-
تعداد ارسال ها
38 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های سحر قاسمیان
-
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
اینم از این نصف فصل سیزدهم رو الان میزارم فصل سیزدهم خانه ای پر از عشق: خانه کوچک هانا و یزدان حالا پر از رنگ و زندگی شده بود . دیوار ها با نقاشی های کودکانه؛ آیلین تزیین شده بودند،خورشید های های زرد، گل های آبی و آدمک هایی که با لبخند های بزرگ فضای خانه را پر از شادی می کردند. هر گوشه خانه نشانی از عشق بود روی میز آشپز خانه لیوان های رنگی و شیرینی های خانگی هانا قرار داشت. در اتاق نشیمن قفسه ای پر از کتاب های داستانی و نقشه های معماری یزدان دیده می شد. پدر اتاق آیلین عروسک های کوچک و لباس های رنگا رنگ دنیایی پر از خیال ساخته بودند. شب ها خانواده سه نفره شأن کنار هم جمع می شدند. -
سحر قاسمیان شروع به دنبال کردن QAZAL کرد
-
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
خب دوستان این داستان تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
صبحهای جمعه، خانوادهی کوچکشان به پارک میرفتند. پویا دوچرخهسواری میکرد، نازنین کتاب میخواند و هلیا بازی میکرد. - شبها کنار پنجره مینشستند و باران را تماشا میکردند. - گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر میرفتند و هر بار خاطرهای تازه میساختند. این لحظههای ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود. --- سالها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نهتنها کم نشد، بلکه عمیقتر شد. آنها یاد گرفتند که عشق یعنی: - حمایت از رویاهای یکدیگر - ایستادگی در برابر سختیها - ساختن خانوادهای پر از عشق و امید وقتی به گذشته نگاه میکردند، میدیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگیشان را برای همیشه تغییر داد. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبهرو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت: «میدونستم روزی همه دنیا میفهمن چه قلب بزرگی داری.» --- چند سال بعد، زندگیشان رنگ تازهای گرفت؛ آنها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند. - پویا هر شب برای هلیا قصه میگفت، قصههایی که خودش میساخت. - نازنین برایش شعرهای کودکانه میخواند. - خانهی کوچکشان پر از صدای خندهی کودکانه شد. هلیا برای آنها نماد عشقشان بود؛ گویی همهی سختیها و تلاشها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند. --- -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
لحظههای سختی که تجربه میکرد: - ساعتهای طولانی پشت میز، در حالی که کلمات حاضر نبودند روی کاغذ بیایند. - بازنویسیهای بیپایان؛ هر بار که فکر میکرد متن کامل شده، دوباره ایرادی تازه پیدا میکرد. - فشار ذهنی برای رساندن داستان به اوج، بدون از دست دادن صداقت و احساس. - نگاههای اطرافیان که گاهی پر از تردید بود: "آیا واقعاً میتوانی کتابت را تمام کنی؟" - تنهاییِ نویسنده؛ جایی که فقط خودش و صفحهی سفید باقی میماندند. اما همین سختیها، نازنین را به نویسندهای مقاومتر تبدیل کردند. او یاد گرفت که الهام همیشه ناگهانی نمیآید، بلکه باید با صبر و پشتکار ساخته شود. هر جملهای که از دل تاریکی بیرون کشید، چراغی شد برای ادامهی مسیر. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
