به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/19/2025 در پست ها
-
زنی چشم سبز با شباهت کمی به تریستان نزدیک ما شد. با صدای پر از غرور پرسید: - بابا نگران شدم، چقدر دیر اومدید. سلیا از من فاصله گرفت و گفت: - الهه نور رو اوردیم. سر زن سمت من چرخید و خشک شد، مطمئنم مادر تریستان هستش. به سر تاپاهای من با غرور خیره شد. - جسمش بچه میزنه احتمالا قوی نوزده سالشه و موقعه درس خوندنش. روی زمین بین انسانها نوزده سال یه دختر عاقل و بالغ بود! یه حس بدی میگرفتم وقتی به چشم بچه منو میدیدن. به فلوت خیره شدم و خسته گفتم: - کجا میتونم استراحت کنم؟ سلیا پوزخند زد و جواب داد: - هه، استراحت؟ تو یه تبارزاده هستی تنها و آخرین نسل از خودت باید آموزش ببینی تا بتونی تو مجالس و شورا ها حضور پیدا کنی مخصوصا محافظهای بیشماری باید برای تو قرار بدیم. اخم کردم و گفتم: - مشکل شما با من چیه سلیا خانم؟ آشالان وسط حرف اومد و مهربون و عاقلانه جواب داد: - کسی با تو مشکل نداره فقط تو آخرین نسل هستی خونی که دیگه تکرار نمیشه. ما باید مراقب تو باشیم الهه نور. موهام رو پشت گوش انداختم و با اخم نگاهش کردم. زخم پا گردنش که با شمشیر من این جوری شده بود هنوز بود. یه قدم عقب رفتم و هیچی نگفتم. به فلوت خیره شدم که آشالان پادشاه آسمان گفت: - دخترم، الههنور رو به اتاق من راهنمایی کن استراحت کنه. مادر تریستان کنار من اومد و به سمت راست اشاره کرد: - از این سمت عزیزم. به قصر خیره شدم. خیلی پر زرق و برق بود سمت راست دو تا پله بزرگه غولپیکر، یکی سمت چپ یکی راست، هیچ کسی هم انگار تو این قصر نبود. کف زمین سفید و درخشان که تصویر یه پرنده طلایی تو یه دایره نقش گرفته بود. از پلههای سفید نرده طلایی گرفتم و بالا رفتم. از پلههای قسمت راست راه رفتیم پایین پلهها یه سالن خیلی بزرگ بود که من کامل نتونستم ببینمش. مادر تریستان به فلوت من نگاه کرد و گفت: - زیباست، میزنی؟ یا فقط برای کلاس دست میگیری؟ اخم کردم و فلوت رو محکمتر گرفتم. - من با وسایل تو دست کلاس نمیذارم و درسته زیباست برای من مهمه. لبخند ریز زد: - سریع جبهه میگیری، عادیه برای بلوغ جوانیه. اخمهام بیشتر تو هم رفت. نمیدونم چرا حس میکردم تو حرفهاش نیش داره. سکوت کردم تا دیگه حرف نزنه، ولی دوباره با غرور گفت: - پدر من کسی نیست بخواد بگه کسی تو اتاقش استراحت کنه حتی مادرم جدا میخوابه و بی اجازه پدرم وارد اتاقش نمیشه. بنظرت چی باعث این تصمیم پدرم شده. حرفش بو داشت، میخواست به من یه چیزی بچسبونه. احترام گذاشتم و روز اولی نخواستم زبون دراز باشم و گفتم: - احترامشون رو رسوندن. خندید و به سمت راست دوباره اشاره کرد و گفت: - من نمیتونم جلو تر بیام. همونطور که گفتم کسی اجازه ورود به اتاق پدرم رو نداره، وقتی به تو اجازه داده یعنی فقط حفاظ برای تو بازه. به راهرو نگاه کردم. آخر راه رو یه در قهوهای که یه سنگ طلایی به شکل دایره بود و داخل دایره حکاکی یه موجود باستانی و ترسناک شبیه شیر شاخ دار. سر تکون دادم و قدم به سمت در برداشتم. میتونستم حس کنم هر قدمی که دارم بر میدارم یه فشار عجیب روی شونهام مینشست. برگشتم به مادر تریستان نگاه کردم، هنور اونجا ایستاده بود و عجیب نگاهم میکرد. با صدای مشکوک پرسید: - چیزی حس نمیکنی؟ فلوت رو محکمتر فشار دادم. نمیخواستم بگم فشار حس میکنم، میخواستم ببینم خودش چی میگه. چشمریز کردم و پرسیدم: - چه چیزی مثلا؟ مشکوک تر نگاهم کرد و یه قدم جلو اومد. چشمهاش گشاد شد و گفت: - پدرم حفاظ رو کامل برداشته؟! یه قدم دیگه اومد که با شدت زمین خورد و افتاد. نعرهای از درد کشید و نیشخند زدم گفتم: - الان متوجه منظورت شدم، آره من هم فشار رو دارم حس میکنم. فورا عقب کشید و با صورت سرخ از درد نفس نفس زد و جیغ زد: - خیلی... خیلی... دستهاش مشت شد و غرش کرد. بلند شد و با قدمهای محکم رفت. خندیدم و سمت در رفتم. چرا انقدر فشار زیاد اینجاست؟ با قدمهای سخت سمت در رفتم. هرچی به در نزدیکتر میشدم فشار سنگینتر میشد، انگار یکی داشت استخونهام رو فشار میداد. صدای پا اومد و بعد صدای شوکهی پادشاه آشالان. - الههنور اینجا چکار میکنی؟ برگشتم و خسته از فشار گفتم: - دخترتون به من گفت این اتاق شماست. شوکه شد و لب زد: - من دوتا اتاق دارم نگفتم به این جا! آخرین قدم هم برداشتم و دستگیره رو گرفتم. مات و دلشکسته شدم. مگه با مادر تریستان چکار کردم این بلا رو سر من اورد؟ غمم تبدیل به خشم شد و سرد جواب دادم: - درسته از قوانین اینجا سر در نمیارم، اما زمانی که در بیارم این من هستم که جواب خوبی و بدیهاتون رو میدم. در اتاق رو کامل باز کردم و واردش شدم. با دیدن اتاق همه فشارهام از بین رفت! یه اتاق زیبا شیشهای بود. شیشهای یک طرفه، یه سمت دیوار کاملا شیشه با پردههای ضحیم آبی_خاکستری. یه تخت بزرگ و یه سمت تماما کتابخونه. وسایل عجیب که حتی نمیدونستم چی هستن! پا رو زمین گذاشتم که چندین پری دورم چرخیدن. - سرورم، سرور... جـیـــغ... شوکه و جیغ زنان گفتن: - تو سرور ما نیستی! تو کی هستی؟ چقدر زیبایی. دورم پریهایی سیزده سانتیمتری با بالهایی درخشان چرخیدن. بیاختیار و حیرت زده خندیدم. - اشتباهی این جا اومدم. آشالان پشت سرم قرار گرفت و در رو بست گفت: - چطور تونستی در اتاق رو باز کنی؟ گیج نگاهش کردم! مگه خودش ندید؟ در خودش باز شد من که کلیدی یا چیزی ندارم! سریع گفتم: - باز بود! سر به منفی تکون داد و اخم کرد. - باز نبود الههنور، در فقط صاحبش رو میشناسه و اون من هستم چطور تونستی وارد بشی؟ چرا دسته در قفلش برای تو باز شد؟ خنده عصبی کردم. - برو از در بپرس، من چه میدونم! گیج نگاهم کرد و رفت لبه میز آینه نشست. اخم کرد گفت: - اون شمشیر تو دستت که باهاش گردن منو زخم کردی، آشناست شبیه شمشیر امپراتور میمونه خودش نه طرح روی دستهاش. شمشیر رو احضار کردم که همه پریها که پنجاهتا بودن به صف پنجتایی در اومدن و احترام گذاشتن. پادشاه با اخم به پریها نگاه کرد و مشکوک پرسید: - خودشه؟ پری که از همه بزرگتر بود از یه فانوس عجیب شکل لاله بیرون اومد و گفت: - بله ایشون قدرت امپراتور آسمان و شمشیر امپراتور رو دارند. پریها برید و تکه شکسته شمشیر امپراتور رو بیارید. پری مو آبی که چشمهای آبی درخشان و مژه حتی ابروهاش آبی نگاهم کرد. زیبایش انگار داشت ذهنم رو به جنون میکشید. قدش از همه بلندتر بود حدود بیست و چهارسانتیمتر، یه تاج کوچیک و زیبا روی سرش بود. نزدیکم شد و با احترام به شمشیر خیره شد. آروم روی تیغهاش دست کشید و آهی غمگین کشید گفت: - این شمشیر روح امپراتوره، پادشاه تاریکی کشتش ازش نمیگذرم. امپراتور عزیزم... اخم کردم. پریها با تیکه شکسته شمشیر امپراتور اومدن. وقتی نزدیک شمشیر من اوردنش؛ شمشیر تو دستم لرزید و داغ کرد! درخشش کور کنندهای زد؛ حتی پریها جیغ زدن. چشمهام رو تنگ کردم و به شمشیری که داشت ترمیم میشد خیره شدم. وقتی ترمیم شد هاله آبی تیره پیدا کرد و بعد به آرومی طلایی شد و تبدیل به یه آدم شد. برگشت و چشم تو چشم من شد. لبخند مهربونی زد و گفت: - سایورا شرمنده. موهای مشکی بلند داشت و چشمهای طوسی روشن. زمزمه کردم: - چرا شرمنده؟ پریها و پادشاه آسمان خواستن شوکه چیزی بگن که شمشیری که آدم شده بود دست روی لبش گذاشت. همه رو قبل از حرفزدن ساکت کرد و با ابهت گفت: - شرمنده نمیتونم شمشیر تو باشم. تریستان منو نکشته بود فقط روح منو دو تکه کرد تا عذاب بکشم. به دستم که خالی از شمشیر بود خیره شدم. از شمشیرش خوشم اومده بود ولی با غرور جواب دادم: - مشکلی ندارم؛ به شما عادت نکرده بودم که بخوام غصه از دست رفتن بکشم. خنده آروم و زیبایی کرد که آسمون ستارههاش پر نورتر شد. فلوتم رو محکمتر گرفتم. نمیدونستم چکار کنم الان! یعنی جواهرت روی بدنمم از بین میره؟ به پاها و دستم نگاه کردم گفتم: - پس این جواهرات هم ببر. به جواهراتم نگاه کرد و سر به منفی تکون داد. - من ندادم که بخوام بگیرم.این جواهرات روحی خودت هستن. وقتی تونستم با روح تو ارتباط بگیرم این اتفاق افتاد و انگار طلسم قویهم روی تو گذاشته شده تا ظاهر واقعیت پوشیده بشه. سر تکون دادم. تریستان به من گفته بود. سمت کمد رفت و لباس پوشید. بدنش معلوم نبود چون نورانی بود. وقتی لباس پوشید نورش از بین رفت و لبه تخت نشست. به فلوت خیره شدم. پس این جواهرات روحی من هستن؟! از شمشیر نبوده. مه سیاهی دور من چرخید. پریها جیغ زدن و دستهاشون نورانی شد. تریستان پشت سر من ظاهر شد. گفت: - سرورم من برگشتم. برگشتم و نگاهش کردم، خیره به امپراتور بود. دست امپراتور بالا اومد و با لبخند مغرور گفت: - نتیجه من، چطوری؟ تریستان با اخم و سرد گفت: - باید برای سرورم دنبال یه شمشیر دیگه بگردم. دهنم باز موند. دقیقا حس کردم به امپراتور گفت تو حتی شمشیر بودنت هم بدرد نمیخوره. امپراتور قهقهه زد و پرسید: - خوشحال نیستی برگشتم؟ تریستان سیگاری روشن کرد روی لبش گذاشت. - زمانی خوشحال میشم باز بکشمت. امپراتور لبخند زد: - باشه یکم که به کارام سر و سامون دادم میام با تو مبارزه دیگه میکنم ولی این بار من تو رو دو نصف میکنم ببینم خوششانسی مثل من تکههات برگرده. ترسیدم و به تریستان نگاه کردم که دیدم برای اولین بار یه لبخند خیلی محو زده. یعنی بگم دلم رفت دروغ نگفتم. پس واقعا تهدید نبود! بینشون چیزی از احساس پررنگه. تریستان دود سیگارش رو بیرون فرستاد و گفت: - من دیگه بازی نمیکنم، باید مراقب ملکهام باشم. امپراتور بلند شد نزدیک من اومد. خم شد. بوی آسمان و بارون تو بینیم پیچید. حضورش یه آرامش، غمگینی و چیز دیگه که نمی فهمیدم داشت. با لبخند گفت: - به دیدن من بیا سایورا، درهای قصر من روی تو همیشه بازه. و اینکه—دوست داشتم بیشتر شمشیر تو باشم. تریستان غرش ترسناک کرد: - تیوان خوبه دیگه. تیوان! عجب اسمی؛ تیوان با خنده گفت: - درسته، فهمیدم میتونی بری. تریستان دست دور کمرم گذاشت و تو مه سرد سیاه گم شدیم. وقتی مه رفت، تو غار و تو اتاقم که تخت جدید و وسایل جدید گذاشته شده بود ظاهر شدیم. - اتاقت سرورم چیزی نیاز داشتی به یونا بگو. اومد بره ایستاد و پشت به من گفت: - شمشیری بهتر از امپراتور برای تو پیدا می کنم. مهلت حرف زدن نداد و رفت. روی تخت سفید با طرح لیلیوم طلایی نشستم. فلوت رو تو دستم گرفتم و چپ و راستش کردم. روی لبم گذاشتم و توش فوت کردم صدایی ازش بیرون نیومد. یعنی خرابه؟ یه چشمم رو بستم به داخلش نگاه کردم یه کاغذ کوچیک درونش بود! شوکه شدم و سعی کردم درش بیارم ولی نشد. بلند شدم سمت میز آینه رفتم که صدای جیغ اومد و فلوت از دستم افتاد رفت زیر میز آینه. سرم رو بالا اوردم و گوش دادم. آشنا بود جیغش. - تو تو... با اون دختره چه کار داری؟ من مادرتم نمیذاری تو غار تو بیام. تریستان: تمامش کن. - اون هرزهی کثافت منو گول زد... تریستان سردتر گفت: - گفتم تمامش کن تا نکشتمت. ترسیده و با عجله از اتاق بیرون زدم. وسط راهروی غار با دیدن پیرهنی که تن تریستان نبود، چشمهام گرد شد و سریع پشتم رو کردم. تریستان: پوشیدم، برگرد ملکه من. سرخ شده بودم و گوشهام داغ کرد. دست روی صورتم گذاشتم. بدن سفیدش هی پشت پلکهام اومد و من رو بیشتر خجالت زده کرد. با صورتی سرخ برگشتم. به تریستان و مادرش خیره شدم. یونا هم ترسیده از تالاب غار اومد. مادر تریستان با خشم نگاهم کرد و سمت من حمله ور شد. تا اومد به من حمله کنه تریستان با یه سیگار روی لبش از پشت موهای مادرش رو تو مشتش گرفت و سر مادرش رو به سینهاش چسبوند گفت: - آروم باش ستارهی حسود من. چشمهام گرد شد! الان تریستان به روش خودش محبت کرد؟! مادر تریستان تو سینه تریستان هق زد و با جیغ تو سینه تریستان مشت زد. - نمی بخشمت، تریستان من تو رو به دنیا اوردم. من تو رو بزرگ کردم و شیر دادم بعد برای یه دختر از نسل نفرین شدههای نور تهدیدم میکنی میکشمت. تریستان خیره به طراحیها جواب داد: - بخوای به سرور من آسیب بزنی انگار به من زدی، باز هم میخوای این کار رو کنی؟ من پیوند خورده روح و جانش هستم. مرگ من برای اون باید مثل فرش قرمز وسط جهنم باشه. شوکه شدم و لرزیدم! با حرفش تمام وجودم یه حس عجیب گرفت. مثل پدری که برای دخترش هر کاری می کنه تا به موفقیت برسه. مادرش جیغ زد و مشت دیگه به سینه تریستان زد: - حق نداشتی این کار رو کنی، حق نداشتی تریستان. این دختر چی داره که جونت رو براش گذاشتی؟ اگه زیباست من زیباترین دختر رو برات میاوردم. اگه دنبال دختر مو طلایی بودی من بهترین طلاییش رو میاوردم. چی داره؟ چی داره که این جوری براش مایه گذاشتی؟ تریستان نگاهم نکرد و جواب نداد؛ فقط گفت: - دیگه برو طناز زیادی تو غار بودی بدنت نابود میشه. ستارهها نباید تو تاریکی باشن. مه سیاهی دور مادرش چرخید و داشت خودش شخصا میفرستادش بیرون. لحظه آخر نگاه پر از حسادت مادر تریستان رو دیدم و چهارستون بدنم لرزید. حسادت سلاح خیلی خطرناکی بود. تریستان برگشت و به من گفت: - از حرفهای طناز دلگیر نشو ملکه من، یه مادر حسوده، فکر میکنه چون منو بدنیا اورده خودش هم حق داره برای من تعیین کنه چکار کنم. از کنارم گذشت و فقط بوی تلخی عجیبی بینیم رو گرفت. قبل از این که وارد اتاقش بشه با حس بدی پرسیدم: - تریستان این بوی تلخ روی بدنت چیه؟ سکوت سنگین همه جا پیچید. چرخیدم و سمتش قدم برداشتم و رو به روش ایستادم. روی نوک انگشتهام ایستادم و بیاراده بدنش رو بو کشیدم. دست روی گردنش گذاشتم. صورتش و دهنش هم بو کردم گفتم: - این بوی چیه؟ حس خوبی بهش ندارم تریستان. یه قدم از من فاصله گرفت. - چیزی برای نگرانی نیست بانوی من. دست به سینه نگاهش کردم و تیز خیره چشمهای سبزش شدم. محکم و قاطع پرسیدم: - تریستان این بو چیه؟ باز سکوت کرد. خیز گرفتم دست روی سرش گذاشتم و یه همجوشی سه ثانیه با روحش انجام دادم. که دیدم این بو یه سم خطرناکه که تریستان بخاطر این که درد رو احساس کنه ازش استفاده کرده. رنگم پرید و دستم از روی سر و گردنش لیز خورد و روی شونهاش نشست. پیشونیم رو به سینهاش چسبوندم و لب زدم: - نمیخوای بگی چیه؟ فهمیده بودم چیه ولی نمیخوام بفهمه همجوشی کردم بهتره هیچ کس متوجه این قدرت من نشه. بازم حرفی نزد و گفتم: - باشه هیچی نگو ولی دیگه حق نداری ازش استفاده کنی. برگشتم و سمت اتاقش رفتم. با دیدن شیشه زهر که یه مایع لجنی رنگ توش بود. خیلی مسخره روی لبم گذاشتم و شیشه رو سر کشیدم. شیرین بود یه شیرینی خوشایند ولی بوش تلخ بود. یه زهر عجیب که باعث درد کشنده میشد ولی نمیکشت شاید هم بکشه اگه درد رو تحمل نکنی. تریستان به وضوح وحشت تو چشمهاش درخشید و نعره زد: - نه نه نه! سمت من اومد و شیشه خالی از دستم افتاد. تلخ گفتم: - وقتی سوال میپرسم نباید سکوت کنی، اون وقت من دست به کار میشم تا بفهمم. چشمهاش پر از وحشت بود و نعره زد: - لعنت بهت! منو بغل کرد روی تخت گذاشت و کلافه فریاد زد: - یونا، یونا بیا این جا. یونا هراسون تو اتاق اومد. یه لحظه یکی انگار تمام اسکلت استخونم رو تکون داد و چشمهام از درد عجیب و غیر تحملش گشاد شد. تریستان مشتهاش رو وحشیانه به دیوار غار زد و غار رو به لرزه در اورد. یونا وحشت زده به شیشه خالی نگاه کرد و لب زد: - این فقط یک قطرهاش میتونه یه اژدهایی با عظمتی شما درد رو تحمیل کنه بعد... تریستان وحشتناک شده بود و نعره زد: - توضیح نخواستم درمانش کن. یونا وحشت زده لب زد: - درمانش رو نساختم، این قطره شکنجه روحی هستش. برای اعتراف به کار کرده و نکرده. فقط یادمه تریستان دست دور گردن یونا گذاشت و غرش کرد: - پس بساز، توضیح نده و راه درمانش رو بساز. درد مثل یه مار ماهی الکتریکی وحشی بود که درد رو به روحم تازیانه میزد.4 امتیاز
-
به نام خالق حق نام داستان : راز یک قتل نویسنده: banoo.z ژانر : جنایی خلاصه : داستان پرونده قتلی که توسط سرگرد موسوی پیگیری میشه و در مورد قتل مشکوک زنی جوان به اسم بهار نوروزی است ...... مقدمه «مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛[4] هر کس در جستوجوی حق باشد آنرا درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛ هیچ کس جنایت کار به دنیا نمیاد ، این انتخاب های درست و غلط هر انسانی هست که اون رو تبدیل به قهرمان یا یک شخصیت شرور و قاتل می کنه ، و بعضی وقت ها انتخاب های غلط حتی باعث میشه به خودمون و نزدیک ترین افراد زندگیمون شدید ترین صدمات رو وارد کنیم .1 امتیاز
-
پارت هفتاد و پنجم بعدشم با عصبانیت، خودم مشغول بستن کمربندش شدم. صدای نفساشو میشنیدم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم. دوباره راه افتادم و ازم پرسید: ـ ببینم تو تا حالا با یه دختر برخورد داشتی؟! ـ این دیگه چه سوالیه! ـ آخه اصلا آداب معاشرت و حرف زدن با یه دختر و بلد نیستی! لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه نداشتم! احتیاجیم ندارم بهش. بازم زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم اما پرسیدم: ـ چی زیرلب میگی؟! ـ مهم نیست! اما فقط اینو بهت بگم با این برخوردت دخترا فقط ازت فرار میکنن تا که بخوام بهت نزدیک بشن. با اعتماد بنفس کامل گفتم: ـ گفتم که احتیاجی ندارم. تو زندگیه من فقط کارمه که مهمه برام و اولویتمه! با خنده گفت: ـ منظورت خلافهاییه که میکنی دیگه ؟! با چشم غره بهش نگاه کردم که خندشو قطع کرد...رسیدیم سمت طلافروشی و باوان با تعجب گفت: ـ تو...تو مگه اینجارو میشناسی؟! این بار من با علامت سوال نگاش کردم و گفتم: ـ منظورت چیه؟!1 امتیاز
-
پارت هفتاد و چهارم چیزی نگفتم اما توی دلم بهش حق میدادم. شانس آوردم که زود بهش رسیدم و مانع از این شدم تا بخاطر اون آرون حرومزاده اتفاقی براش بیفته...دستشو برد سمت ضبط ماشین و من گفتم: ـ من آهنگ گوش نمیدم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ وا!! مگه میشه؟؟!حوصلت سر نمیره؟ گفتم: ـ نه، اصلا! یه چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم! بعدش روش و کرد سمت پنجره ماشین و شیشه رو کشید پایین...سریع شیشه رو دادم بالا...بهم نگاه کرد و گفت: ـ از قصد اذیتم میکنی؟؟! میخوام یکم نفس بکشم. اینم برام قدغنه؟! بازم خیلی عادی گفتم: ـ فعلا سرما داری! تو این وضعیت، برات قدغنه. دیگه چیزی نگفت و بازم با اخم و دست به سینه نشست. گفتم: ـ کمربندتم بلند لطفاً! ـ نمیخوام! ـ گفتم کمربندتو ببند! ـ منم گفتم نمیخوام! لجبازیاش واقعا رو مخم بود. سریع زدم بغل و با اخم بهش نگاه کردم...با حالت عصبانی گفت: ـ چیه؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! منم با لحن خودش گفتم: ـ چونکه زیادی حرکاتت بچگانست و رو مخم راه میری.1 امتیاز
-
