رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Solmazheydarzadeh

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    59
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Solmazheydarzadeh

  1. پارت بیست و هشت مامان قهوه‌ها رو، روی میز گذاشت و کنارم نشست نگاهی عمیق بهش انداختم بغض بدی توی گلوم گیر کرده بود دلگیر بودم از همه چیز، خودم رو در آغوش مامان رها کردم بغضم شکست. مامان دستپاچه گفت: - ساحلم، گل نازم، یکی یدونه مادر چیشده دورت بگردم؟ - مامان میشه یه مدت این‌طوری بمونیم؟ مامان موهام رو نوازش می‌کرد فکر کنم قبول کرده بود که سکوت کنه و من ازش خیلی ممنون بودم. حدود ده دقیقه‌ای تو بغلش بودم آروم من رو از خودش جدا کرد دستش رو، روی گونه‌ام گذاشت و گفت: - بگو تا آروم‌تر بشی. شروع کردم به توضیح دادن تک- تک اتفاقات اخیر بعد از تموم شدن حرف‌هام مامان گفت: - ساحل تو مجبور نیستی با یاس ازدواج کنی طلاقت هم گرفتی بیا پیش مامان زندگی کن. کلافه لب زدم: - مامان تو نمی‌دونی چه روانی هستش، طلاقم رو گرفتم؛ اما در عوضش شرط گذاشته. مامان گفت: - قراردادی بینتون بسته شده؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - قرارداد مهم نیست یاس متوجه بشه بهش خیانت کردم تلافی می‌کنه حتی بابا و سیاوش مثل چی ازش حساب می‌برند. مامان خواست اعتراض کنه که صدای زنگ در بلند شد با تعجب گفتم: - مهمون داری؟ مامان همون‌طور که سمت آیفون می‌رفت گفت: - نه والا من کسی رو دعوت نکردم. نگاهی به آیفون انداخت و خوش‌حال گفت: - وای ساحل خدا کمکمون کرده. از جام بلند شدم و گفتم: - منظورت چیه مامان؟ اشاره‌ای به بیرون کرد و گفت: - سرگرده. تقریباً فریاد زدم: - چــی؟! مامان سمت پله‌ها رفت و گفت: - من اتاقم هستم. - اما مامان مـ... - همین که گفتم. مامان رفت و من کلافه تند- تند قدم برمی‌داشتم با صدای در ورودی، سمت در رفتم و بازش کردم دیدنش اونم سالم برام خیلی ارزشمند بود با صداش به خودم اومدم: - نمی‌خوای دعوتم کنی داخل؟ زدم زیر گریه نمی‌دونم چه‌قدر تو اون وضع بودم که گفت: - مادرتون کجاست؟ کلافه لب زدم: - بالا اتاقشه. اشاره‌ای به داخل کردم و گفتم: - بفرما. روی مبل نشست که گفتم: - نوشیدنی چی می‌خوری؟ نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت آروم لب زد: - بیا بشین باهات حرف دارم. روبه روش نشستم و گفتم: - گوش میدم. نگاهی بهم کرد و گفت: - با من ازدواج می‌کنی؟ بهت زده نگاهش کردم چی می‌گفت؟ واقعی بود همه اینا؟ باورش برام سخت بود با صداش حواسم و جمع کردم: - می‌دونم که الان تعجب کردی؛ اما متوجه شدم از سیاوش طلاق گرفتی من... راستش من ازتون خوشم اومده میشه یعنی من الان یکم دستپاچه شدم. سرش رو پایین انداخت بلند شدم رفتم کنارش نشستم آروم لب زدم: - فکر می‌کردم به شوهرم خیانت می‌کنم با دوست داشتنت؛ ولی کارهایی که اون انجام داد و بلاهایی که سرم آورد کم از خیانت نبود، جواب خیانت و با خیانت نمی‌خواستم بدم برای همین سکوت کردم، منم دوست دارم. حالا من بودم که سکوت رو ترجیح دادم آروم لب زد: - جوابت چیه؟ با یادآوری یاس اشکام روانه شدند، پارسا سرش رو بلند کرد با دیدن من تو اون وضعیت کلافه لب زد: - چیشده ساحل؟ - من به راحتی از سیاوش طلاق نگرفتم. برگشت سمت من و گفت: - منظورت چیه؟ شروع کردم به تعریف کردن ماجرا بیمارستان رفتنم تا ورود یاس به زندگیم.
  2. پارت بیست و هفت شب به سختی تموم شد و من خودم رو به اتاقم رسوندم محض احتیاط در و قفل کردم. به دوش گرفتن نیاز داشتم واقعا، چون پایین این‌قدر احساس خفگی بهم دست داد که نگو. اومدم بیرون یه لباس خواب ساتن خاکستری پوشیدم، حوصله سشوار کشیدن نداشتم می‌دونستم قراره فردا سردرد بگیرم؛ ولی توانش رو نداشتم گرفتم خوابیدم. صبح با سردرد شدیدی چشم‌هام رو باز کردم همون‌طور که زیر لب به خودم غر می‌زدم سمت سرویس رفتم: - بیا ساحل تحویل بگیر انگار مجبوری خب نگه می‌داشتی صبح می‌رفتی دیگه، تو هم دیوونه شدنی رد میدی. جلو آینه نشستم و به خودم عمیق نگاه کردم. هدفم چیه؟ این زندگیه که من می‌خوام؟ دوباره قراره به زنجیر کشیده بشم؟ کلافه لب زدم: - پس کی قراره آزاد بشی ساحل؟ سرم رو تکون دادم تا افکارم از ذهنم خارج بشه؛ ولی فایده نداشت. موهام رو شونه کردم با اتو مو کرلی کردمشون در آخر از هم بازشون کردم شلخته دوسشون داشتم، از هر طرف یدونه بافتم و پشت به‌هم وصلشون کردم. میکاپ صورتی لایتی انجام دادم این رو مدیون مانیا بودم که ثبت نام کرد تا آموزش خود آرایی رو ببینم. یه تاپ سفید پوشیدم و از روش کت سفیدی که توی کمد چشمم رو گرفته بود پوشیدم خیلی خوشگل بود سنگ‌هایی که روش کار کرده بودن واقعاً محشر بود، شلوار بگ ذغالی رنگ رو هم پوشیدم فکر می‌کردم ترکیب جالبی نشه؛ ولی خوب شد روسری سفیدی بستم کیف سفید نبود از شانس بدم مجبورا یه کیف مشکی برداشتم و رفتم پایین. با صدای یاس برگشتم: - کجا بسلامتی؟ نگاهی عمیق بهش کردم و گفتم: - فکر نکنم زندانی بوده باشم. دستپاچه گفت: - منظورم این نبود که... وسط حرفش پریدم و گفتم: - میرم پیش مادرم تا شب نمیام فعلا. اجازه ندادم صحبت کنه و با پوشیدن یه جفت کتونی سفید ساده از خونه خارج شدم. بادیگاردی جلوم رو گرفت و گفت: - خانم بفرمائید برسونمتون. عصبی صدام رو بردم بالا و گفتم: - یا گم میشی کنار یا پرتت می‌کنم بیرون. چیزی نگفت و از سر راهم کشید کنار، دیگه اجازه نمیدم باهام مثل یه برده رفتار بشه حالا که از دست سیاوش و بابا آزاد شدم می‌تونم مراقب خودم باشم. زنگ خونه رو زدم که صداش باعث شد لبخندی از ته دلم روی لبام جا خوش کنه: - ساحل تویی مادر؟ خندیدم و گفتم: - رعنا جون خوب می‌دونی مهمون ناخوانده منم فقط. و دوباره قهقه‌ای سر دادم. در باز شد و وارد شدم مامان اومد بیرون و طلبکار گفت: - مهمون چیه ساحل؟ تو دختر منی صاحب خونه‌ای. مامان رو محکم بغل کردم و گونه‌اش رو بوسیدم من رو از خودش جدا کرد و گفت: - ساحل نمی‌دونی چه‌قدر نگرانت بودم یه خبر بده خب. همون‌طور که وارد خونه می‌شدم گفتم: - بله حق با تو هستش سلطان؛ اما گوشی ندارم. مامان گفت: - واقعاً؟ سرم رو تکون دادم مامان سمت آشپزخونه رفت و چیزی نگفت منم روی کاناپه نشستم. مامان از داخل آشپزخونه گفت: - نوشیدنی گرم یا خنک؟ همون‌طور که کتم رو آویزون می‌کردم گفتم: - مامان تو این هوای سرد کی خنک می‌خوره؟ یه قهوه شیرین برام بیار. - باشه.
  3. https://forum.98ia2.ir/topic/407-قلب-در-آشفتگی-solmazh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=2401
  4. پارت بیست و شش حدوداً هشت تا ماشین تو حیاط بودن، جمعیت زیادی از مرد‌ها داشتن تیر هوایی شلیک می‌کردن عصبی برگشتم سمت یاس و گفتم: - این کارا یعنی چی؟ چه لزومی داره؟ نگاه سطحی به من انداخت و گفت: - ساحل لطفاً دردسر درست نکن بذار به رسم و رسوم‌های خانوادگیمون برسیم. رسم و رسوم‌هاتون بخوره تو سرتون وحشی‌های بیشعور. راهم رو کج کردم و سمت خونه رفتم، بعد نمایش میان داخل صحبت می‌کنیم مگه مسخره دستشون هستم من؟ وارد خونه شدم که دیدم یه عده خانم نشستن از میونشون یه خانمی بلند ادامه داد: - عه اومدی؟ ما هم منتظر بودیم ببینیم کی رضایت میدی بیای داخل. از طرز صحبتش خوشم نیومد؛ ولی چاره ندارم باید تحمل کنم. آروم لب زدم: - خوش اومدید. اشاره‌ای به بیرون کردم و گفتم: - آخه به این بی‌فرهنگ بازی‌ها عادت ندارم بخاطر همون شوکه شده بودم همین‌قدر. اصلا اینا چه‌طور اومدن داخل که من ندیدم؟ سرخی چهره‌اش رو به وضوح حس کردم خوبه تا تو باشی طرز صحبت کردنت رو درست کنی. - مشخصه هیچی از رسم‌های ما نمی‌دونی. کلافه ازشون فاصله گرفتم و گفتم: - من برم سرویس بهداشتی میام. طبقه‌ی بالا رفتم خودم رو به اتاقم رسوندم نفس کشیدن برام سخت شده بود، تند- تند نفس عمیق می‌کشیدم فایده نداشت قرصم رو خوردم نفس‌هام نرمال شد روی تخت نشستم و شروع کردم با خودم حرف زدن: - بیا ساحل تحویل بگیر، از یه جهنم خلاص شدی داخل یکی بدترش افتادی. حالا چیکار می‌خوای بکنی؟ چه‌طوری تحملشون می‌کنی؟ رسما دیوونه هستن. بلند شدم اتاق رو طی می‌کردم چشمم به آینه افتاد چشم‌های سبزم به خون نشسته بود، نوک بینیم سرخ شده بود این زمانی رخ می‌داد که من استرس شدید دارم. - چت شده تو؟ ترسیده بالا پریدم متوجه نشده بودم یاس داره بهم نگاه می‌کنه آروم لب زدم: - کی اومدی؟ همون‌طور که سمت در می‌رفت گفت: - اومدم بگم بیا سراغت رو می‌گیرن اهالی معطل نکن. در و بست رفت منم شال سرخم رو سرم کردم موهام رو رنگ نذاشته بودم، رنگشون طلایی بود دوست نداشتم خیره‌ام بشن به اندازه کافی چشم‌هام جلب توجه می‌کرد. رفتم پایین تقریباً شلوغ بود هیچکس رو نمی‌شناختم یاس اومد سمتم و گفت: - بیا بریم آشنات کنم. نه که خیلی دلم می‌خواد بشناسمشون مجبوری سرم رو تکون دادم. رفت روبه روی همون خانمی ایستاد که باهام بد رفتاری کرده بود. - ایشون مادر بنده هستن. عه پس مادرشه چشم غره‌ای به خانمه رفتم به آقای کناریش اشاره کرد و گفت: - و پدرم. پدرش نگاهی به من کرد و گفت: - ماشاءالله دختر به این خانمی از کجا پیدا کردی پسرم؟ مادرش روش رو ازم گرفت و اون‌طرف رفت پوزخند محوی زدم. یاس رو به پدرش گفت: - ساحل دختر اکبر هست بابا میشناسیش دیگه. پدرش اخم‌هاش رو تو هم کشید و چیزی نگفت. دور هم جمع شده بودیم که پدر یاس گفت: - خودم براتون عروسی می‌گیرم. تعجب زده نگاهشون می‌کردم منظورشون چیه؟ یاس گفت: - بابا گفتم که یه عقد ساده می‌گیرم و سفر خارج می‌خوایم بریم. پدرش با تشر گفت: - همین که گفتم. ای خداا، الان چه غلطی باید می‌کردم؟ چرا این‌جوری میشه؟ دست به هر کاری می‌زنم یه گندی توش در میاد. این عروسی بگیره صد درصد واقعی میشه، وای!
