به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/07/2026 در پست ها
-
بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه رمان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستانهایی رقم زد... مقدمه: نمیتوان از تو گذشت، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفسهایم. نمیگویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا میگذارم. نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپشهای این قلب نیست، به عشق بودن تو است. چشمهایم از این انتظار خسته نمیشود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.2 امتیاز
-
عزیزم جلد این رمان چی شد؟ @Pegah2 امتیاز
-
پارت نوزدهم مامان متفکر گفت : _تا سرشون گرمه چک کردن بقیه روستا هست باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم ! اماتا کلافه گفت : _نمیبینیشون ! معلوم نیست چه موجودی هستن ، اخه چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! ابدوس گفت : _با آتش، اون سری دیدم که از آتش بدشون میاد ! اماتا باز غر زد : _یه چیزی میگید برا خودتون ، الان این وسط ، بین این همه جمعیت ، چوب و چخماق از کجا گیر بیاریم ! اصلا گیرم که گیر اوردیم ؛ چه جوری حواسشون رو پرت کنیم ! مادر جون گفت : _انقدر ایه یاس نخون دخترم ، بلاخره باید کاری کنیم ! اماتا عاصی نگاهی به جمع انداخت و چیزی نگفت، بین جمعیت نگاه می کردم ، همه غصه دار و ترسیده بودن ، از پیر و جوان گرفته تا بچه و زن و مرد همه ترسیده بودن ، یهو بین جمعیت نگاهم به دو سنگ چخماق افتاد ، انگار خدا باهامون یار بود ! خم شدم و به سختی از لای جمعیت سنگ ها رو برداشتم و سمت مامان گرفتم و گفتم : _اینا ها ! پیدا کردم ؛ سنگ چخماق ! چشم های ایرج پدر ابدوس برق زد و گفت : _آفرین دخترم ، به جای چوب هم از پارچه لباس استفاده می کنیم ، فقط باید نقشه بکشیم که چه جوری حواسشون رو پرت کنیم!2 امتیاز
-
پارت هجدهم اشباحی که ما رو گرفته بودن ، به سمت جمعیت که وسط میدون زانو زده بودن و یک عده اشباح دیگه محاصره اشون کرده بودن هُل دادن ، تو بین جمعیت خانواده اماتا و ابدوس رو پیدا کردیم ، مامان و اماتا تا هم رو دیدن ، هم دیگه رو بغل کردن و به گریه افتادن ، کنار اماتا زنی نشسته بود که شباهت زیادی به اماتا داشت ؛بغل مردی با قد بلند گریه می کرد ،حدس زدم مامان ابدوس و ادورینا باشه و اون مرد هم پدرشون هست . ابدوس در حالی که ادورینا رو به اغوش کشیده بود با غم بهم نگاه کرد ، اشکام بی مهابا میریختن ، بوژان بهت زده بغلم زانو زده بود ، به مادر جون که نگاه کردم قلبم هری ریخت! لباش سفید شده بود و مردمک چشمش دو دو میزد ، حالش خوب نبود ، خودم رو سمتش کشیدم و گفتم : _مادر جون ! مادرجون ! حالتون خوبه صدام رو میشنوین؟! مامان با صدای من به سمتمون برگشت و سراسیمه طرف دیگه مادر جون جا گرفت ، اماتا که بطری دستش بود سمتمون گرفت و گفت : _یکم بهش اب بدین شاید بهتر بشه ! سری تکون دادم و بطری رو جلوی دهنش گذاشتم ، یکم که از اب خورد کمی حالش جا اومد ، شخصی که فکر می کردم بابای ابدوس هست ، اروم گفت : _این طوری نمیشه ، باید سعی کنیم از بینشون فرار کنیم ! اماتا رو به مرد گفت : _یه چیزی میگی ها ایرج ، نگاهی به دور و اطراف بنداز ! محاصرمون کردن ! زنی که فکر کنم خواهر اماتا بود رو به اماتا گفت : _خواهر ، نمیتونیم دست رو دست بزاریم که ، حداقل باید بچه هامون رو فراری بدیم ! اماتا ناراحت به زن نگاه کرد و گفت : _ میدونم آپا ، منم نگرانم ولی کاری نمیتونیم بکنیم !2 امتیاز
-
پارت هفدهم کتاب رو برداشتم تا داخل کیفی که مامان برام دوخته بود بزارم لحظه اخر ، تصمیم گرفتم گردنبند روی کتاب رو به گردن بندازم ، بعد برداشتن گردنبند کتاب رو داخل کیف گذاشتم ، داخل صندقم رو نگاه کردم چشمم به خنجر پدر افتاد ،خنجری کوچک با سنگ های آبی و سفید به روی دسته و قلاف اش ، خنجر رو هم داخل کیف گذاشتم و به سمت مامان و مادر جون برگشتم ، با کمک بوژان وسایل رو داخل گاری گذاشتیم ، هیچ کس حرف نمیزد ، فکرشون درگیر بود شام رو تو سکوت خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . نیمه های شب با احساس سرمای شدید و سر و صدای مامان و مادر جون بیدار شدم ، با دیدن صحنه رو به روم شوکه شده بودم ، اشباح تاریکی با همون شمایلی که ابدوس برام گفته بود تو خونه در حال پرواز بودن ، با دیدنشون ترس به دلم افتاد ، صداهای عجیبی از خودشون درمیاوردن ، صداشون به گونه ای بود که انگار چندین جادوگر داشتن ورد میخوندن ؛ به خودم که اومدم توسط یکیشون رو زمین کشیده شدم ، لحظه اخر قبل اینکه از کیفم دور بشم کیف رو به چنگ گرفتم ، نگاهی به مامان و مادر جون کردم که با تمام قدرت داشتن مقاومت می کردن ، بوژان هم هر چی فحش و ناسزا بلد بود به زبون میآورد ، کشون کشون ما رو از خونه بیرون آوردن و به سمت مرکز روستا می کشوندن ، زمین ها زیر پاشون یخ میبست و هوا به شدت سرد شده بود ، کم کم اطراف رو داشت مه میگرفت، از ترس و سرما به خودم میلرزیدم ، به مرکز روستا که رسیدیم ، دیدیم بقیه مردم هم تو همین وضعیت هستن ، اوضاع بهم ریخته ای بود ، هوا سرد بود ، گاری ها شکسته شده بودن ، دبه ها ی چوبی روی زمین پخش و پلا بودن ، بچه ها و زن ها گریه می کردن ، مردهایی که هنوز به دام نیوفتاده بودن داشتن مقاومت می کردن2 امتیاز
-
#سی و چهارمین متن نیمهشب حتی فرشته نجات هم به سیندرلا گفته بود: اینم مثل رویاهای دیگه، دوام زیادی نداره. فقط تا نیمهشب مهلت داری رویاتو زندگی کنی! 12:12 هجدهم بهمن2 امتیاز
-
# سی و یکمین متن نیمه شب تو کاری کردی که خودم را مستحق دوست داشتن ندانم، و این بیرحمانهترین کاری است که میتوان در حق کسی کرد. 12:12 هفدهم بهمن2 امتیاز
-
#سیامین متن نیمهشب هر وقت بابت موضوعی، مضطرب شدین به آرومی، به خودتون یادآوری کنین که همه چیز همون جوری که قرار بوده، رخ میده و هیچ چیز تصادفی نیست! و نمیتونستین حتی سر سوزنی، تغییرش بدین! فقط میتونستین ازش درس بگیرین. همه ما دقیقا همون جایی قرار داریم که باید باشیم و مشغول انجام کاری هستیم که باید باشیم. این دید باعث میشه فشار قضاوت از نگاه خودتون به خودتون، از بین بره و دیگه خودتون و سرزنش نکنید. 11:11 هفدهم بهمن2 امتیاز
-
