رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سارابـهار

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    209
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

سارابـهار آخرین بار در روز اسفند 5 2025 برنده شده

سارابـهار یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

7 دنبال کننده

درباره سارابـهار

  • تاریخ تولد 03/23/2001

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,152 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سارابـهار

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • One Year In
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

346

اعتبار در سایت

  1. سلام هانیه جان میشه آیدی روبیکا یا سروش‌ت رو بدی لطفاً

  2. چه رنکت بهت میاد🥰🤗

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      لطیفه رنگش

    2. سارابـهار
    3. اِللا لطیفــی

      اِللا لطیفــی

      ممنونم از هردوتون، هانیه جون و بهارم.🫠💚

  3. آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو به‌خزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیم‌خیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمی‌خواستم حال تریسی بد شود. می‌دانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمی‌دانم چرا ماریان تصمیم گرفت رهایمان کند. تماس را متصل می‌کنم که صدای تریسی در گوشم می‌پیچد: - سلام مولیا... لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس ادامه می‌دهد: - نمی‌پرسم خوبی یانه... چون می‌دونم خوب نیستی. دلم بیشتر از قبل می‌گیرد و آرام می‌گویم: - هیچ‌کدوم‌مون خوب نیستیم. سکوت آن‌طرف خط، مرا که نمی‌خواهم کلمه‌ای صحبت کنم به حرف وامی‌دارد. - ولی مجبوریم تلاش کنیم خوب باشیم مگه نه تریس؟ صدای بالا کشیدن آب بینی‌اش از آن‌طرف خط پیش از صدای خودش، به گوشم می‌رسد و سپس می‌گوید: - حق با توئه مولی... ولی آخه... سخته، می‌دونی این... . نه نمی‌خواستم بدانم؛ نمی‌خواستم صحبت کنم. هیچ‌گاه در طول عمرم از صحبت کردن درباره مشکل و اتفاقات ناگوار خوشم نمی‌آمد. می‌دانستم تریسی به من نیاز دارد تا حالش در نبود ماریان بهتر شود؛ ولی حالا، این لحظه، به هیچ وجه وقتش نبود. پس به او گفتم: - تریسی! لطفاً الآن نه. ما فردا هم‌دیگه رو توی پاتوق همیشگی می‌بینیم و صحبت می‌کنیم، باشه؟ صدایش غم‌زده است وقتی می‌گوید: - باشه فقط... فقط کاش یکم از این پوسته‌ی درونگرات می‌اومدی بیرون. چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و زیر لب زمزمه می‌کنم: - فعلاً روز بخیر تریسی. و بدون این‌که منتظر پاسخی از جانب او بمانم، تماس را قطع می‌کنم. چشم‌هایم درد می‌کنند. پلک‌هایم آرام بالا رفتند. نگاهم روی میز کارم افتاد؛ جایی که همیشه کلمه‌ها جان می‌گرفتند. جایی که ماریان بارها کنارم نشسته بود و درباره‌ی ایده‌هایمان قهوه‌ می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. پتو را کنار زدم. پاهایم هنوز سست بودند، اما بلند شدم و آرام به سمت میز رفتم. صندلی را عقب کشیدم و نشستم. انگشتانم روی سطح چوبی میز ضرب گرفتند، ضربه‌هایی بی‌هدف اما آشنا، مثل کوبیدن یک در از اعماق ذهنم. لپ‌تاپ را باز کردم. نور سفید صفحه چشمم را زد، اما خاموش نشدم. یک صفحه‌ی خالی مقابلم بود. خالی… اما آماده. بغض در گلویم بزرگ شد؛ اما عقبشان زدم. صدای درونی‌ام آرام گفت: «تو باید بنویسی… وگرنه این غم تو رر می‌بلعه.» انگشت‌هایم لرزان روی کیبورد نشستند. چیزی نوشتم، چیزی ساده، بی‌نظم و شاید بی‌معنی: «می‌نویسم تا زنده بمونم...» اشک داغ روی گونه‌ام چکید؛ اما این‌بار اشکِ شکست نبود؛ مانند این‌که روانم بعد از روزها، یک مسیر باریک برای