رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

yeganeh07

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    103
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

تمامی مطالب نوشته شده توسط yeganeh07

  1. سلام عزیزم وقتت بخیر 

    الان فقط پارت 12 رو باید اصلاح کنم درسته؟ بقیه پارت ها اوکی بودن؟ 

    1. f.m

      f.m

      سلام بله گلم بقیه پارت ها هیچ مشکلی نداشتم فقط همین قسمت آغوش رو درستش کن 

    2. yeganeh07

      yeganeh07

      اوکی دستت درد نکنه❤️

  2. به خاطر مهربونی ات ممنون❤️

  3. به خاطر مهربونی ات ممنون❤️

  4. ممنون به خاطر لایک هات 🤍

    1. sarahp

      sarahp

      با سلام خدمت شما دوست عزیز.
      به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
      این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
      قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

      برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
       آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

  5. ممنون به خاطر لایک هات 🤍

    1. sarahp

      sarahp

      با سلام خدمت شما دوست عزیز.
      به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
      این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
      قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»

      برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
       آموزش زدن تاپیک رمان«کلیک کنید»

  6. #پارت_چهلم پاکت‌های خرید را روی تخت رها کردم و بعد تعویض لباس‌هایم و گذاشتن آن‌ها هم روی تخت، بافت سفید رنگی با گرمکن سورمه‌ای رنگی پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. مامان با دیدن من، همان‌طور که قوری سفید رنگی به دست داشت و چای در فنجان‌های طرح شاه عباسی می‌ریخت، ادامه‌ی حرفش را گرفت: - راستی مامان اونا چی بود دستت؟ - رفتم یکم خرید کردم. همان‌طور که به سمت آشپزخانه می‌رفتم، دستم در پی سفت کردن کش مویم دور دسته موهای بالا برده‌ام بود. - خوب کردی مامان، چند وقت دیگه عروسی شقایقه باز خیالت راحته. وارد آشپزخانه شدم و در همان حین که پشت نزدیک ترین صندلی پشت کانتر جا می‌گرفتم، گفتم: - مانتو شلوار گرفتم. به درد محیط کارم می‌خوره! مامان اخمی برایم آورد و گفت: - حالا چه وقت مانتو شلوار بود؟ می‌رفتی یه چیز درست و درمون واسه عروسی می‌گرفتی؟ چایی‌ای را که مامان روی کانتر برایم گذاشته بود، کمی جلوتر کشیدم و با بی خیالی گفتم: - واسه اونم می‌گیرم مامان. بعد مکثی گفتم: - نه نگران پولش باش، نه نگران حرف مردم! بوسه‌ای به گونه ی مامان که به تازگی در کنارم نشسته بود، زدم و لبخندی نیز چاشنی‌اش کردم. صبح روز بعد با ضربه‌ای که به در اتاق خورد، بیدار شدم. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و با بله‌ای خواب‌آلودی گفتم و دوباره سرم را زیر پتو بردم. تخت فرو رفت و در پی آن صدای نازنین هم بلند شد: - نمی‌خوای بری شرکت؟ خواب آلود گفتم: - هنوز زوده که! وقتی تخت به حالت اول برگشت، متوجه برخواستن نازنین شدم. صدای کلید در کمد که در قفل پیچید، فهمیدم سمت کمدم رفته است. - خریدای دیروزت کو پس؟ بعد مکثی گفت: - حتی داخل کمدتم نذاشتی! تو با این حجم از تنبلی و شلختگی به کی رفتی؟ راست می‌گفت! تنها کسی که گاها اتاقش توسط مامان مرتب می‌شد، من بودم! تنها کسی که امکان دیده شدن بی نظمی در اتاقش وجود داشت هم من بودم. نازی و محمد، هر دو بعد از اینکه پایشان به خانه باز می‌شد، لباس‌هایشان را در کمد گذاشته و برای هر چیز در اتاقشان جایی وجود داشت که همیشه وسایل آن جا، جا می‌گرفتند. به راستی من ارث که را گرفته بودم؟! - نق نزن نازی، خوابم میاد. - بیا ببینم چی خریدی؟ مگه امروز جلسه معارفه نداری؟ تازه یادم آمد، امروز کمی هم زودتر باید می رفتم. امیر دیشب پیامک زده بود و گفته بود برای یک سری کارها کمی زودتر بروم. پتو را از رویم کنار و زدم و با همان حالت پریشانی موهایم، میانه اتاق ایستادم. کمی این طرف و آن طرف تخت را گشتم تا بلکه بتوانم گوشیم را پیدا کنم. - دنبال چی می‌گردی؟ - گوشم رو کوک کرده بودم. زنگ نخورده چرا؟ - لابد از بی شارژی خاموش شده. بیا تو برو یه آبی به دست و روت بزن تا من بگردم پیدا کنم. سری به نشانه تفهیم تکان دادم و با گذاشتن دستی به شانه‌اش، از اتاق بیرون رفتم. خانه در سکوت فرورفته بود. الان نه هنگامه‌ی صبحانه بود و نه وقت نماز. در را کمی هل دادم و وارد اتاق شدم. نازنین کمری راست کرد و بافتی که دیروز پوشیده بودم را بالا و آورد و نشانم داد. - یکم وسایلتو برات جمع کردم. خریداتم یه نگاهی انداختم. مکثی کرد و با اشاره به تمامی خریدهایم که روی روتختی مرتب شده‌ام پهن کرده بود، ادامه داد: - هم اون نسکافه‌ای خوبه، هم اون سورمه‌ایه. ولی به نظر من تو ترجیح می‌دی امروز تیره بپوشی مگه نه؟! @Nasim.M
