به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 08/25/2025 در پست ها
-
با یک قسمت دیگه از هاگوارتز در خدمتتون هستم🦋🩵🦋 رسیدی به مسابقه چهارم شما تا الان سه مسابقه رو پشت سر گذاشتید و کنار هم کلی خوش گذروندین البته چیزی که من دیدم در شما دخترای ماوراء🧚🏻♀ قلم ها تکتک شما مثل همیشه باید اعتراف کنم که اون سه مسابقه رو رسما ترکوند، همیشه قلمتون مانا✨ بریم سراغ مسابقه بعدی که اسمش قلم برق آسا هستش این مسابقه از اسمش مشخصه که تایم خیلی کمی داره و نیت از این مسابقه پیشرفت خلاقیت و تندنویسی شما هستش.📝🌿 توضیحات👇🏻 این سری رقابت گروهی نیست، من یک جمله اینجا میزارم شما باید تکتکتون اون جمله رو ادامه بدید، یعنی چی؟! مثال میزنم👇🏻 امروز هوا خیلی گرم بود و نشد که... سایه مولوی ادامهاش میده: نشد که برم بیرون و به جای اون پای نوشتن درس و... یک سکانس از رمان تو ذهنتون مینویسید در حد ده بیست خط کافیه بیشتر نشه خوشگلا🧚🏻♀️ توضیح مختصر: جمله من رو با ایده و فکر خودتون ادامه بدید! زمان این مسابقه شگفت آوره و امیدوارم که همه شما بتونید رعایتش کنید چون مزه اش به همین تایمشه🫠 مسابقه قلم برق آسا از شما میخواد تا فرداشب چهارم شهریور راس ساعت🔻22:00🔻 نوشته هاتون رو ارسال کنید کسایی که بتونن به موقع ارسال کنن هدیه مجزا میگیرن اما اونی که نتونه چی؟ چالش و جذابیتش همین قسمته، امتیازی که از مسابقه قبلی گرفته حذف میشه و بین هم گروهیهاش تقسیم میشه🏰 این مسابقه جذابیتش بیشتر دقیقا به همین تایمشه پس خودتون رو به چالش بکشید من از شما داستان یا متن طولانی نمیخوام که وقتش رو نداشته باشید از 🔻پونزده خط🔻 کمتر نشه و از 🔻بیست خط🔻 هم بیشتر نشه! دقت کنید که تو نوشتتون باید گروهتون ذکر بشه یعنی اگه خون آشام هستی باید نوشتهات مربوط با خون آشام باشه، جمله ای که میدم با هر ژانری میشه ادامه اش رو نوشت نگران نباشید! «زمان شما از همین الان آغاز شد⏳» @shirin_s @هانیه پروین @سایه مولوی @Mahsa_zbp4 @آتناملازاده @Amata @عسل @S.Tagizadeh @raha @QAZAL @Taraneh @سایان @ملک المتکلمین جمله👇🏻⏳5 امتیاز
-
با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشمهام رو باز کردم و نیم خیز شدم، به پنجره اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم رو چرخوندم متوجه... 🔻اتمام مسابقه: چهار شهریور ساعت 22:00🔻5 امتیاز
-
با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشمهام رو باز کردم و نیمخیز شدم، به پنجرهی اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم را چرخاندم متوجه هالهای آبیرنگ شدم که مثل دود نرم روی زمین میرقصید. هوا پر از بوی علفهای مرموز و رطوبت شب بود و سکوتی عجیب فضا را پر کرده بود. صدای زمزمهای نرم و مالامال از جادو به گوشم رسید، انگار خود دیوارها حرف میزدند: «تو بیداری… و این تنها آغاز است.» دستی از تاریکی بیرون آمد، درخشان و نیمه شفاف، انگار از نور و مه ساخته شده بود. لمسش به صورتم که رسید، حس کردم انرژی در رگهایم میچرخد، بیآنکه بخواهم. جرقههای کوچک نور روی کف اتاق پریدند و سایهها را به رقص واداشتند. یک کتاب پر از غبار و خطوطی نامفهوم روی میز نزدیک پنجره لرزید و ورق خورد، صفحهها خودشان صدا کردند، حروفشان برق زدند و پیامی شبیه هشدار در ذهنم حک شد: «قدرتی که در توست، نظم این جهان را خواهد لرزاند… آیا آمادهای؟» نفسم تند شد و قلبم آوازی جادویی زد، انگار روح من با جادوی آزاد پیوند خورد. حالا دیگر نمیشد از اتاق فرار کرد؛ باید انتخاب میکردم: تسلط بر جادوی خودم یا ادامهی خواب بیاحساسی دیگران. هالهی آبی آرام بالا رفت و درونش تصویری از آیندهی آلکیمورا شکل گرفت: شهری که جادو، خون و امید را به توازن میرساند یا میسوزاند… و من وسط این پیشگویی بودم، تنها با قدرتی که نه میتوانستم نادیده بگیرم، نه بفروشم.4 امتیاز
