نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
262 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط s.a
-
پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسهی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همینجا بود که میتوانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با غرور درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر میگذاشتم وقتی میخواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباسهای ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفشهای چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و اینها هدیههای من است. همین که نگاهم به اینها میافتاد، انگار تمام خستگیام میپرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ میداد. آره، ما شش ساله که هم را ندیدهایم، ولی اینها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با اینها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و اینها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی میکرد. حتی وقتی با امیر شوخی میکردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که میدانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا میگذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آنها دوست بود و رابطهی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال میگذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربهای به در اتاق آمد. -کیه؟ صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشهی شیطنتآمیز توی سرش دارد، وارد شد. - بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده! گفت و چشمکی زد. - چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه. بنظر پیشنهاد خوبی میومد .بهش احتیاج داشتم. - عالیه! سریع رفتم سمت کمد. لباسهای رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه مدرسهای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همینکه آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابیاش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشمهایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. - عجب آفتاب گرمی! امیر خندید. - بابا میخوام کسی نشناستم دیگه! - با این عینک که بیشتر شبیه دلقکها شدی! مسخرهاش کردم. - اصلاً برش نمیدارم! با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در میکرد.
-
به نام خدا پارت یک سالها بود که سایهی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش میتپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارتهای رزمی بینظیر و استراتژیهای هوشمندانهی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان میخوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایههایی استوار، خبردار ایستادهاند، به مسیری طولانی از سنگفرشهای سفید و درخشان منتهی میشود. دو سوی این مسیر، باغهایی سرسبز و آراسته، چشمنواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانوادهی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیمتر و باشکوهتر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیرهکنندهاش، نمادی از قدرت و تصمیمگیری است؛ اتاقی کوچکتر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن میکرد و انعکاس آن بر سنگهای مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی میکرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگیاش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانیهای دنیا را از یاد میبرد، قدم برمیداشت. سالها بود که این دو، سختیهای بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچههای تنگ و تاریک شهر تا میدانهای نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشهها میکشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانهی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: - باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان میجنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم. دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشهای عظیم کاخ که منظرهای زیبا از شهر را به نمایش میگذاشت، خیره شد. - این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