پارت چهاردهم قطرات سبکی پی در پی به صورتم شلیک میشدن و پشت بندش ضربات سیلیوار دستی روی صورتم فرود میاومدن. حینی که مینالیدم تکونی به بدنم دادم. فکر کنم باز هم دوستم به خونهمون اومده بود و داشت از خواب بیخوابم میکرد. و به کارش ادامه داد. - اه صدبار گفتم بی خبر نیا! یک آن سیخ توی جام نشستم و چشمهام رو گشودم. صدام دخترونه نبود! از گلوم داشت صدای پسرونه پخش میشد! با چشمهای ریز شده به اطرافم خیره شدم؛ درسته، من اینجا بودم و اون شخص کرم ریزنده دوستم نبود بلکه ناجی بود که داشت سعی میکرد من رو از غش بیرون بکشه. شونههام افتادن و حالت صورتم مثل چهرهی بغضآلود یاکریم شد. و چقدر نگاه بی احساس و بیخیال ناجی روی نِروم هاکی بازی میکرد. - طبیعیه، گفتم که عادت میکنی! دندونهام رو روی هم فشردم و انگشتهام رو مشت کردم. کاش میتونستم عاطفی بودن رو کنار بزنم و یه مشت جانانه به صورت همهشون بکوبم. ناجی ایستاد. دست خیسش رو با روپوش سفید پزشکیش خشک کرد و به سمت راهروی نحس رفت. لیوانی دستش نبود پس احتمالاً با آب استخر بیدارم کرده بود. و حالا سوال اینه آب استخر تصفیه میشد یا شامل اون مایع اسیدی مثانهم که توی سرسره اتفاق افتاد هم میشد؟ با انزجار و چهرهای جمع شده، با آستین دستم صورتم رو ساییدم. - پاشو بیا دنبالم! پوفی کشیدم. زانو راست کردم، ایستادم و به سمتش قدم برداشتم. احساس ضعف و بیحالی داشتم. وارد راهرو شدم. اون هم پشت سرم قدم برمیداشت. و بالاخره مسیر سرد و نامبارک راهرو توی سکوت طی شد. خروجی هم مثل هر دو مکان قبلی بی رنگ و تقریبا فاقد وسیله بود؛ فقط یه در قرمز وجود داشت که توی چشم میزد. البته یه صندلی سفید، یه میز آرایشی تک کشویی سفید و یه آینهی بزرگ هم جزو اتاق بودن. - بشین. و منی که میترسیدم به سمت آینه برم. ابداً دلم نمیخواست شاهد تغییرات باشم. آخه تا الان هم خودم رو به در نفهمی زده بودم؛ دقیقا مثل آدمی که خودخواسته مغز خر رو به کاسهی سرش پیوند زده باشه. دلم نمیخواست به دستهای نیمه مردونه که رگهای تقریباً برجسته روشون خودنمایی میکرد دقت کنم، یا حتی دلم نمیخواست همهش سیبک گلوم رو لمس کنم، یا اینکه خوشم نمیاومد به مدل رونهای جدید و ساق پاهای مذکرانهم بپردازم، همچنین دلم نمیخواست متوجه نبود برجستگیهای روی قفسهی سینهم بشم و به جاش برجستگی رو جای دیگهای حس کنم. موفق شده بودم، نشده بودم؟ الان و حالا هم دلم نمیخواست صورتم رو ببینم. ولی کی این همه قدم رو تا جلوی آینه برداشته بودم؟ مغز لعنتی بهم خیانت کرده بود! این پسرهی داخل آینه من بودم؟ طلسم قدرتمند بود، انگار که یه «منِ جدید» آفریده بودن! وگرنه این همه تغییرات توی یه دنیای عادی، توی کمتر از یه ساعت ممکن بود؟2 امتیاز
-
# بیست و نهمین متن نیمهشب دیگه واسه آرزوهام اصرار نمیکنم... چون وقتی خدا برآوردشون کرد، دیدم اون چیزی نبوده که میخواستم... و آرزوم فقط از دور...خیلی خیلی دور...قشنگ بوده. از من به شما نصیحت: بسپارین به خودش تا براتون بچینه! 22:22 شانزدهم بهمن2 امتیاز
-
#بیست و هفتمین متن نیمه شب من از بچگی تا الان اون قسمتی که سالیوان از بو خداحافظی میکنه و بغلش میکنه و بعدش میره رو میبینم، بغضی میشم و گریهام میگیره... همش به این فکر میکنم که لحظات خوب با آدمای دوست داشتنی چرا اینقدر زود تموم میشه! 13:13 شانزدهم بهمن2 امتیاز
-
پارت یازدهم حس یه آدم تشنج کرده رو داشتم. خدایا کاش من رو توی دریا کشته بودی، من راضی به این نجاتت نبودم ها! - زود باش زاناس، بیا! اسمم رو هم وارونه گفت، درست مثل نیمز و ناریا و پسر خطاب شدنم. انتظاری جز این نداشتم، هرچند چیز مهمتری برای پرداختن این وسط وجود داشت؛ تغییر جنسیت کوفتی! با چشمهایی تر، مظلومانه خیرهش شدم. پوفی کشید و به سمتم قدم برداشت؛ حتی راه رفتنش هم شبیه خروس بود، با هر قدم گردنش عقب و جلو میرفت. بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. نیشگونی از بازوم گرفت و با لحنی که شبیه غرزدنهای مامانم بود، سعی به جلبِ نظرم کرد. - دائمی نیست پسر جون، بعد از آزاد شدن دوباره به حالت اولت برمیگردی، اما خب هورمونهات طول میکشن تا به تغییرات عادت کنن. به به، عجب همدلی شاهکاری، حالا حتی بیشتر از قبل میترسیدم! کل وزنم رو روی پاهام انداخته بودم تا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل! من رو کشونکشون تا دریچه کشوند. و حالا جلوی دریچه قرار گرفته بودم، قتلگاه دخترانگی و زنانگیم! همیشه بابت آزادیهایی که توی کشورم به خاطر دختر بودن نداشتم، آرزوم پسر شدن بود! اما حالا که توی وضعیت وقوعش قرار داشتم، نمیخواستم! نگاهم بین صورت منتظر بازجو و دریچهی مهآلود توی گردش بود. و بغض کردم و لب برچیدم و شستم رو مکیدم. از کجا معلوم دروغ نمیگفت و میخواست من رو به روشهایی نوین بکشه؟ آهی سر دادم، برای من چه فرقی میکرد؟ من دیشب چاقو خورده بودم، من دیشب غرق شده بودم، من دیشب مرده بودم! بازوم رو با خشونت از حلقهی دستش بیرون آوردم. اشک سمج و سُر خوردهی روی گونهم رو با آستین دستم پاک کردم و میلهی داخل دریچه رو گرفتم. - مثل سرسرهست! و حقیقتاً جدا از صدای تودماغی و غیرقابل تحملش، چیزی جز حقیقت از دهنش خارج نشد، چون واقعاً هم شبیه ورودی سرسرههای موجهای آبی مشهد بود. وارد دریچه شدم و روی قسمت بدون شیب نشستم. و دستهای لرزونم که سفت میله رو چسبیده بودن و قصد رهایی نداشتن. - میله رو ول کن. نمیتونستم! نمیتونستم این کار رو بکنم، چون نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته! با نیشگونی که با ناخنهای بلندش از دستم گرفت ناخودآگاه حلقهی دستهام شل شدن. سپس در کسری از ثانیه ضربهی پاش رو روی کمرم حس کردم. و سر خوردم! گلوم به اندازهی دهانهی غار باز شده بود و جیغ میکشیدم. شیب خیلی تند بود، انقدری که میشد گفت در حال سقوطم یا توی سرسره سقوط آزادم! و مه که بوی عجیبی داشت، انگار بوی خواب میداد. خنک بود و یا شاید هم خیلی سرد چون بدنم روی ویبره بود. مه از دهن و سوراخهای بینیم وارد بدنم شد و توی سرم، لابهلای راه و جادههای مغزم پیچید. وقتی پلکهام سنگین شدن، چشمهام توانایی باز موندن ازشون صلب شد و دهنم برای جیغ کشیدن انرژی کم آورد؛ متوجه شدم که داروی بیهوشی بود. و هر چه بیشتر از طول سرسره طی میشد، میزان غلظت و اثر بخشی مه لعنتی بالاتر میرفت. و سرسرهای که تموم شدنی نبود، مثل سیاهی توی بختِ بد من! پس دیگه همه چیز رو به درک و به جهنم گرفتم و در سقوطِ این سرسری بازی، با بیخیالی از هوش رفتم.2 امتیاز
-
پارت دهم صورتم رو توی کاسهی دستهای بستهم فرو بردم. حقیقتاً فروپاشی روانی تنها کلمهای بود که میتونست در اون لحظه من رو توصیف کنه. لحظه به لحظهی بعد از بهوش اومدنم شوکبرانگیز بود. با ناخنهای نداشتهم به پیشونیم چنگ زدم و در امتداد خطی مستقیم تا چونهم رو خراشیدم. دندونهام رو روی هم ساییدم و با تشر شنیدن از مردک بازجونما شروع به انجام تست کردم. با هر سوال یه سلول از شدت تعجب توی بدنم دست به خودکشی میزد. برای هرکدوم پنج گزینه وجود داشت؛ کاملا مخالفم، کمی مخالفم، نظری ندارم، کمی موافقم، کاملا موافقم. سوالات زیاد بودن؛ یکی کاملا بُعد خوب انسان رو نشون میداد، یکی بُعد سیاه آدمیزاد رو. یکی در رابطه با گفتار نیک، پندار نیک، کردا نیک بود و یکیِ دیگه به بیعفتکردن، اختلاس و آدمکشی و هزار جور خلاف نابخشودنی اشاره میکرد. واقعاً حالت تهوع گرفته بودم اما مجبور بودم تا آخرش پیش برم. و بالاخره به اتمام رسید؛ اما بعد از جون به لب رسوندن من! با ته موندهی انرژیم، نوکِ انگشتِ اشارهیِ چپم رو به کار گرفته و تبلت رو روی میز به سمتش هل دادم. تبلت رو از روی میز چنگ زد و به دست گرفت. حینی که گوشهی راست سیبل چخماقیش رو تاب میداد، متاسف بهم زل زد. - نچ نچ نچ نچ نچ نچ نچ! الان فهمیدم بیماری روانیت از کجا سرچشمه گرفته رده بنفش! ابروهام رو توی هم گره دادم و بی حال خیرهش شدم. دیگه داشت میرفت روی مخم! نفس عمیقم رو به شکل پوفی طولانی بیرون دادم؛ باید خودم رو کنترل میکردم وگرنه میزدم له میشد. از جا بلند شد و به سمتم اومد. دستش رو داخل جیبش برد و کلیدی ازش بیرون کشید. و بالاخره مچ دستهام از حصار سرد دستبند نفسی آسوده کشیدن! سپس مسیری رو پیش گرفت، دستش رو روی دیوار گذاشت و چیزی نامشخص رو فشرد. دیوار شروع به تکون خوردن کرد. دو نقطه از دیوار به صورت عمودی و برخلاف هم، از هم فاصله گرفتن. و من که نگاهم با وحشت روی دریچهی دایرهای شکل قفل شده بود؛ یه دریچه با قطر زیاد و صد البته مه آلود. و سرمایی که به سمتم حمله ور شد و به تکتک سلولهام نفوذ کرد. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بالا آوردم. انگشت شستم رو داخل دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم. - پاشو بیا! با این جمله مطمئنم منجمد شدم. شستم از دهنم بیرون زد و دستم روی رون پام سقوط کرد. با نگاه ناباور و بی فروغم نالیدم. - اون چیه؟ اونجا کجاست؟ لبخند نامعلوم الجنسی روی صورت پیرش نشست. - اتاق عمل! ضربان قلبم در کسری از ثانیه بالای هزارتا رفت و تنم به رعشه افتاد. پلک چپم دوباره شروع به پریدن کرد. - عمل چی؟ - عمل تغییر جنسیت! قلبم دیگه نزد. من دیگه واقعا مردم! بخدا من مردم! با لحنی که سعی داشت به آرامش دعوتم کنه، ادامه داد. - همجنسهای تو همهش تو زندان در معرض بی عفت شدن قرار میگرفتن، برای همین دولت تصمیم گرفت که با تغییر جنسیت جلوی این فاجعه رو بگیره. این مردک عوضی داشت چه چیزی رو عرض میکرد؟ تغییر جنسیت؟ جلوگیری از فاجعه؟ بابا این که خودش فاجعه بود! توی قرن بیست و چندم تنها راهکاری که میتونستن پیشنهاد بدن گرفتن زنانگی از من بود؟ خدایا خودت بیا پایین و توی دهن این عوضیها بکوب!2 امتیاز
-
پارت نهم به منبع صدا چشم دوختم، همون پلیس جوان پشت سیستمی بود. به سمت بازجو اومد و دوتا برگه به سمتش گرفت؛ یکی فرم مشخصاتم بود و اون یکی رو نمیدونم! سپس بدون هیچ حرف اضافهای از اتاق خارج شد. بازجو مدام و پی در پی به من نگاه مینداخت و دوباره مشغول خوندن متون میشد. در آخر برگهها رو روی میز کوبید و کف دستهاش رو به هم چسبوند. چشمهای شدیداً درشتش رو ریز کرد و خیرهم شد. با لحنی که انگار داشت به بخشهای مغزم نفوذ میبرد، سر صحبت رو دوباره باز کرد. - میتونی مشخصات دنیایی که توش هستیم رو بدی؟ مثل کسانی که هیپنوتیزم شدن، رباتوارانه جوابش رو دادم. - کرهی زمین، ایران، جنوب کشور، کلانت... با ضربهی انگشتیای که به پیشونیم زد متوقف شدم. نامرد، انگار کیسه بوکس گیر آورده! بغض آلود و لب برچیده بهش چشم دوختم. و هر آن احتمال داشت بغضم بشکنه و عین بچهها زیر گریه بزنم. - اینجا کرهی نیمزه، من و تو هم الان توی کشور ناریا هستیم، توی یکی از شهرهای شمالی! دوربین مخفی بود؟ جملاتش قابل فهم بودن اما قابل درک و هضم، نه! همه چیز غریب بود، همه چیز عجیب بود. بر اثر زخم چاقو و غرق شدن مردن، بهتر بود! کلافه هر دو دستش رو روی میز کوبید و غرید. - فهمیدی؟ با مظلومیت فراوان و چونهای لرزون سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. دیگه نباید رو حرفشون حرف میزدم وگرنه هر بلایی ممکن بود سرم بیارن. اون سوی میز، کشویی رو باز کرد و تبلتی رو بیرون کشید. کمی باهاش ور رفت و سپس تبلت رو جلوم روی میز گذاشت. - بخون و امضاش کن. در سکوت مشغول خوندن شدم، واو به واو حرفهایی بود که جلوی مغازه به سرگرد زده بودم. تا خواستم دهن باز کنم و اعتراض؛ نگاهم به دستهای گندهش افتاد. اگه دوباره کتکم میزد چی؟ همین الانش هم فک و دندونهام درد میکردن. و من احمقی که امضا زدم؛ بدون فکر به عواقبش. دستش رو جلو آورد، از ترس صورتم رو عقب بردم ولی طی حرکتی، انگشتش رو روی تبلت کشید و صفحهی جدیدی باز شد. - سریع تست رو انجام بده. مبهوت به صفحه خیره شدم. «آزمون شخصیت شناسی MBTI، ویژهی سیستمهای بازجویی». خدایا چی داشتم میدیدم؟ خدایا دو چشم کافی نبود، باید هزارتا چشم میداشتم تا همگی از حدقه دربیان؛ آخه این حجم از تعجب و شوک زدگی رو نمیتونستم فقط با دو چشم نشون بدم. دیگه یه بوهایی به مشامم رسیده بود! دیگه مطمئن بودم یا دوربین مخفیه یا یه دنیای لعنت شدهی دیگهست! دیگه مطمئن بودم یا طعمهی ویدیوهای مثلاً طنز شدم یا یه دنیا به دنیا شده.2 امتیاز
-
پارت هفتم اختلال و زیر ساخت و اینترنت ملی! هر سه متعلق به دنیای من بودن، پس فرض به اینکه من توی جهانی متفاوت باشم، نقض میشد. پلیس کشویی رو باز کرد و برگهای رو بیرون کشید. برگه رو به سمتم گرفت. - فعلا مشخصاتتو دستی بنویس تا اختلال برطرف شه. ناخواسته خندهای شاید از روی طعنه روی لبم جا خوش کرد، چرا که قطعاً این اختلال هرگز رفع نمیشد! برگه توسط سرگرد گرفته شد. سپس اون رو جلوم گذاشت و خودکاری رو به دستم داد. نکنه انتظار داشت با دستهای بسته فرم رو پر کنم؟ که دقیقا همینطور بود! با اخمهایی توی هم رفته خودکار رو توی دست راستم گرفتم و به هزار بدبختی، تونستم لرزش دستهای دستبند زده شدهم رو کنترل و خرچنگی فرم رو پر کنم. اسم ساناز آزاد، کشور ایران، شهر مشهد و از این قبیل سوالات و پاسخها. به محض پر شدن فرم سرگرد بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. خدا خیرش نده، عوضی خیلی ظالم بود! بازوم رها شد، در عوض دوباره به وسط دستبندم چنگ زد و سفت لای انگشتهای بزرگش گرفت. و دوباره من رو کشونکشون تا مکانی نامعلوم الجا برد. و منی که بیحال و گرسنه و تشنه بودم. از ورودی دهنم تا انتهای گلوم خشکی زده بود و هیچ بزاقی برای تر کردنش نداشتم. قورباغهی گرسنهی دیشبِ داخلِ معدهم هم، انگاری گرسنگی صبحانه و ناهار امروز رو زاییده بود و هرسه باهم توی شکمم عربده میزدن. سرگرد من رو داخل راهرویی نسبتاً تنگ برد. هر چه بیشتر توش قدم برمیداشتم سرمای بیشتری به بدنم نفوذ میکرد. دما کاهش داشت یا مغزم داشت مژدهی یه اتفاق مزخرف و ناگوار رو میداد؟ تنم لرزید و پاهام سست شدن. جو به قدری افتضاح بود که دیگه ذهنم به سمت تشنگی و گرسنگی نرفت. فقط و فقط من بودم و دیوارهای سفید و سرمای داخل راهروی طویل. - ک.. کجا داریم می.. میریم؟ و صدای وحشتزدهم که ترسیده و لرزان بود. - بازجویی! با جواب کوبنده و اون صدای قاطعش آب پاکی روی تنم ریخته شد. دیگه بهتر از این نمیشد. معلوم نبود چه بلایی قراره سرم بیاد. توی ذهنم شکنجهگاهی رو تصور میکردم که توش با شوکر و انتهای اسلحه به تن و بدنم رنج میدادن و گاهی هم با انبردست یکی از ناخونهام رو میکشیدن. خدایا نه! بالاخره پس از طی کردن چندین متر به انتهای راهرو رسیدیم. در هم مثل دیوارها و کف راهرو سفید بود و بیروح. دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم و زانوهام تا شدن. و در آخر مثل بستنی که در معرض نور قرار گرفته شده باشه، وا رفتم.2 امتیاز
-