پارت هفتاد و سوم مثل طلبکارا گفت: ـ من نمیخوام اونجا بمونم؟! با اخم گفتم: ـ یعنی چی؟! گفت: ـ میترسم...از اون خونه میترسم! یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم: ـ منظورت اینه که کنار من نمیترسی؟! سریع گفت: ـ نخیرم! ولی...ولی حداقلش میدونم که تو بهم آسیبی نمی سونی! ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! زل زد تو چشمام! چشمای واقعا خوشگلی داشت...گفت: ـ چونکه فرصتشو داشتی؛ اگه میخواستی، زودتر از اینا اینکارو میکردی! چیزی نگفتم و سرمو برگردوندم سمت فرمون که گفت: ـ اون مرده واقعا ترسناکه! شبا کابوسشو میبینم. خصوصا وقتی که توی اون سرما و تاریکی منو اونجا حبس کردن.1 امتیاز
-
پارت هفتاد و دوم دیگه منتظر نموندم تا حرفی بزنه، در اتاقشو بستم و رفتم پایین، باید هرچی سریعتر میرفتم طلافروشی و اون قطعه هایی که عمو سفارش داده بود و میگرفتم. وقتی رسیدم به سالن، بلند عفت خانوم و صدا زدم و اونم مثل همیشه سریع اومد پیشم: ـ جانم پوریا؟ ـ عفت خانوم لطفاً چهار چشمی مواظب باوان باشین، دقیقه به دقیقه بهش سر بزنین...داروهاشو به موقع بخوره. غذاشم یادتون نره! عفت خانوم لبخند ریزی زد و گفت: ـ چشم پسرم. داشتم میرفتم که دوباره برگشتم سمتش و گفتم: ـ اگه اتفاقی افتاد، اول از همه من خبردار بشم لطفا! ـ چشم. اومدم بیرون و شاهین با دیدن من، سریع از جاش بلند شد و گفت: ـ داداش جایی میریم؟! گفتم: ـ خودم میرم شاهین، تو اینجا بمون...حواستو خوب جمع کن! ـ چشم! سوار ماشین شدم و از در ویلا که خارج شدم، یهو قبض روح شدم...باوان از صندلی پشت یهو بلند شد....سریع ترمز زدم و گفتم: ـ تو...تو اینجا چیکار میکنی؟! چجوری اومدی تو ماشین؟1 امتیاز
-
پارت هفتاد و یکم با ناراحتی اومد کنارم وایستاد و همینجوری که به جعبه قرصها نگاه میکردم، گفتم: ـ اینو باید ساعت پنج بخوری، اون یکی قرصه هم ناشتا... یهو پرید وسط حرفم و گفت: ـ نمیذاری از اینجا برم؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه فعلا باید بمونی اینجا! چیزی نگفت، رفتم نزدیکش و با جدیت گفتم: ـ لطفا هم کارای احمقانه نکن؛ چون اینبار دیگه حتی منم نمیتونم نجاتت بدم! دست به سینه وایستاد و با اخم گفت: ـ کاش میذاشتی بمیرم، سنگدل... پوزخندی زدم اما چیزی نگفتم. یه لیوان آب ریختم و براش گذاشتم کنار تختش و گفتم: ـ اومدم قرصها و غذاهاتو باید خورده باشی! داشتم میرفتم سمت در که با همون لحن دلخوریش گفت: ـ داری کجا میری؟؟ متعجب نگاش کردم و گفتم: ـ قرار نیست که بهت جواب پس بدم! حد خودتو بدون خانوم کوچولو.1 امتیاز
-
مات به ایهاب و بعد شکمش که یه زخم چرکی، زرد و سبز بسته بود نگاه کردم. انگار کپک زده زخمش! زبونی روی لبم کشیدم و سمت تخت رفتم. لیرا با دیدنم تعجب کرد ولی تعجبش دوام نیورد، شروع کرد به التماس کردن. - یورا قسم میدم بهت پسرم رو خوب کن. جلو پاهام زانو زد و به گریه افتاد. تریستان ظاهر شد. به زخم نگاه کرد گفت: - خیلی گذشته از نفرین دیگه درمان نمیشه. ملکه من، خودتو سر این موضوع خسته نکن کارهای مهمتری داری. لیرا جیغ زد و موهای خودش رو کشید. - پــــسرم، خــــدا پسرم. از کنار لیرا گذشتم و سمت ایهاب قدم برداشتم. آکیلا به میکال نگاه کرد. غمگین سرش رو پایین انداخته بود و گفت: - دختره میشه تلاشت رو کنی؟ خیلی دنبالت گشتم ولی وقتی ایهاب این جوری شد. مجبور شدم از برادرم کمک بگیرم. نامهای که گذاشتی رو نشونش دادم بعد یک هفته تونستیم پیدات کنیم. لطفا، آخرین امید منی. سکوت کردم. وضع میکال و لیرا داغون بود. حق داشتن پسرشون بود. نزدیک شدم و به زخم خیره شدم. یه بوی گند گوشت فاسد شده میداد. صدای ناله ایهاب در اومد. - خانم... خانم دکتر، بر... برگشتی؟ بغض کردم و سر تکون دادم. آهی کشیدم و کوله پشتیم رو در اوردم به داخلش نگاه کردم. همه چی درونش بود! جعبه وسایل جراحی هم توش بود. جدی شده گفتم: - میشه دیگه ساکت بشید؟ من تا جایی که بتونم تلاشم رو میکنم. اگه نمیتونید صحنه دلخراش ببینید بهتره اتاق رو ترک کنید. کیفم رو روی میز گذاشتم. رفتم دستم رو شستم. سوالی ذهنم رو مشغول کرد؛ ولی میتونم؟ میتونم ایهاب رو خوب کنم؟ سطح نفرینش خیلی بالاست! از یونا یاد گرفته بودم سطح دشوار نفرین هم از ببین ببرم ولی هنوز تمرین نکرده بودیم من از همجوشی باهاش بلد بودم. یه ریسک بود. نفرین مثل چاقوی دو لبه بود. کسی نفرین ها رو درمان نمیکرد چون خودت هم دخالت کنی باهاش ترکیب میشی. برای ترکیب نشدنش تنها باید هاله پاکی داشته باشی. از شانس خوبم من منبع هاله پاک بودم. فقط میترسیدم با پاک کردن نفرین ایهاب رو بکشم. بالا سر ایهاب ایستادم. از تو کیفم جعبه وسایل رو در اوردم. یه کادر برداشتم با دستمال و آب حاوی ضد عفونی. عفونت رو اول با کادر از روی زخم جدا کردم. ایهاب از درد ناله کرد. دلم ریش شد چون نفرین بود نمیتونستم بیهوشش کنم میمرد. حتی جون نداشت از درد بدنش رو تکون بده. حالم از بوی بد زخمش داشت به هم میخورد. ضد عفونی کننده نفرینها رو ریختم. جیغ ایهاب بالا رفت. با دستمال زبر روی زخم رو کشیدم که خون سرخش بیرون زد. دستمال حاویه الکل طلسم خونده شده روی زخم گذاشتم. با سر انگشتم آتش رو احضار کردم و دستمال رو آتیش زدم. ایهاب لرزید و جیغهای بلند کشید. فورا تو دهنش دو قطره شیرین کننده طبیعی ریختم بیهوش نشه. اگه بیهوش بشه کارم خراب میشد. موهام بخاطر واکنش تندم روی شونهام افتاد. تریستان پشتم ایستاد و موهام رو جمع کرد و بست. از زخم ماده سیاهی بیرون زد و پاک کردم. باز ضد عفونی کردم. خب الان سطح مقامت نفرین رو پایین اوردم نوبتش شده شخصا وارد عمل بشم. دستم رو روی زخم گذاشتم و فشار دادم. چاکرام رو هدایت کردم و نوری طلایی از زیر دستم تابید. از درون زخم مایع سیاه همراه حباب چندشی بیرون میزد. ایهاب جیغ میکشید و دست و پا میزد. آکیلا نزدیک شد. با یه بشکن ایهاب رو خشک کرد. زخم ایهاب زیر دستم جمع شد. با دست دیگهام نبض ایهاب رو گرفتم. داشت کند میشد. لبم رو گاز گرفتم و بیشتر چاکرا بیرون ریختم. زخم کاملا بسته شد و انگار هیچ وقت ایهاب زخمی یا نفرین نشده بوده. نفس راحت کشیدم و سریع از داخل کیف معجون خون ساز در اوردم تو دهن ایهاب سه قطره ریختم. تو معجونها گشتم و معجون ضد نفرین تا ده سال هم تو دهنش یک قطره ریختم. نبضش رو دوباره گرفتم، عادی شده بود. برای احتیاط چاکرام رو از سرش تا نوک پاهاش یه دور چرخوندم که اثر نفرین یا جایی دیگه نفرین نباشه ولی نبود و لبخند زدم. وسایلم رو استریل کردم، تو کیفم گذاشتم و گفتم: - نفرین از بین رفت تا ده سال هم ایمن کردمش مثل واکسن. لیرا اشکهاش گلوله گلوله میریخت و نالید: - یورا تو الههای، تو رو خدا برای کمک به ایهاب من فرستاده. لبخند محو زدم. تریستان کشیدم و از پشت منو به خودش چسبوند و گفت: - ملکه من بریم؟ اومدم سر تکون بدم ایهاب با بغض گفت: - خانم دکتر... نرو، بری باز میان دنبالم. میکال پیشونی ایهاب رو بوسید. سرم رو بالا اوردم به تریستان نگاه کردم. نگاهش سرد بود. چشمهای سبزش احساسی رو نشون نمیداد. درسته من ملکه تریستان بودم و اون محافظ من، نمیدونم چرا همش تاییدش برای هر کاری میخوام. دید دارم نگاهش میکنم؛ نامرد انداره یه سر سوزن هم نگاه نکرد تا خودم تصمیم بگیرم. چشمهام رو بستم و سر تکون دادم: - یکم دیگه میمونم؛ اما بعد باید برم، چون دارم درس میخونم. پادشاه آکیلا نگاهم کرد. چشمهای سرخش با این که زیبا و یاقوتی بود ولی... ولی ترسناک بود طرز نگاهش. تریستان موهام رو نوازش کرد و پادشاه گفت: - با این سر و وضعی که داری نمیتونی تو جاهای عادی باشی. هرجا بشینی نابود میشه. ایهاب زور زد به سختی از تخت پایین بیاد. اومدم پیشش برم دست تریستان دور شکمم محکمتر شد. نگاهش کردم. با اخم به جواهراتم اشاره کرد. - نمیتونی یه وقت بغلت میکنه آسیب میبینه. غمگین شدم و بهش تکیه دادم. دستش روی شکمم کشیده شد و من احساس آرامش و امنیت کردم. در اتاق زده شد و خدمتکاری وارد شد گفت: - سرورم، مهمونی از آسمان دارید. میگن دنبال شخصی به اسم سایورا سانترو هستن. خشکم زد و ترسیده به تریستان خیره شدم. پادشاه آکیلا اخم کرد و گفت: - ازشون پذیرایی کن الان میام. پادشاه به من و تریستان چشم دوخت و پرسید: - بار سومه، از آسمان دنبال این شخص میان. تریستان، سایورا فرزند آسمان، سایورا رو ول کن. دستهای تریستان دورم چرخید و یک کلام جواب داد: - نمیدم. آکیلا خشمگین به تریستان خیره شد، اما تریستان ریلکس دود شد و دستبند روی دستم شد. آکیلا کلافه و عصبی گفت: - مثل پدرش سرتق و لجبازه. آکیلا مچ دست منو گرفت و با خودش کشید. میکال فورا تخت رو دور زد و گفت: - لیرا مراقب ایهاب باش. میکال دنبال ما اومد و آکیلا منو میکشید. ترسیده نگاهش کردم و قلبم تند تند زد. دستهاش سرد بود. برای گرمی بدن من زیادی دستهاش سرد بود. جواهراتم درخشان شد. آکیلا نگاهم کرد و گفت: - جواهراتت رو کنترل کن تا قصر منو نابود نکردی. زندگی تو نباید پیش مادیها باشه. وقتی الههای روی زمین زندگی کنه نابودی و مصیبت پشت سرش ظهور میکنه. ترسیده و سریع جواب دادم: - من الهه نیستم. پوزخند زد و پلهها رو پایین اومد. پاهام پیچ خورد و اومدم بیفتم فورا منو گرفت. وحشت زده دهنم باز موند و قلبم تند زد. لباسهاش نسوخت! مثل لباسهای تریستان بود. چشمهاش، چشمهاش از نزدیک خیلی زیباتر بودن! مات چشمهاش شده بودم که منو درست کرد و با اخم گفت: - مراقب باش، حوصله کولی بازی تریستان رو ندارم. میکال از گوشه لباسم گرفت. - خوبی دختره؟ لبم رو به هم فشار دادم و سر تکون دادم. بقیه پلهها هم پایین اومدیم. ولی هی چشمهای یاقوتی رنگ که تو مژههای سفید آکیلا زندون شده بود جلو چشمم میاومد. صدای زیبای کسی زیر گوشم پیچید. - سایورا رو اورده! اونجاست. سرم رو بالا اوردم که به یه زن و مرد تاج دار خیره شدم. آکیلا دست دور کمرم گذاشت و سمت اون زن و مرد که فکر کنم شاه و ملکه آسمان بود رفت. معذب شدم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم، اما محکمتر گرفتم. قلبم دیگه از وحشت تو حلقم میزد. از هیچ کس فکر نکنم به اندازه پادشاه آکیلا بترسم. زن و مرد بلند شدن. زن نزدیک من شد و با غرور نگاهم کرد. - ممنون جناب آکیلا. آکیلا تلخ جواب داد: - لازم به تشکر نیست چون نمیتونم بذارم خانم سانترو رو ببرید. فقط دارم به شما نشونش میدم. مردی که تاج درخشان داشت خشمگین بلند شد که قصر لرزید. - یعنی چی آکیلا؟ تو میخوای الهه نور رو از ما بگیری؟ آکیلا محکم ایستاد و کمرم رو فشار داد. - نمیخوام بگیرم، هیچ روی خوشی هم ندارم با آسمان نشینها درگیر بشم، اما خانم سانترو خودشون شخصا نمیخوان به آسمان برگردن. فضا سنگین شد. از احمق بازی و پشت دیگران قایم شدن بیرون اومدم و محکم پرسیدم: - من شما رو نمیشناسم چرا دنبال من هستین و آرامشم رو سلب کردید؟ زن با غرور خندید و جواب داد: - من ملکه آسمانی سلیا هستم و مادر ستارگان مقام منه. مرد هم با اخم گفت: - پادشاه آسمان آشالان هستم. پدر ستارگان مقام من. و شما الهه سایورا تو گوی تبارزادگان هستی. من باید با احترام شما رو به آسمان ببرم. زندگی روی زمین، هم برای شما و هم برای ساکنین این جا خطرناکه. آکیلا نیم نگاهیم کرد و میکال جواب داد: - چطور برای برادرم خطرناک نیست؟ همه شوکه شدن. حتی من! یعنی آکیلا الهه هستش؟ آشالان با همون اخم غلیظ جواب داد: - جناب آکیلا فرق دارند، الهه سایورا در گوی تبارزادگان هستش. تبارزادگان هم اصلا نمیتونند روی زمین زندگی کنند. تو باید میکال برادر سوم باشی. میکال با اخم تایید کرد. سلیاخانم با لذت به میکال نگاه کرد و گفت: - عزیزم چه نگهبان زیبایی شدی. ستارهها با دیدنت صف میکشن. میکال اخم کرد و گفت: - من همسر دارم. آکیلا خندید و میکال رو کشید تو بغل خودش. - برادرم رو اذیت نکنید. میکال به سختی خودش رو از بغل آکیلا بیرون اورد کنار من با فاصله ایستاد. آکیلا به جفتمون نگاه کرد و پوفی کشید گفت: - در هر صورت آشالان من نمیتونم خانم سانترو رو تا خودش نخواسته به شما تحویل بدم. سلیا با اخم و فضای سنگین قصر پرسید: - چرا نمیخوای به زادگاهت برگردی. تریستان با یه مه سیاه ظاهر شد و غرش بلندی کرد: - چون من اجازه نمیدم. سلیا جیغ زد و عقب رفت. - پادشاه تاریکی! آشالان به تریستان احترام گذاشت. چشمهاش درخشید و گفت: - تریستان، خوشحالم میبینمت! ولی این جا اون هم با اون غرش برای الهه نور یکم عجیب جلوه کردی! قصد کردی با بودن کنار الههنور خودت رو بکشی؟ تریستان به من نگاه کرد و بغلم کرد. ملکه سلیا جیغ زد: - وای نه! تریستان بغلش نکن آسیب میبینی. رنگ سلیا مثل گچ شد و سعی داشت تریستان رو از من دور کنه. ولی تریستان با اخم جواب داد: - نورِ ملکهی من، منو نمیکشه و منو از بین نمیبره، من نگهبان و محافظش هستم. آشالان تیز شد. دیگه آرامش اولش رو نداشت. تاجش نورانی شد و جلو اومد خواست زیر گوش تریستان بزنه. چیزی تو وجودم درد گرفت! انگار یکی به من تلنگر زد. بدنم بدون خواسته خودم واکنش نشون داد. شمشیر امپراتورم تو دستم ظاهر شد. همه چی انگار کند شد! تپش قلبم تو گوشم نبض میزد. ترس چیزی بی معنی شد. جواهراتم درخشید. بیرحمانه شمشیر امپراتور رو زیر گردن پادشاه آشالان گذاشتم. وقتی نگاهمون تو هم قفل شد، چشمهام نورانی شد و با صدایی که نمیشناختم گفتم: - دستت به محافظ من بخوره، آسمان رو به زمین میارم. آشالان شوکه به من و شمشیر تو دستم خیره شد. انقدر به هم خیره شدیم که قطره خونی از گردن آشالان روی شمشیرم سر خورد. آسمان به لرزش در اومد و اهالی قصر جیغ زدن. حتی نچرخیدم نگاه کنم. وجودم آتیش بود، درد بود، خشم بود و حتی گیجی. آکیلا نیشخند زد و با قدمهای محکم خودش رو به من نزدیک کرد. بدون ترس از آسیب دیدن، آکیلا تیغه شمشیر منو تو مشتش گرفت. چیزی که درونم داشت جون میگرفت عقب کشید. صدای آروم ولی ترسناکش تو گوشم پیچید: - خانم سانترو آروم باش، آشالانخان پدربزرگ تریستان هستش. متوجه میشدم ولی تو بدنم یه چیز عجیب و ترسناک داشت، مثل یه مار داغ بالا پایین میشد. دستهای سفید تریستان روی دستهای من که کمی گندمی و زردتر بود نشست. دستهاش گرم بود. کنار گوشم زمزمه کرد: - ملکه من، بذارید من از شما محافظت کنم نه شما از من؛ جای ملکه و محافظ رو خراب نکنید. سرد بود، بازم سرد. انگار هیچ وقت کارهای من راضیش نمیکنه. هرچی قوی میشم، هرچی زیر کتکهاش نابود بشم انگار راضیکننده نیست. حتی وقتی برای اولین بار تونستم یه مشت به سینهاش بزنم تو مبارزه، باز هم فقط گفت: « می تونی استراحت کنی، یک ساعت دیگه ادامه میدیم.» اون روز حالم مثل الان شد. چی میشد یک بار بگه خوب تلاش کردم نمیخوام تشویقم کنه ولی یکم امید دادن چی ازش کم میکنه؟ خشم و غمم بیشتر شد و شمشیر رو ناپدید کردم. آکیلا عمیق تو چشمهام خیره بود. اما من از کنار همه گذشتم تا از این قصر کوفتی بیرون بزنم برم جایی که برای ده دقیقه هم شده تریستان رو نبینم. تریستانی که مثل اسمش همه رو غمگین میکنه. باز دوباره اون حس لعنتی برگشت؛ تو بدنم یه حرکتی مثل مار حس کردم. یه حس مزخرف داشت، انگار درونم یه موجود زنده داره حرکت میکنه؛ تا حالا به تریستان نگفته بودم. چون همیشه سرده مثل یه کوهستان یخ زده میمونه. از قصر بیرون زدم و نفسهای سخت کشیدم. دست روی صورتم گذاشتم که گوشه لباسم گرفته شد. ترسیدم و بیاختیار جیغی زدم.1 امتیاز
-
تعجب کردم! یعنی چی میخوان این جا؟ پادشاه نزدیک شد و گفت: - پادشاه اژدهای تاریکی؟ یونا تبدیل به اژدهای بزرگ شد و غرش کرد. دست تریستان بالا اومد. یونا عقب رفت و تهدید آمیز نگاهشون کرد. تریستان بیتفاوت پرسید: - چرا مرگ رو به جون خریدید این جا اومدید؟ میکال خواست حرف بزنه ولی برادرش پادشاه نگذاشت. - میخوام دنبال دختری برای ما بگردی هر چی بخوای میدم. تو دستش یه دستبند اژدهای تاریکی قدیمی به شکل مار هستش، ولی خود دختره هاله پاکی داره. تریستان بی تفاوت پرسید: - چرا باید این کار رو کنم؟ پادشاه به تریستان خیره شد. با اخم جواب داد: - اون دختر برای ما مهمه. میکال جلو اومد و خشمگین نعره زد: - بوی تو روی این کاغذه، دست خط تو روی این برگه نوشته شده، یورا کجاست؟ پادشاه با اخم به میکال نگاه کرد. تریستان بی تفاوت به میکال نگاه کرد. - که چی؟ پادشاه تیز شد و من ترسیدم. - اون دختر هاله پاکی داره، بدرد تو نمیخوره برش گردون. تریستان سکوت کرد. اَه... چقدر ریلکس، آدم رو حرص میده. اصلا چرا میکال و پادشاه دنبال من هستن؟ پادشاه یه قدم دیگه جلو تریستان رفت. - چی میخوای تا اون دختر رو بدی؟ تریستان تو همون واکنش ریلکسش جواب داد: - پادشاهیت رو به من بده من هم به تو میدمش. پادشاه خندید. - میدونی چطور ردم کنی! میکال غرش کرد و خواست حمله کنه. پادشاه بشکنی زد و میکال تو همون حالت خشکش زد. ترسیدم و بیشتر به دیوار خودم رو فشار دادم. به سیب سرخ گاز زدهام نگاه کردم. داشت تو دستم میلرزید چون دستهام لرزش گرفته بود. یونا میدونست کجام، یواشکی نگاهم کرد و اشاره زد داخل قصر برم. تریستان دوباره به حرف اومد. - یورا؟ من همچین کسی رو نمیشناسم از این جا برید. بهتره صلح ما به هم نخوره. پادشاه چشمهای سرخش رو تو کاسه گردوند و جواب داد: - واقعا برای یه دختر میخوای جنگ کنی؟ فکر کنم بهتره یادت بیاد من کی هستم. ذهن تریستان رو خونده بودم ولی میدونستم خیلیچیزها رو نتونستم ببینم چیزهایی از گذشتش همیشه قفل بود و نمیتونستم ببینم. حتی نمیدونم تریستان و پادشاه چقدر هم دیگه رو میشناسن؛ اما میدونم تریستان از پادشاه میترسه ولی نشون نمیده. تریستان سیگاری روشن کرد روی لبش گذاشت. - اگه یادم بیاد آبروی تو میره آکیلا داشت بحثشون و همه چی داغتر میشد. فضا سنگین شده بود. آکیلا، اسمش آکیلا! اسمش هم یه جوریه. بزاقم رو قورت دادم. اسمش انگار خود منبع قدرت بود. آکیلا سرش رو سمت من که تو جایی بودم که هیچکس نمیدید، چرخید. با نگاه سرخش وحشت کردم! سیب از دستم افتاد و قل خورد به دم یونا برخورد کرد. قلبم ایستاد و دست تو جیب پرسید: - از ترکهای غارت سیب بیرون میزنه؟ تریستان چرخید نگاهم کرد. گفت: - از ترکهای غار من همه چی بیرون میزنه، بعضیهاش هم مرگ بار هستن. پادشاه سمت من قدم برداشت. تو یه حرکت سریع از ترک غار بیرون زدم. دویدم و مثل یه بچه بیپناه دنبال بزرگم رفتم. چشمهای آکیلا با دیدنم مسخ شد و نتونست حرکت کنه. از پشت تریستان رو گرفتم. یواشکی به آکیلا نگاه کردم که مسخ شده گفت: - چکارش کردی تریستان؟ تریستان منو کشید تو بغل خودش گرفت. - میتونی ببینی. تو چشمهای آکیلا نگرانی افتاد، نه برای من انگار برای تریستان و نعره زد: - مریض میشی، هاله پاکی نابودت میکنه پسره احمق. شوکه شدم و سرم رو بالا گرفتم تو صورت تریستان خیره شدم. موهام رو نوازش کرد جواب داد: - ادا نیا برای تو مهمم آکیلا، از این جا برو. تریستان منو کشید و با خودش داشت میبرد که آکیلا بازوی تریستان رو گرفت کشید. - تریستان نکنه پیوند زدی؟ تریستان به آسمون خیره شد. - زدم، برو نمیخوام به تو بیاحترامی کنم. آکیلا غرش کرد. - من پدرتم تریستان. یکی انگار با پتک تو سرم زد! مات سرم بالا اومد و به صورت تریستان خیره شدم. میکال از خشکی در اومد و پرسید: - آکیلا چی داری میگی؟ یعنی چی پادشاه تاریکی پسر تو هستش؟ تریستان با اخم، خیره تو چشمهای من سرد جواب داد: - آکیلا پدر من نیست. آکیلا و آکیرا دو قلو بودن و من پسر آکیرا هستم. آکیلا هم حضانت فرزندگی منو گرفت ولی نه من نه اون به روی خودمون نمیاریم. آکیلا با اخم جواب داد: - که چی؟ پسرمی. تریستان سردتر شد. - برای منافعت پسرم صدا نکن. من ملکهام رو دست شما نمیدم. آکیلا به من چشم دوخت گفت: - ایهاب زخم نفرین شده روی بدنش افتاده، سه روز دیگه اگه زخم جوش نخوره میمیره. تو هاله پاکی داری نفرینها با درمان سادهات هم از بین میرن. میکال نگاهم کرد و نزدیکم شد. - دختر باز به کمکت نیاز دارم، کمکم میکنی؟ شوکه شدم! ایهاب؟ حالش بده! به تریستان نگاه کردم و گفتم: - تریستان بریم؟ سرد جواب داد: - ملکه من تو هستی، بخوای بریم همین الان میریم. سر تکون دادم. - ایهاب رو میخوام نجات بدم. تریستان تبدیل به دود سیاه شد و دستبند روی دستم شد. یونا سمت من کیفی گرفت و گفت: - برای تو دوختمش ملکه من، درونش همه نوع معجون و اکسیر گذاشتم. لبخندزدم و تشکر کردم. دست تکون داد: - نگران نباش خاکستر نمیشه. خوشحال شدم و کوله سفید طلایی رو پوشیدم. به میکال و آکیلا خیره شدم و گفتم: - بریم؟ با نگاه آکیلا دروازهای از چند جرقه و برخورد نور به رنگ سرخ باز شد. خودش هم مغرور جلو تر رفت. میکال از گوشه لباسم گرفت و منو با خودش وارد دروازه کرد. انگار از آبشار رد شدم! حس خیسی گرفتم ولی خیس نبودم. صدای گریه آشنایی اومد! سرم رو بالا اوردم که دیدم لیرا بالا سر یه پسر بچه که رنگش زرد و لاغر شده بود ایستاده بود. چشمهام گشاد شد. ایهاب چقدر لاغر و داغون شده بود.1 امتیاز
