به نام نویسنده ی سرنوشتم.
رمان: دوست دارم دختر عمو
به قلم : فرشته وفایی .
ژانر: عاشقانه ، طنز ، کمدی .
مقدمه: عشق چیست؟! آیا علاقه ی دیگران به توست؟! آیا از درون خواستن دستان معشوقت است؟! گاهی نه چشمانت میبیند و نه گوش هایت میشنود.. آن چنان عشق در قلب زنده میگردد و همانا شروع داستان تو اینجاست.
خلاصه: داستان درباره ی فرشته دختری که یه برنامه نصب میکنه که میتونه با بقیه تو کشور حرف بزنه و در این حین پسرعموش انگلیس و ...
پارت ۱:
- فرشته ! اینو برنامه رو بگیر خیلی خفنه !!
+ چی هست ؟ حالا
- میتونی با بیرون کشور با هرکس حرف بزنی!!
یدونه زدم پس کلش و گفتم:
+ به جای این حرفا دو کلوم درس بخونی چیزیت نمیشه !
- ایشش ! حالا خواستم بهت لطف کنم یه کار کنم از سینگلی دربیای!!
+ آتناااا!!!
- باشه بابا !
داشتیم همین طوری کلکل میکردیم که معلم تاریخ اومد و غرق کتابا شدم ...
زنگ تفریح شد ؛ دست آتنا رو گرفتم و باهم سمت بوفه رفتیم و دو تا ساندویچ و نوشابه خریدیم و یه گوشه نشستیم و باهم مشغول خوردن شدیم ؛
+ میگم آتنا !؟
- هن؟
+ این برنامهه اینترنتیه؟
- yes
+ حیف نتم که میخواد حروم شه!!
چشم غره ای رفت و دیگه حرفی بینمون دروبدل نشد..
رفتیم کلاس بعدیو دیگه و به مدرسه ی امروز پایان دادیم ..
* * * * * * * *
رفتم خونه و یه سلام خیلی بلند دادم و گفتم:
+ سلاممممم!! اهالی خونه !
مامان کفگیر به دست اومد و با اخم گفت :
۰ ساکت باش ؛ بابات خوابه!
جلوی دهنم رو گرفتم و سری تکون دادم و پا انگشتی و اروم اروم سمت اتاقم رفتم .
لباسام رو عوض کردم و رفتم آشپزخونه و گفتم :
+ غذا چی داریم مامی؟
- قرمه سبزی!
+ ای جانم!
یه پیاز برا خودم پوست کندم و با هر لقمه ای که میخوردم یه پیاز تو دهنم میزاشتم ؛ انقد گشنم بود که حس کردم میتونم یه قابلمه غذا رو بخورم؛
بعد از خوردن دستی رو شکمم کشیدم و گفتم:
+آخیشش! گشنم بودا! تنکیو ور ماچ مامی!
مامان سری به نشونه ی تاسف تکون داد منم یه لیوان دوغ خوردم که هرچی خوردم رو بشوره ببره!
بعد از خوردن رفتم توی اتاقم و خودمو پرت کردم روی تختم ؛ اول نگاهی به برنامه ی هفتگیم انداختم ؛ آخیش! فردا درس خاصی نداریم .
گوشیمو برداشتم و روشنش کردم ؛ رفتم تو گوگل و برنامه ای که آتنا گفته بود رو جستجو کردم .!
روی گوشیم نصبش کردم و رفتم داخل برنامه که حساب گوگل میخواست؛
حساب گوگلم رو زدم و وارد برنامه شدم ، اومایگاد!
همه ی گروهای خارجی رو داشت؛
یکی از گروها که برای لندن انگلیس بود توجهم رو جلب کرد ؛ چون بعضی ها پیامهای زبان فارسی هم میدادن!
یاد پسرعموم افتادم؛ رامین، تنها خاطراتی که باهاش دارم فقط بچگیشه!! بعد از چند سال بورسیه قبول شد و رفت انگلیس.
ناظر: @FAR_AX