رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. خانوم سین

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آویسا
  2. خانوم سین

    مشاعره با اسم دختر🩷

    عه آره حواسم نبود، ادیتش زدم آتریسا
  3. خانوم سین

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آریان(دخترونه هم هست)
  4. خانوم سین

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نامدار
  5. #پارت6 به چاوش قطعا گفته بودند ماجرای زندگی‌ام را و برایم اهمیت نداشت که چاوش چه فکری درموردم می‌کرد. اینکه فکر میکرد من یک خیانت‌کار هستم و به سرعت بعد از رفتن او با کسی دیگر آشنا و ازدواج کرده بودم، اصلا اهمیت نداشت. کمی که بگذرد و من بتوانم با دلایلی از اینجا بروم می‌توانم بیایم و برایشان همه چیز را تعریف کنم. گوشه ی لبش را گاز گرفت و جلو آمد بشقاب جلویمان گذاشت خاتون با سینی چای بیرون آمد بلند شدم که رها گفت: بشین من میرم. به طرف خاتون رفت خاتون سینی را به دستش داد و آمدند نزدیک. خاتون روی مبل تکی نشست و گفت: آخیش بلاخره بعد از چند روز من دارم همه تون و میبینم. رها خم شد سمتم چای برداشتم و تشکر کردم سینی را روی میز گذاشت شهریار گفت: منو که شازده تون گیر اورده بود ازم بیگاری میکشید بعد از چند روز نبودنش، خاله پریچهراینا که شمال بودن و خاله ماهچره شون هم که ترکیه بودن بخاطر ماهی، عمو پدرام ایناهم درگیر بابای زنعمو بودن دیگه نشد بیایم. خاتون با آرامشِ عجیبی گفت: عیب نداره مادر فدای سرتون، خوش باشید و تنتون هم سالم باشه برا من بسه. چاوش گوشه‌ی چشمانش چین خورد و نشان‌دهنده‌ی لبخندی که روی لبانش نبود، بود. شهریار اما خندید و من لبخندی زدم صدای اف اف خانه به صدا درآمد شیدا به سرعت تند بلند شد گفت: من میرم باز میکنم. خاتون کف دستش را روی سینه‌اش زد و گفت: آخ من قربون دخترم بشم، برو مادر. زیرلب«خدانکنه»زمزمه کردم و شیدا جست زد و به حیاط رفت لحظاتی بعد شیدا به همراه هلیا و اهورا و هورا با همدیگر داخل آمدند بلند شدیم و ایستادیم سلام علیک و کردیم پله را بالا رفتند تا در اتاق لباس هایشان را تعویض کنند. همین که نشستیم باز زنگ در زده شد این دفعه چاوش که نزدیک در بود، در را باز کرد و ماهی و ماهان آمدند باز هم بلند شدیم بساط سلام و احوالپرسی و دست و روبوسی پهن شد رها به ماهی گفت که هلیا هم تازه آمده و داخل اتاق رفتند تا لباس عوض کنند. ماهی هم رفت بالا تا داخل همان اتاق لباس عوض کند. اهورا و هورا تند و پر سر صدا پله ها را پایین آمدند، همسن شیدا بودند و با همدیگر دوستانِ صمیمی شده بودند‌‌. تارا و ماهی پس از چند دقیقه آمدند پایین و کنارمان جای گرفتند. حدود نیم ساعت گذشته بود که چاوش بدون هیچ حرفی بلند شد و به اتاقش رفت. #چاوش روی تخت مینشینم پاهایم را بلند میکنم و روی تخت دراز میکنم و نگاهم را به قاب عکس درون دستم دوختم، شاید مسخره باشد اما دلم حسادت عجیبی کرد وقتی دختربچه را دید و به این فکر کردم که اگر همان موقع او را تنها نگذاشته بودم؛ آن بچه حتما بچه ی هردویمان بود نه بچه ی او از فردی دیگر! کنجکاو بودم که بدانم آن مردی که جایم را گرفته بود کیست که حالا از او یک فرزند هم دارد. از خاتون باز پرسیده بودم و او هم گفته بود فرزندش و به یادِ خواهرش نامش را شیدا گذاشته است. با یادآوری اینکه بعد از رفتن من، خانواده اش را از دست داده است و برای خاتون از آنها گفته بود دلم آتش گرفت. من به او آخر نامردی را کرده بودم و دنیا هم آخر بدی را! خاتون بسیار از خانمی و وقاری که از او در این یک هفته دیده بود گفت. دوست داشتم برای خاتون بگویم آن زنی که ازش تعریف میکنی زمانی شب و روزهایم را با او گذراندم و همه چیزش را از بر هستم. میخواستم بگویم که او دختری شر و شیطان بود که چشمان مشکی اش که در انحصار مژه گانش درآمده است خواب و خوراک را از نوه ات گرفته بود و آن دختر تا چه حد مرا خواست که به عقایدم احترام گذاشت و خودم بین خودمان محرمیت خواندم. و او بدون هیچ اعتراضی قبول کرد. خاتون برایم از بعد وفات پدر و مادرش و شیدا خواهرش و امید دامادشان گفت. سعی و تلاشش که همزمان هم درس میخواند و هم سرکار میرود تا دخترش که شیدا نام داشت احساس کمبود نکند و من به این فکر کردم که شاید بتوانم او را در شرکت بکارگیرم و من چرا آنقدر پیگیر او شده بودم؟ او فقط یک تایمی برایم بود و در یک تایم دیگری خودم رهایش کرده بودم، دیگر اینکه با کی در ارتباط بود و ازدواج کرده بود و آن فرد زنده است یا مرده به من چه مربوط؟ درست است، من هنوز هم جانم را برای او میدادم اما حالا که میدانم احتمال دارد مردی در زندگی اش باشد باید عقب بکشم و از او دور بمانم تا هیچ چیز مشترکی نداشته باشیم. دستی روی گونه اش در عکس میکشم، عکسی از همان زمان که سرگرمی مان همین عکس گرفتن ها در هرجایی که باهمدیگر میرفتیم بود و این عکس مربوط به همان شب آخری بود که با همدیگر به پل طبیعت رفته بودیم: #فلش_بک روی نیمکت پارک نشستیم سویشرتم را درآوردم و آستین هایش را دور گردنم شل گره زدم. سرم را به سمتش برگرداندم و گفتم: چی میخوری برم برات بگیرم؟ چانه برگرداند گفت: نمیدونم هرچی گرفتی، گرفتی. گفتم: پس بشین تا بیام. لپش را کشیدم . از سرجایم بلند شدم آنقدر دور نشده بودم که صدای دویدنی شنیدم و بعد با گرفته شدن بازویم سرم را چرخاندم، شهرزاد بود! با تعجب نگاهش کردم که با تخسی گفت: منو اینجوری نگاه نکن دلم نمیخواد بدزدنت ازم. خنده ی آرامی کردم، دختر کوچک و حسود من! دستم را دور کتف هایش انداختم گفتم: عزیزمن حالا کی گفته کسی قصد داره منو بدزده؟ چپ چپ نگاهم کرد گفت: والا از وقتی اومدیم تو پارک دوتا دختره داشتن تو رو میخوردن با چشاشون. توی دانشگاه هم که ماشالله. اونجا هم ک نمیتونم بگم تو صاحب داری. من باید تو رو قایم کنم فکر کنم! فشار خفیفی به بازویش دادم گفتم: بنده دربست همه جوره در اختیار و مال شما هستم. خوبه؟ تبسم خجالتی اش را که میزند، دلم برایش پر میکشد و با خود میگویم که آیا بهتر از او در جهان برایم پیدا میشود؟ بعد از خرید دو عدد بستنی قیفی به سمت پل حرکت کردیم. به اواسط پل که رسیدیم گفت: من خسته شدم واستیم یکم. سرم را تکان دادم و گفتم: هرچی خانم امرکنه. لبخند زیبایش را تحویلم می‌دهد به سمت لبه ی پل می‌رود به ندره‌اش تکیه می‌دهد، خیره به ماشین ها می‌شود و از خود می‌پرسم «او جواب کدام کار خوب من در این دنیا است؟» دخترکی که بخاطر هم گروه شدنش با من دعوا کرد و بعدها حسادت و حالا شده وصله ی جانم. دروغ چرا؟ از همان روزی که به اجباری برای پاسخ به او سر بالا گرفتم تا جوابش را بدهم دین و دنیایم را به چشمانش باختم و خواب و خوراک را ازم گرفت. با دیدن اینکه غرق در فکر و بستنی خوردن است به سرعت دوربینم را درآوردم و با فاصله ای چهارقدمی از او شاتر زدم و بعد ناگهانی که صدایش میکنم متعجب به سمتم میچرخد و شات سوم را از او میگیرم، با دیدن دوربین در دستانم لبخند شیرینی میزند و دست چپش را زیر چانه میزند و سرکج میکند و شات چهارم را هم میگیرم. وقتی دوربین را پائین می آورم به سمتم میدود و کنارم می ایستد باهمدیگر عکس ها را نگاه میکنیم و میگویم: یادم بنداز نماز شکر بخونم. سرش را به سمتم برگرداند با تعجب و سوالی نگاهم کرد گفت: نماز شکر؟ برای چی؟ سرم را به سمت راست کج کردم گفتم: بخاطر وجودت تو زندگیم دیگه! از خجالت لپ هایش گل افتاد و هلویی شد و من هم که عاشق هلو! حیف که افرادی دورمان بودند وگرنه از گونه اش گازی دریافت میکردم. #حال سرم را عقب بردم و تکیه دادم به تاج تخت نگاهم را به سقف دوختم. گلویم سوخت. اگر مردی در زندگی اش است و فکر به اویی که همسر داشت معصیت داشت، دیگر چه برسد به فکر درمورد خاطراتی مانند دلبری ها و لوندی ها و آوای خوش خنده هایش و لبخند زیبایش. اینکه به که قسم بخورم، که من مجبور شدم جانم را رها کنم را نمیدانم! من به سختی دل کندم و آمدم اما ماندگار شدم و جانم را جاگذاشتم و ... باید فراموشش کنم، همه چیز را، همه کس را و هرچه که شده و نشده بود را. او را خیلی وقت است از دست داده‌ام و راه برگشتی برایم نمانده. با کوبیده شدن در اتاقم به تندی عکس را زیر تخت فرستادم بلند گفتم: بله؟ صدای ماهان آمد: - میتونیم بیایم داخل؟ صاف نشستم: - بیا. در باز شد و ماهان به همراه رها داخل شدند، با تعجب نگاهشان کردم گفتم: دوتایی اومدید، چیشده؟ رها به سمت راست سر کج میکند و میگوید: چرا اومدی تو اتاق؟ بیا بیرون دیگه مثلا میخوایم تولد بگیریم. شیدا و شهرزاد هم هستن زشته چپیدی تو اتاق. حرف خاتون در گوشم پیچید که گفت: مهرش جوری به دلم افتاده انگار بچه ی خودمن. مخصوصا کوچولوش که تازه یخش باز شده. بهانه آوردم: راستش سرم یکم درد میکنه و ... ماهان تکیه اش را از چهارچوب در برداشت میان حرفم پرید و گفت: خب شما نیای که صفا نداره جمع مون داداش. تازه شیدا میخواد برامون تنبک بزنه. انگاری بلده. چندثانیه نگاهشان کردم، غلط کردم، از همین الان وا داده‌ام، به که باید قسم بخورم که از رها کردنش در آن زمان پشیمانم که الان دو دل بمانم که در جمع مان حاضرشوم یا نشوم؟
  6. #پارت5 به حرفش خندیدیم و به داخل آشپزخانه رفت، میز جلویمان را هم دیس میوه و ظرف های انواع خوراکی هایی که میدانم رها خودش خریده و حاضر کرده بود، پر کرده بود. خندیدم گفتم: باریکلا هنرات کم کم داره ریخته میشه بیرون ها! به بازویم زد گفت: خوشمزه. و بعد پشت چشمی نازک کرد، رو به شیدا که روی پای شهریار، روی مبل نشسته بود گفت: آره دیگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار! شیدا و شهریار هر دو سرشان را برگرداندند شهریار با خنده گفت: چیه بچه؟ چشمت نمیبینه دو دقیقه بغل منه؟ رها انگشت اشاره اش را به سمتش گرفت و گفت: اول از همه تون من خاله شم. بیا بغلم ببینم وروجک. شیدا از روی پای شهریار بلند شد و به سمت رها رفت رها بغلش کرد نگاهی به سر تا پایش کرد با خنده گفت: چه تیپی زدی تو، موهاشو نگاه. شیدا لبخند کوچک اما عمیقی زد و گفت: مامان خانومم برام بافیده. و بعد با افتخار سینه سپر کرد، رها و شهریار بلند و من هم آرام به حرکتش خندیدیم شهریار گفت: به خدا که هوس زن گرفتن کردم. رها پوکرفیس نگاهش کرد گفت: کی به تو زن میده آخه من نمیدونم؟ نگاهم به آن دو بود اما از گوشه ی چشم دیدم که از پله های گوشه ی خانه که طبقه ی پایین را به طبقه ی بالا و اتاق او و اتاق های مهمان متصل میکرد پایین آمد و مستقیم بدون هیچ نگاهی به سمت آشپزخائه رفت، شهریار گفت: خیلی ها، خبر نداری امروز یه دختره تو هتل سر راهم اومد از اونا که تو نفرت داری ازشون مگه میزاشت من بیام از در هتل بیرون؟ با تعجب نگاهش کردم، هتل؟ مگه سفر بود؟ سوالم رو بر زبان آوردم لبخند مهربانی زد گفت: نه سفر نبودم، منظورم هتلِ پسرعمه ست. هتل پسرعمه؟ کدوم عمه؟ نگاه گیجم رو دید گفت: وقتی چاوش ده یا یازده سالش بود آقاجون یه هتل میزنه نزدیک حرم به اسم هتل گوهرشاد، هم اسم عمه ی خدابیامرز و سندش رو شیش دونگ میزنه به اسم چاوش. الان چاوش بجز حجره و شرکت و کارخونه که مال آقاجونه و سهم الارث بابا و عمه هاست دستشه، هتل رو هم داره و میگردونه. وقتی خوب شد خودش اومد هتل رو با همون پول هایی که تو اون پنج سال نبودش به حسابش ریخته میشد به روز و مدرن کرد. بعدشم که آقاجون عمرش کفاف نداد هتل جدید رو ببینه. چیزهایی که می‌شنیدم جدید بودند. نام هتلی که برده بود، همانی بود که بارها وقتی به مشهد می‌آمدیم در آن اقامت داشتیم. حتی چاوش یکبار وقتی فهمید ما می‌خواهیم خانوادگی مشهد بیاییم آنجا را پیشنهاد داد و مامان که انگار از سلیقه اش خوشش آمده بود به او گفت که ما همیشه به آن هتل میرویم. چاوش از هتل گوهرشاد برایم نگفته بود. فقط گفته بود پدربزرگش از تاجرهای فرش است خودش هم از کودکی پیش پدربزرگش گار میکرد تا اینکه دانشگاه تهران قبول شد و سر یک موضوعی که هیچ وقت برایم نگفت چه؟ یواشکی به تهران آمده بود. نگفته بود هتل دارد! در یک لحظه باز حرف شهریار یادم آمد «چاوش وقتی خوب شد» تند گفتم: مگه آقاچاوش مریض بودند؟ شهریار سر تکان داد و رها آهی کشید، شهریار گفت: آره پسرعم... صدای سهیل که از آشپزخانه بیرون می‌آمد یاعث شد حرفش را قطع کند: - رها پاشو برو کمک خاتون ببین چی نیازه بیار برای پذیرایی از مهمونامون. نگاهم به طرفش رفت و رویش نشست، رها شیدا را به دستم داد و گفت: شهرزاد و شیدا والا از همون روز اول که اومدن دیگه مهمون و همسایه نبودن، بچه های خاتون شدند. رها از کنارش رد شد و نگاهمان باهم تلاقی کرد، من که فهمیدم داستانی پشت این حرکت است، حرف نیمه مانده بود و من تا ته و تویش را درنیاورم شهرزاد نیستم! نگاهم را گرفتم از آنها و سر به زیر انداختم. روی انگشتری که روی دست چپم بود افتاد، همان انگشتری بود که در دومین سالی که کنارم بود برای تولدم خریداری کرده بود. یک انگشتر طلاروسی زنانه با عقیق یاسی و رکابِ مدل برگی. سلیقه اش تحسین کننده بود و من عاشق این انگشتر بودم. لبخند محوی روی لبانم نشست سرم را بالا گرفتم که چشمم به قیافه‌ی عصبی چاوش خورد، مودی شده است؟ یک لحظه خوب است و یک لحظه اخم دارد! با صدای شهریار نگاهم را از او گرفتم و شهریار را نگاه کردم: - میگم شهرزادخانوم یه سوال بپرسم؟ سرم را تکان دادم، پرسید: - اگر فضولی نباشه میخواستم بدونم شما همزمان درس می‌خونی و کار میکنی؟ گفتم: نه چه فضولی، آره، تایم و روزایی که دانشگاه ندارم رو میرم کافه کار میکنم. سهیل: - حقوقت ساعتیه یا ماهی؟ من: - هر ماهه، اما قانونی که اون کافه داره چون شبانه روزی بازه و درآمدش بالاست هر یک ساعتی که ثبت میشه برام یک و خورده ای دو تومن برام حساب می‌کنند. تا الان هرماه ده میلیون برام حساب می‌شه. شهریار: - تهران که بودید رشته تون هم هتل داری بود؟ لبخندی زدم و سر تکان دادم گفتم: بله هتل داری بود. خنده ای کرد به سمت چاوش که کنارش در فکر نشسته بود چرخید دستش را روی پایش گذاشت و گفت: اتفاقا داداش چاوش هم قبل اینکه بیاد دوباره مشهد، توی تهران هتل داری می‌خوند‌. نگاهم را از روی شهریار برداشتم و چاوش که نگاهش به سمتم برگشت بود را نگاه کردم. چاوش گفت: هم دانشگاهی بودیم، سال بالایی شون بودم. خون در رگ هایم ایستاد و ابروهای شهریار بالا پرید، برای چه این را گفت؟ خدای من، من این را حتی به رها که شوکه پشت سرش ایستاده بود هم نگفته بودم! سهیل نگاهش بین ما سه نفر چرخید. شهریار نگاهش را به من داد گفت: جدی؟ پس چرا نگفته بودید؟ سعی کردم گندی که زده بود را جمع کنم، گفتم: آقا چاوش برام از وقتی اومدم آشنا میومدن اما یادم نمیومد کجا دیده بودم‌شون، تازه یادم اومده که هم دانشگاهی بودیم. رها تندی جلو آمد و گفت: پس باب... می‌دانستم میخواست بپرسد که پدر شیدا را می‌شناسد یا نه؟ چون گفته بودم به او که آن مردی که من و دختره ناشناخته اش را رها کرد، هم‌دانشگاهی‌ام بود و همه در دانشگاه طبق خواسته ی او می‌دانستند ما محرم همدیگر هستیم. تند پریدم وسط حرفش گفتم: رها خاتون کمک نمی‌خواست؟ با تعجب به سمتم برگشت آبروی راستم را برایش بالا بردم و خودش حساب کار دستش آمد که باید سکوت کند. آنها میدانستند از یک جایی به بعد دیگر ما بودیم و خدایمان. من شرمنده‌ی همه شان، بودم. اما فعلا نباید بروز میدادم و الا فکر می‌کردند برای آنها نقشه و فکرهایی داشتم. قبل از برملا شدن همه چیز باید از اینجا می‌رفتیم و بعد من باید می‌آمدم و می‌گفتم همه چیز را. شرمنده‌ی همگی‌شان بودم، بجز چاوش البته!
