به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/08/2026 در پست ها
-
سلام نویسنده عزیز، تو گروه مربوطه اد شدید.🫠💙3 امتیاز
-
2 امتیاز
-
نام رمان: زنجیر های عشق و خون نویسنده: سحر قاسمیان ژانر: مافیایی، اجباری، عاشقانه خلاصه: آرش، رئیس بیرحم و قدرتمند یک سازمان مافیایی، درگیر معاملهای بزرگ و سرنوشتساز است. رکسانا، دختری جسور و کنجکاو، مخفیانه تلاش میکند از این معامله فیلم بگیرد تا حقیقت پشت پرده را آشکار کند. اما نقشهاش لو میرود و توسط افراد آرش دستگیر میشود. رکسانا به اسارت برده میشود و در دنیای تاریک و پرخطر مافیا گرفتار میگردد. در ابتدا، رابطهی او با آرش سرشار از تنش، اجبار و نفرت است؛ اما در میان تهدیدها و اجبارها، جرقههایی از احساسات پیچیده میان آنها شکل میگیرد. آرش که در ظاهر مردی سنگدل و بیرحم است، به تدریج در برابر شجاعت و روحیهی رکسانا نرم میشود. در نهایت، آرش برای تثبیت قدرت و کنترل کامل بررکسانا، او را مجبور به ازدواج با خود میکند. این ازدواج اجباری، نقطهی اوج داستان است؛ جایی که عشق و اجبار، آزادی و اسارت، در هم میآمیزند و سرنوشت هر دو را به شکلی غیرمنتظره تغییر میدهد.1 امتیاز
-
پارت ۱ رمان زنجیر های عشق و خون محمد: آرش آرش تو کجایی آخه دیر شد باید اون محموله رو سر وقت تحویل بدیم عجله کن باید بریم نمیدونم تو چرا آنقدر بی خیال شدی خودت می دونی این محموله چقدر مهمه. دیگه نمیدونم باید از دست تو چیکار کنم. آرش : بسه دیگه، سرم رفت چقدر قر می زنی نگران نباش هنوز تا تحویل چند ساعت مونده. به بچه ها بگو جنس هارو بار بزنن اشتباهی نکنید. محمد: باشه داداش الان ترتیبش رو میدم نگران نباش. آرش رئیس مافیای شهر بود مردی بی رحم سخت گیرو جدی. هیچ اشتباهی را قبول نمی کرد آنها درست سر ساعت به محل قرار رفتند و معامله به خوبی پیش رفت. آرش : محمد برو ببین همه چی درسته اگ درست بود جنس هارو تحویل بدین. محمد: داداش همه چیز درسته،مجتبی امیر اون جنس هارو بیارید.اینا رو هم ببرید. می خواستند حرکت کنند که صدای افتادن بشکه ها اومد همه سر جاشون موندن. آرش : محمد مجتبی برید ببینید چه خبره کی اونجاست. محمد: مجتبی من از این ور میرم تو هم از اون ور برو مجتبی: بله قربان الان میرم. آنها رکسانا رو که در حال فیلم گرفتن از معامله اشون بود دستگیر کردند و پیش آرش بردند. رکسانا : ولم کنید،ولم کنید،کثافتا،ولم کنید جرعت دارید ولم کنید تا نشونتون بدم. محمد: ولش کنید ببینم میخاد چیکار کنه. تا رکسانا رو ول کردن به سمت محمد خیز برداشت و به مشت نثار صورتش کرد. آرش که این صحنه رو دید پقی زد زیر خنده و با صدای آرومی به محمد گفت آرش : محمد داداش درد داشت. هردو از کار آرش تعجب کردند آرش : ضرب دستت عالی دمت گرم دختر صورتشو داغون کردی رکسانا همینجور داشت بهش نگاه می کرد که آرش پقی زد زیر خنده. رکسانا: به چی می خندی. آرش : به قیافه تو عین خنگا شدی رکسانا: بیشعور به قیافه خودت بخند خودتو تو آینه دیدی. محمد از این حرف رکسانا زد زیر خنده اما وقتی چشمش به چهره عصبانی آرش افتاد ساکت شد. آرش : تو اسمت چیه چرا داشتی از ما فیلم می گرفتی برای کی کار می کنی. رکسانا: به تو چه مگه میخای واسم شناسنامه بگیری. آرش : نه از جسارتت خوشم میاد دل و جرعت داری که اینجوری حرف میزنی. آرش : محمد بیاریدش با خودمون می بریمش.1 امتیاز
