رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nsr

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط nsr

  1. nsr

    زندگی بدون چی نمیشه !؟

    بوی عود...
  2. همه چیز در زمان خودش اتفاق میوفته... توکل کن!
  3. nsr

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هما
  4. nsr

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    دختر سکوت یا شلوغی؟
  5. nsr

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هلیا
  6.  

    بخونید، لذت ببرید، نقد کنید!

  7. حقیقتا وقتی برای حوصله سر رفتن ندارم ولی اگر تایم زیاد بیارم، ترجیح میدم کتاب بخونم یا قدم بزنم
  8. nsr

    رمان فرود | nsr کاربر انجمن نودهشتیا

    با چند قدم خود را به ورودی کوچه ی تنگ رساند و روی موتور پرید. در کسری از ثانیه صدای گاز موتور سکوت کوچه را شکست و ناپدید شد. وصف حالم را کسی نمی‌دانست. دختری که تمام تلاشش را در این ۸ سال کرده بود که دردانه خانه به راه بد کشیده نشود، حالا او را در منجلاب فساد و تباهی میدید. سعید به هر ریسمان پوسیده و نپوسیده ای چنگ میزد و خود و خانواده کوچکش را به دره می‌کشاند. تنم را از زمین جدا کردم و لنگان لنگان خود را به خانه کشیدم. دست به دیوار نشسته ام، حالم را فریاد می‌زد. سعید؟ او سعید بود یا کاخ رویاهایم که یکباره بر سرم فرو آمده بودند؟ در خانه را باز کردم، بی مهابا خود را داخل خانه انداختم و همان کنار در نشستم. بغض های باز نشده ام را فرو دادم و از لا به لای وسایل داخل کیفم، موبایل را بیرون کشیدم. شماره سعید را گرفتم. بوق اول، بوق دوم، بوق سوم... نه! انگار قصد پاسخ دادن نداشت. با دستان لرزان پیام را برایش تایپ کردم. _ داداش کوچولو! برگرد. برگرد تا دیر نشده... چند دقیقه ای از ارسال پیام نگذشته بود که پیامی آمد. _ دیره! بهار برای برگشت خیلی دیره! صدای قهقهه مان از در و دیوار خانه جدا نمیشد. انگار قرار بود یک چیزهایی برای همیشه در ذهن بماند و خاطره شود. بماند تا جانمان را آرام آرام در خود حل کند! *** _ آقای محترم! یعنی چی نادرخان نیست؟ چند روزه من میام هی شما منو دست به سر میکنی؟ صدایم را بالا تر بردم. _ نادرخان! من که میدونم اینجایی! ولی این رسمش نبود. عقب گرد کردم و از مبل فروشی نادرخان بیرون آمدم.
  9. nsr