  7. #پارت_سی‌ونهم من جلوتر می رفتم و امیر پشت سرم می‌آمد. امیر گفت: - می‌دونستی ده روز دیگه عروسی شقایقه؟ سری تکان دادم، از امیر این خاله زنک بازی‌ها بعید بود. - آره چطور مگه؟ - نفس می‌خواست بره خرید، صبح بهم گفت. من که نمی‌تونستم برم، مامان هم که تازه پاشو عمل کرده؛ گفتم تو می‌تونی باهاش بری؟ شقایق، دختر خاله‌ی امیر و دختر عمه‌ی پدر من بود و البته هم دبیرستانی خودم! دو سالی از من کوچک‌تر بود و حالا ده روز دیگر عروسی می‌کرد. هم قدم امیر شده بودم و با او به سمت ماشین می‌رفتم. در کمتر از چند دقیقه به ماشین امیر رسیدیم و سوار شدیم. مسیر پاساژ تا خانه با آهنگ غمگینی از داریوش پر شده بود. جملات و واژه‌هایی که داریوش برای ترانه‌اش استفاده کرده بود، حرف‌های امیر بود. حرفهایی که امیر دوست داشت از دوران تنهایی و عشق قدیمی کهنه نشدنی‌اش بگوید، اما وحشت داشت که با واکنش پیشین من روبه رو شود. امیر قصد داشت که حسادتش به فرهاد بابت داشتن معشوقه‌اش بگوید. معشوقه‌ای که او را گذاشته و رفته بود، آیا برمی‌گشت؟ امیر می‌خواست ساعت‌ها بنشیند و بگوید؛ اما با شناختی که از من داشت باید با سریع چند جمله‌ی کوتاه می‌گفتم و مثل همیشه روانه‌ی روزگار گذشته‌اش می‌کردم. با توقف ماشین به خودم آمدم، نگاهی به اطراف انداختم. ماشین امیر که مقابل در حیاط ما ایستاده بود. - جایی دیگه نمی‌خوای بری؟ به امیر و خنده‌ی روی لبش نگاهی انداختم. من هم به تقلید از او لبخندی روی لب گذاشتم و گفتم: - مسخره می‌کنی؟! قهقهه‌ای زد و گفت: - شوخی کردم. دستم را روی دست گیره در گذاشتم و ضمن باز کردن در، گفتم: - خیلی ممنون بابت امروز و... مکثی کردم، من و تشکر کردن از امیر؟ - بابت خریدایی که واسم کردی! امیر با لبخندش و سری که تکان داد، خواهش میکنمی ادا کرد و خیلی آهسته گفت: - سلام برسون! یک پایم را از ماشین بیرون گذاشتم و همچنان که چشم‌های قهوه‌ای و نگاه سرتاسر مهربانی‌اش را از نظر می‌گذراندم، زمزمه کردم: - تو هم همین‌طور. بعد هم خداحافظی کردم و آخرین جمله‌ی امیر را که می‌گفت:« خدا پشت و پناهت» را شنیدم. دستی به جیبم بردم و کلید را بیرون کشیدم، تا در باز شود، امیر تمام آن مدت آن‌جا منتظر بود. چیزی که با تمام عشقی که از فرهاد دیده بودم، این فقره در میانش ناپیدا بود. وارد خانه که شدم، یکی از همسایه‌های مان را دیدم که وسط حیاط ایستاده بود و با مامان صحبت می‌کرد. او را که دیدم سلامی کردم و به سمت خانه رفتم. در هنگامه‌ی زمانی که پایم را از روی آخرین پله برداشتم و سرگرم پایین کشیدن پاشته کفشم بودم، صدایش که به آرامی زمزمه می‌کرد:« قضیه ماشین پاسگاه چی بود آخرش، لیلی خانم؟» شنیدم. منتظر نماندم تا ببینم مامان برای دسته گل‌های به آب زده من، چه تدبیری می‌اندیشد. وارد خانه شدم. آن همه پاکت کاغذی در دستم سنگینی زیادی می‌کرد. خانه در سکوتی نه چندان لذت بخش فرورفته بود. پشت سر من مامان هم وارد شد و ضمن اینکه سمت آشپزخانه می‌رفت، گفت: - خسته نباشی مادر، با کی اومدی؟ سمت در اتاقم رفتم و در همان حین که دستگیره را پایین میکشیدم، گفتم: - امیر رسوند من رو. من وارد اتاق شدم و صدای مامان را شنیدم که می‌گفت: - خدا خیرش بده! @Nasim.M
  8. #پارت_سی‌وهشتم سعی کردم به روی خودم نیاورم که شنیده‌ام، دوباره همان‌طور که من به سمت آینه و او پشت سر من بود، دستش را دراز کرد. در دستش کت چرمی مشکی رنگی بود، بعدش هم بارانی خاکی رنگی بلندی را به دستش اضافه کرد. اخم‌هایم را در هم کشیدم و با همان خشم گفتم: - تو فکردی اومدی شو؟ منم مدلم لابد؟ با حالتی که انگار ناراحت شده باشد، برگشت و گفت: - خب نپوش، من که می‌دونم سایزته! بی توجه به من سمت فروشنده رفت و آن‌ها را به دستشش داد و مشغول صحبت کردن شد. من هم بی‌توجه به او به اتاق برگشتم و لباس‌های خودم را به تن کردم و با دستانی که لباس‌ها رویش سنگینی می‌کرد، به سمت جایی که امیر ایستاده بود، رفتم. لباسها را روی ویترین شیشه ای _چوبی فروشنده گذاشتم و خواستار حساب کردنشان شدم. امیر به کت و شلوار رسمی زنانه‌ای که به رنگ نسکافه‌ای بود و دکمه‌های طلایی_سفیدی داشت، اشاره کرد و گفت: - می‌شه اونم برامون بزاری؟ دیگر حتی نظر من را هم نمی‌پرسید. فروشنده با چهره‌ای باز تایید کرد. امروز حسابی کاسبی کرده بود. بارانی و کت چرمی را در یک پاکت کاغذی با طرح و تبلیغ همان مغازه گذاشت. مانتو و شلوارها را هم جداگانه و در یک پاکت کوچک‌تر هم مانتوی نخی یشمی رنگ را جایگذاری کرد. دست سمت کیفم بردم که کارتم را برای تقبل هزینه‌ها بیرون بیاورم و علاوه بر آن هم در این فکر بودم که آیا اصلا موجودی کارتم کفایت آن همه هزینه را می‌کند؟ اما قبل از همه‌ی آن‌ها کارتی روی ویترین ضمن تشکری، نشست. چشمان مبهوت من روی اسمش ثابت ماند، امیرجاوید شایان. بعد از اینکه کارت برای تسویه برداشته شود، نگاه متعجب من هم سمت امیر رفت. چطور باید جبران می‌کردم؟ امیر بی آن‌که پاسخی چه با چهره‌‌اش چه کلامی به احوالاتم بدهد، پاکت‌ها را برداشت و بعد تشکری از مغازه بیرون رفت. من هم تبعیت از او، تشکری کردم و قدم‌هایم را پشت سرش تند کردم. - امیر؟ برگشت. و در میانه‌ی مسیری منتهی به در خروجی پاساژ، وقتی همگان نیز در حال عبور و مرور بودند، عمیق نگاهم کرد. آب دهانش را فرو داد و زمزمه وارد طوری که حتی صدایش را نشنیدم و لب هایش را خواندم، گفت: - دوباره بگو! تازه فهمیدم که برای اولین بار بوده که امیر خطابش کرده‌ام، آن هم نه در ذهنم؛ طوری که خودش بشنود. با لحنی وا رفته و آمیخته از ترس و خجالت گفتم: - هیچی! حرفم را فرو خوردم و بیخیال غر زدن سر اینکه چرا مانع تسویه حساب از سوی خودم شده است، شدم. از کنارش گذر کردم و سمت خروجی پاساژ که در انتهایش آسانسوری وجود داشت، راه افتادم. امیر هم پشت سرم آمد و من کلید آسانسور را فشردم. چندی منتظر ماندیم و آسانسور ناگهان ایستاد، درون آسانسور حالا غیر از ما، زوج جوان دیگری هم بودند. مردی که آنجا بود و حدودا بیست خورده‌ای سن دشت، نوزاد چند ماهه‌ای را به بغل گرفته بود، سمت امیر برگشت و گفت: - شما بچه ندارین؟ منتظر ماندم ببینم امیر چه می‌گوید، امیر با رویی خوش، طوری که کاملا مشخص بود کبکش خروس می‌خواند؛ گفت: - چرا ما هم داریم. دو تا! با چشمان درشت شده‌ام را از زمین نگرفته‌ام و منتظر ادامه مکالماتشان شدم. - جدی می‌فرمایین؟ ماشالله اصلا نمی‌خوره نه به شما، نه به خانومتون! این‌بار همسر آن مرد بود که به آن بحث نه چندان جذاب ورود پیدا کرده بود. - ممنونم لطف دارین، پسرتونم خیلی خوشگله! وقتی شنیدم فرزندشان پسر است، آن‌چنان دلم سمت نیکان پر زد که گویی پرنده‌ای بود از قفس گریخته! آهی عمیق کشیدم که به گوش هیچکدامشان نشنیده نیامد. بلاخره آسانسور ایستاد و من پیش از هر کسی پا از آسانسور بیرون گذاشتم. چند قدمی جلو رفتم برای سمت ماشین رفتن باید منتظر امیر می‌ماندم. امیر به من رسید و گفت: - یکم جلوتر، لاین سمت چپ. @Nasim.M
  9. #پارت_سی‌وهفتم - تو مسیر اینقدر سرگرم بودیم که یادم رفت بگم می‌خوام یه سر بازار برم! - بازار؟ چی می‌خوای بخری مگه؟ - می‌خوام چند دست مانتو و شلوار بخرم واسه خودم. امیر شیطنت آمیز نگاه به فرم طوسی‌ام انداخت و گفت: - چهارتا مثل این داشته باشی اوکیه ها؟ امیر امروز از دنده‌ی آزار و خجالت دادن من بلند شده بود. دستگیره را به سمت خودم کشیدم و با حالت قهر گفتم: - ممنون، با نازنین می‌رم. - باشه ببخشید خانم وکیل، جای خاصی می‌خوای بری یا من یه جای خوب ببرمت؟ در را با همان حالت قهر بستم و مسیر آنجا تا پاساژی که مدنظر امیر بود، فقط با صدای ضبط ماشین پر شده بود. مابین خواندن های داریوش، من هم همراهش زمزمه می‌کردم و غرق در خیالتم، نگاه به خیابان‌ها و رهگذران داشتم. شاید بیست دقیقه‌ای گذشته بود که به پاساژ خیلی بزرگی رسیدیم. از بزرگی و تجللی که داشت، مبهوت مانده بودم. با تعارف امیر به پایین آمدنم توسط امیر، با همان بهت گفتم: - مگه تو هم میای، یعنی چیزه، مگه شما هم میای؟ امیر با لحن مهربانی گفت: - اولا که من اسمم چیزه و میگم و اینا نیست. بیرون شرکت همون امیر صدا کنی کافیه، اگه می‌ترسی برداشت اشتباه کنم؛ نترس نمی‌کنم. دوما میام، اگه تو بخوای! چه خوب نگرانی‌هایم را فهمیده بود، چه عمیق احساسم را درک میَکرد. حالت چهره‌ام را طوری نشان دادم که یعنی برایم فرقی نمی‌کند باشی یا نباشی، هر طور که خودت راحتی. امیر در سکوت بعد از من پیاده شد و بعد گرفتن کارت پارک، سوییچ و ماشین را برای پارک به دست نگهبان پاساژ سپرد تا آن را برای پارک به پارکینگ ببرد. طبقه‌ی هم‌کف آنجا فقط کت و شلوارهای مردانه داشت، با پله برقی یک طبقه بالارفتیم و به مانتوهای رسمی رسیدیم. آن قدر مدل‌های جدید و جذابی آنجا بود که نمی‌توانستم یک کدامشان را انتخاب کنم، تا می‌خواستم با انگشتم یک مانتو را نشانه بروم، چشمم به مانتویی دیگر میَخورد و نظرم عوض می‌شد. حدود یک ساعت قدم زدن، امیر به مانتویی سورمه‌ای رنگ اشاره کرد. ساده بود، جیب‌هایش هنرمندانه طراحی شده بود و یقه‌اش با حالت انگلیسی نیمه کوتاهی بریده شده بود، اما جنس پارچه‌اش طوری بود که روی تن مانکن هم می‌رقصید. راستش خودم هم از ساده بودنش خوشم آمده بود؛ مانتوی رسمی نیمی از زیبایی اش به سادگی بود. وارد مغازه که شدیم به درخواست امیر آن مانتو را برایمان آورد. مانتو را همراه شلوارش گرفتم و سمت پرو رفتم. سعی می‌کردم با عجله آن‌ها را بپوشم. وقتی کارم تمام شد. مقنعه را دوباره به سر کردم و بیرون رفتم. نیم چرخی زدم و پرسیدم: - خوبه؟ امیر با تحسین نگاهم می‌کرد. - سورمه‌ای، حتی از این رنگی هم که پوشیدی بیشتر بهت میاد. به سمت آینه‌ی جاسازی شده روی در پرو چرخیدم، واقعا خوب بود، انگار برای خودم دوخته شده بود. امیر مانتوی یشمی رنگی را سمتم گرفت و گفت: - اینم بپوش، قشنگ بود. به لحن بچگانه‌ی آکنده از مظلومیتش، نگاهی عاقل اندر سفییهانه دوختم. - بپوش حالا! مانتوی نخی یشمی رنگ را که قطعا متناسب با هوای این روز ها نبود را از دستش گرفتم و دوباره وارد اتاقک پرو شدم. بعد برگشتم اینبار سلیقه امیر را تحسین کردم، هرچند از نظر بزرگی سایز، کمی بزرگتر بود. در غیر این صورت مگر می‌شد از گل های زیبایی که به ظرافت روی قسمت پایین مانتو شده بود و حالت سه ربع آستین هایش که کمی هم گیپور یشمی داشت، گذشت؟ امیر آن لحظه آنجا نبود. وقتی برگشت و من را مقابل آینه دید، این‌بار زبانش هم در امر تحسین شریک شد. - سلیقه من خوبه یا همه چیز به تو میاد؟ سراسر اعتماد به نفس، گفتم: - معلومه دومی! به تقلید از لحن خودم زمزمه‌ای آرام کرد و گفت: - اونم از سلیقه‌ی منه! @Nasim.M
  10. #پارت_سی‌وششم در همان حین به ماشین رسیدیم و با فشردن دستگیره با انگشت شستم، در را باز کردم و سوار ماشین شدم. امیر هم نشست و ادامه‌ی حرفش را گرفت: - اون موقع بابام برگشت اصفهان، یه چند ماهی گذشت. اما دلش تاب نیاورد، غرفه‌ی پدریش و فروخت و دوباره برگشت این‌جا! این‌جا رو دوباره از نو آباد کرد و کارمندای قبلی رو دوباره استخدام کرد، خلاصه این‌جا رو راه انداخت. هم‌زمان با لمس نمایشگر ماشین، برای کمی پایین دادن شیشه‌ی ماشین؛ آه عمیقی کشید و گفت: - سیزده_چهارده سالی گذشته بود از دوباره راه انداختن شرکت، که من و مهناز تصمیم به جدایی گرفتیم. خبرش برای بابام خیلی ناراحت کننده بود. مهناز دختر رفیق گرمابه و گلستانش بود که از قضا بعد فوتش هم مهناز رو به بابا سپرده بود. ناگهان که چیزی یادش آمده باشد، به سرعت سمتم چرخید و گفت: - ببخش حواسم نبود، سردت می‌شه؟! با همان چهره‌ای که شالوده‌ی غم شده بود، سری به معنای نفی تکان دادم و او ادامه داد: - بابا خیلی تلاش کرد که ما جدا نشیم. اما مهناز به اصرار یکی از دوستاش که می‌گفت برن خارج درس بخونن، زندگیش رو ول کرد رفت. تا نفس دو ساله بشه همه‌ی سختی‌های که واسه نفس و بی مادری‌اش کشیدم، مهر مهنازو از دلم روند. دلم برای بی کسی‌اش کباب بود. مامان طلعت یه شهر دیگه بود و ما تو اصفهان. دست امیر سمت کراواتش رفت و گره آن را کمی شل کرد، می دانستم از اینکه آن روز ها را در ذهنش یادآوری و ترسیم میکند، عذابی جانکاه چنگ بر گلویش انداخته است اما بازی روزگار مرا تنها شنونده برای دل امیر ساخته بود. - بعد دوسال، درست دوازده روز بعد تولد دوسالگی نفس بابام فوت کرد و من و نفس مجبور شدیم عازم مشهد بشیم. لبخند تلخی زد و گفت: - اولین بار اونجا دیدمت، مراسم ختم بابام! برای آن که از آن حال و هوا دربیارمش گفتم: - حالا هنوز بهم نگفتین حلوایی که درست کرده بودم خوب شده بود یا نه؟ با دستی فرمان را گرفت و با دست دیگرش اشک گوشه‌ی چشمش را زدود و گفت: - اولین بار و آخرین بار کل زندگیم بود که حلوا خوردم. با تعجب و چشمانی گرد شده سمتش برگشتم و گفتم: - جدی؟ یعنی حلوا نخورده بودین قبلش؟ دنده را عوض کرد و گفت: - نه؛ اصولا از حلوا خوشم نمیاد. بدون اینکه لحظه ای از مغزم کمک بگیرم، گفتم: - خب پس واجب شد یه بار براتون قیمه هم درست کنم! تازه به گفته‌ام پی بردم و خون به تمام چهره‌ام دوید. بدون اینکه به امیر نگاه کنم، لبخند آمیخته از تعجبش را حس می‌کردم. - واقعا درست می‌کنی؟ من حرفی نزدم و امیر بعد لحظه ای ایستاد و گفت: - اگه این‌جوریه پس یه شب مهمون شما دیگه؟! نگاهی کوتاه به امیر و بعد به اطرافم انداختم، کی رسیده بودیم؟ ناگهان ماتم گرفتم. امیر روی چهره‌ام دقیق شد و گفت: - چی شدی؟ نمی‌خوای بری خونه؟ دوباره از خجالت سرخ شدم، رگ آزار من هم که به دست امیر افتاده بود. @Nasim.M