خودش باز کرده بود. کلمات بعدی کم‌کم از ذهنم سرازیر شدند. ایده‌ی رمانی که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم. داستان آندرا جانسون، دختری که به دنبال هویت خودش بود. هر جمله که نوشته می‌شد، انگار کمی از گره سینه‌ام باز می‌شد. نه زیادی… فقط کمی. اما همان «کمی» ممکن بود برای زنده ماندن کافی باشد. ساعت‌ها گذشته بود و من هنوز می‌نوشتم. چشم‌هایم خسته بودند، اما قلبم… قلبم برای اولین بار بعد از سه روز، کمی گرم شده بود. نه از شادی، بلکه از حس ادامه دادن. مانیتور روشن بود، اتاق نیمه‌تاریک و من… من میان انبوهی از درد، داشتم چیزی می‌ساختم. چیزی که شاید تنها طناب نجاتم بود. رمان جدیدم آغاز شده بود. و شاید زندگی‌ جدیدم... .
  4. یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار می‌کوشید از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. - نه… نه نه! زیر لب تکرار می‌کردم، به‌قدری بی‌جان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که می‌لرزیدم. ناخودآگاه با هر دو دست کوبیدم روی فرمان. چشم‌هایم روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده بود. هوا سرد بود؛ ولی یک گرمای وحشتناک و سنگین روی گردنم نشست، شبیه تب… شبیه ترس… شبیه حقیقتی که نمی‌خواستم باورش کنم. - خانم سانچز؟ صدای منو دارید؟ شما می‌تونید تشریف بیارید… باید یکی بیاد برای... . دیگر چیزی نشنیدم. فقط یک جمله در سرم می‌کوبید: «ماریان مُرد… ماریان خودش را کشت…» چشم‌هایم پر شد. نه از اشک… از ناباوری. از آن دردهای بی‌شکل که هنوز شکل گریه نگرفته‌اند. نفسم می‌لرزید. انگار کسی مشت محکمی وسط قفسه‌ی سینه‌ام زده بود. دستم لرزان گوشی را قطع کرد. ترافیک هم‌چون ابرهایی که کم‌کم دست از سر آسمان برمی‌دارند، دست از سر خیابان برداشته بود. ماشین را روشن کردم. جاده تار شده بود، شاید از قطره‌هایی که هنوز جرأت پایین آمدن نداشتند. به سمت بیمارستان راندم. با سرعت، با قلبی تکه‌تکه… با ذهنی پر از سؤال: چرا؟ چطور؟ مگر دیشب باهم حرف نزدیم؟ مگر نخندیدیم؟ مگر نگفت منتظر جواب چاپ کتاب‌هایمان هستیم؟ چطور ممکن است کسی که در پیام آخرش شکلک قلب و خنده می‌فرستد… صبحش تصمیم به مرگ بگیرد؟ فرمان را محکم گرفتم. انگار اگر رهایش می‌کردم، من هم از هم می‌پاشیدم. هوای بیرون برفی و سرد بود؛ اما هوای داخل ماشین… مانند اتاقی خفه، سنگین و پر از خاکستر. زیر لب زمزمه کردم: - ماری… چرا به من نگفتی دردت چیه؟ اشک بالآخره آمد. لرزان، داغ و آرام؛ هم‌چون اعترافی دیر هنگام. یکی از دو، دوست صمیمی‌ام مرده بود و هیچ‌چیز در جهان، دیگر شبیه پنج دقیقه قبل نبود. *** سه روز از مرگ ماریان گذشته بود. سه روزی که برایم نه شب داشت، نه روز… فقط یک تاریکی ممتد بود که هر لحظه‌اش مانند وزنه‌ای سرد روی سینه‌ام می‌نشست. خانه‌ام ساکت بود. ساکت‌تر از چیزی که اعصابم توان تحملش را داشته باشد. حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم اعصابم را می‌خورد، انگار هر لحظه می‌گفت: «باز هم یک دقیقه گذشت و او برنگشت!» پتو را دور خودم پیچیده بودم و روی مبل نشسته بودم. نگاه خیره‌ام روی نقطه‌ای از دیوار مانده بود، بدون آن‌که معنای خاصی داشته باشد. خاطره‌ی صدای خنده‌ی ماریان… پیام‌های نیمه‌کاره‌اش… آخرین تماس جواب‌نداده‌اش… مثل یک فیلم تکراری در ذهنم پخش می‌شد. گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی خشم… گاهی فقط یک خالی بزرگ که حتی اسمش را نمی‌دانستم. روی میز کنارم، نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی کتاب رمانم بود. همان رمانی که قرار بود با ماریان جشنش را بگیریم؛ اما حالا نگاه کردن به جلدش هم قلبم را مچاله می‌کرد. انگار هر حرفش، هر صفحه‌اش، یادآوری می‌کرد که او دیگر نیست. نفسی سنگین کشیدم و چشم‌هایم را بستم. اگر ماریان بود، حالا به من چه می‌گفت؟ با فکر به او این بار نفس عمیقی کشیدم. قطعاً نمی‌گذاشت این‌طور در پوچی فرو بروم. او همیشه می‌گفت: «مولی، درد آدم‌ها رو له می‌کنه، مگر اینکه خودت یه شکل دیگه‌اش کنی.»