#سی و هفتمین متن نیمه شب ولی بنظرم سخت تر از کسی که دچار دوست داشتن یه طرفه شده؛ وضعیت اونیه که میدونه طرف مقابل باهاش حال نمیکنه و نمیخواد باهاش حرف بزنه... با این حال بازم از ذهنش بیرون نمیره و توی تمام سختیا، خوشیها، غم و غصهها ، خواب و رویا، اولین کسی که تصویرش تو ذهنش میاد، اون آدمه! واقعا دردناکه:))) 23:23 هجدهم بهمن1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت پنجم رو به سبزعلی پرسیدم: ـ تو میدونی خونش کجاست؟ سبزعلی آهی کشید و گفت: ـ بیخیال شو طالب! اون دختر و بهت نمیدن! میانه راه وایستادم و با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ آخه چرا؟! سبزعلی گفت: ـ اون دختر محمود چلاویه! خونشون دقیقا پشت کوچه شماست. ناراحت شدم اما ناامید نشدم و گفتم: ـ من شانس خودمو امتحان میکنم. چشماش از ذهنم بیرون نمیره... سبزعلی بهم نگاهی کرد...رسیدیم به اون دو راهی که مسیر خونه هامون و از هم جدا میکرد و گفت: ـ من که هر چی بگم تو حرف خودتو میزنی طالب! بهرحال وظیفه من بود که بهت هشدار بدم! چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم...عشق به زهره چشمام و کور و گوشام و کرد کرده بود وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی میزد...چون از مدتها قبل یعنی از زمان بچگی من تا الان یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملی ها و چلاوی ها بود و تو این مدتی که یجورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلی ها از هم گذشتن...برادر از برادر...زن و شوهر. هیچوقت نشده بود که یک چلاوی و آملی تو یک مجلس بشینن و اون مجلس تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. سر آخر یک دعوایی پیش میومد! اما من واقعا نمیخواستم به این چیزا فکر کنم، برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیزه دیگه! شاید عشق من و زهره به این دعوا پیروز میشد و همه چیز در نهایت به خیر و خوشی تموم میشد! از کجا معلوم؟!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
#سی و ششمین متن نیمه شب میتونم بهتون بگم که پیروزی های چشمگیری تو این دنیا ندارم اما... از شکستهایی که از آنها زنده بیرون امدم، میتونم غافلگیرتون کنم. 18:18 هجدهم بهمن1 امتیاز
-
#سی و پنجمین متن نیمهشب روبروی پنجره اتاقم میایستم و دستی به موهایم میکشم... تنها چیزی که به ذهنم میرسید این است که: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مُردنیست... 17:17 هجدهم بهمن1 امتیاز
-
عالی شد👌 مرسی♥️♥️ همینو بیزحمت بذارین رو جلد دلنوشتم1 امتیاز
-
پارت چهارم گفتم: ـ مثلا من وقتی اسمتُ شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد. دستش و گذاشت زیر گونهاش و گفت: ـ خیلی مایلم تا بشنوم! تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس سرش و آورد داخل و گفت: ـ طالب بیا دیگه! زیر پاهام علف سبز شد. منو زهره جفتمون که تو فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی یکه خوردیم... دفترهام و توی دستم گرفتم و گفتم: ـ فرصت نشد ولی حتما به دستتون میرسونم که بخونیدش! با لبخند سرش و تکون داد و گفت: ـ خوشحال میشم. ممنونم ازتون. و سری به نشانه ادب تکون دادم و کفشام و پوشیدن و رفتم پیش سبزعلی. سبزعلی زنجیری رو دور دست خودش میچرخند و به دیوار مکتب خونه تکیه داده بود و با دیدن من به حالت شاکی گفت: ـ بابا طالب! دو ساعت داری چیکار میکنی تو کلاس؟! ملا میرزا هم که سر کلاس نبود. اما من فقط فکر و ذکرش پیش لبخند و چشمای زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند...با بازوش زد به پشتم که از فکر درومدم و گفتم: ـ چته؟! سبزعلی پوزخندی زد و گفت: ـ تو چته؟؟ چرا تو عالم هپروتی؟؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
غزال جان با سایت یواپلود عکسو اپلود کن بفرس برای من باز نمیشه عکست1 امتیاز
-
پارت سوم بعد که اومدم سرجام نشستم، ملا گفت: ـ بقیه بحثا راجب متن بچها و میذاریم شنبه؛ فعلا خسته نباشید! اینو گفت و کلاهش و گذاشت رو میز و از کلاس بیرون رفت. بعد بیرون رفتنش هم بچها تک تک کلاس و ترک کردن اما من لفتش میدادم که تمامی حرکات اون دختر و زیرنظر داشته باشم و بتوانم تو ذهنم حکش کنم تا شبا راحتتر بهش فکر کنم. تو حین جمع کردن وسایلم دیدم که از سرجاش بلند شد و اومد و تو یک قدمی من نشست. از حرکتش یکم جا خوردم اما از ته دلم ذوق زده بودم و با لبخندی که از چشمام داشت بیرون میزد، جوابشو دادم...اونم با لبخند گفت: ـ چجوری اینقدر متنایی که مینویسین قشنگه؟ از چی الهام میگیرین؟ با عشق چند ثانیه به چشماش خیره شدم و گفتم: ـ میتونم اسمتونو بپرسم؟! گونههاش سرخ شد و گفت: ـ زهره! گفتم: ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین من وقتی به زیباییها و قشنگی های اطرافم نگاه میکنم و بهشون فکر میکنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه و سعی میکنم که اون جملات رو بدون هیچ تفسیری رو کاغذ بیارم. با حرف زدن من سرشو به حالت تایید تکون میداد. ادامه دادم و گفتم: ـ و خب میدونین دیگه هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم میشینه! گفت: ـ چقدر جالب! تابحال اینجوری بهش نگاه نکردم.1 امتیاز
-
پارت دوم بعد اون، منم کفشمو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول رفتم و سرجام نشستم. همونجوری که کتابام و مقابلم قرار میدادم، تمام حرکاتش و زیرنظر داشتم...همیشه روبروی من مینشست. تکلیفی که کلا بهمون داده بود یه شعر در وصف دورهمی تو شب یلدا بود و بچها یک به یک جلو میرفتن و مطالبی که نوشته بودن و میخوندن اما من تمام حواسم به اون بود...حتی اسمش رو هم نمیدونستم. خیلی دلم میخواست بدونم از دختر کدوم طایفست و یکم هم شده به چشمش بیام تا اینکه استاد اسمم و صدا زد و من از تو فکر درومدم. ملا میرزا گفت: ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون. ورقهامو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم: ـ چشم. ملا میرزا بنظرم کرد بیبدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیاد توی همه زمینهها داشت و تا الان من هر چی یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و تو یاد دادن درس به بچها، بینهایت صبور بود. که همین صبر و متانتش اونو پیش شاگردانش متمایز کرده بود. رفتم جلو و یه چندتا سرفه کردم و شروع به خواندن کردم: من از میان واژههای زلال « دوستی » را برگزیدهام، آن جا که برف های تنهایی آب می شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودن هاست. همین دوست داشتن هاست خوشبختی همین لحظه های ماست. همین ثانیه هایی ست که در شتاب زندگی گم شان کرده ایم. زندگی زیباست وقتی باهم باشیم. بعد تموم شدن متن یه نیم نگاه به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد و عرق پیشونیم و پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم...ملامیرزا گفت: ـ عالی بود طالب مثل همیشه!1 امتیاز
-