گاهی دوران کار کردن برای پویا مثل عبور از مسیری پرسنگلاخ بود. صبحهای زود با خستگی بیدار میشد، در حالی که هنوز خواب در چشمانش سنگینی میکرد. مسیر طولانی تا محل کار، فشار کاری زیاد، و توقعات بیپایان مدیران، همه مثل بار سنگینی روی شانههایش مینشست. لحظات سختی که تجربه میکرد: - ساعتهای طولانی پشت میز، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن. - پروژههایی که باید در زمان کوتاه تحویل میداد، و اضطرابِ نرسیدن به موعد مقرر. - احساس تنهایی در میان جمع، وقتی کسی سختیهایش را نمیدید. - تردیدهای درونی: آیا این تلاشها ارزشش را دارد؟ آیا آیندهای روشن در انتظار است؟ اما همین لحظات سخت، پویا را ساختند. او یاد گرفت چگونه در فشار، آرام بماند؛ چگونه از شکستها درس بگیرد؛ و چگونه امید را حتی در تاریکترین روزها زنده نگه دارد. آنها در کنار هم خوشبخت بودند و زندگی شأن پر از امید و شادی بود. نوشتن کتاب برای نازنین مثل راه رفتن در مسیری طولانی و پرپیچوخم بود. هر صفحهای که مینوشت، با خودش جنگی تازه داشت؛ جنگی میان خستگی و اشتیاق، میان تردید و امید. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پویا رویای ساختن یک پل بزرگ داشت؛ پلی که نامش در تاریخ بماند. - نازنین رویای انتشار مجموعهای از شعرهای عاشقانه داشت؛ شعرهایی که الهام گرفته از زندگی مشترکشان بود. هر شب کنار هم مینشستند و دربارهی آینده حرف میزدند. گاهی نقشههای پویا روی میز پهن بود، گاهی دفترچهی شعر نازنین. آنها یاد گرفتند که عشق یعنی حمایت از رویاهای یکدیگر. --- - صبحها پویا برای نازنین چای درست میکرد. - نازنین برای پویا یادداشتهای کوچک عاشقانه میگذاشت. - گاهی با هم فیلمهای قدیمی میدیدند و تا نیمهشب میخندیدند. - گاهی فقط سکوت میکردند و به باران پشت پنجره گوش میدادند. این لحظههای کوچک، ستونهای عشقشان بودند. پویا بعد از سالها تلاش، توانست در یک شرکت بزرگ مهندسی پروژهای مهم را بر عهده بگیرد؛ طراحی پلی مدرن که قرار بود دو بخش شهر را به هم وصل کند. این پروژه برای او مثل تحقق یک رویا بود. شبها تا دیروقت روی نقشهها کار میکرد، اما هر بار که خسته میشد، نازنین با یک فنجان چای و لبخندش انرژی دوباره به او میبخشید. -
داستان چالش های زندگی | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
اینم از ادامه این داستان یک شب، وقتی پویا خسته و بیرمق به خانه آمد، نازنین برایش چای داغ آماده کرده بود و گفت: «میدونم خستهای… ولی باور کن همهی این سختیها یه روز خاطره میشه.» پویا با نگاه پر از عشق به او گفت: «تا وقتی تو کنارمی، هیچ سختیای نمیتونه منو شکست بده.» -- برای اولین سالگرد ازدواجشان، تصمیم گرفتند به شمال ایران سفر کنند. جادهی پر پیچوخم، بوی درختان و صدای باران روی شیشهی ماشین، همه چیز را عاشقانهتر کرده بود. وقتی به ساحل رسیدند، نازنین پاهایش را در شنهای خیس فرو کرد و گفت: «پویا، این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم.» پویا دستش را گرفت و پاسخ داد: «هر لحظهای که با تو باشه، برای من جاودانهست.» آن سفر، نقطهی عطفی شد؛ جایی که فهمیدند عشقشان نهتنها در روزهای سخت، بلکه در لحظههای ساده و آرام هم معنا پیدا میکند. -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل دوازدهم روز های نخست مادری: خانه کوچکشان حالا پر بود از صدای گریه های کوتاه و خنده های بی دلیل آیلین شده بود. هانا با وجود خستگی های شبانه هرکه دخترش را در آغوش می گرفت،احساس می کرد جهان تازه ای شکل گرفته است . شب ها وقتی آیلین بی قرارمی شد؛ هانا با صدای آرام برایش لالایی می خواند؛ گاهی اشک خستگی در چشمانش حلقه می زد اما لبخند کوچکی