    رمان فرود | nsr کاربر انجمن نودهشتیا

    بی حسی را در جز جز بدنم حس می‌کردم. آرام اما پر تحکم گفت: _ راه بیوفت! توان راه رفتن نداشتم. هر لحظه احتمال سقوطم بود! من به این اضطراب ها عادت نداشتم... نازک نارنجی بودم و دختر خانه! تیزی از پالتو نازکم رد شده بود و نوکش کمرم را خراش داد. کمی بلند تر گفت: _ راه میری یا راه ببرمت؟ آب دهانم را قورت دادم. چند قدمی هنوز نرفته بودیم که ناگهان با شدت مرا در کوچه باریک فرعی و خلوت تری هل داد. پایم پیچ خورد، تلو تلو خوران چند قدم رفتم و نقش بر زمین شدم. کوچه اصلی خلوت بود، چه برسد به این کوچه ۱ متری که در آن کلاغ هم پر نمیزد! دردی در پایم پیچید. نگاهم از پایش بالا آمد و به صورتش رسید. ماسک مشکی بیشتر صورتش را پوشانده بود اما موهای پرکلاغی‌اش ندای جوانی اش را می‌رساندند. از ابروی شکسته و بازوهایش، نفسم رفت. به آنی خودش را به من رساند، یقه لباسم را از زیر روسری کشید و به زور مرا بلند کرد. محکم تنم را به دیوار پشتم کوباند و تیزی را روی گونه ام گرفت. چشمانم پر و خالی می‌شد. لبان خشکم به دنبال اکسیژن برهم می‌خوردند. تردید نداشتم که از فیوضات سعید نشات می‌گیرد! انتظار برخورد ملایم تری داشتم، در حد یک کیف قاپی یا ترساندن با موتور... اما کار بیخ دار بود! چشمانش را درشت کرد و لب زد: _ ببین، به اون داداش ناکست بگو هر گورستونی بره از گور میکشمش بیرون! شده ابجیشو کفن کنم تا از گورش سر در بیاره، میکنم! تیزی گونه ام را لمس کرده بود و خون باریکی از صورتم به راه افتاده بود. شمرده گفت: _ نبینم از این جریان به اقا پلیسه چیزی بگی که حسابت با خود اقا صفدره! یهو دیدی همون جلوی کلانتری شکمت سفره شده، نگی چرا! ضربه ای به شکم بی نوایم روانه کرد و با شدت مرا رها کرد. پاهایم بی جان بودند، تحمل تن رنجورم را نداشتند... روی زمین پخش شدم، ریه ام باز شد و از شدت شوک به سرفه افتادم. به سمت خروجی کوچه فرعی چند قدمی رفت. صدای سرفه ام را که شنید برگشت.‌ دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت: _ هُش! آروم تر... مثل اینکه نشنفتی چی گفتم! قدمی به سمت تن بیحالم برداشت. _ به سعید بگو تا ۴۸ ساعت دیگه بیشتر فرصت نداره. با صدایی که از ته چاه در می آمد، لب زدم: _ چیکار کرده سعید که اینجوری دنبالشین؟ بگین شاید بتونم یه کاری کنم. صورتش جمع شد. _ تو بتونی کار رو در بیاری؟ زکی! برو به همون داداش جونت بگو، دفعه بعد با ‌کلت میام سراغ آبجیش نه با چاقو کندم!
  10. nsr

    رمان فرود | nsr کاربر انجمن نودهشتیا

    سعید دستش را به دیوار گرفت، آب را نخورده آرام ایستاد و به سمت اتاق رفت. دستش که به دستگیره رسید، بدون اینکه برگردد با صدای خراشیده گفت: _ این چند روز مواظب خودت باش! زیاد بیرون نرو چشمانم پر شده بود از مظلومیت نگاهش... نفس عمیقی کشیدم، ایستادم و به سمت آشپزخانه رفتم. چند ساعتی بود که با غذا درست کردن، خود را مشغول کرده بودم. مگر غذا درست کردن برای دو نفر چقدر زمان میخواست؟ اما من غرق دنیایم بودم. صدای در حیاط را که شنیدم، با دو خودم را به حیاط رساندم. روی پله حیاط بودم که صدای موتور را شنیدم و سعیدی که رفته بود! نمیخواستم برود، اگر رفتن برای من خطرناک بود که برای او کشنده بود! این چه کاری است که با روان من می‌کند پسر ته تغاری خانه‌ی لیلا خانم...؟ نفس زنان به آشپزخانه برگشتم. ظرف های سینک رو شستم و کمی غذا کشیدم. روی صندلی کنار اپن نشستم و آرام آرام نان را مک زدم. نه! نمیشد. دیگر از این بدتر که امکان نداشت! باید میرفتم و سراغ سعید و کارهایش را از نادرخان می‌گرفتم. غذا را دست نخورده رها کردم و مانتویی تنم کردم و از خانه خارج شدم. قدم هایم کشش نداشت و سرعتم کم. کوچه ساعت ۳ ظهر خلوت بود. آفتاب که به سرم خورد و کوچه خلوت را که دیدم، به اوج حماقتم پی بردم. صدای کشیده شدن پایی را پشت سرهم می‌شنیدم. کیفم را بغل کردم و هر چه سرعت در توان داشتم، قصد فرار کردم. _ ۱،۲،۳! ۳ در زبانم کامل نچرخید بود که تیزی را روی تیغه کمرم حس کردم. نفسم بند رفته و به خر خر افتاده بودم!
  11. کشیده‌ایم در آغوش آرزویِ تو را

  12. و من از گوشه چشمانت چکیدم و متولد شدم!