پارت هجدهم «قرارداد عدم افشای جنسیت و مشخصات مرتبط» این جمله با فونت درشت و سیاه روی صفحهی تبلت خودش رو مینمایید. - از این به بعد حق نداری در رابطه با جنسیت و اسمت با بازداشتیا و زندانیا صحبت کنی، در غیر این صورت.. انگشتش رو دوبار به سمت چپ کشید و دو صفحه ورق خورد. - در غیر این صورت اعدام! با دیدن اسم اعدام و بک گراند خونین که پر از اسلحه، طناب دار، آمپول و از این قبیل ابزارها بود آب دهنم رو قورت دادم. - اینو هم بدون که دیوارای بازداشتگاه و زندان موش داره پس خودتو به کشتن نده، فهمیدی؟ حینی که «فهمیدی» رو به زبون آورد هر دو دستش رو روی میز کوبید. از ترس توی جام پریدم و با حرکتهای پی در پی سرم فهمم رو اثبات کردم. و مرتیکه دوباره یه صفحه ورق زد تا محل امضا پدیدار شد. و لعنت که از روی اجبار این رو هم امضا زدم! با صدای تودماغیش کلمهی «سرباز» رو عربده زد و این باعث شد صداش دورگه و خروسی به گوش برسه. بلافاصله در باز شد و سربازی توی چهارچوبِ در قرار گرفت. - ببرش بازداشتگاه. سرباز مشکی پوش اطاعت کرد و به سمتم گام برداشت. بازوم رو گرفت و من رو کشونکشون دنبال خودش کشوند. از اتاق بازجویی خارج شدیم و توی راهروی نحس قرار گرفتیم. چقدر زندگی در عرض چند ساعت و توسط این راهروی بدیمن تغییر کرده بود! منِ در حال ورود به راهرو کجا و منِ در حال خروج کجا! یک پا مرد شده بودم برای خودم؛ مرد! لبهام کش اومدن و لبخند روی صورتم طرح خورد، البته مطمئن نیستم جنسش از غم بود یا از غم! در هر صورت گزینهی غیر تکراریای وجود نداشت. بنده هیچ چارهای جز این احساسات منفی نداشتم. ولی از قدرت به درک و به جهنم گرفتنم بهره بودم و حواسم رو از وضعیت عاطفی و روانیم گرفتم. وضعیت جسمانیم در خطر بود، در حدی که بدنم از گرسنگی و تشنگی در حالت خودخوری و حمله به آذوقههای انبار شدهی مخفی قرار گرفته بود. - گشنمه! تشنمه! غذا! آب! سرباز با لحنی آروم پاسخ داد. - چند دقیقهی دیگه وقت ناهاره. سرم رو تکون دادم و در سکوت به مکانی نامعلوم کشیده شدم. و عاقبت مقابل دربی فلزی ایستادم. سرباز قفل در رو گشود و من رو به داخل راهنمایی کرد. حداقل این کمی آدم حسابیتر از قبلیها بود؛ خدا واقعاً خیرش بده، البته نه از اون خیرهایی که به من داد، منظورم مثلاً این دنیا و حوادث غیرمنطقی درونش بود. به فضای اتاق چشم دوختم، دیوارها و کف همه به رنگ قرمز خونین بودن و چند نفر مثل من داخل اتاق حضور داشتن؛ همه هم مرد! ولی آیا واقعا مذکر بودن؟ به قطع یقین برخیهاشون مذکرنمای تغییر یافته بودن، دقیقاً مثل من. به ظاهرشون چشم دوختم، فرمهاشون شبیه لباسهای من بود اما توی چهار رنگ مختلف؛ آبی، سبز، زرد و بنفشِ همرنگ لباس من. با چشمهایی ریز شده شروع به تحلیل کردم، خیلی شبیه به رنگهای شخصیتی MBTI به نظر میرسیدن و انگار واقعاً هم بر همون اساس برنامه ریزی شده بودن. متاسف از وضعیت موجود آهی کشیدم. این دنیا رو نمیشد درک کرد! نزدیکترین گوشه به در رو انتخاب کردم و نشستم. زانوهام رو به شکمم چسبوندم و دستهام رو دورشون حلقه کردم.1 امتیاز
-
پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفشاشو تمیز میکرد، گفت: ـ به سلامت پسرم! مثل همیشه به طرف مکتب خونه راه افتادم...تو مسیر بعضی از دوستان و همسایهها رو میدیدم از روی ادب با همشون سلام علیک میکردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم میگفت برگشتنی از مکتب خونه، نون بگیرم چون شب دوستای بابام خونه بودن، اون میخواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی تو هر چیزی وسواس داشت... تا الان که بدی ازش ندیده بودم اما به هیچ عنوان نمیتونستم جای مادر خودم و تو قلبم بگیره. مادری که بجز عکسش هیچوقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم احساسش میکردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت میشدم، به اون عکس نگاه میکردم و تمام غصه هام یادم میرفت...پنج شنبهها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، بازم باید یه وقتی برای خودم جدا میکردم تا برم سرخاکش و بشورم و باهاش از روزام حرف بزنم...بعد حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی میکردم. بعضی اوقات هم پدر همراهم میکرد اما مدام بهم گوشزد میکرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم تا یه موقع دلخوری تو خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. منم چون دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی گفتم. تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که بازم دیدمش! دختری که تقریبا یک هفته بود اومده بود تو کلاس ما...همیشه وقتی که داشت کفشاشو درمیآورد، من میرسیدم دم در مکتب خونه...مثل همیشه نقابش و داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام! منم مثل همیشه اینقدر هول میشدم! سه ساعت طول میکشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش و بدم...نمیتونستم نگاه ازش بردارم...چشمای سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنمو به خودش مشغول کرده بود.1 امتیاز
-
پارت دویست و پنجاهم پوزخندی زدم و گفتم: ـ چیشد؟؟ زبونت بند اومد؟! عمو بعدش به باوان اشاره کرد و گفت: ـ یعنی تو به خاطر یه دختر... حرفش و قطع کردم و دست باوان محکم گرفتم و رو بهش گفتم: ـ من بخاطر این دختر، همه کار میکنم. برام از هر چیزی تو این دنیا با ارزش تره. عمو که خون خونشو میخورد گفت: ـ چی میخوای که دهنتو بسته نگه داری؟! گفتم: ـ پاتونو از زندگیه من میکشید بیرون. دیگه نه میخوام اسمتونو بشنوم و نه قیافتونو ببینم. کار من با اسلحه و زورگویی دیگه تموم شده. بعدش رو به باوان گفتم: ـ بریم عزیزم! رفتیم سمت ماشین و نشستیم و برای همیشه اون ویلا و آدمای خائن داخلشو ترک کردم و به سمت زندگیه پر از عشق راه افتادم. باوان داخل ماشین با چشمای پُر شده از ذوق بهم نگاه میکرد و با خنده پرسیدم: ـ چرا اینجوری نگام میکنی دختر؟!1 امتیاز
-
برای من فرقی نمیکنه با هرکدوم که به نظرتون بهتره بزنید1 امتیاز
-
پارت دویست و چهل و نهم برگشتم و نگاش کردم...رفتم مقابلش وایستادم و بدون هیچ حرفی، اسلحه رو گرفتم مقابلش...باوان و ملیکا جفتشون با جیغ داشتن میومدن سمتم و قبل از اینکه محافظا برسن بهم، تفنگ و انداختم پیش پاش...همه از این حرکت جا خوردن. بدون هیچ احساسی توی چشماش زل زدم و گفتم: ـ برای من تا همینجا بود آقا مازیار! دیگه نیستم. داشتم میرفتم سمت باوان که بازوم و گرفت و گفت: ـ به همین راحتیه؟! پوزخندی زدم و گفتم: ـ دقیقا! فکر نکنم مخالفتی داشته باشی! عمو با عصبانیت گفت: ـ پوریا میدونی اگه بخوام، میتونم جلوی چشمت داغ این دختر و به دلت بذارم! مصمم برگشتم نگاش کردم و گفتم: ـ تو اینکارو نمیکنی! عمو یه تای ابروشو بالا داد و با تعجب بهم نگاه کرد. باوان آروم از پشت سر بهم نزدیک میشد. متوجه بودم که چقدر از این حرف عمو ترسیده! ولی میدونستم بعد این حرفم، عمو از ناچاریش هم شده باشه، کاری نمیکنه. از توی جیبم، گوشیم و درآوردم و عکس پاشیده شده جسد اون آرون و بهش نشون دادم...پشت بندش گفتم: ـ بنظرت اگه شرکای خارجیت، بفهمن که تو اون درد و پیدا کردی و بدون اینکه سکه و شمش ها رو ازش بگیری، بخشیدیش و اضافه تر بهش پول دادی تا بخواد یه دختر بیگناه و رو بدزده، باهات یا حتی با دخترت چیکار میکنن؟ عمو که حرفم و شنید! زرد شد...آب دهنش و قورت داد. چون میدونستم رگ خواب شرکاش دست کنه و بخاطر حرف من، اونا بهش مهلت داده بودن و اونا کله گنده مافیا بودن و عمو ازشون خیلی حساب میبرد.1 امتیاز
-
پارت دویست و چهل و هشتم باوان دستامو گرفت تا آروم باشم اما من وقتی به کاری که باهام کرد فکر میکردم، اصلا نمیتونستم آروم باشم!! با عصبانیت گفتم: ـ تو چجوری؟؟...با چه جرئتی پست سر من کار انجام دادی ملیکا؟؟؟ اونم با دختری که میدونستی برام مهم و با ارزشه! ملیکا همینجور که دستش رو یه طرف صورتش بود و از روی زمین بلند شد و با گریه رو بهم گفت: ـ پوریا من دوستت داشتم...هنوزم دارم. نمیخوام تو رو از دست بدم! نگاش کردم و گفتم: ـ تو همبازی بچگیای من بودی! تنها همراز و رفیق من که همیشه باهاش درد و دل میکردم و کنارم بود! منم دوستت داشتم...عین یه دوست و یه خواهر!! اما تو چیکار کردی؟؟؟ تو میدونستی که من هیچوقت خیانت و نمیبخشم ملیکا! با گریه و عصبانیت فریاد زد: ـ من تو رو هیچوقت بعنوان برادر دوست نداشتم پوریا!! نتونستم طاقت بیارم که از اینجا رفتم...میفهمی؟؟ اما وقتی پدر گفت که این دختره قراره تو رو از ما بگیره؛ وقتی به نبودنت فکر کردم، نتونستم طاقت بیارم...برگشتم. ـ مگه دوست داشتن زوریه ملیکا؟! من هیچوقت بهت امید ندادم. تو چه باوان تو زندگی من بود چه نبود، تو برای من جایگاه یه رفیق و داشتی. اما با اینکارت، همه چیز و خراب کردی. دیگه حتی نمیخوام... یهو عمو از پشت سرم با صدای بلندتری گفت: ـ فکر کردی اینجا صاحاب نداره، صداتو اندازهای تو گلوت پوریا؟؟1 امتیاز