-
https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/1 امتیاز
-
پارت چهاردهم گوهر که در حال پاک کردن برنج برای ناهار بود با صدای درب خانه سینی را روی زمین میگذارد و "یاعلی" گویان از جا بلند میشود. وقتی درب را میگشاید با دیدن محمدعلی و گلاب متعجب میگوید: - چه زود برگشتین شما. محمدعلی بی حرف وارد خانه میشود و یک راست سراغ کرسی میرود. گوهر نیم نگاهی به گلاب میاندازد و به آشپزخانه میرود. اندکی بعد با یک سینی چای به اتاق باز میگردد. گلاب را به آشپزخانه میفرستد تا باقی برنج را پاک کند. محمدعلی با صدای گوهر نگاهش از لحاف کرسی قرمز رنگ جدا میشود و به گوهر نگاه میکند. - محمدعلی میگم چی شد پس؟ - هیچی، راه آب درست بود! گوهر متعجب میگوید: - وا خودت صبح گفتی خرابه که. - آره ولی الان دیگه درسته. گوهر استکان کمر باریک چای را جلوی شوهرش میگذارد. - درست بگو ببینم یعنی چی؟ به این زودی چجوری درست شد؟ تو که گفتی کل امروز کار میبره. محمدعلی دستانش را دور استکان حلقه میکند و میگوید: - یکی قبل من رفته درستش کرده. - خب کی؟ - شیرزاد! - کی؟! گوهر از حرف عجیب محمدعلی متحیر مانده بود. گلاب نیز در آشپزخانه در حین پاک کردن برنج دستش در هوا مانده بود. پس حدسش درست بود. آن مرد چهارشانه و قوی شیرزاد بود. گوهر نیز همچون محمدعلی در کار این پسر مانده بود. جوابی که به محمدعلی داده بود هر دوی آنها را شگفتزده کرده بود. صدایش هنوز در گوش محمدعلی میپیچید که میگفت: - من با صاحبش کاری ندارم، راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه... صادق گفته بود که دستهایش با زمین دوست است اما نگفته بود که دلش نیز با زمین عجین شده.1 امتیاز
-
پارت سیزدهم - اصلا امکان نداره بابا جونم، من اون سال به اون آقا دکتره قول دادم مواظب شما باشم، وفای به عهد و خوش قولی رو هم از خودتون یاد گرفتم. محمدعلی هرگز حریف این یک وجب بچه نمیشد. گوهر هم که خود را زده بود به آن راه که من ندیدم گلاب زودتر از تو بیرون دوید. مادر و دختر خوب دست به یکی کرده بودند. در نهایت هر دو با هم به سمت باغ حرکت میکنند. محمدعلی اول از داخل باغ یک بیل و کلنگ برنیدارد و سپس به سمت پشت دیوارهای باغ راه میافتد. گلاب حتی حاضر نشده بود در باغ بماند و میخواست بیل را هم از دستش بگیرد که با چشم غره پدرانهی محمدعلی عقب کشیده بود. محمدعلی نزدیک پشت باغ میایستد و رو به گلاب میگوید: - تو هم صدای بیل و کلنگ میشنوی گلاب؟ گلاب سر تکان میدهد و میگوید: - آره انگار یکی داره بیل میزنه. صدا به سمت انتهای پرچین باغ بیشتر میشد. وقتی به انتهای دیوار میرسند، پشت دیوار کاهگلی منبع صدا را پیدا میکنند. مردی وسط راه آب ایستاده بود و بیل میزد و خاک ریخته در راه آب را بیرون میریخت! محمدعلی به گلاب میگوید همانجا بماند و خود جلو میرود تا ببیند آن مرد کیست که دارد راه آب باغ او را میسازد. وقتی جلو میرود از تعجب در جا خشکش میزند. مرد جوان که عمیقا مشغول کار خود بود با احساس حضور کسی بالای سرش دست از کار میکشد. با دیدن محمدعلی بیل را سریع زمین میگذارد، خاک را از سر و شانهاش میتکاند و سلام میکند. - سلام آقا محمدعلی. محمدعلی بیل دستش را در زمین فرو میکند و به آن تکیه میدهد. - علیک سلام جوون، داری چیکار میکنی؟ مرد جوان نگاهی به بیل و کلنگش میکند و میگوید: - داشتم از این اطراف رد میشدم دیدم بارون هفته پیش زمین رو شسته برده. از دور چشمم به باغ افتاد گفتم حتما راه آبش این دور و ور هاست. ممکنه این زمینی که بارون شسته راه آبش رو بند آورده باشه. اومدم دیدم بیشتر راه بستهاس. گفتم بذار درستش کنم. گلاب از پشت نظارهگر آنها بود و روی آن مرد را نمیدید اما از صدایش به نظر میرسید جوانی کم سن و سال باشد. محمدعلی سر تکان میدهد و میگوید: - خب میرفتی پی صاحب باغ به خودش میگفتی. مرد خم میشود و بیلش را برمیدارد و میگوید: - دیدم من که تا ظهر بیکارم، این ور ها هم حق آبه هاشون بعد از ظهر هاست، کسی تا اون موقع نمیاد. گفتم درستش کنم. محمدعلی سری تکان میدهد و سکوت میکند. پسر در دلش مانده بود سوال کند خود او برای چه به آنجا آمده. پس از مکث کوتاهی محمدعلی سر بلند میکند و با دسته چوبی بیل به باغ اشاره میکند. - میدونی این باغ مال کیه؟ پسر دستی بر موهایش میکشد. - راستش نه! - اگه مال کسی بود که باهاش مشکل داشتی چی؟ پسر جوان گویی از حرف محمدعلی شوکه میشود که با مکثی کوتاه پاسخ میدهد. - راستش فرقی نداره، من با صاحبش کاری ندارم. سپس با دست به درختهایی که از دیوار بالا زده بودند اشاره میکند و ادامه میدهد: - راه آب خراب این درختها رو اذیت میکنه. محمدعلی دم عمیقی از هوا میگیرد و دست به کمر به درختهایی که تک و توک میوه بر شاخههایشان مانده بود نگاه میکند. - این باغ مال منه! اگه واقعا محض رضای خدا داشتی کمک میکردی که هیچی، اگه نه که باید بگم این چیزا رو تصمیم من اثری نمیذاره! گلاب با شنیدن این حرف پدرش در ذهنش چراغی روشن میشود. نکند آن مرد جوان پسر عمو صادق باشد؟ پسر با شنیدن آن حرف محمدعلی از راه آب بیرون میآید و میگوید: - نه به خدا آقا محمدعلی، من اهل اینجور کارها نیستم باور کنید. محمدعلی بیلش را خاک بیرون میکشد. - خیلی خب، پس بیل و کلنگت رو جمع کن و برو. خودم اومدم درستش میکنم. پسر نگاهی به راه آب و بیل و کلنگ ولو شدهاش میاندازد و میگوید: - چیز زیادی نمونده، بذارید تمومش کنم. محمدعلی با بیل جلو میرود و با جدیت میگوید: - گفتم که خودم درستش میکنم، جمع کن برو. پسر دوباره داخل راه آب باز میگردد. بیل و کلنگش را برمیدارد اما از راه آب بیرون نمیآید. محمدعلی که تردیدش را میبیند صدا بلند میکند: - چی شد پس، بدو. پسر با مکث نگاهش را بالا میآورد و به محمدعلی نگاه میکند. - متاسفم ولی من باید تمومش کنم! محمدعلی شوکه نگاهش میکند. پسر بیلش را برداشته و مشغول ادامهی کارش میشود. محمدعلی اندکی بالای سرش میایستد و سپس به سمت گلاب بازمیگردد. گلاب به محض آمدن پدرش زبان باز میکند. - اون کیه بابا؟ محمدعلی اما پاسخی به او نمیدهد و به راهش ادامه میدهد. گلاب نگاهی دیگر به مرد جوانی که بیل میزد میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی بیل و کلنگ را در باغ میگذارد و به خانه بازمیگردد.1 امتیاز
-