  11. #پارت_سی‌وپنجم نگاهی به صفحه‌ی نیمه تمامم انداختم و با اینکه اصلا حال ادامه دادن نداشتم، گفتم: - تموم نشده هنوز، می‌خواین برین شما من برای رفتن ماشین می‌گیرم. بی آنکه برای فکر کردن، مهلتی به خودش بدهد، گفت: - ولش کن، حالا بعدا تایپ‌شون می‌کنی، پاشو بریم. از خدا خواسته، سری به معنای هر طور راحتی تکان دادم و بعد کلیک روی آیکونی که برای خاموش شدن بود، دست بردم سمت فنجان قهوه‌ام و تمامش را یک جرعه، سر کشیدم. صدای خنده‌ی امیر که بلند شد، جریان خون زیر پوست گونه‌ام، شدت یافت. کمی خجالت کشیده بودم. - اون قهوه‌ی تلخه؛ شربت گلاب_زعفرون خراسان که نبود! پافرم را از روی تکیه‌ی صندلی‌ای که رویش نشسته بودم، چنگ زدم و بلند شدم. پیش از او، به سمت در رفتم و هیچ جوابی هم به او ندادم. خنده‌ی روی لبش را، همانطور که پشت سرم قدم برداشت، حس می‌کردم. هردو منتظر بالا آمدن آسانسور بودیم. وقتی پایمان را از آسانسور بیرون گذاشتیم، برخلاف همراهی قبلی من و امیر، حالا سکوت تمام آن طبقه را پر کرده بود؛ احتمالا همه برای نهار به سلف رفته بودند. شانه به شانه‌ی هم از طبقه همکف گذر کردیم. به محض اینکه در توسط امیر به سمت داخل کشیده شد، سوز نه چندان سردی به صورتم خورد و ناخودآگاه شانه‌هایم خیلی کوتاه لرزید. نگاه امیر نگران شد و گفت: - خوبی؟ سرم را تکان دادم و هیچ نگفتم. نسیمش آنقدر ها هم سرد نبود، مخصوصا آن وقت روز که خورشید در بالاترین نقطه‌ی آسمان در حال فرمانروایی بود. - خوبم، هوای خوبیه اتفاقا! پا روی پله‌ی اول گذاشیم و پایین آمدیم. نگاه نگران امیر هنوز روی من بود. - آخه اون ژاکت بی آستین چیه تو پوشیدی؟ اونم شد لباس گرم تو هوای سرد؟ خندیدم و سمتش برگشتم: - کجاش سرده؟ هنوز تازه دی تموم شده. امیر دیگر نگاهم نکرد و گفت: - تو اصفهان که بودیم یکیش و واسه نفس خریدم ولی همون دوماه اول پاییز گذاشتم تنش کنه! منم نگاهم را از امیر گرفتم و به مسیری که سمت پارکینگ می‌رفت، راهم را منعطف کردم. - چرا نذاشتین؟ هوا هنوز هم اونقدر سرد نشده، خودتون دارین کت می پوشین؟ - اون خب دختره؛ ظریفه، با من فرق می‌کنه! از تفسیری که امیر برای دختر داشت، لبخندی روی لبم نشست. او می‌توانست پدر خیلی خوبی باشد، به خصوص برای یک دختر! آن هوا و محوطه‌ای که به درختان بلند سرو و کاج زینت داده بود، فقط هوای دو عاشق دل‌خسته بود. تک پله ورود به فضای سر بسته‌ی پارکینگ را با هم گذر کردیم و همان مسیر قبلی را تا رسیدن به پارکینگ طی کردیم. کمی فکر کردم، چه باید امیر را صدا می‌زدم؟ امیر؟ آقا امیر یا شاید هم امیر آقا! نه بهتر بود می‌گفتم آقای شایان! هیچ‌کدام از پیشنهاداتم در بر دیگری پیروز نشد و من فقط زمزمه کردم: - می‌گم، چرا از پارکینگ آسانسور نزدین به ساختون شرکت؟ این‌جوری رفت و آمد راحت تر نمی‌شد؟ امیر ریموت را فشرد و در پس آن چراغ‌های ماشین چشمکی زدند. - اول اینجا این‌قدر بزرگ نبود، اولین بار بابام خدا بیامرز که اینجا رو تاسیس کرد. هنوز یه سالی از تاسیسش نگذشته بود، به خاطر تورم و گرونی و اینا اینجا کلا تعطیل شد. @Nasim.M
  12. #پارت_سی‌وچهارم مسیر قبلی را پیمودیم، گاها که نگاه سایرین به من در کنار امیر می‌افتاد، احساس شرمی در من وزیدن می‌گرفت. اما در نگاه امیر هیچ چیزی را احساس نمی‌کردم. اخم‌هایش در هم تنیده شده بود و گره کور خورده بود. به طبقه چهارم که رسیدیم، امیر سمت اتاق خودش رفت و من نیز هم، وسایلی که صبح گوشه‌ی اتاق دیده بودم، حالا به چشم نمی‌خورد. پس با خیال راحت وسایلم را بعضا در کشو و بعضا روی میز و داخل کمد چیدم، در نهایت هم لپ تاپ سفید رنگ روی میز را برداشتم و مشغول وب گردی خودم شدم. نمی‌دانم چه مدت از لحظه‌ی ورود من به شرکت گذشته بود، که ضربه‌ای به در خورد و من اجازه ورود آن شخص پشت در را صادر کردم. در تمام طول آن مدت، من دو قسمت از سریال مورد علاقه‌ام را تماشا کرده بودم و هیچ هم متوجه گذر زمان نشده بودم. در باز شد و چهره‌ی خانم امیری را در پس قامت در دیدم. - خوبین خانم جمشیدی؟ ممنونی زمزمه کردم و منتظر ادامه‌ی حرف‌هایش شدم. - آقای مهندس گفتن این قراردادها رو تنظیم کنین و بعد ببرین برای امضا. سری به معنای تفهیم تکان دادم و چند کارتابل چرمی را از دستانش گرفتم و باز تشکر کردم. او ادامه داد: - راستی گفتن فردا می‌خوان شما رو به بقیه معرفی کنن، حتما زودتر تشریف بیارین! چه در سر امیر می‌گذشت، فقط خدا می‌دانست! برنامه‌ی معرفی کردن من به بقیه دیگر چه صیغه‌ای بود؟ می‌توانست نام و مشخصاتم را درون سایت شرکت بگذارد و این گونه مرا به دیگران بشناساند. نگاهی به ساعت بزرگ سفید رنگ روی دیوار انداختم و با خودم زمزمه کردم: - حالا کو تا ساعت دو؟ تازه ساعت به یازده رسیده بود و من بعد از روزها بیکاری، تنظیم کردن چند قرارداد ساده برایم سخت می‌نمود. گوگل را ترک گفتم و با دو کلیک مداوم روی آیکون آبی رنگ ورد، آن را باز کردم. سراغ تب چیدمان رفتم و بعد تنظیم تراز و سایر کارهایی که برای یک نامه‌ی اداری باید انجام می‌دادم، شروع به تایپ کردن،کردم. بسم تعالی را تایپ کردم و سراغ نقش زدن پیوست و تاریخ و سایر کارهای مربوطه رفتم. بعد سیو اولین تنظیم، به ناگاه دلم هوای یک قهوه‌ی ترک کرد، سرایداری کجا بود؟ هنوز در فکر این بودم که نزد امیر بروم یا خودم دست به دامن اقدام شوم، دو ضربه متوالی به در زده شد و من بفرماییدی رسا گفتم. در باز شد و مردی حدودا چهل ساله با یک سینی در دست وارد شد. - سلام خانم خوش اومدین. برای آقا قهوه بردم، گفتن برای شما هم بیارم. لب‌هایم به خنده باز شد، خدا خیرت بدهد امیر! - ممنون دست شما دردنکنه. شیر و شکر که نداره؟ - نه آقا تلخ میَخورن. شما با شکر میَخورین؟ به دستش که درمیانه گذاشتن یا نگذاشتن فنجان مردد مانده بود، نگاهی انداختم و با لبخند خودم پیش قدم گرفتن فنجان شدم. - نه ممنون همین‌جوری عالی‌تره! داغی قهوه از بخار برخواسته از آن معلوم بود؛ چه بیشتر می‌چسبید به سرمای زمستان و خستگی کار به جز قهوه؟ تشکری کردم و سرایدار شرکت امیر که حالا فهمیده بودم نامش مش رحمان است، از دفترم خارج شد. آفتاب نیمه گرم زمستانی از پنجره تمام قد اتاق تجاوز کرده بود و این به محیط گرمایی دلچسب می‌داد. صفحه‌ی سفید دیگری باز کردم و بعد انجام دادن کارهای قبلی، سراغ تایپ کردن آنچه باید شدم. نامه به انتها نرسیده دوباره تقه‌ای به در خورد و من به خیال اینکه خانم امیری یا مش رحمان هستند، نگاهم را از صفحه لپ تاپ نگرفته، اجازه ورود دادم. صدای امیر مانع از آن شد تا دستانم، هنرمندانه به رقص روی کیبورد لپ تاپم ادامه دهند. سر برآوردم و او را در حالی که یک دست به جیب و دست دیگر نگهدار کت‌اش بود، میانه اتاق دیدم. - خوب سرگرم کاری خانم وکیل. لبخندی زدم و گفتم: - اومدین خسته نباشید بگین به کارمند ساده شرکت‌تون جناب مهندس؟ با اینکه کلماتم بوی دلخوری می‌داد، اما لحنم فاقد هرگونه کینه و رنجش بود. امیر به خاطر شوخی لحنم، آزرده نشد و گفت: - نفرمایید، متعلق به خودتونه اینجا. فقط خواستم بگم امروز نهار قیمه ست، من قیمه دوست ندارم دارم می‌رم خونه... بعد مکثی کرد و همان‌طور که نگاهش به چهره‌ی منتظر من را ادامه می‌داد، ته حرفش را گرفت: - گفتم ماشین نداری، تو رو هم برسونم. @Nasim.M
  13. اینم آقا فرهاد گلمون، همونی که یه رمان داره رو دستش میچرخه! البته تا زمانی که اون گل شکفته دیگه مون سر و کله اش پیدا نشه! برای خوندنش اینجا کلیک کنید
  14. و باز هم نگارین جمشیدی‌راد برای خوندنش اینجا کلیک کنید
  15. خب بریم اول از همه سراغ شخصیت اصلی رمانم این زیبا دختر برای خوندنش اینجا کلیک کنید
  16. سلام سلام اومدم با شخصیت های رمانم❤️😍🥺🥹🥹🥹 برای خوندنش اینجا کلیک کن جدال عشق و اندیشه مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی.
  17. اگه بین سپیدار و تنهایی به صورت افقی باشه به نظرم بهتر میشه @n.t
  18. اون نقطه های ی، مال تنهایی نمیشه جای دیگه ای باشه؟
  19. #پارت_سی‌وسوم . از تعجب چشمانم گرد شده بود. او این‌جا چه کار می‌کرد؟ بحثش با نگهبان شرکت، بحث ساده‌ای بود، به خاطر پارک کردن نا به جای ماشین. اما کمی بعد شبنم را دوان دوان همان‌طور که فرهاد را صدا می‌زد دیدم: - آقای محتشم، آقای محتشم. فرهاد با عصبانیت سمتش برگشت و گفت: - ها چی می‌گی؟ شبنم گوشه‌ی آستین فرهاد را گرفت و او را کمی آن طرف‌تر کشید، طری که صدایشان به گوش آن مرد نرسد. فرهاد با عصبانیت آستینش را از دست شبنم بیرون کشید و همراهش رفت. مکالمه‌شان را نمی‌شنیدم و از طرفی هم کنجکاوی بدجور زیر پوستم را قلقلک می‌داد. دست بردم سمت در، تا بازش کنم، اما قبل از آن فرهاد با عصبانیت از شرکت بیرون زد. شبنم هم تا دم شرکت آمد و رفتن ماشین فرهاد را که به سرعت دور می‌شد نظاره می‌کرد. بعد هم عقب گرد سمت شرکت برگشت. خیلی دلم می‌خواست ربط بین فرهاد و شبنم را پیدا کنم، چه می‌توانست باشد؟ در فکر خودم غوطه‌ور بودم و تمام فکرهای دنیا را به هم گره زده بودم تا بلکه رابطه‌ای منطقی بین فرهاد و شبنم پیدا کنم، اما نبود که نبود. در همان بین، امیر با ساک مشکی رنگی جلوی دیدگانم هویدا گشت و نزدیک آمد و سوار ماشین شد. - بیا اینم وسایلت، ببین چیزی کم و کسری نیست؟ نگاه تشکرآمیزی به او انداختم و گفتم: - مرسی، چیز ارزشمندی مابین وسایل‌هام نبود. کیف را روی صندلی عقب گذاشت و حرکت کرد. به سمت مقصدی که احتمالا شرکت بود، راه افتاد. بعد از چندی پایین و بالا کردن که بگویم یا نه؟! امیر گفت: - می‌خوای سوال چهل دقیقه قبلتو بپرسی؟ با تعجب نگاهش کردم. او ادامه داد: - خب بپرس. - خب بگین، از کجا اینجا رو بلد بودین؟! دنده را عوض کرد و با آرامشی خاص گفت: - مسعود رفیق قدیمی منه! تعجب خفته در نگاهم بیشتر شد و او باز هم ادامه داد: - تو دو ماه و نیم بود تقریبا جدا شده بودی، آقاجونت اومد پیش من گفت دنبال کار می‌گرده برات، که از اون حال و احوال پریشونت دربیای. منم که دیدم مدرک وکالتت رو چند ماه پیش گرفتی به مسعود معرفی‌ات کردم، گفتم هوات و داشته باشه! دهان باز کردم که چیزی بگویم اما کلمه‌ای از دهانم خارح نشد، خواستم فریاد بزنم و از کمک‌هایی که به خاطر عشق بود، شکایت کنم؛ اما صدایی نداشتم. تارهای صوتی‌ام انگار دریده شده بودند. ذهنم تا آن سوی تلاش برای فهم می‌رفت و برمی‌گشت. من هرچه کمتر می‌خواستم مدیون امیر و عشق خالصانه‌اش شوم، سرنوشت طور دیگر می‌خواست اما! - داشتی از دست می‌رفتی نگارین! دورادور خبر داشتم از آشَفتگی‌هات، از اینکه می‌خواستی کنار نیکان باشی ولی اون پسره فرهاد نمی‌ذاشت... به میان حرف‌هایش آمدم و عصبی گفتم: - فرهاد نه؛ فرهاد نه؛ از فرهاد هیچی نگو! همان‌طور که نگاهش بین صحنه مقابلش در حرکت بود، دستانش را تسلم‌وار بالا و گرفت و گفت: - خب باشه؛ آروم باش! بعد اون قضیه من شاهد بودم که به خاطر دیدن نیکان، به روی خودت نمی‌آوردی دلتنگی‌ات رو، ازش حرف نمی‌زدی تا بهونه دست شون ندی و اونا با بی‌رحمی تهدیدت می‌کردن! من اینا رو می‌دیدم نگارین! می‌خواستم سرت گرم کار باشه، دست من بود میاوردمت تو شرکت خورم، اما خدا شاهده روم نشد این و به آقا جونت بگم. مسعود و معرفی کردم، خودم هم دورا دور هوات و داشتم. نگارین هیچ‌وقت نمی‌تونی حال من و بفهمی هیچ‌وقت! من سکوت کرده بودم، حرفی برای گفتن نداشتم. هر چه می‌گفتم منطق نداشت و از احساس شکستی غرورم نشات می‌گرفت. به راستی که غرور مگر خودش دلیلی محکم نبود؟ اما باز هم نمی‌توانستم از غرور زخمی‌ام، آن هم در مقابل امیر سخنی به میان بیاورم، امیری که خودم به تنهایی غرورش را بارها شکسته بودم! ماشین امیر در سکوتی سنگین، از در شرکت وارد شد و در جای قبلی خود، خاموش شد. هر دویمان در سکوت پیاده شدیم و مسیر قبلی‌مان به سمت شرکت را در پیش گرفتیم. با این تفاوت که حالا کیف مشکی رنگ هم در دستانم جاگیر شده بود. @Nasim.M
  20. #پارت_سی‌ودوم خجالت کشیدم و سرم را به زیر انداختم. یعنی این‌گونه فکر کرده بود؟! - مروجی صبحا دیر میاد، واسه همین صبحونه نمی‌برن براش! سرایدارمون فکر کرده مروجی اون‌جاست. ایشالله از فردا تنها صبحونه تو می‌خوری! برای این که بیشتر از این مایه خجالت خودم نشوم، روی یکی از صندلی‌های نزدیک میزش جا گرفتم. از پشت میزش بلند شد و روبه روی من نشست و تمام ظروفی را که چندی پیش، مقابل خودش چیده شده بود را، مقابلم گذاشت. بی هوا گفتم: - خودت چی؟ لبخند محوی زد و من خودم را بابت مفرد خطاب کردنم، لعنت فرستادم! - نه یعنی... - ولش کن. صبحتم توسط جمله‌اش قطع شد و او دیگر برای صبحانه خوردن لقمه‌ای برای خودش نگرفت و بی حرف از پشت میز بلند شد. من لقمه‌ای به آرامی برای خودم گرفتم و در دهان گذاشتم. مربای تمشک بود، شیفته‌ی مزه‌ی ترشش مابین شیرینی شکر بودم. آن قدر محو آن همه جذابیت مربا بودم که نفهمیدم امیر مدت‌هاست با لبخندی محو چگونه مسیر لقمه تا دهانم را، لقمه به لقمه؛ با چشم دنبال می‌کند. وقتی صبحانه خوردنم تمام شد، سرم را بالا آوردم و اول از همه چشمانش در نظرم آمد. دوباره خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. - می‌خوای بریم وسایلت و بیاریم؟ صدای گرفته‌ی امیر را ابتدا نشناختم، گنگ نگاهش کردم. بعد با همان حالت گفتم: - من الان باید این‌جا چیکار کنم؟ سری به معنای باشه تکان داد و گفت: - برو لباس گرمت و بردار بریم. سری تکان دادم و از دفترش بیرون زدم. پافرم و کیفم را از روی میز چنگ زدم و بعد از چندی پشت سر امیر، منتظر بالا آمدن آسانسور شدیم. مسیرمان بعد از ترک آسانسور، طی کردن طبقه‌ی هم‌کف بود و بعد از آن هم پارکینگ! در طبقه هم‌کف پارکینگ شرکت همان‌طور که پشت سر امیر مسیر او را می‌پیمودم؛ او گفت: - با ماشین خودت اومدی؟ قدم‌هایم را تند کردم و در کنارش قرار گرفتم: - نه محمد من و رسوند. ریموت ماشین زده شد و چند ماشین آن طرف‌تر، چراغ‌های ماشین شاسی بلند سفیدی که نامش را هم نمی‌دانستم، روشن شد. آن لحظه به این فکر می‌کردم که اگر ترجیح دهم عقب بنشینم، آیا امیر مخالفتی خواهد کرد؟ قطعا نه! اما رسم ادب هم نبود. به ناچار در صندلی نرم کنار امیر جا گرفتم و حرکت کردیم. من و امیر در تمام طول مسیری که تا شرکت مهرگستر بود، سکوت کرده بودیم، اما ضربان‌های قلبمان با هم صحبت می‌کردند، من از استرس روبه رو شدن دوباره با محمدی و امیر به خاطر؛ نمی‌دانستم! ضربان تند امیر را نمی‌فهمیدم. ناگهان ماشین ایستاد، جرقه‌ای در ذهنم زده شد. چون انفجار یه بمب، پرسیدم: - تو این‌جا رو بلد بودی؟ امیر سمتم برگشت و طولانی و گنگ نگاهم کرد، باورش نمی‌شد مچش را گرفته باشم. پس آرام زمزمه کرد: - توضیح می‌دم برات. بعد هم مکثی کرد و گفت: - تو نیای بهتره! خودم می‌گیرم وسایل هات و! امیر در ماشین را بست و در همان حین که وارد شرکت می‌شد، تک دکمه‌ی کتش را بست. برای حس نکردن خودم، موبایلم را بیرون آوردم و سرگرم شدم. حساب زمان از دستم در رفته بود که حس کردم صدای فرهاد را شنیده‌ام، سربر آوردم و فرهاد را در حال بحث کردن با نگهبان شرکت دیدم. @Nasim.M