-
پارت دویست و چهل و هفتم شاهین و عفت خانوم پیاده شدن و منم یه راست رفتم تا ویلا. وقتی دم در پارک کردم، از توی داشبورد ماشین، اسلحه رو برداشتم که باوان پرسید: ـ پوریا احتیاجی به این هست؟! گفتم: ـ کار از محکم کاری عیب نمیکنه! همینجور که داشت از ماشین پیاده میشد رو بهش گفتم: ـ به خودت فشار نیار! بذار کمکت کنم. رفتم سمتش و زیر بازوش و گرفتم و گفتم: ـ بنظرت تا الان فهمیدن؟ گفتم: ـ با توجه به اینکه ملیکا ششصد بار به گوشیم زنگ زد، به احتمال نود درصد آره. باوان دستشو محکم گذاشت تو دستم و اینبار منم بدون ترس و شجاعت، دستشو گرفتم و وارد حیاط ویلا شدیم...با صدای بلند فریاد زدم: ـ مازیار خان...ملیکا...بیاین بیرون! نگهبانا مردد بودن که بیان و جلوم وایستن! بهرحال هنوزم ازم حساب میبردن! ملیکا سریع در و باز کرد و با دیدن دست منو باوان، رنگ از رخسارش پرید...به حالت پشیمونی و بغض کرده داشت میومد سمتم و همزمان میگفت: ـ پوریا...باور کن من... طاقت نیوردم و یدونه خوابوندم تو گوشش! پخش زمین شد....1 امتیاز
-
پارت دویست و چهل و ششم با اینکه از چهرش میشد خوند که استرس داره ولی با این حرف من دلگرم شد. شاهین گفت: ـ داداش منو عفت خانوم و سر این خیابون پیاده من که با هم بریم خونه جدید و یکم سر و سامون بدیم تا شما بیاین. همه با هم خندیدیم و گفتم: ـ عفت خانوم واسه امشب میخوای چی درست کنی؟ عفت خانوم با خوشحالی گفت: ـ هر چی عروس و داماد بخوان، براشون درست میکنم. به باوان نگاه کردم و گفتم: ـ هر چی که زنم بگه، من همون و میگم باوان بهم نگاهی شیطنت آمیزی کرد که خندیدم و گفتم: ـ خب مثل اینکه چیزی که عروس خانوم میخواد و فقط آقای داماد میتونه درست کنه! عفت خانوم با تعجب نگام کرد که گفتم: ـ البته که شما استادی عفت خانوم ولی عروس خانوم عاشق کباب و جیگر دنبهاس عفت خانوم خندید و گفت: ـ جدی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم که باوان گفت: ـ یبارم خانوما راحت بشینن، آقایون غذا درست کنن. مگه نه عفت خانوم؟! عفت خانوم گفت: ـ حق با توئه مادر! ببینم آقا پوریا امشب برامون چیکار میکنه! شاهین گفت: ـ پوریا تو کار منقل و کباب حرفهایه! گفتم: ـ خب پس لفتش ندین! برین و منتظر ما باشید تا بیایم.1 امتیاز
-
# بیست و دومین متن نیمهشب چقدر رویا رو دوست دارم... تنها جاییه که هر چیزی میخوایم، صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن، اتفاق میفته و واقعیه! اونجا از صمیم قلب خوشحالی چون کنار کسایی هستی که دوستت دارن...زندگی داری که همیشه دوست داشتی...کار مورد علاقت و داری! شاید باورتون نشه ولی حتی نوشتن راجب رویا، باعث میشه احساس ذوق و شادی کنم 21:21 چهاردهم بهمن1 امتیاز
-
پارت صد و سی و چهار تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت : _گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم ! به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت : _چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟! دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم : _نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی! خندید و گفت : _به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم . لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم : _صحیح ! خندید و گفت : _تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد ! خندیدم و گفتم : _اره ، بهراد به دفعات بهم گفته ! +چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطهای که دارید رو بدون!1 امتیاز
-
پارت هشتم پلکهام سنگینی میکرد و چشمهام در حال بسته شدن بودن که سرگرد بازوم رو گرفت. با خشونت ثابت و سرپا نگهم داشت و سپس در اتاق بازجویی رو باز کرد. به داخل هلم داد. روی زمین سقوط کردم و با سمت چپ صورتم روی زمین فرود اومدم. مرتیکهی فلان شده انگار قاتل گرفته بود که چنین رفتاری از خودش نشون میداد. دستهای بستهم رو تکیهگاه کردم و به سختی روی زانوهام نشستم. صورتم از درد توی هم رفته بود و زیر لب ناسزا بود که نثار مرتیکه میشد. یک آن صدای تو دماغی مردی توی اتاق پیچید. - بیا رو صندلی بشین. کنجکاو به جایجای اتاق شدیداً روشن چشم دوختم، در آخر صاحب صدا رو تکیه زده بر دیوار مشاهده کردم. بین نور کور کننده، با لباس سفید پزشکی استتار کرده بود. آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. به سمت میز و صندلیهای واقع بر مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم. اون هم اومد و مقابلم نشست. چهرهش حقیقتاً وحشتبرانگیز بود. پوست صورتش اضافه و آویزون به نظر میرسید؛ دقیقا مثل خروسی که تمام پرهاش رو کنده باشن و سیبک آویزون گلوش هم کم از غبغب خروس نداشت. دلم میخواست انگشتم رو بمکم ولی دستم بسته بود، پس در عوض با پای راستم ضرب گرفتم تا ذهنم رو مرتب کنم. - خب پسر جون اسمت چیه؟ و باز هم پسر خطاب شدنم! این جماعت واقعا کم داشتن و هر لحظه بیشتر از پیشتر سلامت روانی من رو مورد هدف گلولهی حرفهاشون قرار میدادن. - من دخترم! صدام میلرزید، اما قاطع بود. مردک ابروهاش رو توی هم گره داد و دوباره صدای تو دماغیش رو برای خراشیدن گوشهام به کار برد. - پسرهی فلان شده گفتم اسمت چیه؟ پوفی سر دادم و زیر لب اسمم رو گفتم. - ساناز آز.. یک آن جریان برق سه فاز از صورتم عبور کرد. سوزش نیمهی راست صورتم بر اثر سیلیش اشک رو مهمون چشمهام کرد. ناباور خیرهش شدم. - پسرهی گستاخ منو مسخره میکنی؟ خشمگین و عمیقاً ناراحت غریدم. - ولی اسم من واقعا ساناز آزا.. و دوباره همون حس سوزش اما این دفعه روی نیمهی چپ صورتم. - اگه تو سانازی پس لابد اینجا هم زمینه! با صورتی در هم، لبهایی جمع شده و دهنی نیمه باز بهش چشم دوختم. انگار که کل مادههای تشکیل دهندهی بدنم، تعجب مغزم رو لمس کردن. - مگه نیست؟! غضبناک دستش رو به سمت صورتم آورد. سریعاً جاخالی دادم ولی عوضی گردنم رو نیشگون گرفت. در هر صورت وحشی بودنش رو ثابت کرد؛ نیشگون به جای سیلی! - واقعا کم داری یا خودتو زدی به اون راه؟ داشتم بهش گوش میدادم ولی صداش رو نمیشنیدم، داشتم بهش نگاه میکردم ولی چهرش رو نمیدیدم. فکر کنم داشتم توی شوک غرق میشدم! صدای باز و بسته شدن محکمِ در، مثل ریسمان دور گلوم بسته شد و من رو از غرق شدن بیرون کشید. - قربان، قربانی دچار بیماری روانی ناشناختهای هستن که اختلال وارونگی نام داره.1 امتیاز
-
