رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Solmazheydarzadeh

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    59
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Solmazheydarzadeh

  1. پارت هفت وارد یه جاده خاکی شد فاصله‌ام رو باهاش بیشتر کردم. بیست دقیقه طول کشید تا جلوی در عمارت بزرگی ایستاد، در باز شد و رفت داخل. ماشین رو جایی پارک کردم تو دید نباشه رفتم سمت عمارت. حالا چطور برم تو؟ حتما یه راهی هست باید فکر کنم، نگاهی به اطراف انداختم از درخت بزرگی بالا رفتم تا حداقل ببینم حیاط چه‌خبره دلم خیلی درد می‌کرد هنوز اثر سقط جنین اذیتم می‌کرد. سرم رو آوردم بالا با دیدن حیاط بهت زده ایستاده بودم، چند تا سگ غول پیکر و تعدادی گرگ رو به زنجیر کشیده بودند فکر کنم کار نگهبان رو انجام می‌دادند. تقریباً گریه‌ام گرفته بود سرم رو سمت آسمون گرفتم و با صدای بلند گفتم: - خدا جونم چرا با من این‌کار رو کردی؟ من چطور دو سال با همچین آدمی زندگی کردم آخه؟ لطفاً یه راه برای خلاص شدن ازش جلوم بذار. با زوزه گرگ ناخودآگاه ترسیدم، تعادلم رو از دست دادم و افتادم درد کم داشتم اینم روش آخ بلندی سر دادم. - خیلی‌خب، خداجون من تسلیم. - تو اون بالا چیکار می‌کردی؟ جیغ خفه‌ای کشیدم. - سرگرد؟ - آروم‌تر دختر! - شما اینجا چیکار می‌کنید؟! - ردیاب نشون میداد داری از شهر خارج میشی نگران شدم. - نگران من؟ - بالاخره باید به همدیگه کمک کنیم، من... راستش خواستم مطمئن بشم بهتون آسیب نمی‌رسونه نگاهی به عمارت کردم و ادامه دادم: - رفتارش مشکوک بود خواستم ببینم کجا میره شاید مدرک بتونم جمع کنم. - باید به ما اطلاع می‌دادی، این کار خطرناکه سیاوش کمالی آدم نرمالی نیست. خب تو هم مثل یه آدم نرمال بگو نگرانم بودی. - سرگرد قرار نیست تموم کنی؟ - چی رو؟ - نصیحت‌هاتون رو. لبخند کم جونی زد و گفت: - بیا بریم ببینیم داخل چه خبره. با یادآوری سگ‌ها و گرگ‌ها ترسیده ادامه دادم: - نه من نمی‌تونم بیام. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: - چرا مگه هدفت جمع آوری مدرک نیست؟ - هست اما داخل خیلی ترسناکه. - چطور؟ به درخت اشاره کردم - از بالا دیدم پر سگ و گرگ بود. مکث کرد و زد زیرخنده آروم لب زد: - پس ترسیدی. -کجاش خنده داره آخه؟ - من میرم خواستی بیا، نخواستی هم برو خونه‌ات. رفت! پسره خل جدی- جدی تنهام گذاشت رفت. وسط مونده بودم که با صدای پارس سگ سریع پشتش راه افتادم. چرا حس می‌کردم کنار سرگرد خطری تهدیدم نمی‌کنه؟ رسیدیم پشت عمارت. دیوار نسبتاً کوتاه بود، خواست بالا بره که اجازه ندادم و گفتم: - چیکار می‌کنی؟ نگاهی به من کرد و ادامه داد: - می‌خوام برم داخل دیگه. - خب اگه دوربین داشته باشه چی؟ - نداره. - از کجا این‌قدر مطمئنی؟ - آخه عاقل، دوربین میاد بذاره که اگه تو دردسر افتاد همه گندکاری‌هاش لو بره؟ منطقی بود سری تکون دادم و گفتم: - می‌تونی بری. حالت مسخره‌ایی به خودش گرفت و گفت: - بله حتماً. بی‌توجه به من از دیوار بالا رفت. معترضانه ادامه دادم: - پس من چی؟ - تو نمیای. - اما من می‌خوام بیام. نگاهی بهم انداخت آروم لب زد: - لزومی نداره، فقط جلو دست و پام رو می‌گیری. چقدر بیشعور بود عصبی رو ازش برگردوندم بعداز رفتنش منم از دیوار بالا رفتم با دیدن من گفت: - کجا داری میای؟ - به‌ تو مربوط نیست. پریدم پایین بی‌توجه بهش راه افتادم، همین‌طور ادامه می‌دادم که یهو من رو کشید پشت دیوار. - چیه شبیه بُز سرت رو انداختی پایین میری؟ - بی‌تربیت! - یکم دیر کشیده‌ بودمت کنار دیده بودنت. اشاره‌ای به سمت چپم کرد برگشتم اون‌طرف، دیدم چندتا آدم غول‌پیکر دارن کشیک میدن. - گفتم دوربین نداره، نگفتم که بی‌صاحبه. نگاهی بهش کردم و بلند گفتم: - تو چته؟ چه مشکلی با من داری؟ متعجب زده گفت: - من؟! - آره تو، هرچی میگم دنبال اینی فقط تیکه بندازی به من قرار نیست من حرمت نگه می‌دارم سوءاستفاده کنی. - حرف بیخود نزن. - مطمئنم حرف‌های من از شخصیت تو بیخودتر نیست. عصبی نگاهی به من کرد و بلند ادامه داد: - تحمل کردنت فقط بخاطر مأموریت و سرهنگ هستش. دست‌هام رو بغل کردم هوا سرد بود منم مثل خودش بلند ادامه دادم: - دقیقاً، منم فقط بخاطر رهایی از سیاوش تحملت می‌کنم. - بهتر نیست به جای بحث بریم ببینیم چه خبره؟ امکان داره با این صدات لو بریم. نخواستم زیاد کش بدم موضوع رو، سرگرد ماشاالله کم نمی‌آورد. پشت چشمی نازک کردم و گفتم: - بریم.