-
بلند شدم. به دختری که خیلی زیبا بود چشم دوختم. دختره هم با دیدن من دهنش باز موند. - خدای آسمان! چقدر زیبایی؟ چرا به من میگه؟ خودش که انگار عروسک آسمانی بود. تریستان از تو ساک لباسی حریر بیرون اورد و گفت: - نیوردمت اینجا اورنینا ملکه منو دید بزنی. سرورم، به ستارهها اعتماد نکنید. ستارهها فاقد جنسیت هستن و برای این که ظاهرشون قابل رویت باشه بسته به سلیقه، ظاهر مرد یا زن در میان پس ممکنه دختر رو به روت دو دقیقه دیگه مرد باشه. شوکه شدم و پرسیدم: - یعنی چی؟ اورنینا خودش جواب داد: - من ستاره هستم یه ستاره واقعی مثل خورشیدی که زمین رو گرم میکنه و اون ستارههای ریزی که تو آسمان میببینی. فقط با فرق این که من زاده ستارگان هستم میتونم از آسمان جدا بشم و برای خودم ظاهر بسازم با پرتوهام. الان متوجه شدم چی میگه! نزدیک من شد و گفت: - خیلی عالی و زیبایی کاش طلسم نبودی بوی واقعیت رو میشنیدم. تریستان کمکم کرد لباس حریر شفاف سبز رو بپوشم. یه لباس بلند حریر، پوشیدنش با نپوشیدنش فرقی نداشت. تنها جاهایی که از بدن من معلوم نبود نقاط خصوصیم بود. بازم خوبه یه جا رو میپوشوند. دلم تاب نیورد و کلافه پرسیدم: - لباس بهتر نبود؟ تریستان رو به روم ایستاد و گفت: - لباسهای آسمانی همه همین هستن. از تاروپود پرتوهای ستارگان و آسمان بافته میشه. این لباسها نباید گم بشه چون اصلا لباسی نیست که روش قسمت بذاری. فرض کن یه موجود زندهاست پاره بشه خودش ترمیم میشه کثیف بشه خودش پاک میشه. قدرت پرتوهای ستارهرو فکر کنم دیدی یه تخت به اون بزرگی رو نابود کرد. ترسیدم و لب زدم: - منو نابود نکنه! ساک لباس رو بست. - نه نمیکنه موجودات زنده رو آسیب نمیزنه، فقط میسوزونه. برای انسانها داغی مثل مذاب چون تو بدن مانا ندارند. ولی اینجا تو این جهان که اومدی در حد یه حرارت لذت بخش از تو حس میکنند. چرخیدم؛ لباسم زیبا موج برداشت مثل گل و درخشان شد. رو به روی آینه ایستادم، خود خود الهه شدم. خیلی خواستنی و خطرناک. اورنینا پشت سرم قرار گرفت. بدنش درشت شد و برجستگیها محو شد. ظاهر مردانه گرفت و گفت: - بانو بذارید اندازههای شما رو بگیرم تا لباسهای شما رو ببافم. چشمهاش درخشید. دستهام رو باز و بست کرد. هیچ متری تو دستش نبود. فقط چشمهاش درخشان شده بود. پنج دقیقه بعد عقب رفت. به تریستان گفت: - بهتره بفرستیش آسمان این جا جای زندگی براش نیست. تریستان به من خیره شد و سرد جواب داد: - میتونی بری. اورنینا پوفی کشید و به من چشمک زد. تبدیل به ستارههای کوچیک و فشرده به اندازه یه مشت شد رفت. تریستان به رفتن اورنینا اهمیت نداد و گفت: - فعلا روی تخت من بخواب تا وسایل اتاقت رو درست کنیم. بدون این که برگرده و نگاهم کنه ادامه داد: - بریم ادامه تمرین ملکه من. رفتش و اداش رو در اوردم: - ملکه من، والا انگار من محافظ تو هستم و تو شاه منی. بریم ادامه تمرین، من الان تو شوک لباس و جواهراتمم. پا کوبان و خسته از تمرینهای مکرر که هرچی تلاش میکنم آقا تریستان رو راضی نمیکنه بیرون زدم. وقتی بیرون اومدم یه شمشیر خیلی بزرگ تو دستش دیدم و سکته کردم. یونا هم وحشت زده گوشهای ایستاده بود. باد شدید میوزید و موهام و لباسم رو تکون میداد گفتم: - این نامردیه! شمشیرت خیلی غوله! سرش کج شد و نگاهم کرد. - من اژدهام توقع نداری یه شمشیر کوچیک تو دست بگیرم. مثلا میشه بیای به اژدها بگی بیا با خلال دندون با من مبارزه کن. چند بار پلک زدم. اووفـــــ چقدر جواب تو آستین داره و گفتم: - من چطوری شمشیرم رو که رفت تو مخم در بیارم؟ دست تو جیبش کرد و شمشیر رو تو دستش تاب داد که با با شدت به دورش گرد باد زد. یا مادر فولادزره! اگه این شمشیر به من بخوره از وسط دو تکیه میشم. بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم. نمیتونستم خودم رو راضی کنم برم باهاش مثل همیشه مبارزه کنم. یونا که خودش اژدها بود، مثل چی وحشت زده بود. بعد من که یه آدمم جلوی تریستان چکار کنم مثلا؟ فقط یه معجزه میتونه منو از دست خودش و شمشیرش نجات بده. خیلی با حوصله نگاهم کرد و گفت: - ملکه من، اگه نیای، مجبور میشم با کمال احترام تنبیهت کنم. ترسیدم. تنبیه یه بار کرد. یه کاسه سوسک آبی رنگ جلوی من گذاشت و گفت بخورم. همشون زنده بودن وای حاضرم بمیرم ولی تنبیه نشم. با سرعت دویدم و دستم رو بالا اوردم. - آمادهام بزن از وسط نصفم کن. سرش رو رو به آسمان گرفت چیزی گفت. داشت دعا میکرد؟ سرش رو پایین اومد. ترسناک نگاهم کرد و جدی شد. خیز گرفت و با شمشیرش حمله وار شد. چشمهام گرد شد و عقب پریدم. زیر پاهام خالی شد و زمین افتادم. الان وقت درد نبود، با این که پشتم درد گرفته بود بلند شدم. شعار تریستان یه چیزی بود.« فقط زنده بمون، حالا با هر روشی.» تیز حمله کرد تا اومدم جا خالی بدم، کمرم با شمشیرش برش خورد و از درد لرزیدم. از بی دست و پایی خودم عصبی شدم یک ساله دارم ازش کتک میخورم. نعره زدم و سمتش دویدم. شمشیر تا خواست به من بخوره پریدم و پا به شمشیر کوبیدم و خیز گرفتم سمتش بزنمش، با مشت جوری زدم که روی زمین پخش شدم. نفس نفس دردناکی زدم و نالیدم: - چرا انقدر محکم میزنی؟ تریستان شمشیر رو بالا اورد منو دو قسمت کنه و گفت: - این جوری موضوع رو جدی نمیگیری. جیغی از ترس زدم و از زیر ضربه شمشیر فرار کردم. راه شمشیر رو کج کرد! اصلا انتظار نداشتم و با سینه شمشیر محکم تو شکمم زد. از درد شکم و دندههام زانو زدم. درد کل بدنم رو از حس انداخته بود. ولی من داشتم یاد میگرفتم تو مبارزه درد نباید معنی داشته باشه باید با درد دست رفاقت بدم و ازش برای قدرتمندتر شدنم استفاده کنم. یونا خواست بیاد خوبم کنه تریستان سرد جواب داد: - هنوز نه، هنوز جون داره میتونه مبارزه کنه دلش رو به خوب کردنش خوش نکن. هر چقدر به خودم امیدواری بدم بازم سردی تریستان حالم رو بد میکنه. عصبی شدم، ناراحت شدم، حس حقارت کردم. از درد بغض تو گلوم جمع شد، نفسهام پر از درد شد. باز به خودم سعی کردم بیام. من یاد گرفتم کوتاه نیام، عزیز دوردونه بزرگ شدم. با اینکه بابا طبابت رو بدون اجبار یادم میداد، ولی من میخواستم همیشه فراتر برم. این که برای خودم یه کارهای بشم به من حس با ارزش بودن میداد؛ الان اصلا حس خوبی نداشتم، حس بدبختی و تحقیر دارم. بغضم رو قورت دادم، درد داشت جونم رو از بدنم بیرون میکشید. ولی بدنم هنوز گرم بود نباید بذارم بدنم سرد بشه وگرنه درد بدتر میشد. بلند شدم، پاهام میلرزید. حس درد و ضعف بدنم رو لو میداد. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. از همه وجودم با خشم گفتم: - یه روزی انقدر قدرتمند میشم. مثل الان تمام کتکهایی که می خورم رو بهت جواب میدم. به شمشیرش خیره شد. - برای یاد دادنت حاضرم بزنمت، خونیت کنم، دست و پاهات رو بشکنم. اگه این کارم توی دل تو شعله انتقام رو روشن میکنه حاضرم برای قوی شدنت این شعله رو به جون بخرم. با پایان حرفش حمله کرد. از حرفش خجالت کشیدم. واقعا من چقدر بیچشم و رو هستم. اون داره تلاش میکنه تا من قوی بشم بعد من... همه شرمم رو قدرت کردم و شمشیری که میتونستم درونم احساسش کنم رو با نعره احضار کردم. - نغمهی ستارگان آواز نور بیندازید. گردههای طلایی تو دستم درخشید و شمشیر امپراتور تو دستم شکل گرفت. این بار کامل نه نصفه، تیغهای سیاه و طلایی داشت. با جواهرات آسمانی، که زیر نور خورشید میدرخشید. حس اعتماد بنفس و سر خوشی تو وجودم پر رنگ شد. با قدرت به شمشیرش ضربه زدم، جرقه برخورد دو تا شمشیر تو هوا رفتن. از شدت برخورد، لرز از تو دستم و مچم، افتاد تو بدنم و شوکه شدم. تریستان شمشیرش رو غلاف کرد و گفت: - بد نبود خیلی طولش دادی تا احضارش کنی. یونا زخم و شکستگی ملکه رو خوب کن نیم ساعت استراحت داری. هنوز تو لرز شمشیر و جرقههاش بودم. چرا حتی ضربه زدن و جواب دادن به ضربه درد داشت؟ اومدم بیفتم یونا منو گرفت. نور سبزی از دستش بیرون زد. گرم و لذت بخش، چشمهام رو بستم. یونا: خیلی خوب بودی ملکه، قویتر ادامه بده. لبخند خسته زدم و برای اولین بار زبون باز کردم. - ولی انگار برای تریستان راضی کننده نبوده. خندید. چشمهام رو باز کردم نگاهش کردم. - اتفاقا میبینه، فقط... فقط نمیدونم اسمش رو چی بذارم. برگشتم به تریستان که به دیوار غار تکیه داده بود و سیگار میکشید نگاه کردم. جواب یونا رو دادم. - فقط مغروره. یونا سکوت کرد و هیچی نگفت. نفسم رو راحت و بدون درد بیرون دادم. - ممنون یونا، مثل همیشه معجزه کردی. لبخند زد و بلند شد رفت. روی حریر لباسم دست کشیدم. با این که نازک و شفاف بود ولی گرم نگهم داشته بود، اصلا احساس سرما نداشتم. بلند شدم و به آسمون نگاه کردم. خیلی باد میاومد. سمت میزی که یونا بیرون گذاشته بود و یه کاسه میوه برای من روش قرار داشت بود رفتم. سیبی سرخ برداشتم و عمیق بو کشیدم. بوی خوش بهشتیش بینیم رو پر کرد با ولع گاز زدم. به صخره تکیه دادم که حضور شدیدی رو حس کردم. تریستان تکیه از دیوار برداشت و گفت: - سرورم لطفا برو تو غار. سر تکون دادم و تو غار رفتم. اما خیلی کنجکاو بودم. لبه غار جوری که دید داشته باشم ایستادم و نگاه کردم. دروازهای باز شد و از درون دروازه پادشاه قلمروی دراکو همراه میکال اومد!1 امتیاز
-
*** سایورا بغ کرده از دور به تریستان نگاه کردم. همیشه سرد و بی احساس بود. موقعه تمرین دادنم خشن میشد. یه سیگار عجیب دستش بود دودش خیلی غلیظ بود و بوش بوی یه گیاه عجیب رو داشت. فکر کنم متوجه نگاهم شد. برگشت و سرد گفت: - امروز میخوام، هم مبارزه کنی هم شمشیر بزنی. احتمال شکست نود درصد، احتمال زخمی و خونریزی صد در صد، نگران نباش مثل همیشه یونا تو رو خوب میکنه سرورم. دیگه نمیترسیدم، همیشه ازش تو مبارزه مثل چی کتک میخوردم و یونای بدبخت منو خوب میکرد. یونا تو سکوت به منو تریستان خیره شد. آهی کشیدم و به سه تا شمشیر نگاه کردم. تریستان: هر سه شمشیر افسانهای هستن، از جنس بدنه ستارگان، براشون احترام قائلم چون صاحبهاشون تونستن روی فلس من خش بندازن و بمیرن. ببین روح تو کدوم رو انتخاب میکنه. به من خیره شد، ترسیدم. مگه میشه یکی از محافظ خودش بترسه؟ من که این جوریم تریستان خیلی ترسناکه! حتی فهمیدم آسمانیها و ستارگان باهاش دوئل میکنند. حرفش رو ادامه داد: - خوب به سه شمشیر نگاه کن و بعد چشمهات رو ببند سرورم بیین کدوم پشت چشمهای تو شکل میگیره. من چشمهات رو میبندم جای شمشیرها رو تغییر میدم روحت باید اونی که میخواد و پشت پلکهات نشونش داده رو با اولین حرکت برداره اگه نتونست که باید یه شمشیر ساده برداری و با هم مبارزه رو ادامه بدیم. شوکه «باشه» گفتم. بادی وزید و موهام رو به بازی گرفت. به سه شمشیر روی صخره نگاه کردم. حس خاصی به آدم میدادن! هر سه زنگ زده و پوکیده بودن، اما میشد حسش رو فهمید. یکی از شمشیرها زنگ زده با جواهرات شکسته سبز بود. با دسته پارچه پیچِ پوسیده. دومی یه شمشیر پوسیده تر با جواهره خورد شده خاکستری، دسته شمشیرش هم حفرهای بود. سومین شمشیر حس کردم غمگینه! یا خشمگینه نمیدونم شاید؛ برش داشتم از ظاهرش بخوام بگم، یه تیغه پوسیده و شکسته! تیغهاش نصفش نبود. جواهرهاش آبی تیره که به سرمهای میزد. دسته شمشیر ساده با یه حکاکی دستی به شکل ماه و ستاره. سر تکون دادم و گفتم: - به ذهنم سپردم. تایید کرد و چشمهای منو بی حرف با پارچه سفید تو دستش بست و گفت: - حالا تصورش کن، ببین روح تو کدوم رو صدا میزنه. همه جا تاریک بود. نفسم رو بیرون دادم و خودم رو ریلکس و آروم کردم. خاطراتم به آرومی از پشت چشمهام گذشت. یه زندگی آروم و درحال یادگیری طبابت از بابا و گاهی درخواست ارباب روستا که از من خواستگاری میکرد. بعدش اومدنم به این دنیا، ترس، دلخوری، غمگین، گیج بودن، خشمگین. همشون سر این بود نمیدونستم کی هستم مثل یه تیغه شکسته شمشیر میموندم. بغض کردم و همون شمشیر پشت پلکهام جون گرفت. شمشیر شکستهای که نصفش نبود من هم مثل اون بودم. هویت داشتم؛ اما گم شدم. بغضم رو قورت دادم و دستم رو بالا اوردم. لبهام غمگین تکون خورد. - ای تویی که مانند من سر نوشتت به دو قسمت افتاده است. بر دستانم بیا و مرا با وجودت کامل کن، تا در راهی که می خواهم قدم بگذارم نیاز به پیشنهام نداشته باشم. پارچه از روی چشمهام بدون این که کسی باز کنه خودش باز شد. شمشیر شکسته درخشید و پوسیدگیش دود شد. دو شمشیر دیگه هم جواب دادن و درخشیدن! همشون وارد شمشیر شکسته شدن؛ اما شمشیر شکسته باز هم کامل نشد، انگار میخواست بگه تو با من کامل نمیشی. غمگین سرم رو پایین انداختم. باد شدیدی دورم جون گرفت و آسمان درخشید و رعد برقی بدون هوای ابری زد. شمشیر شکسته دور من چرخید و وسط پیشونیم با قدرت کوبیده شد. از درد خم شدم. تریستان سریع واکنش نشون داد شمشیر رو بگیره. خون از سر شکافتم بیرون زد! شمشیر دود آبی رنگ شد و وارد شکافت سرم شد. از درد سر چشمهام گشاد شد و خواستم نعره بزنم درد از بین رفت. دهنم رو بستم و گیج به تریستان نگاه کردم. تو چشمهاش برای اولین بار نگرانی دیدم. اصلا نگرانیش رو تو ظاهر نشون نداد، حتی تو لحنش و سرد گفت: - هر سه شمشیر رو گرفتی، این که چی میشه هم خودم نمیدونم. چون هر سه با شمشیر شکسته امپراتورآسمان یکی شدن. بدنم به خارخش افتاد و شروع کردم به خاروندن و گفتم: - یعنی میمیرم؟ تیز شد. - همه چی که مردن نیست. خندیدم. عجیب بدنم به خارش افتا و جواب دادم: - چطور برای تو همه چی با کشتن حله؟ نگاه گرفت ولی چشمهاش خندید، اصلا ضایع بود. برگشت، به پیشونیم جایی که شمشیر وسط پیشونیم کوبید نگاه کرد و گفت: - چیزی شده؟ سر تکون دادم و کلافه لب باز کردم. - بدنم به طرز عجیبی خیلی میخاره. یونا دوید سمت من و وارسیم کرد و مطمئن گفت: - مشکلی نداری! سوزشی روی پیشونیم اومد. تریستان نزدیکم شد و با چشمهای درخشان صورتم رو تو دستش گرفت و خون روی صورت منو لیس زد. شوکه شدم و خشکم زد. زبونش به شکل اژدها شد و دوتا شاخ پیدا کرد. ترسیده پیرهنش رو تو مشتم گرفتم فشار دادم. زبونش یکم زبر بود و خیلی گرم. حتی خارشم با این کارش یادم رفت. از من با چشمهای درخشان فاصله گرفت. یونا با دهن باز به من و تریستان خیره شد. تریستان سرد گفت: - نشان ستارگان و جواهر ستارگان رو گرفتی. شمشیر امپراتور تو رو قبول کرده و تمام قدرتش رو در اختیار تو گذاشته. با قدمهای محکم از من فاصله گرفت و رفت. یونا به من و بدنم نگاه کرد. مات لب زدم: - الان منو لیس زد خون منو از روی صورتم پاک کرد؟ یونا سر تکون داد و شوکه به من و بدنم اشاره کرد: - اون زیاد مهم نیست عادیه. بدنت، بدنت... پر از جواهرات شده. به خودم نگاه کردم. تمام لباسم بخاطر جواهرات ستارگان خاکستر شده بود. جواهراتی که زیبایشون خیلی زیاد بود! دویدم تا به اتاقم برسم خودم رو کامل تو آینه ببینم همچنین شرم هم داشتم، هیچی تن من نبود. از غار سیاه و نورانی با کریستالهای درخشان گذشتم؛ سمت راست چرخیدم تو اتاقم پریدم و جلو آینه قرار گرفتم. با دیدن خودم انگار یه الهه دیدم! جیغی زدم و مات شدم. روی بدنم جواهرات طلایی بود. ظریف زیبا دخترانه. روی پیشونیم طرح هلال ماه، انگار تو گوشت و پوستم حک شده بود. دور پیشونیم جواهر ظریف طلایی با نگینهای عجیب که رنگ و انعکاسهای نور رو میگرفت. از پشت هم تو موهام رشتههای زنجیری باریک لا به لای موهام افتاده بود. تو گردنم یه زنجیر عجیب که خطش از وسط سـ*ینم گذشته بود و تا دور کمرم افتاده بود. از پشت کمرمم روی ستون فقراتم جسبیده بود! چشمهام گرد شد دور بازوم، مچ دستم، ران پاهام و ساق پاهامم جواهرات بود! یعنی چی؟ شمشیر گرفتم یا جواهر؟ صدای تریستان از پشت پرده اومد: - سرورم به آسمان نشینها گفتم، چند دست لباس بیارن از الان لباسمعمولی نمیتونی تن کنی چون اون جواهرت عادی نیستن. لباس عادی نمی تونم بپوشم؟ روی تخت نشستم که تخت خاکستر شد و جیغ زدم! تریستان سریع وارد اتاق شد. با دیدن من و تخت شقیقهاش رو خاروند و گفت: - زندگی عادی دیگه با اون جواهرات نداری. باید یکم بیشتر دست تو کیسه کنم وسایل آسمانی بگیرم. از اتاق بیرون رفت و من ترسیده به تختی که خاکستر شده بود نگاه کردم. ترسیده یه گوشه ایستادم. میترسیدم دست به هرچی بزنم نابود بشه. ولی کنجکاویم نگذاشت یه جا بایستم. یکم جلو رفتم و به لباسی دست زدم. هیچیش نشد! نفس راحتی کشیدم پیرهنم رو سمت جواهر بردم نرسیده به جواهر خاکستر شد. غرش کردم: - مرض. دستم رو روی جواهر کشیدم، گرم و لذت بخش بود. انگار عروسم انقدر جواهر آسمان تن من ظاهر شده! موهام رو پشت گوشم دادم که با دیدن گوشم جیغ بلندی کشیدم! تریستان باز تو اتاقم اومد و گفت: - سرورم دیگه چی کشف کردید؟ به گوشم اشاره کردم. - گوشم! تریستان گوشم دراز شده. لبهاش رو به هم فشار داد نزدیکم شد. به گوشهای بلندم که شبیه الف بود نگاه کرد. روی گوشم جواهری شبیه سپر گوش بود، دقیقا روی تیزی گوشم. دستی روی گوشم کشید و گفت: - قدرتهای ذاتیت با از بین رفتن طلسم درونت داره خودش رو نشون میده. باید بیشتر تلاش کنیم تا طلسمی که روی تو قرار دادن کاملا شکسته بشه من ملکه واقعی خودم رو ببینم چیه؟ مات لبزدم: - من طلسم شدم؟ تایید کرد و جواب داد: - طلسم محافظتی، قدرتهات رو به خواب فرستادن ولی کانال قدرت رو نابود نکردن. پس هرکی کرده فقط تو رو خواسته از دید همه مخفی کنه تا از تو محافظت بشه. دست روی گوشهای بلندم کشیدم. - چه جالب! تریستان مرموز فقط به صورتم نگاه کرد. - کدومش جالبه؟ این که طلسمت کردن یا این که گوش الف داری؟ شونه بالا انداختم. - نمیدونم، هردو... فکر کنم. پوفی کشید و سر تکون داد. - متوجهام شوکه شدی ولی مسئلهای نیست عادت میکنی. از اتاق بیرون رفت. زیر لب حرصی غر زدم: - چقدر مغرور و سردی؟ یکم احساس داشتن بد نیست، یخ از تو با احساس تره. برگشتم به خودم تو آینه نگاه کردم. انواع اقسام حسها درونم بود. نمیدونستم بترستم، هیجان زده بشم سر تا پاهام جواهر شده. فقط یه سوال تو سرم پررنگ بود. نکنه منو بدزدن با این همه جواهر؟ الان شبیه یه مانکن پر جواهرم تا یه آدم! اصلا آدمم؟ به گوش هام باز نگاه کردم. هم ازشون میترسیدم هم از خوشگلیش دلم قیلی ویلی میرفت. به بقیه جاهام نگاه کردم با این که سر تا پاهام جواهر بود ولی تو ذوق نمیزد. جداً نمیزد سنگین هم نبودن، اصلا حسشون نمیکردم. روی زمین نشستم که قالیم خاکستر شد و سریع بلند شدم. این دیگه حکمت نیست عذاب خالصه! دیگه نخواستم به تریستان ضرر برسونم و به دیوار تکیه دادم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. به جواهر دور مچ پاهام بازی کردم. خوشگلی هم دردسر داره ها؟! بی حوصله هوف کشیدم. از طلا جواهر خیلی خوشم میاد ولی این دیگه ترسناک بود. بابا رسما شدم ویترین جواهرات میترسم برم بیرون یکی منو با خودم ببره. جون جواهراتم با گوشتم چسبیده بود حتی تکون نمیخورد. جداً از خودم میترسیدم. از این که طلسم از بین بره من چطور موجودی هستم. از انسانیت فاصله میگیرم؟ درنده میشم؟ یا یه موجود الهی و زیبا که دل همه رو یه دل نه صد دل میبره میشم؟ من میخوام خودم باشم. حس و حال یه پروانه رو دارم که از کرم به پروانه زیبا تبدیل شده. بغ کرده به پاهام نگاه کردم که شوکه شدم! پاهای من مو داشت! موهام کجا رفت؟! من عادت ماهانه داشتم؟ بلند شدم که دیدم عه لباس زیر تنمه، حیثیتم اونقدر هم به باد نرفته. خوبه جواهر دیگه اونجا در نیومده بود. نفس راحت کشیدم و ولو شدم روی زمین بدنم صاف و صاف شده بود بدون یه تار مو. وای! اگر موهای کلهام میرفت چی؟ انگار جواهراتم درک و شعور دارند. یه شمشیر اومدیم انتخاب کنیم ببین به کجا کارمون رسید! پرده اتاقم کنار رفت و تریستان با یه ساک تو دست اومد پشت سرش هم یه دختر خیلی زیبا! موهای دختره مشکی و چشمهاش آبی بود.1 امتیاز
-
