر خیره شده بود، انگار میخواست خودش را جمعوجور کند: - آره، پیداش کردم. چند ثانیه سکوت آنطرف خط: - خوبه… خدا رو شکر. کجایین؟ نفس داخل ماشین نشست قبل اینکه داخل ماشین بنشیند پرسید: کسی چیزی فهمید؟ چیمن مکث کرد. صدایش پایینتر آمد: - آره. وقتی صبح شد و دیدن هیچکدومتون خونه نیستین، فهمیدن یه خبری هست. مامان یکم مشکوک شد نکنه مثلا بین شما دوتا اتفاقی، چیزی افتاده باشه براش گفتم که تو خودتم نمیدونستی کجاست رفتی دنبالش… حالا بقیه هم میدونن دیشب پیش هم نبودین. جاوید پلک زد. نگاهش کوتاه روی نفس لغزید. سنگینیِ جمله نشست تهِ سینهاش: - چیزی نگفتن؟ چیمن: - فعلاً نه، ولی سؤال زیاده. بهتره زودتر برگردین. راستی امروز نفس دادگاه داره ها! جاوید نفسش را آهسته بیرون داد: - باشه. میایم. تماس قطع شد. گوشی را پایین آورد. چند ثانیه هیچ نگفت و بعد داخل ماشین میشود گفت: امروز دادگاه داری؟ نفس سر تکان داد: - آره وکیلم الان تماس گرفت گفت ساعت ده و نیم منتظرمه دم دادگاه. جاوید سر تکان میدهد ماشین را روشن میکند و بعد از خواباندن دستی ماشین حرکت میکند: - خوبه منم میام. نفس به تندی برمیگردد سمتش: - نه کجا بیای؟ امیرپاشا دنبال شر میگرده جاوید ولش کن. جاوید بدون اینکه به حرفش گوش بدهد میگوید: چیزی دادی به وکیلت؟ مدارک و این چیزا رو میگم. نفس تکیه میدهد به صندلی و نگاهش را به رو به رو میدهد: - مدارک ها رو دیروز فرستادم برا وکیلم که اگر نیاز باشه ارائه بده. من نمیفهمم چرا این کار رو کرده. وقتی من جواب مثبت نداده باشم و فرار کردم از سر سفرهی عقد یعنی همه چی منطفی هستش دیگه. این آدم اصلا منو دوست نداره که بگم آره عاشقمه و داره از دیوونگی این کار رو میکنه. جاوید فرمان را میچرخاند: - از کجا معلوم شاید باشه! نفس یکه میخورد، به این موضوع فکر نکرده بود که شاید باشد، اما خب او را هم میشناخت: - جاوید من امیرپاشا رو خوب میشناسم چندساله همکار باباست و از همون نوجوونی که کارش و شروع کرده تو خونه ما رفت و آمد داشته، مشخصه که نمیتونه همچین چیزی باشه، اصلا شاید همین چیزا باعث شده سو استفاده کنه از بابا، بابای سادهی من! جاوید پوزخندی میزند: - نفس خانم بزار یه چیزی رو از الان بهت بگم، هیچ وقت فکر نکن که همه خوبن و بی عیب هستند یا همه ساده هستند. نه اینجوری نیست، همه گرگ درون دارن. باید خیلی شانس بیاری که توعم مثل اونا نشی یا اصلا نباشی. نفس در فکر فرو رفت، آری چرا به این فکر نکرده بود؟ دو رویی و بد بودن در ذات همه بود و حالا یکسری ها از آن استفاده میکردند و یکسری ها هم نه! و حالا خبری تازه نبود، فقط واقعیت بود. بندر پشت سرشان جا میماند، با صندلیِ چوبیِ خالیای که شاهدِ شبی بود که قرار نبود خیلیها از آن باخبر شوند. -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اسم رمان بیاد روی نور آپارات یا همون 🎥 و کلاه آ هم باشه روی ا -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سیام جاوید اشکهایش را با پشت دست پاک کرد. نفس عمیقی کشید؛ برای آرام شدن، برای ایستادن. بعد آرام جلو رفت. قدمهایش اینبار تردید نداشتند، کنار نفس ایستاد، مکثی کوتاه کرد، و بعد روی صندلی چوبی کنارش نشست؛ نه چسبیده، نه دور. فاصلهای محترمانه و پر از احتیاط. مدتی هیچکدام حرف نزدند فقط صدای دریا بود که بینشان نفس میکشید. گریهی نفس کمکم از فریاد افتاد به هقهقهای بریدهبریده. جاوید نگاهش را به روبهرو دوخت؛ به تاریکی آب، به خط لرزان نورها، آرام گفت: وقتی بچه بودم… مامانم یه جمله داشت که هر وقت میترسیدم، تکرارش میکرد. مکث کرد، انگار هنوز خودش هم داشت وزن کلمات را میسنجید: - میگفت «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری جاوید. حتی وقتی همهچی ازت گرفته میشه، بدون یه چیزی هست که به صلاحته… فقط هنوز نمیبینیش.» نفس نفس عمیقی کشید. نگاهش هنوز به دریا بود، اما گوش میداد. اشکها آرامتر میآمدند. جاوید ادامه داد: - میگفت بعضی آدما… حتی وقتی قراره هی از هم دور بشن، مسیرشون به هم وصله. تقدیرشون یهجوری نوشته شده که هرچی میدَوند و از هم فاصله بگیرن، باز سر یه پیچ یکی میرسه به همون نقطه. صدایش لرزید، اما نشکست: - میگفت شاید قرار نیست همیشه کنار هم باشن… اما جدا شدنشون هم، بخشی از همون مسیره. نفس پلکی زد، یک قطره اشک از نوک مژهاش افتاد، آرام گفت: پس چرا اینقدر سخته؟ جاوید سرش را پایین انداخت: - شاید چون اگه سخت نبود، مهم هم نبود. سکوت دوباره بینشان نشست؛ اینبار نه خفهکننده، نه وحشی، سکوتی که میشد در آن نفس کشید. موجی جلو آمد و برگشت. نفس دستش را مشت کرد، بعد آرام بازش کرد؛ انگار چیزی را رها میکرد: - من خستهام، جاوید… از قوی بودن. جاوید نگاهش را دزدید، تا اشکهای تازه دیده نشوند: - میدونم. بعضی وقتا ایمان هم خسته میشه… اما نمیره. نفس سرش را کمی چرخاند، نیمرخش رو به او: -اگه تقدیر نوشته شده… چرا انقدر داریم میجنگیم؟ جاوید آهسته جواب داد: - شاید چون جنگیدن هم جزوشه. باد خنکی از سمت دریا گذشت. شانههای نفس لرزید، اما اینبار از سرما. جاوید بیآنکه نگاهش کند، کت را از تنش درآورد و آرام روی شانههای او انداخت. - امشب… به هیچی فکر نکن، باشه؟ نه تصمیم، نه قول. فقط نفس بکش و نفس باش. نفس چشمهایش را بست. سرش را کمی به پشتی صندلی تکیه داد. گریهاش بالاخره آرام گرفت؛ نه تمام، اما مهار شده، دریا همانجا بود. و آن دو، میان تقدیر و فاصله، کنار هم نشسته بودند. شب، چادر مشکی قواره بزرگ خودش را روی بندر پهن کرده بود. چراغها لرزان روی آب افتاده بودند و باد، نرم و خنک، از لابهلای موهای مواج نفس رد میشد و به حرکت در میآورد. نفس و جاوید بیهیچ حرفی خیره مانده بودند به حرکت آرام موجها؛ سکوتی که دیگر آزار نمیداد، فقط بود. خستگیِ انباشتهی هر دو، کمکم سنگینتر از