  5. پارت بیست و پنج بعد دوش گرفتن از حموم خارج شدم، داخل رختکن لباس‌هام رو پوشیدم اومدم بیرون با دیدن یاس متعجب گفتم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ خونسرد نگاهی به من کرد و گفت: - مثل همیشه خوشگل شدی گل من. از طرز صحبت کردنش متنفر بودم چندشم میشد، کلافه سری تکون دادم از یه چاله دراومدم افتادم تو یه چاله دیگه خدایا خودت بهم صبر بده. آروم لب زدم: - میشه بری بیرون؟ نگاهی به من کرد از جاش بلند شد و سمت من اومد یه قدم عقب رفتم سریع فاصله رو از بین برد ترسیده لب زدم: - یاس من رو عصبی نکن گمشو بیرون. - چیه چرا هار شدی؟ روی کاناپه نشستم و گفتم: - ازم خواستی جلوی مَردم نقش همسرت رو بازی کنم منم قبول کردم؛ اما الان کسی نیست و نیازی به فیلم بازی کردن هم نیست لطفاً دیگه بدون اجازه نیا اتاقم. سرش رو تکون داد و عصبی از اتاق خارج شد در رو طوری کوبید که از جا پریدم آروم لب زدم: - وحشی! کمی نشستم؛ ولی فکرم آزاد نمیشد برای همین بلند شدم تا به خودم برسم. به اتمام کارم نگاه می‌کردم لبخندی از روی رضایت نشست روی لب‌هام آروم لب زدم: - مثل همیشه خوشگل شدی ساحل. بوسه‌ای به خودم فرستادم. کت و شلوار قرمز با کفش مشکی، موهام رو هم فر کردم تو همه چیز زیاده‌ روی کردم؛ اما می‌خوام امشب خودم رو به زندگی قبلیم برگردونم. از پله‌ها پایین اومدم رو به یکی از خدمتکارها گفتم: - عزیزم این همه تدارکات برای چیه؟ - خانم ارباب امشب خانواده آقا یاس قراره بیان برای دیدن عروسشون. ابروهام از تعجب بالا پرید چه‌قدر زود داره همه چیز پیش میره، من هنوز طلاق نگرفتم. با دیدنش به خدمتکار گفتم: - تو می‌تونی بری. به سمت یاس رفتم و لب زدم: - فکر نمی‌کنی زوده برای معرفی؟ من هنوز متاهلم. نگاهی به من انداخت و گفت: - نه، تو الان یه خانم محترم، زیبا و مجردی. بهت زده گفتم: - چــی؟! گوش‌هاش رو به حالت نمایشی گرفت و گفت: - آروم‌تر ساحل. کلافه گفتم: - خب چه‌طور ممکنه؟ من امضاء نکردم، سیاوش امضاء نکرده. از داخل جیب کتش یه برگه‌ای درآورد گذاشت جلوم، نگاه عصبیم رو بهش دوختم به کاغذ چنگ زدم و شروع کردم به خوندنش. برگه طلاق بود، سیاوش امضاء کرده بود برای من جلوش خالی بود آروم لب زدم: - چه‌طور راضیش کردی؟ - راضیش نکردم، مجبورش کردم. هر چی که بود اصلاً به من چه مربوطه مهم اینه من خلاص شدم از دستشون، لبخندی زدم و گفتم: - خودکار داری؟ سرش رو تکون داد و یه خودکار به من داد. برگه رو امضاء کردم و تحویل یاس دادم نگاهی به من کرد و گفت: - آزادیت رو تبریک میگم. سرم رو تکون دادم و گفتم: - خیلی ممنون. نشستم روی مبل باورش برام سخته؛ اما حقیقته من راحت شدم از سیاوش الان باید مراقب خودم باشم در مقابل یاس. با صداش دست از افکارم کشیدم: - یه هفته دیگه می‌برمت امارات قلب برات پیدا شده و باید عمل بشی. خوشحال بودم همه چی مثل یه رویا بود برام. رهایی که کلی تلاش کردم و نتونستم بدست بیارم، کنار اومدن با اهدای قلب. آروم لب زدم: - مرسی. با صدای گلوله از بیرون وحشت زده از جام پریدم قلبم تند- تند میزد که یاس گفت: - نترس خانواده من هستن برای دیدن عروسشون اومدن. تعجب زده به سمت بیرون رفتم
  6. پارت بیست و چهار شونه‌ای بالا انداخت و گفت: - باشه. عصبی گفتم: - برای چی من رو آوردی اینجا؟ هدفت چیه؟ دنبال چی هستی؟ همون‌طور که اسلحه رو می‌گذاشت سرجاش ادامه داد: - به دو دلیل، یک تو عشق بچگی من هستی و باید برای من بشی حالا پدرت یهو همه چی رو زیر پا گذاشت مهم نیست تو سهم منی، دو دنبال مرگ سیاوش هستم. تعجب زده گفتم: - چرا؟! تو که خیلی دوسش داشتی برادر خونی می‌گفتی و این چرت و پرت‌ها. آروم زمزمه کرد: - بچه بودم، نفهم بودم. کلافه لب زدم: - خب الان از من چی می‌خوای؟ چرا اذیتم می‌کنی؟ روبه رو یه صندلی بود نشست و به منم اشاره کرد: - بشین. سرم رو به معنی مخالفت تکون دادم و گفتم: - همین‌طوری راحتم. بی‌خیال گفت: - پس شروع می‌کنم. مکث طولانی کرد و گفت: - من طلاق تو رو از سیاوش می‌گیرم؛ اما یه شرط دارم. آروم زمزمه کردم: - چه شرطی؟ - ازت می‌خوام با من زندگی کنی به مدت دو سال. بهت زده نگاهش کردم چه‌قدر یه آدم می‌تونه گستاخ باشه. گفتم: - غیرممکنه من حاضرم بمیرم؛ ولی از داخل باتلاقی تو یه باتلاق عمیق‌تر فرو نرم. خنده‌ی مزخرفی کرد و گفت: - صیغه می‌‌کنمت اگه برات مشکل داره، یا عقدت می‌کنم من از خدامه. اخم‌هام رو توهم کشیدم و گفتم: - لازم نکرده نه عقد می‌کنم باهات و نه صیغه فقط دو سال تحملت می‌کنم. کتش رو درست کرد و گفت: - اما به همه میگم که ازدواج کردیم با همدیگه. سرم رو تکون دادم و گفتم: - هر غلطی می‌خوای بکن فقط من رو از دست اون روانی نجات بده. بلند شد و گفت: - همراهم بیا. باهاش هم‌قدم شدم و گفتم: - کجا میریم؟ - خودت متوجه میشی. آی بدم میاد یکی این‌طوری جوابم رو بده. بی‌تفاوت به اطراف نگاه می‌کردم از داخل تونل دراومدیم بعد طی مسافت کوتاهی به یه عمارت فوق العاده بزرگ و خوشگل رسیدیم، من خودم به شخصه دهنم از این زیبایی باز شده بود! برگشت سمتم و گفت: - خانم این خونه تویی. با تخسی گفتم: - می‌خوام صد سال سیاه نباشم. آروم لب زد: - مشخصه. بی‌خیال داخل رفتم کلی خدمتکار صف کشیدن و هم‌زمان گفتند: - خوش اومدید خانم ارباب. تعجب زده برگشتم سمت یاس و گفتم: - این‌قدر عقب مونده‌ای یعنی؟ اخم‌هاش رو تو هم کشید و گفت: - درست صحبت کن. رو به یکی از خدمتکارها گفتم: - اتاق من رو نشون میدی؟ سرش رو تند- تند تکون داد و گفت: - بله خانم بفرمائید. اشاره‌ای به جلوش کرد فکر کنم نباید پشتش من راه می‌رفتم واقعاً که. طبقه دوم سه تا اتاق بود نشونم داد و گفت: - اولی از سمت چپ اتاق شما و آقا هستش که گفتن در مواقعی که مهمون دارید اونجا هستید همه باید این‌طور فکر کنن، دومی از چپ برای آقا هست. سمت راست ایستاد و گفت: - اینجا اتاق شما هست. آروم لب زدم: - خیلی‌خب، تو می‌تونی بری. بعد رفتنش وارد اتاق خودم شدم تقریباً قصری بود برای خودش سمت کمد رفتم یه دست لباس سفید و شیک برداشتم ( علاقه خیلی خاصی به سفید دارم) راهی حموم شدم لباس‌هام رو کَندم، وان رو پر از آب کردم دراز کشیدم، نفس کشیدن برام آسون‌تر شده بود لبخندی روی لب‌هام نشست. زمزمه کردم: - خدایا شکرت.
