-
تعداد ارسال ها
67 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های سحر قاسمیان
-
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت۱۰: آرش جواب داد: آرش: می تونم و اینکارو میکنم از الان به بعد همینجا میمونی به عنوان همسر من انتخاب دیگه ای نداری. رکسانا: نه نمیزارم. رکسانا با وجود تمام مخالفت هایش با آرش دست آخر در برابرش تسلیم شد و تن به ازدواج داد مدتی گذشت و خبر ازدواج رئییس بی رحم و خشن در حلقه مافیا پخش شد هیچ کس باور نمی کرد آرش رئیس بزرگ ترین باند مافیا حالا زنی در کنار خودش دارد. مدت ها گذشت و رکسانا هنوز با نگاهی نفرت بار به آرش نگاه می کرد. رکسانا به صدا های داخل عمارت عادت نکرده بود با هر شلیک هر سایه هر نگاه. ترس وجودش را فرا می گرفت. یک روز که آرش زخمی از ماموریت برگشت رکسانا بدون هیچ حرفی در کنارش نشست و زخمش را بست. آرش با صدایی آرام و ملایم به او گفت: آرش: خوشحالم در میان این همه تاریکی روشنایی در زندگی ام دارم تو دلیل اون نور و روشنایی هستی. رکسانا: درسته که ازدواج من با تو از روی اجبار بود ولی الان تو همسر من هستی این اتفاقی که افتاده راه برگشتی نیست. آرش : تو دلیل من برای ادامه دادن هستی. هردو در سکوت در کنار هم نشستند و به گذشته سراسر دعوا و کشمکشی که داشتند فکر کردند. رکسانا دیگر به زندگی در کنار آرش عادت کرده بود از صدای شلیک،و سایه های داخل عمارت ترسی نداشت او زندگی تاریک آرش را پذیرفته بود از بودن رکسانا در عمارت مدتی می گذشت وقتی کنار هم می نشستند دیگر با نفرت به هم نگاه نمی کردند. رکسانا به آرش نگاه کرد و با صدایی محکم و آرام گفت: رکسانا: الان چند وقت از ازدواجمون میگذره میخام از این به بعد در کار ها بهت کمک کنم. آرش با لبخند به او نگاه کرد و گفت: آرش : این خبر خوبیه همیشه فکر می کردم از بودن در اینجا ناراحتی من هر بار به این فکر می کردم عذاب می کشیدم. روزها درپی هم می گذشت و رکسانا در جلسات آرش را همراهی می کرد. اوایل یک عضو خاموش بود و فقط نظاره گر اتفاقات بود بعد ها نظر می داد و حتی معاملات را به هم می زد او مهارت خوبی در مذاکره داشت. آرش از داشتن همچین همسر و شریک خوبی احساس آرامش می کرد. رکسانا به جای آرش در جلسه ای مهم شرکت کرد و همه چیز را به نفع خود تغییر داد آرش بعد از بهبود یافتن از ماجرا خبر دار شد. رکسانا رو به افرادشان گفت: رکسانا: محمد ببینید همه چیز درسته یا نه بعد جنس هارو تحویل بدین مراقب باشید گیر میوفتی. محمد: بله...زن داداش اینکار رو انجام شده بدون تو راه برگشت مراقب باشید. رکسانا: نگران نباش،فقط کاری که گفتم رو درست انجام بدین. محمد: نگران نباش همه چی به خوبی پیش میره. چندین هفته طول کشید تا زخم آرش کاملا بهبود یافت و دوباره به حلقه برگشت او از دستاورد های رکسانا در این مدت حیرت زده بود او چندین معامله بزرگ رو به بهترین نحو به انجام رسانده بود. آرش از داشتن چنین کسی در کنارش احساس غرور می کرد. او با صدایی آرام زیر لب زمزمه کرد: آرش:خوشحالم در بین این همه تاریکی و منجلاب دریچه نوری به زندگیم باز کردی. رکسانا حرف آرش را شنید و لبخند محوی زد. محمد با عجله وارد حیات عمارت شد بدون خاموش کردن ماشین به سمت در ورودی عمارت دوید و وارد شد پله هارو به سرعت بالا درفت. بدون در زدن وارد اتاق آرش شد و گفت : محمد: داداش، یه مشکلی پیش اومده بهمون کلک زدن ما باختیم. -