که روی لب های دخترش می نشست؛ همه ی سختی ها را از یادش می برد. یزدان هم در این روز ها بیش از همیشه همراه او بود. او پوشک عوض می کرد، شیر گرم آماده می کرد وحتی نیمه شب ها وقتی؛ هانا خواب آلود بود. دخترشان را در آغوش می گرفت و آرام در خانه قدم می زد؛ تا بخوابد هانا با دیدن این صحنه ها عشقش به یزدان دو چندان می شد. هر گوشه خانه پر از نشانه های تازه بود: تخت کوچک آیلین کنار اتاقشان، لباس های رنگا رنگ نوزادی روی بند، و دفتر چه ای که هانا هر روز در آن خاطرات مادر شدنش را می نوشت. او می دانست این روز ها هر چند سخت زیبا ترین روز های زندگی اش هستند. در دل شب وقتی سکوت همه جا را فرا می گرفت و تنها صدای نفس های آرام آیلین شنیده؛ می شد. هانا و یزدان کنار هم می نشستند، و با نگاه به دخترشان زمزمه می کردند؛ « این همون عهدیه، که برای همیشه بستیم؛». -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
خب اینم از ادامه متاسفانه بخاطر یه اشتباه مجبور شدم از اول بزارم فصل یازدهم تولد فرزند: ماه ها با انتظار و هیجان گذشت هانا هر روز با لمس،ضربان کوچک در وجودش؛ عشق تازه ای را تجربه می کرد. یزدان با دقت و مهربانی؛ مراقبش بود از خریدن لباس های کوچک نوزاد،گرفته تا خواندن کتاب های تربیتی هرشب کنار تخت می نشست؛ و آرام برای کودک درون هانا قصه می گفت؛ انگار می خواست از همان ابتدا عشق را در گوش هایش زمزمه کند؛ سر انجام روز موعود رسید. بیمارستان؛ پر از امید،و اضطراب بود. هانا با دست های لرزان؛ اما قلبی پر از شجاعت وارد؛ اتاق شد. یزدان پشت در با هر ثانیه انتظار نفسش؛ سنگین تر می شد. و ناگهان صدای گریه ای کوچک فضا را پر کرد، صدایی که مثل موسیقی قلبشان را لرزاند؛ پرستار نوزاد را در آغوش هانا گذاشت؛ دختر کوچکی با چشم های بسته و صورتی،سرخ که انگار تمام عشق دنیا در وجودش جمع شده بود. هانا با اشک و لبخند زمزمه کرد :« سلام کوچولوی من … خوش اومدی به دنیای ما. ». یزدان وارد شد؛ نگاهش پر از شوق و ناباوری،بود وقتی دست های کوچک دخترش را گرفت؛ احساس کرد. زندگی اش معنای تازه ای یافته آن ها نامش را آیلین گذاشتند؛ به معنای هاله ی ماه. چون تولدش مثل نوری آرام شب هایشان را روشن کرده بود. از آن روز خانه شأن پر شد از صدای خنده های کودکانه بوی شیر تازه و لالایی های شبانه؛ عشقشان دیگر فقط میان دو نفر نبود؛ حالا سه قلب در یک ریتم می تپیدند. -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل دهم انتظار شیرین هانا: هانا روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. دستهایش را آرام روی شکمش گذاشته و به صدای باران گوش میداد. هر قطره باران برایش مثل ضربان قلب کوچکی بود که درونش میتپید. ماههای بارداری برای او پر از تغییر بود؛ گاهی خستگی و بیخوابی، گاهی اشتیاق و لبخند. اما چیزی که همیشه همراهش بود، امید به دیدن چهرهی کوچکی بود که هنوز نامی نداشت. هر شب دفترچهای برمیداشت و برای فرزندش نامه مینوشت: «کوچولوی من، شاید هنوز ندانی اما تو همین حالا زندگی مرا پر از معنا کردهای.» گاهی در آینه به خودش نگاه میکرد و با تعجب میگفت: «این منم؟» و بعد با لبخند ادامه میداد: «بله، این منم؛ مادری که در حال ساخته شدن است.» روزها با خیالبافی میگذشت؛ تصور اولین گریه، اولین خنده، اولین قدم. هانا میدانست که مسیر آسانی پیش رو ندارد، اما باور داشت که عشق، همهی سختیها را سبک میکند. و در آن عصر بارانی، وقتی دستش را روی شکمش گذاشت، ضربهی کوچکی حس کرد. قلبش لرزید. اشک در