  21. #پارت_سی‌ویکم وارد شرکت شدم و بدون احوال‌پرسی خاصی، آسانسور را برای مسیر تقریبا طولانی خود، انتخاب کردم. باید نزد امیر می‌رفتم و آدرس دفتر خودم را از او جویا می‌شدم. با زنگ کوتاه آسانسور در شیشه‌ای کنار رفت و منظره‌ی روبه رویم، به شفافیت قبل جلوی چشمانم نقش بست. من با قدم‌هایی محکم و نگاهی که اول از همه اقتدار را فریاد می‌زد. منشی دفتر امیر هنوز نیامده بود، ابتدا تصمیم گرفتم منتظر بمانم تا بیاید اما بعد دیدم حوصله‌ام آنقدرها هم توانا نیست. به سمت در چوبی و بزرگ اتاق امیر که پر از نقش و نگار های ظریف و هنرمندانه بود، رفتم و تقه‌ای بر آن نشاندم. - بفرمایید تو خانم امیری. در را گشودم و وارد شدم. امیر پشت به من، از پشت پنجره‌های تمام قد، نظاره‌گر محوطه پر دار و درخت بیرون بود. از انعکاس تصویرش توی شیشه، متوجه فنجان قهوه‌ی محصور شده مابین انگشتان کشیده و مردانه‌اش بودم. بماند که رگ برجسته‌ی دست راست‌اش هم از آن فاصله هویدا بود. با صدای سلام من، امیر شوکه‌شده برگشت و با دست چپش که از جیبش بیرون آورده بود، مرا دعوت به نشستن کرد. موهای سفید نزدیک شقیقه‌اش، تازه به چشمم آمد. شلوار و جلیقه‌ی ست آن را ضمیمه پیراهنی سفید کرده بود و کرواتی راه_راه سفید مشکی هم زده بود. واقعا خوش تیپ شده بود. نگاهم را به پایین انداختم و گفتم: - ممنون! - چه خوب شد اومدی. فکر نمی‌کردم واقعا بیای! لبخند خجالت زده‌ای را حواله‌اش کردم و با نگاه به چشمان قهوه رنگش گفتم: - قول داده بودم جناب مهندس. محل کار جدیدم رو معرفی نمی‌کنین؟ - اوه چرا! ولی قبلش، صبحونه خوردی؟ - راستش نه؛ ولی ترجیح می‌دم تو تنهایی‌ام صرفش کنم! نگاهش غم زده، سمت نوک کفش‌هایش رفت. فنجان قهوهَ‌اش را روی میزش گذاشت و با همان غم‌زدگی گفت: - باشه هر طور راحتی، بیا نشونت بدم. او جلوتر رفت و من هم کیفم را به شانه انداختم و همراهش رفتم. - چرا سر صبح قهوه می‌خورین؟ خوب نیست! همان‌طور که سمت آسانسور می‌رفت، سمتم برگشت و با نگاهی به چهره‌ی کنجکاوم، زمزمه کرد: - دیشب نتونستم بخوابم! برخلاف انتظارم جلوی آسانسور نایستاد و از آسانسور گذشت. بعد از آن یک در چوبی و به همان ترتیب منبت کاری شده بود. جلویش ایستاد، درش را گشود و کلید برقش را فشرد. - بیا اینم محل کار جدیدت. جلوتر رفتم و در کنار او، نگاهم را گوشه به گوشه اتاق سوق دادم. اتاق بزرگی بود با دکور سفید. رنگ مورد علاقه من! - یه نفر امروز میاد یه مقدار وسایل داره از تو کشو جمع می‌کنه می‌ره، بعد از اون این‌جا مال خودته! ذوق زده شده بودم، بزرگی آن اتاق حتی بیشتر از دفتر آقای محمدی بود. با همان ذوقی که داشتم نگاهم را در همان فاصله ی کم به نگاهش دوختم و گفتم: - خیلی قشنگه، مرسی! نگاهش در نگاهم عمیق شده بود و انگار صدایم را نشنیده بود، اما بعد مکثی گفت: - خواهش می‌کنم قابلتو نداشت! او از من فاصله گرفت و سمت دفتر خودش قدم تند کرد، اما خیلی زود سمتم برگشت و گفت: - راستی می‌خوای بری وسایلت و بیاری؟ اگه چیز مهمی نداری و اذیت میشی بری هر چی خواسته باشی می‌گم واست تهیه کنن! نگاهم را دوباره در نگاهش دوختم. - چیز خاصی نیست، اما ترجیح می‌دم وسایل خودم باشن. - باشه پس هروقت خواستی خودم می‌برمت! خواستم مخالفتی داشته باشم، اما امیر رفته بود. وارد اتاق شدم و اول از همه سمت پنجره رفتم. ویوی فوق العاده‌ای داشت. کل محوطه و تمام درخت‌هایش مشخص بود. یک سیستم هم روی میز بود که نمی‌دانستم از آن من هست یا نه! پس از گذشت نیم ساعتی که تمام نقاط پنهان و خفته را کشف کردم، متوجه شدم که کاری برای انجام دادن ندارم. پس به ناچار دوباره سمت اتاق امیر راه افتادم. این‌بار منشی یا همان خانم امیری هم آمده بود. سلام و احوالپرسی کوتاهی کردیم و در نهایت مقابل در دفتر امیر ایستادم و ضربه‌ای به در زدم. بعد مکثی گفت: - بفرمایید. در را با فشاری باز کردم و مقابل من، میز حاوی صبحانه‌اش نقش بست. من صبحانه نخورده بودم! - ببخشید مزاحم شدم، راستش... قبل از آن که حرفم به پایان برسد، گفت: - صبحونه خوردی؟ - نه، دیر نمی‌شه میارن برام! - حالا یه امروز و تحمل کن ما رو! @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...