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت۹: رکسانا رو به پوریا گفت: رکسانا: کمکم کن از اینجا فرار کنم خواهش میکنم. پوریا جواب داد. پوریا: متاسفم نمی تونم کمکت کنم اینکار خیانت به عموم هست. رکسانا با تعجب پرسید. رکسانا: یعنی آرش عموی توعه تو برادر زاده اش هستی. پوریا: آره اون عموی منه حالا هم فکر فرار رو از سرت بیرون کن اگه نمی خوای اتفاقی برات بیوفته. رکسانا: ولی من حتما از اینجا فرار می کنم بالاخره از اینجا میرم. آرش با صدای آرام و محکم پاسخ داد. آرش: فکر فرار رو از سرت بیرون کن اگه نمی خوای اتفاقی برات بیوفته انگار هنوز نفهمیدی راهی برای فرار از اینجا نداری تو زندانی من هستی هر کاری بخام باهات می کنم. رکسانا: تا کی می تونی پنهان بمونی جناب رئییس بالاخره گیر میوفتی دیر یا زود این اتفاق می افته نمیزارم فرار کنید من گیرتون میندازم جای تو توی زندان،زندان آرش صورتش از عصبانیت سرخ شدو به طرف رکسانا رفت چانه ظریفش را محکم در دستش فشرد و گفت. آرش: تا حالا صبر کردم و چیزی بهت نگفتم ولی دیگه کافیه بگو کی هستی اسمت چیه کی تورو فرستاده. رکسانا بخاطر اینکه آرش چانه اش را در دستش فشار می داد اشک در چشمانش حلقه زد. رکسانا: من برای کسی کار نمی کنم زیر دست کسی نیستم. آرش با لحنی سرد و بی رحم گفت. آرش : اسمت،اسمت چیه اگه نگی همینجا خودم با دستای خودم خفه ات می کنم بگو اسمت چیه چند سالته. رکسانا که از این تغییر ناگهانی رفتار آرش ترسیده بود جواب داد. رکسانا: اسمم رکساناست،۲۰سالمه. چهره آرش پر از بهت بود از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود با تعجب پرسید. آرش : تو واقعا ۲۰سالته یعنی آنقدر کم سن هستی حقیقت رو بگو برای کی کار میکنی. رکسانا چهره اش از درد چانه اش در هم رفته بود اشکش جاری شد. اشکش روی دست آرش افتاد با نگرانی دستش را پس کشید. آرش : خیلی خب، حرفاتو باور می کنم اما اگه بفهمم بهم دروغ گفتی خودم خفه ات می کنم. آرش و افرادش از اتاق بیرون رفتند رکسانا در خودش جمع شد دوباره توی اتاق تنها بود چشمانش روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت. هنگامی که بیدار شد در مکانی نا آشنا بود با ترس چشم هایش را باز کرد از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد با صدای باز شدن در برگشت و آرش را دید که وارد اتاق شد. آرش: چه عجب بیدار شدی داشتم نگران میشدم دو روز بی هوش بودی نترس اینجا اتاق جدیدته از این به بعد اینجا زندگی میکنی. آرش از حرفی که میخواست بزند نگران بود ولی با ظاهری آرام و خونسرد گفت. آرش: برای پایان این جریان و کشمکش و اینکه مطمئن بشم تو اطلاعات ما رو به کسی ندی باید با من ازدواج کنی. رکسانا: منظورت از این حرف چیه چرا، چرا من باید با تو ازدواج کنم علاقه به زور به وجود نمیاد این رو فراموش نکن. آرش: همین که شنیدی دیگه این بازی رو همینجا تموم می کنم تو همسر من میشی کمی استراحت کن تا زمان مراسم. رکسانا: تو نمی تونی منو مجبور به ازدواج با خودت کنی. -
رمان زنجیر های عشق و خون | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۸: آرش: خب حالا خواهیم دید کی برنده این دوئل میشه. رکسانا: بی خودی تلاش نکن من تسلیم نمیشم. آرش خندید خنده ای سرشار از تهدید: آرش: خب ببینم تا کی دوام میاری...