  5. برای این‌که حواسم به نوتیف‌ها پرت نشود، برنامه را بستم و شماره‌ی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید می‌فهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگ‌تر شود. یک بوق… دو بوق… سه بوق… هیچ! قطع کردم و دوباره تماس گرفتم. باز هم بوق خورد، باز هم پاسخی نیامد. آه. ماریان همیشه یا آنلاین است، یا آماده‌ی حمله به موبایلش… به‌جز اوقاتی که من کارش دارم. زیر لب غر زدم: - گندت بزنن دختره مخ‌گچی! خُب اگر جواب نمی‌داد، مجبور بودم بروم خانه‌اش. البته امیدوار بودم آن‌جا باشد؛ وگرنه… خونت پای خودت ماریان! بس که آدم را معطل می‌کنی. در طول مسیر گیر ترافیک بد کیفیتِ نیویورک افتادم و کلافه نفسی عمیق کشیدم. دستم هنوز روی فرمان بود که چشمم به نوتیفیکیشنی روشن روی صفحه موبایل افتاد. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. همان لحظه دوباره زنگ زد. سریع موبایلم را چنگ زدم و تماس را متصل کردم و جواب دادم: - بله؟ صدای زنانه‌ای آن‌طرف خط پیچید؛ آرام، اما لرزان و جدی. - سلام… شما خانم مولیا سانچز هستید؟ گلویی که تا همین چند دقیقه قبل از ذوق خنده می‌زد، ناگهان خشک شد. - بله خودم هستم بفرمایید... شما؟ چند لحظه سکوت. آن‌قدر طولانی که انگار زمان لبه‌هایش را گم کرده بود. انگار دنیا مکث کرده بود فقط برای این‌که جمله‌ی بعدی را با ضربه‌ی تمام‌عیار بزند. - بنده از بیمارستان مرکزی نیویورک تماس می‌گیرم… شما با خانم ماریان رُرِل نسبتی دارین؟ چشم‌هایم گرد شد، قلبم یک‌باره به گلویم کوبید. از بیمارستان تماس گرفته است؟ اصلاً دنبال چه نسبتی می‌گردد؟ منظورش چیست؟ دست‌هایم طبق عادت همیشه‌ام موقع استرس و اضطراب شدید، شروع به لرزیدن کردند و به سختی لب زدم: - ماریان؟ بله من نزدیک‌ترین دوستش هستم... چی‌ شده؟ چه اتفاقی افتاده خانم؟ حالش خوب نیست؟ مریض شده؟ تصادف کرده؟ مسلسل‌وار سؤال می‌پرسیدم و او فقط یک کلمه گفت: - متأسفم... . همین یک جمله کافی بود. لحنش… شکستن کلماتش… یعنی «امید نداشته باش!». انگار نفس‌هایم یکی‌یکی لیز خوردند و از میان دنده‌هایم فرار کردند. با لحنی وحشت‌زده التماسش کردم: - تو رو خدا واضح بگید چی شده؟ صدا آرام‌تر شد، مهربان اما خالی از امید: - ایشون امروز… با وضعیت بسیار بدی به بیمارستان منتقل شدند. ظاهراً اقدام به خودکشی کردند و... . آسمان دور سرم چرخید… خیابان، نور چراغ‌ها، ماشین‌ها، صدای موتورهای دور… همه با هم مثل یک تابلو از هم پاشیدند و صدا از آن‌طرف خط ادامه داد: - و متأسفانه… نتونستیم ایشون رو نجات بدیم.
  6. با ذوقی که از صورت و صدای قدم‌هایم بیرون می‌پاشید، از در شیشه‌ای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آن‌قدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمی‌توانست ذره‌ای کم‌رنگش کند. نیم‌بوت‌های پاشنه‌دار قهوه‌ای‌ام روی سنگ‌فرش خیابان ریتمی می‌ساختند که با ضربان تندِ هیجانم هماهنگ بود. سرم را بالا گرفتم و بی‌آن‌که بخواهم، لبخندی از گوشه لبم رها شد. کتابم چاپ شده بود و این بهترین اتفاق تمام بیست‌وپنج سال عمرم بود. یک رؤیای قدیمی که بالآخره لمسش می‌کردم. دلم می‌خواست همین حالا به همه خبر بدهم. خانواده‌ام، و البته ماریان و تریسی… دو نفری که همیشه بیشتر از هرکسی پر و بال تخیلم را گرفته بودند. اگر حمایت آن‌ها نبود، شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم حتی رمانم را برای انتشارات بفرستم. خیابان