*** یونا یک ساله ارباب همراه ملکهاش اومده. تو این یک سال شده بود استاد بیرحم که حتی یک بار هم ملکه رو تشویق نمیکرد. دلم خیلی برای ملکه سایورا میسوخت، کارش رو خیلی خوب انجام میداد. ولی ارباب میگفت نه خوب نیست دوباره... یک ساله همین روند رو دارند. ساعت دو ظهر که میشد شروع میکرد مبارزه یاد دادن به ملکه تا ساعت هشت شب، از هشت شب به بعد هم ملکه از من معجون سازی یاد میگرفت، کارش واقعا عالی بود. خودش یه پا دکتر بود حتی میتونست معجونها هم اصلاح کنه کاری که فقط من و خاندانم بلد بودیم. من که به ملکه افتخار میکنم چون واقعا عالی بود؛ فقط نمیدونم ارباب تریستان چرا اینو نمیدید. بلند شدم و با سینی صبحانه وارد اتاق سایورا که خود ارباب براش ساخته بود رفتم. خیلی آروم خوابیده بود. ارباب رو خواب ملکه حساس بود؛ میگفت حق بیدار کردنش رو ندارم باید زمانی که بدنش سیر خواب شد خودش بیدار بشه. چون آموزش سنگین میدید باید بدنش استراحت میکرد. سینی رو آروم و بیصدا روی میز گذاشتم. ارباب یه اتاق پنجاه متری برای ملکه درست کرده بود. یه قسمت کتاب خونه، حمام با وان بزرگ، یه قسمت قفسه معجونهایی که خود ملکه درست کرده. مبل و تخت هم از شهر برای ملکه خریده بود. تنها حفرهای که تو غار پرده داشت، اتاق ملکه بود. حتی کف زمینش رو فرش ابریشم و خز سفید دور اتاق گذاشته بود، با هزار ورد محافظتی. پاورچین پاورچین سمت سبد لباس چرکها رفتم برش داشتم. اومدم از اتاق بیرون برم صداش تو گوشم پیچید. - یونا، میشه با من صبحانه بخوری؟ خشکم زد. این اولین باره ملکه از من چیزی خواسته! برگشتم و نگاهش کردم. رنگش پریده بود و پرسیدم: - ملکه چیزی شده؟ نشست و موهاش رو پشت گوشش زد. - دلم درد میکنه، ولی عادیه. متوجه موضوع شدم. ملکه دختر هستن و بین انسانهای مونث این شایع هست و سلامتی بدن رو نشون میداد. لبخند زدم. سبد لباس چرکها رو گوشه تخت گذاشتم. دستهام رو شستم، سینی صبحانه رو برداشتم روی تخت گذاشتم. حوله رو برداشتم با دستهام داغ کردم جوری که بدنش رو نسوزونه ولی گرم باشه. پشت سرش قرار گرفتم و حوله رو دور شکم و کمرش گذاشتم. آهی کشید و بیحال گفت: - ممنون یونا. ملکه با این که ملکه بود بابت هر خوبی که براش انجام میدادم، از من تشکر میکرد. خودم براش لقمه گرفتم و تو دهنش گذاشتم. اشاره کرد خودمم بخورم. ولی خب من گوشت خوارم، برای این که به دلش بشینه چیزی که ارباب از شهر برای ملکه میگرفت رو خوردم. طعم شیرین و کرهای داشت. بهش مربا و کره، خامه و عسل و پنیر میگفتن. شیر هم ارباب فقط شیر تک شاخ و شیر اژدهای ماده میاورد. حتی اگه ملکه صبحانه نمیخورد حتما و اجباراً باید روزی سه بار از این شیر میخورد. نمیدونم با این که گوشت نبود، به دلم نشست و لبخند زدم.1 امتیاز
-
شوکه شدم. بقیهاش زندگی من و پیدا شدنم توسط همون مردی که بهش بابا میگفتم بود. پس تریستان لحظه لحظه منو میدید. تمام دانشش رو هم یاد گرفتم و عقب کشیدم. باز هم همه همجوشی من سه ثانیه شد و دو زانو با حال بد روی زمین افتادم. تریستان سریع گرفتم و لب زد: - چی شد سرورم؟ چرا رنگت پرید؟ خواب آلود و خسته از همجوشی، غمگین گفتم: - فامیل و اسم پدر و مادر که درون این شناسنامه هستن جعلی و دروغین هستن. اینها اسم و رسم واقعی من نیست. تریستان تایید کرد. - درسته، با این که شنل پوش نگفت، ولی مطمئنم هویت ساختگیِ، تو شناسنامه داری اما نه واقعی من تحقیق کردم. چنین زن و مردی وجود دارند ولی مرده هستن. از یه خانواده اشراف زاده هم بودن ولی تو هویت واقعیت اونها نیست. خیلی گشتم ولی هویتی از تو پیدا نکردم. ایهاب اومد و تریستان روی دستم دستبند شد. مدارکم رو تریستان باز با خودش برده بود. ایهاب وقتی دیدم شوکه گفت: - خانم دکتر! چقدر رنگت پریده! لبخند بی معنی زدم و پرسیدم: - نقاشی کشیدی؟ سر تکون داد. ازش نقاشی رو با همه حال بدم گرفتم. ایهاب خواست مادرش رو صدا بزنه ولی نگذاشتم. به نقاشی زیبا که منو کنار خودش کشیده نگاه کردم. لبخند زدم گفتم: - خیلی خوشگله! پس این نقاشی برای من دیگه نمیدم به تو باشه؟ سر تکون داد. - برای تو، همه نقاشیهام برای تو. جوجه بزرگ بشه، تو مخ زدن ماهر میشه. نقاشی رو از دفترش کندم و تو کیفم گذاشتم. از اتاق بیرون رفت. با اخم بلند شدم کیفم رو برداشتم گفتم. - تریستان میخوام یه نامه این جا بذارم و برم. تریستان ظاهر شد، کاغذ و قلم دستم داد. ازش گرفتم. بلد بودم بنویسم از ذهن تانسا و تریستان یاد گرفته بودم به چندین زبان متفاوت بنویسم ولی بدن من هنوز بلد نبود، ذهنی بلد بودم اگه مینوشتم شبیه بچه دبستانیها میشد دست خطم و گفتم: - تو بنویس، از اینکه از من محافظت کردن تشکر کن. و بگو مشکلی برای من پیش نمیاد با رفتنم. تایید کرد و شروع کرد نوشتن. یه نیم نگاهی کردم عالی نوشته بود. کاغذ رو روی میز آینه گذاشتم و لب زدم: - یه جوری ببرم کسی متوجه نشه تریستان. نزدیکم شد. دست دور کمرم گذاشت. دستهاش نه سرد بود نه گرم، منو گرفت و دورمون پر از مه سیاه شد. مه سرد و ترسناک. وقتی مه رفت من و تریستان هم تو یه فضای تاریک بودیم! از من فاصله گرفت و دو بار دست زد. همه جا روشن شد و سرد گفت: - این جا غار منه، دور از هر قلمروها. به غار سیاه با نقوش آبی و قرمز که گاهی سبز توش بود نگاه کردم. غارش ترسناک و یه حس مرموز داشت. دستم رو بالا اوردم روی دیوار سیاهی که انگار از درون نور داشت کشیدم. خفه زمزمه کردم و تو غار جایی که صدای آب میاومد قدم زدم. - میخوام بدونم کی هستم؟ چی هستم از کجا اومدم و به کجا میخوام برم؟ تریستان پشت سرم قدم برداشت. محکم جواب داد: - از هر کجا اومدی و به هرکجا که بخوای بری، من پایه هر چیزیت هستم. به جز سه قانون که از تو اطاعت نمیکنم. زمان خطر، زمان حال بدت، زمانی که تصمیت باعث دردسر خودت بشه. این زمانها من هیچ اطاعتی از تو نمیکنم سرورم. حتی اگه منو بکشی. لبخند زدم. تریستان خیلی خوب بود. دست تو جیبم کردم و به سقف غار نگاه کردم پر از کریستال آبی، سبز و قرمز رنگ بود. با همون حال خسته و خوابآلود جواب دادم: - قبول میکنم. صدای پاهام تو غار طنین میگرفت و چهرم تو کریستالها کوچیک و بزرگ میشد. یهو پسری از دل غار دوید و فریاد زد: - سرورم برگشتید؟! سرورم؟ به پسر نگاه کردم. آها تو ذهن تریستان دیده بودمش یه اژدهای خاکستری شاخ سیاه به اسم یونا بود. خدمتکار وفادار تریستان بود. پسر مو خاکستریه چشم طوسی_آبی کنار ما اومد. با دیدنم ترسید و سریع احترام گذاشت. - ملکه خوش اومدید. تریستان سرد پرسید: - از وضعیت غار بگو یونا. یونا سرش رو پایین انداخت به من دیگه نگاه نکنه و گفت: - چند نفر تو این هجده سالی که نبودید اومدن. غار وضعیتش عالیه ولی یه زن از نژاد ستارگان اومد این جا و گفت با شما کار مهمی داره. تریستان دورش رو مه گرفت و تبدیل به دو تریستان شد یکی از جنس مه یکی واقعی. واقعیش کنار من موند و کپی مه بودنش رفت. شگفت زده نگاه کردم. با این که تو ذهنش دیده بودم میتونه از خودش کپی بسازه ولی تو واقعیت دیدنش هم شگفت انگیزه. با چشمهای سبزش از نظر گذروندم و گفت: - خوشت اومد؟ لبخند زدم و سر تکون دادم. گونهام رو نوازش کرد. - یادت میدم ملکه من. یونا سرخ شد و من هم عقب رفتم. آروم وردی که تبدیل به کپی از خودت میساخت رو زمزمه کردم. میخواستم بهش نشون بدم تا اون هم هیجان زده بشه. بدنم شروع به مومور شدن کرد. فضای غار کمی فشرده شد. از بدنم نوری سیاه و طلایی بیرون زد تبدیل به یه کپی از من شد. تریستان ابروهاش بالا پرید به کپی من نگاه کرد گفت: - بد نیست خوبه! یکم ابتدایی شده کاملا تصویر خودت رو درونش جا ندادی برای همین... آروم تو پیشونی کپی من زد که مثل سراب از بین رفت. - زود از بین میره بهش جان بده سرورم. بغ کردم. چرا یکم ذوق حداقل نکرد؟ اولین بار بود از جادو استفاده میکردم. خستهتر نالیدم و رفتم: - بیاحساس. از کنار یونا هم گذشتم و سمت چپ چرخیدم. یه حفره دیگه بود که میدونستم اتاق تریستان هستش. واردش شدم و روی تخت سنگیش که که زیر الیافهای افسانهای بود و روی الیاف یه پارچه سیاه پهن بود دراز کشیدم. تو اتاقش یه آینه عجیب پوشیده شده با پارچهی عجیب بود. پارچهای که میتریل درخشان و صقیل شده داشت. تختش خیلی نرم بود و چشمهام رو داشت سنگین میکرد. کف زمین پر نقوش نورانی بود. یه صندوق هم گوشه دیوار قرار داشت. دیگه هیچی تو اتاقش نبود. چشمهام بسته شد و به خواب رفتم.1 امتیاز
-
چشمها روی دیوار بیشتر درخشید و خودش جواب خودش رو داد: - سایورا؟ از زمین انسانها اومدی، از یه دروازه به اجبار نگهبانت تو این دنیا کشیده شدی. میکال پیشگویت کرد، پیدات کرد، تو خونهاش اوردت؛ خلاصهی تو. این کیه؟ چطور همه چیه منو میدونه! سکته زدم که چشمها از دیوار جدا شد خودش رو نشون داد. لبه تخت نشست و به صورت ایهاب که خواب بود چشم دوخت. یه مرد مو سفید با چشمهای سرخ بود. خیلی جذاب بود. زیباییش بیحد بود. سرد و ترسناک پرسید: - برادرم رو چطور رام کردی تا هیولاش آروم بگیره؟ باز شوکه شدم و به تاج جواهردارش که به رنگ نقرهای بود نگاه کردم. این پادشاه بود! پادشاه دراکو؟ زبونم انگار ناخداگاه به کار افتاد، خفه جواب دادم: - من... من کاری نکردم. تیز نگاهم کرد. ساکت شدم! نفسم رو سخت بیرون دادم، کم مونده بود غش کنم. موهای ایهاب رو نوازش کرد. به دستبند مار من نگاه کرد. - دستبند نگهبان تاریکی روی یه هاله پاک؟ چه خنده دار! دستبندم تنگ شد، متوجه شدم حتی تریستان هم ترسیده. بلند شد و پرسید: - از کجا اون دستبند رو اوردی؟ ترسیده و پر از استرس جواب دادم: - از بچگی همراهمه. دست تو جیب کرد. خشک و سرد گفت: - اون دستبند، مراقب باش یه اژدهای اهریمنی و سیاه هستش. گول ظاهرش رو نخور فکر کنی ماره، اومد بره سردتر ادامه داد: -به برادرم نگو منو دیدی. بخاطر اشتباهی وارد شدنت به این دنیا هم میبخشمت، چون جونِ برادر زادهام رو نجات دادی. پنجره تکونی خورد و غیبش زد! بدن سفتم از ترس شل شد. داشتم جون میدادم. چقدر وحشتناک بود! قلمرویی که این پادشاهش باشه واقعا باید اسم قلمروش دراکو باشه. سرم رو تو موهای ایهاب کردم. منو بخشیده؟ همه چیز رو میدونه؟ انگار منو برهنه میدید تا این حد حس کردم منو میبینه! انقدر فکرهای عجبب کردم تا خوابم رفت. ... با تکون چیزی تو بغلم چشم باز کردم. شوکه شدم! ایهاب تو بغلم بود. اتفاقات دیشب تو سرم با سرعت مرور شد. بحث، حمله جنها، هیولا شدنِ جذاب و ترسناک میکال، کایان، پادشاه قلمروی دراکو و همه چی مو به مو تو سرم اومد. چطور تو یه شب این همه اتفاق افتاد؟ به ایهاب که خواب بود چشم دوختم. داشت خواب میدید لب گذاشته بود. صورتش رو نوازش کردم، پسر بچه بانمکی بود. آروم ازش جدا شدم و از تو اتاق بیرون اومدم. لیرا غمگین به پنجرههای درست شده خیره بود و تو فکر رفته بود. میکال هم خونه نبود. دست و صورتم رو شستم. کنارش رفتم و نگاهش کردم. - لیرا خوبی؟ سرش سمت من چرخید و لبخند زد: - خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. - آره خیلی خسته بودم. خندید و غمگین گفت: - دیشب ایهاب محکم بغلت کرده بود. حتی کابوس هم ندید با این که شب سختی داشت. خندیدم. - کم کم میترسم واقعا بزرگ شد بیاد دنبالم. لیرا غم از چشمهاش رفت و خندید. - یعنی میشه بزرگ شدنش رو ببینم؟ کاش زودتر این دوسال هم بگذره خطر ازش بره. کنجکاو پرسیدم: - برای چی دنبال ایهاب هستن؟ غمگین شد و جواب داد: - ایهاب خون شاه رو داره. شاه گفت اگه ایهاب قدرتش رو بدست نیاره باید کشته بشه چون خون قوی و بدون قدرت باعث بدبختیه. لبخند زد و غمگینتر گفت: - ایهاب قدرتش رو بدست اورد ولی الان مسئله خونشه بوی خونش با جادویی که الان تو بدنشه قویتر شده. خون شاه باعث میشه هرکی ازش بخوره برای یک ساعت همه زخمهاش از بین بره و بیوقفه تا یک ساعت مبارزه کنه. انرژی و قدرت هم میده، ولی با کشته شدن ایهاب میشه. شوکه شدم و متعجب گفتم: - این خطرناکه! سر تکون داد. - میکال هم خون برادرش شاه رو داشت و الان سومین نفر ایهاب شده، یه خون مقدس خطرناک. تعجب کردم و به اتاقی که ایهاب توش بود خیره شدم. چه روزگار سختی تو این هشت سال داشتن؟! لیرا بلند شد و گفت: - بیا بریم صبحانه بخور. میکال رفته سرکار برای ناهار میاد. ایهاب خواب آلود بیرون اومد و صدا کرد: - خانم دکتر؟ نگاهش کردم. وقتی دید هنوز تو خونه هستم فریاد خوشحالی زد و محکم بغلم کرد. - الان میرم صورتم رو میشورم با هم صبحانه بخوریم خودم لقمه دهنت میذارم. دوید و رفت. لیرا خندید و گفت: - مراقب باش نری تو دیوار وروجک مامان. ایهاب دلخور فریاد زد: - وروجک نیستم؛ زشته دیگه نگو مامان، من یه مردم عه... بیاراده قهقهه زدم. به لیرا کمک کردم سفره رو آماده کنه. سرگرم چیدن بودم که لیرا نزدیکم شد و گفت: - یورا ممنون دیشب اون حالت میکال رو آروم کردی. همیشه وقتی اون جوری میشد خوب و بد رو نمیشناخت. دیشب به طور عجیبی با همه خشمش فورا به خودش برگشت حتی تو اون لحظهاش حرف زد. دیشب خود من هم عجیب شده بودم، وقتی هیولا بودنش رو دیدم انگار تو دلم تکون خورد. لبخند ترسناکی تو بدنم زده میشد. ایهاب با لباس عوض شده و موهای شونه زده اومد و گفت: - مامان چرا بابا امروز رفت سرکار؟ مگه هر وقت اون موجودات حمله میکردن نمیموند روزش خونه؟ لیرا سر تکون داد و لیوان تو سر سفره گذاشت. - آره ولی امروز کار زیاد داشت. ایهاب پا سفره نشست و بشقاب خامه عسل رو جلو کشید پرسید: - خانم دکتر خامه عسل یا ترجیح میدی نمکی بخوری مثل پنیر؟ لبخند زدم و گفتم: - اون چیزی که تو دوست داری رو بده ببینم سلیقهات چیه؟ خندید و به خامه عسل اشاره کرد. یه لقمه گرفت و سمت من اورد. سرم رو جلو بردم از دستش خوردم. من هم براش یه لقمه گرفتم تو دهنش گذاشتم. با شیطنت ایهاب صبحانه خوردیم؛ خیلی هم چسبید، غیر از شوخی. ایهاب نشست نقاشی کشیدن و لیرا غذا درست کردن، به من هم اجازه کمک کردن نمیداد. من هم کاری نداشتم تو اتاق رفتم. در کیفم رو باز کردم داروهام رو چک کردم. کسی تو اتاق نبود. در کیسه پول رو که بخاطر درمان تانسا بدست اوردم نگاه کردم. خیلی زیاد بود! صد سکه طلا! باهاش میشد خونه گرفت. باورم نمیشه یه درمان اندازه خرید یه خونه! این خیلی مسخرهاست. به کیسه کایان نگاه کردم باید پولش رو برگردونم. تاحالا ازش خرج نکردم. پوی کشیدم و داسم رو تمیز کردم بعد کیفم رو جمع و جور کردم. لباسهام رو لیرا شسته بود. تا کردم و تو کیفم گذاشتم. بعد از مرتب شدن کیفم یه گوشه گذاشتمش. از اتاق خواستم بیرون بزنم، تریستان جلوی من ظاهر شد. دیگه نترسیدم و نگاهش کردم. دست تو جیب سرد گفت: - کی از این خونه میری؟ اخم کردم و جواب دادم: - شناسنامه و کارت هویتم رو هر وقت گرفتم. ابرو بالا انداخت و دود سیاهی تو دستش تابید. مدارکی سمت من گرفت. - داری اون شنل پوشی که تو رو به من داد مدراک تو هم داد. همراه یه پول برای تامین زندگیت. خونه هم بهتره به غار من بریم، من این جا خونه دارم. شوکه مدراکم رو از دستش گرفتم. شناسنامهام رو باز کردم. نوشته بود سایورا سانترو! زمستون بدنیا اومدم و الان هجده سالمه. پدر و مادر هر دو رو زده فوت کردن. پدر نیهاد سانترو مادر آلیسا استرتان. یه نامه هم بود. بازش کردم و خوندم. - سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی. همین؟ کل نامه به من همین بود؟ دنبال خودم نرم؟ پوزخند زدم. فرزند نور و تاریکی! چشمهام رو بستم و خسته زمزمه کردم. - چه جالب. سرم رو بالا اوردم به تریستان نگاه کردم. بیرحم اشاره زدم. - نزدیکم بیا. گیج شد و نزدیکم اومد. دست روی سرش گذاشتم و به شکل عجیبی باز تونستم همجوشی کنم. تنها چیزهایی که تونستم ازش بفهمم. خون، خون، خون، مرگ، فریاد، نفرت، تاریکی، تاریکی تاریکی، لذت، خون... و بعد دیدم. مردی شنل پوش با صدای محکم و عجیب معلومه صداش رو تغییر داده گفت: « از سایورا محافظت کن. یه قطره خونش رو پیشکش تو میکنم اژدهای اعظم تاریکی. صدای تریستان ترسناک اومد. - چرا فکر میکنی یک قطره خون این بچه وادارم میکنه من سر به زمین فرود بیارم؟ شنل پوش: چون سایورا فرزند نور و تاریکی هستش. من یک قطره از خونش رو میدم اگه خوشت اومد باید تا لحظه مرگت ازش محافظت کنی. دست نوزادی کوچیک مو طلایی با چشمهای عسلی_کهربایی رو که من بودم با سوزن سوراخ کردن. زبون بزرگ اژدهای سیاه غولپیکر روی کل بدنم کشیده شد و اژدها شوکه شد و مست گفت: - خوشمزه، زیبا و ملکه من! شنل پوش خندید. - به تو گفتم خوشت میاد. پس وفادار میمونی پادشاه تاریکی؟ تریستان سر به سمت من فرود اومد و تعظیم کرد: - جانم فدای ملکهام. پیشونیش به پیشونیم خورد و نوری تاریک درخشید که انگار داشت فضا رو میبلعید و از وسطش تریستان به حالت انسانی شد. شنل پوش دوازده کیسه بزرگ طلا به تریستان داد و با یه عالمه جواهرات، لباس، معجون و اکسیرهای درمانی و قدرتی. - مراقب سایورا باش و با دستوراتش پیش برو. این هم مدارکشه. تریستان با یه بشکن تمام وسایل تو غارش جمع شد و گفت: - آماده هستم شنل پوش مرموز. تریستان تبدیل به دستبند شد و روی سینه من افتاد. شنل پوش منو بغل کرد. و از دروازهای رد شد. کهنترین درخت رو پیدا کرد. منو زیر درخت قرار داد و گفت: - مراقب خودت باش عزیز دلم، تو تنها بازماندهای که میخوام با جون خودم از تو محافظت کنم. پیشونی منو بوسید و من تونستم هالهای از صورتش رو ببینم. ولی نه واضح فقط برق اشک تو چشمهای آبی رنگش.1 امتیاز