-
با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشمهام رو باز کردم و نیم خیز شدم، به پنجره اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم رو چرخوندم متوجه نور سبز رنگی شدم که از داخلش شکل یه دختر زیبا شکل گرفت، لباس مشکی بلندش زیباییش را دو چندان کرده بود! با لبخند بهم نزدیک شد و لبه تخت نشست...نوری از چوب دستیش به سمت صورتم گرفته شد و رو به من گفت: ـ میبینم که بازم چشمات غمگینه کارول! لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ آره با دیدن بی رحمیه خانوادم، دیگه حالم خوب نمیشه! او دستی به صورتم کشید و گفت: ـ اما تو باید... زانوهامو جمع کردم و حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ آره میدونم باید امیدوار باشم اما نمیتونم! خیلی دارم سعی میکنم روحیه و انگیزهامو حفظ کنم اما نمیذارن. از روی تختم بلند شد و گفت: ـ من برات حفظش میکنم کارول! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ اما، چطوری؟! با لبخند بهم نگاه کرد و بعد چشماشو بست و یه چیزایی زیر لب زمزمه کرد، همزمان با بستن چشمش، اون نور سبز رنگ کل اتاقمو پر کرد و بعدش یه مقداری از موهاشو گرفت توی دستش و چوب جادویی رو گرفت سمتش! اون مو تبدیل به یک پر سفید زیبا شد. پر و داد دستم و گفت: ـ هر وقت که ناامیدت کردن، زیر نور ماه یه مقداری از این پر رو آتیش بزن و به سمت آسمون بفرست...اون امیدواری دوباره تو دلت زنده میشه! داشت از پنجره اتاقم میرفت که پرسیدم: ـ چرا اینو بهم دادی؟ نگام کرد و گفت: ـ چون وجودت منو یاد ققنوس میندازه! هر چیزی که تجربه کنی و سختیها لهت کنه اما باز از خاکسترت متولد میشی! خودتو باور داشته باش کارول. حرفش و پری که بهم داد، دلگرمی خاصی رو تو وجودم زندهکرد و تونستم قوی بودن خودمو بیاد بیارم. همین لحظه دوباره نور سبز کل اتاقمو پر کرد و اون مثل یه پرنده دستاشو باز کرد و به سمت آسمون پرواز کرد و من محو این صحنه زیبا شدم.4 امتیاز
-
#پارت چهل و یک نوآ از پنجره به بیرون نگاه میکرد، نور قرمز ماشین گشت امنیتی محله برای چند لحظه کوچه را روشن کرد و بعد محو شد. زر با قدمهای آهسته وارد شد. چهرهای سرد، کتی خاکی و خراش خورده و چشمانی تُهی از هر چیز. - پیداش کردی؟ زر فقط فلش را به سمتش گرفت و گفت: - همه چی اینجاست. نوآ فلش را گرفت، کمی مکث کرد و نگاهش به لکهای تیره روی کت زر قفل شد. - زخمی شدی؟ - مال من نیست! نوآ چیزی نگفت. هر دوی آنها معنی این سکوت را به خوبی میدانستند. ساعتی گذشته بود. نور مانیتور چهرهی خستهی نوآ و صورت ظریف زر را روشن کرده بود، اطلاعات روی صفحه نمایش مرور میشد. عکسهای پایگاهی در قبرس، تصاویر ماهوارهای از حرکتهای امنیتی در منطقه و تمام نامها و کدهای مرتبط به ایلانا فاکس که توسط دیوین ربوده شده بود. پروندهای با مهر قرمز (مایندوالت فقط کاربران مجاز) - همه چی به این لعنتی برمیگرده، همونی که خوری گفت، همونی که جاش پیدا کرد. نوآ نگاهش را از روی صفحه برنداشت. - پس بالاخره ردش رو گرفتیم. - باید بریم سراغش! - و بعدش؟ - بعدش؟ بعدش نوبت اونهایی که فکر میکردن میتونن پشت پول و قدرت پنهان بشن. زر لبخند کجی زد و گفت: - همشون رو میکُشم! نوآ با چهرهای درهم گره خورده و نگران به زر چشک دوخت. - باید یکم استراحت کنیم زر، امروز به اندازهی کافی خسته شدی. زر سری به نشانهی تایید تکان داد. - من همینجا می خوابم، تو میتونی روی تخت بری. نوآ سری تکان داد لپتاپ را بست، نفسی بیرون داد و به اتاق رفت. سکوت شب، فضای تاریک و سرد خانهی مادری زر نقطهای امن برای تسکین دردهای زر بود که فقط حضور مادرش لیلا را کم داشت، او بعد از بازنشستگیاش پاییز تا بهار را به ایران میرفت و اکنون خانهی او مثل همیشه تبدیل به پناهی برای زر شده بود. ساعاتی گذشته بود، هوا گرگ و میش و حوالی طلوع بود، نور بنفش و آبی کمجانی از پنجره میتابید. رنگهای شهری پشت شیشهی مه گرفته محو شده بودند. بوی قهوهی سرد و سکوتی که مثل لایهای سنگین روی فضا پهن شده بود. نوآ چشمهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید، صدای آرام زمزمهی گنجشکها به گوش میرسید. پتو را کنار زد، از جایش بلند شد و به اتاق نشیمن رفت. زر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، دستی به آرنج تکیه داده و سرش کمی خم بود. از پنجره به بیرون نگاه میکرد، در دست چپش همان دستبند چرمی بود که حالا مثل تکهای جدا شده از تنش شده بود. انگشت اشارهاش آرام روی بافت دستبند حرکت میکرد. نوآ روبه رویش نشست، ساکت. مدتها بود که فقط نگاه میکرد، انگار هزار حرف ناگفته در گلویش جا خوش کرده بود. - تو از روزهای اول مدرسه باهاش بودی، نه؟ زر بدون اینکه برگردد لبخند کوتاهی گوشهی لبش نشست، خسته و تلخ. نوآ بیآنکه نگاهش را از زر بردارد ادامه داد. - تو همیشه کنارش بودی، همهی این سالها، شاید بیشتر از هر کسی، در مورد اون روز که اون حرفها رو زدم متاسفم. زر بالاخره نگاهش را از پنجره گرفت و با صدایی خراشیده گفت: - اون هیچوقت ازم نخواست که باشم ولی من همیشه بودم. چند ثانیه سکوت بین آنها معلق ماند. زر زمزمهوار شروع کرد. - درسته، ما از دوران مدرسه با هم بودیم یه تیم عجیب،من همیشه دردسر درست میکردم و اون جمعش میکرد هیچکس جز من نمیتونست درکش کنه و خودش هم این رو میدونست. نوآ به آرامی گوش میداد، بدون اینکه حرف زر را قطع کند فقط گوش سپرده بود مثل راهی برای جبران. - تو دانشگاه با یه دختر آشنا شد، اسمش لیندسی بود از اونهایی که همه چیزش خوب و مرتب بود درست برعکس من، با هم ازدواج کردن و میدونی چی خیلی جالب بود؟ - چی؟ زر لبخندی زد و گفت: - تا روز ازدواجش روحمم خبر نداشت که دوست دختر داره، یهو بهم زنگ زد و گفت که میخواد توی مراسم کنارش باشم فکر میکردم این هم یه شوخی مثل بقیهی شوخیهای بی سر و تهش باشه ولی شوخی نبود واقعا صبح همون روز همهی اینهارو بهم گفت، وقتی که همهی کارهاش رو کرده بود و نیازی به من نداشت مثل یه مهمون دعوتم کرد، من نرفتم؛ فکر کنم الان یه دلیل خوب بهت دادم که چرا ازش فاصله گرفته بودم. نوآ نفسی بیرون داد و با لبخندی گفت: - فکر نمیکردم اینقدر عوضی باشه! - اون خوشحال بود، واقعا خوشحال حتی بعدش هنوز همون جاشوایی بود که میشناختم ولی دیگه مال خودش نبود. نوآ آرام پرسید: - و وقتی جدا شد؟ - خب دو سال پیش جدا شدن، جاش هیچوقت دیگه از اون رابطه حرفی نزد ولی اون تنها موقعی بود که متوجه شدم دیگه خوشحال نیست. کم و بیش با هم صحبت میکردیم ولی با اینکه میدونستم جدا شده بازم دلم نمیخواست ببینمش تا اینکه این اتفاقها افتاد. - که اینطور. - کنار اومدن با جاشوا آسون نبود، ولی فقط همیشه من اونجا بودم، هر وقت خراب میکرد یا تنها میموند. زر دوباره به دستبند چرمی نگاه کرد. خودش نه اما صدایش کمی لرزید، مکثی کرد و گفت: - جاشوا همیشه یه جور دیگه بود، عجیب، بلند پرواز، ولی هیچوقت نگاهش اونجوری که میخواستم نبود. نوآ سرش را به آهستگی تکان داد، به سختی نگاهش را از پنجره برداشت. انگار دنبال چیزی بین کلمات زر میگشت. حرفی برای گفتن نداشت، نگاه کردن در چشمان زر برایش سخت شد. چهرهاش سنگین از اندوه و یا شاید نوعی شرمندگی، خواست چیزی بگوید اما قبل از اینکه حرف بر زبانش بنشیند پشیمان شد. سکوت سنگینی بینشان نشست. نور از پنجره گذشت و به صورت همیشه رنگ پریدهی زر تابید. خانه نیمه روشن بود، صدای ساعت دیواری و گاه به گاه صدای ماشینهای خیابان، تنها چیزهایی بودند که شنیده میشد. نوآ آرام از جایش بلند شد، نگاه کوتاهی به زر انداخت که هنوز روی صندلی نشسته بود، چشمانش خسته و قرمز. نوآ خم شد و دستش را زیر لبهی چوبی میز کشید لحظهای بعد با دقت یک میکروفون شنود بسیار کوچک را از میز جدا کرد. دستگاه به سختی به اندازهی یک بند انگشت بود. زر ابرو بالا انداخت و گفت: - اون چیه؟ نوآ مکثی کرد، نگاهش را از دستگاه نگرفت و گفت: - یه بیمهی امنیتی. سپس میکروفون را در دستش فشرد و خاموش شد. - ما وارد مرحلهای شدیم که همه چیز باید رو در رو گفته بشه نه توی فایلها و حافظهها. زر چیزی نگفت و تنها چشمانش کمی متعجب و خسته نوآ را دنبال میکرد. نوآ دستگاه را در جیبش گذاشت و روی صندلیاش برگشت در همان لحظه گوشیاش که روی میز، کنار دستش بود پشت سر هم لرزید. یک، دو، سه پیام با صدای بیصدا ولی پدیدار روی صفحه. زر با کنجکاوی نیم نگاهی به او انداخت. نوآ گوشی را برداشت فقط نگاهی کوتاه به پیامها انداخت و صورتش بیحس ماند، بدون اینکه چیزی بگوید گوشی را خاموش کرد و آرام روی میز گذاشت. زر لحظهای مکث کرد، انگار چیزی در دلش گفت بپرسد ولی خستگی و غباری که هنوز از شب قبل در چشمهایش بود مانع آن شد. نوآ چشم به زر دوخت چیزی بینشان بود، سکوتی که انگار خیلی بیشتر از کلمات معنا داشت، نه خشم نه شَک فقط سکوتی خاموش.2 امتیاز
-
#پارت چهل نوآ نفسی بیرون داد، در حالی که به چشمان زر نگاه میکرد سنگینی وضع کنونی را درست در بین شانهها و قفسه سینهاش حس میکرد. - اگر ادامه بدیم جای عقب نشینی نداریم زر، نه برای تو و نه برای من. - ته جهنم هم باشن پیداشون میکنم! *** زمان از دست رفته بود. مرگ جاشوا تمام معادلات را در دو هفتهی اخیر برای زر بهم ریخته بود اما با یک حسن، او هوشیارتر شده بود. یک واحد متروکه در یک انبار خاک خورده با سقفی فلزی و پنجرههای ترک خورده. کمی بعد از غروب، اما نه آنقدر که سرخی آسمان فروکش کرده باشد. بوی گردوغبار قدیمی و فلز سوخته در هوا معلق بود. تک لامپی با یک سیم آویزان بود و بیثبات نور میداد. دیوین روی صندلی با دستانی به پشت بسته، نشسته بود. دهانش زخمی و سرش پایین بود صدای نفسهایش که به سختی از دیافراگمش به بیرون میخزید هرازچندگاهی شنیده میشد. قطرهای خون از گوشهی دهانش چکید، زر روبه رویش ایستاده بود. لباسی تیره، چکمههایی خیس و نگاهی که بیشتر به قاتلها شباهت داشت تا ماموران قانون. - ایمیل اولی که واسم فرستاده شد کار تو بود، نه؟ میخواستی تهدیدم کنی؟ دیوین خندهای کوتاه و کج زد و گفت: - فقط واسه این بود که بفهمی با کی طرفی! خونِ گلویش را قورت داد و با پوزخندی که خیس از بزاق مخلوط با خون بود گفت: - جاشوا حتی نتونست تشخیص بده اون یه انحراف بو.... قبل از اینکه حرفش تمام شود سر چکش فلزی با قدرت بر زانویش فرود آمد، صدای خورد شدن کاسهی زانو در پژواکِ فریادی بلند که کل فضا را گرفت گم شده بود اما نه، صدایش به گوش کسی نمیرسید. زر سرش را تکان داد، چکش را در دستش چرخاند و گفت: - تو به جاشوا گفتی چیزی نمیدونی، بهش پشت کردی و رفتی، گذاشتی بمیره. دیوین لبخندی دیوانهوار زد. - جاشوا راهش رو انتخاب کرده بود منم انتخاب خودم رو داشتم ولی.. ولی فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه... تو بیش از حد کنجکاو بودی.. من فقط کاری که ازم خواستن رو انجام دادم و بابتش پول گرفتم.. زر خم شد. موهای دیوین را چنگ انداخت، صورتش نزدیکتر و صدایش سرد بود. - واسه کشتن جاشوا هم بهت پول دادن؟ تو انتخاب نکردی، فروختی. - من جاشوا رو نکشتم قسم میخورم من بهش شلیک نکردم... - اون لحظهای که آی پیِ تو توی لاگ تماسهای شبکهی مایندوالت ثبت شد لو رفتی دیوین! چشمان دیوین متعجب و ترسیده بود. زر ادامه داد. - جاش بهت اعتماد نداشت و دقیقا شب قبلش وقتی فایلها رو پاک کردی یه نشونهی کوچیک از خودت جا گذاشتی و جاشوا پیدات کرد، واسه همین اومد سراغت ولی تو غافلگیرش کردی! - نه..اون..مجبورم کردن.. منم مثل جاش... زر مشتی محکم به قفسهی سینهی دیوین کوبید. دیوین از درد به خود پیچید. - من اهمیتی نمیدم که مجبور شدی یا نه، تو اون اطلاعات رو پاک کردی و الان اونهارو برمیگردونی! زر دستهای دیوین را باز کرد و لپتاپ را به او داد. نگاهش سرد بود اما لحنش از آن هم سردتر. چشمانش بیحالت و خالیتر از هرگونه رحم و احساس. - اطلاعات رو بازیابی کن و رمز کلید رو بهم بده، شاید یک دقیقه بیشتر زنده بمونی. دیوین با ترس به لپتاپ خیره شد دستانش لرزان بود و حالا انگشتانش کُندتر از همیشه عمل میکرد، خون زیادی از دست داده بود و درد تمام جانش را گرفته بود. زر آرام کنار پنجره رفت و از لای شیشهای شکسته به بیرون خیره شد. افکارش درهم ریخته و گمگشته. دقایقی بعد دیوین زمزمه کرد: - تموم شد... رمز.. رمز کلید اِل بی صفر بیست و چهار کیو. زر دندانی بهم فشرد، بدون اینکه رویش را برگرداند گفت: - آفرین دیوین، حالا همه چیز رو توی اون فلش کپی کن. دیوین با عجله تمام خواستههای زر را مو به مو انجام میداد. - زر.. من رو ببخش..هیچ وقت نمیخواستم جا... زر چرخید و صدای شلیک گلوله بین دیوارهای فلزی انبار پیچید. دیوین به عقب پرت شد، چشمهایش باز اما بیجان. گلوله درست بین دو اَبرویش نشست. زر با چهرهای یخ زده جلو آمد و فلش را برداشت، خونی که روی لبهی چکمهاش بود را تمیز کرد و زمزمه کرد: - توام با اونها بودی دیوین، نه کمتر نه بیشتر! سپس بدون نگاه به جنازه از آن مکان خارج شد، در تاریکی و تنها صدای قدمهایش پشت سرش جا ماند. سوگ پیچیده و اختلال استرس پس از سانحه سوگیست که به صورت طبیعی پیش نمیرود و فرد در احساس غم، خشم، انکار یا بیحسی گیر میکند که میتواند منجر به اختلالات جدی روانی شود. اگر فقدان به شدت فجیع، ناگهانی یا خشونتآمیز بوده باشد ممکن است فرد دچار PTSD شود. علائم شامل فلش بک و کابوس، بیاحساسی و قطع ارتباط با دیگران، انفجارهای خشم و تحریک پذیری، تمایل به آسیب زدن به خود یا دیگران میباشد.1 امتیاز