خلوت بود و نور خورشیدِ کمرنگ زمستانی روی آسفالت برق می‌زد. در همین لحظه، زنی از روبه‌رو آمد؛ موهای بور و بلندش با باد تکانی خورد و چشمان عسلی‌اش با تیپ یک‌دست شیرکاکائویی‌اش هارمونی دلنشینی داشت. پیراهن بلند و گرمش چنان با چشم‌هایش می‌خواند که انگار از دل یک کاتالوگ مد بیرون آمده باشد. کالسکه‌ای را هُل می‌داد و وقتی از کنار هم عبور کردیم، لبخند کوتاهی میانمان رد و بدل شد. یک لحظه ایستادم. نمی‌شد رد شوم. به سمت کالسکه خم شدم و قلبم همان‌جا نرم شد. یک نی‌نی کوچک، تپل، شبیه یک تکه پنبه‌ی گرم و نرم. گونه‌هایش مثل دو حبه‌ی سیب صورتی، پف‌پفی و دوست‌داشتنی بود. به مادرش نگاه کردم و با اجازه‌ی او، با کوچولوی پنبه‌ای سلفی گرفتم. سلفی‌ای که مطمئن بودم بعدها بارها و بارها نگاه قلبم را قندپاشی خواهد کرد. دلم همیشه با چیزهای پاک و معصوم گره می‌خورد بچه‌ها، حیوان‌های کوچک، طبیعت آرام… چیزهایی که دنیا را روشن‌تر می‌کنند. با خداحافظی کوتاهی از آن‌ها فاصله گرفتم و خودم را روی صندلی ماشین انداختم. کیف چرم قهوه‌ای‌فامم را طبق عادت روی صندلی عقب پرت کردم و استارت زدم. هنوز برق هیجان از انگشتانم نرفته بود. موبایل جدید و دوست داشتنی‌ام که برای تولدم از مادر و پدرم هدیه گرفته بودم و هنوز هم مانند اولین روز ذوقش را داشتم روی صندلی کناری افتاده بود. برداشتمش و عکس‌های نی‌نی را همان‌جا، سرخوش و بی‌صبر، در اینستاگرام پست کردم؛ با هشتگ نی‌نی برفی. چشم‌های کهربایی و لباس ساده‌ی سفید و مشکی‌اش کنار پوست برفی‌اش، ترکیبی می‌ساخت که نمی‌شد دوستش نداشت.
  7. مقدمه: او درمانده و بی‌پناه، چشم‌هایش را بست. حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت. او هم‌چون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن می‌ترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و خطرناک‌تر است؛ اما حقیقت این بود که بیرون، با تمام زشتی و بی‌رحمی‌اش، هنوز هم امن‌تر از دامان تاریکی بود.
  8. چشم که باز می‌کنم می‌بینم روی زمین بی آب و علف افتاده‌ام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه می‌کنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه می‌گوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خواب‌های عجیب غریبم که جورجی به آن‌ها می‌گفت خواب‌های ترسناکِ بهبود یافته‌، است؟ وای نه، وای نه! از جایم بلند می‌شوم و گرد و خاک نشسته روی سویشرت و گرمکن ورزشی‌ام را می‌تکانم و با صدای کمرم، آه از نهادم بلند می‌شود. استخوان‌هایم عمیقاً درد می‌کردند. اصلاً نمی‌توانستم درک کنم من کنار آب‌نمای میدان اصلی شهر بودم، پس حالا چطور یک آن از این کویر متروکه سر در آورده‌ام؟ صدایم را در سرم می‌اندازم و جیغ می‌کشم: - آهایی... کسی نیست؟ خب صد البته آن‌جا کسی نیست و این جیغم بیشتر نشانم می‌دهد که چقدر گلویم خشک است و تشنه هستم! بله! در این وضع و این کویر که حتی یک گربه هم پیدا نمی‌شود جیش کند، تشنگی را کم داشتم! درحالی‌که به سمت هدفی نامعلوم قدم برمی‌داشتم متوجه‌ی سایه‌ای بالای سرم و روی زمین شدم. سرم را که بلند کردم با بدترین و هولناک‌ترین کابوس عمرم رو به رو شدم. یک اژدها! پیش از آن‌که به من حتی فرصت جیغ زدن بدهد، با دست، پا، چنگال، قاشق و یا نمی‌دانم هرچی‌اش، چنگی به من می‌زند و از روی زمین بلندم می‌کند. درحالی‌که از ترس نفسم بند آمده بود. با دیدن فاصله مان از زمین و اوج مان در آسمان، آن هم منی که فوبیای شدید از ارتفاع داشتم، کاملاً سکته‌ای بی برگشت زدم و دیگر نفهمیدم چه بر من گذشت. *** با صدای صحبت کردن محوی، بیدار شدم؛ اما چشم باز نکردم. خیلی سریع مغزم اتفاقی که افتاده بود را پردازش کرد. یک اژدها! خدای من... گیر یک اژدها افتاده بودم آن‌ هم