پارت-۶
(اسپانیا-تولدو-۱۹۹۴)
_لوسیفر؟
به جهت صدا برمیگردد. عزازیل؟ با یک کراد* کهنه؟ گوشتالو و فربه*؟ چه کالبد انسانی سخیفی*؛
_ از آخرین دیدارمون خیلی وقته که میگذره عزازیل چقدر تغییر کردی!
_ بهترین استتار ممکن نیست؟ آخه کی به یه مرد خوشگذرون و چاق شک میکنه؟
گوشهی کت مشکی رنگش را با انگشت میگیرد. یک پیام ذهنی بینشان رد و بدل میشود. عزازیل هاجوواج میماند. ناگهان تند و تند سخن میگوید.
_ یه ماموریت مهم؟ به رئیس جهنم سپرده شده؟ پس نوچه عفریتهات* کجان؟
_ پی کار همیشکی.
چشمکی از سمت عزازیل دریافت میکند. چرم گوسفند بلند طبیعیاش به لودگی ظاهرش افزوده مانند کدوتنبل بزرگیست که ریش دارد. جسمی پنجاه ساله و ناکار آمد. در مقایسه با اصل چیزی که عزازیل در وجود دارد، به شدت غیرقابل سنجش است. کار عزازیل از تمسخر و ترحم گذشته است. انگار او بیشتر از حد معمول درگیر جسم ناچیز انسانیاش شده.
_ هعی من میتونم ذهنت رو بخونم، لطفا تمومش کن دارم از خجالت آب میشم.
_ اوه! ببخشید، فراموشش کردم. بیا از این موضوع بگذریم.
شادیکنان به رستوران غذاهای چینی آنطرف خیابان اشاره میکند.
_ وقت یه ناهار دو نفره رو داری؟
صریح و تند پاسخ میدهد:
_ نه.
_ لطفا با من به ناهار بیا.
با کمی مکث پاسخ میدهد:
_ اممم، نه.
_ ازت خواهش میکنم که با من بیای ناهار لوسیفر عزیز.
_ چرا که نه!
قطرههای آب رونده* چنان با شدت شروع به باریدن کردند که انگار غضب* خداوند به سمت این گناهکاران رانده شده روانه شده بود.
از زیر باران بدو گریختند، این تنها راه زنده ماندن بود. در جسم انسانی باگ* عظیمی بود، برخورد قطرات باران با جسم آنها باعث آشکارشدن صورت واقعیشان میشد.
_ چرا چیزی سفارش نمیدی؟
_ از غذاهای چینی متنفرم.
_ این شانس رو بهشون بده اونا محشرن پسر
_ تو چی سفارش میدی؟
- خرچنگ غذای مورد علاقه ی منه.
پاورقی:
*کراد*: جامه کهنه و پاره
*فربه*: چاق
*سخیف*: جلف و سبک
*عفریت*: اهریمن
*رونده*: سریع
*غضب*: خشم
*باگ*: مشکل