محمد تمام وسایل اتاق رو ببرید بیرون میخام کاملا خالی بشه. محمد: بله داداش الان میگم افراد اینجا رو خالی کنم. رکسانا رو به آرش با پوزخند تمسخر آمیزی گفت: رکسانا: هر کاری میخوای بکن این کار ها منو از پای نمی اندازه نیازی به اون وسایل ندارم. آرش: هه... واقعا چه دختر سر سختی هستی. محمد: داداش همه چیز رو بردن. آرش: خوبه عالی شد. افراد آرش تمام وسایل اتاق رو بردن تخت،کمد،لامپ و حتی لیوان آب اتاق خالی بود طوری که انگار از قبل هیچ وسیله ای نداشته. شب بود رکسانا در گوشه ای از اتاق در خودش جمع شده بود و باز به فرار می اندیشید. قفل های در عوض شده بود نگهبان ها چند برابر شده بودند راهی برای خروج از عمارت باقی نمانده بود. رکسانا: بالآخره از اینجا فرار می کنم باید از اینجا برم نمیتونم تا آخر عمر اینجا بمونم باید فیلمی که گرفتم رو پیدا کنم و دستشون رو رو کنم. ناگهان صدای چرخش کلید در قبل آمد رشته افکارش پاره شد نگهبان سینی غذا رو رو گذاشت جلوی او. رکسانا پرسید: رکسانا: تو کی هستی قبلاً ندیدمت تازه اومدی چشم هات پر از ترس. پوریا جواب داد: پوریا: درسته من تازه اومدم به این عمارت اما اشتباه می کنی برای چی می پرسی. رکسانا: همینجوری،اسمت چیه. پوریا جواب داد: پوریا: اسمم پوریاست غذاتو بخور سرد میشه. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت۱۳: عشق واقعی هرگز نمی میرد حتی اگر صاحبش دیگر در این دنیا نباشد از اول شروع کرد به نوشتن خاطراتش هر صفحه پر از اشک و کلمات بود اما همین نوشتن باعث شد دردش تبدیل به تجربه شود او باز به رویاهای قدیمی اش برگشت نقاشی موسیقی و سفر به جای جست و جوی عشق زندگی اش را با چیز هایی پر کرد که همیشه دوست داشت. این بار رویا هایش به حقیقت تبدیل شد. در مسیر جدید رویا دوستان تازه ای پیدا کرد کسانی که مثل او عاشق هنر و زندگی بودند این دوستی ها به او یاد دادند که عشق تنها در رابطه ای عاشقانه خلاصه نمی شود می تواند در دوستی خانواده و حتی کار های کوچک روزانه باشد. هر چند رویا هنوز دیاکو را به یاد می آورد اما دیگر با غم به او فکر نمی کرد حالا خاطراتشان برایش مثل چراغی بود که مسیر زندگی را روشن می کرد او یاد گرفت عشق واقعی نمی می میرد و در خاطره ها جاودانه می شود. او تصمیم گرفت آینده ای روشن بسازد پر پایه خودش او به دانشگاه ادامه داد نمایشگاه نقاشی برگزار کرد و حتی کتابی از خاطراتش نوشت. او فهمید عشق فقط داشتن یک نفر نیست عشق یعنی امید صداقت امید و قدرتی که انسان را زنده نگه می دارد. دیاکو عشق واقعی اش بود آرین درس تلخ و حالا خودش زنی بود که معنای عشق را در زندگی یافته بود. « پایان داستان خاطرات یک عشق جاودانه » -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۱۲: رویا با خود گفت:« دیاکو شاید در این دنیا نباشد اما عشقش جاودانه است آرین در این دنیا است اما قلبش خالی از عشق بودو محبتش دروغین. » این بار تصمیم گرفت قوی باشد تا در دام کسانی نیفتد که با احساساتش بازی کنند یاد گرفت عشق اگر واقعی باشد هرگز فراموش نمی شود. حتی اگر در خاطره ها باقی بماند او تصمیم گرفت زندگی اش را ادامه دهد نه با امید به عشق تازه بلکه با احترام به عشق گذاشته او به دانشگاه رفت و به کار های هنری روی آورد و تلاش کرد معنای تازه ای برای زندگی اش پیدا کند. شب های بارانی به عکس های دیاکو نگاه می کرد و با او حرف می زد. عطرش را بو می کشید دفترچه یادداشت دیاکو را باز می کرد و جمله های عاشقانه اش را می خواند. هر کلمه مانند مرهمی بر زخم هایش بود او با صدای بلند می خواند انگار با دیاکو حرف می زد این گفت و گو با گذشته آرامشی عجیب به او می داد. رویا فهمید نمی تواند تمام عمرش را در سایه خاطرات زندگی کند. او شروع کرد به نوشتن داستان هایی درباره عشق امید و از دست دادن هر کلمه ای که روی کاغذ می آمد بخشی از دردش را سبک می کرد دوستانش