دقیقاً بعد از آن‌که در یک کویر متروکه به زمین کوبیده شدم! صدای افرادی که آن‌جا بودند دور و دورتر شد. چشمانم را آرام باز کردم. نگاهی به فضای اتاقی که در آن روی زمین دراز کشیده بودم انداختم. بیشتر از اتاق، یک آلونک یا کلبه‌ی کوچک بود. هیچ اشیائی به غیر از من در آن آلونک حضور نداشت من هم که اشیاء نبودم. سعی کردم از جایم بلند شوم که درب چوبیِ کلبه تکان خورد و قامت شخصی پدیدار شد. در وهله اول احساس کردم با هرکول طرف هستم! البته نه آن هرکول اسطوره‌ی یونان باستان، بلکه کارآگاه هرکول پوآرو! هیکلی و قوی اندام با پوستی برنز و جذابیتی انکار نشدنی، موهای پرپشت سیاه، چشمانی سیاه‌تر از سیاه! با این همه زیبایی که گویا یک مدل حرفه‌ای است، پس آن سیبیل پوآرویی‌ پشت لبش چه می‌گوید؟! چشمش که به من می‌افتد و می‌بیند زنده و بیدارم، فقط زمزمه می‌کند: - دنبالم بیا. و از آلونک خارج می‌شود. ناچاراً از جایم بلند می‌شوم و از آلونک خارج می‌شوم تا بفهمم کجا هستم و چه شده؟ از آن‌جا که خارج می‌شوم با سیبیل پوآرویی رو به رو می‌شوم که مقابل درب ایستاده است. دستم را بی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: - سلام. من انزو هستم. پیش از آن‌که فرصت کنم بگویم: «خب به من چه که انزو هستی؟» همه چیز دور سرم می‌چرخد و تاریک می‌شود.
  9. منتظر ناشناسِ ماسک‌پوش هستم که بیایید و حرف‌هایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگی‌ام سرجایش است و بعداً هم می‌توانم به آن‌ها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانه‌ات ظاهر شود و با حرف‌های عجیبش، جذبت کند؟ نه خب، نمی‌توانم انکار کنم، من واقعاً آن‌جا هستم تا ناشناس جذاب بیایید و اولین دیت مان را باهم از میدان اصلی شهر آغاز کنیم! نفهمیدم کیست؛ ولی هرکس که است خوب می‌داند به فیلم‌های ژانر فانتزی علاقه‌مندم که هم‌چون یک سوپرمن وارد خانه‌ام شد و مرا به یک قرار دعوت کرد. گرچه حرفش زیاد شبیه دعوت آن‌چنانی نبود؛ ولی حالا بیاییم دلم را خوش کنیم. شاید واقعاً در فکر ایجاد یک رابطه عاطفی با من باشد و یا... اوه! لعنتی. چشمم که به ساعت مچی‌ام می‌افتد افکار درهم برهمم متوقف می‌شوند. دوساعت است که من کنار آب‌نما منتظر او هستم و هنوز اثری از او نیست. شایدم سرکارم گذاشته! نه نه نه! این فکر واقعاً عصبی‌ام می‌کند که یک مرد بخواهد حالم را این‌چنین بگیرد و مرا مضحکه کند. درست است که زیادی تنها هستم و دلم می‌خواهد یک شریک زندگی و یا یک دوست صمیمی در کنارم داشته باشم؛ ولی این‌که کسی بخواهد از این نقطه ضعف تنهایی‌ام استفاده کند و سرکارم بگذارد واقعاً روانی‌ام می‌کند. به سرعت در سرم افکار جدیدی شکل می‌بندند، نکند از طرف رسانه‌ها باشد و حالا بیایند بریزند سرم و سؤالات مضحک و رایج‌شان را دیوانه‌وار بپرسند؟ دفعه قبلی که ریختند سرم و خفه‌ام کردند در سؤالات نامربوط شان که چرا مادر و پدرم جدا شدند و مادرم بلافاصله بعد از جدایی با مردی که ده سال از خودش کوچیک‌تر است ازدواج کرده است! با شک به اطراف نگاه می‌کنم و به خود اطمینان می‌دهم که اگر قرار بود خبرنگاری بیایید، بینِ این دو ساعتی که گذشت می‌آمد. اوه نه این‌که آدم خیلی مهمی باشم نه، بیشتر به خاطر پدرم است که سناتور کنگره است و جداییِ او و مادرم، دقیقاً بعد از آن‌که پدرم سناتور شد، نقل مجلس رسانه‌ها شدند. کلافه از انتظار و عدم حضور ناشناس لعنتی، به سمت آب‌نما می‌روم و سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و کمی بعد به خانه برگردم. به جمعیتی که در میدان اصلی شهر در رفت و آمد هستند خیره می‌شوم و دستم را در آب فرو می‌برم، که در یک لحظه، حرکت دنیا هم‌چون سرعت نور تند می‌شود و همه چیز دور سرم می‌چرخد. پیش از آن‌که درکی از شرایط و موقعیت داشته باشم، در هاله‌ای سیاه پرتاب می‌شوم، سپس پیش از آن‌که بدانم در چه منجلابی فرو می‌روم برای یک لحظه چشمم به قامت ناشناس ماسک‌پوشِ جذاب و کوفتی می‌افتد که با قدم‌های بلندی سعی می‌کند خود را به من برساند و یک نـه‌ی بلند که از حنجره‌اش خارج می‌شود و با برخورد شدیدی سقوط می‌کنم.