  7. #پارت4 با لرزیدن دوباره ی تلفنم نگاهم را به سمتش میکشم رها بود تماس را برقرار کردم: سلام خانوم! لبخندی زدم: -سلام به رها خانوم عزیز. رها دمی گرفت و گفت: زنگ زدم بهت ولی شیدا برداشت گفت مامان پشت در نشسته تو فکره. چیشده که رفته بودی تو خلسه؟ گفتم: هیچی نشده یاد مامان اینا کردم. کجایی؟ «خدا رحمت کنه» ای زمزمه کرد و گفت: پس فرداشب تولد اهورا و هوراست اما چون امسال بابابزرگ زندایی فوت شده قرار نیست براشون تولد بگیرن اما ما با بچه ها میخوایم تولد بگیریم. کیک و این چیزها هم با ماهان میخریم فردا داریم میایم میاریم. خواستم زنگ بزنم بهت بگم که شما هم هستید و دستور خاتون میباشد. و دستور خاتون را باید با جان میپذیرفتم، دو روز اولی که اینجا آمدیم او را با فامیلی همسرش یعنی طباطبایی نیا صدا زدم و جوری نگاهم کرد که در دم پشیمان شدم از حرفم گفت: اگر این چندروز صدات میکنم دخترم و میگم مثل بچه های خودمید الکی نمیگم و به قول سهیل خالی نمیبندم. تو و دخترگلت مثل بچه های همین خونه اید برای من. از این به بعد هم منو فقط خاتون صدا میکنی. و جوابم چشم بود و زمزمه ی خاتون که گفت: چشمت بی اشک. و من دلم رفت برای حرفش و مسخره بود برای دل زبان نفهمم که چشمانم را نوه ی بزرگ و دختری همین زن اشک باران کرده بود. گفتم: میایم. راستی پسرخالت اومده. صدایش به آنی شاد شد: عه؟ پس پسرخاله جان از سفر یهوییش برگشت؟ خوبه که برگشت. جشن مون تکمیله. یه شب توپ در بساط داریم. ابروهایم را بالا انداختم و با شوخی و خنده گفتم: فکر نمیکنم ها. تا جایی که من میدونم آدمی به سر سنگینی پسرخالت در دنیا نیست. رها: آره دقیقا همینه ولی بنده خدا چه کنه؟ باید با ما راه بیاد الانم قطع کن تا فرداشب، بای! و بعد تلفن را رویم قطع کرد. دخترک خل و چل! تلفنم را پائین آوردم و مستاصل خیره به صفحه ی خاموشش شدم، نمیدانستم این را باید برایش بگویم که آن مردی که بارها در داستانم از آن شنیده بود بی آنکه اسمش را بیاورم و بارها او را زیرلبی به ناسزا کشیده بود؛ همان نوه ی ارشد خانوم و پسرخاله ی ارشد خودش است که بارها از مرام و مردانگی و برادرانه هایش که خرج میکرد برایم گفته است، هست یانه؟ نمیدانستم چه کنم و اگر بخواهم این کار را کنم درست است یا نه. نمیدانستم شیدا را برای او که معرفی کنم؟ دخترمان یا که خواهرزاده ام؟ نمیدانستم. فکر کنم خاتون درموردش چیزی نگفته باشد، رها را میندازم جلو تا بپرسد. (فرداشب) موهایم را بالای سرم بستم و سفت کردم، روسری قواره بزرگم برا سرم کردم و سعی کردم منظم و مرتب گره بزنمش، مقابل آینه قدی که گوشه ی اتاق گذاشته بودم ایستادم و لیزروار خود را رصد کردم، پیراهن دکمه دار دخترانه ی سرمه ای رنگ، به همراه بیلر زرشکی (لباسی مانند سرهمی لی اما با این فرق که به جای پاچه، دامن بلند تا مچ پا دارد) جوراب های سرمه ای و روسری زرشکی به همراه نقطه های درشت سرمه ای. لبانم از رضایت تیپم به خنده باز شد که در اتاقم با دو تقه ی کوچک زده شد به طرف در رفتم دستگیره را پائین کشیدم و در را باز کردم و شیدای کوچکم در مقابل چشمانم قرار گرفت با آن پیراهن بلند دخترانه ی نیم آستین صورتی پررنگش که پاپیون های زیبای صورتی داشت، جوراب شلواری سفیدش که تا زانویش بود. دلم برایش رفت روی زانوهایم نشستم و از گونه های خوشمزه ای بوسه ای گرفتم گفتم: من فدای دختر مامان بشم که خوشگل شده انقدر. نیشش باز شد و گفت: خوشگل شدم واقعا؟ سرم را تکان دادم گفتم: معلومه عشقم. دست دور گردنم انداخت و فشار دستانش را محکم کرد. دستم را پشتش کشیدم گفتم: بریم خونه خاتون مامان جان؟ سرش را تکان داد و گفت: بریم بریم اما منم مثل خودت آرایش میکنی؟ خنده ای کردم، آرایش من فقط یک ریمل و رژگونه و رژلب مات کالباسی تیره ای بود که زده بودم از داخل کشو یک رژ صورتی بیرون کشیدم و لبان کوچولویش را رنگی کردم و با همان رژ کمی گونه هایش را صورتی کردم و بعد با شصت دست راستم آن را پراکنده کردم تا رنگش محو شود. کش موهایش را دستم داد و گفت: شهی جونی لطفاً برام موهام و هلندی بباف! و بعد چشمانش را مل‌مل داد و با التماس نگاهم کرد، دلم برایش ضعف رفت خم شدم و گونه های اناری اش را بوسیدم گفتم: اولا که من مامانتم بچه، شهی جون چیه؟ دوما هم چشم پرنسس امر دیگه ای باشه؟ به پشت چرخید، طبق خواسته ی خودش بعد از حمام و گرفتن خیسی موهایش فرفری هایش را با اتومو، صاف کرده بودم. موهایش را تقسیم کردم و بافتم و در آخر هردو گیسش را با کش چهل‌گیس مشکی بستم. تند به سمت آینه‌ی اتاقش رفت خندان دست به طرف موهایش برد رویش دست کشید و گفت: مثل همیشه عالی شده. و بعد برگشت سمتم و دستش را به حالت لایک نشان داد! با خنده سر تکان دادم گفتم: بدو بریم که منتظر مون هستن. دستش را بالا برد و کف دستش را به پیشانی‌اش زد گفت: آخ، الان خاله رها صداش درمیاد. دستم و گرفتم طرفش گفتم: پس بدو تا صداش نیومده. به سمتم دوید دستش را در دستانم گرفت از اتاق بیرون زدیم بعد از دیدن خودش در آینه رضایت داد به طرف در رفتیم که یک آن گفت: وای مامان کادو نخریدیم! با تعجب سر جایم ایستادم، از دست رها و کارهای یکهویی اش. کادو را چه کنیم؟ نگاهم را در میان خانه گرداندم که فکری به سرم زد روی زانوهایم نشستم که شیدا به سمتم چرخید گفتم: اگر یکی از عروسکات و بدیم هورا و یکی از کتابات رو هم بدیم اهورا ناراحت نمیشی؟ نگاهش که گرفته شد گوشه ی لبم را گزیدم، ای کاش میتوانستم بروم و برایشان هدیه ای تهیه کنم یا به رها میگفتم تا خریداری کند. نگاهم را به فرش دوختم که شیدا گفت: بدیم. نمیشم. با تعجب نگاهش کردم، چشمانش مانند لبانش میخندید گفتم: مطمئنی که ناراحت نمیشی؟ به نشانه ی «نه» سر بالا انداخت و گفت: یادگاری از منه. لپش را کشیدم: پس بدو بریم انتخاب کنیم و کادو کنیم براشون. به سمت اتاقش رفت و من هم به اتاقم رفتم بعد از برداشتن دو کاغذ کادو به اتاقش رفتم عروسک بافتنی که موهایش مانند هورا فر و روشن بود و از کتابخانه اش هم دوجلد کتاب افسانه های مشرق زمین اش را برداشته بود نوارچسب رنگی اش را به همراه قیچی کاردستی های مهدش را آورد و دوتایی باهمدیگر آنها را کادو کردیم و دخترکم کادو کردن و بخشیدن وسایلش به دوستانش را درم مواقع ضروری یاد گرفت. یادم می آید که مامان برایم میگفت باید به آن بچه هایی که وسع مالی شان نمیرسد کمک کنیم یا در صورت لزوم مانند اینجور مواقع که دقیقه نودی است و نمیتوانیم چیزی تهیه کنیم یکی وسایل خودمان بدهیم تا از ما یک یادگاری داشته باشند. بچه ها باید بخشندگی را یاد بگیرند. مخصوصا بخشندگی برای کودکانی که زندگی خوبی ندارند و یا در پرورشگاه ها زندگی میکنند. و دخترکم بخشنده بودن برای دوستانش را یاد گرفت. دستش را رها کردم وارد آشپزخانه شدم از روی گاز قابلمه را برداشتم و بیرون زدم، رو به شیدا گفتم: دختری در رو باز کن من نمیتونم. چشمی گفت در را باز کرد جلو رفتم دمپایی ابری ام را پایم کردم بیرون آمد و در را بست دمپایی کوچکش را پایش کرد هردو به سمت خانه‌ی خاتون می‌رفتیم، صدای باز شدن در آمد سرجایم ایستادم شیدا هم بالطبع مجبور شد بایستد، پرده کنار رفت چاوش و شهریار داخل شدند دستانم روی دسته‌ی قابلمه سفت شد نفس عمیقی کشیدم چاوش نگاهش از روی من به سمت شیدا کشیده شد و لبخندی که زد جانم را گرفت. شیدا با دیدن مثلاً عمو چاوش‌اش جیغ خفیفی از سر خوشحالی کشید و به سمتش پا تند کرد چاوش با همان لبخند خم شد و شیدا که به او رسیده بود را در آغوش کشید، دیروز غروب که برای بازی به حیاط رفت او هم آمد بیرون با حوصله ارتباطی میان خودشان حاصل کرد و میبینم که او را خیلی دوست دارد. شهریار اخم مصنوعی کرد و گفت: بَه، منو به این زودی فروختی شیدا خانوم آره؟ شیدا دست دور گردن چاوش انداخت و انگار گلوی من را کسی محکم فشرد، گفت: عمو؟ شما مگه وسیله اید که بفروشم تون؟ چاوش سرش را کمی عقب برد و با لبخند آرامی دخترکم را تماشا کرد، شهریار خندید گفت: یه اصطلاح بود شیطون خانوم. حالا به من رسیده بودند، سرش را به سمت من برگرداند به سختی نگاهم را گرفتم زیرلب سلام کرد و شهریار گفت: سلام شهرزاد خانوم. لبخند زوری زدم گفتم: سلام خسته نباشید. چاوش جوابم را نداد اما شهریار با نیش باز گفت: سلامت باشید. به قابلمه اشاره زد گفت: این تو چیه؟ گفتم: پاستا آلفردو، دوست داری؟ شهریار: - من که عاشقشم اما خب آقا چاوش مون غذای ایرانی رو به هر چیزی ترجیح می‌ده، مخصوصا فسنجون های فرخنده خاتون رو! نگاهش را روی زمین داد و من هنوز یادم است که او چقدر از فسنجان های فرخنده خاتون برایم تعریف کرده بود. عاشق فسنجان، قرمه سبزی، لوبیاپلو و کشک بادمجان های فرخنده خاتون بود، باز یادم افتاد آن روزی که مامان خدابیامرز فسنجان پخته بود و برایش برده بودم و گفته بود یاد خانه و فرخنده خاتون افتاده است، و من برای بار هزارم پرسیده بودم که چرا نمی‌رود آنها را ببیند؟ اما او فقط سکوت کرد و پاسخ نداد. رو به شیدا گفتم: مامان جان بیا پایین آقای طباطبایی اذیت میشن. شیدای حرف گوش کنم خواست از بغل چاوش پایین بیاید که چاوش سفت او را گرفت و گفت: نه خوبه، اذیت نداره. گفتم: آخه اینجوری که نمیشه. جوابم را نداد سرش را انداخت پایین و مانند یک حیوانِ سفید مشکی، به طرف در خانه‌ی خاتون رفت. شهریار تند گفت: خب بسه دیگه اینجا وایستادیم بیا بریم تو. سر تکان دادم و به سمت خانه‌ی خاتون رفتیم. داخل شدیم خاتون با دیدنم گفت: دیگه داشتم از اومدنت نا امید می‌شدم. گفتم: واقعا دلم نمی‌خواست بیام و مزاحم بشم اما وقتی دیگه خودتون زحمت کشیدید اومدید گفتید ما رو هم مثل نوه های خودتون میدونید و از این به بعد باید باشیم پیشتون نتونستم نه نیارم، اما راستش پاستا درست کردم آوردم اما نمی‌دونم شما از این قرتی بازی‌های جدید دوست دارید یا نه! خندید تا خواست چیزی بگوید صدای رها از پشت سرم آمد: - اتفاقا خاتون یکی از تستر های عالیِ غذاست مخصوصا این قرتی بازی‌ها به قول تو، دست پخت توهم که محشر! خاتون قابلمه را از دستم گرفت و رفت. خندیدم و برگشتم دست پشتم گذاشت و گفت: چه عجب شهی خانوم، چشم مون به جمال شما روشن شد! گفتم: من بی معرفتم، تو که بامعرفتی کجایی؟ رها: - با مامان و بابا رفته بودیم یه سر شمال به زمین های شالی اجدادیه بابام سر بزنیم. لبخند زدم گفتم: خوب کردید، خوش گذشت؟ سر تکان داد گفت: عالی بود، دفعه بعد توهم قراره ببریم. «ایشالله»یی زمزمه کردم گفت: بریم پیش خاتون؟ کم کم بقیه بچه ها هم میان. سهیل برادر کوچکتر شهریار از داخل اتاقِ چاوش بیرون آمد سلام علیک کردیم خم شد و لپ دخترکم را کشید گفت: سلام پرنسس. شیدا با شیرین زبانی جوابش را داد رها گفت: کادو گرفتید؟ برا این دیر اومدید؟ گفتم: بله، والا نکه شما یهویی گفتی ما گیر کادو بودیم. سهیل: -کادو نمیخواست که. با رها روی مبل نشستیم و کتاب و عروسک کادو شده را روی میز گذاشتم با سر به شیدا اشاره کردم گفتم: دوست جون جونیای شیدا خانم هستن نمیشه بی یادگاری و کادو. خاتون با دست راستش ضربه ای روی سینه اش میزند و میگوید: من قربون دختر با فکرم برم که انقدر مهربونه. و بعد رو به شهریار و رها و سهیل گفت: شما سه تا یاد بگیرید.