دوباره به او نزدیک شدند و رویا فهمید که می تواند با هنر و خلاقیت عشق دیاکو را زنده نگه دارد. سال ها بعد هنوز وقتی به ستاره ها نگاه می کرد دیاکو را به یاد می آورد اما دیگر غمگین نبود بلکه با لبخند می گفت:« عشق تو همیشه در قلبم خواهد بود.» -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۱۱: رویا تصمیم گرفت دیگر به دنبال جایگزین برای دیاکو نباشد او پذیرفت که عشقش با دیاکو در خاطره ها زنده خواهد ماند و نیازی نیست کسی آن را پر کند زندگی اش را ادامه داد اما با قلبی که همیشه بخشی از آن برای دیاکو می تپید. رویا بعد از فهمیدن این حقیقت تلخ احساس کرد زمین زیر پایش دوباره خالی شده است. آرین که روزی به او امید داده بود حالا تبدیل به زخمی تازه در قلبش شده بود. اشک هایش بی وقفه جاری شد و با خود گفت:« چطور توانستم دوباره اعتماد کنم» این بار غمش متفاوت بود نه تنها از دست دادن عشق بلکه خیانت به اعتمادش. رویا یاد گرفت چیزی سخت تر از شکستن اعتماد نیست. در روز های بعد رویا دوباره به خاطرات دیاکو پناه برد عکس های قدیمی اش را نگاه می کرد نامه های کوتاهش را می خواند. صدای خنده های بلندش در ذهن رویا زنده شد دیاکو با صداقت و عشق واقعی هر لحظه اش را به رویا هدیه داده بود. هدیه ای که نظیر آن وجود نداشت. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۱۰: رویا فهمید که زندگی ادامه دارد و عشق می تواند بارها و بارها در شکل های مختلف به سراغ آدم بیاید. از آن شب به بعد رویا دیگر آن دختر تنها نبود با یاد دیاکو زندگی می کرد اما قلبش را به آرین سپرد. این پایان یک داستان و آغاز داستانی دیگر بود. داستانی پر از امید عشق و زندگی مدتی گذشت و رویا احساس کرد دوباره قلبش آرام گرفته است. اما کم کم نشانه هایی ظاهر شد پیام های پنهانی آرین رفتار های دوگانه و نگاه هایی که دیگر صادقانه نبود. رویا با دقت بیشتری رفتار او را زیر نظر گرفت و بالاخره حقیقت تلخ را فهمید. آرین با احساسات او بازی کرده بود این کشف مثل خنجری در قلبش نشست تمام اعتماد و امیدی که در این مدت ساخته بود فرو ریخت و نابود شد. رویا دوباره به همان سکوت و غم قدیمی باز گشت اما اینبار زخمش عمیق تر از قبل بود چون فهمید کسی که به او امید داده بود در واقع صادق نبوده. رویا دوباره به عکس های دیاکو نگاه کرد خاطرات شیرین شأن مانند فیلمی از جلوی چشمش گذر کرد. و تمام لحظات خوب و بد در ذهنش مرور شد. قدم زدن های بارانی خنده های بی پایان نگاه های پر از عشق او مقایسه کرد. « دیاکو با صداقت و عشق واقعی اما آرین با بازی و فریب» این مقایسه قلب رویا را به درد می آورد و پر از اندوه کرد اما در عین حال یاد گرفت که عشق واقعی تنها یک بار در زندگی اش اتفاق افتاده بود و آن عشق دیاکو بود. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت۹: این آزادی قلب رویا را آرام کرد او فهمید که عشق دوم به معنای خیانت به عشق اول نیست بلکه ادامه راهی ست که زندگی پیش پای آدم می گذارد. کم کم رویا دوباره به آینده فکر کرد دیگر تنها به گذشته نمی نگریست حالا در دلش امیدی تازه شکوفه زده بود. امیدی که نامش آرین بود. رویا دیگر آن دختر غمگین و خاموش سه سال پیش نبود حضور آرین مثل نوری آرام تاریکی های قلبش را روشن کرده بود. او یاد گرفته بود که عشق حتی پس از پایان می تواند در خاطره ها زنده و در شکل دیگری شکوفا شود. یک شب وقتی کنار آرین نشسته بود و ستاره ها بالای سرشان می درخشیدند رویا با صدایی آرام گفت :« من هنوز دیاکو را دوست دارم او همیشه در قلبم خواهد بود اما حالا می دانم دوباره می توانم عاشق شوم... و آن عشق تویی » آرین لبخند زد و دستش را فشرد هیچ کلمه ای لازم نبود نگاهشان همه چیز را می گفت. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۸: و میگفت:« یاد ها همیشه می مانند…اما می توانی دوباره زندگی کنی. ». رویا ابتدا مقاومت می کرد او هنوز فکر می کرد عشق دوباره خیانت به دیاکوست اما آرین نشان داد که عشق دوم به معنای فراموشی نیست. بلکه ادامه راهی ست که زندگی پیش پای آدم می گذارد. یک روز وقتی رویا در پارک نشسته بود و به برگ های پاییزی نگاه می کرد آرین کنارش نشست. و بی آنکه چیزی بگوید فقط دستش را آرام گرفت همان لحظه قلب رویا برای اولین بار بعد از سه سال دوباره لرزید. روز ها گذشت و حضور آرین مثل نسیمی آرام ، کم کم فضای سنگین زندگی رویا را تغییر می داد. او هر گز سعی نکرد جای دیاکو را پر کند بلکه با صبر و مهربانی به رویا یاد داد که هنوز می تواند به زندگی لبخند بزند و آن را قبول کنید. رویا ابتدا با تردید به این احساس تازه نگاه می کرد قلبش هنوز در از خاطرات دیاکو بود اما نمی توانست انکار کند که بودن در کنار آرین آرامش خاصی دارد آرین با حرف های ساده و نگاه های صادقانه دیوار های بلند اطراف قلب رویا را تَرَک می داد. یک روز آرین رویا را به سفری کوتاه برد به روستایی آرام با کوه های سر سبز و رودخانه ای زلال. آن جا وقتی رویا کنار آب نشسته بود و به صدای پرندگان گوش می کرد. برای اولین بار بعد از سال ها لبخندی واقعی بر لبانش نشست آرین آن لحظه را دید و بی آنکه چیزی بگوید فقط در دلش شکر کرد گفت و گو هایشان پر از درک متقابل بود آرین به رویا اجازه می داد درباره دیاکو حرف بزند،گریه کند، و بخندد به خاطرات گذشته -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۷: رویا زمانی که برای دیاکو بی تاب می شد عطرش را بو می کشید و به طرز عجیبی آرام می شد. خاسگاران زیادی در این سه سال به سراغش آمدند بعضی ها با وعده ی زندگی آرام بعضی با عشق و توجه اما هیچ کس نتوانست دل رویا را بلرزاند او هنوز در بند گذشته بود. هنوز درگیر عشقی بود که با مرگ دیاکو پایان یافت. گاهی در دلش می گفت:« شاید هیچ وقت دوباره عاشق نشوم شاید قلبم برای همیشه با دیاکو دفن شده باشد. ». این فکر ها مثل سایه ای سنگین همراهش بودند اما در اعماق وجودش جرقه ای کوچک باقی مانده بود جرقه ای که هنوز خاموش نشده بود هر چند خوش نمی دانست،سرنوشت قرار است دوباره او را غافلگیر کند. سه سال از آن حادثه تلخ گذاشته بود رویا هنوز در سکوت زندگی می کرد اما دنیا بی وقفه درجریان بود. در همین روز ها بود که آرین وارد زندگی اش شد مردی ۲۴ساله آرام و صبور با نگاهی که انگار می توانست درد های پنهان را بفهمد. آرین ابتدا فقط یک دوست ساده بود او هیچ وقت سعی نکرد جای دیاکو را بگیرد بلکه با احترام به خاطرات رویا کنارش ایستاد وقتی دیگران از او می خواستند گذشته را فراموش کند آرین تنها به او گوش می داد. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۶: از آن شب به بعد رویا دیگر همان دختر پر خنده و پر امید نبود سکوت جای خنده هایش را گرفت و غم سایه ای سنگین بر روی زندگی اش انداخت. روز ها یکی پس از دیگری می گذشت اما برای رویا همه شان شبیه هم بودند بی رنگ،بی صدا و سنگین او دیگر به هیچ کس نگاه نمی کرد. دوستانش بارها تلاش کردند او را به جمع های شاد بیاورند اما رویا همیشه با لبخندی محو و سکوتی سنگین از حضورشان فاصله می گرفت. خانه اش پر از خاطرات دیاکو بود عکس ها،کتاب ها،موسیقی هایش،دسته گل هایی که به او می داد و زیور آلات مختلف همه اورا یاد دیاکو می انداختند نگاهش به تابلوی نقاشی افتاد همان که آرام برای تولدش کشیده بود. به چهره خندان دیاکو نگاه کرد و اشک از چشمانش جاری شد. صدای هق هقش اتاق را پر کرده بود حتی عطر دیاکو هنوز گوشه ای بود هر بار که رویا چشمش به آن می افتاد بی اختیار اشک هایش جاری می شد شب ها روی تخت دراز می کشید و با صدای باران یا سکوت شب خاطرات را مرور می کرد. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۵: رویا با لبخند و چشمان پر از اشک شوق جواب داد:« بله ،بله دیاکو معلومه که باهات ازدواج می کنم» همه چیز بعد از دو سال داشت به حقیقت می پیوست. در یک شب زمستانی،باران بی وقفه بر شیشه ها می کوبید خیابان ها خیس و لغزنده بودند و چراغ های شهر در انعکاس آب برق می زدند. رویا منتظر بود دیاکو بیاید تا مثل همیشه باهم زیر باران قدم بزنند دیاکو در راه بازگشت با سرعتی آرام رانندگی می کرد اما یک خودرو از مسیر منحرف شد و همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. صدای ترمز،برخوردشدید و سکوتی سنگین پس از آن … خبر مثل صاعقه به رویا رسید ابتدا باورش نشد فکر کرد. اشتباه شنیده است اما وقتی که به بیمارستان رفت و چهره آرام و بی حرکت دیاکو را دید. دنیا برایش فرو ریخت اشک هایش بی وقفه جاری بود،دست هایش می لرزید و قلبش انگار از تپش ایستاده. مراسم خاکسپاری روزی بود که رویا احساس کرد همهی رنگ ها از زندگی اش رفته اند. دوستان و خانواده اش تلاش می کردند آرامش کنند اما هیچ کس نمی توانست جای خالی دیاکو را برایش پر کند. او تنها عشقش را از دست داده بود و با او بخشی از وجودش هم دفن شد. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۴: شوکه سر جایش خشکش زده بود انتظار دیدن این صحنه را نداشت کمی شوکه و گیج بود اما بالاخره به خودش آمد و خوشحال و با چشم هایی که اشک در آن حلقه کرده بود به سمت دیاکو رفت و بی اختیار در آغوش دیاکو خزید. نگاه آرام روی رویا بود نگاهش پر از راز بود راز های کشف نشدنی او مردی ۲۷ساله با قامتی بلند و چشمان عسلی با مو های قهوه ای و لبخندی زیبا اما در مقابل دیاکو شانسی نداشت دیاکو قامتی بلند و عضله ای داشت با چشمان خاکستری ،موهای سیاه و ته ریشش. لبخند او همه را جذب می کرد . آرام در گوشه ای دنج از کافه روی میزشش نشسته بود و در حال طراحی بود داشت نقاشی رویا و دیاکو را که کنار هم ایستاده بودند می کشید. آرام نقاشی ماهر و زبر دست بود وقتی طراحی اش تمام شد جلو رفت و بعد از سلام کردن و گفتن تبریک خودش را معرفی کرد. :« سلام من آرام هستم اون میز منه مدتی هست شمارو می بینم ،اینو برای شما آوردم » دیاکو به آرامی با او دست داد و گفت:« مچکرم، من دیاکو هستم اینم نامزدم هست رویا » رویا هم گفت:« رویا هستم، از آشناییتون خوشبختم بابت هدیه تون هم ممنونم» آرام گفت :« خواهش میکنم وظیفه بود منم از آشناییتون خوشبختم» از آن روز به بعد آرام تبدیل به دوستی مهربان و دلسوز شد دیاکو و رویا همیشه با او حرف می زدند دیاکو از داشتن چنین دوستی خوشحال بود آرام همیشه در لحظات سخت به او کمک می کرد و زمان هایی که دیاکو آشفته بود. او را آرام می کرد چند ماه گذشت و رابطه میان دیاکو و رویا قوی تر و عمیق تر از قبل شد نگاه ها و حرف های اطرافیانشان برای آن ها مهم نبود. دیاکو همیشه برای رویا گل و کادو می گرفت او رویا را به جاهای دیدنی و خاص می برد. لحظاتی که با هم بودند