پارت ششم خدا زمانی که داشت من رو خلق میکرد از خاک کدوم منطقهای من رو آفریده بود که چنین زندگی بی ثمر و خرابی داشتم؟ و نمیدونم زمان با چه سرعتی از دستمون میدوئید، فقط میدونم که خیلی زود به کلانتری رسیدیم. سرگرد از وسط دستبند گرفته بود و من رو کشونکشون با خودش میبرد. سرتاسر کلانتری پر بود از آدمهای زخمی با چشمهایی مظلوم و سرخ. چرا هیچکدوم شبیه مجرم و جانی و قاتل نبودن؟ انگار به بخش درمان شدگان اورژانس اومده بودم، نه کلانتری! با دیدن اون صحنهها فقط استرس مهمون تن و بدنم شده بود، اما نمیتونستم شستم رو بمکم و بهش غلبه کنم. تنها قورت دادن مداوم آب دهنم از دستم برمیاومد، همین! شوکه و منگ به همه جا نگاه میکردم، چرا به جای سبز از قرمز خونین برای دکوراسیون استفاده کرده بودن؟ حالا که فکرش رو میکنم لباس پلیسها هم تماماً مشکی بود، حتی سرباز و راننده! به قدری ابروهام هر لحظه بالاتر و بالاتر میپریدن که انتظار پیوستنشون رو به خط رویش موهام داشتم. راستی چرا به حجابم گیر نمیدادن؟ صورتم از شوک چندصدم توی هم رفت. با ضربهی سرگرد به شونهم به خودم اومدم. جلوی میزی ایستاده بودیم و پشت میز، پلیسی جوان نشسته بود. - د بشین پسرجون، علافمون کردی؟ دوباره پسر خطاب شدم. اخمهام رو توی هم کشیدم و کوبنده گفتم: - من پسر نیستم، دخترم! تای ابروی چپ پلیس پشت میز بالا پرید. موشکافانه به قفسهی سینهم خیره شد و بعد نگاهش تا زیر شکمم پایین اومد. - ولی بنظر میرسه که اینطور نیست، مگه نه خانوم سرگرد؟ رد نگاهش رو گرفتم و به سرگرد رسیدم. چشمهام به قدری گرد شده بودن که هر لحظه احتمال این که مثل توپ شیطونک بیرون بزنن، وجود داشت. به چهرهی سرگرد خیره شدم؛ ابروهایی پر، بینیای گوشتی و یک دنیا سیبیل و ریش! کجای این خانوم بود؟ آخه این با این حجم انبوه از پشم روی صورتش چجوری خانوم بود؟ بابت اجبار فیزیکی سرگرد روی صندلی نشستم. پلیس مقابلم لنز دوربین رو روی صورتم تنظیم کرد و بعد نگاهش رو به سیستم مقابلش دوخت. با انگشت اشاره روی موس با ریتم ضربه میزد و چشمهای ریز شدهش رو به سیستم دوخته بود. چند دقیقهای توی سکوت گذشت اما عاقبت با پوفی که پلیس مقابلم کشید، شکست. - بخاطر اختلال توی زیرساختهای اینترنت ملیمون هویتش شناسایی نمیشه!1 امتیاز
-
پارت شانزدهم سوالی که پرسید هم زمان شد با برگشت، مامان و مادر جون زیر کرسی ، رو به مادر جون سوال بوژان رو تکرار کردم و مادر جون در جواب گفت : _والا ، منم خبر ندارم ، ولی قدیم که کوچیک بودم چند بار از مامان و بابام شنیده بودم که چند نسل قبل انگار کمی از جادو جنبل سر درمیاوردن ! سری تکون دادم ، که مامان گفت : _نگفتی چرا دیر کردی ؟! چرا انقدر گلی بودی ؟! با دست به پیشونیم زدم به کل حرف های ابدوس از ذهنم رفته بود بیرون ، شروع کردم براشون تعریف کردن ، هر چی بیش تر میگفتم ، نگرانی مامان و مادرجون بیش تر می شد با تموم شدن حرفم ، بوژان به حیاط رفت که گاری کوچکمون رو بیاره ، من و مامان و مادرجون هم شروع کردیم به جمع کردن چیز های ضروری ، در حال جمع کردن بودیم که مامان کیسه ای گرد که بند بلندی داشت سمتم گرفت و گفت : _این رو برای تولدت دوختم ، ولی فکر کنم الان بیش تر به کارت بیاد میتونی وسیله هات رو توش بزاری ، این بند رو که بکشی درش بسته میشه ، این یکی بند هم برای اینه که بتونی رو دوشت بندازیش! به چهره نگرانش نگاه کردم ، تقصیری نداشت درک می کردم چرا بهمون نگفته ، تشکر کردم و بغلش کردم .1 امتیاز
-
پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدنهای سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچهام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمهی سرگرد ماسیدهتر از لحظه پیشترش به نظر میرسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم توی هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همونقدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیهم از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیرهم بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده یا شاید هم یه دیوونهی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش میگرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمیکنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل میداد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمیشدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ از منظومهی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریالهای تخیلی توی دنیای دیگهای افتاده بودم؟ به چهرهی زار و در هم رفتهی خودم توی شیشهی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمیکردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شدهم نیوفته. و چشمهای متعجب و وحشت زدهی سرگرد و سرباز و رانندهی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اونها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!1 امتیاز
-
پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عقبرانگیزش رو روی لبهاش نشوند. دستهاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعهی پیشترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشونی به آغوش پلهی سنگی رفت. و صدای نفسهای خرناسیش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط میکرد! نگاهم روی دوربینهای نصب شدهی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اونها همه چیز رو ثبت کرده بودند. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمیخورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگه صدای کلاغها، سگ و گربههای اضافه شده به اونها رو هم فاکتور میگرفتیم! مردم که متشکل از زنها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم میکردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزونتر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربینهای مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه میخواست بی عفتم کنه! یکی از زنها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیرهم شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینیم رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب میاومدم دلداری بدن با چنین لحنی با من صحبت میکردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشون میکشیدم زنیکهی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمیهای الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تمام شدن جملهم همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجیهام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخهی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمیسوزند. یکی از پلیسها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربینهای مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف میکردم. - مطمئنید که هیچ ضربهای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک میچسبوندم، لبهام رو هم مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشمهای سرگرد خیره شد و با زبان اشارهی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظارهگر بودم!1 امتیاز
-
