رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Kim Seoda

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    157
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kim Seoda

  1. نام رمان: لاوشات نویسنده: 𝐒𝐞𝐨𝐝𝐚 𝐌𝐨𝐡𝐞𝐛𝐛𝐲 | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، طنز خلاصه: آنیل، دختری که گذشته‌ی بدی داشت اما به سختی از اون گذر کرد، نقابِ خوشحالی به چهره‌ش زد و گیمر و یوتیوبری معروف شد؛ طوری که با گیم‌پلی بی‌نقصش شناخته می‌شد. روزها رفتن و گذر کردن تا اینکه آنیلی که به عشق و عاشقی اعتقاد نداشت و اون رو مورد تمسخر قرار می‌داد، از یه پسر لاوشات خورد. اما در همون حوالی، گذشته‌ای که آنیل سعی می‌کرد اون رو نادیده بگیره، با حوادث آینده‌ش آمیخته شدن و نقابش رو شکستن. مقدمه: کمپ، تارگت، شلیک! به همین راحتی از اسنایپرِ عشق، لاوشات می‌خوری. .𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂. تشکر ویژه‌ای از: @Yammakh بابت تموم زحمت‌هایی که برای بهبود رمانمون داشتن:))
  2. Part4 چشم‌هام رو باز کردم، ساعت هفت عصر بود و دلم داشت از گشنگی ضعف می‌رفت و معدم دوباره داشت درد می‌گرفت؛ بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه و توی کابینت دوتا نودل با تخم‌مرغ و سوسیس برداشتم و شروع کردم به درست کردنشون... ... نودل رو درست کردم و تخم‌مرغ رو زدم توش و سوسیس‌های سرخ شده رو کنار کاسه ریخته بودم که صدای زنگ گوشیمو شنیدم؛ رفتم توی اتاق و دیدم دلا داره بهم زنگ میزنه، تا می‌خواستم بگم سلام با صدای جیغش مواجه شدم: دلا: چرا جواب نمیدی روانی سکته کردم! من: اول سلام، دوم اینکه خواب بودم! الانم می‌خوام ناهار بخورم، میای بریم بیرون؟ دلا: الان ناهار بخوری؟ مگه بهت نگفتم زود ناهار بخور هان؟ الان معدت درد می‌گیره دوباره! من: ولش کن، میای بریم بیرون؟ دلا: نه با آرتین قرار دارم! یه بار دیگه دیر ناهار بخوریا! الانم خفه‌شو گمشو برو می‌خوام حاضر بشم! و بلافاصله قطع کرد! اینم دوسته ما داریم؟ رفتم توی آشپزخونه و نودلم رو خوردم و دیدم آلا پیام داده و خلاصه بعد از دو سه مین چت قرار شد بریم کافه‌ی ساواش، رفتم توی اتاق بالای سر کامپیوتر گیمینگم و یکم با ساواش کالاف بازی کردم و شروع کردیم به چرت‌ و پرت‌گویی و یکم فیلم گرفتیم به‌جای دیشب که دوربینم خاموش شد تا نزدیکای ساعت نه؛ شروع کردم تند تند حاضر بشم و یه هودی لش مشکی با شلوار شافل پوشیدم و تینت ژله‌ای قهوه‌ایم رو با تینت هلویی رنگم زدم به لبم با چندتا کار ریز و درشت دیگه و موهام رو شونه کردم و از کلاه‌هودیم انداختم بیرون و ریختم دور شونه‌هام و تمام! زنگ زدم به آلا و گفت تازه از سر ساختمون برگشته و الانم لباساشو داره می‌پوشه و گفت ماشین نمیاره و خودم برم دنبالش... .‌.‌. آهنگ پلی میشد و توی ماشین منتظر آلا بودم: [ اگه بره، مگه میشه که تنگ نشه دلش!؟...] ( آهنگ: اگه بره ــ آرتا و هومان ) در خونه‌ی آلا باز شد و آلا اومد بیرون، از پشت ماشین اومد به سمت درش؛ در رو باز کرد و نفس نفس‌زنان گفت: سلام! من: سلام، چته چرا نفس نفس می‌زنی؟ آلا: هیچی تند تند داشتم حاضر می‌شدم معطل نشی، دلا کجاست؟ من: با دوست‌پسر قشنگش آرتین! آلا: دیگه داره بهم بر می‌خوره، کلا با اونه! آخرین باری که دیدیمش دوهفته پیش بود اونم کارش گیر بود وگرنه طرف ما پیداش نمیشد! من: اونم راجب این بود که با آرتین می‌خواد بره بیرون لباس نداره! اومد یه شلوار از من کش رفت یه دورس از تو! آلا: تهشم لباسارو با پیک برامون فرستاد! من: نظرته قهر کنیم؟ آلا: قهر که... کار بچه‌هاست! من میگم جوابشو ندیم تا وقتی که خودش بیاد! من: خب اینم که همون بود، هرچی! ولش کن! گشنمه! آلا: احیانا ناهار خوردی که؟ من: آ...ره! یه دوتا نودل ساعت هفت اینا خوردم. آلا با آرنج یکی کوبوند توی شونم و جیغ کشید: روانی مگه بهت نگفتم مثل آدم غذاتو بخور! یه‌بار دیگه معدت درد بگیره من چیکار کنم هان؟ تازه داری یکم خوب میشی! من: باشه بابا دختر آروم باش! می‌خوام برات یه‌چیزی تعریف کنم برگات بریزه و قاه‌قاه خندیدم. آلا: اول اینکه نمی‌تونی منو گول بزنی خب؟ دوم اینکه چه غلطی کردی روز اولی؟ من: عع از کجا فهمیدی روز اولی یه‌کاری کردم؟ آلا: چون می‌دونم مرض داری! گمشو برو همون کافه‌ی ساواش بعد برام تعریف کن! سر تکون دادم و رفتم همون کافه، بعد از حدودای بیست مین رسیدم همون کافه و رفتیم تو، یه میز انتخاب کردیم و نشستیم و بعد از انتخاب سفارشامون آلا خیلی با ادبانه گفت: خب بنال، می‌شنوم! چشم غره‌ی ماری رفتم و شروع کردم به گفتن همه‌چیز از اول تا آخر! آخرین تیکه‌ی حرفمو زدم و گفتم: آره دیگه همش همین بود! که یهو یکی تقه زد به میز و با صدای مردونه‌ای گفت: مطمئنی چیز دیگه‌ای نمونده؟...
  3. Part 3 این همونی بود که منو گرفته بود!؟ شانس فقط من! عمرا بزارم منو ببینه بشناستم بدبختم! با استرس دستمو گذاشتم توی جیب مانتوم که دستم به یه چیز پارچه‌ای خورد، درش آوردم و دیدم یه ماسک مشکی بود، بالاخره یه بار تو این زندگی شانس به ما رو کرد! ماسک رو زدم و همون لحظه پسره چشمش بهم خورد و بلند شد، دو سه تا نفس عمیق هول‌هولکی کشیدم و دوباره اعتماد به نفس نداشتم رو دست گرفتم و سعی کردم نرمال باشم! ( به این نکته توجه داشته باشید که فقط سعی کرده! ) آرسن: سلام خانم مشفقی من: سلام آقای... آقای... ( شت! فامیلی پسره رو یادش رفت! ) حدود پنج مین می‌گفتم: آقای... آقای.. تا اینکه بالاخره خودشون زبون باز کردن و فامیلی بی‌صاحبشونو فرمودند! نفسش رو بیرون داد و گفت: آریامنش خنده‌ی آبکی کردم و گفتم: آها بله! آقای آریامنش! خوبید دیگه چه خبرا؟ ( یعنی خودشم دیگه می‌دونست داره خراب می‌کنه! ) هوفی کشید و گفت: بفرمایید بشینید. می‌خواستم کلشو بکنم ولی خب نمیشد، فضا نداشتم، از اونور می‌خواستم ببینم چیکارم داره و داشتم از فضولی کشته می‌شدم ولی مگه زبون باز می‌کرد این زبون بسته؟ نشستم روی صندلی چوبی روبه‌روی خودش، فکر کردم الان دیگه میگه چیکارم داره که گارسون رو صدا کرد؛ بعد پونزده مین تعارف که بنده‌خدا نمی‌دونست من تعارف ندارم می‌خواستم شیک توت‌فرنگی بگیرم ولی با توجه به اینکه خودش قهوه سفارش داد گفتم بزار منم سرسنگین باشم! اسپرسو سفارش دادم ولی می‌دونستم نمی‌تونم بخورمش و قطعا سرش تلف میشم ولی خب، هم خودم و هم شخصیت‌های درونم می‌دونیم که سرتقم! ... اه اه اه! پسره‌ی مزخرف کلا همین؟ من‌رو اسکل کردی یا خودتو؟ پنج مین بود که از کافه زده بودم بیرون و توی ماشینم نشسته بودم و به در و دیوار، آسمون و زمین چشم‌غره می‌رفتم! الان مثلا بفهمن تو توی دانشگاه من درس خوندی چی میشه هان؟ که بخاطرش منو سر ظهری کشوندی اینجا و مجبور شدم وقتی که کله‌ی مبارکتون اونور بود ماسکمو بکشم پایین و اسپرسو رو درجا بکشم بالا! ماشینمو روشن کردم و رفتم سمت خونه؛ خیلی خسته بودم و گشنمم بود، دیدم تو خونه هیچی غیر از غذای حاضری نداریم؛ ناهار رو بیخیال شدم و خودم رو انداختم روی تخت، خسته بودم خسته، نه از دانشگاه، نه از امروز، از اینکه شاید میشد وقتی که از بیرون میام مامانم در رو برام باز کنه و غذا بذاره جلوم ولی، نمیشد! ازدواج کرده بود الانم یه شهر دیگه بود؛ وقتی که شونزده سالم بود، بابامم رفته بود‌ ی کشور دیگه و من اینجا تنها بودم، داداشم وقتی شونزده سالم بود رفته بود آلمان و مدل معروفی بود و من، اینجا تنها بودم. از این زندگی متنفر بودم ولی کاریم نمی‌تونستم بکنم، ولی خب هم‌چنان آلا و دلا رو داشتم، از ده سالگیم. با آلا و دلا مجازی آشنا شده بودم و جفتشون مال تهران بودند، من قبلا اصفهان زندگی می‌کردم ولی اومدم تهران خونه گرفتم که تا یاد گذشته‌ی مزخرفم نیوفتم و تا حدودی موفق بودم! وقتایی که مامان و بابام قبل طلاقشون دعوا می‌کردن من با اون دوتا حرف می‌زدم تا صدای دعواهاشونو نشنوم. اون‌موقع‌ها داداشم می‌رفت کتاب‌خونه تا درس بخونه وقتی هم که شونزده سالم بود از ایران رفت، درست بعد از ازدواج مامانم، و من مجبور بودم توی خونه‌ی اون و شوهرش زندگی کنم. همون موقع‌ها از شدت تنهایی کالاف و بازی های ترسناک بازی می‌کردم و برای خودم توی یوتیوب صفحه‌ زدم و فیلم بازی‌هارو اونجا گذاشتم و اولین سابسکرایبرام آلا و دلا بودند؛ اونا تشویقم کردند که به اینجا رسیدم! با بودن توی خونه‌ی اونا حس می‌کردم دارن روی سرم منت می‌ذارن که داداشم بهم کمک کرد خونه بگیرم و هم‌چنان ازش ممنونم که بهم این لطف بزرگ رو کرد، حتی چند‌بارم گفت برم آلمان پیش خودش ولی نمی‌تونستم آلا و دلا رو تنها بزارم، بدون اونا دق می‌کردم. گوشیم رو برداشتم و به آلا و دلا اس دادم ببینم میان بیرون یا نه، داشتم به این فکر می‌کردم که شام بریم کافه یا رستوران‌ که ناهارم جبران بشه، می‌دونستم اگه بفهمند دوباره ناهار نخوردم حسابی عصبی میشن و فحش‌کشم می‌کنند! ( به باد دشنام می‌گیرنت عه! این چه وضع حرف زدنه؟ ) به همین چیزا فکر می‌کردم که چشمام سنگین شد و با همون لباس‌های بیرونم خوابم برد!...
