پارت_۶
دیدار_دوباره
نویسنده:Z
لیوان آب رو گذاشتم روی میز و نشستم روی صندلی. دستهام رو توی هم قلاب کردم و به نقطهای خیره شدم.
رفتار امیرعلی... عجیب بود.
خیلی عوض شده بود. نه اون پسر همیشه عصبانی، نه اون کسی که حتی نفس کشیدنم اذیتش میکرد.
نکنه... وصیتنامه رو خونده؟
اون وصیتنامهی دوم...
همون که بابا احمد همیشه قفلش کرده بود، همون که فقط یک بار ـ از روی کنجکاوی بچگانه ـ رفتم سمتش و تا بابا فهمید، اونطور دعوام کرد که دلم شکست.
بابا احمد... مردی که هیچوقت حتی صداش رو برای من بالا نبرده بود، اونبار به حدی ناراحت شد که تا چند روز باهام حرف نزد.
همین باعث شد دیگه هیچوقت سمت اون نامه نرم.
با صدای امیرعلی به خودم اومدم. روبهروم نشسته بود. نمیدونم کی اومده بود.
نگاهش کردم که گفت:
_کجایی؟ دو ساعته دارم صدات میکنم.
ناخودآگاه گفتم:
_بابا دوتا وصیتنامه نوشته بود... خیلی براش مهم بود. تو خوندیش؟
ابروهاش بالا رفت. گند زده بودم... ولی حالا دیگه عقبنشینی فایدهای نداشت، باید ادامه میدادم.
_آخه یهبار رفتم بازش کنم، بابا خیلی عصبانی شد... نمیدونم توش چی بود، ولی قطعاً مهم بود.
انگار خیالش راحت شد. شونهای بالا انداخت و با بیتفاوتی گفت:
_چیز خاصی نبود. منم نخوندم. چون واسه من نبود.
با کنجکاوی گفتم:
_اگه برای تو نبود، پس برای کی بود؟
نگاهی حقبهجانب انداخت.
_شاید نمیخواسته تو بفهمی برای کیه.
و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، بحث رو عوض کرد.
_ما قرار بود درمورد چیز دیگهای صحبت کنیم...
بلافاصله گفتم:
_چی مهمتر از اون وصیتنامهست؟ بده بخونمش.
بلند شد.
در حالی که قدم برمیداشت گفت:
_اون نامه نه به تو مربوطه، نه به من. پس لطفاً کنجکاوی رو بذار کنار.
شاید راست میگفت... شاید واقعاً به من ربطی نداشت.
شاید فقط داشتم بیخود دنبال راز و رمز میگشتم.
شاید داشتم فاز کارآگاه خصوصی برمیداشتم.
ولی یه چیزی ته دلم قلقلکم میداد...
یه چیزی بهم میگفت اون وصیتنامه، فقط یه نامهی معمولی نبود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، صداش زدم.
برگشت، نگاهم کرد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_میخوام ادامهی حرفی که توی اتاقت زدم رو بگم...