  8. #پارت3 نفس عمیقی کشیدم و از دویدن دست برداشتم و دست به پهلو زدم قفسه ی سی*نه ام ازفرط دویدن زیاد بالا و پائین میشد. نگاهم را به محوری که بین دریا و آسمان درست شده بود دوختم، برای خروج از فکر کردن به او راه اشتباهی را در نظر گرفته بودم. یعنی هر راهی را که در این یک هفته در نظر گرفتم اشتباه بود آخرش به او میرسیدم. دو سه روز آمدنم شده بود یک هفته، هیچ جوره نمیتوانستم او را از ذهن و شاید دل بیرون کنم و آخرش باز هم میرسیدم به او و چشمانش و موهای تاب دارش. چندسال گذشته بود؟ چهار سال؟ پنج سال؟ نمیدانم هرچه که بود برایم یک عمر بود و او حالا قرار است در بخش دیگر از خانه ی ما سکنه داشته باشد. آن هم بی آنکه خانواده ای دیگر داشته باشد، او حالا تنها تر و بی پناه تر از هرکسی در این دنیا بود زمانی که او را بی هیچ دلیلی رها کردم نمیدانستم قرار است زندگی اش را هم از دست بدهد. عجیب بود برایم که چرا اینگونه ما باید سر راه همدیگر قرار بگیریم، حکمت این ماجرا چیست که اینگونه دوباره به زندگی همدیگر برگشتیم؟ نمیدانم اما هرچه که هست ما دیگر آدم آن روزها نیستیم و حسابی عوض شده ایم، اما دروغ که نداریم؟ من هنوز برای او جانم را میدهم! (ساعاتی بعد) خم شدم و ساکم را برداشتم عقب کشیدم و در را بستم، دستم را به سمت کوبش در بردم و دوبار آن را کوبیدم و منتظر ماندم توسط اف اف باز شود اما به جای باز شدن در با اف اف، در باز شد و دخترکی حدود چهار یا پنج ساله که چشمان گرد مشکی و ابروهایی پهن و مژه هایی پر و بلند داشت و موهایی که بالای سرش دو طرف بافته و بسته شده بود، با گرم کن صورتی پررنگ و تیشرتی سفید و دمپایی هایی صورتی میان در جای گرفت. برای دیدن من باید سرش را بالا می آورد؛ او که بود دیگر؟ با دیدن من کمی اخم کرد گفت: سلام. سر خم کردم گفتم: سلام خانم کوچولو اجازه دارم بیام داخل؟ چشمانش مردد شد گفت: شما کی هستی مگه که میخواید بیاید داخل؟ کلماتش جمع و مفرد میشد، خندیدم و روی زانوهایم نشستم تا هم قد او شوم؛ سرم را به سمت راست کج کردم گفتم: من چاوشم. نوه ی خاتون. خونم هم همینجاست. حالا انگار شناخته باشد اما مطمئن نباشد گفت: یعنی شما نوه ی خاتون جونی هستی که ما پیششون زندگی میکنیم؟ پیش خاتون زندگی میکنند؟ یعنی چ... یادم آمد حرف آن شب خاتون را که درمورد خانواده ی او گفت و آخرش گفت که شهرزاد ماند و یک بچه. یعنی این دختر بچه خواهرزاده اش بود؟ لبخند محوی زدم، شاید اگر آن موقع به خواستگاری اش رفته بودم حالا فرزندمان همین سن بود! سرم را تکان دادم و خواستم چیزی بگویم که صدای شهرزاد از داخل حیاط آمد: شیدا مامان برای چی رفتی دم در؟ کی بود در زد؟ ابروهایم به آنی بالا پرید و فکم منقبض شد، او را چه خطاب کرد؟ مامان؟ مگر... مگر او بعد از من ازدواج کرده بود و... این دختر بچه، بچه ی اوست؟ تا دختربچه که حالا فهمیده بودم اسمش شیداست خواست جواب دهد او در چهارچوب در ظاهر شد، سرم را بالا کشیدم و دیدمش که نفس در ریه هایش حبس شده است. اخم هایم در هم رفت و بلند شدم که تند به خودش آمد گفت: سلام خوش اومدید. و به تندی شیدا را در آغوش گرفت و از مقابل چشمانم به سرعت محو شد و من ماندم و سوال های در مغزم. دخترش بود؟ یعنی حرف هایش دروغ بود؟ یعنی نگذاشته بود بروم و ... #شهرزاد به تندی داخل شدم و بعد اینکه شیدا را روی زمین گذاشتم به سمت اتاقش رفت. تکیه دادم به در و روی زمین آوار شدم. او آمد! او شیدا را دید و قطعا شنیده بود که من شیدا را مامان خطاب کردم! نکند... نکند به سرش بزند و... نه نه او اینگونه نیست او نمیتواند این کار را با من بکند! اصلا... اصلا یا میگویم او خواهرزاده ام است یا میگویم با مردی ازدواج کرده بودم و او فرزند آن است! اما این هم نمیشود، شباهت بینهایتشان را چه کنم؟ تا کنون هیچ نگفته بودم و آنها هیچی از من نپرسیده بودند. هیچکدامشان. زانو در شکم جمع کردم و سر روی زانو گذاشتم. چرا زندگی دوباره داشت با من بازی میکرد؟ چرا من را سر راه او باز قرار داد؟ اویی که خوش ما را رها کرده بود. اویی که حتی برای یکبار هم که شده محض دلخوشی ام نیامد دنبالم و ما را به حال خودمان رها کرده بود. شب هایی که با یادش به خواب رفتم و یک روز با یادگاری اش بیدار شدم و تا کنون و تا ابد فقط بخاطر یادگاری اش زنده میمانم! درد داشت نبودش و حالا بودنش هم درد دارد. از میان هفت میلیارد آدم در کره ی زمین چرا باید عاشق اویی که آن زمان آنجا دانشجو بود میشدم؟ اویی که چندین سال از زندگی ام را وقف او کرده بودم و چندسال بعد از رفتنش زندگی ام را وقف یادگاری که شباهتش به او بی نهایت بود میکردم. او برای ماندن نیامده بود میدانستم که یک روزی قرار بود برگردد اما دلم برای حجب و حیای چشمانش در آن زمان رفته بود. آن شیطنتی که پیش دوستانش داشت و وقتی مقابل یک خانوم قرار میگرفت تبدیل به یک شخص دیگری میشد. اما حالا باید افسار دلم و مغزم و همه چیزم را بکشم تا به سمت اویی که هنوز تشنه اش است نرود. نباید دیگر دلم برایش بلرزد او دیگر آن کسی نبود که برای من باشد. نباید نوازش هایش را طلب کند، نباید دلم برای مردانگی به خرج دادن هایش برود و در این یک هفته در نبودش کم نشنیده بودم و دلم میخواست به همه ی خانواده اش بگویم که در پرونده ی او یک زن و یک دختربچه ی بی پناه و یاور است و هیچکدام از شماها این را نمی‌دانید! او دقیقا کجای این زندگی بود و در حال چه کاری بود وقتی که من داشتم بعد از کامل تنها شدنم با کفتار های دور خودم و دخترم دست و پنجه نرم میکردم؟ که دست و پا میزدم و خودم را از شر آن خانه و صاحبخانه ی عیاش و پست فطرتش رها سازم؟ آه که دلم برایشان تنگ شده بود، مخصوصا شیدا که در سکوت میگذاشت سر روی پاهایش بگذارم و تمام غم و غصه هایم برا با نوازش موهایم کم کند و آرام آرام خوابم ببرد. قلبم درد میکند از حجم اینهمه درد، به که بگویم دردم را نمیدانم. سرم را عقب میبرم و نگاه اشکبارم را به در اتاقش دوختم. دخترک شیرین زبانم این سالها نبود پدرش را بالای سرمان یادآور شد و من فقط تونستم به او بگویم که او می آید یک روزی. یادم می آید آن روزی را که بعد از سالها دیده بودمش و حتی یک درصد هم حدسش را نمیزدم او پسرخاله ی دوست صمیمی ام در دانشگاه باشد و خانه و صاحب خانه ای که من با آنها دیدن کردم خانه و زندگی او باشند. نمیدانستم آن پدر بی وفایی که برای رها بازگو کرده بودم از افراد نزدیک زندگی اش است و خدا را شکر که نشان دادن عکس هایم با پدر فرزندم را به زمان های بعد موکول کرده بودم و ای کاش شرایطم طوری بود که به این خانه نمی آمدیم و سر راه او سبز نمیشدیم. میدانم که میتوانستم اینجا را رد کنم اما موضوع این است که هرجای دیگر تا قبل اینجا آمدن‌مان همه یا افکار کثیفی در ذهن داشتند یا به یک مادر مجرد به همراه دخترش خانه نمی‌دادند. وقتی خانواده‌ام را از دست دادم، صاحب خانه من و شیدا را پنج ماهگیِ شیدا بیرون انداخت. پدرم شیشه بری داشت و مادرم خانه دار بود، شیدا خواهرم هم دانشگاه میرفت و ماهم مستاجر نشین بودیم. سال دوم دانشگاه بود که شیدا خواهر زیبایم عاشق امید، پسر ترم بالایی و هم رشته اش می‌شود وبعد از گذشت دوماه متوجه عشق دو طرفه اشان می‌شود. پا پیش می‌گذراند اما خانواده ی امید سطح و منزلت بالایی داشتند پدرش از بلند مرتبه های یک هلدینگِ معروف بود و مادرش در شب خواستگاری هرچه توانست از دهانش درآمد و گفت، پدرم گفت که به این خانواده دختر نمیدهد اما امید پا پس نکشید و دفعه ی دوم خودش تنهایی به خواستگاری آمده بود. به خانواده اش گفته بود که نمی‌گذارد تیشه به ریشه ی عشق‌شان بزنند و مادرش گفت که اگر با شیدا زندگی کند، دیگری فرزندی به نام امید ندارد و هیچ سهمی از ارثیه ی زندگیشان به او نمیدهند. امید هم در جواب گفته بود تنها ارثیه‌ای که در زندگی دارد و برایش میجنگد و ارزش دارد شیدا است و برایش مال و منال آنها هیچ مهم نیست. دفعه ی دوم را که تنها آمد پدر ساعتها با او صحبت کرد و بعد درنهایت امید جواب مثبت را دریافت کرد و شد پسر خانواده ی ما و برادری چون کوه برای من. دنبال کار گشت و شد حسابدار شرکت و کارخانه ی سرامیک سازی و به مرور موفقیت های زیادی کسب کرد و صاحبکارش حقوقش را بالاتر برد و توانست یک خانه ی صد و ده متری در منطقه های متوسط تهران بخرد. شیدا از او درخواست کرد که عروسی نگیرند. با تمام تلاش های من و مامان و امید برای برگرداندن نظرش توانست به خواسته اش برسد. همان سالها و در آن گیر و دارهای شیدا بود که در دانشگاه دقیقا همان روزی که بخاطر هم گروهی شدنم با او در جنگ با استاد و خودش بودم به چشمانم آمد. خودش در برابر قیل و قال های من که نمیتوانم با پسری به سبک و سیاق آن هم گروه شوم سکوت کرده بود و در آخر یک «حق با شماست خانم ستوده» تحویلم داده بود. استاد هم با دیدن راضی بودن او با هم گروهی نشدنمان عوضمان کرد و او را با مستوره رستگار انداخت. من و مستوره و چندتا دختر دیگر هم گروه بودیم. از آن مدل دخترهای شال قرمز به گردن در سریال ها نبودم اما آبم با اینگونه آدم ها توی یک جوب نمیرفت. همان هایی که موقع صحبت نگران آرتروز گردن گرفتنشان شوی. مستوره مخم را سر اینکه چرا با او هم گروه نشدم او در این زمینه ها یک فرد تمام عیار است و میتواند اکثر کارها را بکند خورد. اوایل توجهی نمیکردم و سرم را گرم کار خود میکردم اما به مرور با زمزمه هایی که درمورد او در دانشگاه پیچیده بود نگاهم را به سمت خود میکشاند. او سال آخر و ترم آخر لیسانس بود و من سال اولی بودم. و دقیقا زمانی شعله ی حسادتم برانگیخته شد که او را همراه با یک دختری با تیپ خودش دیدم و اینگونه بودم که انگار کسی عروسک محبوبم را دزدیده باشد! هرچه که مستوره و شیرین و بقیه ی بچه ها ازم می‌پرسیدند که چه شده جوابشان را نمیدادم تا رسید به آن روز. با یادآوری اش لبخندی تلخ صورتم را درگیر میکند اما با صدا کردن های شیدا گیج به خودم می آیم و او را جلویم با چشمانی متعجب میبینم: مامان حواست کوش؟ لبخندی دیگر اما محو زدم گفتم: جانم عزیزم. تلفن همراهم را به سمتم گرفت گفت: خاله رها زنگیدش من برداشتم. تلفن را از دستش گرفتم: -مرسی مامانم. برو تو اتاق بازی کن. سر تکان میدهد و به سمت اتاق میرود.