-
سرش رو جلو اورد؛ آروم بو کشید و خیره من شد، با صدای ترسناک گفت: - خانم طلایی؟ سرم رو تو موهای ایهاب کردم لبخند مزخرفم رو پنهان کنم. تو چشمهای خاکستریش خیره شدم. لیرا وحشت زده نگاهمون میکرد. یه قدم سمت میکال برداشتم. دستش رو بالا اورد خشن گفت: - هاله پاکی، طلایی نزدیک نشو. گیج پرسیدم: - چرا؟ با صدای خشنتری گفت: - هالهات کنار من خراب میشه. بدنش آروم گرفت، کوچیک شد و دندونهاش داخل دهنش برگشت. سنگ وسط پیشونیش هم با یه درخشش لطیف محو شد. حیرت زده شدم! چقدر عالی برگشت. دست روی پیشونیش گذاشت. حرفش رو خسته عوض کرد. - اومده بودن دنبال ایهاب، تا وقتی پسرم ده سالش نشده تحت حمله اجنهها میشه. دوسال دیگه سختیهاش تمام میشه. به شیشههای شکسته خیره شدم. بعد به ایهاب که تو بغلم مثل جوجه میلرزید. مظلوم به میکال نگاه کرد و با فک لرزون از ترس گفت: - بابایی تونستی به خودت برگردی؟ میکال سرش رو بالا اورد و شرمنده شد. - ترسوندمت دوباره؟ نمیدونم میکال رو چی توصیف کنم؛ مثل این میمونه از خودش بیزاره. ایهاب از بغلم پایین اومد. پرید و میکال رو بغل کرد. - آره ترسیدم. ولی خانم دکتر تو هم سریع خوب کرد بابایی. میکال عجیب نگاهم کرد، اما سریع نگاه گرفت خندید. - خانم دکتر زیادی دکتره. لیرا نزدیک شد و وحشت زده گفت: - ایهاب راست میگه عزیزم! این بار خیلی سریع به خودت اومدی حتی توی اون حالتت تونستی حرف بزنی! میکال حرف رو عوض کرد. - برید تو اتاق ایهاب همتون بخوابید من نگهبانی میدم. ایهاب دست منو گرفت کشید با خودش برد. تو راه رفتن به اطراف چشم دوختم. کل خونه به هم پاشیده شده بود. داشتم تاسف میخوردم از داغونی خونه که با دیدن کایان سکته کردم! اما منو ندید. با یه پرش تو اتاق ایهاب رفتیم. کایا متحیر صداش بالا رفت: - باز حمله شده؟! میکال خشمگین غرش کرد: - این جا چی میخوای کایان؟ کایان کلافه جواب داد: - داشتم دنبال یه رد بو میگشتم دیدم خونه شما بی در و پیکر شده. میکال به طور عجیبی بیتفاوت جواب داد: - دیدی دیگه؟ عادی شده حالا هم برو. ترسیده دست روی دهنم گذاشتم. ایهاب لبخند زد و پچ زد: - نترس خانم دکتر من تو بغلت بودم بوی من خیلی تنده بوی تو رو پشونده. من زیر زمین هم دفن بشم بخاطر بوی شدیدم پیدا میکنند. شوکه نگاهش کردم. منو روی تخت نشوند و بعد هولم داد تو بغلم اومد! آروم بوش کردم یه بوی خوشی میداد بوی تلخ، داغی یه بوی خوش لذت بخش. تو بحر بوش بودم که گفت: - خانم دکتر قول میدم کایان تو اتاق من نمیاد. باباییم هم برای همین گفت تو اتاق من بخوابی چون بوی من برای کایان خیلی تیزه سردرد میگیره. لبخند زدم و سر تکون دادم. انگار نه انگار بچهاست و هشت سالشه! تمام احساسات رو از تو چشم میفهمه. وقتی دید سکوت کردم محکمتر بغلم کرد. خیلی زود نفسهاش آروم شد و تو بغلم خوابش رفت. خندهام گرفت من فقط ده سال ازش بزرگتر بودم. موهای سفیدش رو نوازش کردم که چشمم به پنجره خورد. دو جفت چشم سرخ داشت نگاهم می کرد! تکون سختی خوردم، ترسیده دهنم باز و بست شد. خواستم میکال یا شاید یکی رو صدا بزنم؛ اما صدام گم شده بود. قلبم دیونهوار زد. یه حس آشنا و غریب هم داشتم. هیچ سر در نمیاوردم هیچی! پنجره خیلی آروم تکون خورد و چشمهای قرمز داخل اومد روی دیوار قرار گرفت. از ترس ایهاب رو تو بغلم فشار دادم. با صدای عجیب خوشگل و خوش آوا گفت: - تو کی هستی ایهاب تو بغلت خوابیده؟ وحشت کرده نمیتونستم حتی تکون بخورم.1 امتیاز
-
بدبخت فکر کرده من با شوهرش چیزی دارم. یا با هم یواشکی رفیق هستیم. دستم رو تو جیبم محکمتر کردم و گفتم: - میرید خونه؟ میکال با اخم تایید کرد و جواب داد: - تو هم میای دختر. اخم کردم. - مزاحم نمیشم. میکال اخم ترسناکی کرد. - هنوز فکر میکنی نقشهای دارم؟ سرم رو پایین انداختم. دیگه همچین فکری واقعا نداشتم. فقط میتونم بفهمم لیرا با همه احترامی که داره به من میذاره ته دلش میلرزه من با میکال حرف میزنم. خندیدم و گفتم: - نه واقعا! میخوام برم مسافر خونه. پوزخند زد و از گوشه کاپشنم گرفت کشیدم سمت خودش و کفری جواب داد: - با کدوم مدارک؟ تو چشمهای خاکستریش خیره شدم. دستم رو محکمتر به لباسم فشار دادم. - پس بیا و یه اتاق با مدارک خودت برای من بگیر، من نمیخوام باعث سوءتفاهم تو خانواده یا بیرون برای شما بشم. دستش رو از گوشه کاپشنم برداشت، به لیرا نگاه کرد. - سوءتفاهم؟ دختر، مردی که بخواد با کسی دوست باشه زیر خاک هم باشه کارش رو میکنه. به زمین خیره شدم. راست میگفت ولی من هم خط قرمزهایی دارم؛ پلهها رو پایین اومدم گفتم: - ممنون تا این جا هوای منو داشتید. نمیخوام زخمت باشم. لیرا این بار حرف زد: - یورا، پدرت تو رو به میکال سپرده تو امانت دست ما هستی. اخم کردم. میکال به زنش هم راجب من دروغ گفته، خب همین مشکوکش نمیکنه. پوفی کشیدم که تانسا همراه دکترکیان بیرون اومدن. تانسا لبخندی به من زد و گفت: - هنوز این جا هستید؟ میکال با اخم جواب داد: - داشتیم میرفتیم. دکتر کیان از من دوباره تشکر کرد و تانسا بغلم کرد خداحافظی کردن رفتن. ما هم رفتیم سوار کالسکه شدیم. بغ کرده نشستم. لیرا دستم رو گرفت گفت: - میدونم داری احساس غریبی پیش ما میکنی، حق هم داری. لبخند محو زدم. چیزی نداشتم بگم فقط همین از من بر میاومد. تا راه خونه سکوت کرده بودیم. وقتی کالسکه ایستاد پیاده شدیم. میکال با اعصابی خورد زودتر وارد خونه شد و گفت: - ایهاب امشب بیا پیش بابا بخواب. ایهاب بلند جواب داد: - میخوام پیش خانم دکتر بخوابم. میکال در خونه رو باز کرد و غرش کرد. - نشنیدی چی گفتم؟ ایهاب بغض کرد ولی گریه نکرد و سر تکون داد. تو بحث خانواده دخالت نکردم. وارد خونه شدیم. میکال سمت نوشیدنی رفت و برای خودش ریخت. لیرا ترسیده نگاهش کرد. نگاه من رو روی خودش دید گفت: - ام... امشب تو اتاق پسرم بخواب. به اتاقی که اشاره زد نگاه کردم. کاپشنم رو در اوردم و تشکر کردم. سمت اتاق رفتم که صداش تو گوشم پیچید: - در اتاق رو باز بذار دختره، باید مراقب باشم. گیج پرسیدم: - مراقب چی؟ برگشت و به دیوار تکیه داد لیوانش رو تکون داد. - کایان ممکنه رد بوی تو رو بگیره. شنل تنت تو دستش بود. شوکه شدم و ترسیدم، راست میگفت. با صدای رعد و برق تو جا خودم ترسیده پریدم. قلبم تند تند زد و به پنجره نگاه کردم. بارون شدت گرفته بود. به میکال نگاه کردم و گفتم: - میخوام برم دوش بگیرم، میتونم؟ تایید کرد و به لیرا گفت: - از پیراهن من بهش بده، دامن هم نده دیگه بپوشه. لیرا ترسیده از میکال چشم گفت و رفت تو اتاق بغلی. سمت اتاق رفتم ولی حمام نداشت و پرسیدم: - این اتاق حمام نداره؟ به اتاق خودشون اشاره زد. سمت اتاقشون رفتم. لیرا داشت از تو کمد دیواری لباس انتخاب میکرد. وارد حمام شدم و بدن سردم رو به آب گرم سپردم. همون لحظه دود سیاهی پیچید و تریستان ظاهر شد. اومدم جیغ بزنم دست روی دهنم گذاشت. - هیش... رفتم تحقیق کردم. خجالت زده و ترسیده عقب رفتم. به بدنم نگاه نکرد و گفت: - میکال برادر پادشاهه، برادر سوم عزیز همه خواهر برادرهاش. مخصوصا شاه، انقدر میکال براشون عزیزه که گذاشتن هرجا دلش خواست خونه بگیره. همیشه تو بار «استخون» برای مست کردن با ظاهر پیرمرد میره. زندگی دور از قصر رو ترجیح میده. پادشاه هر هفته میکال رو به قصر دعوت میکنه. مهم تر سرورم، پادشاه گفته اگه پسرش جادو نداشته باشه باید از همسرش و بچهاش میکال جدا بشه و به قصر برگرده. وقتی دیدم منو نگاه نمیکنه، فقط به صورتم نگاه میکنه بدنم رو شستم. اگه پسرش جادو نداشته باشه باید به قصر برگرده! ولی خب الان پسرش جادو داره. لبخندی زدم و گفتم: - ممنون تریستان. لبخند ترسناک زد. چشمهاش درخشید و پرسید: - میشه یک قطره خونت رو بخورم؟ ترسیدم. ولی نخواستم از ترسم چیزی بفهمه و گفتم: - نه نمیشه. پوفی کشید و دود شد دور دستم چرخید. تبدیل به دستبند شد. نفسم رو ترسیده بیرون دادم. بدنم رو خشک کردم و یواشکی در رو باز کردم، لیرا ترسیده روی تخت بود. سر منو دید لبخند رنگ پریده زد. بیرون اومدم و نزدیکش شدم لباسهام رو پوشیدم گفتم: - چیزی شده؟ خیلی رنگ پریده و ترسیده به نظر میای! ترسیده به در بسته نگاه کرد. سر به منفی تکون داد. - هیچی نیست عزیزم. شلوار سفید حالت بگ رو پوشیدم با پیراهن مردانه میکال و گفتم: - با همسرت مشکل داری؟ چشمهاش پر از اشک شد. کنار نشستم و دستش رو گرفتم. - میشنوم لیرا بگو چی شده؟ با دست لرزون گفت: - از اعصبانیت میکال میترسم. الان عصبیه خیلی عصبیه داره خودش رو کنترل میکنه. فقط من نه همه از خشم میکال میترسن تنها کسی که میتونه کنترلش کنه فقط پادشاهه. دستش رو نوازش کردم و نگران از حال لرزونش پرسیدم: - دست بزن داره؟ تو چشمهام خیره شد و لرزون لب زد: - کاش دست بزن داشت. دستش رو فشار دادم. چیه میکال میتونه توی اعصبانیت بد باشه که حاضره دست بزن داشته باشه، ولی اون روی میکال رو نبینه؟ - چی میتونه انقدر از زدن ترسناکتر باشه؟ دستم رو فشار داد و سر به منفی تکون داد گفت: - خواهش میکنم با میکال لج بازی نکن یورا. بلند شد و با سرعت از اتاق بیرون زد! پوفی کشیدم. چقدر همه چیز پر از رازه! از وقتی اون موجود کریه ترسناک رو دیدم همش داره چیزهای عجیب برای من میباره. ولی فکرم درگیر میکال شد، یعنی عصبی بشه چی میشه؟ در باز شد و ایهاب خواب آلود تو اتاق اومد. تا به خودم بیام دوید و محکم بغلم کرد. - خانم دکتر. موهای سفیدش رو شوکه نوازش کردم. - جانم پسر مهربون؟ سرش رو بالا اورد و گفت: - میشه وقتی بیدار شدم تو هنوز خونه ما باشی؟ لبخند زدم و خم شدم تو چشمهاش نگاه کردم. صورتش رو نوازش کردم و نجوا زدم: - به شرطی که یه نقاشی برای من بکشی. چشمهاش درخشید و دستش رو بالا اورد. - ده تا میکشم خانم دکتر. خندیدم و پیشونیش رو بوسیدم. - آفرین، حالا برو بخواب که خواب مثل شارژ بدنه الان شارژت داره دینگ دینگ میکنه میگه به ته رسیدی. روی نوک پاهاش ایستاد و منو خم کرد گونهام رو بوسید. - چشم. دوید و روی تخت پرید. دست روی جای بوسش گذاشتم و خواستم از اتاق بیرون بیام از پنجره سایهای دیدم. چشمهام گشاد شد و با سرعت ایهاب رو تو پتو پیچوندم. شیشهها با صدای بدی شکست. صدای ترسناکی تو خونه پیچید. - بچه رو بده به من. با وحشت به مرد شاخ دار نگاه کردم. قلبم تند تند زد و ایهاب رو تو سینهام فشار دادم. دونفر دیگه داخل اومدن پاهاشون سم داشت! ترسناک بودن بدنی چرم قهوهای داشت با موهایی زبر با این که لمس نکردم میشد با نگاه فهمید. چشمهاشون مردمکی عمودی داشت. قلبم تو دهنم زد و غریدم: - نمیدم. ایهاب با وحشت جیغ زد. - خانم دکتر میترسم. مرد سمهاش رو به زمین کوبید و به من حمله کرد. در با شدت باز شد و میکال خونی وارد اتاق شد. لیرا شمشیر تو دست دیدم داره با اون موجودات که بهشون جن میگفتن میجنگید. ایهاب رو محکمتر گرفتم. جنی اومد ایهاب رو بگیره با پا تو سینهاش زدم. با ایهاب تو بغلم دویدم و سمت میز آینه رفتم. شیشه ای که شکسته بود رو تو مشتم گرفتم کسی به ایهاب نزدیک نشه. میکال وحشیانه جنها رو میزد. چشمهاش مست بود و سرخ شده بود، خاکستریه رنگ چشمهاش بیشتر جلوه پیدا کرده بود. مشتش رو بالا اورد و کوبید تو صورت جن که تبدیل به یه کوپه خاکستر شد. بدن میکال درشتتر شد و دندونهای تیزی در اورد. لیرا وحشت زده شد و سعی کرد خودش بقیه جنها رو بکشه. نگاه من مات میکال شد. وسط پیشونیش یه سنگ یاسی خیلی کم رنگ و روشن در اومد و نعره زد. ایهاب بیشتر ترسید و جیغ زد منو محکمتر بغل کرد. جنها با دیدن این وضع میکال فرار کردن و رفتن. نمیدونم چرا از این حالت میکال خوشم اومد. خر شدم یا یه مرگیمه نمیدونم. ولی انگار این خود واقعی بودنش جذابتره! برگشت و تو صورت من خشمگین نعره زد. مثل یه مریض لبخند زدم.انگار فهمیدم این نعره ترسناکش معنیش چیه و گفتم: - هوم، حالمون خوبه. سرش کج شد و تو صورتم نگاه کرد.1 امتیاز
-
پارت دوم به گریه افتاد با دو تا دستش جلوی صورتش رو گرفت ، نبود حلقه تو دستش بد جور به چشمم اومد . دوباره لیوان رو بلند کردم و سمتش گرفتم و دستمال کاغذی رو هم جلوش گذاشتم . با لحن اروم و تسلی بخشی گفتم : خدا بهتون صبر بده ، چند وقت از ازدواجتون با مرحوم میگذره؟ اسدی ، دستمالی برداشت و بعد نوشیدن کمی از اب گفت : تقریبا سه ساله ، جناب سرگرد بهار ازارش به مورچه هم نمیرسید ، اخه کار کی میتونه باشه . با لحن مصمم گفتم : بهتون قول میدم کار هر کس که باشه ، پیداش می کنیم ، فقط به راهنمایی شما نیاز داریم. سری تکون داد و گفت : امیدوارم ، چه کاری از دستم برمیاد؟ تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم : این چند وقت اخیر همسرتون با کسی مشاجره ، یا خصومت و دلخوری نداشتن ؟ کمی مکث کرد و بعد چند بار دهنش باز و بسته شد ، انگار از به زبان اوردن چیزی شک داشت ، در نهایت گفت : جناب سرگرد بهار ، ادم اروم و مهربونی بود ، بهتون گفتم ازارش به مورچه هم نمیرسید ، تا جایی که من خبر دارم ، نه با کسی مشکلی نداشت. تو تمام مدتی که کلمات رو به زبون میاورد از نگاه کردن به من اجتناب می کرد ، کاملا معلوم بود چیزی رو پنهان می کنه. سری به نشانه تایید تکون دادم و گفتم : این چند وقت رفت و امد مشکوکی نداشت ، چیزی رو پنهان نمی کرد؟ به چشم هام نگاه کردو گفت : نه جناب سرگرد ، همسر من خیلی اهل تنها بیرون رفتن نبود ، بیش تر وقتش رو تو خونه میگذروند . ابرویی بالا انداختم و گفتم : صحیح ، دیشب جای خاصی نرفتید؟ نفسش مضطربی کشید و با پاش رو زمین ضرب گرفت و گفت : دیشب تولد دختر خالش بود ، اونجا دعوت بودیم ، بعد از شام برگشتیم خونه .1 امتیاز
-
دست تو جیب کاپشنم کردم. میکال مرموز جواب داد: - تا یک سال دیگه فرصت داره. همین الانش یه پا خانم دکتره. کیان میتونی یه نامه بدی تا من برای یورا شناسنامه بزنم؟ گفتم بهت چی شده و وضع زندگیشون چطور شده. دکتر کیان متعجب پرسید: - جناب میکال شما که مشکلی ندارید با یه اشاره شناسنامه و کارت هویت رو میتونی از شخص خود پادشاه هم بگیری. میکال خندید. - درسته، ولی یورا زیر بار نمیره از قدرت و مقامم استفاده کنم، میخواد طبیعی جلو بره. دکتر کیان خندید و تایید کرد. - حتما نامه رو مینویسم تا برای گرفتن مدارکش اذیت نشه. ولی یورا جان باید بدونی نظریه پزشکی من فقط یه شرح حاله که با رضایت من و قانون هستش. این جوری خیلی اذیت میشی و گرفتن کارت هویتت خیلی سخته از اول باید سنجش قدرت بشی. سرم رو پایین انداختم. میکال به شاه خیلی نزدیکه؟ شوکه شدم! ترسم بیشتر شد و گفتم: - از راه قانون میرم. اشکال نداره از اول باشه. کلاهم رو ترسیده جلو صورتم کشیدم. دلم میخواست فرار کنم. فهمیده بودم میکال قدرت منده ولی نمیدونستم به شاه نزدیکه! تانسا آروم پرسید: - چی به سر مدارکت اومده؟ دستهام لرزید. نکنه برای این دنیا نیستم گردنم رو بزنند؟ نکنه دروازهای که واردش شدم بخاطرش مجازاتم کنند؟ ذهنم آرومم کرد. « اگه می خواست تو رو لو بده از دست اون فرمانده کایان گرگینه نجاتت نمیداد، برای تو کاپشن نمیخرید.» اگه بخواد با مهربونی زیر زبونم رو بکشه بعد منو بکشه چی؟ دستهای لرزونم رو تو هم فشار دادم. دکترکیان و تانسا فکر کردن دست لرزون و سکوتم بخاطر اتفاق ناگواره ولی فقط میکال میدونست چمه، چون نگاهم نمی کرد. تلخ گفتم: می میرم هوا بخورم. از کنار تانسا و میکال گذشتم. میکال با تحکم گفت: - جای دوری نرو دختر. ترسیدم ولی رفتم. تا هوای آزاد به مشامم خورد، آروم تر شدم. به آسمون مه آلود نگاه کردم. بابا کمکم کن، باید چکار کنم؟ به کی اعتماد کنم تو این دنیا؟ مه سیاه دورم چرخید و تریستان ظاهر شد گفت: - از میکال حس بدی نمیگیرم. اگه بفهمم کسی اذیتت میکنه میکشمش. میخوای راجبش برم تحقیق کنم؟ بهش نگاه کردم. مغرور و ترسناک بود. یکی باید راجب خودش تحقیق میکرد! ولی سر تکون دادم. الان می دونستم نگاه یعنی چی. - آره راجبش تحقیق کن، فقط تریستان اون همجوشی کردنم با روح تانسا چی بود؟ برگشت نگاهم کرد. چشمهاش تیز و تیغ دار بود و گفت: - نمیدونم راجب چی حرف میزنی! من فقط شما رو هدایت کردم تا ازش مانا جذب کنید تا من بتونم به ظاهر اصلیم برگردم. این که چه اتفاقی برای شما افتاده خبر ندارم. اگه مشکل بدیه میخواید بشکمش؟ بیاراده غرش کردم. - چرا همش میخوای همه رو بکشی؟ نگاهم کرد. - من همینم سرورم میخوای تغییرم بدی؟ اخم کردم. - نه فقط کشتن راه حل همه چی نیست. زمزمه کرد. - کشتن راه حل نیست؟ باورهای یه ذهن پاک! بالاخره میفهمی روزی باید بکشی تا کشته نشی. بدون نگاه به من تبدیل به دو مار شد. یکیش دور دستم اومد و دستبند شد، دومین مار سیاه زیر بارون با سرعت ناباور رفت. حرفش تو گوشم زنگ میخورد، یعنی چی؟ آهی کشیدم و بخار دهنم تو هوا پخش شد. از وقتی با تانسا همجوشی کردم. جادو قابل هضم شده بود. احساساتم تغییر کرده بود. گیج نبودم دیگه تو این دنیا، اما هنوز ترس و واهمه داشتم. من نمیدونستم تو این دنیا چکار کنم. نه پولی داشتم، نه خونهای، حتی آشنا و فامیل هم نداشتم. کسی کنارم قرار گرفت، نگاهش کردم. میکال بود و گفت: - احتمالا هزارتا فکرهای ناجور درباره من کردی. دستم رو تو جیب کاپشنم محکمتر کردم. راست میگفت هزارتا فکر راجبش کردم ولی دروغ جواب دادم: - اگه کرده بودم الان اینجا نبودم و میرفتم. لبخند زد. عمیق در حد چند ثانیه نگاهم کرد؛ بعد به آدمهایی که میرفتن و میاومدن خیره شد. بیمارستان انگار شب و روز نداشت همه ساعتش شلوغ بود. نفسش رو با یه پوف بیرون داد و گفت: - من برادر پادشاه هستم؛ برادر سوم، این که چرا تو رو دستشون ندادم برای اینه که گفتم هاله پاکی داری. حرفت رو باور کردم. میخواستم برم نوشیدنی برای پسرم چیزی که میخواست رو بخرم و یه نوشیدنی بزنم یه پیشگویی محو داشتم. میدونستم تقدیرم بوده سر راهم قرار بگیری. دست تو جیب شلوارش کرد. سمت من برگشت و لبخند زد. - ترس رو از نگاهت دور کن طلایی خانم، من کسی که پسرم رو از مرگ نجات داده رو هیچ وقت لو نمیدم کار بدی هم نکردی لو بدم. بیاختیار بغض کردم ولی بازم چشمهام نبارید. به ماه خیره شدم و خفه گفتم: - ممنون. برگشتم برم داخل که لیرا رو دست تو دست ایهاب دیدم.1 امتیاز