  2. پارت شش سالن اصلی نشسته بودم که مهناز اومد روبه روی من ایستاد، نگاهم رو بهش دوختم سکوت کرده بود. بلند گفتم: - من باید بپرسم چی می‌خوای بگی؟ دستپاچه شد و آروم زمزمه کرد: - خانم جان دوستتون تشریف آوردن. - کدوم؟ - مانیا خانم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: - بگو بیاد. - بله. عقب گرد کرد رفت. حدود پنج دقیقه بعد با اومدن مانیا از جام بلند شدم و دستش رو صمیمی گرفتم. - خیلی خوش اومدی گلم. - وای ساحل جون دو هفته‌ای میشه ازت بی‌خبر بودم، گفتم بیام ببینمت. لبخندی زدم و گفتم: - خوب کردی منم دلتنگت بودم اتفاقاً امروز می‌خواستم خبر بگیرم ازت. اشاره‌ای به مبل کردم و گفتم: - بشین عزیزم. بعد از اینکه نشست روبه من گفت: - چه‌خبرا؟ چیکار می‌کنی؟ دوست نداشتم راجب زندگی خصوصی خودم با کسی صحبت کنم، همیشه همین‌طور بودم. -درگیر بابا و سیاوش هستم مثل همیشه. - یه سری خبرها شنیده بودم فکر کنم اشتباه بوده. پس بخاطر خبرها اومده اینجا پوزخند محوی زدم. - چی جونم؟ - انگار پدرت و سیاوش رو انداختن زندان و حکم اعدام گرفتن؛ اما من سیاوش و حیاط دیدم. خنده‌ی بلندی کردم و گفتم: - وای از دست تو مانیا جون این حرفا چیه؟ - بچه ها تو جمع مهمونی بودن دیدن آخه. حالا اگه کوتاه اومد. مجبور شدم یه سری چیزا رو از خودم در بیارم. - یه سری خبرهای دروغ به دولت گفته بودن، بعد از اینکه بی‌گناه بودنشون ثابت شد آزاد شدن. - که این‌طور. پشت چشمی نازک کردم و جوابش رو ندادم. - خب من دیگه برم. با لحنی پر از تمسخر گفتم: - اومدی خبرا رو گرفتی برو. - ساحل جون من خواستم فقط ببینمت. - بله حتما همین‌طور هستش. - من برم خدانگهدار. سری تکون دادم - بسلامت. بعد رفتنش طولی نکشید بابا و سیاوش اومدن چقدر قبلاً خوشحال بودم از رابطه صمیمی پدرم و شوهرم، نگو همکار هستند. روم رو برگردوندم من چقدر احمق بودم بارها تهدیدهای ترسناک می‌کرد و بی‌توجه فکر می‌کردم شوخی می‌کنه یا از سر حرص میگه. با صدای بابا دست از افکارم کشیدم. - خوبی؟ نگاهی بهش کردم و گفتم: - بنظرت من الان خوبم؟ - آره چرا که نه، بهترین زندگی رو داری. بحث فایده نداشت فقط خودم حالم بد میشد بلند شدم زیر لب گفتم: - من میرم، خوابم میاد. - باشه. وانمود کردم از پله‌ها رفتم بالا؛ اما برگشتم و کنج دیوار ایستادم شنود رو فعال کردم. سیاوش شروع کرد تند- تند یه سری مسائل و تعریف کردن. - می‌دونی که این مأموریت برای من خیلی مهم هستش، می‌خوام بدون هیچ خسارتی به پایان برسه. بابا سرخوش خندید و گفت: - تو نگران نباش داماد، من حواسم هست. چطور این همه مدت متوجه این حرفا و رفتارهای مشکوک نشده بودم؟ چقدر کور و کر بودم. - آخه احمق حواست بود که دخترت کم بود بفرسته ما رو بالای چوبه دار، خوبه همیشه یه راه فرار خودم جور میکنم. - برای شکست تو این مرحله هم، راه فرار گذاشتی. - من دیگه بهت اعتماد ندارم اکبر. - تو که اعتماد نداری چرا دخترم رو طلاق نمیدی برش دارم برم؟ - خفه‌ شو اکبر صد دفعه بهت گفتم تو زندگی من دخالت نکن اینطور صلاح می‌دونم. بابا که از لحن تند سیاوش دلخور شده بود انگار بلند شد و گفت: - من میرم. - بسلامت. اشک‌هام رو پس زدم شنود و قطع کردم، سریع خودم رو به اتاق رسوندم. چند دقیقه طول نکشید که سیاوش اومد داخل لباس‌هاش رو پوشید، بدون تک کلمه صحبتی رفت. بلند شدم هرچی دستم اومد پوشیدم کلید ماشینم رو برداشتم، بعد خارج شدنش با کمی مکث پشتش راه افتادم. مراقب بودم متوجه من نشه باید مدرک جمع می‌کردم تا بتونم ازش خلاص بشم. دستم سمت ضبط رفت آهنگ حمید هیراد و پلی کردم. به تو گفته بودم زِ من بگذری روَم در پی عشقِ ویرانگری گفتم تا بدانی ، به تو گفتم تا بمانی به تو گفته بودم که دستم بگیر کنارِ دلم باش و با من بمیر گفتم تا بدانی ، به تو گفتم تا بمانی گفته بودم که آرامشم میرود نقطه‌ی امنِ آسایشم میرود گفتم تا بدانی گفته بودم نرو خواهشاً می‌شود پیشِ من باشی ، سازشم می‌شود گفتم تا بدانی ، به تو گفتم تا بمانی اشک‌هام جاری شدند، تموم رویاهام با خاک یکسان شده بودند من پول نمی‌خواستم فقط یه زندگی نرمال برام کافی بود زیاده خواهی بود؟ تو را دیدَمت بعدِ عمری ، سلام ببین اشکِ شوقی که ریزد مدام ماندم یا نماندم؟ به پای تو ماندم یا نماندم؟ آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا افتاده‌ام از پا چرا گفته بودم که آرامشم میرود نقطه‌ی امنِ آسایشم میرود گفتم تا بدانی گفته بودم نرو خواهشاً می‌شود پیشِ من باشی ، سازشم می‌شود گفتم تا بدانی ، به تو گفتم تا بمانی از شهر خارج شد ترسیده بودم؛ ولی ادامه دادم الکی که نمیره، حتما باز یه کاری داره انجام میده.
