پارت دوم
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- مثل همیشه. مدیرمون گفت بعد از عید تعطیل میکنند که هم برای امتحانها بخونیم هم برای کنکور.
مامان لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
- خوبه!
مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- چی شده؟!
مامان نیم نگاهی بهم انداخت و همینطور که کتابش رو بر میداشت گفت:
- آخر هفته خواستگار داری.
شوکه نگاهش کردم که ادامه داد:
- چیه؟
با نگاهی پر از شوک نگاهش کردم و گفتم:
- قرارمون این نبود. مگه نگفته بودی تا زمانی که نخوام کسی رو راه نمیدی؟
مامان بی خیال شونهای بالا انداخت و گفت:
- این قضیهاش فرق داره. بابای پسره کلی اصرار داره بیان. قرار شده یکی دو جلسه رفت و آمد کنیم اگر خواستی بله بدی نخواستی هم که هیچ.
طلبکارانه گفتم:
- چه فرقی داره؟ اصن چرا تا گفتم بعد عید کلاس نمیرم خوشحال شدی؟
مامان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
- فرقش رو بعدا که دیدیش میفهمی. خوشحال شدم چون اگر جوابت مثبت باشه و همه چیز خوب پیش بره اون زمان بهترین فرصته که بشناسیش. مدرسه هم که نمیری گیر بدن بهت.
با دلخوری گفتم:
- من که میدونم کار خودت رو میکنی ولی جواب من از همین الان منفیه. من نمیخوام از الان ذهنم درگیر شه.
مامان بی خیال شونهای بالا انداخت و مشغول کتابش شد؛ منم حرصی از حرف مامان و بیخیالی اون به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم، پشت در نشستم و هق زدم. دلم نمیخواست شوهر کنم و درسم برام مهم بود اما...
به جای حرص خوردن و گریه تصمیم گرفتم که هرجور شده این خواستگار رو بپرونم حالا با هر روشی که میشه. یه لبخند عمیق زدم و کتابهام رو جلوم گذاشتم و مشغول درس خوندن و تست زدن شدم.
حدود ده شب بود که با صدای قار و قور شکمم از جام بلند شدم. ابی به دست و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم تا شام بخورم. انقدر خسته بودم که چشمهام پف کرده بود و بی رمق بودم. بی هیچ حرفی پشت میز نشستم و اکرم خانم غذام رو جلوم گذاشت؛ تشکری کردم و مشغول خوردن شدم که مامان توی چهارچوب در ایستاد و نگاهم کرد.
همینطور که لقمهام رو قورت دادم و با تعجب سر تکون دادم. مامان اومد روی صندلی رو به روم نشست و گفت:
- چی شده؟
با صدایی که ناراحتی ازش پیدا بود گفتم:
- شما نمیدونی؟
مامان دستش رو روی دستم گذاشتم و گفت:
- دخترم ما خلاف میل تو عمل نمیکنیم. اینم که من گفتم بهت واسه اینه که از بس گفتن گفتیم یه چند باری بیان اگه خوشت اومد که بعد از کنکور کارها رو جلو ببریم اگه هم خوشت نیومد که هیچ.