-
پارت یک پرونده رو جلوی روم باز کردم ، مقتول خانوم بیست و هفت ساله ای بود که به طرز مشکوکی شب گذشته به قتل رسیده بود. چون اثری از ضرب و شتم و اسیب دیدگی ظاهری نبود همسر خانوم ، در تماس به ارژانس گزارش ایست قلبی داده بود . ولی بعد مشکوک شدن ، اورژانس و کالبد شکافی معلوم شد، زن جوان مسموم شده و درواقع به قتل رسیده. از وقتی که گزارش کالبد شکافی به دستم رسید ، دستور دادم ، همسر خانوم رو برای توضیحات به کلانتری بیارن ، یک ساعتی گذشته بود که ، درب به صدا در امد . با صدای رسا گفتم : بیا تو . سرباز احمدی داخل شد و پا جفت کرد و گفت : قربان ، اقای اسدی همسر مقتول بهار نوروزی رو اوردم ، بفرستمش داخل؟ سری تکون دادم و احمدی بیرون رفت و چند دقیقه بعد اقای اسدی با چهره ای اشفته و نزار داخل شد . رو به احمدی گفتم : بیرون منتظر باش . پا جفت کرد و گفت : چشم قربان . از اقای اسدی در خواست کردم بشینه ، و لیوان ابی دستش دادم و تو تمام مدت تمامی حرکاتش رو زیر نظر گرفتم . بعد از تشکر کمی از اب خورد و گفت : جناب سرگرد ، چه اتفاقی افتاده ،جنازه بهار رو بهم تحویل ندادن ، به من گفتن شما برام توضیح میدین . چشم هاش اشفته و گیج بود ، ولی لحنش اونقدرها هم مثل یک ادم غمگین، که تازه زن جوانش رو از دست داده نبود ، کمی استرس داشت و دستاش رو بهم میمالید . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بهتون تسلیت میگم جناب اسدی ، میدونم شرایط سخته ، ولی تو گزارش که از پزشکی قانونی به دستم رسیده ، متاسفانه همسرتون مسموم شده و به قتل رسیده . مردمک چشمش دودو میزد و با تته پته می گفت : ق...قتل ...ب ...بهار .1 امتیاز
-
دستش رو روی دهنم گاز گرفتم و عقب رفتم. به سر تا پاهام با دقت نگاه کرد و گفت: - پس سرور من تو هستی؟ گیج و وحشت زده بهش خیره شدم. نزدیکم شد و بو کشید. - بله خود شما هستی. احترامی گذاشت و گفت: - بنده تریستان نگهبان شما هستم. تا جایی که یادمه شخصی شنل پوش خون شما رو به من داد و گفت تا لحظه مرگ از شما محافظت کنم. خون و مانای شما برای من دلچسب بود و قبول کردم. دستم رو بالا اوردم. - نزدیکتر نیا. تکون نخورد و ایستاد. وقتی به حرف من گوش کرد آروم گرفتم و عمیق نگاهش کردم. یه پسر قد بلند چشم سبز با موهای مشکی بود. لباسهاش هم تماماً مشکی بود. یه قدم نزدیک شدم که صدای پا اومد و گفتم: - قایم شو. تبدیل به مه سیاه شد و روی دستم اومد دستبند شد. از راه رو بیرون زدم چون دکتر و خواهرش داشت بیرون میاومد. سریع سمت میکال رفتم. مشکوک نگاهم کرد. ایهاب هم بیدار شده بود. روی صندلی نشستم و دستی روی بینیم کشیدم. تریستان، نگهبان من؟ لرزیدم و کاپشنم رو پوشیدم. موهام از روی شونههام پایین ریخت و لبهام رو فشار دادم. الان من از این دنیا همه چیز رو به لطف همجوشی سه ثانیهام با روح تانسا میدونم. حتی با این که مدرسه و جایی نرفتم یاد گرفتم بنویسم و بخونم. کلماتی که نمیتونستم بخونم روی تابلوها الان میتونم. با صدای ایهاب به خودم اومدم. - خانم دکتر؟ سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. لبخند زد و سرخ شد. - ممنون نگذاشتی بمیرم. ابروهام بالا پرید؛ بچه بانمکی بود. بلند شدم کنارش رفتم. دست تو موهای سفیدش کشیدم و پیشونیش رو بوسه زدم. - این هم جایزهات، چون اگه به من نمیگفتی درد داری من هم متوجه نمیشدم. سرخ شد و زیر پتو رفت. خندیدم و سر به سرش گذاشتم. از خنده به سرفه افتاد. نشست و گفت: - کاش بزرگتر بودم با تو ازدواج میکردم. میکال قهقهه زد. لیرا خندهاش گرفته بود ولی گفت: - ایهاب زشته. ایهاب لبخند زد. - دروغ نمیگم خانم دکتر خوشگله، اگه در آیندهای که من بزرگ شدم تو هنوز شوهر نداشتی خودم میگیرمت. با خنده جواب دادم: - اون وقت من پیر میشم. با حرفش چشمهام گرد شد و میکال رو کاری کرد تا بغلش کنه. - پیر بشی هم میخوامت. نچ نچی کردم و روی صندلی نشستم. یه بچه هشت ساله رو ببین چی میگه. لیرا غر زد: - میکال بسه نخند، ایهاب رو چشم باز تر میکنی؛ فکر میکنه رفتارش درسته با خندههات. تخت کناری که یه زن بود خندید و گفت: - پسرت حق داره، خانم دکترش خوشگله. از زبون یه بزرگتر اینو شنیدم معذب شدم و جواب دادم: - شما لطف داری. خواهر دکتر لباس پوشیده. دوید و سمت من اومد و بلند گفت: - یورا؟ بلند شدم و گیج پرسیدم: - بله؟ چیزی شده؟ محکم بغلم کرد. - بیا با هم دوست بشیم. شوکه شدم. دوست بشیم؟ دکتر نزدیک ما شد و از تانسا فاصله گرفتم مات گفتم: - یک ساعت نشده منو میشناسی! دکتر خندید. - بیشتر هم میشه. کیسهای سمت من گرفت. - ناقابله، با این که هرچی بدم کمه ولی لطفا همین رو قبول کنید. دستی رو پیشونیم کشیدم. بی تعارف کیسه حاویه پول رو گرفتم. آدمی نبودم دست مزدم رو نگیرم. مخصوصا الان تو این دنیای جدید. تشکر کردم و میکال مشکوک پرسید: - چه اتفاقی بین شما افتاد؟ دکتر جواب داد: - همون طور که میبینی با دستهاش معجزه کرد و خواهرم داره راه میره، نوع ماناش رو هم تشخیص داده. خواهرم مانا گریز هستش. با این که تو خانواده چنین ژنتیکی نداشتیم خواهرم دچارشه. گاهی مشکلی که ما فکر میکنیم خیلی بزرگه در عوض خیلی کوچیک تره، ذهن ما انقدر یه چیزی رو بزرگ میکنه که نمیذاره واقعیت رو ببینیم. من یوراجان درس بزرگی یاد گرفتم. من که کاری نکردم! در واقع خواهرش اصلا مریض نبوده، فقط من حقیقت رو گفتم مریض نیست و مانای انباشته شدهاش رو جذب کردم برای خودم که باعث شد نگهبان من هم بیدار بشه. تانسا هم وزن مانای متعادل پیدا کنه. موهام رو پشت گوشم انداختم. میکال نگاهم کرد و حرف دکتر رو تایید کرد. تانسا پچ زد: - بگو دیگه دوست باشیم؟ سر تکون دادم. - دوستیم. لبهاش رو گاز گرفت، کنار تخت رفت و شروع کرد نوشتن. نوشتهاش رو سمت من گرفت. - شماره خونه ما و آدرس خونمون، اسمم تانساکیوا پایین زدم. ابرو بالا انداختم و گفتم: - عالیه. پول و آدرس رو تو کیف پشتیم انداختم پرسیدم: - فقط من هجده سالمه دوستی به بچگی من داشته باشی زدهات نمیکنه؟ اخم کرد و صورتش رو بامزه کرد. - من هم خیلی پیر نیستم. امسال صد و یک سالم میشه. راستی امسال تو هم میری مدرسه؟ از هجدهسالگی میرن درسته کیان؟ کیان تایید کرد و گفت: - آره از هجده ولی قانوناً از نوزده سالگی میرن تا مانا کاملا رشد کرده باشه. از همجوشی با تانسا همه اینها رو فهمیده بودم. تو این سرزمین عمر تا هزار ساله و خیلی ها تا هزار و خورده سال هم زنده موندن ولی پیر و فرسوده شدن. از پونصد سالگی هم میگن طرف پخته، هشتصد سالگی به بالا هم پیر میگن.1 امتیاز
-
سر تکون دادم و سمت دکتر رفتم. یه مرد مو خرمایی چشم میشی رنگ بود. لبخند مهربون زد و پرسید: - من یه مریض خاص دارم، خودم شخصا مراقبش هستم میخوام تو هم ببینیش، میتونی کمکم کنی؟ سرم رو بالا گرفتم. عمیق خیرهاش شدم لپهام رو پر باد کردم و بالاخره جواب دادم: - بله حتما، اگه بتونم کمک میکنم. سمت چپ رفت که یه راهرو بود. چشمهاش غم برداشت و گفت: - مانای خوبی داره ولی برای درمان همون ماناش مقابله میکنه و درمان رو بجای این که بتونیم پیش ببریم همش پس رفت می کنیم. وزنش چهار کیلو کم شده. خوراکش هم از دست داده، سرفههاش خونیه ولی سرطان و مشکل معده نداره. شوکه شدم. خب من از کجا بدونم! من که رو درمانهای جادویی تخصص ندارم فقط گیاهی! اومدم بگم وضعم رو که—در سفید رو باز کرد. هیچی توجه منو جلب نکرد بجز همون دختری که روی تخت بود. حتی دستبندمم واکنش نشون داد. از کنار دکتر رد شدم، سمت دختری که موهای گندمی رنگ داشت با چشمهای میشی درشت جذب شدم. اخم دختره تو هم رفت و گفت: - داداش این کیه؟ دکتر دستش رو بالا اورد. - اسمش یورا، میخوام نگاهی به وضعیتت بندازه. دستبندم دیگه تکون نخورد. تو دلم یه حس عجیب می جوشید اما نمیدونم چی بهش میگفتن. دختره پوزخند زد: - تو نتونستی بعد ایشون که مشکوکه میتونه؟ نزدیکش شدم و تو چشمهاش خیره شدم. دستم همونی که دستبند مار روش بود، بدون اراده خودم! انگار دستبند مار دستم رو داشت هدایت میکرد بالا اومد. سعی کردم واکنش نشون ندم. فقط خدا خدا کردم دستبندم کار خطرناک نکنه. دستم به پیشونی خنک دختره خورد. چشمهام بسته شد و با جسم، روح این دختر انگار یکی شدم. غم، افسردگی، تنهایی، از دست دادن پدر مادرش، داشتن فقط یه برادر خاطراتش با سرعت تو سرم مرور شد. بدنم داشت تحلیل میرفت! تمام اطلاعات، گویشهایی که بلد بود، درسی که خونده بود، همه چی انگار یه کپی ازش روی من و روحم نشست! چشمهام سیاهی رفت و سرم رو روی بالشتش گذاشتم. فقط سه ثانیه بود؛ فقط سه ثانیه گذشت ولی انگار سه قرن شد! مات روی صندلی که کنار تخت بود نشستم و چشمهام رو بستم. دکتر نگران پرسید: - چی شده؟ چی شده؟ نمیتونستم بگم چه اتفاقی افتاده، تو ذهنم تحلیل کردن، با بدنی خسته و کوفته گفتم: - مشکلی نداره حالش از من و شما بهتره؛ فقط مانا گریز هستش. نوع ماناش خاصه و با ماناهای دیگه عکسالعمل شدید نشون میده. سرم رو تو دستم گرفتم. من الان چکار کردم؟ با روح یه نفر چیزی مثل همجوشی کردم؟ دکتر شوکه پرسید: - غیر ممکنه! یعنی چی؟ اصلا مانا گریز تو خانواده نداریم. دست روی صورتم گذاشتم و با یه حرکت بلند شدم. دختره مات به من نگاه کرد. نبض تانسا رو گرفتم و ماناش رو اندازه گرفتم. دست روی سینهاش گذاشتم و به آرومی مانای زیادش رو در حدی که سبک بشه و بتونه از این بیمارستان بیرون بره جذب کردم. من حتی نمیدونم دارم چکار میکنم ولی انگار بدنم از نوزادی با این وجودم آشناست فقط مغزم از قافله بیخبره. حالم بهتر شد خستگیم از بین رفت ولی خواب آلودگیم نه و تازه بیشتر هم شده بود. تانسا سکوت بود، هیچی نمیگفت. دکتر بجاش مشکوک پرسید: - چکار میکنی؟ یکم دیگه مانا ازش بیرون کشیدم و گفتم: - دیگه الان کاملا حالش خوبه، همون طور که گفتم نوع مانای ایشون مانا گریز هستش. نه مشکل داره، نه بیماره فقط جز همون یک درصد افراده. تانسا دستهاش رو تکون داد و ناباور نشست. - خیلی احساس راحتی میکنم! از روی تخت پایین اومد و کمی راه رفت. خنده ناباور کرد. - داداش! خیلی حس خوبی دارم. باور کن ببین حتی میتونم راه برم! بااین که دو ساله راه نرفتم اصلا مشکل یا خستگی برای راه رفتن ندارم. شوکه شدم دوساله راه نرفته! دکتر چشمهاش نمناک شد و تانسا رو بغل کرد. سرم تیر کشید و آخی گفتم. یه چیزی زیر معدهام زد. اصلا همه چی بدون هشدار بدنم داشت اتفاق میافتاد. با سرعت دویدم و در سرویس بهداشتی رو باز کردم تو روشویی بالا اوردم. هرچی خورده و نخورده بودم بالا اوردم. پاهام سست شد و کف زمین سفید افتادم. تانسا جیغ زد و دکتر نگران نگاهم کرد و گفت: - چی شده؟ زیادی مانا جذب کرده بودم. مطمئنم همین بوده ظرفیت بدنم رو فول کرده بودم. کلاهم رو که کثیف شده بود از روی سرم برداشتم و باز خواستم بالا بیارم، اما تا ایستادم حسم رفت. دستبند مارم تکون خورد و مانای اضافی بدنم رو بلعید و از قدیمی بودن در اومد و خیلی جذاب و خوشگل شد. دکتر خواست چکم کنه ولی اجازه ندادم و دروغ گفتم: - چیزی نیست، از مانای زیاد استفاده کردم حالم بد شد، الان خوبم. کثیف کاری خودم رو شستم، کاپشنم رو در اوردم تمیزش کردم. تانسا رو به روی من قرار گرفت. - ممنون منو خوب کردی و باعث اذیتی تو شدم. ببخش هم بهت گفتم مشکوکی. لبخند محو زدم و سر تکون دادم. خواب آلود گفتم: - همیشه خوب باشی؛ آقای دکتر من میرم پیش میکال. از اتاق سریع بیرون زدم. ناباور و شوکه از اتفاقات بودم. دستبند مارم تکون خورد و تبدیل به مار واقعی شد. اومدم جیغ بزنم مه سیاهی پیچید و یه پسر مو مشکی چشم سبز از مه بیرون اومد جلو دهنم رو گرفت. - هیش... آروم، تریستان هستم؛ نگهبان تو آروم باش.1 امتیاز
-
همین که کایان دیگه رفت فورا از اون بریدگی دیوار بیرون اومدم. به آسمون نگاه کردم. وقتی سه تا ماه توش دیدم که تو آسمون پر از مه و ابر مخفی بود، شوکم هزار برابر شد! مه روی زمین اصابت نداشت، غبار مه از بالا بود و آسمون، زمانی جایی رو مه گرفته بود که رفت و آمدی اون قسمت نداشت. از سرما لرزیدم و فکم به هم خورد. اون موقعه تا حالا اصلا سرما رو نمیفهمیدم. میکال از گوشه پیرهنم گرفت و منو کشون کشون با خودش برد گفت: - ایهاب رو تنها گذاشتم دختر. بیا بریم پیشش ولی اول باید یه شنل بگیریم. چهرهات جوریه که با یک بار دیدنت تو ذهن ثبت میشی طلایی خانم. چشمهام گرد شد الان تعریف کرد یا چیز دیگه گفت! اخم کردم. طلایی خانم و زهرمار. شیطونه میگه من هم بگم تو هم همین جوری هستی، برفک آقا. ولی خب بخوام جبهه نگریم، راست میگفت چشمهای عسلی_کهرباییم و موهای طلایی، حالت صورتم جوری بود که خیلی عجیب به یاد همه میموند. چون واقعا عجیب بود موهام طلایی بود نه زرد نه خیلی کم رنگ یه طیف طلایی و زرین. چشمهامم تو نور و روز وحشتناک روشن میشد. میتونستم حرفش رو تایید کنم ولی نکردم. وارد یه مغازه شد و من هم پشت سرش رفتم. بدون حرف کاپشن کلاه دار گرفت چون مغازهاش شنل نداشت. پنج سکه نقره گذاشت و کاپشن رو سمت من گرفت. فروشنده فورا گفت: - صبر کنید بقیهاش. میکال بیتفاوت جواب داد: - بذار باشه. کاپشن رو پوشیدم کلاهش هم روی سرم گذاشتم. کلاهش خیلی بزرگ بود و کاپشنش بارونی بود. از گوشه کاپشنم گرفت و میانبر زد. سر دو دقیقه تو بیمارستان بودیم. لیرا تا ما رو دید. خوشحال منو بغل کرد و زیر گریه زد: - یورا تو پسرم رو نجات دادی. گفت اگه یک ساعت دور تر پسرمو میاوردیم میمرد زبونم لال. میکال گوشه کاپشنم رو ول کرد. ایهاب رو که خواب بود نگاه کرد. از لیرا فاصله گرفتم. لبخند محو زدم و گفتم: - همیشه خوب باشه و مریض دیگه نشه. کیفم رو روی شونهام درست کردم و یه گوشه ایستادم. میکال پیشونی ایهاب رو نوازش کرد. دکتر جلو اومد. با احترام به میکال نگاه کرد گفت: - مبارک باشه جناب. ایهاب جان قدرتش رو بدست اورده، چند کانالش گرفته بود و داشت به کشتنش میداد. همین که زود اوردیدش معجزه بوده. و مهم تر انگار یکی از قبل جادوی درونش رو تخلیه کرده و مرگ پسر شما رو به تعویق انداخته. تو ذهنم لحظهای که جادوی درون شکم ایهاب رو از طریق دستم جذب کردم جون گرفت. خیلی عجیب بود اون گرده آبی که سرحالم کرد و ترسوندم. میکال به من اشاره کرد و گفت: - ایشون متوجه شد مشکل پسر من چیه، میخوام اگه میشه سطح کیمیاگریش رو اندازه بگیری. دختر دوستمه چند وقت مهمون ما هستش از قلمروی سیگنوس اومده. دکتر به من نگاه کرد و ناباور گفت: - آره دستگاه تشخیص جادوم الان فعاله برای ایهاب انجام دادم. لطفا تو اتاقم بیاید. میکال اشاره زد بریم و به لیرا گفت: - مراقب ایهاب باش تا بیام. پشت سر میکال راه رفتم. دکتر پرسید: - قبلا معیار قدرت گرفته؟ میکال جواب داد: - آره ولی تو آتیش سوزی مدارکش از بین رفته. شنیدی قلمروی سیگنوس آتش سوزی شده بود. دکتر ناراحت تایید کرد و وارد یه اتاق در سفید شدیم. اتاقی ساده با میز و صندلی، و یه گلدون سفید هم گوشه دیوار. چیز خاصی نداشت. قلبم تند تند میزد و استرس داشتم. دستگاه روی میزش رو تکون داد و مهربون گفت: - اسمت چیه دخترم؟ لبهام رو به هم فشار دادم. استرس داشتم و جواب دادم: - یورا. لبخند زد و به صندلی اشاره کرد. - بشین یورا جان. روی صندلی مشکی چرمی کنار دکتر نشستم. یه صفحه پنجهای نزدیکم اورد گفت: - این دستگاه سطح قدرت رو نشون نمیده، فقط برای دکترا استفاده میشه که چقدر سطح کیمیاگری دارند بتونند زخمها رو خوب کنند یه جور رتبه بندی. سر تکون دادم و کنجکاو به صفحه سبز و طوسی خیره شدم، اتاق دکتر بوی عطر ملایم و دمنوش میداد. به صفحه که درخشان شد اشاره کرد گفت: - یورا جان انگشت هات رو بدون لمس کف دست به صفحه بذار. کاری که گفت رو انجام دادم. صفحهاش گرم بود! صدای یی... ییی... یییی... اومد که به آرومی ولوم بالا میکشید! در آخر صداش جیغ شد، دستگاه خاموش و روشن شد! و یه نمودار نشون داد. گیج به نمودار نگاه کردم. دکتر ناباور خندید و روی صندلی نشست. - یه نابغه کیمیاگری! خب نابغه کیمیاگری یعنی چی؟ به دستگاه اشاره کردم. - یعنی چی الان؟ میکال سعی کرد شوکه نباشه و گفت: - یه جور مثل پرفسور کیمیاگری هستی که جادو یا بیماری نمیتونه از دستت در بره. آهانی کردم و مثل خنگها دلتنگ جواب دادم: - به انداره بابام نیستم، بابا از چشمهای یکی میفهمید مشکلش چیه. دکتر عمیق نگاهم کرد شاید بتونه زیر کلاهم رو ببینه و گفت: - طبابت گیاهی بلدی؟ سر تکون دادم. - طب سوزنی، طبابت سنتی، ساخت داروهای گیاهی هم بلدم. دکتر کنار شقیقهاش رو خاروند گفت: - جناب میکال میشه با پدرش حرف بزنی این جا کار کنه؟ بدون دستگاه هم من وقتی دیدم چقدر ماهرانه و بدون آسیب چاکرای درون شکم ایهاب خالی شده، متوجه شدم یه دکتر عادی اصلا نیست. دکتر با مکث و خیره به من ادامه داد: - مشابه ایهاب به پست من خورده، اگه همچین شخصی تو بیمارستان من باشه عالیه. میکال سر تکون داد: - با پدرش حرف میزنم راضی شد حتما کجا از بیمارستان شما بهتر. بلند شدم. میکال اشاره زد بریم. پشت سرش راه افتادم. به مریضهای روی تخت نگاه کردم هرکی یه جور مینالید. بالای سر ایهاب ایستادم و میکال زیر زبونی گفت: - با این اندازهگیری نابغه کیمیاگری، پس احتمالا از سطح ژیا و مانای بالایی هم برخوردار هستی. لیرا کنجکاو نگاهمون کرد ببینه میکال چی داره زیر لب به من میگه. اخم کردم. نمیخواستم باعث سوءتفاهم تو زندگی مشترک کسی باشم. از جادو سر در نمیارم ولی هرچی هست چیزیه که جزئی از منه. چه کم چه زیاد باید بپذیرم دیگه اگه بخوام تو این دنیای عجیب زندگی کنم، باید یاد بگیرم. دست تو جیب کاپشنم کردم و جواب دادم: - احتمالا زیاد باشه. لیرا نزدیک ما شد و پرسید: - چی شده؟ میکال جوابش رو داد که من چه سطحی هستم. دکتر با یه قلم و پوشه تو دستش سمت ما اومد گفت: - یورا جان یه لحظه میای؟ به میکال نگاه کردم. سر تکون داد و زمزمه کرد: - دکتر خوبیه میتونی بری.1 امتیاز
-