  7. پارت بیست و سه پوزخندی زدم و گفتم: - تو مگه مَردی؟ می‌دونستم عادلانه نمی‌جنگه؛ ولی چاره نداشتم خشمم رو نمی‌تونستم کنترل کنم از پشت اومدم بیرون و گفتم: - اسلحه‌ات رو بنداز زمین بیا جلو. با شلیک گلوله از پشت سرم برگشتم دیدم یکی از آدم‌هاش زده، پوزخندی زدم و گفتم: - مَرد بودن تو در این حده. اسلحه‌اش آورد بالا و دو بار بهم شلیک کرد نتونستم رو پام وایستم و افتادم چشم‌هام سیاهی رفت و متوجه هیچی نشدم. *** زمان حال با اومدن دکتر داخل اتاق گفتم: - می‌خوام برم. دکتر تعجب زده گفت: - پسر خوب چی میگی تو؟ تازه به هوش اومدی کما بودی، توقع داری ترخیصت کنم؟ کلافه لب زدم: - خوبم دیگه. دکتر لبخندی زد و گفت: - خوبی درست؛ ولی این حال خوبت رو هم مدیون یکی هستی. متوجه حرفاش نشدم و گفتم: - حداقل از اینجا من رو ببرید بیرون دارم خفه میشم. دکتر سرش رو تکون داد و گفت: - چه‌قدر کم طاقتی پسر. می‌خواستم سریع‌تر برم مدارک و بردارم تا یه موقع به دست سیاوش نرسه. به بخش انتقالم دادن با صدای در گفتم: - بله؟ مامان و بابا اومدن داخل، خودم رو بالا کشیدم و گفتم: - سلام خوبید؟ بابا چشم غره‌ای رفت و گفت: - خجالت نمیکشه میگه خوبید. مامان گفت: - آقا مُصیب بهش فشار نیارید لطفاً. بابا کلافه گفت: - نعیمه خانم مگه دروغ میگم؟ احتمال داشت از کُما بیرون نیاد. مامان آروم لب زد: - خداروشکر که اومد بیرون بهتره فعلاً راجبش صحبت نکنیم. من که تا الان سکوت کرده بودم گفتم: - اگه تموم شد، می‌خوام استراحت کنم. بابا گذاشت رفت مامان اومد سمتم و نشست رو صندلی گفت: - اون دختره کیه؟ بهت زده گفتم: - منظورت چیه مامان؟ کدوم دختر؟ مامان گفت: - امروز یه دختر اومد دیدنت مشکوک میزد کلی التماس کرد تا راهش بدن داخل تو نمی‌دونی کیه؟ عجیب آشوب به دلم افتاده بود سریع گفتم: - مامان لطفاً امروز کارای ترخیص من رو انجام بدید. مامان گفت: - امکان نداره. - مامان لطفاً. مامان رفت و من موندم با کلی فکر و خیال یعنی ساحل بوده؟ اینجا چیکار داشته؟ چه‌جوری اومده؟ داشتم روانی می‌شدم. یه راه باید پیدا کنم از بیمارستان برم من با این همه فکر و خیال طاقت نمیارم. «ساحل» الان یک روز بود که من تو یه اتاقک کوچیکی زندانی شده بودم نوری نبود، صدایی نبود و آدمی نبود خیلی می‌ترسیدم یاس بلایی سرم بیاره. کاش متوجه بشم حال پارسا چطوره با صدای در از جام بلند شدم خودم رو عقب کشیدم یاس اومد داخل و گفت: - چشمت روشن، چشم خوشگلم. متوجه منظورش نشدم و آروم لب زدم: - چی میگی تو؟ نزدیک‌تر اومد و گفت: - سرگردی که بهت کمک می‌کرد از کُما بیرون اومده. حالت متفکرانه‌ای به خودش گرفت و گفت: - اونم بعد دو ساعت رفتن تو به دیدنش، یه غیرممکن و ممکن کردی. وای خدا! از خوش‌حالی جیغ خفه‌ای کشیدم و بدون فکر کردن به وجود یاس دور خودم می‌چرخیدم و خدا رو شکر می‌کردم: - خدایا شکرت، مرسی که ناامیدم نکردی، مرسی که برش گردوندی. با صدای شلیک گلوله وحشت زده خودم رو عقب کشیدم، یاس با خنده‌ی کثیفی اسلحه رو گرفت سمتم و گفت: - بیا با این خوش‌حالی کن لذتش بیشتره. چشم‌ غره‌ای رفتم و گفتم: - نه ممنون من این‌جوری راحتم.
  8. پارت بیست و دو خیلی معصوم بود، قلبم اوج دردش رو داشت تجربه می‌کرد آروم نشستم رو صندلی و عمیق نگاهی بهش کردم. آروم لب زدم: - گناهه؟ از بچگیم می‌گفتن نگاه به نامحرم گناهه؛ اما پارسا تو که نامحرم نیستی تو محرم من هستی. برگشتم دیدم مادرش داره نگاهم می‌کنه بلند شدم پرده رو کشیدم و دوباره نشستم، گریه‌ام شدت گرفته بود گفتم: - نمی‌دونی وقتی بهم گفت تو رو کشته چه حالی شدم. آروم لب زدم: - هر چه زودتر خوب شو من به کمکت نیاز دارم. من باید برم وگرنه جفتمون تو دردسر میفتیم لطفاً من رو فراموش نکن دورت بگردم. بلند شدم نمی‌دونستم چرا این‌قدر نگرانش بودم از اتاق خارج شدم سرهنگ اومد سمتم و گفت: - میری؟ سرم رو تکون دادم و لب زدم: - بله، مراقبش باشید. منتظر جواب نموندم و سریع از بیمارستان خارج شدم. قدم می‌زدم و غافل از اطرافم بودم با نگه داشتن کلی ماشین ترسیده خودم رو عقب کشیدم وحشت زده نگاهم رو دوخته بودم به آدم‌های عجیب و غریب که سمتم میومدن فریاد کشیدم یکیشون جلو دهنم رو گرفت و پرتم کردن داخل ماشین با دیدنش دست از تلاش برداشتم آب دهنم رو قورت دادم و آروم لب زدم: - یاس؟ نگاه پر از خشمش رو به من دوخت و گفت: - آره خوشگلم. «پارسا» با سردرد وحشتناکی چشم‌هام رو باز کردم اطرافم و دقیق نگاه کردم، پرستاری اومد داخل من رو که دید سریع رفت بیرون، این چش شد؟ من کجام؟ یکم فکر کردم که با یادآوری اون‌ روز اخم‌هام رو تو هم کشیدم. *** دو هفته قبل از بالای دیوار پریدم داخل باید برم تا مدرک‌های جدیدی پیدا کنم از همون‌جای قبلی رفتم خونه یه راست پله‌ها رو بالا رفتم. در اتاق‌ها رو یکی- یکی باز می‌کردم خبری نبود تا رسیدم همون اتاقی که جلسه گذاشته بودن، وارد شدم کِشوها رو زیر و رو کردم چیزی نبود آخه مگه میشه؟! ناامید شده بودم که دستم رفت ته کشو، لَق میزد هُلش دادم با صدای تیکی باز شد کشیدمش جلو کلی ورقه و یه دفتر بود، برداشتمشون توی کتم قایم کردم از اتاق خارج شدم و خودم رو به حیاط رسوندم با صدای سیاوش ایستادم: - کجا شازده؟ برگشتم سمتش خنده‌ی چندشی رو لباش بود وقتی چهره پر از نگرانی و ترس ساحل یادم میفته دوست دارم یکی تو مُخش خالی کنم؛ ولی من یه پلیسم و باید به نحو احسنت و خونسرد کارم رو انجام بدم. گفتم: - بله؟ اخم‌هاش رو تو هم کشید تقریباً فریاد زد: - تو خونه‌ی من چیکار می‌کنی؟ منم مثل خودش فریاد زدم: - با من درست صحبت کن. خنده‌ی بلند سر داد و گفت: - به پلیس بودنت می‌نازی؟ مثل خودش خنده‌ای کردم و گفتم: - تو چی؟ به مافیا بودنت می‌نازی؟ اسلحه رو در آورد سمتم نشونه گرفت تا خواست شلیک کنه جا خالی دادم و پشت ساختمون پنهون شدم که گفت: - فرار می‌کنی؟ راه فرار نداری زمان مرگت رسیده با پای خودت دُم به تله من دادی. از دیوار پریدم اون‌طرف مدارک و زیر خاک پنهون کردم وقتی مطمئن شدم جاشون امنه و فقط خودم می‌تونم پیداشون کنم دوباره برگشتم داخل و رفتم جای قبلیم ایستادم که گفت: - بیا بیرون مردونه بجنگیم.
  9. پارت بیست و یک وارد کلانتری شدم و به سرعت خودم رو به اتاق سرهنگ رسوندم چند تقه به در زدم که سرهنگ گفت: - بیا داخل. آروم وارد شدم سرهنگ که نگاهش به من افتاد شتاب زده از صندلی بلند شد و سمت من اومد گفت: - ساحل؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ سرم رو انداختم پایین و با غمی که توی صدام موج میزد گفتم: - برای دیدن پارسا اومدم. سرهنگ چیزی نگفت که باعث شد بترسم، واقعاً بلایی سرش آورده بود سیاوش؟ آروم لب زدم: - میشه من و ببرید پیشش؟ کمی مکث کرد کم- کم داشتم ناامید می‌شدم که سرهنگ گفت: - برو بیرون من الان میام. خوشحال سرم رو تکون دادم و خارج شدم. از جایی که قرار بود سرهنگ من و ببره خوف داشتم، می‌ترسیدم اون مکان مزارش باشه اشکم رو پس زدم با دیدن سرهنگ سمتش رفتم که آروم اشاره کرد: - این ماشین منه بشین تا بریم. سوار شدم و تا مقصد چیزی نگفتم و یا سوالی نپرسیدم از جوابشون می‌ترسیدم. با ایستادن ماشین جلوی بیمارستان نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم، خوش‌حال بودم از این‌که زنده‌ست از طرفی دلگیر بودم که بیمارستان هستش با سرهنگ هم‌قدم شدم و داخل رفتیم. با دیدن پارسا پشت شیشه مراقبت‌های ویژه تپش قلب گرفتم، نفس- نفس می‌زدم دوباره حالت‌های دردناک بهم دست می‌داد بغض بدی تو گلوم گیر کرده بود دیدنش تو این وضعیت، بخاطر من برام خیلی سخت بود. سمت سرهنگ رفتم و گفتم: - اگه بشه من برم داخل از نزدیک ببینمش. سرهنگ نگاهی به من کرد و آروم پچ زد: - عاشقش شدی؟ تعجب کردم حرفی نداشتم بزنم سکوت ترسناکی شده بود که گفت: - خیلی‌خب، تو اینجا بمون تا من برم یه صحبتی کنم با دکترش. سرم رو تکون دادم زیر لب گفتم: - خیلی ممنونم. سرهنگ رفت سردرگم داشتم قدم میزدم که با قرار گرفتن یه خانم کنارم نگاهش کردم که گفت: - چه نسبتی با پسر من داری؟ - پسرتون؟ اشاره‌ای به اتاقی که پارسا بود کرد و گفت: - دیدم که وقتی دیدیش حالت بد شد. آروم زمزمه کردم: - پسرتون هستش؟ سرش رو تکون داد عجیب دلم گرفت الان چی می‌گفتم بهش حرفی نداشتم. بگم همسر کسی هستم که پارسا رو تو این وضع انداخته؟ یا بگم دختر دشمنش هستم؟ چی دارم که بگم؟ اشکم چکید پسش زدم که گفت: - نگفتی، چه نسبتی داری؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: - همکارشون هستم. سری تکون داد و گفت: - پلیسی؟ وای! چه‌قدر سوال می‌پرسید می‌خواستم مثل همیشه فرار کنم چاره‌ای نداشتم که با اومدن سرهنگ فرصت رو بدست آوردم سمتش رفتم گفت: - برو داخل لباس مخصوص رو بپوش، بعد می‌تونی ببینیش. با بغض گفتم: - خیلی ممنونم ازتون شرمنده‌ام کردید. - این چه حرفیه دختر جون مطمئنم پارسا هم با دیدنت یکم جون می‌گیره. خجالت زده گفتم: - امیدوارم حالش هر چه زودتر خوب بشه. دیدم مادرش داره میاد سمتم که سریع رفتم داخل، بعد پوشیدن لباس سمت تختش رفتم.