  4. Part2 خب، چشمای مبارکمونو باز کنیم ببینیم کدوم بلانسبت خری گرفتتمون؛ اوف چه کراشی! خر منم! آره خر منم که به این گفتم خر! چشماش آبی بود و جدی، زل زده بود تو چشمای عسلیه من، اوف چه ابهتی! دارم خودمو قهوه‌ای می‌کنم اون‌جوری نگاهم نکن جون من! زاویه فکش دستمو می‌بره، ترقوه‌هاش رو باش! ( جوون مردمو با چشمات خوردی! وجدانا چرا من باید وجدان این باشم؟ ) تازه داشتم تا حدالامکان دیدش می‌زدم که، ولم کرد! ولم کرد! نه جدی ولم کرد! بین زمین و هوا بودم و سعی می‌کردم با نظریه‌ی نیوتن در رابطه با جاذبه مبارزه کنم که با نشیمنگاهم سقوط آزاد کردم! ( حقته هیز! ) دیدم اون پسره‌ی میمون خیلی ریلکس سرشو کرده تو گوشیش داره می‌ره! دو سه ثانیه بعدم زنگ زد به یکی! یکی از شانس‌هایی که داشتم این بود که کسی توی راهرو نبود! دستمو گذاشتم روی زمین گوشیمو بردارم ببینم کدوم بنده‌خدایی اول صبحی بهم زنگ زده که، گوشیم! گوشی قشنگم کو؟ داشت بخاطر گوشیم اشکم در میومد که دیدم یکم اون‌طرف‌تر افتاده؛ بی‌صاحب بشی بچم که اون‌جوری اون کنار افتادی! ( با گوشیشه دوستان نگران نباشید ) بعد از جمع کردن گوشیم از کف زمین دیدم یکی داره بهم زنگ می‌زنه، بی‌خیالش شدم و رفتم سمت کلاس تا بعدا ببینم این کدوم میمونی بود! ... دلا خانوم توی این دانشگاه نبودن درواقع ترم آخر روان‌پزشکی می‌خوند. آخه یکیم نیست که به این دلا بگه تو خودت روانی می‌خوای روان‌پزشکی بشی آخه؟ اسم اصلی دلا دلارام هستش. آلا هم که خیلی وقته تشریفشون رو از دانشگاه بردن و مهندسند! اسم اصلی آلا آلاره هستش. در کلاس رو باز کردم، میز سوم یه جا پیدا کردم و نشستم؛ دیدم همه سرشون به کار خودشونه! کسیم منو نمی‌شناسه! خب خوبه، حالا ببینم اونی که زنگ زده چی می‌خواست. تا می‌خواستم ببینم یارو کیه استاد اومد، اه! اینم شانس مایه‌ها! استاد اومد برای حضور غیاب، تا گفت آنیل مشفقی، دستمو گرفتم بالا؛ حس کردم بیست و خورده‌ای نفر آدم بهم زل زدن؛ لابد شناختن منو! که یهو یکی از دخترا گفت: همونی که اون پسر خوشتیپه باهاش کار داشت! یکی از پسرا گفت: آرسن رو میگی؟ دوست داداشمه قبلا تو این دانشگاه درس می‌خونده! آرسن کدوم خریه دیگه؟ گوشیمو چک کردم، پیام ساواش رو دیدم که کلی زر عنایت فرموده بودند ولی مهم‌ترینش این بود که یه پسری به اسم آرسن آریامنش که باباش اسپانسر برنامه‌ایه که قراره فیلمبرداریش کنیم با من کار داشت، در یه موردی که به کسی نگفته و گفته حتما باید به خودش بگم و خلاصش اینه که سرشو مثل گاو انداخته پایین و اومده توی دانشگاهم! یه شماره هم داده بود گفته بود بدونم که این همون آرسنه و اگه بهم زنگ زد آدمانه جواب بدم که حتما اون کسی بوده که دو بار بهم زنگ زده که خداروشکر اصلا جواب ندادم! ... توی هر سه تا کلاس با لبخند ملیح زل زده بودم به استادا که صد البته لبخند ملیحم با فحش برابری می‌کرد! فکرم درگیر این بود که کدوم بنده‌خدایی بهم زنگ زده که... بله! گویا خود جناب دست به کار شد و زنگ زد! با کلی ادا و اطوار از استاد اجازه گرفتم برم بیرون جواب بدم و بالاخره کارساز بود، با کله رفتم بیرون و صدامو صاف کردم و خواستم بشدت خانومانه جوابشو بدم که صدای عصبیش بلند شد: خانم مشفقی معلوم هست شما کجایین؟ به تو چه که من کجام اصلا؟ فاز حاضر جوابیم گل کرد، خواستم بگم سر قبر شما که حس کردم اگه اینو بگم باید خودم با پای خودم برم سر قبرم! ولی همچنان مقتدر گفتم: دانشگاه. + چرا گوشیتونو جواب نمی‌دادین می‌دونین چند بار بهتون زنگ زدم؟ ــ خب دستم بند بود! هوف بلندی کشید و گفت: هرچی، اصلا به من چه!؟ کی دانشگاهتون تموم میشه؟ خواستم بگم به تو چه که نظرم بازم عوض شد و گفتم: دو! نزدیک دو، دو و نیم اینا! + باشه پس، به آدرسی که براتون می‌فرستم بیاین باهم صحبت کنیم؛ فعلا. خواستم بگم شما کدوم خری باشی که قطع کرد! عجبا!‌ رفتم توی کلاس و حدود چند دقیقه بعد یه پیامک برام اومد از همون میمون! آدرس یه کافه رو داده بود، منم با غرور اسمشو سیو کردم، حالا چی سیو کردم بماند! ( بزار من بگم تو خماری نمونید! اول بگم که اسمایی که این خانوم می‌سازن اصلا معنی خاصی ندارن و همون‌طور که معلومه از ذهن مریضشون میاد! خلاصه که اسم این بنده‌خدارو سیو کرده: میمون هیمالیای غربی سرزمین‌های پست جنوبی!. می‌دونم که معنی نداره ولی خب از یه ذهن مریض چه انتظاری دارین؟) بقیه کلاس رو با وجود حوصله‌ سربر بودنش گذروندم و نگاه قشنگمو ( استاد داشت از نگاهش می‌گریخت ) تقدیم حضور پر محبتش ( البته در خصوص نگاه، استادم کم نمی‌ذاشت! ) کردم. ... به محض اینکه کلاس تموم شد با سرعت چیتا رفتم بیرون و دنبال ماشینم گشتم و سوار شدم؛ خیلی دوست داشتم ببینم اون کسی که باهام کار داشت کی بود و مدیونید اگه فکر کنین من فضولم! ... رسیدم کافه‌ای که پسره بهم آدرس داده بود؛ کافه‌ کلاسیک بود با ترکیبی از بوی قهوه و عود، میزی که گفته بود رو پیدا کردم و پسره رو دیدم که نشسته بود و سرش توی گوشیش بود، سرش برگشت طرف گارسون و خواست یه چیزی بهش بگه که با دیدن چهرش میخکوب شدم!...