پارت دوازدهم اما هزار حیف که او نمیتوانست دستش را بگیرد. گوهر خاتون و گلاب نزدیک باغ بودند. گوهر سر به زیر راه میرفت و در فکر بود. صدای گلاب او را فکر بیرون میکشاند: - اون پسره از باغ ما اومد بیرون؟ گوهر خاتون سر بلند کرده و به دنبال پسری که گلاب گفته بود چشم میچرخاند. مرد جوانی جلوی باغ سوار بر اسب میشود و در امتداد جاده میتازد. به نظر میرسید از باغ بیرون آمده باشد. آن اطراف که چیز دیگری نبود. به سمت باغ قدم تند میکند. گلاب نیز به دنبالش تندتر راه میرود. جلوی درب نیمه باز باغ بقچه را از سر پایین میآورد و وارد میشود. همان جلوی درب اول نگاهش را در باغ میچرخاند. همه چیز مثل همیشه بود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. تنها محمدعلی همان محمدعلی سابق نبود. گوشه باغ کنار آتش ایستاده و با چوبی بلند تکه چوب های داخل آتش را تکان میداد. گوهر به سمت کلبه رفته و بقچهی غذا را روی ایوان میگذارد. گلاب نیز بقچهای که همراه داشت را کنار بقچهی مادر روی ایوان میگذارد. گوهر همانطور که نگاهش پیش شوهرش بود به کلبه اشاره میکند و میگوید: - گلاب برو اون کاسه بشقابها رو از داخل بیار. گلاب " چشم" را زمزمه کرده و گوشه دامنش را بالا میگیرد و از پلهها بالا میرود. گوهر نیز به سمت محمدعلی میرود. از فکر مشغول محمدعلی معلوم بود که آن مرد جوان همان شیرزاد پسر صادق بوده است. محمدعلی دیشب گفته بود که جواب رد را به صادق داده پس او نباید امروز به اینجا میآمد. گلاب بشقابهای ملامین را به ایوان میآورد و کنار بقچهها میگذارد. خودش نیز همانجا مینشیند و به مادر و پدرش نگاه میکند. حرف زیادی بینشان رد و بدل نمیشود اما مادر با لبخند بازمیگردد و نزدیک کلبه صدا بلند میکند: - آوردی بشقابها رو؟ گلاب آرام سر تکان میدهد و "بله" میگوید. کم کم کارگرها جمع میشوند و به کمک هم حصیر و سفرهی هر روز را پهن میکنند. گوهر نیز مثل هر روز برای هر نفر در بشقابهای گلدار ملامین غذا میکشد و گلاب ظرف هر کس را مقابلش میگذارد. گوهر همیشه پهن کردن سفرههای بلند و طویل را دوست داشت. اصلا به عشق همین سفرهی بزرگی که همه دورش جمع میشدند هر روز با وجود کمر درد و پادردش خود غذا میپخت. سن زیادی نداشت اما کار در بیجار آن هم از نوجوانی توان کمرش و پاهای را گرفته بود. تا جایی که به یاد داشت زمانی که همراه خانوادهاش به بیجار میرفت از گلاب کوچکتر بود. گلاب شانس آورده بود تک دختر و تک فرزند بود و پدرش اجازه نمیداد تنها دخترش با چکمههای گلی چادر بر کمر ببندد و تا زانو در بیجار فرو برود. ذهنش از گلاب به سمت آن مرد جوان به قول محمدعلی مستعد میرود. اگر فردا هم میآمد چه؟ محمدعلی مرد دلرحمی بود. شب، سر سفرهی شام محمدعلی میگوید: - فردا نوبت آب باغ پرتقاله، فردا میرم اونجا. گوهر لقمهی در دهانش را قورت میدهد و میپرسد: - مگه دو ساعت بعد از ظهر حق آبه نداری؟ از صبح دیگه چرا؟ محمدعلی یک حبه سیر ترشی از پیاله برمیدارد و میگوید: - علی مراد گفت دفعه قبل آب خوب نبوده، هم کم و باریک میومده هم گل آلود بوده. احتمالا یه جایی از مسیر گیر داره. کار خودمه باید برم درستش کنم اونا بلد نیستن. گوهر بر ران پایش میکوبد و میگوید: - آخه تو با این کمر مگه میتونی بیل بزنی؟ محمدعلی با خنده پاسخ میدهد؛ - پیرتر از من دارن بیل میزنن خانوم، بعدش هم مگه من چند سالمه؟ در انتهای حرفش هم چشمکی حوالهی گلاب میکند که از اول در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. گلاب نیز لبخندی تقدیم پدرش میکند. پدرش از آن سال که سیل آمد و همه چیز را خراب کرد دچار آسیب شده بود. - تنها نرو، یکی رو با خودت ببر. گوهر هنوز نگران بود. میدانست فردا غروب که به خانه بازگردد تا یک هفته در بستر خواهد افتاد. محمدعلی برای آسودگی خیال همسرش "چشم" بلند بالایی میگوید. گلاب دوست داشت فردا را همراه پدرش باشد. یعنی باید میرفت تا مواظبش باشد. پدرش را میشناخت اگر از الان میگفت موافقت نمیکرد. باید صبح دنبالش راه میوفتاد. روز بعد محمدعلی که پس از صبحانه به سمت در حرکت میکند گلاب نیز از جا میپرد. شال بافتش را از اتاق برمیدارد و روی شانههایش میاندازد و به دنبال پدرش راه میافتد. محمدعلی با صدای پای پشت سرش از حرکت میایستد. با دیدن گلاب ابرو در هم میکشد و میگوید: - تو کجا دختر؟ گلاب از پدرش جلو میزند و میگوید: - دارم میرم باغ پرتقال، شما کجا میری آقا محمدعلی؟ محمدعلی چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - بیا برو خونه ببینم دختر. گلاب شال را بیشتر دور خود میپیچد.1 امتیاز
-
پارت یازدهم اندکی بعد هر دو دور آتش نشسته بودند. همانجایی که دیروز صادق نشسته بود امروز پسرش حاضر شده بود. محمدعلی از فلاکس همراهش دو فنجان چای میریزد و به همراه یک ظرف پرتقال روی یک کنده چوبی میگذارد. گوهر و گلاب هنوز نیامده بودند. صبحها گوهر شوهرش را با یک فلاکس چای راهی میکرد و خود مشغول پختن ناهار و شام و آماده کردن یک میان وعده میشد. سپس قابلمه بزرگ ناهار و میان وعده را بقچه پیچ میکرد و همراه گلاب هر کدام یک بقچه را روی سر میگذاشتند و به سمت باغ حرکت میکردند. شیرزاد به پرتقالها نگاه میکند و میگوید: - پدرم راست میگفت. مثل جواهر میمونن. محمدعلی رد نگاه شیرزاد را دنبال میکند. با دیدن مرتقالها روز قبل برایش یادآوری میشود. - پدرت به من لطف داره. شیرزاد به سمت محمدعلی می چرخد و میگوید: - آقا محمدعلی، ازتون خواهش میکنم به من یه فرصت بدید تا خودم رو بهتون ثابت کنم. محمدعلی به چشمان مصمم پسر جوان نگاه میکند و میگوید: - ثابت کردن نمیخواد، پسر صادق برای من ثابت شدهاس. شیرزاد بلافاصله میگوید: - پس چرا قبولم نمیکنید؟ محمدعلی تنها در سکوت به درختهای روبهرویش نگاه میکند. باید چگونه برای این پسر توضیح میداد؟ شیرزاد که سکوت او را میبیند ادامه میدهد: - من با خودم عهد کردم کشاورزی بزرگ صادق اشکوری رو زنده کنم. وقتی به بابا گفتم بهم گفت: فکر میکنی کشاورزی الکیه؟ وقتی خودن رو بهش ثابت کردم بهم گفت میبرمت پیش یکی که ازت یه کشاورز حرفهای بسازه. میدونید وقتی باغتون رو دیدم تازه فهمیدم بابا چی میگفت. آقا محمدعلی ازتون خوا... محمدعلی به میان حرفش میپرد و میگوید: - من دیروز جوابم رو به پدرت گفتم. - دیروز صادق مقابلتون نشسته بود، امروز شیرزاد. محمدعلی از گوشه چشم نگاهش میکند. چه میگفت این یک وجب بچه؟ محمدعلی دست بر زانو میگذارد و "یاعلی" گویان بلند میشود. - من گفتنیها رو به پدرت گفتم. نظرمم عوض نمیشه. سپس به در اشاره میکند و ادامه میدهد: - اگه حرف دیگهای نداری خداحافظ. - آقا محمدعلی... - به پدرت سلام برسون. شیرزاد نفسش را فوت میکند و سر تکان میدهد. - چشم، ولی من دوباره میام! پس از آن با قدمهایی بلند به سمت درب باغ حرکت میکند. محمدعلی تا زمان خروج از باغ تماشایش میکند. جوان مستعدی بود. از تمام رفتار و سکناتش معلوم بود برای موفقیت زاده شده.1 امتیاز
-