  10. پارت بیست «ساحل» وارد فرودگاه شدم نگاهی به اطراف کردم خبری نبود، از فرصت استفاده کردم مکان و ترک کردم بعد دادن بلیطم اجازه ورودم رو دادن. داشتم می‌رفتم سوار هواپیما بشم که با صدای سیاوش به پاهام سرعت بخشیدم می‌ترسیدم برگردم عقب رو نگاه کنم کم- کم شروع به دویدن کردم خودم رو تقریباً پرت کردم داخل هواپیما، برگشتم و با دیدن سیاوش تو دست‌های نگهبان‌ها نفسی آسوده کشیدم. فوراً از فرودگاه خارج شدم یه قرون پول همراهم نبود دربست گرفتم تا خونه مامان. بعد از اینکه رسیدم رو به راننده گفتم: - خیلی معذرت می‌خوام امکانش هست دو دقیقه صبر کنید من پول رو از مادرم بگیرم بیارم؟ راننده از تو آینه نگاهی سطحی بهم انداخت و گفت: - باشه. سریع از ماشین خارج شدم و به طرف خونه دویدم زنگ در و فشار دادم خدا- خدا می‌کردم خونه باشه با صدای مامان اشک شوقی چکید رو گونه‌ام: - بله؟ با بغضی تو گلوم ادامه دادم: - ساحلم مامان جان میشه هفتاد هزار تومن پول برام بیاری پایین؟ - عه مادر تویی قربونت برم باشه همین الان میارم. با شرمندگی توی صدام گفتم: - شرمنده. جوابی نشنیدم بعد چند مین مامان اومد بیرون با دیدن من ذوق زده سمتم اومد و بغلم کرد آروم گفت: - دشمنت شرمنده مادر. پول رو برد به راننده تاکسی داد و برگشت کنارم این‌دفعه من بودم که خودم رو در آغوش گرمش انداختم و هق زدم. بعد از اینکه آروم‌تر شدم مامان گفت: - بیا بریم داخل بهم بگو این همه مدت چه اتفاقی افتاده. سرم رو تکون دادم و با مامان هم‌قدم شدم مامان در و بست رو به من گفت: - سرگرد گفت سیاوش برده اونجا تا عمل بشی نمی‌دونی چه‌قدر نگرانت بودم مادر. با شنیدن اسم سرگرد انگاری که تازه غمم یادم اومده باشه نشستم و بغضم شکست آروم گفتم: - مامان سیاوش بهم گفت سرگرد و کشته. مامان که شوک زده شده بود فقط نگاهم می‌کرد بعد از اینکه به خودش اومد، روبه روی من نشست و گفت: - آی مادرت بمیره بچه چه آقای خوبی بود، خوش‌قلب، مودب، مهربون خدا نگذره از باعث و بانیش. بعد تعریف کردن تموم بلاهایی که سرم اومد به مامان نمی‌دونم چطور خوابم برد. با صدای مامان آروم چشم‌هام رو باز کردم: - ساحلم؟ قربونت برم من الهی دختر خوشگلم بلند شو داری تو تب می‌سوزی. وحشت زده از جام بلند شدم و گفتم: - من خوابیدم؟ چطور ممکنه آخه؟ - خسته راه بودی دخترم دلم نیومد بیدارت کنم. نگاهی به ساعت کردم پنج صبح بود دویدم اتاقم لباس‌هام رو تعویض کردم اومدم پایین رو به مامان گفتم: - مامان میشه یکم به من پول قرض بدی؟ بهت قول میدم در اسرع وقت کار کنم پس بدم. مامان اخم‌هاش رو تو هم کشید و گفت: - این چه حرفیه تو دختر منی وظیفه‌امه تو شرایط سخت کمکت کنم نمی‌خواد بهم پس بدی. برای اینکه چونه نزنه چیزی نگفتم حالا بعداً بهش می‌دادم مامان کارتش رو سمتم گرفت و گفت: - رمزش... کارت رو گرفتم زیر لب گفتم: - مرسی. داشتم میومدم بیرون گفت: - کجا میری حالا؟ - کلانتری. در و بستم و سمت عابر بانک رفتم تا پول نقد بگیرم.
  11. پارت نوزده «دانای کل» در این میان طغیانی صورت گرفته بود، سیاوش به دنبال ساحلش می‌گشت؛ اما غافل از اینکه دل همسرش جای دیگری بود. سیاوش رو به صمد گفت: - برای آخرین بار می‌پرسم ساحل کجاست؟ صمد می‌دونست مقصر خودش است چیزی نگفت و به مرگ خودش قانع شد، صدای شلیک گلوله در فضا پیچید سیاوش رو به آدم‌هاش گفت: - میریم ساحل رو برمی‌گردونیم فهمیدید؟ می‌دانستند سیاوش ساحل رو بدست نیاره همه‌اشون رو میکشه سری به معنای اطاعت تکون دادند و به سمت فرودگاه رفتند. ساحل منتظر نشسته بود تا رمیصا بهش خبر بده پروازش ساعت چند است که با صدای زنگ تلفن بلند شد و جواب داد: - بله؟ رمیصا همه کارها رو انجام داده بود فقط مونده بود چطور ساحل رو سوار هواپیما کنه آروم زمزمه کرد: - همه چی ردیفه فقط... فقط. ساحل کلافه گفت: - فقط چی رمیصا؟ رمیصا که متوجه شده بود ساحل چه‌قدر بی‌تاب هست گفت: - تو امشب ایران میری نگران نباش؛ ولی سیاوش با نوچه‌هاش ریختن فرودگاه کارمون سخت‌تر شده. ساحل استرس گرفته بود گویی قلبش، تن و بدنش رو الان می‌شکافه تا ترکش کنه روی زمین نشست و زجه زد خسته بود از این زندگی، بی‌رحمی‌ها فقط می‌خواست بدونه مردی که به‌ خاطر اون تو دردسر افتاده حالش چطوره زیادی بود؟ سرهنگ از پشت شیشه نگاهی به چهره غرق خواب پارسا انداخت، قربانی شده بود سرگرد محبوبش اگه به هوش نمیومد چطور می‌تونست به جنگ با سیاوش بره؟! فقط پارسا می‌دونه مدارک و اسناد مهم کجاست همه چی دست پارسا بود و سرهنگ درگیر این پرونده‌ای شده بود که سرانجام خوبی نداشت. مادر و پدر پارسا خیلی شکسته شده بودند این چند روز غم داشتند و ترس از دست دادن فرزند یکی یدونه‌اشون. سرهنگ رو به پدر پارسا گفت: - من باید برم لطفاً خبری از حالش شد به منم اطلاع بدید. پدر پارسا حال روحی خوبی نداشت سرهنگ و مقصر این حال پسرش می‌دونست عصبی گفت: - نمی‌خواد شما تشریف بیارید خودمون هستیم. سرهنگ درک می‌کرد این حال پدر پارسا رو پس سکوت کرد. بعد از اینکه کمی کنار سرگرد موند از بیمارستان خارج شد تا به کلانتری برسونه خودش رو. رمیصا زنگ واحد رو زد، ساحل که خوش‌حال شده بود از اومدن رمیصا با تمام سرعت خودش رو به در رسوند وقتی با رمیصا روبه رو شد خودش رو در آغوش رمیصا انداخت و هق- هق کرد. رمیصا غمگین دختری که بیمارش بود و الان شده بود رفیق صمیمیش رو از خودش جدا کرد و گفت: - باید بریم آماده‌ای؟ ساحل سری تکون داد بعد از برداشتن وسایلش با رمیصا از آپارتمان خارج شدند. رمیصا سکوت کرده بود داخل ماشین و قصد نداشت اصرار کنه برای موندن می‌دونست ساحل فقط با رفتن آروم میشه باید تحمل می‌کرد. ساحل سکوت ماشین رو از بین برد و گفت: - من خیلی بهت مدیونم رمیصا هیچ‌وقت خوبیت رو فراموش نمی‌کنم. رمیصا دلشوره عجیبی داشت و در جواب ساحل به تکون دادن سرش اکتفا کرد. او به‌ خاطر خودش نه، نگران ساحل بود که بلایی سرش نیارن طبق حرف‌های رفیقش اون گیر آدم خوبی نیفتاده دقیقاً مثل خودش که خانواده نرمالی نداشت، از این می‌ترسید تنها رفیقش ضربه ببینه. ساحل با شال‌گردن تا جایی که امکان داشت چهره‌اش رو پوشوند و پیاده شد رو به رمیصا گفت: - تو برگرد. رمیصا سرش رو تکون داد و گفت: - امکان نداره تنهات بذارم. ساحل نزدیکش شد و آروم لب زد: - تو رو ببینن منم لو میرم ازت خواهش می‌کنم لجبازی نکن برو منم سوار اون هواپیما میشم و میرم. رمیصا نمی‌خواست ساحل و تنها بذاره؛ اما چاره‌ای نبود باید می‌رفت ساحل حق داره بودنش خوب نیست ممکنه ساحل لو بره. آروم زمزمه کرد: - میرم ولی بدون از سیاوش نمی‌ترسم فقط به خاطر این میرم که بتونی راحت بری. ساحل بوسه‌ای روی گونه‌اش زد و گفت: - می‌دونم دیوونه مراقب خودت باش خداحافظ. ساحل پشتش رو به رمیصا کرد و سریع اون مکان رو ترک کرد موندنش باعث میشد نتونه اشک‌هاش رو کنترل کنه این موقعیت‌ها رو مدیون رمیصا بود.