  9. #پارت2 ماشین را کنار در پارک کرده و پیاده شدیم، ماهان گفت: میگم دایی، این مجتبی پسره حاج مطلبی خیلی داره سر و گوشش می‌جنبه ها. ابروهایم را درهم کشیدم: چطور؟ چیزی دیدی؟ گفت: ـ من ازش چیزی ندیدیم ولی یک ماه پیش که همه بچه ها خونه خاتون بودیم رها و تارا گفتن دیدن که مزاحم بقیه میشن. مجتبی پسر حاج مطلبی همسایه مان بود که ته کوچه خانه‌شان بوداما خودش اکثر مواقع سر کوچه بود و از گوشه کنار شنیده بودم که مزاحم میشد اما انگاری این دفعه جدی بود سرم را تکان دادم گفتم: به حاجی میگم. همزمان کلید را انداختم و یالله گویان وارد شدم سرم را که بالا آوردم نگاهم از روی خاتون به سمت رها و ... در یک آن بدنم یخ کرد و سرجایم خشکم زد، خاتون و پریچهرجان حواسشان نبود رها پایش را در کفش کرد سرش را چرخاند و با دیدن من لبخند بزرگی زد گفت: سلام خان داداش. سلام ماهان. با صدای رها آنها هم سرشان را چرخاندن که او هم مانند من خشکش زده، چندسال شده بود؟ فکر کنم یک چیزی حدودهای پنج یا هم شش سال. اما حال اینجا چه می‌کند؟ نکند... نکند او همان همکلاسی رها است که قرار بود بیاید خانه را ببیند؟ او می‌خواست بیاید اینجا؟ اگر... اگر قرار باشد بیاید این‌جا چه؟ می‌دانستم از این خانه خوشش آمده است، سلیقه‌اش را هنوز می‌دانستم. یقین داشتم که این خانه را قبول کرده. با صدای خاتون به خودم آمدم: ـ سلام پسرم خوش اومدی، سلام مادر بیاین تو. پریچهرجان: ـ سلام عزیزای دلم. نگاهم را از او برداشتم و به خاتون دادم و سلام کردم ماهان هم همینطور، جلو رفتیم که خاتون گفت: خسته نباشی مادر. بدون هیچ واکنشی سرم را تکان دادم و تشکر کردم که رها با ذوق گفت: داداش ایشون دوست و هم دانشگاهیم هستن، شهرزاد ستوده که از این به بعد قراره بشه همسایه شما و خاتون جون. نگاهم را از روی زمین برداشتم و روی رها نگه داشتم و بعد نگاهم را به او دادم، نمی‌دانم، هیچ چیزی نمی‌دانم، رنگ پریده اش و قیافه یک شوک زده اش مشخص است که حال میان دو راهی است و تردید دارد که اینجا را قبول کند یا نه. بلاخره قرار بود همسایه ی کسی شود که حدود چهار سال و نیم از زندگی اش را با او گذرانده بود، تمام دقایقش را! حالا ناخواسته باز هم کنار من قرار گرفته بود، می‌شناختمش آنقدر ساده بود که احتمال اینکه از قصد و با نقشه خودش را نزدیک رها کرده باشد تا اینجا و من را پیدا کند را صفر در نظر می‌گرفتم! رها باز هم با ذوق رو به او گفت: شهرزاد ایشونم پسرخاله و خان داداشِ من و البته پسر خاله گوهرشاد خدابیامرز من، آقا چاوش هستن. این آقا پسر هم ماهان پسرخاله‌ی منه. پسره خاله ماچهره‌ست. ماهان خوشبختمی گفت، او هم لبخند مضطربی زد و گفت: همچنین. چشمانش دو دو می‌زدند، میدانستم الان از استرس و اضطراب کف دستانش عرق کرده است، بند بالای کوله اش را در میان مشت هایش می‌فشارد. از نظرم لبخندش مصنوعی بود و نگاهش میان من و ماهان در گردش بود و بعد رو به من گفت: ـ خوشبختم از آشنایی‌تون. ناخودآگاه پوزخندی زدم سرم را تکان دادم گفتم: همچنین. با اجازه ای گفتم و رفتم داخل خانه اما پشت پرده ایستادم تا صداهایشان را بشنوم. پریچهر جان گفت: خب مامان ما دیگه بریم. خاتون گفت: باشه مادر. پس شهرزاد جان شما با رها هماهنگ کن برا آوردن وسایل هروقت بخوای می تونی لوازمت و بیاری. بچه ها رو هم میگم بیان کمکت. صدای مرددش به گوشم خورد: - چشم خاتون‌، زحمت نمی‌دم. خاتون: ـ زحمت نیست، چشمت بی بلا. باز هم پوزخندی روی لبانم نشست، صدای خداحافظی‌شان به گوش رسید و بعد صدای در و خوش و بش خاتون با ماهان آمد: ـ از اینورا ماهان خان. ماهان با خنده گفت: ما که هستیم پیشتون خاتون! خاتون: ـ شماها بچه ی این خونه اید، نباشید هم دل من میگیره هم دل این خونه. به سمت اتاقم پا تند کردم و در رو پشت سرم بستم ناخودآگاه دستم و کوبیدم به دیوار، درد از سر انگشتام شروع شد تا سمت کتفم اما اصلا اهمیت نداشت. اون قبول کرده بود اینجا باشه بدون اینکه چیزی بدونه و خبر داشته باشه از اهالی اون خونه و حالا نمی‌تونست پا پس بکشه. لباسم و عوض کردم و از اتاق زدم بیرون ماهان تو آشپزخونه بلند داد زد: داداش بیا ناهار. وارد آشپزخونه که شدم گفتم: خونه رو پسندش شد؟ خاتون سبد سبزی را روی میز گذاشت گفت: آره طفلی. انقد خوشش اومده بود هی می‌گفت عاشق این بود یه روزی توی اینجوری خونه زندگی کنه. یادمه، همیشه آرزوش بود که اینجوری خونه داشته باشد و از فانتزی‌هاش برام می‌گفت، حرف صبح خاتون یادم آمد، چطوری ممکن است کس و کاری نداشته باشد؟ تا جایی که یادم بود به همراه پدر مادرش و خواهرش و شوهر خواهرش زندگی می‌کردند! اما چیزی نگفتم و مشغول شدم که ماهان گفت: خاتون میگم این شهرزاد خانوم با خانواده‌ش می‌خواد بیاد اینجا مستقر بشه؟ قربون زبونت ماهان که سوال توی ذهنم و نگفته پرسیدی، خاتون پشت میز نشست: ـ نه مادر، قبل اینکه شما بیاین داشت تعریف می‌کرد، چهار یا سه سال پیش خانواده اش که پدر و مادرش و خواهرش و شوهر خواهرش بودن میرن سیستان که به دوست صمیمی پدرش سربزنن چون انگار آخرای عمرش بوده اما شهرزاد چون حالش خوب نبوده باهاشون نرفته. انگار هم قرار بود اینا یه سه روزی بمونن اونجا که یهو تو همون روزا سیل میاد و همه ی اون خونه و دوتا خانواده و کل شهر رو سیل می‌بره. شهرزاد می‌مونه و یه دختر شیش ماهه. انگار که آب یخ ریختن روم، دستم و قلبم از حرکت ایستاد، خانواده اش رو از دست داده بود؟ جبر زمانه چه بی رحم بود! ماهان گیج گفت: پس... همسرش چی؟ اون کجاست؟ خاتون خیره به میز شد، گفت: راستش با اینکه واسم سوال بود اما نه از خودش نه از پریچهر نپرسیدم، زندگی شخصی طرف رو ما حق نداریم شخم بزنیم که! دستم روی زانویم مشت شد، دنبال بهانه گشتم گفتم: ـ خاتون یه دو سه روزی نیستم میرم نور. ماهان پیشتون میمونه. تشکر کردم و از جام بلند شدم از درگاه خواستم بگذرم که یادم افتاد صبح حاج سلمان بهم چی گفته بود برگشتم سمتشون خاتون هنوز منو نگاه میکرد گفتم: راستی خاتون حاج سلمان و صبح دیدم گفت برا هفته بعد حاج خانوم وعده گرفته ما و بچه ها هم دعوتیم. خاتون: ـ اتفاقاً حاجیه خانوم زنگ زد گفت احتمال میده حاجی یادش بره بگه خودش زنگ زد خبر بده. سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون داخل اتاق رفتم و مشغول جمع کردن ساک شدم.
  10. مقدمه: آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه ی چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت #پارت۱ با مدیر بانک دست دادم و بعد از خداحافظی مدارک به دست از بانک بیرون آمدم، اوایل مهر بود و هوا خنک بود باد خنکی که به صورتم میخورد را دوست داشتم قفل ماشین را زدم و سوار شدم روشن کردم و به سمت کارخانه حرکت کردم، در میانه ی راه دست به سمت ضبط بردم دکمه ی روشن شدن و بعد هم دکمه ی پخش رو زدم: (بارون شدی-محسن چاووشی) (اشکات مثل گل توی باد پرپر زدن پرپر شدن طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگل تر شدن با ماهیای قرمزت هم دم شدی دریا شدی وقتی که مردن ماهیات غمگین شدی تنها شدی من ماهیای قلبتو کشتم که دیوونت کنم زنجیر ساختم از خودم تا بندی خونت کنم غمگین شدی ابری شدی ابری شدی، تنها شدی هی پشت ابرای خودت پنهون شدی، پیدا شدی بارون شدی بند اومدی غمگین شدی، لاغر شدی) پشت چراغ قرمز ایستاده بودم دست چپم را جلوی دهانم مشت کرده قرار داده بودم. ابروهایم به همدیگر نزدیک شد، فرمان ماشین را در دست راستم فشردم و بعد به سمت ضبط بردم و دکمه‌ی استپ موزیک را زدم همزمان با خاموش کردنش، تلفن همراهم زنگ خورد نگاهم را روی مانیتور کشاندم، فرخنده‌خاتون بود. تماس را وصل کردم: - سلام به عزیزترینم. فرخنده خاتون: - سلام پسرم خسته نباشی‌. لبخند نرمی روی لبانم نشست: - ممنون خاتون جان، شما هم خسته نباشین، کجایین؟ فرخنده خاتون: - اومده بودم خونه‌ی پریچهر، میخواستم ببینم میتونی بیای دنبالم؟ اگر نمیتونی به مهلقا زنگ بزنم شهریار رو بفرسته دنبالم. به ساعت نگاه کردم، ده و ربع بود و من تا چهار شرکت و بعد حجره کار داشتم، نگاهم را به چراغ راهنما دادم پرسیدم: - شما برای ساعت چهار و نیم مشکلی داری؟ فرخنده خاتون: - نه مادر مشکلی ندارم اتفاقاً پری ناهار هم درست کرده گفت بگم بیای ناهار اینجا. چراغ سبز شد دنده را عوض کردم پدال را فشردم و حرکت کردم، گفتم: - از خاله تشکر کن خاتون الان دارم میرم شرکت کار دارم راه بیوفتم برسم بیام به شما میشه چهار و نیم بعدشم که شما رو رسوندم باید برم کارخونه. فرخنده خاتون: - باشه پس منتظرتم بعد از ظهر، کاری نداری مادر؟ - نه حاج خانوم، یاعلی. فرخنده خاتون: - خداحافظ. تماس‌مان قطع شد اما بلافاصله اسم رها و تصویرش روی تلفن همراهم آمد تماس را وصل کردم: - سلام خان داداش! لبخندی زدم، گفتم: علیک سلام وروجک، چه عجب اسمتون رو گوشی اینجانب افتاد! صدایش شرمنده شد گفت: - ببخشید واقعاً این روزا یکم سرم شلوغه، اما الان زنگ زدم برا مزاحمت. گفتم: مراحمی، جان؟ چیشده؟ گفت: داداش از دوست و آشناهات، جایی و سراغ داری با قیمت پایین برای دو نفر خونه اجاره بده؟ ابروی راستم بالا رفت گفتم: خونه؟ نمی‌دونم شاید، چطور چیزی شده؟ رها: - آره خونه، برا دوستم می‌خوام حقیقتش صاحب خونه شون بهشون مهلت داده که بلندبشن اما با بودجه ای که دارن هیچ جا رو پیدا نمیکنن. در پارکینگ شرکت باز شد همان‌طور که داخل میشدم و به سمت جایگاه پارک میرفتم یادم آمد به حرف خاتون که چند روز پیش می‌گفت برای خانه‌ی دوم بهتر است مستأجر بیاریم، گفتم: رها خاتون چند روز پیش گفت اگر مستأجر گیر بیاد خونه دومی رو اجاره بدیم، یه زنگ بزن خاتون براش بگو ببینم چی میگه؟ صدایش به آنی شاد شد، ذوق زده گفت: من قربونت برم خان داداش دمت گرم پس من قطع کنم زنگ بزنم به خاتون دستت دردنکنه خداحافظ. آرام خندیدم گفتم: - یاعلی. قطع کردم و دقایقی بعد داخل اتاقم بودم، روی پاهایم نشستم رمز را زدم و درش را باز کردم، مدارک را داخل گاوصندوق گذاشتم. تا ساعت یک شرکت ماندم و بعد به سمت حجره رفتم. داخل شدم و رو به ماهان گفتم: صمد و مرتضی بار ها رو آوردن؟ ماهان خم شد برای تکاندن خاک شلوارش: - آره آوردند و خالی کردیم اوناها. با اشاره‌ی چشم و ابرو به گوشه‌ی مغازه اشاره کرد نگاهم را به آن سمت دادم، فرش هایی که کارِ کارخانه‌ی فرش های دستبافت طباطبایی‌نیا بود، رفتم جلو و تعداد شمردم. درست بود، هجده عدد فرش دستباف! سرم را تکان دادم گفتم: چکشون رو هم دادی؟ گفت: - دادم، فقط دایی، صمد گفتش که اگر بشه برای بیست و شیشم این ماه بهش مرخصی بدین. سوالی نگاهش کردم: - مرخصی برای چی؟ ماهان: - گفت اگر خدا بخواد خانومش سه چهار روز دیگه که بیست و شیشم هستش دختر دوقلو به دنیا میاره. گل از گلم می‌شکفد، سرم و تکون دادم و گفتم که بگوید فردا بیاید مغازه همین که ماهان به سمت ته حجره برای شستن دست و صورتش رفت خنده‌ام تبدیل به لبخند تلخ و محوی شد. تلخی‌اش آنقدری بود که کمی ابرو درهم کردم، صمد همسن خودم بود، یک مردی در آستانه‌ی سی سالگی که با کم و زیاد و بدی و خوبی های روزگار، زندگی‌اش را ساخته بود. حالا اما فرزندهای تو راهی داشت و تا چند روز دیگر به دنیا می‌آمدند. اگر موقعیتش بود شاید من هم الآن یک فرزند داشتم، یک دختر به زیبایی و شباهتِ مادرش شاید هم یک پسر با شباهتی به خودم! آهی که از درون سینه‌ام قصد بیرون آمدن داشت را خفه کردم، حق بیرون آمدن نداشت، خودش خواسته بود و حالا نمی‌توانست آه بکشد. چون اگر آه می‌کشید دامن گیر می‌شد و باز زمین میخورد! نفس عمیقی کشیدم و فکرهایم را بیرون کردم. مشغول چک کردن لیست و حساب های حجره بودم و زمان از دستم در رفته بود، با صدا کردن های ماهان متوجه شدم که ساعت چهار شده است و باید به دنبال خاتون می‌رفتم. حدود نیم ساعت چهل دقیقه‌ی بعدش که رسیدم پریچهرجان هرچه اصرار کرد بالا بروم قبول نکردم و کار را بهانه کردم فرخنده خاتون را سوار کرده و به خانه بردم و از آنجا به کارخانه رفتم و به کارهای کارخانه رسیدم. حدود ساعت ده شب بود که برگشتم خانه، فرخنده خاتون خواب بود. به این دیر آمدن هایم عادت داشت. می‌دانست وقت هایی که کارخانه می‌روم دیر برمی‌گردم به خانه. صبح حوالی ساعت هشت و نیم بود که از جایم بلند شدم از اتاقم بیرون رفتم که فرخنده خاتون را مشغول صحبت با تلفن دیدم سلام کردم که با تکان دادن سر جوابم را داد دست و صورتم را توی رو شویی شستم و بیرون آمدم فرخنده خاتون تماسش را تمام کرده بود و خیره شده بود به زمین گفتم: - کی بود؟ خاتون؟ فرخنده خاتون به خودش آمد گفت: - جان؟ پریچهر بود. گفتم: - خب؟ فرخنده خاتون تلفن را روی اوپن گذاشت گفت: - برای خونه‌ی اونور حیاط دنبال مستأجر می‌گشتیم یه دونه پیدا شده، از هم دانشگاهی های رهاست. قرار شد بعدازظهر بیان اینجا سه تایی با پریچهر. مستأجر؟ آن هم دختر؟ دانشجو و مجرد؟ من فکر می‌کردم شرایطی که خاتون در نظر داشت چیز دیگری بود! خواستم چیزی بگویم که گفت: - انگاری دختره غریبه، کلا هیچکس و نداره اینجا جز رها. صاحب خونه‌ش هم جوابش کرده وگرنه برا چی باید دنبال خونه بگرده؟ یکسره که دانشگاه هستش بچه و توعم که بیشتر اوقات شبا خونه نیستی پس فرقی به حال تو نداره که، داره؟ خاتون را چند دقیقه‌ای نگاه کردم، اکثراً من شب ها خانه نبودم سرم را تکان دادم گفتم: - به من که ربط نداره، خونه‌ی شماست منم تا چند صباح دیگه اینجام. اگر به نظرتون مناسبه باشه. داخل اتاق شدم و رفتم سر وقت کمد، شلوار مردانه مشکی ام را بیرون آوردم و پیراهن مردانه خاکستری ام را هم بیرون کشیدم و تعویض کردم، کمربندم را بستم و رو به روی آینه ایستادم با دیدن ابروهای پهن و مشکی ام که حالا به هم ریخته بود یاد حرف او افتادم وقتی که داشتم حرصی با ابروهای درهم نگاهش می‌کردم: - حاجی جون یکم اون ابروهاتو بده بالا مرتبش کن، شبیه آقای دیو توی دیو و دلبر شدی. لبخند تلخی روی لبانم نشست دستی روی ابروهایم کشیدم و مرتب شان کردم، چشمان مشکی ام دیگر آن شور و حال را نداشت اما همین هم خوب بود برای سر پا ماندن آدمی مثل من که از میان درد و آوار ها زنده بیرون آمده! ته ریشم را مرتب کردم کمی ادکلن روی پیراهن زدم و بعد هم مچ و گردن. بعد از اتمام کار هایم سویچ و تلفنم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم خاتون با دیدنم لا هل ولا قوه الله‌یی خوند که لبخند محوی که به زور می‌شد زدم، گفت: - بیا بشین صبحونه بخور برو. چشم کشیده و بلند بالایی گفتم و به طرف آشپزخانه رفتیم. خانه‌ی خاتون یک خانه یا بزرگ بود در یک محله ی قدیمی با آدم های ساده و یک دل که برای ما مخصوصاً خاتون احترام زیادی قائل بودند اینجا از آن خانه قدیمی هایی بود که دلت را ذوق می‌آورد، از در چوبی که وارد میشوی یک حیاط بزرگ که یک طرفش خانه‌ی خاتون و حاج علی طباطبایی بود و آن خانه ای که طرف دیگر بود چندسال بدون سکنه می‌گذراند. وسط حیاط یک حوض مربعی آبی با یک فواره بود، کنار دیوار ها باغچه بود از این سر دیوار تا آن سر دیوار یکی از باغچه ها را درخت های توت سفید و شاه توت، سیب سبز وگیلاس کاشته شده بود. یه طرف دیگه هم گل های متفاوت کاشته شده بود. خونه ای که خاتون زندگی میکرد یه خونه یه صد و پنجاه متری بود که از حیاط پله میخورد می‌رفت بالا سمت ایوان بغل پله ها یک تخت چوبی با فرش لاکی سرمه ای بود. بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و بعد از خداحافظی از خانه بیرون زدم و روندم سمت حجره. وارد بازار که شدم حاج سلمان را دیدم، حاج سلمان از رفیق های قدیمی حاجی بود که رفت و آمد خانوادگی داشتیم بعد از حاجی هوای ما را خیلی داشت. حاج سلمان با دیدنم لبخندی زد گفت: سلام شاه پسر چطوری؟ دستش را جلو آورد با او دست دادم: - سلام حاجی، شکر خوبم شما خوبین؟ خانواده؟ حاج سلمان: - خوبن خداروشکر، خاتون خانوم چطوره؟ گفتم: - خاتون هم خوبه الحمدالله. حاج سلمان سرش را تکان داد و گفت: - خداروشکر همین که خاتون خانوم خوب باشه حال ما هم خوبه. چاووش جان راستش حاج خانوم برای هفته ی بعد پنجشنبه شب وعده گرفته شما و خاتون خانوم و بقیه بچه ها رو هم دعوت کرده. با شرمندگی گفتم: - راضی به زحمت نیستیم حاجی، مزاحم نمیشیم. حاجی زد روی شانه ام: - تعارف نکن پسرجون. تشکر کردم و از حضورش مرخص شدم حوصله ی مهمانی را نداشتم به سمت مغازه رفتم ماهان هنوز نیامده بود و حجره بسته بود کلید را در قفل انداختم و باز کردم و بعد هم قفل در را باز کردم وارد شدم چراغ ها را روشن کردم که صدای صمد از پشت سرم آمد: - سلام آقا. سرم را به سمت در برگرداندم: - به سلام آقا صمد پدر آینده چطوری؟ صمد دو سالی میشد ازدواج کرده بود و حالا قرار بود طعم واقعی پدر شدن را بچشد، شخصیت ساده و آرامی داشت و در این سال‌های کاری اش با ما یک بار خطا نکرد. با شرم سرش را پایین انداخت: - خداروشکر از مرحمت شما. چکی که دیروز آماده کرده بودم را به طرفش گرفتم که با تعجب نگاهم کرد، گفتم: - چیشد؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ بگیرش دیگه! صمد با لکنت گفت: - آخه... آ... آخه برای چی؟ به خدا نیاز نیست هست! گفتم: - صمد خان اولا که شیرینه، دوما که تو حق زیادی گردن من داری، جای داداش منی برای عروسیت که نتونستم بیام حداقل این یکیو قبول کن. صمد با شرمندگی چک را از دستم گرفت متوجه بغضش شدم خنده کنان جلو رفتم و در آغوش کشیدمش: - ای وای بابا صمد و نگاه کن تو رو خدا. صمد را راهی کردم که پشت سرش ماهان آمد و پشت بند ماهان هم مشتری آمد.
  11. نام رمان: آرتِریا ژانر: عاشقانه‌، درام نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: سال‌ها پیش، وقتی مردی که تمام دنیایم را به او سپرده بودم، بی‌آنکه دستم را بگیرد، رفت… نمی‌دانست که میخواهد تکه‌ای از خودش را در وجود من جا بگذارد. او رفت و من ماندم… با یادگاری‌ای که هر روز بیشتر شبیه خودش می‌شد. نباید می‌فهمید، نباید می‌دانست آن دخترکِ چشم‌سیاه، با همان اخم‌های آشنا و همان نگاه مغرور، خونِ او را در رگ‌هایش دارد. اما سرنوشت همیشه بی‌رحم‌تر از تصمیم‌های ماست… حالا دوباره روبه‌رویم ایستاده؛ مردی که روزی عشقش را با دست‌های خودم به خاک سپردم، او شاید بتواند دلِ دخترم را ببرد… اما من؟ من دیگر آن دخترِ عاشقِ ساده نیستم که با یک نگاه، جهانش بلرزد و از پای درم بیاورد! این بار اگر قرار است چیزی آشکار شود، یا درست می‌شود و یا می‌پاشد... پی‌نوشت: به معنای «شاهرگ/شَرَیان» است که ریشهٔ این واژه از زبان یونانی «artería (ἀρτηρία)» آمده که در اصل به معنی «رگِ حامل نفس» است.
  12. #پارت_پنجاهم هوای اتاق سنگین بود. نفسش با فاصله می‌رفت و می‌آمد، دفنه کنار تخت ایستاده بود، اشک توی چشم‌هایش جمع شده اما سعی می‌کرد محکم باشد، میرا کمی عقب‌تر، با نگاه دقیق و ذهن در حال تحلیل. چیمن زیر لب با خدا حرف میزد سلین کنار دریا خانم نشسته بود و دست او را گرفته بود. نفس بیدار بود، اما خسته. نگاهش آرام از چهره‌ای به چهره‌ی دیگر می‌رفت روی جاوید که کنار در ایستاده بود بی‌اختیار مکث کرد. نگاهش روی کت مشکی، پیراهن آبی نفتی حرکت داد و… بعد روی دستش، حلقه! چشم‌هایش یک لحظه بیشتر ماند آن‌جا چیزی نگفت، اما دید. جاوید مثل همیشه نرفت کنار تخت بنشیند. ایستاد کنار در. فاصله‌ای حساب‌شده. اما نگاهش لحظه‌ای از نفس جدا نمی‌شد. دریا خانم خود را جلو کشید: - مامان جانم، حالت چطوره؟ درد داری؟ نفس لبخند کمرنگی زد: - درد دارم مامان… خسته‌م. دفنه با بغض گفت: همه‌مون رو ترسوندی. نفس نگاه کوتاهی به او انداخت: - خودمم ترسیدم. سکوت کوتاهی افتاد. بعد فرهاد جلو آمد. آرام، اما با همان نگاه تیز: - پلیس دوباره میاد بابا. می‌خوان دقیق‌تر بررسی کنن. باید حواست جمع باشه چی می‌گی. چی میخوای بگی اصلا؟ جاوید همان‌جا کنار در گفت: مشخصه،حقیقت رو. فرهاد نگاهش را بالا آورد. دو جفت چشم، مستقیم در هم: - حقیقت همیشه ساده نیست، جاوید. جاوید: ولی لازمه. تنش مثل جریان برق کوتاهی از بین جمع رد شد. میرا وارد بحث شد: - دوربین‌های بیمارستان بررسی شده. یه نفر با مجوز موقت وارد بخش شده، اما زمان خروجش ثبت نشده. دریاخانم با نگرانی گفت: یعنی هنوز داخل بیمارستانه؟! میرا سر تکان داد. - نه. خروج ثبت نشده، اما دوربین پارکینگ نشون می‌ده همون ساعت یه ماشین بدون پلاک مشخص خارج شده. اصلان اخم کرد: - بدون پلاک؟ میرا: پلاک مخدوش بوده، عمدی. همه ساکت شدند. نفس آرام گفت: یعنی از قبل برنامه‌ریزی شده بوده… جاوید بالاخره از در جدا شد و چند قدم جلو آمد: - آره. دنیز که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: شاید هم خواسته تهدید کنه و هشدار در خطر بودن و اشتباه بودن این راه رو بده! همه نگاه‌ها به سمتش برگشت. جاوید نگاهش را از او برنداشت: - یا برعکس! چند ثانیه سکوت مطلق شد، نفس با صدایی آرام اما واضح گفت: من یه چیز دیگه هم یادم اومده. همه نزدیک‌تر شدند: - قبل از تیر خوردن… یه ماشین سفید نزدیک جاده پارک بود. فکر کردم مسافره. ولی وقتی صدای تیر اومد و افتادم چشمم خورد اون سمت… دیگه نبود. میرا سریع گفت: مدلش؟ نفس چشم بست: - شاسی‌بلند. قدیمی‌تر… شاید لندکروزر… مطمئن نیستم. فرهاد گفت: اون اطراف زیاد رفت‌وآمد نیست. می‌شه پیگیری کرد. جاوید خیلی آرام گفت: می‌شه پیدا کرد. نگاهش چیزی داشت که بقیه فهمیدند: این دیگر فقط یک پرونده پلیسی نیست. دریا خانم با نگرانی گفت: یعنی یکی از نزدیک‌ها؟ کسی که مسیر رو می‌دونسته؟ هیچ‌کس جواب نداد، چون همه می‌دانستند سؤال، جواب دارد… اما گفتنش خطرناک است.
  13. نام رمان: نفس در سایه‌ی مهراب ژانر: عاشقانه‌، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایه‌ها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهی‌ها و نقشه‌ها… همه به هم گره خورده‌اند. و هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر دخترک می‌رسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار می‌کرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم می‌خورد؟ رازها و نقشه‌ها، عشق و انتقام… همه در سایه‌ها پنهان شده‌اند بلاخره سر باز می‌کند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه می‌باشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت می‌شودداخل متن گفته شده‌است. مقدمه: برخی اتفاق‌ها از جایی آغاز می‌شوند که هیچ‌کس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظه‌ای که گمان می‌کنیم همه‌چیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرار آغاز می‌شود؛ شبی که می‌بایست پایان یک مسیر باشد، اما به‌جای آن، سرآغاز چیزی عمیق‌تر و خطرناک‌تر شد. دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانه‌ای ناگهانی بود، همه‌چیز را دگرگون کرد. در دل عمارت‌هایی که دیوارهایشان راز نگه می‌دارند و میان آدم‌هایی که گذشته خود را مخفی کرده‌اند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوت‌ها و تصمیم‌هایی است که می‌توانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند. و هنوز، هیچ‌کس نمی‌داند که قربانی کیست و بازی‌گردان کیست.