بهترین لحظات زندگی شأن بود. او مدتی بود مدام فکر می کرد می خواست عشقش را رسمی کند دیاکو یک عصر پاییزی هنگامی که قطرات باران آهسته بر سر شأن می بارید رویا رو به پارک قدیمی شهر برد و با نگاهی جدی اما مصمم و آرام با لبخندی به او نگاه کرد لحظه ای بعد دسته گل رز سفید و قرمز را از پشتش بیرون آورد و جلوی او گرفت. رو به رویا گفت:« می دانم همه خانواده مخالف ما هستن اما من تورو برای زندگی می خواهم بیا آینده رو با هم بسازیم…بامن ازدواج می کنی. ». -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ۳: روز ها پی در پی می گذشتند و دیدار هایشان دیگر از روی احساس زود گذر نبود.آنها یکدیگر را برای زندگی مشترک می خواستند نه برای روابط دارای تاریخ انقضا. دیاکو و رویا آزادانه و بدون دل نگرانی یکدیگر را می دیدند و باهم قدم می زدند یا در کافه ای می نشستند و ساعت ها حرف می زدند،و به چیزی غیر از خودشان فکر نمی کردند دیاکو برای تولد رویا برنامه ریزی می کرد به دور از چشم خودش رویا از این تغییر ناگهانی رفتار های دیاکو خوشحال نبود و در دلش آشوب بود. نگران حرکات و حرف های دیاکو بود که ناگهان پیامکی به گوشی اش ارسال شد پیامک از طرف دیاکو بود« سلام خوبی ساعت ۴بیا به کافه نخل خیابان خیام فعلا، می بینمت» رویا از قبل نگران تر شد خودش هم نمی دانست دلیل این نگرانی ها و دل آشوبی ها چیست. پس سریع به اتاقش پناه برد تا خودش را آماده کند. یه کت جلو باز کرمی با شلوار دمپا گشاد و یه نیم تنه سفید آرایش ساده ای کرد و موهایش را دم اسبی بست. کفش های پاشنه بلندش را پوشید لباس هایش همه با هم ست بودن و با آرایشش زیبایی خاصی به او داده بود. رویا مدام به ساعت مچی اش نگاه می کرد منتظر بودو نگران عقربه های ساعت ۳رو نشون می داد. دیگر طاقت نیاورد و به راه افتاد تمام راه را پیاده رفت تا کمی فکر کند و افکارش را سامان دهد. نیم ساعت گذشته بود وجلوی کافه ایستاد نگران بود وارد شود چند دقیقه همان جا وایستاد بالاخره در یک تصمیم یهویی وارد کافه شد. -
داستان خاطرات یک عشق جاودانه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت 2: روز هایشان پر از خنده بود بار ها در باران قدم می زدند بی آنکه به خیس شدن فکر کنند. بار ها در سکوت کنار هم نشستند و فقط به صدای قلب هایشان گوش می دادند. عشقشان ساده بود اما همین سادگی زیباترین چیز دنیا بود رویا کم کم فهمید که دیگر نمی تواند زندگی اش را بدون دیاکو تصور کند او تنها یک دوست یا همراه نبود. دیاکو تبدیل به بخشی از وجودش شده بود. هر نگاه، هر لمس، هر کلمه مثل مهر تاییدی بر عشقی که روز به روز در وجودش عمیق تر می شد. در دل شب های آرام وقتی ستاره ها بالای سرشان می درخشیدند حرف می زدند. که پر از امید بود هیچ کدام نمی دانستند سر نوشت چه نقشه ای برایشان در سر دارد. اما آن لحظه ها دنیا برایشان کامل، زیبا و دوست داشتنی بود. در این چند ماه دیاکو مدام به دیدن رویا می رفت. دیاکو به او علاقه مند شده بود عاشق رفتار ها، نگاه ها، لبخند های پنهانی و خنده های شاد او شده بود دیگر راهی برای برگشت وجود نداشت بعد از مدت طولانی سکوت . دیاکو لب باز کرد و از علاقه اش با رویا حرف زد. رویا منتظر تمام شدن حرف های او بود دیاکو احساسش را بروز داد. رویا از این حرف های دیاکو و احساسش خوشحال بود و بی اختیار خود را در آغوش او انداخت. او از این کار احساس آرامش و امنیت کرد رویا به همراه دیاکو رابطه ای را شروع کردند که پر از صداقت بود. آنها برای آینده برنامه ریزی می کردند.