پارت 28 از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز داشتم به صحبت های عجیب پرستار فکر می کردم. به سمت باغ رفتم شاید عتیق انجا باشه! صدای دویدن از پشت سرم می شنیدم. چرخیدم؛ کسی نبود... بوی لاشه مانند عجیبی پشت سرم می امد. صدای خنده های ریز بچگانه..... خش خش پلاستیک.... ایستادم. ترسیده به عقب چرخیدم! چیزی نبود! صورتم به رو به رو چر خاندم که با صورت وحشت زده ای رو به رو شدم. دختر بچه ای که پوستش لاغر و پوسیده بود... کرم از صورتش بیرون می امد. چشم های قرمز رنگ و لبخند ترسناکی داشت. یا صدای زمختی که از بچه ها بعید بود گفت: دنبال کسی می گردی.... جلــــال؟ نفس تو سینه ام حبس شده بود، ترسیده قدمی به عقب برداشتم و فریاد کشیدم! بدنم می لرزید، شقیقه هام نبض میزد! به سمتم خم شد و گردنم رو گرفت، ناگهنان دخترک قد کشید و حسابی بلند و کشیده شد! صدای ترق و تروق شکستن استخوان هاش رو می شنیدم که ته دلم رو خالی می کرد! گردنم گرفت و از زمین بلندم کرد. دست و پا میزدم و تقلا می کردم، دست هاش به شدت سرد بود. بدنم رو به درختی تکیه داد. - خیلی دست و پا میزنی حشره بی مصرف...! گردنم محکم تر فشار داد، برای ذره ای هوا تقلا می کردم. دستم بردم به سمت اسلحه ام. چند بار پشت سر هم بهش شلیک کردم؛ اما ذره ای تغییر نکرد. محکم تر از قبل گلوم فشار داد؛ چشم هام تار می دید شش هام درد می کرد و استخوان های دنده هام به قفسه سینه ام فشار می اورد. دست هام شل شد و مشتم باز شد، اسلحه از دستم افتاد. با قدرتی که از خودم بعید میدونستم لگد محکمی به قفسه سینه اش زدم. مطعنم که این کار از اراده من خارج بود. انگار کسی بدنم کنترل می کرد. دستش شل شد و من افتادم. دستی به گردنش کشید و خشمگین تر از قبل به سمتم حمله ور شد. بدن ضعیف و بی جونم از ارتفاع چند متری پرتاب شده بود پایین، هوشیاریم کم و کمتر می شد. اما بلند شدم. انگار بدنم روح دیگه ای داشت. قدرتی که نمی خواست اینجا بمیرم! ناگاه دهانم باز شد. به سرعت کلماتی به زبانی ناشناخته می گفتم، با تسلط تمام. بدنم شروع به حرکت کرد و نمادی از خورشید روی خاک کشید. موجود وحشتناک جیغ زنان به عقب قدم برداشت. صدای زمزمه واری از پشت درخت می شنیدم. صدایی ضعیف و فرتوت. چیزی درحال جدا شدن از بدنم بود. مردی که لباس فرم نظامی پوشیده بود با پیشانی زخمی از درونم بیرون کشیده می شد و باز بر می گشت! درست شبیه تصویری مرتعش از یک عکس..... مرد با لباس نظامی فریاد می کشید و جملاتی بلند تکرار می کرد اما صدای پیرمرد باعث خونریزی بیشتر پیشانی مرد می شد. دستی به گردنبندم کشیدم داخل مشتم گرفتمش. خدایا.... کمکم کن.... یادداشت پرستار... از جیبم بیرونش اوردم اما چشم هام به شدت تار می دید، توانایی خواندن نوشته های یادداشت رو نداشتم. جسم بی جان و خسته ام رو عقب کشیدم و با تنها توانی که برام باقی مانده بود به سمت مخالف فرار کردم. صدای پای موجودی که دنبالم می دوید رو می شنیدم. ریه هام یاری نمی کردند. به سمت خروجی بیمارستان فرار کردم. چندباری پاهام به سنگلاخ های مسیر خورد و تلو تلو خوران به مرز زمین خوردن رسیدم؛ اما هرطور بود تعادلم رو حفظ کردم و به مسیر ادامه دادم. راه کش می امد خروجی بیمارستان هرلحظه دور و دورتر می شد. به بهداری گوشه حیاط خیره شدم. به سمتش راه کج کردم و وارد بهداری شدم. در محکم پشت سرم بستم. پرستار با تعجب بهم خیره شد. - ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت....1 امتیاز