  3. پارت پنج سیاوش سمت من اومد و بلند ادامه داد: - بچه من رو به کشتن دادی، بعد آزادی من خونه خودت نیستی، من رو لو دادی و باعث دردسر شدی من رو گذشتیم؛ ولی پدرت رو چه‌طور تونستی لو بدی؟ یه آدم چقدر می‌تونه بی‌چشم و رو باشه؟ بلندتر از خودش ادامه دادم: - لو دادن آدم خیانتکار و خلافکار برام آسونه. عصبی نگاهی بهم کرد و ادامه داد: - ساحل لباس‌هات رو بپوش میریم خونمون. خونه‌ای مگه گذاشته بود برامون؟ پوزخندی زدم. - من الان هم خونه خودم هستم. با یه حرکت اسلحه رو درآورد سمت مامان نشونه گرفت، بهت زده داشتم نگاهش می‌کردم آروم لب زدم: - چیکار می‌کنی احمق؟! - یا با زبون خوش برمی‌گردی سر خونه زندگی که یک بار انتخاب کردی و بس. مکث طولانی کرد و ادامه داد: - یا دیگه مادرت رو نمی‌بینی. مامان رو به من گفت: - نترس ساحل جان اگه دلت رضا نیست نرو مادر بمون. اشک‌هام جاری شد نگاه ملتمسانه‌ام رو به بابا انداختم که با یه لبخند چندش گفت: - لج نکن دخترم، برگرد به جایی که تعلق داری. ازش متنفر بودم اون باعث شد تو اوج نیازم از مهر مادر محروم بشم. رو به سیاوش گفتم: - خیلی‌خب، همراهت میام؛ اما بهم قول بده بذاری مامانم رو ببینم. - باشه. رفتم سمت پله‌ها تا بالا برم، یاد حرف‌های سرگرد افتادم راست می‌گفت من نمی‌تونستم با قدرت سیاوش و بابا کنار بیام. باید وارد جمعشون می‌شدم، بعد وصل کردن شنود و ردیاب با پوشیدن لباس‌هام از پله‌ها پایین رفتم. نگاهی بهشون کردم و گفتم: - بریم. رفتم سمت مامان و در آغوش گرفتمش آروم زمزمه کردم: - من تازه پیدات کردم، میام پیشت مراقبت کن. گونه‌اش رو بوسیدم و سریع رفتم بیرون. داخل ماشین نشستم و بی‌توجه به جفتشون سرم رو گذاشتم رو صندلی خوابیدم. - رسیدیم خوش‌خواب. چشم‌هام رو باز کردم و سریع پیاده شدم وارد خونه که شدیم رفتم اتاقم در و قفل کردم. شنود رو فعال کردم و زیر لب گفتم: - من آماده کمک کردن هستم. طولی نکشید که صدای سرگرد و شنیدم. - عجله نکن، محتاط باش نذار متوجه بشن. - خیلی‌خب. - بهت آسیب که نرسوند؟ - فعلا نه. - زیاد صحبت نمی‌کنم فقط در مواقعی که دیدی باید صداها ضبط بشن سریع فعال کن. - باشه. قطع کردم و بعد تعویض لباسم، در و باز کردم حوصله چرت و پرت گفتن‌هاش رو نداشتم تا قبل از اومدن سیاوش به اتاق سعی کردم بخوابم. صبح زود بیدار شدم؛ اما سیاوش هنوز خواب بود رفتم سرویس و اومدم جلو آینه نشستم. من نباید خودم رو ضعیف و بازنده نشون می‌دادم. موهام رو اتو‌ مو کشیدم و باز دورم رهاشون کردم یه میکاپ سبک هم انجام دادم بعد تعویض لباس‌هام پایین رفتم. دوست نداشتم دیگه صبح‌ها با وجود سیاوش کنارم از خواب بیدار بشم و چه آسون رابطه‌های محکم و قوی تبدیل به بیخودترین‌ها میشن. - مهناز کجایی؟ مهناز یکی از خدمتکارهای عمارت بود در همون حین صداشو شنیدم: - بفرما خانم جان. برگشتم سمتش پشت به من ایستاده بود، با کمی جدیت تو صدام گفتم: - صبحانه‌‌ی من حاضره؟ سرش رو پایین انداخت و بله‌ای زیر لب گفت. - خیلی‌خب، می‌تونی بری. بعد خوردن صبحانه رفتم حیاط و روی تاب نشستم بوی گل‌ها و هوای خنک باعث میشد نفس کشیدن برام آسون بشه. یک ساعتی میشد تو حال خودم بودم و به اتفاق‌های اخیر فکر می‌کردم بچه‌ام، که با صدای سیاوش برگشتم. - اهدا کننده قلب پیدا می‌کنم برات آماده باش. متعجب نگاهش کردم - چی میگی؟! - می‌دونم مشکل قلبی داری و با دارو خوب نمیشه منم برات پیدا می‌کنم. - لازم نکرده جون یه عده آدم بی‌گناه و بگیری من همچین قلبی نمی‌خوام. پاشدم برم که آروم ادامه داد: - جون کسی رو نمی‌گیرم مشخصات قلبت رو فرستادم خارج، اگه کسی بود تطابق داشت میارمش ایران برای اهدا. نمی‌خواستم زندگیم و مدیون سیاوش باشم. - کمکی از جانب تو نمی‌خوام . - لجبازی نکن ساحل، لطفاً. - چی میگی سیاوش؟ چرا جوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟ - اتفاق افتاده باشه هم اشتباه تو بود و منم بخشیدمت . خنده‌ی بلندی کردم و گفتم: - اونی که خلافکار هست تویی، قاچاق می‌کنه تویی، هزار جور کثافت کاری انجام میده تویی من مقصرم؟ - نمک نشناس دو ساله با پول منه خلافکار داری بهترین زندگی رو می‌کنی. تا وقتی بهترین لباس‌ها رو می‌پوشیدی و با ماشین‌های لوکس می‌رفتی با کلاس بازی در می‌آوردی بد نبود؟ - تا وقتی خوب بود که نمی‌دونستم چقدر آدم عوضی هستی. خواست بزنه تو صورتم که پشیمون شد آروم گفت: - حیف که دوست دارم، برام مهم نیست تو می‌خوای یا نه مهم منم که باید سالم کنارم باشی آماده باش . بی‌توجه به صحبت‌هاش راهی خونه شدم.