  10. هیچ جزئیاتی از صورتش نمی‌شد دید، جز دو لکه‌ی سرخ درخشنده، هم‌چون چشم‌هایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون می‌آیند. هر قدمش روی زمین، هم‌چون کوبیدن چکش روی استخوان‌های تازه و قدیمی صدا می‌داد. آن‌قدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمی‌توانستم تخیلات ذهن دیوانه‌ام را متوقف کنم. مقابلم ایستاد و در حالی‌که لب‌هایش زیر ماسک پنهان بودند غرید: - باید باهام بیایی قبل این‌که دیر بشه. با وحشت و اضطراب به سختی بریده‌بریده لب زدم: - چ...چرا؟ چرا باید... باید بیام؟ در یک قدمی‌ام ایستاد و گفت: - چون تو بخشی از چیزی بزرگ‌تر از زندگی فعلیت هستی... وِرجِمه بیدار شده. و بعد… نفسش به صورتم خورد. سرد بود. مانند چیزی که نه زنده است، نه مرده! نمی‌دانم از کجا، ولی شوخ‌طبعی‌ام یک‌آن گل کرد و پرسیدم: - منظورت از بزرگ‌تر و یا ورجمه چیه؟ یعنی یه باند خفن یا یه مهمونی جادویی؟ چون اگر قصدت کشیدن من به یکی از این دو جا باشه، باید بهت بگم که لباس مناسب ندارم! نه الآن بلکه هیچ‌وقت برای هیچ‌جایی جز تمرین و ورزش، لباس مناسب ندارم! آرام جلوتر آمد. دلم می‌خواست ماسکش را بردارم؛ ولی نه جرأتش را داشتم و نه او اجازه این‌کار را به من داد، چون درحالی‌که سریعاً از کنارم می‌گذشت گفت: - من باید برم قبل این‌که کسی متوجه بشه. فقط یک ثانیه مکث کرد و زیر گوشم لب زد: - پس بهتره یه لباس مناسب برای امشب آماده کنی؛ چون قراره توی میدون اصلی شهر، کنار آب‌نما هم رو ملاقات کنیم. و رفت. بدون آن‌که توضیح دیگری بدهد از کنارم گذشت و رفت. لعنتی! او دیگر چه خری بود؟ اصلاً بدون اجازه من و بدون باز کردن یا شکستن قفل چطور وارد خانه‌ام شده بود؟ هدفش از این‌ حرف‌های آخرش چه بود؟ یعنی او مرا به یک قرار عاشقانه دعوت کرد؟ *** آن‌قدر ذهنم درگیر حرف‌های ناشناس بود که تمام روز نتوانسته‌ام به چیز دیگری فکر کنم. تمام روز به او فکر کردم. به حرف‌هایش، آمدن و رفتن یک‌دفعه‌ای‌اش، به لحن بیانش و آن کلمه‌ی عجیب «وِرجِمه». زنگ موبایلم به صدا در می‌آید و این بار به جای سایلنت، یک‌راست خاموشش کردم. ذهنم درگیر بود و نمی‌توانستم خودم را از تارهای ذهنم رها کنم. خوب می‌دانستم که امروز با جو قرار مهمی داشتم و همین‌طور هم سر تمرین حاضر نشده‌ام و مربی حتماً فردا حسابم را می‌رسد. ناهار را قرار بود با مادرم و شوهر دلبندش فردریک صرف می‌کردم؛ ولی بی‌خیالِ همه آن‌ها، من آن‌جا هستم، در میدان اصلی شهر، دقیقاً کنار آب‌نمایی که ناشناس مرا به آن‌جا دعوت کرده بود، ایستاده‌ام.
  11. می‌دانستم جورجی جدی است پس سریعاً موبایلم را روی تخت پرت کردم و دست از سرزنش خود برداشتم. سریع آماده شدم و پیش از آن‌که از اتاقم خارج شوم چشمم افتاد به اعداد گوشه دیوار که یادم رفته بود امروز را تیک بزنم. با لبخند جلو رفتم و ماژیک را از کشوی میز مطالعه‌ام بیرون کشیدم و یک تیک دیگر زدم. این روزشمار را دقیقاً سی روز مانده تا شروع مسابقات جام جهانی، ایجاد کردم. با ذوق به تعداد تیک‌ها خیره می‌شوم. 16 تا. و یعنی فقط دو هفته تا شروع جام جهانی فاصله دارم. جام جهانی‌ای که سال‌های نوجوانی عمرم را برای رسیدن به آن گذاشتم تا به قهرمانی‌ برسم. می‌دانستم که می‌توانم و تا توانستن فقط 14 روز فاصله داشتم. با ذوقی که تمام وجودم را در بر گرفته از خانه بیرون می‌روم و سوار ماشینم می‌شوم تا سریع‌تر خود را به محل قرارم با جورجی