نگاه میکال تغییر کرد و دست روی لبش کشید. - تو قدرت داری؟ تکون برداشتم. سوالش یه جوری بود، مثل این بود که انگار داشت به من میگفت تو میدونی کی هستی ولی نمیخوای بگی. از اتاق بیرون اومدم. خوشم نمیاومد تو اتاق مرد زن داری باشم. - اگه داشتم، از شما نمی پرسیدم کمکم کنی. مار روی دستم آرومتر گرفت و چشمهاش باز شد. با دیدن چشمهای مارم خشکم زد. چشمهایی سبز، خیلی خیلی سبز! بعد کمی نگاه کردن که هیچی از نگاهش نفهمیدم چشمهاش بسته شد. ایهاب پسر بچه میکال نگاهم کرد و گفت: - خانم دکتر شکمم درد میکنه. کنارش نشستم و دست زیر پتو بردم شکمش رو نوازش کردم. ولی تا نوازش کردم چشمهام بسته شد. یه نور آبی، یه تجمع جادو تو شکمش حسکردم که داشت به اعضای داخلی شکمش آسیب میزد! شوکه انگار یکی تکون شدیدم دادم و ناباور گفتم: - میکال، پسرت رو همین الان ببر پیش یه دکتر جادو تو شکمش تجمع کرده و داره اعضای داخلی بدنش رو مثل اسید میخوره. میکال تکونی برداشت. لیرا از تو آشپزخونه دوید. ایهاب ترسیده و با درد نالید: - بابا شکمم خیلی درد میکنه. میکال پوست بدنش چروک شد و تبدیل به پیرمرد شد. ایهاب رو بیحرف بغل گرفت با پتوش بردش. لیرا شوکه گفت: - میام. قبل از این که از در بیرون بره گفت: - دختر تو هم بیا که توضیح بدی. سر تکون دادم. کیف و شنلم رو پوشیدم همراهشون رفتم. سوار کالسکه شدیم و میکال با سرعت شروع به روندن کرد. در حین هدایت اسب فانوس رو روشن کرد. چهرهاش مست بود و پرسیدم: - میخوای من اسبها رو هدایت کنم؟ خمار نگاهم کرد. - میتونم دختر اونقدر مست و پاتیل نیستم خودم رو نفهمم. لیرا نگران و عصبی گفت: - چرا فقط بچه من باید همیشه مریض باشه؟ گوشه بینیم رو خاروندم. - مریض نیست. لیرا نگاهم کرد. حرفی نزد ولی مطمئنم داشت چندتا فحش با چشمهاش به من میداد. سرم رو پایین انداختم، به ناخنهام نگاه کردم. ایهاب بازوم رو گرفت؛ مظلوم و پر از درد گفت: - خانم دکتر خیلی درد دارم تو شکمم میسوزه. من نمیدونستم جادو چیه و چطوری. نمیدونستم چطور کمکش کنم. دستی که توش دستبند مار بود. بیاراده و از غیب انگار یکی گرفتتش سمت شکم ایهاب رفت. نور آبی مثل یه مکش قدرت وارد کف دستم شد. میکال برگشت و نیم نگاهیم کرد. انگار اون نور آبی که داشت وارد دستهام میشد رو نمیدید! ایهاب نفسهاش آرومتر شد و با چشمهای پر از اشک گفت: - دردم داره کمتر میشه خانم دکتر. شوکه هنوز خیره دستم بودم. گردههای درخشان آبی به آرومی وارد دستم میشد و من به شکل عجیبی داشتم سر حال میشدم! با تکون کالسکه و پیاده شدن میکال سریع دستم رو عقب کشیدم. نفسهام بیشمار شده بود و مشتم رو به سینهام فشار دادم. وحشت مثل جنون تو رگهام پیچید. این یعنی چی؟ من داشتم از قدرت ایهاب تغذیه میکردم؟ قدرت تجمع شده تو شکمش، که داشت اعضای بدنش رو از بین میبرد رو من بلعیدم! چرا، اومدم تو این دنیا این جوری شدم؟ تو سرم یه تلنگر خورد. مثل ندای درون. « از اول این قدرت رو داشتی، فقط تو دنیای بدون جادو بودی که همه انسان بودن.» ذهنم داشت به خود باوری میرسید. تنها سوال پررنگ تو سرم این بود. چرا منو تو دنیای انسانها رها کردن؟ از کالسکه پایین اومدم. بارون داشت بی منت میبارید. به بیمارستان نگاه کردم. شلوغ بود! یکی با خنده بیرون میاومد، یکی مریضی رو گرفته بود داخل میرفت. ما هم وارد بیمارستانی که بوی عجیبی میداد شدیم. میکال به دختری حرفی زد که منو شوکه کرد! - پرستار، به نوه من کمک کن جادو تو شکمش تجمع کرده انگاری. نوه؟ چرا به پسر خودش گفت نوه؟ چرا اصلا خودش رو پیر می کنه تا ظاهرش معلوم نباشه؟ پرستار به ایهاب نگاه کرد و گفت: - پدرجان تخت سی و سه خالیه لطفا اونجا بذارید و بگید مادرش بیاد فرم رو پر کنه. میکال ایهاب رو تو بعل گرفت و به من اشاره زد بریم. لیرا سمت پرستار رفت فرم پر کنه. به تختی که بالاش نوشته سی و سه رفتیم و ایهاب رو میکال روی تخت گذاشت. به چشمهاش نگاه کردم و آروم پچ وار گفتم: - چرا گفتی پسرت، نوه تو هستش؟ خندید، یه خنده مبهم و به ایهاب نگاه کرد. پیشونی ایهاب رو بوسید. - من دو زندگی متفاوت دارم. بعد از پسرم و لیرا تو سومین نفره که میدونی. من هم ایهاب پسرمه هم نوه منه. شونه بالا انداختم و لب زدم: - نمیفهمم. واقعا نمیفهمیدم. چرا باید دوتا زندگی داشته باشه؟ اصلا به من چه یه روز هم نشده خونشون هستم و باهاشون آشنا شدم، دارم تو زندگی شخصیشون هم فضولی میکنم. سرم چرخید و با دیدن همون پسر مو قرمزه که از دروازه اومدم دستبندم نیشش زد شوکه شدم! سر اون هم سمت من چرخید. وحشت کردم و با سرعت از اون جا دویدم که برای میکال هم دیگه دردسر درست نکنم. پسر مو قرمزه از تخت پایین پرید سرمش رو کشید و نعره زد: - صبر کن. با همه سرعتی که داشتم فقط دویدم. یکم دیگه مونده بود از بیمارستان بیرون بزنم شنلم رو گرفت. جیغی زدم و رو به پشت خم شدم. تا شنل از بدنم در اومد بی وقفه دویدم. قلبم تند تند میزد. زیر بارونهای بیامان دویدم. پاهام روی زمین برخورد که میکرد آب پخش میشد. پیچیدم سمت راست که یه کالسکه ران خواست به من بزنه. عقب پریدن و روی زمین خوردم. مرد داد زد: - هی... مراقب باش، کوری؟ بخاطر کوله پشتیم آسیب ندیدم. با دیدن پسر مو قرمزه، چشمهام گشاد شد و چهار دست و پا دویدم و تو دویدن ایستام. بدنم خیس خیس شده بود. داشتم می دویدم، یکی منو گرفت و سمت خودش کشید. نگاهش کردم میکال بود ولی جوون شده! نیشخند زد و نجوا کرد: - چرا مامور شاه دنبالته؟ مو قرمزه دوید و رفت و گیج دنبالم میکشت. قلبم تند تند زد. بوی بدنش کل بینیم رو پر کرد گفتم: - از همون دروازهای اومدم که اینها باز کردن. شنیدم اگه کسی از دروازه رد بشه تا یک سال زمان میخواد تا اون دروازه دوباره باز بشه. دستش رو بالا سرم گذاشت. جوری ایستاده بود بدنش به بدنم نخوره. من و میکال وسط یه بریدگی بودیم که فاصلهامون فقط یک بند انگشت بود. به دیوار بیشتر چسبیدم ولی این جا انقدر تنگ بود که همون یه بند انگشت فاصله موند. سرم رو بالا اوردم به چشمهای خاکستریش نگاه کردم. موهای سفیدش خیس روی پیشونیش افتاده بود. جا برادری خیلی جذاب بود. سریع نگاهم رو گرفتم و گفتم: - دیگه رفت، من میرم نمیخوام باعث دردسر شما بشم. اخم کرد. - الان این راه رو بر میگرده چون رد بوی تو رو نمی تونه دیگه بگیره. از شانس بد تو کایان فرمانده ارتشه یه گرگینه بوی تو وارد بینیش بشه تا ابدیت میتونه شناسایت کنه بهش سلول مرگ میگن. کایان؟ پس اسمش کایانه. سرش رو کج کرد و به اطراف چشم دوخت. حتی نیم رخش هم جذاب بود! چشمهام رو بستم. لعنتی بسه هی نگاه نکن خدا سنگت میکنه. چشمهام رو باز که کردم دیدم سرش رو روی بازوش که بالا سرم دستش رو گذاشته که بدنش به بدنم نخوره گذاشته. نگاهش داشت برندازم میکرد ولی وقتی دید چشم باز کردم به بالا سرم چشم دوخت. تو هوای سرد گرمم شده بود. تازه فهمیدم گفت گرگینه! تو داستان تعریفکردنهای دخترای هم سن سالم درون روستا میدونستم گرگینه چیه، اما مگه حقیقت دارند؟ آره دیگه وقت جادو هست گرگ و خوناشام و از این چیزها هم هست. دهنم رو بستم فکر نکنه از پشت کوه اومدم هیچی نمیدونم. صدای دویدنهای سنگین اومد، وقتی برگشتم دیدم کایان بود. همونجور که میکال گفت برگشته. ولی عصبی و خیس از بارون. بارون بوی منو میگرفت نمیتونست پیدام کنه. جرقهای تو ذهنم زد! چطور میکال تونست منو زودتر از کایان بگیره؟ وحشت کردم! نباید میکال رو دشمنم کنم چون زیر پوستی قدرتش رو نشون داده بود.1 امتیاز
-
از اتاق بیرون اومدیم. میکال آروم سوت میزد و سفره آماده میکرد. سرش سمت من چرخید. دو ثانیه نگاهش ثابت موند و از من گرفت به بقیه کارش ادامه داد. ایهاب نگاهم کرد و سرش رو تا بینی زیر پتو برد و گفت: - خانم دکتر چقدر قشنگی. لبخند محو زدم و جواب دادم: - به اندازه تو... فکر نکنم. صدای ذوقش از زیر پتو اومد. میکال و لیرا خندیدن. سر سفره نشستم و به غذای رو به روم که بخار گرمش بلند میشد خیره شدم. برنج، همراه گوشت و سبزیجات بود. لیرا: دوست نداری؟ گیج نگاهش کردم. - الان میخورم. یه قاشق برداشتم و شروع به خوردن کردم. تو سکوت لذت بخشی که فقط صدای برخورد قاشق به بشقاب بود، شام خوردیم. میکال عقب کشید و پرسید: - چند سالته دختر؟ گونههام داغ کرد و گفتم: - اسمم یورا هستش نه دختر، امسال هجدهسالم شد. بلند شد و برای خودش نوشیدنی ریخت. - نسبت به هم سن و سالهات درشتتری! خواستم بگم چون تو روستا کار میکردم. شهری نبودم ولی فقط شونه بالا انداختم. لیرا غره رفت: - میکال با سوالهات اذیتش نکن. نمیخواست لیرا بدونه، همسرش چرا بدون شناخت من منو یه خونهاشون اورده؟ میکال نیشخندی زد و نوشیدنیش رو سر کشید. وقتی مایه زرد مایل به قهوهای رو قورت داد یه صدای جذاب از خودش در اومد مثل: « اوم اه...» خیلی با قیض و لذت گفتش. لیرا چپ چپ نگاهش کرد و به من جواب داد: - گاهی حس میکنم نوشیدنیش رو از من بیشتر میخواد. کمکش ظرفها رو جمع کردم. - نوشیدنی بده، کبد زخم، التهاب یا بدتر ایجاد میکنه. لیرا با داد پرسید: - شنیدی میکال؟ حالا هی بخور. میکال به دیوار تکیه داد و لیوانش رو بالا اورد. چشمک زد و حرص لیرا رو در اورد. - به سلامتی خراب کردن کبدم. لبخندم رو با گاز گرفتن لبم کنترل کردم. دلم برای بابام تنگ شده بود. یادش بخیر به من میگفت الکل و نوشیدنی بده. بعد خودش یواشکی میخورد. لیرا اخم کرد و دلخور نگاه از میکال گرفت. کمک لیرا خواستم ظرف بشورم ولی نگذاشت و از آشپزخونه بیرونم انداخت. میکال خیلی ریز اشاره کرد سمتش برم. کنجکاو نزدیک شدم. با چشمهای خمار نیمه مست آروم گفت: - میتونم دستبندت رو ببینم؟ به دستبند مارم نگاه کردم و ترسیدم. خواستم بگم میترسم باز زنده بشه نیش بزنه ولی حرف نزدم و پرسیدم: - چرا میخوای ببینیش؟ چشمهای خمارش رو بست. - حس میکنم آشناست. دستم رو جلو بردم، سرش نزدیکم شد. بوی عطر خاک و بارونش بینیم رو پر کرد. قلبم تند تند زد. آشناست؟ یعنی من دارم به حقیقت خودم نزدیک میشم. خیره مار شد انقدر که دستم برای این که گرفته بودمش بالا گزگز کرد. عقب رفت و گفت: - شبیه دستبندهای نگهبان میمونه تاحالا واکنش هم نشون داده؟ سر تکون دادم. - آره یکی خواست اذیتم کنه نیشش زد و منو انداخت تو این جهان. تکونی شدید خورد و چشمهای مستش رو به چشمهام دوخت. دستی رو پیشونیش کشید و مات شده پرسید: - تو برای چه دنیایی هستی؟ سری به منفی تکون دادم. - نمیدونم. واقعا نمیدونستم من فقط تو یه روستای جنگلی زندگی می کردم. اخمکرد: - پدر و مادرت چی؟ اون ها کی هستن و چه نژادی دارند؟ سر به منفی تکون دادم. - پدر و مادر ندارم. من رو زیر درخت پیدا کردن، یه آقای طبیب بزرگم کرد. وقتی به این جا اومدم؛ چون خواستن منو زن چهارم ارباب کنند بابام سکته قلبی میکنه میمیره. دستی به صورتش کشید و به دستبندم نگاه کرد. - اون دستبند یه نگهبانه خیلی قدیمیه، این که گفتی هنوز واکنش نشون داده تعجب بر انگیزه. نمیدونم قدرت دارم یا نه ولی میخواستم یکم به خودم باور داشته باشم و پرسیدم: - چطور میتونم متوجه بشم، قدرتی دارم یا نه؟ بلند شد و از کنارم رد شد. وارد یه اتاق شد و گفت: - دنبالم بیا دختر. با این که اسمم گفته بودم باز میگفت دختر. اخم کردم و همراهش وارد اتاقی شدم. با دیدن سلاح های عجیب و ترسناک روی در و دیوار شوکه شدم. شمشیر، خنجر، زره انگار یه انبار عتیقههای جنگی بود نه اتاق خواب. در کشاب رو باز کرد گفت. - این که قدرت داری یا نه باید بری ثبت احوال دختر. ولی من وسیله ابتدایی دارم که میتونی متوجه بشی قدرتی داری یا نه که از هالهات هم میفهمم داری. چون واضح و معلومه قدرت داری پس این به کار تو میاد. اگه تو دستت بتونی زندهاش کنی به پرواز در بیاد تو قدرت داری فقط باید بری ثبت احوال تا بفهمی از چه نوعی داری. تو دستم بدون این که دستش به دستم بخوره یه شفیره انداخت. گیج به شفیره اشاره کردم. چکارش کنم؟ چطوری یه شفیره تو پیله رو پرواز در بیارم؟ روی تخت سفیدش نشست و دستی تو موهای سفیدش کرد. - چطوری تونستی قدرتهای من و پسرم رو ببینی همون طوری. آها یعنی روش تمرکز کنم؟ شفیره قهوهای تو دستم رو لمس کردم و تمرکز کردم. تکونی خورد و دستبند مار تو دستمم همراهش تکون خورد. انگار دستبندم راه اومدن قدرتم رو داشت میبست. نمیدونم چرا اعتماد کردم به دستبندم و شفیره رو روی میز کنار تخت گذاشتم و گفتم: - اون شفیره مرده، حتی با جادو هم نمیشه مرده رو زنده کرد. ولی قلبم یه چیز دیگه داشت میگفت.1 امتیاز
-
... - دختر، دختر پاشو. ای بابا دختر بلند شو. چشمهام رو خسته باز کرد. گردنم درد گرفته بود. همون مرد بود! شرمنده و خجالت زده شدم. - ببخش، خوابم رفته بود. دست تکون داد. - مشکلی نیست بیا بریم خونه این بیرون سرده. از کالسکه بیرون اومدم. بارون با شدت میبارید. پشت سر مرد که دوید سمت یه خونه نما شده قدیمی، من هم قدم تند کردم. وارد خونه شدم که اول از همه گرما صورت و بدن یخ کردم رو نوازش کرد. بعد بوی خوش غذا! شکمم مالش رفت. کفشهای خیسم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. دم خونه قالی یا موکت نزده بودن. زنی با غرغر گفت: - چرا همیشه دیر میای؟ باز رفتی مشروب خوری؟ پیرمرد خندید و به آرومی صورتش تغییر کرد. شوکه عقب پریدم و یاد اون پسر نوجوان که این جوری ظاهرش تغییر کرد افتادم. نفسهام تند شد و عقب عقب رفتم. پیرمرد تبدیل به یه مرد جوون شده بود. انگار متوجه ترس من نشد گفت: - نه نرفتم، لیرا با خودم مهمون اوردم. پسر بابا کجاست؟ صدایی ضعیف از توی رختخواب اومد. - بابایی. مرد شوکه شد و رنگش پرید. - جونم بابا! لیرا چرا ایهاب باز تو رختخواب افتاده؟ لیرا همسر مردی که منو اورد غمگین نگاه گرفت. - مثل همیشه. جوری رفتار کردن من آروم شدم. نمیدونم چطور ولی تونستم هضم کنم پیرمردی که به یه جوون تبدیل شد. آروم سمت بچه رفتم. کنارش نشستم. ایهاب نگاهم کرد ولی شنلم نمیگذاشت صورتم رو ببینه. دست زیر چشمهاش بردم. با دقت چکش کردم، مچ دستش رو گرفتم ضربان گرفتم. بجز ضربان حس یه چیزی هم تو رگهاش میفهمیدم. نمیدونم چرا تو سرم یه چیزی پررنگ شد و اون هم جادو بود. پتوی گل دارش رو کنار زدم، به شکم و نفسهاش خیره شدم. لیرا شوکه پرسید: - دکتره؟ به مرد جوون نگاه کردم و پرسیدم: - چه مشکلاتی داره؟ مرد جوون نزدیکم شد و جواب داد: - تند شدن نفس، تب، بی حالی و کبودی لب. بردمش دکتر گفت ریههاش خرابه. اخم کردم. به لیرا گفتم: - میشه لطفا این جا بیایید؟ لیرا شوکه نزدیکم شد، تا نشست دستش رو گرفتم. نبضش رو چک کردم. همون چیز عجیب زیر دستهاش رو حس کردم ولی ضعیف تر. نبض مرد جوون رو گرفتم. اون حس شدیدتر بود و شوکه شدم. چشمهام ناخداگاه بسته شد و یه جریان آبی تو بدنش حس کردم. فورا دستش رو و کردم و گفتم: - پسرت جادو داره، جادوش مثل تو هستش ولی... ولی به خوبی رسایی نمی کنه رگهاش. تنگی نفس نداره علائمش آلرژی هست. خونه شما خیلی گرمه یکم خنکی و هوای آزاد بهترش میکنه غذاهای کم ادویههم برای ایهاب مناسبه. شبها سنگین نخوره سوپ گزینه راحت و بهتریه. چشمهای مرد گشاد شد و رنگ لیرا پرید. لیرا با رنگ پریده گفت: - عز... عزیزم! پسر، پسرمون جادو داره؟ به مرد که چشمهاش خاکستری بود و موهاش سفید چشم دوختم. سریع سرم رو پایین انداختم. لیرا زیر گریه زد و دست روی صورتش گذاشت ایهاب رو بغل کرد. نگاه مرد هنوز روی من بود. خودمم شوکه بودم، این که چرا انقدر مطمئن حرف زدم. اون جریان آبی رنگ واقعا جادو بود؟ صدای مرد بالاخره در اومد: - فردا دوباره ایهاب رو میبرم تست جادو بگیره. آره خوبه این جوری من هم متوجه میشم. بیحرف بلند شد. پنجره خونه رو باز کرد. لیرا با گریه، و امید بزرگ گفت: - اگه جادو داشته باشه، اگه مثل تو باشه یعنی پسرمون آینده داره؟ دست مردجوون بالا اومد. - فعلا بیا تمامش کنیم تا فردا. لیرا به دختر کمک کن تا یه دوش بگیره، من غذا رو میکشم. لیرا اشکهاش رو پاک کرد و گفت: - لطفا از این طرف. بلند شدم و همراهش رفتم. وارد یه اتاق نه متری با یه تخت قهوهای شدیم. لیرا با صدای تو دماغی از گریه گفت: - این جا حمام هستش، تا تو دوش میگیری من لباس آماده میکنم. سر تکون دادم و وارد حمام شدم. با دیدن لوله و شیر تعجب کردم. بیشتر تو خونه اربابزادههای روستای ما شیر آب داشت. یه دوش گرفتم که همه خستگیهای منو گرفت. لیرا به من حوله و لباس داد. بعد از خشک کردن خودم لباس پوشیدم. لباسی که شامل یه دامن مشکی تا زیر زانو و یه پیرهن گل دار مشکی قرمز. بیرون اومدم که لیرا رو روی تخت دیدم نشسته بود. وقتی دیدم لبخند زد. یه زن مو خرمایی چشم قهوهای بود. ایهاب موهاش سفید مثل باباش بود و چشمهاش شبیه مادرش قهوهای روشن. مو سفید عجیب نبود. تو روستا یه دختر مو سفید داشتیم که چشمهاش یه جور بنفش صورتی بود. یه دختر زال، فقط حس میکنم این سفیدی زال نیست برای این خانواده. لیرا بلند شد و گفت: - من لیرا، همسر میکال هستم یه پسر هشت ساله دارم که دیدیش ایهاب. موهای طلایی نم دارم رو پشت گوشم انداختم. نمیدونم چرا اسمم رو نگفتم سایورا هستم. فقط مخفف اسم رو گفتم: - خوشبختم، یورا هستم. لبخندش غلیظتر شد. - یورا چه اسم قشنگی بیا بریم شام بخوریم. پس اسم اون مرد میکال بود.1 امتیاز
-
خسته سوار کالسکه شدم و اسب رو به حرکت در اورد. چشمهام رو بستم و پاهام رو فشار دادم. نمیدونستم حرف بزنم، متوجه حرفم میشه یانه؟ گلوم رو صاف کردم و پرسیدم: - این جا کجاست؟ مکث کرد. برگشت نیم نگاهی با چشمهای روشنش به من انداخت و به همون زبان خودش جواب داد: - مال این جا نیستی؟ سکوت کردم و حرفی نزدم. نمیخواستم حرفی بزنم تو دردسرم بندازه. دو دقیقه بعد صداش رو شنیدم. - این جا قلمروی دراکو هستش. دراکو؟ پس این جا بهش میگن قلمروی دراکو، کمی خودم رو جلو کشیدم. دلم رو به دریا زدم و پرسیدم: - میشه کمی از اینجا به من بگید؟ خندید، خندهاش با رعد و برق یکی شد. سرم رو پایین انداختم. با طنز گفت: - این جا قلمروی دارکو، پادشاه داره سرد، مردمانش خشک، وقتی شک کنند مشکوکی به عنوان جاسوس، تو رو میکشن. صداش دلگیر شد و ادامه داد: - جادو نداشته باشی کارگر میشی. تو رو از رعیت پایینتر میبینند. سطح جادو این جا حرف رو میزنه. اگه برای این جا نیستی برگرد برو این جا برای غریبهها زندگی سخت میشه؛ اما اگه جادو داری پس خوش اومدی. شوکه شدم! چقدر ترسناک؟ جادو چیه؟ نکنه همون قصه شاه و پریون که بابا تعریف میکرد؟ اگه شک کنند جاسوسم منو میکشن؟ استرسی همه وجودم رو گرفت. من جاسوس نیستم، حتی نمیخواستم بیام! دستبند مار منو سمت دروازه انداخت. دستهام رو به هم فشار دادم. تلخ پرسیدم: - اگه یکی تازه چشم به این دنیا باز کرده باشه، چطور میفهمن قدرت داره یا نداره؟ خندید و برگشت نگاهم کرد. - درست حدس زدم، تو برای این جا نیستی. بهت نمیخوره جاسوس باشی، هاله پاکی داری. ترسیدم و گفتم: - لطفا همین جا نگه دار میخوام پیاده بشم. ایستاد و تا خواستم پایین بیام، زمزمه کرد: - میتونی مهمون من باشی دخترم. نمیتونم اجازه بدم یه دختر بیرون باشه. به چشمهای روشن خاکستریش نگاه کردم. منو یاد بابا میانداخت. پاهام رو بالا اورد و روی صندلی کالکسه نشستم و گفتم: - چرا میخوای کمکم کنی؟ خندید و اسبها رو هی کرد. - شاید چون بوی دارو گیاهی میدی. من یه پسر هشت ساله دارم مریضه. خشکم زد! مات شدم و سرم به دستهام دوختم. اون حتی متوجه شد من طبابت بلدم؟ با صدای خفه پرسیدم: - شما منو نمیشناسی از کجا میدونی؟ به چپ پیچید و من تازه به بیرون خیره شدم. بارون به پلاستیک کالسکه میخورد. خوبه یکی به دادم رسید! اگه بیرون میموندم موش آبکشیده میشدم. صدای مرد تو گوشم پیچید. - درسته نمیشناسمت. ولی قدرتم رو میشناسم. قدرت؟ چه قدرتی داره؟ نمیگم به این قدرت و جادوها کنار اومدم ولی دلم یه چیزی درونش بود، نه انکار نه باور. پوست لبم رو با استرس کندم. آدم زود باوری نبودم، فقط خستگی یکم منو شل کرده بود. کالسکه هم جوری میرفت چشمهام سنگین میشد. پلکهام روی هم رفت و دیگه نخواست من حتی به فکر کردن ادامه بدم.1 امتیاز