چشمانش جمع شد. او زمزمه کرد: «خوش آمدی به زندگی من، کوچولوی من.» -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل نهم خبر خوش: چند ماه از آغاز زندگی مشترکشان، گذشته بود روزها پر از کار و درس و شب ها پر از آرامش و گفت و گو هانا کم کم تغییراتی در وجودش احساس؛ می کرد. خستگی های بی دلیل، لبخند های پنهان و شوقی که نمی توانست توضیح دهد یک عصر وقتی یزدان؛ از دفتر کارش برگشت هانا با لبخندی متفاوت به استقبالش آمد؛ نگاهش در از راز بود. یزدان با کنجکاوی پرسید؛ «هانا، چیزی شده؟» هانا دست هایش را در هم گره زد؛ نفس عمیقی کشید و آرام گفت :« یزدان…قراره،مادربشم؛» لحظه ای سکوت همه چیز را در بر گرفت؛ یزدان ابتدا فقط نگاهش کرد، انگار می خواست مطمئن شود درست شنیده است. سپس چشمانش برق زد؛ لبخندی بزرگ بر لبانش نشست و بی اختیار هانا را در آغوش گرفت و با صدایی که هیجان در آن موج؛ می زد گفت:« خدای من…این زیبا ترین؛ خیریه که توی عمرم، شنیدم. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد؛ آنها درآغوش هم، آینده ای را تصور کردند. آینده ای که دیگر فقط برای دو نفر نبود؛ بلکه قرار بود صدای خنده های کوچکی، آن را پر کند. آن شب خانه شأن پر از نوروامید؛ شد. یزدان بار ها گفت:« از امروز همه چیز تغییر می کنه؛ اما مطمئن باش من در کنار تو و کوچولوی؛ تو دلت هستم. ». هانا با آرامش سرش را روی شانه یزدان؛ گذاشت و زمزمه کرد:« این همون؛ عهدیه که برای همیشه،بسته بودیم. » -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل هشتم آغاز زندگی مشترک: روز های نخست زندگی مشترک هانا و یزدان پر از لحظات ساده اما ناب، بود خانه ای کوچک اما گرم داشتند. دیوار های سفید، با قاب عکس هایشان تزیین شده بود. و بوی چای تازه دم و کلوچه های خانگی همیشه در فضای خانه می پیچید. این خانه را یزدان با عشق بنا کرده بود تمام قسمت های خانه با روش های جدید،مدرن ساخته شده بود. نشیمن بزرگ، آلاچیق، حیاط ویلایی و باغی. صبح ها هانا با لبخند از خواب بیدار می شد. و یزدان برایش صبحانه،آماده می کرد. گاهی نان تازه می خرید و با پنیر و سبزی روی میز می گذاشت، هانا با شوخی می گفت :« یزدان، تو بهترین آشپز ساده ای هستی که می شناسم؛» یزدان با خنده جواب می داد:« فقط برای تو؛» شب ها بعد از یک روز پر کار کنار هم؛ روی کاناپه می نشستند. هانا کتاب می خواند و یزدان درباره پروژه هایش حرف می زد گاهی سکوت،می کردند و فقط به صدای باران یا موسیقی آرام گوش می دادند. اما همین سکوت برایشان پر از معنا بود؛ البته سختی ها هم وجود؛داشت گاهی یزدان خسته از سر کار بر می گشت. و هانا دلش می خواست بیشتر با او وقت بگذراند. گاهی هانا درگیر درس های دانشگاه بود و یزدان، احساس می کرد کمتر فرصت باهم بودن دارند. اما هر بار با گفت و گو و صبر مشکلاتشان را حل می کردند. آن ها یاد گرفتند که عشق فقط لحظه های شیرین نیست؛ بلکه همراهی، در سختی ها و تقسیم کردن بار زندگی است. هر روز بیشتر به این حقیقت پی می بردند. که ازدواجشان، نه تنها آغاز یک عشق تازه، بلکه شروع ساختن؛ آینده ای مشترک است. -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل هفتم خواستگاری و ازدواج: پاییز آرام آرام برگ های زرد و نارنجی را بر زمین می پاشید؛ هانا در دلش حس می کرد، که روزی بزرگ در راه است. اما نمی دانست چه زمانی فرا خواهد رسید، یزدان مدتی بود، در فکر بود. او می خواست عشقش را رسمی کند می خواست به هانا نشان دهد. که این رابطه فقط یک احساس گذرا