  12. پارت هجده حاضر شدم و رفتم پایین رو به صمد گفتم: - من رو ببر بیمارستان. در ماشین رو برام باز کرد نشستم. وارد اتاق شدم با دیدن رمیصا درد دلم تازه شد و هق-هق کنان خودم رو در آغوشش انداختم. - باشه ساحل جان آروم بگیر ببینم چیشده؟! پاهام توان حمل کردن جسمم رو نداشتن، سریع خودم رو به مبل رسوندم نشستم، رمیصا که متوجه حال بد من شده بود کنارم نشست و گفت: - چیشده؟ با یادآوری حرف‌های سیاوش بدتر شدم و از ته دلم زار زدم رمیصا یه لیوان آب دستم داد و گفت: - این و بخور آروم‌تر شدی بهم توضیح بده. سرم رو تکون دادم. بعد از این‌که آروم شدم شروع کردم به توضیح دادن حرف‌های سیاوش رمیصا بهت زده داشت من رو نگاه می‌کرد لب زد: - روانی بخاطر یه احتمال برداشته پارسا رو کشته؟! اشک‌هام رو پس زدم گفتم: - نه من که نمی‌دونم شاید سیاوش دروغ میگه نمرده، حتماً زنده است به من قول داد نجاتم بده باید بیاد نه- نه میاد. مثل روانی‌ها تکرار می‌کردم میاد؛ اما ته دلم خالی شده بود و این‌قدر تو بغل رمیصا زجه زدم نمی‌دونم کی از هوش رفتم. - کجا میری پارسا؟ می‌رفت و دورتر از من میشد دنبالش می‌دویدم؛ اما نمی‌رسیدم فریاد می‌زدم، صداش می‌کردم و جوابم فقط دورتر و دورتر از من شدن بود. - پارسا من خیلی خسته‌ام توروخدا تنهام نذار. با صدای فریادم از خواب بلند شدم رمیصا نگران کنارم پرسه میزد وقتی دید چشم‌هام رو باز کردم سریع گفت: - ساحل آروم باش خودت رو هلاک کردی. نشستم و گفتم: - من باید برم ایران، باید متوجه بشم چه بلایی سرش اومده. رمیصا سریع گفت: - ساحل تو الان حالت خوب نیست، لطفاً عجولانه تصمیم نگیر سیاوش این وسط مانع هست. برام مهم نبود من باید مطمئن می‌شدم حالش خوبه رو به رمیصا گفتم: - لطفاً من رو فراری بده از اینجا من نمی‌خوام برگردم. رمیصا کلافه لب زد: - قلبت چی؟ باید هر چه زودتر عمل کنی. عصبی گفتم: - درکم کن دارم دق می‌کنم از نگرانی، من باید برم ایران. رمیصا که متوجه شده بود قصدم جدیه گفت: - بذار از پنجره ببینم صمد اینجا هست یا نه. نگاهش رو گرفت سمت من لب زد: - اینجاست. بلند شدم چنگی به کیفم زدم و برداشتمش رو به رمیصا گفتم: - من میرم تو فقط یکم معطلشون کن. اومد سمتم و گفت: - ساحل چرت نگو کجا می‌خوای بری؟ سریع گفتم: - ایران دیگه. کلافه شده بود آروم ادامه داد: - پاسپورت یا شناسنامه‌ات همراهت نیست علاوه بر این‌ها بلیط نداری یکم منطقی باش. از داخل کیفم شناسنامه و پاسپورتم رو درآوردم گفتم: - همه مدارک دستم هست موقع اومدن برداشتمشون. - پس قصد فرار و از اول داشتی. عصبی گفتم: - رمیصا من باید برم. داشتم خارج می‌شدم که گفت: - بیا اینجا. یه چیزایی داشت می‌نوشت سریع اومد سمتم و دستم داد گفت: - برو به این آدرس کمکت می‌کنم بری؛ اما الان پروازی برای ایران نیست تا فردا صبر کن. بغض کرده بودم محکم در آغوشم کشیدمش و گفتم: - خیلی ممنونم ازت رمیصا. -فقط یه قولی بهم بده. سرم رو تکون دادم و گفتم: - جانم؟ نگاهی به چشم‌هام انداخت و گفت: - دختر چشم رنگی، برگرد تا تو رو مداوا کنم. اشکم رو پس زدم و بدون حرفی خارج شدم.
  13. پارت هفده روی کاناپه دراز کشیده بودم که با صدای رمیصا برگشتم سمتش: - ساحل فردا بیا مطبم داروهات رو باید عوض کنیم. سری تکون دادم و گفتم: - باشه. اومد روبه روی من نشست نگاهی عمیق بهم کرد و ادامه داد: - هنوزم بخاطر از دست دادن بچه‌ات شب‌ها کابوس می‌بینی؟ مگه میشد نبینم بعد رفتن سیاوش، هر شب کابوس می‌دیدم و حالم خراب میشد کلی راه برای رهایی از افکارم امتحان کردم؛ اما هیچ‌کدوم جواب نداد. آروم لب زدم: - آره می‌بینم و همشون شبیه به هم هستن. سرش رو تکون داد و گفت: - یعنی فقط خون می‌بینی؟ - آره. چیزی نگفت و باهم مشغول دیدن فوتبال شدیم. بعد راهی کردن رمیصا رفتم اتاق و سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. صبح با صدای عجیبی از خواب بیدار شدم و یه نگاه به آینه کردم که چشم‌هام به خون نشسته بود، بی‌توجه سمت در رفتم با دیدن سیاوش تعجب کردم نگاهی به من کرد و دستاش رو با حالت مزخرفی باز کرد گفت: - نمی‌خوای به شوهرت خوش‌ آمد بگی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - برای چی اومدی؟ تا نبودی در آرامش داشتم زندگیم رو می‌کردم. عصبی شده بود این و از حالت انگشت‌هاش متوجه شدم آروم لب زد: - آرامش تو، زندگی تو، همه‌ی وجود تو منم این و یادت نره. سرم رو تکون دادم و گفتم: - حتما همین‌طوره. رفتم آشپزخونه و مشغول چیدن میز صبحانه شدم. در حال خوردن بودم که اومد روبه روم نشست و گفت: - دکتر میری؟ لقمه‌ام رو دهنم گذاشتم و سرم رو تکون دادم. نگاهی به من کرد و گفت: - خب؟ لقمه‌ام رو قورت دادم و گفتم: - خب به جمالت. - مسخره بازی در نیار ساحل دکتر چی گفت؟ آها می‌خواست بدونه عمل می‌کنم یا نه. آروم لب زدم: - منتظرم یه قلب که به من بخوره پیدا بشه. سکوت سنگینی بینمون حاکم بود من می‌خوردم و اون فقط نگاهم می‌کرد کلافه شده بودم رو بهش گفتم: - چیزی شده؟ جوابی نداد. آبمیوه رو برداشتم و خوردم با حرفی که زد: - سرگرد فوت کرده. آبمیوه پرید گلوم و به سرفه کردن افتادم در حالت عادی همین‌جوری هم نمی‌تونم نفس بکشم سیاوش اومد کنارم و چند ضربه به کمرم زد. وقتی که بهتر شدم زمزمه کردم: - پارسا مُرده؟ خنده‌ی بلندی کرد و گفت: - آره خودم با دستای خودم کشتمش. چند باری صداش برام اِکو شد، با دستای خودم کشتمش. بلند شدم کلافه قدم می‌زدم که با حرفش ایستادم. - می‌گفتی بینتون چیزی نیست، چیشده که این‌قدر حالت بهم ریخت؟ رسماً گیر یه آدم روانی افتاده بودم بلندتر فریاد زدم: - لعنتی بینمون چیزی نبود؛ ولی انسان که هستم حق ناراحتی ندارم؟ تو چرا همچین آدم کثیفی هستی سیاوش؟ بلند شد و سمتم اومد با تمام توانش کوبید تو صورتم که پخش زمین شدم بلند ادامه داد: - وقتی همسر یکی هستی حق نداری برای مرگ یه جنس مذکر ناراحت بشی من کشتمش. محکم زد تخت سینه‌اش و گفت: - من کشتمش تا چشمت رو جمع کنی. قسم می‌خورم یک بار دیگه به من خیانت کنی با دستای خودم کارت و تموم کنم، اون‌موقع‌ست که دیگه آدم حسابت نمی‌کنم. از خونه رفت بیرون در و قفل کرد. من موندم و غم از دست دادن عزیزی که بهم قول داده بود از این زندگی نجاتم بده. صدای هق- هقم اوج گرفت، دیگه برام نفس کشیدنم هم مهم نبود که نگرانش باشم .
  14. پارت شانزده پالتوم رو برداشتم در همون حین که می‌پوشیدم گفتم: - خیلی‌خب، حق با تو هست. نگاهی به من کرد و گفت: - کجا میری؟ من که تازه اومدم. سرم رو تکون دادم و لب زدم: - بله تو تازه اومدی؛ اما من خیلی وقته اینجا منتظرتم. سرش رو خم کرد و با حالتی مظلوم گفت: - تنهام می‌ذاری؟ خنده‌ای کردم و گفتم: - رمیصا تو دکتری باید بیمارستان باشی دلیل نمیشه که منم کنارت بمونم باید برم. - باشه شب میام بهت سر می‌زنم. کیفم رو برداشتم و گفتم: - منتظرتم. از بیمارستان خارج شدم و سوار ماشین شدم رو به صمد گفتم: - بریم خونه. رفتم داخل خونه خیلی تاریک بود لامپ‌ها رو، روشن کردم و سمت اتاق رفتم تا لباس‌هام رو تعویض کنم. نگاهی به خونه انداختم خیلی شلوغ بود باید تا اومدن رمیصا مرتب می‌کردم. قرمه‌ سبزی حاضر بود لبخندی زدم چه‌قدر صمد زحمت کشید تا بتونه سبزی برام پیدا کنه، همه چیز تقریباً تموم شده بود از آشپزخونه خارج شدم و یه راست رفتم دوش بگیرم. با صدای زنگ در، چشم از تی وی برداشتم سمت در رفتم از چشمی نگاهی کردم با دیدن رمیصا خوش‌حال در و باز کردم و گفتم: - خوش‌ اومدی عزیزم. اومد داخل و با دیدن خونه گفت: - آفرین! می‌بینم فعال شدی. نفس عمیقی کشید و با ذوق برگشت سمت من و آروم لب زد: -نه؟! خندیدم و مثل خودش آروم لب زدم: - آره جیغ خفه‌ای کشید و من رو بغل کرد. - وای! مرسی ساحل خیلی هوس کرده بودم. - یه قرمه سبزی این حرف‌ها رو نداره. از خودم جداش کردم نگاهی به من انداخت و گفت: - خبری از سیاوش نشده؟ پالتوش رو گرفتم و بردم تا آویزون کنم در همون حین گفتم: - یه هفته‌ای میشه از همشون بی‌خبرم فقط با مادرم در ارتباطم. سرش رو تکون داد و گفت: - خیلی هم عالی. خندیدم و گفتم: - خونه چه‌طور شده؟ نگاهی به دکوراسیون کرد و گفت: - قشنگه خانم طراح؛ اما رنگ‌های که استفاده کردی من زیاد دوست ندارمشون. می‌دونستم از سفید و کرم بدش میاد؛ ولی من کاملاً برعکس عاشقشون بودم. گفتم: - می‌دونم. نشست روی کاناپه و گفت: - بیا بشین کارت دارم. سری تکون دادم و سمت آشپزخونه رفتم گفتم: - قهوه یا شربت؟ - شربت بی‌زحمت. دو لیوان شربت آلبالو درست کردم و رفتم کنارش نشستم و گفتم: - جونم؟ شربت و برداشت همش و سر کشید رو بهش گفتم: - نپره تو گلوت؟ لیوان خالی و روی میز گذاشت و گفت: - نترس چیزیم نمیشه. آروم گفتم: - نمی‌خوای بگی؟ سری تکون داد و گفت: - امروز بیماری و داشتم که قلبش به تو می‌تونه پیوند بخوره. نمی‌دونستم چه واکنشی نشون بدم گفتم: - خب؟ - خب به جمالت ساحل. - طرف زنده‌است از کجا معلوم قانع بشه؟ چیزی نگفت علاوه بر قانع شدنش، من چطوری با قلب یکی دیگه زندگی کنم کلافه شده بودم. برگشت سمتم و گفت: - چرا خودت و مقصر می‌دونی؟ - منظورت چیه؟ دستام رو گرفت و گفت: - دورت بگردم می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی، من تو این یه هفته تو رو خیلی‌خوب شناختمت. دست خودم نبود همش استرس داشتم کلی فکر و خیال تو سرم بود رو به رمیصا گفتم: - اگه زنده از اتاق عمل بیرون نیام چی؟ اون‌وقت همین مدت کوتاه هم زندگی نکردم. اصلاً این‌ها هیچ تو به من بگو چه‌جوری یه عمر با قلب یکی دیگه زندگی کنم عذاب وجدان می‌ذاره؟ - عزیز دلم وقتی امیدی به زندگی کردن اون شخص نیست چرا باید عذاب وجدان داشته باشی؟ نمی‌دونستم باید چیکار کنم کاش یکی از اعضای خانواده‌ام کنارم بود. اشکم رو پس زدم گفتم: - بیا بریم شام بخوریم. سری تکون داد و سمت آشپزخونه رفتیم سردرد بدی گرفته بودم.