برسانم. در خیابان اصلی که می‌پیچم می‌خواهم به جو زنگ بزنم گه متوجه نبودن موبایلم می‌شوم. آه از نهادم بلند می‌شود. موبایلم را در خانه جا گذاشته‌ام. لعنتی بدون موبایل که نمی‌شود جایی بروم. کلافه نفسم را بیرون می‌دهم و دور می‌زنم. باید دوباره برگردم به خانه. پیش از رسیدن به خانه سردردی شدید تمام سرم را احاطه می‌کند که صورتم مچاله می‌شود. با حالی بد از ماشین پیاده می‌شوم و سریعاً کلید‌هایم را از کیفم بیرون می‌کشم تا درب خانه را باز کنم که متوجه خیس بودن درب می‌شوم. گویا کسی با دست خیس روی آن را لمس کرده باشد. درد سرم آرام شده، شانه بالا می‌اندازم و بی‌توجه به این‌که به معنی واقعی کلمه اصلاً همسایه‌ای ندارم، خیسی درب خانه را گردن همسایه‌ها می‌اندازم و وارد خانه می‌شوم. به محض ورود به خانه‌ام، دیدم که شخصی پشت به من ایستاده. شخصی سیاه‌پوش و قوی هیکل. لعنتی! دزد آمده. آن هم در روز روشن! قدمی جلوتر رفتم و با لحنی که نمی‌توانستم لرزشش را پنهان کنم پرسیدم: - هی! تو کی هستی؟ بدون آن‌که صورتش را به سمتم برگرداند گفت: - کسی که باید باهات صحبت کنه. صدایی زبر و سنگین داشت. پر از چیزی که نمی‌دانستم اسمش را چی بگذارم. صدایش یک طوری بود که گویا نه آدم بود، نه کاملاً چیز دیگه‌ای بلکه چیزی که می‌خواست روحم را بترساند قبل از این‌که به بدنم برسد. جرأت صحبت کردن نداشتم. نکند آمده بود مرا گروگان بگیرد؟ آخر از حرفش فقط همین پیدا بود! شخص جلو آمد. حالا واضح‌تر بود. قد بلند، هیکلی کشیده و تاریک. یک ماسک سیاه و کدر روی صورتش داشت.
  12. لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید: - کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟ آلوک با حالتی غمگین گفت: - توی بدن یه انسان گیر کرده! نمی‌توانستم بفهمم آن‌جا چه خبر است و این بیشتر می‌ترساندم. سؤالات هم‌چون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم می‌خواست فریاد بکشم. پیش از آن‌که با حال بد و آشفته‌ام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرام‌تر شده بود خطاب به او گفت: - متوجه شدم. تو برو، من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو. آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت: - باشه محمد، بهت اعتماد دار... . پیش از آن‌که حرفش را تکمیل کند جن گیر عربده زد: - محمد نه! فقط ممد. افتاد؟ آلوک پیش از آن‌که چیزی بگوید، همان‌طور که ظاهر شده بود، همان‌طور هم مقابل چشمانمان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد ناشناس پفیلاخور در جواب جن‌ گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت: - بله مملی جون، انگاری افتاد! و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شده‌ی کف هال. جن گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفره‌ای نشست و با لحنی آرام گفت: - خب خانم‌ها، بابت این تأخیر و داستانایی که در حضورتون پیش اومد عذر می‌خوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟ من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه هم‌زمان گفتیم: - خونمون زخمیه! مرد ناشناس پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلا‌ها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت: - چه هماهنگ! اخم‌هایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشده‌ام را با حرف شروع‌شده‌اش برید و پرسید: - میشه بیشتر توضیح بدین؟