  5. Part1 + ساواش! برو چپ خب روانی مگه بهت نگفتم پشتم وایسا؟ بیا! هدشات شدی رفت! - اه آنی انقدر غر نزن دیگه! مردم که مردم! اصلا دلم می‌خواست بمیرم! + وا چرا جوش میاری ؟ هدست گیمینگ رو از روی سرم برداشتم و منتظر جواب شدم که یهو ساواش گفت: آخه الان وقت ویدیو گرفتنه؟ تو مگه فردا روز اول دانشگاهت نیست آخه بچه؟ با پررویی تموم زدم زیر خنده و خیلی ریلکس گفتم: ساواش! هدشات شدی چرا سر من غر می‌زنی؟ ساواش با اعصاب خورد گفت: هرچی! تو که کم نمیاری! من میرم بخوابم! مثلا ساعت سه صبحه تو هم فردا روز اول دانشگاهته! + به هر حال گیمر بودنه و دردسر‌هاش دیگه! نگاهم به دوربین افتاد و جیغم رفت هوا! - آنی؟ هوی آنی چیشد؟ بریده بریده و عصبی گفتم: ساواش، ساواش... دو...دوربین خاموش شده ساواش من... ساواش حرفم رو با خنده‌ی بلندی قطع کرد و صدای قاه قاهش تا سه تا کوچه اونور‌تر رفت! عصبی و داغون گفتم: هوی همسایه داریا! باورم نمیشه! دو ساعته دارم برای هوا حرف می‌زنم؟ ... بعد از اون ماجرا که حسابی زد پوکوندم با مخ رفتم توی بالش ببخشید یه لحظه، یه چیزی یادم رفتا، ام، معرفی آره! (خسته نباشی الان؟ زحمتت میشه آخه!) من آنیل هستم و آنی صدام می‌کنند، هجده سالمه و فردا روز اول دانشگاه منه! من از شونزده سالگیم عاشق گیم و بازی بودم و بازیم هم خیلی خوب بود، برای همینم همین‌طوری الکی ویدیو‌های بازی‌هام رو توی یوتیوب می‌ذاشتم که به خودم اومدم و دیدم یوتیوبر شدم و توی شونزده سالگی و اولین لوح یوتیوبم رو آنباکس کردم! (واو باکلاس نکشیمون آنباکس کردن لوح یوتیبوشون رو) و خلاصه بعد از همه‌ی این‌ها من هفت میلیون فالور دارم! و حدود سه ماه پیش به علت عقده‌ی مستقلی خونه گرفتم و از بچگی یاد گرفتم آشپزی کنم! ( لیست غذاهایی که بلده رو بهتون بگم؟: سیب زمینی آبپز، سیب زمینی له شده، سیب زمینی سرخ کرده، تخم مرغ آبپز، نیمرو ، املت و نودل ) خیلی خب باشه! صبح تا شب یا نودل می‌خورم یا تخم مرغ سوهاضمه گرفتم مثل چی! راستی دوتا دوست بشدت صمیمی دارم به اسم دلا و آلا. دلا برعکس من کدبانو! (ی گشاد) آره همه چی بلده ولی استفاده نمی‌کنه! حالا چرا بلده؟ چون دوست پسر داره و می‌خواد تشریفشو ببره خونه‌ی بخت! آخه یکی نیست بگه آبت کم بود نونت کم بود دوست پسر داشتنت چی بود! تازه خیلی شیک و مجلسی رفتن به خونواده‌هاشونم گفتن چقدر باکلاس! ایش ولش کن اصلا! به من چه فردا قراره برم دانشگاه و با استقبال فراوانی روبرو بشم! ( یه طوری میگه انگار کیه! ) اعتماد به نفس من رو جلبک داشت الان پری دریایی بود هاهاها! خب، بریم گوسفند بشماریم! البته خداروشکر گوسفند های زندگیمونم کم نیستن! اولیش همین دلا!، دومیش آلا، سومیش ساواش... (خوابید! /:) ... با بیست و پنجمین آلارم سر ساعت شیش و بیست بیدار شدم، بله خودم می‌دونم! یکم زیاده ولی خب به هر حال بیدار شدم دیگه، تازه پنج تا آلارم دیگه هم جا داشت! سرمو از روی بالش بلند کردم و چشمم به آینه‌ی روبه‌روم خورد. یا ابلفضل این جنه کیه؟ بسم... ( برنامه ی هرروز صبح خانم، دوباره خودشو تو آینه دید! صد دفعه بعنوان یه وجدان درستکار بهش گفتم اون آینه رو از جلو تخت بردار، گوش نکرد که نکرد! ) عه این که منم که! هوف خیالم راحت شد! وایسا!؟ الان چهل دقیقه دیگه بیشتر به دانشگاه نمونده اون‌وقت این منم؟ شت گایز! با مخ رفتم تو دستشویی که قضای حاجت کنم و یکم روتین پوستی انجام بدم! ( پشت صحنه‌ی این روتین پوستی که ایشون می‌فرمایند رو تا چند لحظه‌ی دیگه ملاحظه می‌کنین. ) آخیش تخلیه سازی با موفقیت انجام شد حالا بریم سراغ روتین پوستی؛ آب رو باز کردم و طوری زدم به صورتم و به صورت بنده‌ی خدام کشیدم که رسما با کشیدن کیسه برابری می‌کنه! حوله هم محکم روی پوست بدبختم کشیدم و در رو با لگد باز کردم! ( انگار رمان جناییه/: ) کلا صبحونه بخور نبودم برای همینم به سمت کمد لباسام رفتم؛ هعی زندگی! باید مانتو بپوشم مانتو پوش نبودم کلا، همیشه هودی می‌پوشیدم و کلاهش رو می‌نداختم روی سرم و موهام رو می‌نداختم بیرون. خب، بعد از یه ربع چی بپوش چی نپوش یه شلوار فوتر بگ مشکی با یه مانتوی سبز پاستیلی پوشیدم. تند تند موهام رو شونه کردم، موهام زیر رانم بود و خیلی بلند، از بچگی بابام نذاشت موهام رو کوتاه کنم؛ بعد یه آرایش لایت عروسکی دخترونه کردم و تمام! و مقنعم رو هول هولکی سرم کردم و به سمت در خونه رفتم. ( شما سه بند دیدینش ولی الان ساعت هفت صبحه بس که خانم انقدر طولش داد! ) با کلی ذوق و شوق که انگار اولین بارمه به سمت دنای مشکیم رفتم و یه آهنگ شاد و دیشتارادیدانی ( منظور خانم اینه که آهنگه خیلی شاد بوده. ) گذاشتم و گازشو گرفتم پیش به سوی دانشگاه!... ... چرا ترم اولیا نمی‌تونن ماشین رو بزارن تو پارکینگ؟ هعی! ولش کن اصلا! ماشین رو پارک کردم و تند تند توی راهرو‌ها قدم برداشتم که یهو یکی از بچه‌های صحنه برای کار جدیدم بهم زنگ زد، آخه هفت صبح لعنتی! الان؟ اینجا؟ داشتم از سرعتم کم می‌کردم که جواب تلفنم رو بدم که یهو توی یه جسم سفت فرو رفتم و داشتم میوفتادم که توسط دست‌های قدرتمندی گرفته شدم!...
  6. نام رمان: صدای پای عشق نویسنده: 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی، عاشقانه، طنز خلاصه: داستان ما راجبه دختری به اسم آنیل هست که همه آنی صداش می‌کنند؛ این دختر یه گیمر موفقه و کاملا از دنیا فارغ و هیچی براش مهم نیست! روزها می‌گذرند و می‌گذرند تا اینکه درست توی روز اول دانشگاهش... خوشحال میشم رمان رو دنبال کنید، رمان در ظاهر ساده و ولی در اصل پر از ماجراهایی هستش که توی رمان دیگه‌ای نخوندید؛ قول میدم خوشتون بیاد:) مقدمه: عشق؟ گاهی می‌تونه شبیه بیماری باشه که تو رو ضعیف می‌کنه و گاهی مثل نوش‌دارویی باشه که بیماری صعب‌الاعلاج تو رو در لحظه درمان کنه. 𝓢𝓮𝓸𝓭𝓪
×
×
  • اضافه کردن...