-
... با شتاب از دروازه بیرون پرت شدم، انگار که تفم کرده! تنها چیزی که الان وحشتم شد، این بود که من الان به صخره قهوهای برخورد میکنم. جیغی زدم و دستهام رو بالا اوردم. چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم! قلبم دیگه نزدیک بود از تپش بایسته. یک انگشت مونده به صخره دستهام توسط دستهای گرمی گرفته شد. جیغ بعدیم تو گلوم خفه شد. آثار وحشت و شوک هنوز تو بدنم واضحاً معلوم بود. با صدای مردی وحشت این بار شدیدتر تو بدنم پیچید. - تو کی هستی؟ رو به روم رو نگاه کردم. یه صحرا نه فکر کنم دشت، یا شاید ترکیب از هم! لرزید و وحشت مثل گرگ تو بدنم زوزه میکشید. سرم رو برگردوندم، اما با چیزی که دیدم دهنم باز و بست میشد. مار سیاهی دور دستهام اولین چیزی بود که چشمم رو گرفت. مار سیاه مرد مو قرمز رو نیش زد! نفسو دیگه بند اومده بود. لرزون به مردی که روی زمین افتاد نگاه کردم. دستهام رو وحشت زده تکون تکون دادم تا مار از روی دستم بیفته. مار بیتفاوت به تکانها و جیغهای من، دور مچ دستم تاب خورد و باز سر رو انتهای دمش گذاشت تبدیل به دستبند قدیمی خودم شد! ناباور روی زمین افتاد. دیگه حالم دست خودم نبود! خیلی این چیزها برای من سنگین و تازه بود. ترسیده دستم رو جلو بردم دستبندم رو باز کنم. ولی تا خواستم بازش کنم تکون خورد و جیغی زدم. مار دم خودش رو خورد و تنگ تنگ شد روی دستم. جیغم زدم: - بیا بیرون، در بیا. ولی دیگه تکون نخورد. یعنی من هم نیش میزنه؟ نه اگه میزد همراه من زیر درخت نمیگذاشتنش. ترسیده بهش تلنگر زدم. - هی ماره، نیشم نزنی. تکون نخورد. پیش مرد مو قرمز رفتم. لباسهاش با ما فرق داشت. نبضش رو گرفتم نمرده بود انگار بیهوش بود. شنل سفید دورش رو برداشتم خودم پوشیدم. تو جیبهاش رو گشتم. یه کیسه قهوهای داشت. سکه های عجیبی درون کیسه به رنگ طلایی نقرهای و برنز با وسط مسی داشت. کیسه رو تو کیفم انداختم. تکونی خورد! وحشت کردم و با سرعت بالایی دویدم. این جا هوا خنک بود. نه، بیشتر از خنک! سرد بود خیلی سرد. هیچ درختی اطراف به چشم نمیخورد فقط چمن، خاک و صخره های تپهای بود. بوی اطرافم داد میزد من تو دنیای دیگه هستم! باورم نمیشه همچین چیزی باشه. به آسمان نگاه کردم نیلی، نقرهای تیره بود. خورشیدش بخاطر هوای ابری معلوم نبود. از تپه خسته و با شکم درد و تشنگی بالا رفتم. وقتی به پایین چشم دوختم یه شهر بزرگ بود خیلی بزرگ و منظم. از تپه پایین سرازیر شدم. قطرههای بارون شروع به باریدن کرد. شنل رو روی سرم کشیدم. صدای اسب اومد! سرم رو چرخوندم از سمت چپم یه کالسکه داشت میاومد. ایستادم و به کالسکه خیره شدم. هووش کرد و کنار من متوقف شد. یه پیرمرد بود که روی کالسکهاش یه فانوس بود. با صدای گرم به زبان عجیبی حرف زد که متوجهاش شدم. - هوا میخواد طوفانی بشه جوون بیا سوار شو تا جایی از مسیر برسونمت. به آسمونی که شبیه آسمون ما نبود نگاه کردم. نمیخواستم اعتماد کنم ولی نیاز داشتم یکم به پاهام استراحت بدم.1 امتیاز
-
... چند روزه، یا شاید چند هفتهست که درون این جنگل سرگردانم. روزهاش گرم و خوب، شبهاش پر از صدای زوزه و سایه. از حیوانات خیلی نمیترسم، بهجاش از آدمها میترسیدم. حیوانها آزار ندارند فقط دنبال غریزه خودشون و شکار هستن. به تمشکهای سرخ و سیاه که چیده بودم، نگاه کردم. برای سیر کردنم زیادی ترش بودن. روباهی رو دیدم و ایستادم. یکم نگاهم کرد و پا به فرار گذاشت. پرندهها چهچهه میزدن و دنبال هم از این درخت به اون درخت میرفتن. دلم برای پدر تنگ شده بود؛ تنگ نگاه مطمئن و آرومش، نگاهی که ترسهام رو فراری میداد. از روی ریشه درخت پریدم و آهی کشیدم. به دستبندی که پدر گفت همراهم بوده زمان پیدا کردنم چشم دوختم. قدیمی بود و زیر نور ماه فقط میدرخشید. به شکل یه مار با چشمهای بسته بود که سر روی دم خودش گذاشته. به آرومی دست روی سر مار سرد کشیدم. با صدایی هواسم جمع شد. پشت درختی پناه گرفتم. داسم رو از گوشه کیفم برداشتم محکم تو دستم گرفتم. صدای دو مرد میاومد. مرد اول: مطمئنی؟ مرد دوم با صدایی بم: آره مطمئنم، اون تو همین جنگله، کسی که بزرگش کرده مرده حالا خودش اومده جنگل. مرد اول: باید پیداش کنیم، وگرنه ارباب ما رو میکشه. مرد دوم: من از چپ میرم، تو از راست برو. با صدای قدمهاشون سرم رو از پشت درخت بیرون اوردم. با خیال راحت نفسم رو بیرون دادم، رفته بودن. افراد ارباب بودن، دنبال من میگشتن! چقدر ارباب کنه و نچسبه. راه خودم رو مستقیم طی کردم. این بار دویدم تا دور بشم. حدود چند ساعت فقط دویدم. نفسهام با درد بریده بریده شد. فشارم از گشنگی فکر کنم افتاده بود. چون گوشهام کیپ شده بود و صدای نفسهام تو گوش خودم میپیچید. دست روی سینه دردناکم کشیدم. به استراحت نیاز داشتم. فکر نکنم دیگه کسی تا این جا دنبالم بیاد. تا اومدم پای درختی بشینم صدایی واضح شنیدم. - هواست به این دروازه باشه، اگه بسته بشه سال دیگه میشه بازش کنیم. مراقب باش تا برم و بیام. دروازه؟ به آرومی به اون قسمت نگاه کردم. نفسهام آروم نبود از دویدن استرس داشتم کسی صدای نفسهای خس دارم رو بشنوه. مردی شنل پوش کنار چیزی که بهش گفتن دروازه ایستاده بود. یه دروازه درخشان! گلوی خشکم رو با بزاقم که هیچ ارفاقی نکرد تر کردم. بوی صمغ درخت مشامم رو پر کرد. دروازه چیه؟ چرا این قدر درخشانه؟ نورش از از کجا میاد؟ قلب و شکمم یه فشار بدی روش بود. زبونی روی لبم کشیدم. آمدم از اونجا برم— دستبند قدیمی روی دستم تنگ شد! با قدرتی از غیب سمت دروازه کشیده شدم. به سختی تلاش کردم نرم! جیغ زدم متوقفش کنم. نگاه مرد شنل دوش تا خواست روی من بچرخه... با شتاب درون دروازه آبی با درخشش نقرهای پرتاب شدم. تنها چیزی که حس کردم. صدای تپش بیامان قلبم بود با یه رود نقرهای.1 امتیاز
-
... آفتاب غروب کرد، موعودش رسیده بود تا پدر منو پیش ارباب ببره؛ اما پدر چندساعته از کلبه بیرون نیومده. بلند شدم. در کلبه رو باز کردم، راحت باز شد! خوشحال شدم ولی دلم آشوب شد. حالم به من اخطار میداد و میگفت چیزی درست نیست. به اطراف خیره شدم که— در رو روی زمین افتاده دیدم! وحشت رو شونههام افتاد و سنگینم کرد. کیف از دستم افتاد و قدمهای سنگین سمت بابا برداشتم کنارش زمین افتادم. ناباور تکونش دادم، اما پدر چند ساعتی میشد که مرده! چیزی درونم فرو ریخت. پدرم! پدری که چشمهاش آرامش خیالم بود. در کلبه به دیوار خورد و مردی تو آستانه در قد الم کرد و سایهاش روی زمین افتاد. لرزان و بدون پنهاهم نگاهش کردم. صدای زمختش گوشم رو خراش داد: - اوودم ببرمت خوشگله، ارباب منتظرته. تموم داغ دلم رو تو جیغم خلاصه کردم. - گـــــمشووو، بابامو از من گرفتید. خدا زندگیتونو بگیره. الهی ارباب داغ دار بشه. مرد شوکه شد، داخل کلبه اومد. دست روی نبض پدرم گذاشت و با چشمهای قهوای سوختهاش نگاهم کرد و گفت: - تسلیت میگم پدرت مرده! من اینو به ارباب خبر میدم و پدرت رو الان میگم ببرند غسالخانه. تو هم بیا بریم خونه ارباب، دیگه کسی رو نداری. لرز به جونم افتاد. پدرگفت برم؛ گفت نمونم، میتونم بعد هم سوگواری کنم. الان مسئله حیثیت و جونمه، باید برم این بار تنهایی، حتی پدر هم نیست. تا مرد رفت خبر بده به روستا پدرم فوت کرده. کیفم رو برداشتم؛ کیفی که با پدرم جنگل میرفتم، گیاه دارویی جمع کنم میپوشیدم. چند خوراکی و نون درونش انداختم. دو دست لباس بیشتر تو کیف جا نشد. صورت یخ کرده پدرم که دیگه روح نداشت، بوسیدم و وداع کردم. دست سردش رو با بغض سنگین روی سرم گذاشتم تا دعای پدرم پشت بانم باشه. همیشه میرفتم بیرون دست روی سرم میگذاشت. یک بار پرسیدم گفت: « تا دعام پشت سرت باشه.» با نگاهی پر از غم و سنگینی دوشم که نه از کیف از غم میاومد دویدم. دویدم نه برای فرار برای پیدا کردن حقیقتم. در کلبه رو پشت سرم نبستم، نمیخواستم خاطرات پدرم آخرش بستن یه در باشه. پدرم چشمهاش رو بست ولی حالا نمیخوام در کلبه بسته باشه فرض میکنم کلبه چشمهاشه و داره نگاهم میکنه تا برم. مگه نه خونه هم امنیت نگاه پدر رو داره؟ با قدمهای دلگیر پا به سرنوشتم گذاشتم.1 امتیاز
-
شلوار قهوهایم خونآلود شد. دستهام زیر پوست زخمیش خاک رفته بود. سوزشش بیشتر از سوز ترسم نبود. کیف پدرم رو محکمتر به سینهم چسبوندم. داشتم قدم بر میداشتم— صدایی آشنا گوشم رو پر کرد! سرم رو بالا اوردم. وسط راه به کلبه، پدرم با ارباب داشت حرف میزد. پشت ارباب به من بود. نگاه پدر به من خورد، اما وجودم رو نادیده گرفت! انگار نمیخواست ارباب بفهمه من اومدم. صدای ارباب گوشم رو پر از غم کرد. - از سیزده سالگی، سایورا رو از تو خواستم. همیشه با هر بهانه ردم کردی. این بار دیگه نمیذارم این اتفاق بیفته، سایورا باید برای من بشه، اون دیگه هجده سالشه هیچ بهونهای برای رد کردنم نیست پیرمرد. به فکر آینده سایورا باش. اگه بفهمه لا بوتهها پیداش کردی چه حسی پیدا میکنه؟ پس با من راه بیا تا راه بیام. ارباب سکوت کرد، اما دل من رو لرزوند! یعنی چی از لای بوته؟ اول اون مرد کریه، حالا مسئله لا بوته پیدا شدنم؟ صدای ارباب بار تو سکوت پدر که سر پایین انداخته بود، موج برداشت. - امروز قبل از غروب خورشید سایورا رو برای من بیار. با قدمهای محکم از کنار پدرم گذشت. حتی پشت رو یه نظر نگاه ننداخت. سر پدر هنوز پایین بود، هنوز نگاه نمیکرد. لنگزنان رو به روی پدر ایستادم. این بار کیف پدر رو فشار دادم نه از ترس، نه از وحشت، بلکه از رویاهایی که میخواست فرو بریزه. لبهام تکون خورد، اما صدام دور بود؛ برای گوشهام صدام زیادی ناآشنا میزد. - یعنی چی از لای بوته ها پیدام کردی بابا؟ سرش انگار نمیخواست بالا بیاد نگاهم کنه. به عصاش محکمتر تکیه داد و محکم گفت: - تو دختر من نیستی، تو رو زیر درخت پیدا کردم. فقط تو، یک سبد، یک دستبند قدیمی که تو دست داری. دستش روی قلبش اومد، فشار داد. انگار همه دنیا داشت روی قلبش فشار میاورد؛ اما من، اما من تعجب نکردم. یکسالِ مرد تو خوابهام منو آماده کرده بود. یکسالِ میگه به این جهان تعلق ندارم. این موضوع فقط بدنم رو سفت کرد؛ نه تعجب نه، فقط خشک از این که رویاهام حقیقی بود. صدای پدرم این بار محکمتر به گوشم سیلی زد. - دیگه اونقدر بزرگت کردم از پس خودت بر بیای. از این جا برو، برو و خانوادت رو پیدا کن. زیاد موندنت باعث دردسر منه. برو دختر برو و دیگه به این روستا بر نگرد. پشتش رو به من کرد و عصاکوبان رفت! مگه میشه؟! هجدهسال با باور این که اون پدرم منه زندگی کردم. حالا راحت میگه—برو... مگه رفتن به همین آسونیه؟ دویدم، با زانو و دست درد، صداش زدم. انگار نمیشنید. چیزی درونم شکست و جیغ زدم: - هجدهسال بزرگ کردن منو فراموش کردی بابا؟ یعنی همین؟! بابا لطفا... بابا بایستا! جوابم رو نداد! خمشدگی شونههاش رو دیدم؛ اما انگار منو از ذهنش دور کرده بود نه قلبش. تا کلبه پدرم رو دنبال کردم مثل بچهای که از ترک شدن میترسه. تا خواستم وارد کلبه بشم، در رو تو صورتم بست. صداش از پشت در اومد. - لطفا برو سایورا، برو و پشت سرت هم نگاه نکن. اگه هنوز به عنوان پدرت ذرهای یه من احترام داری برو. برو و تقدیرت رو پیدا کن. پشت در نشستم. کیفش رو بغل کردم. برم؟ کجا برم، کجا رو دارم برم؟ مرد خوابهام میگه برگرد... برگرد متعلق به این دنیا نیستی. ولی این برگرد به کجاست؟ به آسمان خیره شدم. کاش پرنده بودم، پرواز میکردم؛ رها، آزاد، زیر سایه خدا. هرکس از کنار کلبه ما رد میشد نگاهم میکرد. بغض مثل کلوخ گلوم رو تنگ گرفته بود. اشک حلقه زده تو چشمهام، نمیبارید. نه بغضم میشکست، نه سد چشمهام. به زانوی خون خشک شدهام نگاه کردم که چند پشه می خواستن جوری نزدیکم بشن. نگاه به پشهها فکر کردم. چرا دیگه پدر نمیخوادم؟1 امتیاز
-
دویدنم آرومتر شد. چیزی تو وجودم جوشید، یه دلشوره عمیق و ایستادم! به اون قسمت که راه جنگل بود چشم دوختم. وقتی پسر فهمید من دیگه نمیام، نگاهم کرد. از نگاه قهوهایش لرزیدم. یکی با ناخن از وحشتم روی مهره کمرم کشید. پسرک همون بود ولی چشمهاش، رنگ نگاهش، طرز نگاهش فرق کرد؛ خیلی فرق! کیف پدرم رو تو بغلم محکمتر فشار دادم. یه قدم عقب رفتم. صداش از نوجوانی بیرون اومد. بم گفت: - بیا بریم، خواهرم تو کلبه جلوتره. لرز همه وجودم رو گرفت. سر به منفی تکون دادم. زبون خشکم به سق دهنم چسبید. سرش رو آروم خم کرد، لبهاش به سمت بالا کج شد، مثل یه پوزخند کش اومد. - بیا بریم. به چپ و راست نگاه کردم؛ هیچکسی این حوالی نبود. به سختی زبونم رو تو دهنم چرخوندم. - او... اونجا، اون...جا هیچ کلبهای نیست. داری... داری دروغ می... میگی. اخمهاش وقتی دید دارم سر ناسازگاری میزنم، درهم فرو رفت. چهرهاش شروع به تغییر کرد. دهنم باز موند. جیغی بیصدا از گلوی ترسیدم بیرون اومد. ترس به گلوم زد و صدام رو خفه کرده بود. عقبعقب رفتم و با پاهای لرزونم دویدم. صداش خشدار و بمتر شد! منو میترسوند! چرخیدم تا ببینمش، شاید چیزی که دیدم فقط توهم باشه، اما با دیدن ظاهر کریه لرزیدم. کاش بر نمیگشتم! تصویرش تو سرم چرخید، پاهام رو برای دویدن سست تر کرد. چهرهاش گچی رنگ، دهنش باز با بزاق سیاه! این چه موجودیه؟ حیوانه یا انسان؟ مثل آفتاب پرست از یه پسر نوجوان به یه هیولا تبدیل شد! دستش به شونهم خورد! چشمهام گشاد شد و جیغی از همه وجودم سرش کشیدم. همون یه ذره رمق از پاهام رفت و دو زانو زمین افتادم. صدای چلپچلپ اومد. رعیت زادهای که به تازگی زمینی از ارباب به سختی گرفته بود داد زد: - پیشته، پیش... گمشو، تو روز روشن دیگه سگها پرو شدن حمله میکنند. وحشت زده، با دستهای پر درد به پشت سر نگاه کردم. من اون مرد عجیب رو یک موجود کریه میدیدم ولی بقیه اون رو سگ؟! ترسناک به من چشم دوخت و غرش کرد: - منتظرم باش، برمیگردم. چرخید و دور شد. نمیتونه توهم باشه! اصلا نمیتونه. مرد زمین دار کنار پاهام نشست و به زخم زانوم نگاه کرد که حتی زمین به شلوارمم رحم نکرده بود و پارهاش کرده. درد رو حس نمیکردم، حالم خوب نبود. حس میکردم این خواب ها و مرد کریه به خوابهام مربوطه. دست لرزونم رو روی شقیقهام گذاشتم. کلاه حصیریم روی زمین با حرکت باد تکونهای ریز میخورد برداشتم. مرد زمیندار گفت: - دخترم، زانوهات بدجور زخمی شده. تو که از سگ نمیترسیدی! شب و نصف شب میدیدم جای پدرت طبابت می کردی مردم رو؟ چرا حالا یه سگ این جوری دنبالت بود؟ سرم رو پایین انداختم. شرم و وحشت وجودم رو پر کرد. ترس هنوز مثل یه شمع روشن درونم سوسو میزد. به سختی جون کندم بلند شدم و لب باز کردم. - این سگ فرق داشت. منتظر جواب نموندم، راه خودم رو لنگزنون به کلبه پدرم گرفتم.1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|1 امتیاز
-
به عصای چوبیش چشم دوختم. یادمه رفتیم گیاه درون جنگل پیدا کنیم، یه چوب سر خم نظرم رو جلب کرد، اون روز چوب رو برداشتم و با داسم تراشیدمش. وقتی به بابا هدیهاش دادم خوشحال شد. از یاد اون روز لبخند زدم. گیاههای سبز و بشاش رو با داس چیدم. با همه خستگیم، شاد گفتم: - داشتم گیاه میچیدم. نگاهش غمگین بود. ولی لحنش رو شاد نشون داد. - دیگه بزرگ شدی سایورا! یه خانم شدی. اخمکردم. حرفش بو داشت! بابا هیچوقت نمیگفت بزرگ شدم. چیزی تو سرم جیغ زد: « مسئله اربابه، مسئله اون مرد سه زن بود.» به چشمهای محکم بابا نگاه کردم. چشمهایی که وقتی باز بودن به من امنیت کامل میدادن. دلخور جواب دادم: - بزرگ نشدم، نه بزرگ شدم نه خانم شدم. فکرش رو از سرت بیرون کن بابا. درسته رعیت زاده هستیم، ولی زندگیمون که دست ارباب روستا نیست! من تو رو ترک نمیکنم تا بشم زن چهارم ارباب. چشمهاش غمگین بسته شد. چشمهایی که تو شب تا وقتی من خوابم نمیرفت بسته نمیشد. بغض کردم و خودم رو به چیدن گیاهها سر گرم کردم. ارباب روستا یه مرد چهل هشت ساله بود. سه زن داشت و همیشه چشمش به من بود. ولی بابا میگفت من بچه هستم هر وقت هجده سالم شد. الان من هجده سالمه ولی زندگیمه میخوام خودم تصمیم براش بگیرم. صدای بابا گوشم رو پر کرد. صدایی که وقتی رعد و طوفان یا صدای زوزه میاومد، برای من لالایی میخوند. - به نظرت احترام میذارم دخترم. راستی سایورا، اون دارویی که بهت گفتم رو یاد گرفتی درست کنی؟ شاد شدم. فکر ارباب از سرم به طرز حیرت آوری از بین رفت. انگار هیچ وقت تو ذهنم نبود. با شادی لب باز کردم. - هوم، آره بابا تونستم. مطمئنم تونستم. من هم مثل شما طبیب میشم یه روزی؟ قهقهه مستانه زد، پر از تحسین برندازم کرد. - شیرینکم، میشی میشی در آینده طبیبی بهتر از من میشی که روستا روی تو حساب باز میکنه. تو حتی یاد گرفتی، از مامای روستا یاد گرفتی چطور نوزادی رو از بطن یه مادر بیرون بیاری. رنگ به گونههام دوید. قابله بودن رو از پونزده سالگی یاد گرفتم. یعنی میشه روزی کاملا طبابت یاد بگیرم؟ سبد گیاه دارویی رو بغل گرفتم، مطمئن سر تکون دادم. - حتما میشم بابا، فقط منو ببین. پسری ناآشنا فریادزنان، با نفسهای بریده و رنگ پریده سمت ما دوید. - طبیب... طبیب التماس میکنم، دیگ آبجوش روی بدن خواهرم ریخته کمک کن طبیب. شوک بدنم رو گرفت؛ اما ذهنم تلنگر زد. الان وقت خشک شدن نیست باید اون دختر رو نجات بدیم. پاهام منو سمت کلبه کوچک خودمون کشید، کلبهای که اواخر تابستون پدر سقفش رو تعمیر میکرد، مبادا ما رو تو زمستون بکاره. در کلبه رنگ و رو پریده رو باز کردم. کیف طبیبی پدرم مثل همیشه کنار در بود، برای مواقع ضروری تا همیشه جلو دست باشه. کیف قهوهای که از عمر زیاد پوست چرمش نازک کنده شده بود. سبد گیاهها رو زمین گذاشتم و کیف رو برداشتم دویدم. حالا جون اون دختر دست ما بود، نباید وقت کشی میکردیم. در حین دویدن گفتم: - آقا پسر بدو بریم، من کمکهای اولیه رو انجام میدم تا بابام بیاد. پسر با چشمهایی براق از من جلوتر دوید. کیف ر محکمتر تو بغلم گرفتم، مثل این که جونم به این کیف بستهست. تو دویدن مشامم پر از بوی خوش و غرق شلتوک شد. آرامشی که از این بو همیشه روحم رو قلقلک میداد، بی مثال به هر بویی بود. پسرک خیلی تند میدوید! معلومه حسابی عجله داره و دلش آشوبه. سنگی زیر پاهام قل خورد و خواستم با سر تو کمر پسر برم، خودم رو کنترل و تعادلم رو حفظ کردم. نفسم رو وحشت زده بیرون دادم. به دویدنم ادامه دادم ولی حس کردم یه چیزی سر جاش نیست! چرا ما داریم از این ور میریم؟ پسرک فریاد زد: - اونجاست ببین ببین... کلبه ما اونجاست. نگاه کردم. کلبهای اونجا نبود!1 امتیاز