نیست؛ بلکه عهدی برای همیشه است. یک شب یزدان، هانا را به همان باغی برد که برای اولین بار زیر ستاره ها اعترافی؛پنهان میانشان جاری شد. هوا خنک بود و نسیم پاییزی برگ هارا در هوا می رقصاند، هانا با کنجکاوی پرسید:« یزدان چرا آنقدر جدی شدی. ». یزدان نفس عمیقی کشید دسته گلی از رز سفید، از پشتش بیرون آورد و آرام مقابل هانا نشست، نگاهش در از عشق و صداقت بود رو به هانا گفت:« هانا…از روزی که تو رو دیدم زندگی ام رنگ تازه ای گرفت. تو تنها کسی هستی که من می خواهم. تمام فردا هایم رو باهاش بسازم با من ازدواج می کنی. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد قلبش تندتر از همیشه می تپید با صدایی لرزان، اما مطمئن گفت:« بله،یزدان …بله» آن شب ستاره ها دوباره شاهد عهدی شدند، که میانشان بسته شد. یزدان شروع به خواندن آواز کرد. شدی بی شک آس دلم آدم خاص دلم همون عشقی که همیشه میسازه با دلم بذار رو شونه هام سرتو میخرم همه ی غمتو هرچی دارم از دمشو بگیر همشون مال تو دیگه نمیاد رو دستت دیگه تنهایی بسه انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دسته اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته دیگه نمیاد رو دستت واسه این قلب خسته انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دست اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته چند ماه بعد مراسمی ساده، اما در از عشق برگزار شد؛ خانواده ها،دوستان و نزدیکانشان گرد هم آمدند. هانا در لباس سفیدش همچون فرشته ای؛ می درخشید و یزدان با چهره ای آرام و مطمئن دست او را گرفت. وقتی خطبه عقد خوانده شد. هانا و یزدان نگاهی به یکدیگر انداختند و فهمیدند که عشقشان حالا به پیمانی، جاودانه تبدیل شده است. پیمانی که قرار بود مسیر زندگی شأن را برای همیشه تغییر دهد. -
داستان عهدی برای همیشه | سحر قاسمیان کاربر انجمن نودهشتیا
سحر قاسمیان پاسخی برای سحر قاسمیان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل ششم چالش ها: عشق هانا و یزدان هر روز محکم ترمی شد. اما هیچ عشقی بدون آزمون نیست، خانواده هانا با وجود علاقه ای که به یزدان پیدا کرده بودند. نگران اختلاف سنی،میانشان بودند. مادر هانا بار ها با مهربانی گفت:« هانا جان، تو هنوز خیلی جوونی مطمئنی می خوای با مردی؛ازدواج کنی که هفت سال، ازت بزرگ تره. ». هانا با آرامش، پاسخ می داد:« مامان سن فقط فقط یک عدد ساده ست. چیزی که مهمه، عشقیه که بین ماست. ». اما نگرانی ها ادامه داشت. یزدان که متوجه این دل مشغولی ها شده بود. تصمیم گرفت، با صداقت و احترام ،خودش با خانواده هانا صحبت کند. یک عصر در خانه شأن نشست، و با لبخند و لحنی آرام گفت:« من عاشق هانا، هستم نه فقط برای امروز، بلکه برای فردا هایش، می دانم اختلاف سنی، وجود دارد؛اما باور کنید. عشق من به او چیزی، نیست که با سال ها تغییر کنه؛من می خواهم شریک زندگی اش باشم، در سختی ها و شادی ها. سکوتی، سنگین اتاق را فرا گرفت؛پدر هانا نگاهش را به یزدان دوخت، و پس از لحظه ای طولانی گفت:« صداقتت را دوست دارم. چیزی که ما می خواهیم خوشبختی، دخترمونه اگر بتونی، این رو تضمین کنی؛ ماهم کنارت خواهیم بود. ». هانا که شاهد این گفت و گو بود اشک در چشمانش حلقه زد، او می دانست عشقشان حالا نه تنها، میان خودشان بلکه در برابر خانواده هم باید ثابت شود. ». آن شب وقتی یزدان دست هانا را گرفت؛هردو فهمیدند که عشقشان از مرحله ای تازه عبور کرده است. مرحله ای که باید؛با اعتماد و پایداری ادامه یابد.