پارت صد و سی و سه ساعت هفت صبح بود و شماره پروازم اعلان شده بود ، با مامان و بابا و بهراد خداحافظی کردم و با اشک ازشون جدا شدم و به سمت گیت راه افتادم ، بعد چک کردن پاسپورت و بلیط از گیت رد شدم. سوار هواپیما شده بودم دنبال صندلیم گشتم و پیداش کردم ، کنار پنجره بود ، نشستم و بعد جا به جا کردن وسایلم ، چشم هام رو بستم و منتظر take off هواپیما شدم ، تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست ، انشالله که پر حرف و فضول نباشه ، از اینا که کل پرواز رو سوال پیچت می کنن تا ته و توی همه چیزو رو دربیارن ، اصلا حوصله نداشتم و دنبال آرامش بودم ، چشم هام رو نیمه باز کردم و نگاهی طرفش انداختم که با دیدن شخص مورد نظر چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد . آروین بود با حیرت پرسیدم : _تو اینجا چی کار می کنی؟! با خنده گفت : _یه جوری این سوال رو میپرسی ، انگار که من تو المان زندگی نمی کنم و توام خبر نداری! ابرو های بالا پریدم رو به حالت اول برگردوندم و اروم گفتم : _نه منظورم این بود ، تو چه جوری متوجه شدی من کی بر میگردم ! خندید و گفت : _حالا کی گفته من دنبال تو بودم ؟! اتفاقیه بابا ، صندلیم رو که پیدا کردم دیدم ، هم سفرم تویی! چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم ، خورده بود تو پَرم ، سوتی داده بودم ، با این حرفم انگار این منظور رو داشتم که دوست دارم بیوفتی دنبالم ! _باشه بابا حالا قهر نکن ، از بهراد شنیدم ! لبام اومد به لخند باز بشه که جلوش رو گرفتم ، بی تفاوت برگشتم و گفتم : _میتونستی از خودم بپرسی ! دستی به موهاش کشید و گفت : _از اونجایی که لجبازی گفتم بپرسم ، برای اینکه ضایع ام کنی زود تر از موعد بلیط میگیری و میری ! خندیدم و گفتم : _دیگه اغراق نکن ! من در این حدم لجبازی نیستم ! تازه از این گذشته فکر کنم ما با هم دوستیم احتیاجی به لجبازی نیست! با شنیدن کلمه دوست یک جوری شد ، از چشماش فهمیدم ، ولی لبخندی زدو چیزی نگفت.1 امتیاز
-
پارت صدو سی و دو سفارش رو که اوردن با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : _میترسم بهراد ، نمی خوام بیش تر از این به احساساتم پر و بال بدم ، شاید پشت اون تلفن ها ، یک دختر باشه ، اون وقت ضربه بدتری می خورم ! بهراد عمیق نگاهم کرد و گفت : _منم نمی خوام الکی به خودت امید بدی ، چون در هر صورت ، رفتار قطعی از اروین ندیدیم ، فقط دارم میگم ، مثل همیشه نیوفت رو دنده لج! دوستانه پیش برو ، نه خیلی فاصله بگیر ، نه خیلی بهش بچسب ، تعادل داشته باش ! سری تکون دادم و مشغول ریختن چایی شدم ، تو ذهنم به حرفامون فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که در حد همون دوستش باقی بمونم ، این جوری نه به احساساتم پرو بال دادم ، نه پل های پشت سرم رو خراب کردم ، زمان همه چیز رو مشخص می کنه! بهراد ، دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکرد و بقیه شب به مرور خاطرات بامزه قدیممون گذشت ، بعضی از خاطرات اشک به چشممون اورد ، یاد ساحل کردیم ، بهراد از برنامه ای که برای آینده داشت گفت ، منم گفتم ، در کل باعث شد ، آرامش بگیرم و فکرم ازاد بشه ، دو سه ساعتی که گذشت به خونه برگشتیم ، و من با کوهی از مواد خوراکی که مامان همش رو داخل چمدانی برام جای داده بود رو به رو شدم ، هر چی گفتم اینا خیلیه ، گوشش بدهکار نبود ! بلاخره اون شب هم گذشت ، هر چند که موقع شام کسی حرف نمیزد ولی دلتنگی توی چشم های هممون موج میزد ، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ، ولی خب چاره ای نبود ، باید کنار میومدیم .1 امتیاز
-
پارت صد و سی و یک بهراد قرار بود شب رو خونه ما باشه که فردا بتونه من رو راهی کنه ، نازی هم ترجیح داد با پدر و مادرش بره و من و بهراد رو تنها بزاره ! غروب بود و همه رفته بودن که بهراد رو به من گفت : _اگه کاری نداری بریم با هم یک چرخی بزنیم . لبخند زدم و گفتم : _نه چمدون هام رو بستم ، کاری ندارم بریم . بهراد گفت : _پس برو اماده شو . از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم روی لباس هام مانتو بلندی پوشیدم و شال رو روی سرم انداختم بعد برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون اومدم ، بهراد رفته بود بیرون که ماشین رو ببره بیرون ، از مامان اینا خداحافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم . نه من پرسیدم کجا می خوایم بریم ، نه بهراد چیزی گفت ، یک ربعی به سکوت گذشت که بهراد گفت : _صبح حرفامون نصفه موند ، گفتم هم بیارمت بیرون روز اخری با هم وقت بگذرونیم ، هم راحت باهم حرف بزنیم . سری تکون دادم و باهاش موافقت کردم . بعد حدود یک ساعت و نیم به خاطر ترافیک تهران، به باغ رستورانی که قبل ها با ساحل و بهراد میومدیم رسیدیم ، چه قدر اینجا خاطره داشتیم . تختی رو انتخاب کردیم و نشستیم ، بهراد سفارش چای و قلیون داد و گفت : _ببین صدف ، من از ظهر خیلی فکر کردم ، اروین پسر خوب و معقولیه ، من از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد ، و من هم متوجه کشش بینتون شدم و فهمیدم یک احساسی این وسط شکل گرفته ، ولی خب تو شمال هم بعد روز اول به وضوح متوجه تغییر رفتارش شدم ، که این دو تا دلیل میتونه داشته باشه ، اولین اینکه ممکنه تو رو فقط به عنوان یک دوست میدیده و وقتی تو خواستی بهش نزدیک بشی ، متوجه علاقه ات شده و برای اینکه صدمه نبینی ازت فاصله گرفته؛ که احتمال این مورد خیلی کمه ، چون من نگاهاش رو دیدم ، به عنوان یک مرد ، نگاهش رو درک کردم ، نمی خوام امید الکی بهت بدم ولی احتمال دوم ، اینه که شاید در حال حاضر یک مشکلی داره که نمیتونه وارد رابطه ای بشه ، چون اگه دقت کرده باشی تو شمال هم همش درگیر بود و داشت با تلفن حرف میزد ! تو سکوت بهش گوش میدادم ، راست می گفت ، وقتی شمال بودیم ، از بس گوشیش زنگ می خورد ، همه کلافه بودن مخصوصا بابا و مامانش !1 امتیاز
-
پارت صد و سی اخمی کرد و گفت: _اولا که خل و چل خودتی ! دوما باز فیلت یاد هندوستان کرد و من عمو شدم! لبام رو به سمت پایین خم کردم و با ناراحتی گفتم : _داشتیم بهراد ، تو همیشه بهترین عموی دنیایی برام ! نگاه کنایه امیزی بهم انداخت و گفت : _اره کاملا مشخصه! لبم رو با زبون تر کردم و با صدای اروم گفتم : _خودت میدونی بازگو کردن یک سری مسائل سخته ، ولی میدونم که حرف نزده کل ماجرا رو میدونی ، مجبورم نکن بازگو کنم! از حالت تدافعی خارج شد و گفت : _بعضی وقت ها ، هر چه قدر هم سخت باشه ، باید با یکی حرف بزنی ، وگرنه باعث میشه اذیت بشی ! عمیق به هم نگاه کردیم و بعد چند دقیقه به این نتیجه رسیدم راست میگه ، بهراد هم راز دار خوبی بود هم بهترین رفیقم بود ، شروع کردم براش تعریف کردن ، صحبت هامون که تموم شد متفکر به رو به رو خیره شده بود ، منتظر بودم حرفی بزنه ، که زنگ ایفون به صدا درومد ، که مامان درب رو باز کرد و گفت : سامان و سیمین اومدن . به ناچار از جا بلند شدیم و برای استقبال رفتیم . یک ساعت گذشته همه اومده بودن ، نازی و مامان و باباش اخرین نفرایی بودن که اومدن ، با گندم در حال حرف زدن بودیم ، از المان میگفتم ، اون از رابطه اش با امیر علی میگفت و ... خلاصه امرو. هم گذشت و تنها اتفاق خاصی که افتاد ، این بود که بلاخره عمه معصومه به ازدواج ماهان و رزا رضایت داد و قرار شد هفته بعد عقد کنن ، خیلی خوش حال بودم که بهم میرسن ، ولی از اینکه نمیتونستم تو مراسمشون باشم خیلی ناراحت شدم .1 امتیاز