  14. #پارت_چهل_و_نهم در اتاق که بسته شد، سکوتی نشست که نه آرامش داشت نه اضطراب؛ چیزی بین این دو، مثل هوای قبل از طوفان. صدای دستگاه‌ها منظم می‌آمد. نور سرد روی صورت نفس افتاده بود و رنگش را هنوز کمی پریده‌تر نشان می‌داد. جاوید صندلی را جلوتر کشید، آرنج‌هایش را روی زانو گذاشت و دست‌هایش را در هم قفل کرد. چند لحظه چیزی نگفت. فقط نگاهش می‌کرد؛ نه از آن نگاه‌هایی که جواب می‌خواهد… از آن‌هایی که مطمئن می‌شود طرف هنوز هست. جاوید اول سکوت را شکست: - خیلی ترسیدی؟ جاوید نگاهش را از صورت او برنداشت نفس در سکوت نگاهش کرد که جاوید گفت: - داری درموردش فکر می‌کنی نه؟ نفس لبش را کمی جمع کرد: - خودم و نمی‌دونم… اما تو رو هم نمیدونم چون تو معمولاً نمی‌ذاری معلوم بشه. جاوید نفس کوتاهی کشید، این بار فرق داشت. چند ثانیه سکوت دوباره افتاد. نفس نگاهش را به سقف دوخت: - می‌دونی عجیب‌ترین قسمت ماجرا چیه؟ جاوید ابروی راستش را بالا برد: - چی؟ - این‌که خود تیر خوردن… بستن راه تنفسی... اون‌قدر اذیتم نکرد که فکر اینکه یکی واقعاً خواسته من نباشم اذیتم کرد! صدایش آخر جمله کمی شکست. جاوید ناخودآگاه صاف نشست نفس ادامه داد: - هنوزم نمی‌خوام باور کنم که این‌قدر جدی شده. جاوید آرام گفت: - جدی بوده… فقط ما دیر فهمیدیم. نفس سرش را به طرفش چرخاند: - تو به کسی شک داری؟ جاوید مکث کرد، نگاهش لحظه‌ای به زمین افتاد، بعد برگشت، گفت: - شک… آره. مطمئن… نه. نفس: اسم بگو. جاوید سر تکان داد: - تا وقتی چیزی ثابت نشده، اسم آوردن یعنی ریختن بنزین روی آتیش. نفس کمی خندید؛ خنده‌ای کوتاه و خسته. - محتاط داری عمل می‌کنی! جاوید گوشه لبش بالا رفت: - در مورد تو… آره! سکوت دوباره نشست. این بار سنگین‌تر. نگاه نفس روی او با مکث بیشتر و سنگینی بیشتر! نفس آرام گفت: - جاوید… جاوید سوالی نگاهش کرد نفس گفت: - اون روز… قبل از این اتفاق… هنوز ازم ناراحت بودی؟ جاوید پلک زد. سؤال ساده بود، اما جوابش ساده نبود، ورای انتقامش، آبرو و زندگیشان به بازی گرفته شده بود دستش را باز کرد و دوباره بست. - ناراحت… نه ولی سردرگم و گیج… آره. نفس نگاهش را پایین انداخت: - فرقش چیه؟ جاوید کمی جلو خم شد: - ناراحتی یعنی بدونی چی اذیتت کرده. گیجی یعنی بدونی چیزی اذیتت می‌کنه… ولی اسمش رو بلد نباشی. نفس چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته: - و حالا؟ جاوید نگاهش را مستقیم در چشم‌های او نگه داشت: - حالا فقط می‌دونم اگر اون روز صداقت چشمات و نمی‌دیدم و نمی‌اومدم دنبالت شاید یه اتفاق بدتر از این می‌افتاد. نفس نفسِ عمیقی کشید. انگار جمله را آرام توی سینه‌اش نگه داشت: - منم فکر می‌کردم قوی‌ترم. جاوید: هستی. نفس: نه… من فقط خوب قایم می‌کنم. جاوید آرام گفت: - همه‌مون همینیم. نفس نگاهش را روی دست‌های قفل‌شده‌ی جاوید انداخت: - چرا هنوز این‌قدر مراقبی؟ الان که خبری نیست. جاوید اخم خیلی کمرنگی کرد. - منظورت؟ نفس گوشه‌ی سمت راست لبش را پایین کشید. - می‌تونستی فاصله بگیری… بعد از اون همه اتفاق… اون خبر… اون بحث‌ها… جاوید چند ثانیه به او خیره ماند. بعد خیلی آهسته گفت: - چون فاصله گرفتن همیشه به معنی راحت‌تر شدن نیست. نفس پلک زد و جاوید ادامه داد: - بعضی وقتا فاصله فقط یعنی نگرانی از دور. نفس لبش لرزید اما لبخند زد. - یعنی الان از نزدیک نگرانمی؟ جاوید شانه بالا انداخت. - ظاهراً. چند لحظه فقط صدای دستگاه‌ها بود، نفس خیلی آرام گفت: - جاوید… اگر بفهمیم کار کی بوده، چه کار می‌کنی؟ این بار سکوت طولانی شد. جاوید نگاهش را از او گرفت. فکش سفت شد. - کاری که لازم باشه. نفس آرام گفت: - می‌ترسم از این جواب. جاوید ابروهایش را به همدیگر نزدیک کرد و به سمتش برگشت کمی خم شد و نگاهش کرد: -من بیشتر از جواب… از این می‌ترسم که دوباره برات یه اتفاقی بیوفته اونوقت من نباشم و نتونم کاری کنم. نگاهشان چند ثانیه در هم ماند؛ همان نگاه‌هایی که نه قول است نه اعتراف؛ اما چیزی شبیه عهد ناگفته دارد. نفس خیلی آهسته گفت: - خسته شدی؟ جاوید بدون فکر جواب داد: - نه. نفس لبخند خیلی کمرنگی زد: - دروغ گفتن بلد نیستی. جاوید هم لبخند کوتاهی زد: - ولی موندن و بلد شدم. این بار نفس چیزی نگفت. فقط نگاهش را بست، انگار جمله را مثل پتویی سبک روی خودش کشید. جاوید صندلی را کمی جلوتر آورد. دستش را روی لبه تخت گذاشت، نه آن‌قدر نزدیک که لمسش کند… نه آن‌قدر دور که بی‌ربط باشد. و سکوتی بینشان نشست که برای اولین بار… شبیه آرامش بود. نفس نگاهش کرد: - تو… چرا نرفتی خونه؟ لباست خونی شده. جاوید جواب نداد. چون اگر جواب می‌داد، باید می‌گفت: «چون فکر کردم دارم از دستت میدم.» و هنوز جرأت گفتن این را نداشت چون اطمینانی از خودش نداشت. فقط گفت: - مهم نیست، تو آروم باش. بقیه‌ش با منه. من میرم خونه بقیه رو خبر میکنم میایم خب؟ نفس سرش را تکان داد و چشمانش را بست سرش را کمی مایل به سمت راست گرداند و خوابید. بعد سپردن نفس به پرستار و نگهبان‌ها بیرون رفت، سوار ماشین اصلان شد و به سمت خانه حرکت کردند، او بهوش آمده بود و باید به خودش می‌رسید! به خانه که رسید اصلان در دم همه‌ی خانه را خبر کرد. جاوید خنده‌ای کرد و با تأسف سر تکان داد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد پس از دوش یک ربع بیست دقیقه ای بیرون آمد موهایش را سشوار کرد و فرق راست باز کرد، کت شلوار مشکی و پیراهن آبی نفتی تیره پوشید ساعت استیلش را دور مچش انداخت دستش را به سمت ادکلنش برد که حلقه‌ی ازدواجشان را کنارش دید لبخندی محو زد و دستش را به سمت آن برد برداشت و در انگشتش گذاشت، دو پاف از ادکلنش به شاهرگ دو طرف گردنش و دو پاف دیگر به مچ دست راستش زد، مچ دست راستش را روی مچ دست چپش کشید بعد برداشتن تلفن همراه و دسته کلیدش و یک دست لباس برای او از اتاق بیرون رفت. راهرو دوباره جان گرفته بود. چیمن و سلین خانم همزمان با او از اتاق بیرون آمدند و پایین رفتند، دریا خانم با شادی از این‌طرف خانه به آن طرف خانه می‌رفت و فرهاد کنار پنجره‌ی پذیرایی با تلفن همراهش صحبت می‌کرد، اصلان محکم جاوید را بغل کرد. نگاه‌ها، نگاه‌ها دیگر ساده نبودند، پر بودند از احساس متفاوت! فرهاد پس از قطع تلفن همان دور ایستاده بود. نگاهش تیز و حسابگر به زمین دوخته شده بود، نه مثل پدری که فقط نگران است؛ مثل مردی که می‌فهمد بازی دارد خطرناک‌تر می‌شود. و دنیز… دنیز داخل اتاق به در نگاه می‌کرد. لبخند نداشت. اشک هم نه. فقط فکری عمیق، سنگین. به اجبار با آنها به طرف بیمارستان رفت. وقتی به بیمارستان رسیدند اتاق پر شده بود دفنه و میرا هم به آنها پیوسته بودند، جاوید کنار در ایستاد. مانند نگهبان! این بار نه فقط برای نفس، برای حقیقتی که داشت آرام‌آرام از زیر پوست این خانواده بیرون می‌زد. او حالا مطمئن بود: «این فقط یک حادثه نبود و بیدارشدنِ نفس… قرار نبود همه‌چیز را بهتر کند!»
  15. #پارت_چهل_و_هشتم ساعت‌ها کش می‌آمد. نه مثل زمان عادی؛ مثل چیزی که عمداً لجبازی می‌کند و جلو نمی‌رود. راهروی سی‌سی‌یو دوباره خلوت شده بود، ترس هنوز روی دیوارها نشسته بود جاوید روی صندلی فلزی کنار در اتاق نشسته بود. کتش روی دسته‌ی صندلی افتاده، آستین‌های پیراهنش بالا زده، دست‌ها گره‌خورده، بی‌حرکت. هر چند دقیقه یک‌بار چشمش ناخودآگاه می‌رفت سمت لوله‌ی اکسیژن، سمت دستگاه، سمت هر چراغ کوچکی که روشن و خاموش می‌شد. به پرستار گفت: - فعلا اینجا هستم اما لطفاً… اگر وقتی من رفتم کسی حتی نزدیک این اتاق شد، به من بگید. هر کسی. پرستار سر تکان داد. چیزی نگفت، اما نگاهش فهماند که حرفش را جدی گرفته، موبایلش لرزید. اسم «میرا» روی صفحه افتاد. سریع جواب داد، انگار منتظر همین بود: - رسیدم خونه. صدای میرا آرام نبود، کنترل‌شده بود: - با دو نفر صحبت کردم. فردا صبح زود می‌افتن دنبال دوربین‌ها؛ هم بیمارستان، هم مسیر روستا. یه نکته هست… جاوید صاف نشست: - چی؟ میرا: - توی لیست ورود و خروج سی‌سی‌یو، یه اسم هست که نمی‌خونه. مکث کرد: - به عنوان همراه بیمار ثبت نشده، اما مجوز موقت گرفته. از داخل. از بقیه افراد هم پرسیده شده که جزعه مراجعه کنندگان یا ملاقات کننده ها بوده اما جواب همه منفی بوده. جاوید پلک نزد: - اسم؟ میرا: - هنوز قطعی نیست. دارن تطبیق می‌دن. ولی جاوید… صدایش پایین‌تر آمد: - این کار کارِ کسیه که محیط رو می‌شناخته. عجول نبوده. می‌دونسته چه زمانی اتاق خالی میشه. تماس قطع شد. جاوید موبایل را پایین آورد. انگشت‌هایش سفت شده بود، طوری که مفصل‌ها سفید شده بودند. «از داخل.» این دو کلمه مثل خراش افتاده بودند روی ذهنش. ایستاد. دوباره رفت پشت شیشه. نفس همان‌طور خوابیده بود؛ آرام، بی‌خبر از جنگی که بیرون از بدنش جریان داشت. جاوید دستش را روی شیشه گذاشت، درست جایی که قلبش بود. زیر لب گفت: - تو نمی‌دونی چند نفر از زنده‌بودنت می‌ترسن… لبخند کمرنگ و تلخی زد: - و نمی‌دونی من چقدر دلم میخواد بهوش بیای و چشم بدخواه هات و کور کنی! و زیر لب آن شعر سعدی را خواند که: - « سخن این است که ما، بی تو نخواهیم حیات!» نزدیک سحر، دکتر شیفت عوض شد. مردی مسن‌تر، با صدایی خسته اما مطمئن. پرونده را بست و گفت: وضعیتش فعلاً پایدار شده. شوک جواب داده. خطر رفع شده، اما هنوز باید مراقب باشیم. نگاهش را تیز کرد: - شما هم بهتره کمی استراحت کنید. جاوید بدون اینکه نگاهش کند جواب داد: - نمی‌خوام. دکتر چیزی نگفت. فقط رفت. با پیامکی به میرا و اصلان شرح حال را داد و توضیح داد که چه اتفاقی افتاده بود. ساعت شش صبح، نور کم‌رنگی از پنجره‌ی انتهای راهرو داخل شد. صبح آمده بود، اما خبری از آرامش نداشت. جاوید همان‌جا نشسته بود که صدای قدم‌هایی آرام را شنید، سر بلند کرد. اصلان بود! موهایش آشفته بود، تیپ سر تا پا مشکی زده بود به او که رسید با همدیگر دست دادند: - هنوز… بیدار نشده؟ جاوید: - نه. دست راستش را روی پهلویش گذاشت: - دکتر چی گفت؟ جاوید: - پایداره، البته فعلاً. بعد از چند لحظه سکوت اصلان گفت: - جاوید… صدایش لرز خفیفی داشت: - فکر می‌کنی کار کیه؟ جاوید نگاهش را از صورت اصلان نگرفت. طولانی‌تر از حد معمول: - آدمای امیرپاشا، خودش انقدر جرعت نداره بیاد جلو. اصلان نفسش را بیرون داد: - فقط… حواست باشه. این‌جا آدم‌های خطرناک کم نیستن که قصد جون نفس و داشته باشن! باباش دشمن زیاد داره، توهم همین و خودش هم بخاطر کارای موفقش! جاوید آرام گفت: می‌دونم. خستگی تازه حالا داشت خودش را نشان می‌داد، اما خواب؟ نه. خواب دیگر جایی نداشت. چند ساعت بعد، درست وقتی سرش روی شانه‌ی اصلان افتاده بود و پلک‌هایش سنگین شده بود، صدای بوق دستگاه فرق کرد. نه هشدار؛ تغییری کوچک، منظم‌تر. پرستار صدا زد: - دکتر! فشارش تغییر کرده! جاوید و اصلان در ثانیه از جا پریدند. چسبیدند به شیشه، دست نفس تکان خورد. خیلی کم، اما واقعی. قلبش فرو ریخت و دوباره بالا آمد: - نفس…؟ انگشت‌های نفس آرام جمع شد. با لرزش پلکش جاوید نفسش را حبس کرد، این بار، نه از ترس… از امیدی که اگر کامل بیاید، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. و او نمی‌دانست بیدارشدنِ نفس شروعِ پایانِ آرامش است! پلک‌های نفس دوباره لرزید؛ این بار طولانی‌تر. انگار چیزی از خوابِ عمیق او را هل می‌داد به سمت بالا، به سمت نور. صدای دستگاه‌ها هنوز منظم بود، اما برای جاوید هر ثانیه‌اش مثل تیک‌تاک یک بمب عمل می‌کرد. اصلان سرش را به سمت ایستگاه پرستاری چرخاند و بلند گفت: دکتر… دکتر نفس داره به هوش میاد! چند پرستار سریع داخل اتاق شدند، دکتر هم پشت سرش. جاوید یک قدم جلو رفت، دستش ناخودآگاه مشت شد، اما باز هم پشت شیشه ماند؛ همان‌جایی که ساعت‌ها ایستاده بود و فقط نگاه کرده بود. نفس چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. نگاهش تار بود، بی‌هدف. لب‌هایش کمی تکان خورد، بی‌صدا. دکتر بالای سرش خم شد: - نفس خانم… من دکترم. صدای منو می‌شنوی؟ چشم‌هایش دوباره بسته شد. قلب جاوید فرو ریخت. اما چند ثانیه بعد، دوباره آهسته باز شدند. این بار متمرکزتر. نگاهش روی سقف نماند. چرخید. و وقتی به شیشه رسید، مکث کرد، جاوید بود، آنجا پشت شیشه‌ی اتاق، اصلان هم خوشحال با چشمانی پر کنارش ایستاده بود، جاوید با دیدن نگاه نفس روی خودش نفسش را حبس کرد. اما وقتی شناخت ابروهایش کمی در هم رفت. لب‌هایش لرزید. دکتر گفت: - خوبه. واکنش داره. فشارش رو چک کنید. جاوید بی‌اختیار دستش را بالا برد و تکان داد گفت: - نفس… نگاه نفس را که روی خودش دید صدایش شکست: - ما اینجاییم. لحظاتی بعد پرستار در را باز کرد: – بهوش اومدن فقط یک دقیقه. بیشتر حرف نزنید، هنوز ضعیفه وضعیتش به ثبات برسه می‌بریمش بخش. اصلان دست دور گردن برداردش انداخت گفت: برو تو داداش منتظرته. جاوید وارد شد. بوی مواد ضدعفونی و الکل شدیدتر بود. کنار تخت ایستاد. دستش مردد ماند، بعد آرام، خیلی آرام، انگشت‌هایش را روی دست سرد نفس گذاشت. نفس پلک زد. نگاهش بالا آمد. مستقیم به چشم‌های جاوید. لب‌هایش به سختی تکان خورد: - اینجایی؟ جاوید خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه فرو ریختن بود: - آره، نرفتم. خم شد، طوری که فقط خودش بشنود: - حتی یه ثانیه. چشم‌های نفس خیس شد. پلک زد، اشک از گوشه‌ی چشمش سر خورد. دکتر گفت: - خوبه. همین کافیه. فعلاً باید استراحت کنه. جاوید سر تکان داد، اما دستش را برنداشت: - باشه. دکتر و پرستار ها بیرون رفتند. اتاق دوباره ساکت شد. فقط صدای دستگاه‌ها. نفس با صدایی که بیشتر نفس بود تا کلمه گفت: - ج... جاوی... د... در... درد دارم… بازوم... می... سوژه... درد می‌کنه. جاوید سریع گفت: - می‌دونم. الان دارو زدند صبر کن اثر میکنه. دو ساعت بعد، وقتی وضعیت نفس پایدارتر شد، در اتاق به‌آرامی باز شد. مردی با لبای تیره رسمی پلیس و کارت آویز پلیس وارد شد. پشت سرش یک افسر جوان‌تر، دفترچه به دست. پرستار نگاه کوتاهی به جاوید انداخت؛ یعنی وقتشه. جاوید ناخودآگاه جلوتر آمد: - حالش هنوز ثبات نرسیده! مرد طوسی‌پوش با صدایی خنثی گفت: می‌دونم آقای تهرانی، ما سعی می‌کنیم کوتاه باشه فقط چند سؤال ضروری می‌پرسیم. جلو رفت و کنار تخت روی صندلی نشست نفس نگاهش را از روی جاوید به پلیس داد گفت: خانم نفس… من افسر مورات هستم. بابت اتفاقی که افتاده متأسفم. اگر جایی خسته شدید یا حالتون بد شد، بگید، متوقف می‌کنیم. نفس خیلی آرام سر تکان داد: - باشه. افسرمورات صندلی را کمی جلو کشید: - از همون روز حادثه شروع کنیم. روزی که تیر خوردید. دقیقاً کجا بودید؟ نفس پلک زد. لحظه‌ای نگاهش خالی شد: - رفته بودیم برای دیدن زمینی که قراره کار عمرانی و ساخت و ساز انجام بدیم. من داشتم به خرابه و ویرانه ها و زمین نگاه می‌کردم که اون اتفاق افتاد. افسرمورات: - تنها بودید؟ نفس مکث گرد: اونجا که داشتم زمین و نگاه میکردم بله با فاصله از جاوید واستاده بودم ولی در حالت کلی نه آقا مالک و جاوید بودند تو اون مکان داشتند باهم حرف می‌زدند. جاوید ابرو درهم کشید اما چیزی نگفت: - کسی رو دیدید؟ قبل یا بعدش؟ نفس با دقت فکر کرد. نه… فقط صدای تیر رو شنیدم. اول فکر کردم اشتباه شنیدم. بعد… درد. چند تا ماشین انگشت شمار هم اون دور و بر بود. افسر جوان پرسید: - جهت تیراندازی رو متوجه شدید؟ از روبه‌رو؟ پشت؟ نفس نفس عمیقی کشید: - از جلو بودش، اما من کسی رو اون اطراف ندیدم. افسر دیگه ای که همراه بود سریع نوشت و افسر مورات ادامه داد: - یعنی غافلگیر شدید؟ نفس آهسته گفت: بله. افسر مورات با چشمانی ریز شده گفت: تهدیدی قبلش دریافت کرده بودید؟ پیام، تماس، درگیری؟ نفس ناخودآگاه نگاهش رفت سمت جاوید، بعد برگشت: - نه مستقیم. افسر مورات سرش را بالا آورد: - غیرمستقیم چطور؟ این بار سکوت طولانی‌تر شد: - فشار بود. شایعه، خبرسازی… آدم‌هایی که نمی‌خواستن بعضی چیزا برای خودشون روشن بشه و صحتش و قبول کنند. جاوید گفت: نمی‌دونم اطلاع دارید یا نه اما ما یه مدتی میشه درگیر شکایت و شکایت نویسی هستیم از کسایی که قصد آسیب به نفس رو دارند، همین پریروز برای نفس یه دروغ ساختن. کیانی نگاه کوتاهی به او انداخت: - می‌دونم. بعد دوباره رو به نفس: - به کسی شک دارید؟ نفس مکث کرد. نفسش کمی تند شد: - شک؟ شاید. افسر مورات: - چند نفر؟ نفس لبخند خیلی کمرنگی زد: - توی این مدت… بیشتر از حدی که فکر می‌کردم. افسر جوان گفت: اسم خاصی تو ذهنتون هست؟ نفس چشم بست. چند ثانیه گذشت. بعد آرام گفت: اگر اسم بگم و اشتباه باشه، زندگی یکی خراب می‌شه. اگر نگم و درست باشه… ممکنه دوباره اتفاق بیفته. افسر مورات جدی شد: - ما اینجاییم که جلو دومی رو بگیریم. نفس چشم باز کرد: - پس اول ثابتش کنید. من نمی‌خوام قاضی باشم. جاوید با تحسین نگاهش کرد، افسر دفترچه را بست: - باشه. سؤال آخر. بعد از تیراندازی، چیزی از مهاجم دیدید؟ لباس؟ صدا؟ لهجه؟ نفس خیلی آرام گفت: - فقط… عجله داشت. اینو حس کردم. کسی که می‌دونه باید سریع بره. افسر مورات ایستاد: - همین برای شروع کافیه. ما ادامه می‌دیم. قبل از رفتن مکث کرد: - خانم نفس… بدونید که این دو تا اتفاق یعنی هم تیراندازی و هم دستکاری دستگاه تصادفی کنار هم قرار نگرفتن. نفس آرام گفت: منم همین فکر رو می‌کنم. در بسته شد، جاوید کنار تخت نشست: - خسته شدی؟ نفس نگاهش کرد: - نه… فقط دارم می‌فهمم بازی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم. جاوید صدایش پایین آمد: - و خطرناک‌تر. نفس آهسته گفت: ولی حالا دیگه نمی‌خوام فرار کنم. جاوید مکث کرد. بعد: - خوبه. چون منم دیگه قصد ندارم عقب بمونم! و این جمله، بیشتر از هر تهدیدی، سنگین بود.
  16. #پارت_چهل_و_هفتم راهروی سی‌سی‌یو حالا خفه‌تر از قبل شده بود. نور سفید روی صورت همه سایه انداخته بود و صدای بوق دستگاه‌ها مثل ضربان یک قلب بیمار، مدام تکرار می‌شد. جاوید از کنار تخت نفس بیرون آمده بود، لباس استریل را درآورده بود و حالا ایستاده بود وسط راهرو، نگاهش به همه چرخید: دریا خانم با دستمال خیس در دست، فرهاد که دیوار را تکیه‌گاه خودش کرده بود، اصلان که دست روی شانه جاوید بود، چیمن و دفنه و میرا که کنار هم جمع شده بودند، سلین که آرام اشک می‌ریخت، و دنیز که کمی عقب‌تر، بی‌صدا ایستاده بود. جاوید نفس عمیقی کشید، دست روی زانویش گذاشت و ایستاد صدایش گرفته اما محکم: - همه برید خونه. اینجا کاری نمی‌تونید بکنید. نفس الان نیاز به آرامش داره، و من می‌مونم. دریا خانم سریع سر بلند کرد، چشم‌هایش پر اشک: - نه جاوید جان، من نمی‌رم. دخترمه… جاوید قدم جلو گذاشت، جلوی پای دریا خانم نشست و دستان دریا خانم را گرفت، آرام اما قاطع: - شما خسته‌اید. همه‌تون خسته‌اید. بهوش که اومد، اول از همه به شما زنگ می‌زنم. قول می‌دم. اما الان برید استراحت کنید. اینجا جای موندن طولانی نیست. فرهاد نگاهش را بلند کرد، صدایش پایین: - مطمئنی؟ جاوید بدون اینکه نگاهش کند سر تکان داد: - آره. من می‌مونم. اصلان نزدیک‌تر آمد، دستش را روی بازوی جاوید گذاشت: - داداش، اگر چیزی شد، اگر تغییری کرد، سریع زنگ بزن. هر ساعتی، حتی نیمه‌شب. باشه؟ جاوید ایستاد نگاهش را به چشم‌های برادرش دوخت: - باشه. به سمت میرا رفت، صدایش پایین‌تر آمد، طوری که فقط میرا بشنود: - میرا… می‌خوام یه تیم تحقیقاتی خوب بگیری. خصوصی، مطمئن. بیفت دنبال این که تیراندازی کار کی بوده. دوربین‌های اطراف روستا، آدم‌های محلی، هر سرنخی. نمی‌خوام هیچی از دست بره. زود شروع کن. میرا سر تکان داد، چشم‌هایش جدی: - باشه. برسم خونه شروع می‌کنم. خبرت می‌کنم. یکی یکی از بیمارستان بیرون رفتند. اول دریا خانم، با کمک سلین، بعد چیمن و دفنه که اشک‌هاشان را پاک می‌کردند، میرا سوار ماشینش شد و بعد فرهاد که لحظه‌ای مکث کرد و دست جاوید را فشرد فشاری کوتاه اما سنگین و آخر دنیز که بدون کلمه‌ای رفت، نگاهش به زمین. اصلان شانه‌ی جاوید را فشرد و به طرف ماشین رفت، آنها هم رفتند. نفس عمیق و بلندی کشید، دست در جیبش فرو کرد و داخل شد، پله ها را بالا رفت، برگشت سمت سی‌سی‌یو. از دور، از پشت شیشه راهرو که توسط شخصی باز و بسته شد چیزی دید: چند پرستار و دکترها دم در اتاق نفس جمع شده بودند. یکی دستگاه شوک دستی را آماده می‌کرد، دیگری ماسک اکسیژن را چک می‌کرد. صدای بوق تندتر شده بود. جاوید خشکش زد. بعد دوید. قلبش تند می‌زد، نفس‌نفس‌زنان رسید جلوی در اتاق: - چی شده؟! پرستار سعی کرد جلویش را بگیرد: - آقا لطفاً عقب برید! اما جاوید شیشه را نگاه کرد: نفس روی تخت، بدنش کمی لرزید، دستگاه تنفس مصنوعی بوق هشدار می‌زد، اکسیژن پایین آمده بود. دکتر داخل بود، دستور می‌داد: - شوک! ۲۰۰ ژول! آماده! جاوید دستش را به شیشه کوبید: - نفس! دکتر بعد از چند لحظه بیرون آمد، ماسک را پایین کشید، نفس‌نفس می‌زد. - چی شد دکتر؟ چرا این‌جوری شد؟ دکتر نگاهش را به جاوید دوخت، صدایش آرام اما جدی: - به طرز عجیبی، دستگاه تنفس مصنوعی‌ش کم شده بود. انگار… دست کسی بوده. لوله اکسیژن کمی شل شده بود، جریان هوا قطع و وصل می‌شده. ما سریع متوجه شدیم و درستش کردیم، اما اگر دیرتر بود… خطرناک بود. جاوید رنگش پرید. نگاهش به داخل اتاق افتاد، جایی که پرستارها هنوز مشغول بودند: - دست کسی بوده؟ یعنی… یکی اینجا بوده؟ دکتر سر تکان داد: - نمی‌دونم. ممکنه اشتباه فنی باشه، اما… این اتفاق عادی نیست. باید دوربین‌های بیمارستان رو چک کنیم. پلیس رو خبر کردیم. جاوید مشتش را به دیوار کوبید، آرام، اما محکم. چشم‌هایش پر از خشم و ترس شد. یکی می‌خواد او را تمامش کند، با خودش گفت. یکی نمی‌خواد نفس زنده بمونه. کی؟ امیرپاشا؟ فرهاد؟ یا… کسی نزدیک‌تر؟ یا شاید همان رقبای تجاری؟ به شیشه نگاه کرد. نفس هنوز بی‌حرکت بود، اما حالا دستگاه تنفس دوباره منظم کار می‌کرد. بوق‌ها آرام‌تر شده بودند. جاوید کنار در نشست، سرش را به دیوار تکیه داد: - نفس… این بار دیگه نمی‌ذارم. هر کی باشه، هر چقدر نزدیک باشه… پیداش می‌کنم. هرکی که میخواد تو باشی رو پیدا میکنم و تا وقتی بیدار نشی، من اینجام. نمی‌رم. و در سکوت راهرو، با صدای آرام دستگاه‌ها، جاوید منتظر ماند، منتظر صبح، منتظر خبر میرا، منتظر لحظه‌ای که نفس چشم باز کند و این کابوس تمام شود.
  17. قشنگ شده عزیزم ولی یه چیزی میتونی آسمان سرخ رو بهش سایه ی سفید بدی که مشخص باشه؟
  18. #پارت_چهل_و_ششم راهروی سی‌سی‌یو باریک و سرد بود؛ نور سفید فلورسنت‌ها روی کاشی‌های براق می‌افتاد و سایه‌های بلند همه را کشیده‌تر می‌کرد. صدای بوق‌های دستگاه‌ها از پشت درهای شیشه‌ای می‌آمد، منظم، بی‌رحم، مثل ساعت شنی که دارد شن‌های آخرش را می‌ریزد. جاوید کنار پنجره اتاق نفس ایستاده بود. شیشه دوجداره بود، اما انگار هیچ عایقی بین او و نفس نبود. نفس روی تخت، بی‌حرکت، لوله‌ها و سیم‌ها به بدنش وصل، صورتش سفیدتر از ملافه، موهایش پخش روی بالش. مانیتور قلبش خط صاف نمی‌زد، اما ریتمش کند بود، خیلی کند. دریا خانم روی صندلی فلزی نشسته بود، دستمال مچاله در دست، اشک‌هایش بی‌صدا می‌ریخت. فرهاد کنار دیوار ایستاده بود، دست به سینه، اما شانه‌هایش افتاده، نگاهش به زمین. اصلان دست روی شانه جاوید گذاشته بود، اما چیزی نمی‌گفت. چیمن و دفنه و میرا کمی دورتر، کنار هم، گریه‌شان را فرو می‌خوردند. دنیز تنها ایستاده بود، کمی عقب‌تر، نگاهش به نفس، مشخص نمی‌شد چه در سرش می‌گذرد! پرستار آمد، ماسک پایین کشید: - فقط یکی می‌تونه بره داخل. حداکثر ده دقیقه. گان استریل بپوشید. همه نگاه‌ها به جاوید چرخید. دریا خانم با صدای لرزان گفت: - تو برو جاوید جان… تو برو. جاوید چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. لباس آبی استریل را پوشید، کلاه و ماسک و دستکش. در را باز کرد. صدای دستگاه‌ها بلندتر شد. داخل اتاق، هوا سنگین بود، بوی الکل و ضدعفونی‌کننده. جاوید کنار تخت ایستاد. دست نفس را گرفت، سرد بود، خیلی سرد. انگشت‌هایش را آرام فشرد، انگار می‌خواست گرمای خودش را به او بدهد. -نفس… این حس چیه که داره خفه‌م می‌کنه؟ چه چیزین که نمی‌ذاره بی‌تفاوت باشم؟ تو خوابیدی، اما انگار منم خوابیدم. انگار بدون تو، دیگه هیچی حرکت نمی‌کنه. نشست روی صندلی فلزی کنار تخت. پیشانی‌اش را به دست نفس تکیه داد. چشم‌هایش را بست. دلش به حال همسرش سوخت، که بود آنی که نمی‌توانست او را سالم و شاد ببیند؟ هنوز از ماجرای خبرگزاری چیزی نگذشته‌است که این بلا سرش آمده، پای رغیب های کاری وسط است؟ یا پای دشمنی قدیمی؟ یا شاید هم امیر پاشا؟ یا شاید هم دنیز؟ اما دنیز برای چه باید این کارها را بکند؟ او می‌دانست اگر کار او باشد جاوید چشم روی همن چیز می‌بندد و کارش را تمام می‌کند. نمی‌دانست دیگر، هیچی نمی‌دانست. صدایش را پایین آورد، زمزمه کرد، طوری که فقط خودش بشنود: - بیدار شو نفس. هنوز… هنوز تکلیف خیلی چیزا روشن نشده، نرو… لطفاً. در باز شد. پرستار آمد: - وقت تمومه. جاوید بلند شد. دست نفس را گذاشت روی ملافه. لحظه‌ای مکث کرد، بعد پیشانی‌اش را آرام از روی ماسک بوسید، گرم و واقعی. از اتاق بیرون آمد. لباس را درآورد. همه نگاهش کردند. جاوید به سمت دیوار رفت و تکیه داد سرش را عقب برد و چشم‌هایش را بست، اصلان نزدیک شد: - چی گفتی بهش؟ جاوید نفس عمیقی کشید. - گفتم بیدار شه. فرهاد قدم جلو گذاشت. صدایش گرفته بود. - جاوید… کی این کار رو کرد؟ امیرپاشا؟ یکی از آدم‌هاش؟ یا… جاوید چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش سرد بود، اما نه از خشم. از خستگی: - نمی‌دونم. اما قسم می‌خورم پیدا می‌کنم. اگر امیرپاشا باشه، اگر یکی دیگه… فرقی نداره. تاوانش رو می‌ده. فرهاد لحظه‌ای ساکت ماند. بعد گفت: - منم کمک می‌کنم. این بار… این بار دیگه نمی‌ذارم دخترم تنها بمونه. دنیز که تا حالا ساکت بود، ناگهان گفت: - من می‌رم بیرون. هیچ‌کس حال درستی نداشت که از او بپرسد برای چه؟ ساعت حدود دو صبح بود و همه مانده بودند تا آن موقع، دریا خانم سرش را روی شانه سلین گذاشته بود و خوابیده بود. چیمن و دفنه و میرا کنار همدیگر به خواب رفته بودند و فرهاد بیدار ماند، به در سی‌سی‌یو نگاه می‌کرد. اصلان و جاوید کنار هم نشستند، ساکت. جاوید از پنجره به مانیتور نگاه می‌کرد که از بیرون راهرو دیده می‌شد. خط قلب نفس هنوز کند بود، اما قطع نشده بود. نمی‌دانست چه اتفاقی درونش درحال رخ دادن بود، اما هرچه که بود نمی‌خواست او را اینگونه از دست بدهد!