  4. پارت چهار «پارسا» - سرهنگ یعنی چی سیاوش کمالی و اکبرآقازاده رو آزاد کنم؟! - مرادی چاره نداریم. - خب چرا؟ جرم اونا کم از اعدام نداشت چیشد؟ - یکی از مهمون‌ها گردن گرفته. - دلیل نمیشه جنس‌ها و دخترا تو خونه سیاوش بودند. - یه آدم ساده گردن نگرفته که، یکی از آدم‌های مهم این‌کار رو کرده. آخه چه‌طور امکان داشت؟ با عقل جور درنمیومد. رو به سرهنگ گفتم: - به همین آسونی در رفتن؟ اونم از دست قانون؟ سرهنگ نگاهی به من کرد و گفت: - در نرفتن، ما هنوز ساحل آقازاده رو داریم یادت نره. - اون که راضی نمیشه کمکمون کنه. - وقتی مورد آزار و اذیت سیاوش قرار بگیره دست به هر کاری میزنه. آروم زمزمه کردم: - امکانش هست به اون دختر آسیبی بزنه؟ - این‌طور که معلومه همسرش رو خیلی دوست داره نقطه‌‌ی ضعفش هست، فکر نکنم آسیب برسونه. دل سرهنگ خوش بود چه دوست داشتنی آخه؟ اگه دوست داشتن این‌جوریه می‌خوام صد سال سیاه دوسش نداشته باشه. زمزمه کردم: - من چیکار باید بکنم؟ - قبل آزادیشون باید دختره رو پیدا کنی هر چه سریع‌تر و درخواست کمک کنی. - چشم. احترام نظامی گذاشتم و اومدم بیرون. چه‌قدر آسون تونستن قانون رو بپیچونن کلافه دستی داخل موهام کشیدم رفتم داخل اتاقم. پرونده‌ها رو می‌خوندم متوجه شدم پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن، سریع دستور دادم آدرس خونه مادرش رو برام پیدا کنند. با تقه‌ای به در اجازه ورود دادم سرباز دلاوری اومد داخل احترام نظامی گذاشت سریع پرسیدم: - پیدا شد؟ - بله قربان. کاغذی جلوم گذاشت برش داشتم و سریع از کلانتری زدم بیرون. زمان خیلی کم بود ساعت پنج باید آزاد می‌شدند الان دو بود. نگاهی به در خونه انداختم اینجا بود زنگ رو زدم صدای خانومی اومد. - بله؟ - با ساحل خانم کار داشتم هستند؟ - شما؟ - سرگرد مرادی هستم. - بفرمائید داخل. در باز شد رفتم داخل بعد مسافت کوتاهی که طی کردم به در اصلی رسیدم. - بفرمائید. نگاهی به خانم انداختم - می‌تونم ببینمشون؟ - بله هماهنگ کردم بالاست. سری تکون دادم تا بالا راهنمایی کرد بعد نشون دادن در اتاق رفت پایین آروم در زدم. - بیا داخل. رفتم تو، صندلی کوچیکی کنار تخت بود نشستم روش آروم لب زد: - می‌شنوم. نگاهی کردم سِرُم بهش وصل بود یعنی حالش خوب نشده هنوز؟! همون‌طور که نگاهم به سِرُم بود ادامه دادم: - سیاوش کمالی و اکبرآقازاده امروز آزاد میشن. متعجب زده گفت: - چی؟! - زمان کمه نمی‌تونم کامل بهت توضیح بدم؛ اما به احتمال زیاد بیاد سراغت سرهنگ گفت ازت خواهش کنم به ما کمک کنی. می‌دونیم که گناهکار هستند اما چاره‌ای نداریم یکی دیگه جرم رو گردن گرفته. - از من چی می‌خوای؟جاسوسی؟ من برنمی‌گردم کنارش. اشک‌هاش و پس زد آروم زمزمه کرد: - می‌خوام جدا بشم ازش. - طلاقتون نمیده این رو هم شما هم ما خوب می‌دونیم، سیاوش آدمی نیست از شما بگذره. - من جدا میشم هر طور شده. فایده نداشت حرف خودش رو میزد شنود و ردیاب رو گذاشتم کنارش آروم زیر لب زمزمه کردم: - بازم من این‌ها رو به شما میدم شنود و می‌تونید به گوشواره‌هاتون وصل کنید، ردیاب و پشت ساعت مچی دستتون. - گفتم که نمی‌خوام. چیزی نگفتم و پاشدم از اتاقش اومدم بیرون، سریع از خونه بیرون اومدم راهی کلانتری شدم ساعت سه و نیم بود تا کارها رو انجام بدم پنج شده. «ساحل» خسته شده بودم سِرُم رو از دستم درآوردم، یه دست لباس راحتی برداشتم رفتم دوش بگیرم. آب گرم باعث میشد نفس کشیدن برام سخت بشه مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم. با پوشیدن لباس‌ها موهام رو خشک کردم، حوصله بستنشون و نداشتم همون‌طور باز دورم رهاشون کردم رفتم پایین. - مامان کجایی؟ از آشپزخونه نگاهی به من انداخت. - اینجا هستم گلم. رفتم نشستم رو کاناپه کانال‌ها رو عوض می‌کردم با نشستن مامان کنارم سرم رو برگردوندم سمتش. نگاهی عمیق بهم انداخت و گفت: - ساحل من باید یه حقیقتی رو بهت بگم. آروم لب زدم: - چه حقیقتی؟ - من و پدرت ده ساله که جدا شدیم اما تو دلیل جداییمون رو نمی‌دونی. - مگه بخاطر حامله نشدن دوباره تو، طلاقت نداد؟ - نه اون دروغ بود چون تو سیزده سالت بود نمی‌خواستیم وارد این‌جور موضوع‌ها بشی. - منظورت چیه مامان؟ - بهت میگم حوصله داری یه داستان طولانی رو بشنوی؟ سری تکون دادم که مامان ادامه داد: - من عاشق پدرت شده بودم خانواده‌ام قبول نمی‌کردند من باهاش ازدواج کنم؛ اما من بی‌خبر از پدرم با اکبر فرار کردم. من رو برد محضر عقد کردیم زندگی خوبی داشتیم. همه چی نرمال بود تا اینکه تولد سیزده سالگی تو متوجه شدم قاچاق موادمخدر می‌کنه. - یعنی تو خبر داشتی و من رو دست بابا سپردی و رفتی؟ - ساحل من وضع مالیم خوب نبود بابات لج کرد وقتی فهمید دیگه نمی‌خوامش و دوسش ندارم، همه چی رو از من گرفت و طلاقم داد. دادگاه هم نمی‌تونستم برم برای درخواست حضانت تو یعنی پولی برای من نمونده بود که وکیل خوبی بگیرم؛ اما می‌دونستم تو بچه‌اش هستی آسیبی بهت نمی‌رسونه مراقبته. هرکاری می‌کرد که تو رو به من نده منم مجبور شدم برم سراغ خانواده‌ام. - قبولت کردن؟ - آره من رو شرمنده خودشون کردن تا قبل از مرگ پدرم باهاشون زندگی می‌کردم، بعد مرگ پدرم ارثی که بهم می‌رسید رو فروختم یه خونه و ماشین خریدم. خواستم بیام دیدنت؛ اما تو نخواستی من رو ببینی روز عروسیت اجازه ورود به من رو ندادی اگه حقیقت‌ رو هم می‌گفتم باور نمی‌کردی تا خودت متوجه نمی‌شدی. اون روزی که تو رو بی‌هوش از کوچه پیدا کردم خیلی از خودم بدم اومد من نباید دست از تلاش کردن بر می‌داشتم اگه تحت فشار گذاشتم و ازت سوال پرسیدم نگرانت بودم. مامان داشت با گریه تعریف می‌کرد دلم خیلی به حال مامان و خودم سوخت، تقریباً سرنوشتمون یکی بود محکم بغلش کردم بوی بچگی‌هام و می‌داد. با ترکیبی از خنده و گریه گفتم: - بوی بچگی‌هام رو میدی مامان. گونه‌ام رو بوسید، با صدای وحشتناک در از جا پریدم، مامان دستپاچه سمت در رفت و بازش کرد با وارد شدن سیاوش و بابا اخم‌هام رو تو هم کشیدم.
  5. پارت سه نم- نم بارون می‌اومد و من تک و تنها تو خیابون قدم می‌زدم. پای رفتن به خونه بابام رو نداشتم، دل رفتن به یکی از خونه های مجلل سیاوش رو هم که اصلاً. بی‌حواس خیابون‌ها رو طی می‌کردم که خودم رو جلوی در خونه مامان دیدم کنترل اشک‌هام سخت شده بود شدت بارون نشون نمی‌داد، زانو‌هام شل شدن و افتادم زمین چشام سیاهی رفت و متوجه هیچی نشدم دیگه. سردرد خیلی بدی داشتم آروم چشم‌هام رو باز کردم، با دیدن مامان کنارم که خوابش برده بود نگاهی به اطراف انداختم پس پیدام کرده بود. خواستم تکون بخورم که سوزش بدی تو دستم حس کردم سِرُم زده بودن بهم، یعنی دکتر آورده بوده؟! مامان یکم تو جاش تکون خورد، نگاهش به من افتاد سریع بلند شد و گفت: - حالت خوبه دخترم؟ - بهترم. شروع کرد بازجویی کردن. - چه اتفاقی افتاده بهت؟ چرا تو اون وضعیت بودی؟ دکتر گفت سقط انجام دادی روزی که پیدات کردم خونریزی داشتی چرا بیمارستان نبودی؟ شوهرت کجاست؟ بابات نتونست مراقبت باشه؟ بغض بدی توی گلوم گیر کرده بوده حرفاش مثل آتیش بود بلند داد زدم: - مامان بســه توروخدا کافیه، خسته شدم من رو نگاه کن مامان. نگاه سطحی بهم انداخت ادامه دادم: - مامان حالم خوب نیست به‌جای این همه فشار نمی‌تونستی بغلم کنی؟ درکم کن لطفاً. بلند شد از اتاق رفت بیرون به اشک‌هام اجازه ریختن دادم. صدای هق- هقم خیلی بلند شده بود یه لحظه نتونستم نفس بکشم وحشت کرده بودم تقلا می‌کردم اما فایده نداشت، لیوان رو پرت کردم زمین باز هم خبری نشد. کم- کم ناامید شده بودم که مامان وارد اتاق شد، با دیدنم اومد سمتم دستپاچه بلندم کرد از کشو یه قرصی درآورد گذاشت دهنم سعی کردم قورت بدم. بعد اینکه بهتر شدم رو به مامان گفتم: - چی بهم دادی؟ - یک هفته‌ست بی‌هوشی جواب آزمایشات اومد دکتر دیروز گفت مشکل قلبی داری و ممکنه این‌جوری بشی قرص‌ها رو داد تا بهت بدم. سکوت کردم دستم رو بردم سمت قلبم پس وضعم بدتر شده. یک هفته‌ست بی‌هوش بودم؟! - ساحل دخترم نمی‌خوای باهام حرف بزنی مثل بچگی‌هات؟ شاید بهتر شدی. سرم رو تکون دادم که مامان اومد کنارم من رو بغل کرد و لب زد: - می‌شنوم دخترم همون‌طور که مامان موهام رو نوازش می‌کرد شروع کردم: - یک هفته قبل، البته به جز یه هفته‌ای که اینجا بی‌هوش بودم از سیاوش اجازه گرفتم با رفیق‌هام برم خرید، مثل همیشه صبح زود از خونه رفت بیرون. منم با سپیده و مانیا هماهنگ کردم رفتیم خرید. بعد کلی خوش گذروندن دخترا رو رسوندم و رفتم بیمارستان، چند روزی بود حالت‌های بارداری داشتم آزمایش دادم و ازشون خواستم جواب و برام پیامک کنند. موقع برگشت به خونه دیدم در عمارت بازه و یک کامیون بزرگ ایستاد و از داخل کامیون، دخترهایی که دست و دهنشون بسته‌ست میارن پایین و به زور داخل عمارت می‌برند. همون لحظه گوشیم زنگ خورد سیاوش بود! جواب دادم ازم پرسید کجایی؟ نمی‌دونم چرا اون لحظه برای اولین بار بهش دروغ گفتم، گفتم هنوز پاساژها رو می‌گردیم سریع قطع کرد. همه چی مشکوک بود حدود نیم ساعت بعد کاراشون تموم شد و رفتن. منم رفتم خونه وارد حیاط که شدم بابا و سیاوش نشسته بودن بالکن چای می‌خوردن، شب سیاوش خیلی نزدیک من بود و نمی‌تونستم برم بیرون بعد رفتن بابا وانمود کردم خسته‌ام و زودتر خوابیدیم. وقتی که مطمئن شدم خوابیده رفتم حیاط پشتی در انباری بزرگ و باز کردم. همیشه می‌ترسیدم برم سمتش سیاوش خوب می‌دونست و سوءاستفاده کرد از این موضوع. - یعنی میگی کلی دختر آورده بودن عمارت برای فروش؟ سرم رو تکون دادم. - نزدیک یکیشون شدم و دهنش رو باز کردم ازش پرسیدم گفت تعدادی دخترها رو از جنوب، بقیه رو از شهرهای مختلف دزدیدن و آوردن ازم کمک خواست بهش گفتم به کسی نگو من اومدم، بهت قول میدم نجاتتون بدم. روز بعد فهمیدم سیاوش آخر هفته مهمونی ترتیب داده، بدم می‌اومد به سیاوش می‌گفتم چرا این‌قدر مهمونی ترتیب میده چه لزومی داره این همه آدم معروف و خلافکار رو جمع کنه خونمون می‌گفت مجبورم، فهمیدم که هدفش از این مهمونی‌ها چیه. رفتم کلانتری پیش سرهنگ هر چیزی که تو انباری دیدم و حرف‌های دختر رو بهش گفتم. باور نکرد ازم مدرک خواست برای اثبات حرف‌هام منم گفتم وظیفه‌ام بود بهتون بگم، حالا به عهده خودتونه باور کنید یا نه. وقتی برگشتم خونه دنبال بهونه بودم تا یک‌مدت باهاش قهر کنم حداقل تا پایان هفته حالم اصلا خوب نبود، کارای سیاوش و نمی‌تونستم درک کنم من دوسش داشتم وقتی به خواستگاری من اومد بابا گفت آدم خوبیه اعتماد کردم به جفتشون دروغ گفتن. می‌دونی مامان از دروغ بدم میاد، بخاطر همون آسون شد تا بتونم راحت لو بدمشون. از بیمارستان زنگ زدن گفتن حامله‌ام پیامک ندادن چون دکتر کار مهم‌تری باهام داره باید برم پیشش. رفتم و بهم گفت مشکل قلبی پیدا کردم و حاملگی پر خطری دارم، باید سقط کنم وگرنه موقع زایمان ممکنه من بمیرم یا بچه. خوشحال بودم از وجود بچه‌ام، بدون توجه به حرف‌های دکتر مخالفتم رو گفتم زنده موندن من مهم نبود. من همه چی رو باختم چیزایی رو دیدم و شنیدم که نباید اتفاق می‌افتاد. اومدم خونه سیاوش کلی حرف بهم زد که چرا بدون اجازه رفتم بیرون، بهترین فرصت بود برای قهر از اون شب دیگه با سیاوش و بابام صحبت نکردم. بعد تعریف اتفاق‌های شب مهمونی و رسوندن خودم پیش مامان، چشم‌هام گرم و شد خوابم برد.
  6. پارت دو «ساحل» در باز شد و همون مأموری که من رو آورد اینجا وارد شد. سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: - ازتون ممنونم بخاطر کمکی که در حقم کردین. سوزش اشک رو تو چشمام حس می‌کردم کاش این‌قدر زود نمی‌اومد داخل، فرصت می‌داد تا آروم بشم. نگاهم رو سمتش گرفتم چشم تو چشم شدیم عجیب ضربان قلبم بالا رفته بود. - وظیفه‌ام رو انجام دادم. فقط اگه حالتون خوبه من چند تا سوال باید ازتون بپرسم بعدش میرم. - بفرمائید. - از کارای همسر و پدرتون خبر داشتید؟ از کجا می‌دونست همسر سیاوش منم؟! آروم گفتم: - خبر نداشتم تا یک هفته پیش. - میشه واضح توضیح بدید؟ - اول بگید از کجا می‌دونید من همسرشم؟ - خودش گفت. سری تکون دادم زیر لب گفتم: - خب من الان چیکار باید بکنم؟ - ما امشب از اون ویلا سی و پنج جعبه‌ اعضای بدن، بیست و دو تا دختر‌ که قرار بود به فروش برن و ده جعبه کوکائین پیدا کردیم می‌خوام بدونم شما خبر داشتید؟ - من پلیس رو خبر کردم. تعجب زده من رو نگاه کرد و گفت: - شما؟! - بله من معامله رو لو دادم. - چرا این‌کار رو کردید؟ - مهمه؟ - مهمه که می‌پرسم. از جواب تند و سریعش اخم‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: - درست صحبت کنید. از جاش بلند شد و بلندتر ادامه داد: - فکر کردی باور می‌کنم تو لو دادیشون؟ اونم کی؟ همسر و پدرتون جالبه! می‌دونی کم‌ترین مجازات هر دو اعدام هست؟ هرچی باشه تو هم از همون‌هایی. بغض کرده بودم، مثل خودش بلند ادامه دادم: - بچه‌ام رو از دست دادم من متوجه‌ایی؟ بچه‌ام، پاره‌‌ی تنم اومدی جلوی من میگی باور نداری؟ چقدر احمقی تو. - دقیقا، بچه‌ات رو از دست دادی چرا باید پدر بچه‌ات رو لو بدی؟ سکوت کردم خیلی خسته بودم من هنوز از دست دادن بچه‌ام رو درک نکردم، فشار عصبی روم بود بحث کردن با یه آدم نفهم فایده نداره. - برو بیرون لطفاً. اشک‌هام چکید دستم رو بردم سمت شکمی که الان خالی بود. خدایا چرا؟ تنها امیدم رو هم ازم گرفتی من بخاطر اون تونستم حقیقت پدر و همسرم رو هضم کنم. الان چیکار باید کنم؟ بی‌چاره موندم وسط کثیفی‌ها. - پاشو میریم کلانتری تو هم مجرم هستی. واقعا این‌قدر هم زیادی بود در حقم آروم گفتم: - خیلی‌خب، حداقل برو بیرون لباس‌هام رو بپوشم بیام. سری تکون داد و رفت. داشتم تو اتاق دنبال لباس‌هام می‌گشتم که سرم گیج رفت درد بدی سمت قفسه سینه‌ام حس می‌کردم، داخل کمد رو باز کردم درست حدس زده بودم اونجا بودن پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. رو یه صندلی نشسته بود با دیدن من بلند شد و گفت: - پشت من بیا. چیزی نگفتم و آروم باهاش هم قدم شدم با هر قدمی که بر می‌داشتم ضربان قلبم بیشتر میشد دکتر اومد سمتم و رو به مأمور گفت: - کجا میرید؟! اون بیماره هنوز، خوب نشده کاملاً باید تحت نظر باشه. با تندی کلام دکتر و قطع کرد: - کارای ترخیصش رو انجام دادم بیشتر از این موندنش اشتباهه لطفاً مزاحمت ایجاد نکنید. - آخه چطور ممکنه من که ترخیص نکردمش؟ - آقای دکتر، بنده پلیس هستم و این خانم هم مجرم هستند در هر صورت من باید ببرمش. دکتر رو پس زد به راهش ادامه داد و من دوباره پشت سرش راه افتادم. نشسته بودم اتاقش سکوت بدی فضا رو گرفته بود که با ورود سیاوش و بابا از جام بلند شدم. سیاوش هجوم آورد سمتم با سیلی که بهم زد، بهت زده نگاهش کردم آروم لب زدم: - تو یه حیوون هستی. - غلط اضافه کردی ساحل. با فریاد پارسا مرادی که با تعویض لباسش اسمش رو متوجه شده بودم، سیاوش دست از سرم برداشت و عقب کشید. - جلوی من داری تهدید می‌کنی؟ دست رو یه زن بلند می‌کنی؟ ترسیده بودم نشستم رو صندلی و سرم رو بین دست‌هام گرفتم سیاوش رو به پارسا مرادی گفت: - طرز صحبت من با همسرم به خودم مربوطه. مرادی خواست چیزی بگه که در باز شد و سرهنگ اومد داخل، مرادی پاشد احترام نظامی گذاشت از میز فاصله گرفت. سرهنگ سمت میز رفت و خطاب به من گفت: - خب دختر گلم خوبی؟ - خیلی ممنون، به لطف شما بهتر هم میشم. سرم رو آوردم بالا که با تعجب بابا، مرادی و سیاوش روبه رو شدم. - حرفات حقیقت داشت ساحل خانم، من باورم نمیشد که تو راستش رو بگی اما درست گفتی. امشب من تونستم این دوتا رو که سال‌ها تو این شغل درگیرشون هستم داخل تله بندازم. - من نمی‌خوام درگیر این موضوع‌ها بشم می‌تونم برم؟ - البته دخترم برو. خواستم برم که سرهنگ بلندتر ادامه داد: - من بازم ممنونم ازت. سری تکون دادم و زدم بیرون.
  7. «مقدمه» سرآغاز هر نامه نام خداست که بی نام او نامه یکسر خطاست. همه ما با آدم‌هایی معاشرت کردیم که فکر می‌کردیم نقطه‌ی‌ قوت‌ما هستند، در حالیکه بدترین ضربه‌ها رو خوردیم، بعد هر بار زمین خوردن بلند شدن آسون‌ میشه. شروع کردن‌ همین‌طور هست، اوایل سخت و طاقت فرساست؛ اما با گذشت زمان همه چیز بر وفق مراد دلت پیش میره. فصل اول (آشنایی با حقایق) پارت یک «ساحل» با زدن رژ قرمز به لب‌هام به آرایشم پایان دادم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم، از نظر زیبایی فوق العاده بودم به قول مادربزرگ خدا به‌جای‌ زیبایی چهره‌ها شانس آدم رو زیبا کنه. لباسم کاملاً پوشیده بود، سیاوش اجازه بدون حجاب وارد مهمونی شدن رو نمیده. بغض خیلی بدی سعی داشت گلوم رو بشکافه جلوش و گرفتم سمت در رفتم. صدای تق- تق کفش‌هام حال خودم رو بدتر می‌کرد به پله آخر که رسیدم دستش رو آورد سمتم تا همراهیم کنه، نگاهی به چشمانش انداختم شوهرم، کسی که زمانی فکر می‌کردم تو این دنیا فقط من و اون هستیم و تمام. سرم رو برگردوندم و بی‌توجه به دستی که رو هوا مونده بود سمت بابا رفتم وقتی که رسیدم گفت: - ساحل این کارا یعنی چی؟ من و تو صحبت کرده بودیم. - صحبت کردیم بابا و منم مخالفتم رو بهت گفتم. بابا که انگار به زور تحمل کرده بود نزنه تو گوشم بلندتر ادامه داد: - برو سمت شوهرت آخرین باریه که هشدار میدم. همه این تقلا‌ها برای این بود که مبادا سیاوش دست از حمایت کردن بابا برداره. - بعداً بابا، الان وقتش نیست. چیزی نگفت و ازم فاصله گرفت. قلبم نمیزد، نفس‌هام به شمارش افتاده بود و اطراف دور سرم می‌چرخید، دستم رو به میز گرفتم و سعی کردم آروم باشم که با صدای سیاوش برگشتم سمتش پشت به من ایستاده بود. - ساحل قراره ادامه بدی به این بچه بازی؟ از نظر تو بچه بازیه برای منی که همه حقیقت‌ها رو می‌دونم نیست. دوست نداشتم باهاش هم صحبت بشم آروم لب زدم: - سیاوش لطفاً برو از اینجا. - خونه خودمه مثل اینکه یادت رفته. - باشه من میرم. به سمت در اصلی می‌رفتم که جلوی من ایستاد خواست دستم رو بگیره، سریع خودم رو عقب کشیدم نگاهی بهم کرد و گفت: - پات از در این خونه بره بیرون جنازه بابات رو هم اجازه نمیدم ببینی. تردید داشتم سرم رو برگردوندم با دیدن چشم های بابا ناچار نگاهی به سیاوش انداختم. ازش بعید نبود، حداقل بعد فهمیدن حقیقت‌ها از نظرم نبود. سردی دستم عجیب گرم شد نگاهی انداختم و با دیدن دستش تو دستم برای اولین بار از اون دست‌هایی که همیشه آرامش رو به وجودم تزریق می‌کرد حالم بهم خورد. بوی بد ادکلنش تو ذوقم میزد یه لحظه تحملم تموم شد و سریع خودم رو به سرویس رسوندم و عق زدم. صداش از اونور به گوشم می‌رسید، نگرانم بود پوزخندی محو روی لبم نشست. شیر آب و باز کردم و زیر گلوم رو خیس کردم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم، به دیوار تکیه داده بود سمتم اومد و گفت: - چت شده؟ - نمی‌دونم یهو حالم بد شد فکر کنم بخاطر خستگیه. مشکوک نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت، خواست دستم رو بگیره خودم رو عقب کشیدم آروم لب زدم: - بوی عطر تنت اذیتم می‌کنه. برگشت سمتم یه تای ابروش رو داد بالا، آروم لب زد: - تو که خیلی دوسش داشتی. بی‌تفاوت شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم: - خودت داری میگی داشتی. خواستم برم سالن که با حرفش تعجب زده ایستادم. - حامله‌ای؟ - چرت و پرت نگو. سمت سالن اصلی می‌رفتم خودش رو بهم رسوند و ادامه داد: - فردا می‌برمت آزمایش بدی ساعت ده صبح حاضر باش. طاقت موندن و تحمل کردن فضا رو نداشتم هرچه زودتر خودم رو به بالا رسوندم، در و قفل کردم دستم ناخودآگاه سمت شِکمم رفت آروم زمزمه کردم: - چیزی نیست نترسی کوچولو من، همه‌ چی درست میشه. با صدای گلوله از پایین وحشت زده خودم رو عقب کشیدم، ضربان قلبم تندتر شده بود درد بدی در ناحیه شِکمم حس می‌کردم. پس رسیدن! «پارسا» بعد دستگیری سیاوش کمالی و اکبر آقازاده در حال تخلیه ساختمون بودیم که هنگام خروج، نگاه نگران سیاوش سمت پله‌ها از دیدم دور نموند. به پله‌ها نگاه سرسری انداختم و رفتم بالا. یکی- یکی در اتاق‌ها رو باز می‌کردم و سرک می‌کشیدم که به در قفل شده برخورد کردم، سریع اسلحه رو درآوردم و به قفل در شلیک کردم با فریاد دختری به خودم اومدم داخل رفتم، دختری گوشه‌ایی نشسته بود و دستش روی شِکمش بود. بی‌تفاوت گفتم: - عمارت باید تخلیه بشه. خواست حرفی بزنه که بلندتر گفتم: - همین الان. تکونی نخورد باعث شد از کوره در برم و سمتش رفتم با چیزی که دیدم شوکه ایستادم، غرق خون بود دستپاچه سمتش رفتم خونریزی داشت؛ اما من که شلیک نکردم بهش! - چیشده بهت؟! آروم و زیر لب ناله کرد: - بچه‌ام، لطفا نجاتمون بده. تازه دو هزاریم افتاد چه خبره، نگاهی به اطراف انداختم یه پتو برداشتم و بهش دادم. آروم از پله‌ها پایین می‌اومدیم رو به سرباز دلاوری گفتم: - خالی کردین؟ - بله قربان. - خیلی‌خب، بریم. به سمت بیرون رفتیم با دیدن سیاوش اخم‌هام رو توهم کشیدم. فریاد زد: - ساحل خوبی؟ بی‌توجه بهش سمت ماشینم رفتم،در و باز کردم آروم کمکش کردم تا سوار بشه زیر لب توهم میزد، از تب شدیدش میشد متوجه شد. پشت فرمون نشستم و با سرعت سمت بیمارستان روندم. با اومدن دکتر از اتاق سمتش رفتم و آروم لب زدم: - دکتر چیشد؟حالش خوبه؟ - متاسفانه بچه رو از دست دادیم. تعجب زده رو به دکتر گفتم: - مُرد؟! - بله، مهم‌ترین چیز اینه که همسرتون مشکل قلبی داره، هرچه زودتر باید راه درمان و شروع کنند. بهت زده وسط راهرو بیمارستان مونده بود. من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا اومدم؟ اصلا اینا به من چه مربوطه؛ اما باید از همسر سیاوش بازجویی می‌کردم پس سمت اتاقی که داخلش بود رفتم وارد شدم.
  8. نام رمان: قلب در آشفتگی نویسنده: سولمازحیدرزاده«solmaz.h» ژانر: معمایی، پلیسی، عاشقانه «خلاصه» در اوج ناامیدی بسیار شکستگی‌ها به وجود می‌آیند، دروغ‌های بزرگی به گوش می‌رسند، دختری از تبار غم برای به‌دست آوردن طعم رهایی و آزادی می‌جنگد. در این میان قلبی خسته می‌تپد، آیا زمان را به او هدیه می‌دهد؟ ناظر: @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...