  13. طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شده‌ام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه می‌توانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی! آن‌جا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکل‌مان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر می‌شود را چه می‌گویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام‌ کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرام باشم، کم‌تر موفق می‌شدم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصله‌ای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دست‌هایش به زمین می‌چکید. جن گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید: - چی به سرت اومده آلوک؟ مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لب‌های خشکیده‌اش آرام‌آرام لب زد: - به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم. جن گیر اما عصبی غرید: - چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم. مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیش‌خندی که چال گونه‌اش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش می‌گذاشت خطاب به آلوک گفت: - یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات! جن گیر بی‌توجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید: - تو که سالمی، پس خونی که از دستات می‌چکه، مال کیه؟ به دست‌هایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن گیر از کجا تشخیص داد خون روی دست‌هایش برای خودش نیست؟ آن‌جا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شایدم من اشتباه می‌کردم که توقع نرمال بودن داشتم از کسی که یک‌ آن ظاهر میشد! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از این‌جا گورمان را گم کنیم تا مشکل‌مان بزرگ‌تر نشده، که آلوک گفت: - پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده. جن گیر که گویا طاقتش طاق شد این بار با حرص بیشتری فریاد کشید: - دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟ آلوک که اصلاً صدای بلند جن گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: - گیر کرده!
  14. انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: - آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم. تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند. یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی ساله‌ای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود جن گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم‌ سن و سال مردِ جن گیر بود که نمی‌دانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بی‌توجه به ما که آن‌جا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت: - می‌مردی بیایی نجاتم بدی؟ مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دست‌هایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بی‌خیالی در آن مشهود بود گفت: - من چه می‌دونستم تو با اجنه رفتی دیت؟ دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیال‌تر از قبل گفت: - اصلاً خودت می‌مردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟ بعد از شنیدن این حرف، مرد جن گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند! از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجره‌ام خارج شد. نازلی هم دستم را محکم‌تر فشرد که متوجه شدم او هم هم‌چون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمی‌دانم یک آن از کجا درش آورد شروع به حرف زدن کرد و گفت: - ببخشید آقای مافی! ما یک‌ساعته به‌خاطر مشکل‌مون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... . پیش از آن‌که حرف نازلی کامل شود، جن گیر بی‌توجه به ما گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید: - این‌جا چی می‌خوای آلوک؟ سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟
×
×
  • اضافه کردن...