  15. پارت پانزده مسواک زدم و جلوی آینه نشستم. دنبال شونه می‌گشتم تا از کشو سومی پیدا کردم، برداشتم و موهام رو آروم شونه می‌کردم. سیاوش اومد داخل اتاق و همون‌طور که سمت سرویس می‌رفت گفت: - من فردا باید برم ایران یه مشکلی پیش اومده. برگشتم سمتش و گفتم: - اتفاقی برای بابام افتاده؟ پوزخندی زد و گفت: - مگه برات مهمه؟ عصبی شده بودم؛ اما خونسرد برگشتم سمت آینه جوابش رو ندادم. بعد از انجام دادن روتین پوستیم بلند شدم روی تخت دراز کشیدم. سیاوش اومد کنارم نشست و آروم گفت: - هر کاری داشتی به نوچه‌ها بگو، بیخود و بی‌جهت بیرون نرو. از دکترت هم وقت بگیر و چند جلسه تا من میام پیشش برو. پشتم و بهش کردم و چیزی نگفتم. کم- کم چشم‌هام گرم شد و خوابم برد.صبح با سردرد بدی بیدار شدم نگاهی به اطراف انداختم خبری ازش نبود پس رفته. رفتم آشپزخونه تا یه چیزایی درست کنم بخورم که با دیدن سرگرد روی صندلی ترسیده دو متر هوا پریدم. - تو اینجا چیکار می‌کنی؟! بلند شد و سمتم اومد آروم لب زد: - خواستم بیام خداحافظی کنم ازت. تعجب زده گفتم: - منظورت چیه؟ - باید برم ایران یه کار خیلی مهمی پیش اومده مراقب خودت باش. چیشده بود که همه داشتن بخاطر این کاره مهم می‌رفتن ایران؟ رو بهش گفتم: - سیاوش هم رفته ایران، میشه بهم بگی چه اتفاقی افتاده؟ سرگرد انگار دستپاچه شده بود؛ ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - بخاطر مأموریت هست، تو الکی خودت رو درگیر این مشکلات نکن. بعد گفتن این جمله طوری از دیدم خارج شد که بهت زده اطراف رو نگاه می‌کردم. *** یک هفته بعد داخل اتاق منتظر رمیصا بودم که با لبخند دلنشینی روی لبش وارد شد همون‌طور که سمت میزش می‌رفت گفت: - وای ساحل! خیلی خسته شدم ترافیک بود، ببخشید دیر کردم. خنده‌ی بلندی کردم و گفتم: - اولاً من که غریبه نیستم، دوماً چه‌قدر کم طاقت شدی تو. اومد روبه روی من نشست و گفت: - آره می‌بینی خیلی زود رنج شدم. سری تکون دادم و آروم لب زدم: - جواب آزمایش‌هام اومد؟ حس کردم با گفتن این جمله‌ام پَکر شد؛ اما به روی خودش نیاورد و گفت: - آره اومد، ببین یه چیز میگم اصلاً نگران نشو. کلافه از جام بلند شدم و گفتم: - عمل می‌خواد مگه نه؟ چیزی نگفت و اشک‌هام ریخت، بلند شد سمتم اومد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد نیاز داشتم به این آغوش گرم. بعد چند دقیقه از همدیگه جدا شدیم نشستیم کنار هم آروم ادامه داد: - عزیزم می‌دونم سخته همه چی؛ اما باید طاقت بیاری تو دختر قوی هستی. موهام رو زدم پشت گوشم و گفتم: - من نمی‌خوام جون کسی گرفته بشه بخاطر من. عصبی گفت: - ساحل چرا این‌جوری میگی؟ کی گفته جون کسی گرفته میشه؟ برگشتم سمتش و گفتم: - نکنه از هوا قراره برام قلب پیدا بشه؟ خب جون انسانی گرفته میشه. دستام رو گرفت آروم لب زد: - عزیز دلم ما کلی بیمار داریم که مریضی‌های بسیار سختی دارن، وقتی می‌بینن امیدی نیست تصمیم می‌گیرن تا اهدا عضو کنن. اشک‌هام و پس زدم و گفتم: - کاش مامانم کنارم بود. - دختر لوس. به لَهجه‌‌اش خنده‌ای کردم که حرصی گفت: - خودت رو مسخره کن.
  16. پارت چهارده - سیاوش می‌دونه ایرانی هستید؟ دستاش رو گذاشت رو میز و با حالت متفکرانه‌ای گفت: - پدرم اماراتی و مادرم ایرانیه؛ اما کسی از این موضوع جز خانواده‌ام خبر نداره. سری تکون دادم و گفتم: - من حدوداً یک ماهی هست سقط جنین داشتم. آروم ادامه داد: - همسرت خبر داره؟ - داستانش طولانی هست، الان نمی‌تونم بهتون بگم ممکنه شک کنه. از روی صندلی بلند شد و اومد روبه روی من نشست و گفت: - باشه من برات یه وقت می‌ذارم خودت تنها بیا امکانش هست؟ سرم رو به معنی مثبت تکون دادم و گفتم: - قلبم با دارو درمان میشه؟ یا حتماً باید اهدا کننده قلب پیدا کنم؟ کارت ویزیت خودش رو از روی میز برداشت گرفت سمتم و گفت: - زمان مشخص می‌کنه من باید یه سری آزمایش، روی تو انجام بدم بعداً دقیق نظرم رو بگم. تو فعلا شماره من رو داشته باش تا هماهنگ کنیم. کارت رو ازش گرفتم، بلند شدم و گفتم: - پس من میرم. - خدانگه‌دار گل. کیفم رو از روی مبل برداشتم و صمیمی دستش رو فشردم گفتم: - فعلا عزیزم. از اتاق اومدم بیرون که دیدم سیاوش روی صندلی انتظار نشسته بود، با دیدن من بلند شد و سمتم اومد. رو بهش گفتم: - می‌تونیم بریم. سری تکون داد و باهم از بیمارستان خارج شدیم. در واحد و باز کرد داخل رفتیم آروم گفت: - نمی‌خوای بگی چیشد؟ سمت اتاقم رفتم و در همون حین گفتم: - صبر کن لباس‌هام رو عوض کنم بیام. لباس‌ خواب ساتن بنفشم رو پوشیدم، رخت چرک‌ها رو تو سبد انداختم بیرون رفتم. رو کاناپه دراز کشیده بود با دیدن من نشست و گفت: - می‌شنوم. روبه روش نشستم و آروم لب زدم: - تصمیم گرفتم درمان بشم. نگاهی به چشم‌هاش انداختم برق خاصی داشت، یعنی واقعاً براش مهم هستم؟ با صداش دست از افکارم کشیدم: - خیلی‌خب، هیچی از این بهتر نمیشه که تو دوباره امیدت رو به زندگی به‌دست آوردی. سرم رو تکون دادم و گفتم: - می‌خوام شام برای خودم حاضر کنم تو هم می‌خوری؟ - آره می‌خورم. فردا وقتی برای دکوراسیون میان، به آدم‌ها خبر بده یه خدمتکار برای کارهای خونه بیارن. همون‌طور که سمت آشپزخونه می‌رفتم گفتم: - باشه ماکارونی رو حاضر کردم از آشپزخونه صداش زدم: - سیاوش شام حاضره بیا. از یخچال نوشابه رو در می‌آوردم که با صداش پشت سرم، ترسیده بالا پریدم و گفتم: - چرا مثل روح میای؟! خنده‌ی بلندی کرد و گفت: - از همون اول اینجا بودم، تو خیلی غرق کار کردن بودی. درسته موقع کار کردن از محیط اطراف غافل میشم اما تا این حد؟! آروم زمزمه کردم: - هرچی بیا بشین بخوریم. مشغول غذا خوردن بودیم که یهو گفت: - بین تو و پارسا چیه؟ تعجب زده نگاهش کردم منظورش چیه؟ نکنه چیزی فهمیده؟ آروم لب زدم: - سرگرد و میگی؟ نگاهی بهم کرد و لیوان نوشابه‌اش رو برداشت و گفت: - پارسا دیگه‌ایی هم مگه داریم؟ - نه خب؛ اما آخه بین من و سرگرد چی می‌تونه باشه؟ اون فقط به من کمک کرد و تا بیمارستان من رو برد همین. با تموم شدن غذاش بلند شد، ظرف‌ها رو داخل ماشین ظرفشویی گذاشت و گفت: - امیدوارم همین‌طور باشه. منم همون‌طور که از آشپزخونه بیرون می‌رفتم گفتم: - همین‌طور هستش.
  17. پارت سیزده نشستم توی ماشین و صداش زدم: - سیاوش نگاهی عمیق بهم انداخت و آروم لب زد: - جانم؟ سکوت کردم، جانم گفتنش لرزه به تنم انداخت. کلافه شده بودم انگار متوجه شده بود که به طور مرموزی حرف نمیزد. آروم گفتم: - من نمی‌خوام زندگی کنم. این رو چطور متوجه میشی؟ فرمون ماشین و محکم گرفته بود توی دستاش و حرف نمیزد که با فریادش ناخودآگاه چشم‌هام و روی هم فشار دادم: - ساحل بس کن گیر دادی نمی‌خوام- نمی‌خوام مگه دست تو هستش؟ یهو زد روی ترمز، پرت شدم جلو کم بود سرم به شیشه بخوره که من رو نگه داشت بلند ادامه داد: - چرا من رو درک نمی‌کنی؟ دوست دارم. مکث کوتاهی کرد و بلندتر داد زد: - دوست دارم تو این رو متوجه میشی؟ نگاهش می‌کردم آروم اشک‌هام سُر می‌خوردن، صورتم رو با دستاش نگه داشت و گفت: - ساحل به خدا نمی‌تونم از تویی که دنیامی بگذرم. تو گل منی دورت بگردم آخه مگه من بدون چشم‌های سبز تو می‌تونم نفس بکشم؟ سرم رو کشیدم کنار و گفتم: - بین من و تو چیزی نمونده. - چرا نمونده؟ بخاطر مرگ بچه‌امون؟ خب من و تو دوباره بچه میاریم. تعجب زده گفتم: - واقعا در این حد فکر هم کردی؟! - چرا نکنم؟ یهو دستگیره ماشین رو کشیدم پیاده شدم. نفس‌هام به شمارش افتاده بود، حالم خوب نبود. رو یه سکو که پیدا کرده بودم نشستم. با صداش برگشتم: - آروم که شدی بریم. حرفی نزدم. من واقعاً دلم می‌خواد زندگی کنم؟ کلی حرف تو ذهنم بود که خودم می‌ترسیدم از مرور کردنشون. رو به سیاوش گفتم: - چرا طلاقم نمیدی؟ عصبی گفت: - باز شروع نکن ما درباره‌اش صحبت کردیم. سریع گفتم: - نه صحبت نکردیم تو اجبار کردی. بلند شد و گفت: - سه دقیقه زمان داری، بعدش بیا بریم دیر شده. رفت و من موندم و سوال‌های تکراری نفس عمیقی کشیدم سمت ماشین رفتم و نشستم. آروم زمزمه کردم: - بریم. بدون تک کلمه صحبتی راه افتاد. اطراف رو نگاه می‌کردم که جلوی بیمارستان بزرگی نگه داشت. گفت: - پیاده شو. سری تکون دادم و پیاده شدم. بعد از پارک کردن ماشین سمتم اومد و گفت: - بریم. داخل اتاقی نشسته بودیم. دختری که جُثه کوچیکی داشت وارد شد سیاوش به احترامش بلند شد؛ اما من بی‌توجه نشسته بودم. با صداش برگشتم سمتش: ? Are you sick - مریض من شما هستید؟ اخم‌هام رو تو هم کشیدم و برگشتم سمت سیاوش و گفتم: - من نمی‌خوام درمان بشم. خواستم بلند بشم که دکتر رو به سیاوش گفت: .Please leave us alone - ما رو لطفاً تنها بذارید. سیاوش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. معذب شده بودم که رو به من گفت: - معرفی می‌کنی خودت رو؟ تعجب زده نگاهش می‌کردم که خندید و گفت: - چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟ آروم لب زدم: - شما ایرانی هستید؟ - بین خودمون بمونه. و دوباره زد زیر خنده. آروم گفتم: - چه‌قدر خوش خنده هستی. نگاهی به من انداخت و گفت: - این‌طور که متوجه شدم دوست نداری درمان بشی و از همسرت هم دل خوشی نداری، اگر می‌خوای می‌تونی با من صحبت کنی. به دلم نشسته بود شاید نیاز داشتم به این مکالمه آروم لب زدم: - میشه سیاوش متوجه حرفامون نشه؟ سری تکون داد و گفت: - البته، تو بیمار من هستی و رازت بین خودمون می‌مونه.