  13. nsr

    هپ با ضریب ۵

    437
  14. nsr

    هپ با ضریب ۵

    هپ
  15. nsr

    رمان فرود | nsr کاربر انجمن نودهشتیا

    صدای جر و بحث سرم را به بند کشیده بود. به دیوار کنار در تکیه داده و گوش‌هایم را گرفته بودم و دانه های اشک از چشم‌هایم روی موزائیک خانه فرود می‌آمد. صدای ناله سعید که بلند شد، زیر پایم خالی شد و دو زانو نشستم؛ این روزهای تیره، تمام شدنی نبودند! شانه‌هایم گویی خاطراتش را با خود هر روز حمل‌ می‌کردند که آنگونه شکسته شده بودند. کنار دیوار مانند جنین خود را بغل گرفتم. صدا برایم کم کم محو شد و پلک‌هایم قصد فرار از مهلکه را کردند. *** دستی رو شانه‌هایم به حرکت در آمد، پلک‌های خسته‌ام را باز کردم و چند بار بر هم زدم تا تصویر محو مقابلم را ببینم. سعید با نگاهی تکیده بالای سرم نشسته و به من چشم دوخته بود. لبانش چاک خورده و خون بینی‌اش در لا به لای ریش‌های مردانه‌اش گم شده بود. آب دهانم را به سختی فرو فرستادم و بغض کرده لب باز کردم: _ سعید! کِی تموم میشه؟ سعید که از حالم مطمئن شده بود، تکیه‌اش را به دیوار داد و خیره شد به تابلوی کوچک نقاشی بچگی‌مان! نفس عمیقی کشید که چند باره به سرفه افتاد. بدنم هنوز کوفته شده بود، آرام ایستادم و به آشپزخانه کوچک‌مان رفتم. هنوز بوی نم، در آشپزخانه پیچیده بود؛ هر چند سعید بعداز تذکرهای چند باره‌ام می‌گفت، مشکل نم را حل کرده! لیوانی را از سبد برداشتم و با شیر آب پر کردم. قرصش را از لیوان برداشتم و بعداز چند قدم، کنارش دوز زانو نشستم. - بخور جانِ بهار! ریه‌ات داره اوضاعش وخیم‌تر میشه. پوزخندی کنار لبش سبز شد. با صدای گرفته‌ای آرام گفت: - همه چیز وخیمه! ریه من بماند. نگاه سر خورده‌ام جز جز صورتش را بررسی می‌کرد. واقعا این سعید بود؟ همان سعید پر انگیزه؟ باورش سخت بود. راستش اصلا اسمم را دوست نداشتم. دفتر زندگی من خزان زده بود و بهاری نداشت. تازگی و طراوتش مانند نسیمی زودگذری بود که گذشت و تمام شد! پاییز، سردی و دوری‌اش، سختی و حسرتش بیشتر به من می‌آمد تا بهار. بهار زندگی من خیلی وقت بود که غزل خداحافظی را خوانده بود.
  16. nsr

    رمان فرود | nsr کاربر انجمن نودهشتیا

    عنوان: فرود نویسنده: nsr ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: ویراستار: @marzii79
  17. nsr

    هپ با ضریب ۵

    هپ
  18. _ من حوای تو بودم اما تو تمام من بودی... تو به جز گذشتن راهی برام باقی نذاشتی.
  19. nsr

    هپ با ضریب ۵

    ۳۴۶
×
×
  • اضافه کردن...