افکارشان شد و پلکها بیاجازه فرو افتادند. سپیده که زد، هوا رنگ عوض کرد. رنگی بینِ آبی و نارنجی و خاکستری داشت؛ رنگِ چیزهایی که قرار نیست اسم داشته باشند. جاوید با اولین نسیم بیدار شد. نه با صدا، نه با تکان؛ با همان حسِ آشنای هوشیاری که سالها بود خوابِ سبک را به او تحمیل کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چرا شانهاش سنگین است. سرش را تکان نداد. فقط چشمهایش را پایین آورد. نفس سرش را روی شانهی او گذاشته بود و خوابیده بود؛ عمیق، بیدفاع، آنقدر آرام که انگار تمامِ شب را گریه نکرده، انگار دنیا برای چند ساعت دست از سرش برداشته است. نفسهایش منظم بود، آرام، انگار برای اولین بار مدتی بود که جنگی در سینهاش نبود، لبخند محو کوچکی روی لبانش مینشیند، موهایش روی آستین جاوید پخش شده بود و نفسهایش منظم بالا و پایین میرفت. کتش هنوز روی شانههایش بود؛ همان کتِ دیشب، که حالا بیشتر شبیه پناه شده بود تا لباس. جاوید تکان نخورد. حتی نفسش را هم آهستهتر کرد، مبادا بیدارش کند. نگاهش را به روبهرو دوخت، اما تمام حواسش به وزنِ سبکِ سرِ نفس روی شانهاش بود؛ وزنی که عجیب، هم سنگین بود هم دلگرمکننده. اسمش را صدا نزد. حقِ این خواب، بیش از هر حرفی بود که میشد گفت. فقط همانطور ماند؛ نگهبانِ سکوت، در روشناییِ کمجانِ صبحِ فتحیه. آنقدر آرام نفس میکشید انگار هر حرکت کوچکی میتوانست این تعادل شکننده را به هم بزند. دریا روبهرویشان آرام میجنبید. قایقها تکانهای خفیف میخوردند و صدای طنابها، نرم و کشدار، در هوا میپیچید. صبحِ بندر داشت بیدار میشد، بیآنکه بداند دو نفر روی یک صندلی چوبی، وسطِ جنگِ زندگی، برای چند ساعت آتشبس کردند. جاوید به یاد آورد آخرین باری که کسی اینقدر بیهوا به او تکیه داده بود، چهقدر دور بود. سالها؟ شاید هم هیچوقت. نفس همیشه ایستاده بود؛ حتی وقتی میشکست. حالا اما، خوابیده بود. روی شانهی او. اسمش را نگفت. حتی در ذهنش هم صداش نزد. حقِ این خواب، سنگینتر از کنجکاویِ بیدار شدنش بود. فکر کرد اگر بیدار شود، دوباره همان دیوارها بالا میآیند. دوباره فاصلهها سر جای خودشان میایستند. دوباره شش ماه، دوباره قرارداد، دوباره جنگ، دوباره دو وجه بودن خودش، پس ماند. خورشید کمی بالاتر آمد. نور روی گونهی نیم رخ چپ نفس میافتد، پلکهایش تکان خوردند، اما باز نشدند. جاوید ناخودآگاه شانهاش را کمی ثابتتر نگه داشت، انگار میخواست بگوید: «باش… هنوز امنی.» در ذهنش صدای مادرش پیچید؛ همان جملهی قدیمی: «تا وقتی خدا رو داری، کم نمیاری.» شاید این هم یکی از همان «چیزهایی» بود که قرار بود به صلاحشان باشد، حتی اگر شکلش دردناک بود. جاوید به آینده فکر نکرد. به بعد از شش ماه هم نه. فقط به همین لحظه فکر کرد؛ به وزنِ سرِ نفس، به صدای دریا، به صبحی که بیاجازه آمده بود و چیزی شبیه آرامش در خواب را از آنها گرفته بود. دستش را بالا نیاورد. لمس نکرد. فقط همانجا نشست؛ تکیهگاهِ بیادعا، نگهبانِ خوابِ زنی که دنیا زیادی از او خواسته بود و توقع داشت، و فتحیه، آرام و بیطرف، شاهدِ این سکوت ماند. -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قشنگ شده عزیزم فقط میتونم چندتا چیز بگم تا اصلاحش کنی اگر برات سخت نیست؟- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_نهم نفس چند ثانیه بعد از بسته شدن در، تکیه داد به سرامیک سرد. آب را باز کرد، مشتهایش را زیر شیر گرفت؛ انگار میخواست داغیِ سینهاش را خاموش کند. آینه روبهرویش تصویر زنی را نشان میداد که چشمهایش سرخ بود، اما تصمیمش شفاف. آب را از میکند سه مشت پر آب به صورتش میزند و خشک میکند، داغی اش از سر عصبانیت و خشم کم نشده بود آب را بست و بیرون آمد که دید جاوید حوله به دست از کنارش رد میشود، نفس بعد از بسته شدن درِ سرویس، چند ثانیه همانجا ایستاد. صدای خفیف آب میآمد، اما ذهنش جای دیگری بود. آینه تصویر زنی را نشان میداد که چشمهایش خسته بود، نه اشکی، نه نمایشی؛ فقط تصمیم. لباسش را عوض کرد؛ تیشرت سفید سادهی یقهگرد، شلوار جین تیره، کت نازک مشکی که تا روی ران میآمد. موهایش را دماسبی پایین بست. اسنیکر سفید پایش کرد. کیف کراس کوچکش را انداخت روی شانه؛ گوشی، کارت، کلید. در را آرام باز کرد. صدای دوش هنوز میآمد؛ جاوید داخل بود. خانه ساکت بود. پلهها را بیصدا پایین رفت، درِ ورودی را باز کرد و با نسیم خنک شبانهی مدیترانه، از خانه بیرون زد. در بسته شد. حدود یک ربع بعد، جاوید از حمام و سرویس بیرون آمد. حوله را کنار گذاشت و گفت: - نفس؟ جوابی نیامد. نگاهش اتاق را گشت. چیزی جابهجا نشده بود، اما چیزی کم بود انگار. اول فکر کرد رفته آشپزخانه. لباس تنش کرد و پشت لپ تاپ نشست، صبر کرد. طول کشید. دلش آشوب شد. رفت سمت اتاق چیمن و در زد: - جاوید! جاوید بدون معطلی گفت: - نفس پیش توئه؟ چیمن سرش را بالا آورد: - نه… مگه تو اتاق تون نیست؟ جاوید جواب نداد. برگشت. مستقیم رفت اتاق خودش. سریع لباس پوشید؛ تیشرت مشکی ساده، شلوار جین تیره، کت چرمی سبک. ساعتش را بست. موبایل، کیف پول، سوییچش را برمیدارد و از اتاق بیرون میرود، چیمن در راهرو ایستاده بود با دیدنش کوتاه گفت: فعلاً کسی نفهمه نفس خونه نیست. اگه پرسیدن، بگو خوابه. و قبل از اینکه چیمن چیزی بپرسد، بیرون رفت. شبِ فتحیه زنده بود؛ کافههای ساحلی، موسیقیهای دور، نورهای گرم. جاوید سوار ماشین شد. اسم نفس روی صفحه افتاد. زنگ خورد. بیپاسخ. دوباره. هیچ. حرکت کرد. از کنار مارینا، از خیابانهای باریک، از جاهایی که میدانست نفس گاهی میایستد و به دریا خیره میشود. با دندانهای روی هم فشرده، زیر لب گفت: کجایی آخه تو بچه؟ اما شهر جواب نمیداد. فقط شب بود و صدای دورِ دریا. چراغهای بندر فتحیه روی آب میلرزیدند. نفس روی صندلی چوبی صافِ لبِ بندر نشسته بود؛ همانهایی که رو به دریا ردیف شدهاند و شبها شاهدِ آدمهایی میشوند که حرفهایشان را به آب میسپارند. زانوهایش را به هم چسبانده بود، دستهایش روی رانهایش بیحرکت مانده بودند و نگاهش، خیره و گم، روی سطح تاریک دریا سر میخورد. موجها آرام میآمدند و میرفتند؛ بیخبر از دلِ زنی که داشت ذرهذره فرو میریخت. گریهاش بیصدا شروع شد. آرام، کنترلشده، از آن گریههایی که آدم هنوز دارد خودش را نگه میدارد. اشکها بیآنکه هقهقی راه بیندازند، از گوشهی چشمش سُر میخوردند و روی گونههایش مینشستند. نفس پلک نزد. حتی دست نبرد که پاکشان کند. انگار حق داشتند باشند. در ذهنش سؤالها یکییکی قد میکشیدند. چه شد که روزگارش اینگونه شد؟ کِی، کجا، در کدام پیچِ زندگی، همهچیز از دستش در رفت؟ او فقط میخواست راحت زندگی کند. همین. نه بیشتر. نه قهرمان باشد، نه قربانی. اما هرچه بیشتر تلاش کرده بود، انگار زندگی بیشتر مشتهایش را گره کرده بود. از همان بچگی… از همان روزهایی که دوستانش یکییکی از کنارش رفتند؛ بعضی با مرگ، بعضی با فاصله، بعضی با خیانتِ زمان. هنوز داغِ آن فقدانها کامل سرد نشده بود که حالا، این زندگیِ پرتنش، هر روز با شکل تازهای روبهرویش میایستاد. امنیتی که هیچوقت واقعی نشد. آرامشی که همیشه موقتی بود. چرا هیچچیز برای او ساده نمیمانْد؟ لبهایش لرزید. نفس کشید، اما هوا به ریههایش نرسید. بغضی که از سینه بالا میآمد، سنگینتر از آن بود که باز هم نگهش دارد. آنطرفتر، جاوید ماشین را بیصدا نگه داشت. پیاده شد. قدمهایش آهسته بود، محتاط؛ انگار میترسید صدای قدمهایش چیزی را در او بشکند. چند متر دورتر ایستاد. نه آنقدر نزدیک که مزاحم باشد، نه آنقدر دور که نبیند. صدای نفس را شنید. نه گریه، نه هقهق؛ زمزمههایی گسسته، حرفهایی که بیشتر به خودش گفته میشد تا به دنیا. کلماتی نامفهوم، اما پر از خستگی. همانجا ایستاد. گوش داد. و چیزی در درونش فرو ریخت. چشمهای جاوید پر شد. از آن اشکهایی که مردها سالها نگه میدارند، تا جایی که دیگر جا ندارند. دردِ نفس، با دردِ خودش قاطی شد؛ مرزی میانشان نماند. وقتی اولین قطره از چشمش جدا شد، درست همان لحظه بود که نفس دیگر نتوانست. گریهاش شکست، شدید و بیپرده، صدایش بلند شد و بعد… فریادی از ته دل از اعماق وجود بلند شد، فریادی که از عمقِ سالها فشار میآمد؛ از تمامِ «نشد»ها، از تمامِ «تحمل کن»ها، از تمامِ وقتهایی که قوی مانده بود چون مجبور بود. شانههایش میلرزید، دستهایش به لبهی صندلی چنگ زد و فریادش در شبِ بندر پیچید. جاوید همانجا ایستاد. نزدیکتر نرفت. فقط ایستاد و اشک ریخت، برای او، برای خودش، برای هر دو نفری که وسطِ این بازیِ نابرابر، بیش از حد زخم خورده بودند. -
یه جایی مولانا خیلی قشنگ میگه: چو خدا بُوَد پناهت،چه خطر بُوَد ز راهت…؟
-
امام علی (ع) فرمود : کسی که با رفتارش به جایی نرسید ، پس قطعا با افتخارات خاندانش هم به جایی نمیرسد!