  19. #پارت_چهل_و_پنجم بعد از رفتن به خانه‌ی آقا مالک و استراحتی در حد یک ربع بیست دقیقه به سر زمین رفتند. جاوید با مالک حرف زد، نقشه‌ها را نگاه کرد. نفس کمی دورتر ایستاده بود، به اطراف و ویرانه‌ها نگاه می‌کرد. اینجا انگار همه چیز متوقف شده بود. فکر کرد:«مثل من و جاوید که ویرونیم!.» جاوید لحظه‌ای برگشت، نگاهش به نفس افتاد، موهایش را بالا بسته بود نور آفتاب که به موهایش برخورد می‌کرد رنگش را روشن تر می‌کرد، در دل با خود گفت: «چرا نمی‌تونم چشم ازش بردارم؟ چرا وقتی می‌بینمش، گذشته یه لحظه کم‌رنگ می‌شه؟» لبخند محوی زده بود از دیدن آن دخترکی که جدیداً شیرین بود، آمد نگاهش را بردارد که ناگهان صدای تیر آمد، مالک سرش را به سمت صدا برگرداند، جاوید اما خشکش زد، نفس احساس کرد شانه‌اش داغ شد، درد مثل برق درون شانه‌اش دوید، چهره‌اش از درد درهم شد و آرام زانو زد. خون روی بلوز سفیدش پخش شد. با «یا خدا» گفتن مالک جاوید به خودش آمد و فریاد زد: نفس! به سمتش دوید، او را که در آستانه‌ی سقوط روی زمین بود گرفت، دو زانو روی زمین نشست و نفس متمایل شده در آغوشش گرفت. نفس نفس‌-نفس می‌زد، چشم‌هایش وحشت زده بود، مالک به تندی دستش به سمت جیبش رفت و موبایل را درآورد: - الو اورژانس! یه تیر خورده داریم، آدرس؟ کایاکوی... پیشانی نفس عرق کرده بود از درد و موهایش به صورت و پیشانی اش چسبیده و رنگش پریده بود. جاوید با دست لرزانش موهایش را کنار زد و سمت راست صورتش بین گوش و کتفش گذاشت: نفس نخوابی ها خب؟ نفس به چشمانی بی‌حال زیر لب زمزمه کرد: ج... اوید س... سر... سردمه. جاوید با دست راستش تکانی آرام به او داد: می‌دونم عزیزم، می‌دونم ولی تو قوی هستی سعی کن نخوابی! و جاوید با خود گفت: نباید این‌قدر بترسم. این فقط یه معامله‌ست. اما... اگر از دستش بدم... لحظاتی بعد با صدای آژیر نفس چشم‌هایش را باز کرد، ضعیف به جاوید نگاه کرد، صدای آژیر آمبولانس از دور آمد، تند و برنده، مثل ضربان قلبی که دارد از کنترل خارج می‌شود. جاوید نفس را در آغوش گرفته بود، روی زمین، شلواری خاکی و لباسی خونی. شال دور گردن او را باز کرده بود و روی شانه نفس فشار می‌داد تا خون کمتر بیاید. نفس نفس‌-نفس می‌زد، چشم‌هایش نیمه‌باز، اما هنوز هوشیار بود. درد در صورتش موج می‌زد، جاوید چیزی نگفت. فقط دستش را فشرد. جاوید نگاهش به نفس ماند. نه عشق بود، نه اعتراف. فقط یک حس جدید، نامفهوم، که حالا با خون و ترس واقعی‌تر شده بود. و هر دویشان، در سکوت خودشان، می‌دانستند که دیگر نمی‌شود آن را نادیده گرفت. - جاوید... سردمه... جاوید صداش لرزید، اما محکم گفت: - صداش رو میشنوی؟ یکم تحمل کن گلم. من اینجام. آمبولانس رسید. دو امدادگر سریع پیاده شدند، جاوید را کنار زدند، نفس را روی برانکارد گذاشتند. یکی از آنها سریع شانه را چک کرد، فشار داد، سرم وصل کرد: - اثری از خروج گلوله نیست خونریزی داخلی ممکنه باشه. باید سریع ببریمش بیمارستان اصلی کار بیمارستان اینجا نیست امکانات محدوده. جاوید با آنها سوار شد. در آمبولانس، دست نفس را گرفت. نفس چشم‌هایش را بست، اما انگشت‌هایش ضعیف دست جاوید را فشرد. اما دیگر تاب نیاورد و بیهوش شد. به بیمارستان شهر که رسیدند سریع او را روی برانکارد گذاشتند جاوید کنار برانکارد می‌دوید و به صورت رنگ پریده‌اش خیره بود، که بود که دست از سر آنها برنداشته است؟ خدا لعنت کند باعث و بانی‌اش را! به اتاق عمل که رسیدند به سرعت در را بستند و اجازه ورود جاوید را ندادند ثانیه ای بعد دکتر اورژانس، مرد میانسالی با عینک، سریع داخل رفت. جاوید کنار در مانده بود و دست‌هایش خونی و نگاهش به در بسته بود. دکتر بعد از چند دقیقه بیرون آمد، ماسک را پایین کشید: - وضعیتش وخیم نیست، اما گلوله نزدیک استخوان شانه‌ست. ممکنه عصب یا رگ آسیب دیده باشه. باید سریع عمل بشه. خونریزی کنترل شده، اما اگر منتظر بمونیم ممکنه عفونت کنه یا بیشتر آسیب ببینه. جاوید سر تکان داد: - عمل کنید. دکتر مکث کرد. - شما همسرش هستید؟ یا پدر؟ نیاز به تعهد و امضا داریم. برای عمل اورژانسی. جاوید لحظه‌ای ساکت ماند. نگاهش به در اتاق افتاد، جایی که نفس را برده بودند. چیزی در سینه‌اش فشرده شد، هیچ حسی نداشت جز اینکه فقط این حس نامفهوم که حالا داشت او را به جلو می‌کشاند. - من... شوهرشم. امضا می‌کنم. دکتر به پرستار خبر داد که فرم را به او بدهد. جاوید با دست لرزان امضا کرد نفس را رسمی به اتاق عمل بردند و در بسته شد. جاوید کنار دیوار نشست، سرش را به دیوار تکیه داد، چشم‌هایش بسته. - نباید این‌قدر بترسم، چرا نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم؟ چرا وقتی فکر می‌کنم ممکنه نجات پیدا نکنه، انگار یه تیکه از خودم داره می‌میره؟ زمان کش آمد. عمل طولانی شد، یک ساعت. جاوید بلند شد، قدم زد، نشست، دوباره قدم زد. موبایلش زنگ خورد. اصلان بود. - جاوید! کجایی؟ کارها خوب پیش میره؟ جاوید صداش گرفته بود با عجز گفت: - اصلان بیا بیمارستان بزرگ شهر، فقط بیا! اصلان متعجب پشت گوشی گفت: برای چی؟ مگه کایاکوی نیستین؟ جاوید با عصبانیت گفت: - لعنتی پاشو بیا بیمارستان نفس تیر خورده. اصلان لحظه‌ای ساکت ماند و بعد با هضم اینکه چه شنیده است گفت: - الان میام داداش غمت نباشه. جاوید قطع کرد و تکیه داد به دیوار کنار در سر خورد و روی زانوهایش نشست. اصلان به محض قطع تماس به سمت سوییچ که روی میز سالن پذیرایی بود رفت و آن را چنگ زد چیمن با دیدن عجله‌ی او گفت: چته اصلان؟ کجا میری؟ جاوید چی گفت؟ رسیدن؟ اصلان با اخم شدیدی به سمت در رفت که عمه سلین گفت: اصلان؟ کجا؟ دریا با دلشوره ای که از صبح به دلش افتاده بود رو به فرهاد کرد و گفت: نکنه اتفاقی افتاده باشه؟ و رو به عمه سلین گفت: ها؟ نکنه چیزی شده؟ چیمن تندی به سمت اصلان رفت و قبل اینکه از در بیرون رود بازویش را میکشد اصلان به عقب برمیگردد و چیمن میگوید: می‌شنوی چی پرسیدم یا نه؟ چیشده؟ کجا میری؟ جاوید چی گفت بهت؟ اصلان سوییچ را در مشتش فشرد گفت: باید برم بیمارستان. پیشِ داداشم، پیشِ... نفس... و ادامه را نتوانست بگوید، چیمن هاج و واج او را نگاه کرد دریا خانم به سرعت ایستاد گفت: وای من، وای من، میدونستم میدونستم یه چیزی هست الکی دلشوره نگرفته بودم. و پشت سر اصلان از خانه بیرون زد و پشت سرش بقیه رفتند. فرهاد قلبش فشرده شد که نکند اتفاقی برای دردانه‌اش بی‌افتد؟ دقایقی بعد همگی باهم داخل بیمارستان شدند. چیمن رنگش پریده بود، چشم‌هایش قرمز. دنیز بدون اینکه چیزی بگوید عقب همه راه می‌رفت و نظاره می‌کرد، به ایستگاه پرستاری که رسیدند دریا خانم گفت: خانم پرستار کسی به اسم نفس ساراچ اوغلو تو اتاق عمل دارین؟ اصلان سرش را که برگرداند جاوید را دید بلند گفت: داداش! و به سمتش رفت همگی سرشان به سمت اصلان چرخید جاوید گوشه‌ی دیوار روی زمین آوار شده بود. همگی به سمتش دویدند اصلان جاوید را بلند کرد جاوید به چشمان نگران اصلان خیره شد و اصلان با دیدن چشمان قرمز برادرش لب گاز میگیرد. عمه سلین جلو رفت و دست جاوید را گرفت، چیزی نگفت، فقط فشرد. دریا خانم تند گفت: جاوید جان بچم کوش؟ دخترم؟ کجاست؟ اتاق عمله آره؟ جاوید روی صندلی فلزی نشست و خیره به زمین شد همانطور که خیره بود سرش را تکان داد با صدای خش دار و گرفته گفت: تو اتاق عمله. بعد فرهاد آمد، فرهاد مستقیم به جاوید نگاه کرد، نگاهش پر از سوال و خشم و نگرانی مخلوط: - چی شده جاوید؟ کی این کار رو کرده؟ شما که رفته بودین سر زمین از اینجا سرد آوردین برا چی؟ جاوید سرش را بلند نکرد: - نمی‌دونم. اما... پیداش می‌کنم، به عزاش مینشونم اونی که این کار رو کرده. دنیز کنار فرهاد ایستاد، دست به سینه، اما نگاهش به در اتاق عمل بود. چیزی شبیه نگرانی واقعی در چشم‌هایش بود، یا شاید ترس. میرا هم طبق پیامی که از جاوید دریافت کرده بود دفنه را خبر کرد و به همراه دفنه به بیمارستان رفتند. همه جمع شدند در راهروی بیمارستان، در سکوت رفته بودند، فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری و قدم‌های عصبی جاوید. عمه سلین نشست کنار دریاخانم، دستش را گرفت. - دریا جان نگران نباش خوب میشه... چیمن کنار جاوید ایستاد، آرام گفت: - جاوید... تو خوبی؟ جاوید چیزی نگفت. فقط به در نگاه می‌کرد. نفس در اتاق عمل، زیر تیغ جراحی، احتمالاً چیزی حس نمی‌کرد، اما اگر می‌توانست فکر کند، شاید همین را می‌گفت: این درد... این ترس... سخت است اما جاوید آنجاست. این حس نامفهوم... حالا با خون و عمل قاطی شده. زیرلب طوری که فقط چیمن و اصلان بشنوند گفت: نمی‌دونم چیه، اما دیگه نمی‌تونم بگم نیست. نمی‌خوام از دست بدمش. در نهایت، بعد از سه ساعت، دکتر بیرون آمد. ماسک را برداشت، خسته اما آرام گفت: - عمل موفق بود. گلوله رو درآوردیم. عصب آسیب کمی دیده، اما ترمیم می‌شه. خونریزی کنترل شد. حالا اگر خطر کما و آسیب داخلی نبود میتونید بعد دو روز ببریدش. جاوید بلند شد، نفس راحتی کشید. همه نفس راحتی کشیدند. فرهاد قدم جلو گذاشت. - می‌تونیم ببینیمش؟ دکتر سر تکان داد. - هنوز بیهوشه، فقط هم یکی تون می‌تونه بره! همگی به جاوید نگاه کردند و جاوید به دریا خانم گفت: شما برید. دریا خانم که دلش آرام گرفته بود گفت: تو برو پسرم، تو بری انگار خودم رفتم. دنیز درونش غوغا بود، هم نگران، هم ترس، هم عصبی و هم چند حس دیگر. جاوید سری تکان داد خواست به طرف اتاق برود که گان بپوشد اما صدای بوق بلندی که آمد دکتر و پرستار ها را روانه‌ی اتاق نفس کرد، پایش به زمین چسبیده و جلو تر نرفت، اصلان یا خدا گویان به سمت اتاق رفت چیمن و دفنه و میرا هم همین. دریا خانم پایش شل شد که فرهاد او را گرفت و روی صندلی نشاند دفنه با دیدن دستگاه شوک که به او می‌زدند تند دست روی دهانش گذاشت و اشک هایش بارید، میرا دستش را روی شیشه گذاشت و چیمن در دل گفت: می‌خوای هرکسی رو ول کنی ول کن، اما جاوید رو ول نکن نفس، خواهش میکنم! دقایقی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد و پرستارها تخت نفس را به سمت سی سی یو بردند به طرف جاوید که همانجا هنوز ایستاده بود رفت بدون هیچ رحمی گفت: سیستم ایمنی داخلی بدنش شروع کردن علائم منفی نشون دادن و ... جاوید زمزمه کرد: کما؟ دکتر با تأسف سر تکان داد گفت: متأسفم که باید اینو بگم ولی بله، بردنش سی سی یو تا زیر نظر داشته باشنش. اگر میخواید ببینیدش با پرستار هماهنگ کنید. و از کنار جاوید رد شد و به سمت پله ها رفت. دریا خانم غش کرد و فرهاد شکسته شد، اصلان به سمت جاوید رفت و او را در آغوش برادرانه اش گرفت، هق هق دخترها بالا گرفت دفنه همان وسط روی پاهایش نشست، دنیز اما بی هیچ چیزی خیره نظاره‌گر بود.
×
×
  • اضافه کردن...