  18. پارت دوازده نمی‌دونم چقدر زمان برد تا به خودم بیام. خودکار و دفترم رو داخل یکی از کشوها پنهون کردم تا بتونم بعداً حفظ کنمش. با صدای بهت زده سیاوش برگشتم: - این در چرا این‌جوری شده؟! نگاهی بهش کردم و خونسرد گفتم: - خبر ندارم. عصبی گفت: - یعنی چی خبر نداری مگه میشه؟ بلندتر فریاد زدم: - نمی‌دونم از حموم که در اومدم، این‌جوری شده بود. آروم لب زد: - گوش‌های من مخملی هستش؟ نگاهی به گوش‌هاش کردم و خونسرد ادامه دادم: - نه نمی‌بینم مخملی باشه. در ضمن من رو آوردی کشور غریب تک و تنها ولم کردی رفتی. اصلا برای چی برگشتی؟ برگرد هر جهنمی که بودی. اومد سمتم یه قدم عقب رفتم، همین‌طور ادامه پیدا کرد تا من چسبیدم به دیوار. آروم زمزمه کرد: - تو حسودیت شده؟ متعجب زده گفتم: - چه ربطی داشت؟ این‌ها رو از کجا در میاری؟ در گوشم لب زد: - هر جهنمی بودم برگردم؟ عزیزم خب بگو دوست نداری بدون من باشی. عصبی ازش فاصله گرفتم و گفتم: - من مشکل قلبی دارم سیاوش، صبح بعد دوش گرفتن دردش بدتر شده بود تقلا می‌کردم، قرص می‌خوردم اثر نمی‌کرد. منظورم اینه من رو تنها می‌ذاری و میری فکر اینجاهاش رو بکن یا برگردونم پیش مادرم. دستاش رو مشت کرده بود رو به من غرید: - یک بار دیگه اسم مادرت رو بیاری لهت می‌کنم. ترسیده بودم عقب کشیدم که ادامه داد: - قلبت هم دکتر پیدا شده، دیگه تنهات نمی‌ذارم. نشستم روی مبل سرم رو بین دستام گرفتم، نمی‌خواستم زندگیم رو مدیون سیاوش باشم. گوشیش رو درآورد نمی‌دونم چه شماره‌ای گرفت نشست کنارم و مشغول صحبت کردن شد. - چند نفر و بفرست بیان بالا در واحدمون رو عوض کنن، راجب دکوراسیون خونه هم بفرستشون ساحل نظر میده فعلا. گوشی و قطع کرد و رو به من گفت: - در چجوری شکسته به من راستش رو بگو. آروم گفتم: - گفتم که خبر ندارم، من اومدم بیرون در شکسته بود. بلند شد و گفت: - خیلی‌خب، پس من برم دوربین ساختمون و چک کنم. رفت بیرون و من استرس گرفتم. اگه متوجه میشد چی؟ وای! بودن سرگرد اینجا هم لو بره من رو خیلی تحت فشار می‌ذاره. نوچه‌هاش اومدن در نو بستن جای قبلی یکیشون رو به من گفت: - خانم فردا طراح و میارم تا شما دکوراسیون خونه رو تغییر بدید. سری تکون دادم بعد از رفتنشون بلند شدم خونه رو قدم می‌زدم خیلی ترسیده بودم. با اومدن سیاوش سمتش رفتم و گفتم: - پیدا کردی؟ اخم‌هاش رو تو هم کشید من رو نگاه کرد ادامه داد: - دوربین‌ها امروز از کار افتادن. خدایا شکرت توی دلم شادی عجیبی به پا شده بود. یعنی سرگرد این‌کار و کرده؟ لبخندی زدم سیاوش رو به من گفت: - حاضر شو می‌خوام ببرمت با دکترت آشنات کنم. سریع گفتم: - من که گفتم نمی‌خوام. عصبی رو به من گفت: - حرفم و تکرار نکنم. ناچار رفتم اتاق تا حاضر بشم. میکاپ نکردم چون اصلا حوصله نداشتم، یه مرطوب کننده به صورتم زدم و اَبروهام رو مرتب کردم. کت و شلوار سفیدم که با نگین‌های خوش‌رنگی تزئین شده بود رو پوشیدم، با یه روسری کوچیک سفید موهام رو کاملاً پوشوندم در آخر کیف و کفش شیری رنگم رو هم پوشیدم رفتم بیرون، تو ماشین نشسته بود سمتش رفتم.
  19. پارت یازده همون‌طور نشسته بودم نگاهی به اطراف انداختم ساعت سه صبح و نشون می‌داد. وحشت زده از جام بلند شدم، یعنی من این همه مدت به یه جا خیره شده بودم؟ خوابم نمی‌اومد؛ اما چرا سیاوش خونه نیومده بود؟ دلشوره عجیبی داشتم برای رهایی از همشون بلند شدم باید خودم رو سرگرم می‌کردم. چمدون‌ها رو بردم سمت یکی از اتاق‌ها وارد شدم بعد چیدن لباس‌های خودم و سیاوش راهی حموم شدم. «پارسا» نگاهی به اطراف انداختم و رو به دلاوری گفتم: - خوبه، حداقل برای یه مدت موندن جواب میده. دلاوری گفت: - قربان، چرا یهویی تصمیم گرفتید بیایم امارات؟ یاد دیشب افتادم که بعد متوجه شدن وضعیت ساحل، با سرهنگ هماهنگ کردم من و اینجا بفرسته. آروم زمزمه کردم: - بخاطر سیاوش کمالی، هر طور شده باشه باید گیرش بندازم. دلاوری چیزی نگفت و سمت اتاق خودش رفت. نشستم رو کاناپه، من واقعاً چرا اومدم اینجا؟ سرهنگ گفت بمون؛ اما من باید می‌اومدم دلیلش رو خودم هم نمی‌دونم. حس می‌کردم عملیات اینجا قراره انجام بشه و این برای ساحل هم خطرناک بود. وسیله‌هام رو چیدم رو میز مشغول انجام دادن کارهام شدم. شنود فعال شد سریع ارتباط و برقرار کردم و آروم لب زدم: - بله؟ سکوت بود و خبری از ساحل نشد، نگران شده بودم عصبی از جام بلند شدم که صداش و شنیدم: - سرگرد؟ سریع نشستم و آروم زمزمه کردم: - چرا جوابم رو دیر میدی؟ صدای ضعیفش و به زور شنیدم: - قل... قلبم درد می... سکوت مطلق بود و جوابی نمی‌اومد. کلافه تند تند صداش زدم؛ اما جواب نمی‌داد بلند شدم با پوشیدن کتم از خونه زدم بیرون. ردیاب نشون داد که کجاست پس سریع‌تر تاکسی گرفتم و خودم رو رسوندم. «ساحل» هر چه‌قدر قرص خوردم اثر نمی‌کرد، نفسم در نمیومد ترسیده بودم سیاوش هم نبود. سرگرد هم کاری از دستش بر نمیومد پس اشتباه بود کارم نباید نگرانش می‌کردم. تند- تند نفس می‌کشیدم؛ ولی فایده نداشت. در با صدای وحشتناکی از جا در اومد ترسیده خودم رو عقب کشیدم، با دیدن سرگرد که نگران اومد سمتم آروم‌تر شدم اصلا متوجه نشدم کی تونستم منظم نفس بکشم. کنارم نشست و گفت: - خوبی؟ می‌تونی نفس بکشی؟ سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ نگاهی به چشم‌هام انداخت و ادامه داد: - صبح زود اومدم. دیشب بعد حرفات نتونستم طاقت بیارم با سرهنگ هماهنگ کردم من از اینجا به کارها رسیدگی کنم، نمی‌خواستم مأمور دیگه‌ایی بفرستن خودم باشم خیالم راحته. سریع گفتم: - چرا؟ متعجب زده گفت: - چی چرا؟ - چرا می‌خوای کنارم باشی؟ آروم گفت: - کنار تو هم نه، به احتمال زیاد سیاوش معامله رو اینجا انجام بده. آروم لب زدم: - تو بخاطر احتمال هیچ‌وقت همچین کاری نمی‌کنی سرگرد. کلافه پاشد و گفت: - شماره‌ام و یه جا یادداشت کن. - چرا؟ عصبی گفت: - چون این‌جور مواقع بتونی به من دسترسی پیدا کنی، شنود ممکنه لو بره. ادامه دادم: - باشه. - زودتر تا سیاوش نیومده باید برم. بلند شدم دفتر و خودکارم رو دادم دستش، بعد نوشتن سریع رفت بیرون و من شوکه به جای خالیش نگاه می‌کردم
  20. پارت ده بعد از فرود اومدن هواپیما، بی‌توجه به سیاوش وسیله‌هام رو گرفتم و سمت خروجی رفتم خودش و به من رسوند و گفت: - صبر کن برم ماشینم رو بیارم. سری تکون دادم. حدود پنج مین بعد با ماشین جلو پام ترمز زد و با حالت مسخره‌ایی گفت: - بپر بالا خوشگل خانم. سوار شدم و چیزی نگفتم. چند دقیقه گذشته بود که رو به من گفت: - نمی‌خوای بپرسی کجا میریم؟ آروم لب زدم: - برام مهم نیست. سکوت بینمون رو نه من می‌خواستم از بین ببرم نه سیاوش. جلوی ساختمون بزرگی نگه داشت و گفت: - پیاده شو رسیدیم. پیاده شدم و آروم باهاش هم‌قدم شدم. سوار آسانسور شدیم طبقه هفت و زد رو به من گفت: - فکر رفتن به ایران و از سرت بنداز بیرون. بهت زده نگاهش کردم چی می‌گفت؟ یعنی چی؟ پاهام سست شد سرم گیج رفت داشتم می‌افتادم که من و گرفت، سریع پسش زدم و گفتم: - سیاوش چی میگی تو؟ بی‌رحمانه جملات رو به زبونش می‌آورد و با هرکلمه من داغون‌تر شدم. - چیه؟ فکر کردی برمی‌گردونمت تا راحت‌تر با دشمن من بشینی واسه من نقشه بکشی؟ نه ساحل اشتباه نکن. تو همسر منی و وظیفه‌اته هر کجا من هستم تو هم اونجا باشی. آسانسور ایستاد و خارج شدیم همون‌طور که سمت واحدمون حرکت می‌کرد پشتش راه افتادم و تند تند می‌گفتم: - سیاوش لطفاً با من این‌کار و نکن. من نمی‌تونم اینجا بمونم زندگی کردن برام سخت میشه، بذار آخرهای عمرم کنار مادرم باشم. در و باز کرد و چمدون‌ها رو داخل برد. جلوی در ایستاد رو به من گفت: - کی گفته تو قراره بمیری؟ آوردمت اینجا تا بهترین دکترها رو برات بیارم. من رو تقریباً پرت کرد خونه و با تشر گفت: - دیگه نمی‌خوام با سرگرد و سرهنگ در ارتباط باشی. در و قفل کرد رفت. همون‌طور افتادم زمین من چیکار کنم؟ تنها تو کشوری که هیچ‌جاش رو نمی‌شناسم چه غلطی کنم آخه؟ با دوری مامان چیکار کنم؟ بیتابی کردنش یادم میومد بدتر میشدم. اشک‌هام رو پس زدم خونه تقریباً بزرگ بود توجه‌ایی نکردم سریع شنود و فعال کردم نمی‌دونم چرا؛ اما حس می‌کردم تنها چاره‌ام سرگرد هست. با ترس تند تند صداش زدم: - پارسا؟ پارسا؟ جوابی نشنیدم حالم بد شده بود وای خدا دارم روانی میشم. داشتم مانتوم رو در می‌آوردم که صداش و شنیدم: - بله؟ سریع گفتم: - سرگرد من و نمی‌خواد بیاره ایران. با گفتن این جمله صدای هق- هقم بلند شد سریع گفت: - منظورت چیه؟ گریه نکن. زمزمه کردم: - بهم میگه قرار نیست بمیرم بهترین دکترها رو برام می‌خواد بیاره. میگه فکر رفتن به ایران و از سرت بنداز بیرون هر کجا شوهرت هست تو هم باید اونجا باشی. سرگرد گفت: - خیلی‌خب، گریه نکن درستش می‌کنم. صدای هق- هقم بیشتر شده بود آروم زمزمه کرد: - حالت بد میشه تنهایی قلبت درد می‌گیره نمی‌تونی کاری کنی. قرص‌هات همراهته؟ از اینکه نگران حالم بود بین گریه لبخند زدم و گفتم: - آره همراهم دارمشون، گریه نمی‌کنم فقط توروخدا من رو نجات بده از دست سیاوش. - باشه، کاری نداری؟ سریع گفتم: - یه خواهش دارم ازت. - بله؟ باید مامانم رو از نگرانی در می‌آوردم. گفتم: - میشه به مادرم خبر بدی که تو چه وضعیتی هستم؟ بهش حتماً بگو که تو کمکم می‌کنی فکر نکنه تنها دارم مجادله می‌کنم. آروم گفت: - باشه مراقبت کن، حواست باشه شنود و ردیاب لو نره تنها راه ارتباطی‌ ما هست. - باشه. شنود و غیرفعال کردم.
  21. پارت نه صدای ساحل بود که عاجزانه گفت: - یعنی چی که باید بریم امارات؟ سیاوش با تشر بهش گفت: - همین که گفتم میریم. - من نمیام. سریع پچ زدم: - قبول کن به نفعته، ممکنه بتونی مدرک جمع کنی. سکوت کرده بود که سیاوش گفت: - چت شد؟ زبونت رو موش خورد؟ ساحل که تا اون‌موقع سکوت کرده بود آروم لب زد: - راجبش فکر می‌کنم. - پس قبول کردی. ساحل تند گفت: - من گفتم قبول کردم؟ - آره جوجه. صدای بسته شدن در اومد که ساحل گفت: - من میترسم برم. آروم لب زدم: - چرا؟ - سیاوش خیلی خطرناکه. دلم براش سوخت اما مجبور بود به تحمل کردن و ساختن. زمزمه کردم: - اون شوهرته این همه مدت ساختی اینم روش. با ناله ادامه داد: - آخه نمی‌دونستم چقدر عوضی هست. - اما الان باید برای رهایی تلاش کنی. چیزی نگفت و بعد چند مین شنود غیرفعال شد. کلافه دستی به صورتم کشیدم نه نمیشه، باید چند نفر و بفرستم اونجا مراقبش باشن. بلند شدم باید با سرهنگ هماهنگ کنم، بهترین موقعیت بود تا سر از کارای سیاوش در بیاریم. «ساحل» امروز قرار بود بریم امارات بلیط‌ها برای سه بعدازظهر بود. دلشوره عجیبی داشتم بعد آماده کردن چمدون‌ها، حاضر شدم رفتم پایین دنبال سیاوش بودم صداش زدم: - سیاوش؟ از سالن اصلی صداش رو شنیدم: - بله؟ رفتم سمت سالن و گفتم: - من میرم با مامانم خداحافظی کنم. نگاهی به من انداخت و سری تکون داد. از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم. زنگ در خونه رو زدم بعد چند مین صدای مامان رو شنیدم: - بله؟ - منم مامان جان. با ذوق ادامه داد: - ساحل جان تویی قربونت برم من، بیا داخل. در و باز کرد رفتم تو، مامان اومد جلوی در استقبال من در آغوش گرفتمش و بوسه‌ایی به گونه‌اش زدم. با خنده گفتم: - رعنا جون چه خبرا؟ مامان سر خوش خندید. - بیا بریم داخل، سرما می‌خوری هوا سرده. - چشم. نشسته بودم رو مبل که مامان خواست بره آشپزخونه اجازه ندادم. - باید برم عجله دارم. - عه وا چرا مادر؟ نگاهی به چشماش انداختم و زمزمه کردم: - اومدم خداحافظی. - کجا میری مگه؟ مکث کوتاهی کردم و گفتم: - با سیاوش یه مدت کوتاه می‌خوایم بریم امارات. مامان با نگرانی که تو صداش بود گفت: - ساحل، نرو دخترم من نگرانتم. اشک‌هاش چکید که با ناراحتی گفتم: - عه مامان؟ چرا گریه می‌کنی؟ اصلاً بهت قول میدم هر روز زنگت بزنم باشه؟ مامان اشک‌هاش رو پس زد و سریع گفت: - قول؟ به این رفتار بچگانه‌اش از ته دل خندیدم. - چشم دورت بگردم من. بعد کلی صحبت کردن مامان بالاخره راضی شد اجازه بده. رو به مامان گفتم: - من باید برم دیرم شده. - باشه مراقبت کن گلم حتما بهم خبر بده، سپردمت امانت به خدا. بغلش کردم و بعد خداحافظی از خونه اومدم بیرون
  22. پارت هشت تا در اصلی عمارت کلی مانع رد کردیم؛ اما جلو‌ی در کلی بادیگارد بود که نمیشد رد شد. برگشتم سمت سرگرد گفتم: - چیکار کنیم؟ به پنجره‌ی کوچیکی کنار دیوار اشاره کرد و گفت: - برای آشپزخونه‌ هستش از اینجا می‌تونیم بریم داخل. - باشه. خوشبختانه پنجره باز بود وارد که شدیم صدای قدم پا رو شنیدم. رو به سرگرد زمزمه کردم: - یکی داره میاد. نگاهی به اطراف کرد و گفت: - بیا اینجا. پشت میز قایم شدیم بعد چند مین خبری که نشد آروم اومدیم بیرون. داخل خونه خبری نبود از طبقه‌ی بالا صدا میومد. رو به سرگرد گفتم: - بیا بریم بالا انگار اونجا خبرایی هست. سری تکون داد و گفت: - باشه پله‌ها رو بالا رفتیم در یکی از اتاق‌ها باز بود من و سرگرد نزدیک‌تر شدیم تا صداها رو واضح بشنویم، یه میز بود که یه سری آدم دورش جمع شده بودند. رو به سرگرد گفتم: - حواست باشه دیده نشی. نگاهی بهم کرد و پچ زد: - یکی باید به خودت بگه. خواستم جوابش رو بدم که با صدای سیاوش سکوت کردم. - رأی‌گیری می‌کنیم، هر کی بیشترین رأی و آورد جنس‌ها رو ماه بعد اون ردیف می‌کنه. همه آدم‌هایی که نشسته بودن موافقتشون رو اعلام کردن بعد رأی‌گیری، قرار شد سیاوش جابجایی جنس‌ها رو به عهده بگیره. سیاوش که از این موضوع خوشحال بود سرخوش خندید و گفت: - نیاز به این چیزا نبود، من که گفتم خودم انجام میدم. با بلند شدن سیاوش برگشتم سمت سرگرد دیدم داره فیلم میگیره، ایول من اصلاً حواسم نبود. از دیوار پریدم پایین رو به سرگرد گفتم: - من میرم خونه، قبل از سیاوش باید برسم. سری تکون داد و ادامه داد: - باشه. نگاهی به چشماش انداختم و گفتم: - فیلم‌ها رو برای منم بفرست. - خیلی‌خب، حواست باشه کسی نبینه. - نگران نباش رمز دارم. - مراقبت کن، فعلا. قبل سیاوش خودم رو رسوندم خونه. رفتم بالا اتاقم، لباس‌هام رو با یه دست لباس راحتی عوض کردم. نشستم جلو آینه شروع کردم به شونه کردن موهام. با صدای سیاوش برگشتم. - برات ببافم؟ سریع بلند شدم شونه رو سر جاش گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. زمزمه کردم: - نیازی نیست خوابم میاد. اومد کنارم نشست آروم لب زد: - تا کی می‌خوای از من فرار کنی؟ چیزی نگفتم و پشت بهش دراز کشیدم سعی کردم بخوابم. «پارسا» رو به سرهنگ گفتم: - قربان این‌طور که معلومه مأموریت سختی پیش رو داریم. - آره مرادی، سیاوش خیلی کار بلده. با یادآوری دیروز لبخند محوی زدم و گفتم: - من آمادگی‌های لازم رو شروع می‌کنم تا یک ماه دیگه بتونیم بدون مشکلی از پسش بر بیایم. - خیلی‌خب، میتونی بری. احترام نظامی گذاشتم و رفتم اتاق خودم. داشتم پرونده‌ها رو بررسی می‌کردم متوجه شدم ساحل شنود و فعال کرده!
×
×
  • اضافه کردن...